Showing posts with label اعتماد به نفس. Show all posts
Showing posts with label اعتماد به نفس. Show all posts

Wednesday, June 21, 2017

Anxiety, attacks.

یه ترکیبی از اینکه کل روز، کل هفته، کل ماه، کل سال نشستم خودم رو قضاوت میکنم و به خودم فحش میدم.
که فکر میکنم چقدر کم گذاشتم و چقدر خوب نیستم و چقدر نبودنم بهتره...
کارهای نکرده ام بیشتر به چشمم میان تا کرده ام. به جلی آدمها، خودم رو قضاوت میکنم و ناراضی ام. به جای کارلا، باب، کریگ، تارا، مامان، بابا، بهزاد، کامیشیا، دانا، دیوید، دیدی... کسایی که شاید اصلا حتی بهم فکر نکنن...

نبودنم، بهتره؟
قطعا اسونتره.

- و یادم باشه اگه زمانی خودکشی یا اتانازی کردم، کمک نخوام. تو این مملکت، همه چی، حتی مهربونی کردن، هزینه داره.

Tuesday, January 8, 2013

تولد. راهم به سلامت.

انگار بگیر که دوباره متولد شده‌ام...
این عکس رو دیدم و دیدم که کمی کمتر از یک سال پیش زیرش نوشته‌ام: 
حالا خانوم، تموم شد دیگه! اون که جفتک می انداخته اون تو، کمتر از سی ساله داره بیرون جفتک می اندازه!!!!!!
امسال حتی یادم رفته بود که از یک ماه قبل شروع کنم به روزشماری...
فکر میکنم چقدر خودم رو یادم رفته بود...
چقدر از دوستانم دور شده‌ام... وچقدر از خودم دور شده بودم...
انگار که کور شده بودم و باز بینا شدم...
انگار که نه. واقعاً کور شده بودم و باز بینا شدم...

شادم.
حداقل... لبخند دارم و رضایت.
"خودم"، "خود واقعی‌ام" رو... دوست دارم!
دیگرانی هم هستند که دوستش دارند...
این را هم یادم رفته بود...

آزاد... رها... تکیه بر زیباییهای دنیا... با چشم باز بر غیرمنتظره‌های دنیا... باز پیش خواهم رفت...
باز خواهم رقصید...

پینوشت:
این پست مرسده، دوست مجازی‌ام، بسیار جالب بود. و باز از خودم و موضوع پایان‌نامه‌ام، راضی‌ام.

Monday, November 12, 2012

این همونه که میتونه و خوب بازیم میده

نمیتونم بگم در زندگیم هیچ وقت "الگو" داشتم... شخصیتی که بخوام دنباله‌روش باشم... یا تفکراتش رو دنبال کنم! خیلی آدمها هستن که روم تأثیر گذاشتن. زیاد. شخصیتم رو فرم دادن و به "بزرگ" شدنم کمک کردن...
بابا، نعیم اورازانی، مامان، امید، بهروز، مریم، اوباما، آرش حجازی، داریوش... خیلی های بیربط و باربط!
اما "الگو"؟ ندارم! شاید نزدیک ترین شخصیت به الگو برای من یه آدم خیلی خیلی بی ربط باشه: ماری کوری! اون جمله های کتابی که از خونه عمه افسانه برداشتم و هنوز فکر کنم خونه خودمون جا مونده، تو ذهنمه... که رو آزمایشهاش کار میکرد و تو همون آزمایشگا سمت دیگه داشت غذا میپخت...
همین نوع زندگی رو، واسه مامانم دیدم! از دید من یه آدم توانمند که "همه" کار رو با هم و خیلی خوب جلو میبره... یک زن، یک مادر، یک متفکر. آرزومه که از پسش بر بیام. تو خودم نمیبینم. توانایی برنامه ریزی ندارم. اما سعیم رو میکنم. زیاد هم سعی میکنم.
*
یه جمله های کوچیکی خیلی خیلی روم تأثیر میذارن. خوب! یعنی انگار اعتماد به نفسیم که به طور کلی پخش زمینه رو جمع میکنه و ازم یهو یه "آدم" میسازه... حتی اگه اون لحظه واقعاً معنی و تفکری پشت اون حرف نباشه، بدتر از اون حتی اگه واکنش بد نشون بدم و به نظر بیاد دارم گوینده رو مسخره میکنم... خیلی بده که به جای اینکه نشون بدم چقدر اون لحظه متشکر گوینده میشم، مسخره‌اش میکنم!!!
"تو باید خواننده پاپ میشدی" از اون جمله ها بود.

من معماری رو دوست دارم. براش دارم از جون و دل مایه میذارم، اگه نخوام بگم در حد کشت دارم واسش جون میکنم... اما چیزهای دیگه ای هست... جز معماری. طراحی صحنه. جامعه شناسی. مردم شناسی. نویسندگی. "نگار بودن". و... خوانندگی. وقتی دیده میشن، انگار به عرش میرسم... از این که هنوز زنده ام. هنوز در ابعاد مختلف، زنده‌ام.
*
عاشق اسمم ئم! هیچی غیر از اون رو نمیتونم متصور بشم. فکر نمیکنم هیچ وقت بتونم به اندازه کافی به مامان بابا، عمق تقدیرم رو  برای این چهار تا حرف نشون نشون بدم... فامیلم رو هم همینطور... ولی اگه فقط یه روز مجبور شم یا پیش بیاد که بخوام فامیلم رو عوض کنم، تبدیلش میکنم به "یاغی"! چیز دیگه ای به ذهنم نمیرسه.
*
نگار...
بازیم میده!

دیر نوشت: از این صفحه به آن صفحه معلقم. بیهوده "کلیک" میکنم. هیچکدام صدای مغز من نیست. هیچکدام حرف نگفته من نیست. حرف نگفته من نشنیده بهتر.
وقت تلف میکنم.
زندگی تلف میکنم.
خورشت لوبیا سبز پخته ام.
و زندگی‌ام معلق...

خیلی دیرتر نوشت:
درد من از روزمرگی است... /بود! باید شرک ببینم گاهی! یادم بیاد که میشه جور دیگر دید!