Showing posts with label DC. Show all posts
Showing posts with label DC. Show all posts

Tuesday, March 19, 2019

شعشعه

شاید اگه هروقت دیگه بود، همه چیز سورئال مینمود...
حالت تهوع دارم. داشتم یعنی. قرار بود با مامان بابا و بهزاد بریم کیتو. سالگرد ملی شذن نفت. اما به جاش نشستم بیرون استارباکس. زل زده ام به دیوار پر زرق و برق تیفانی و هتل کنراد، طرف دیگه خیابون. و گوشم پره از صدای بیخانمان اینطرف خیابون که مدام تکرار میکنه street sense... شاید هم street cents... اما اینطرف خیابون آفتاب داره... نمیتونم به راحتی و به خاطر فاصله طبقاتی ببازمش... حتی اگه لباسهای اون طرف خیابون رو ترجیح بدم...
شاید اگه هروقت دیگه بود، همه چی سورئال مینمود. حتی گنجشک هایی بی ترس میان و روی میز من قدم میزنن...

اما نیست. وقت دیگه ای نیست. اتفاقا همه چیز واقعی میزنه... که من به هوش بیام که دارم انتخاب میکنم این روزهای واقعی، روزهای پایانم باشند یا روزهای شروع دوباره ام.

بیخانمان این طرف خیابون از بعضی میپرسه سهم قهوه امروزشون رو خورده اند یا نه... من اینجا نشسته ام، هرچی توی معده و روده به قل قل افتاده رو با چای سبز و بوی تند نعناع سرکوب میکنم و با بارش آفتاب، انرژی میگرم...

راستی، قرص هام رو قطع کردم. پریودم رو عقب و عقب تر میندازن. و من همون قدر که به مرگ دلبسته ام، از بیماری، از توقف چرخش طبیعت و خسته شدن آفتاب از درخشیدن، میترسم.

Wednesday, February 6, 2019

تقاطع

این داستان خیابونها و تقاطع ها جالبه همه جای دنیا. یه جا آزادی و انقلاب تقاطع دارن، جای دیگه آیزنهاور، تو دل کندی سنتر در میاد...

راستی، امروز آبجو خوردم. به روی مبارک هم نیاوردم که از آبجو خوشم نمیاد.
پس به گمونم نوشته امشب میشه که حسابی بلدم نقش بازی کنم، کسی هم بو نبره!

Friday, December 14, 2012

عجیب... غصه...

شازده کوچولو از مرد الکلی پرسید : چرا الکل میخوری؟
مرد الکلی گفت : برای اینکه فراموش کنم.
شازده کوچولو پرسید : چی رو فراموش کنی؟
مرد گفت : که غصه دارم.
شازده کوچولو پرسید غصه چی داری؟
مرد گفت: که الکل می خورم.

~ "شازده کوچولو" از آنتوان دوسنت اگزوپری

آدمها چقدر عجیبند...

Friday, December 10, 2010

گذار

هوالغیور

یکی از بدترین دوره های زندگی ام را سپری می کنم... اولش داشتم به افسردگی نزدیک می شدم. بعد دیدم، خب تهش که چی... الان فقط عصبانی ام و خسته. همراه با یک عالمه درد (فیزیکی از سر خستگی)... و.... منتظرم که بگذره! ... بگذره! ... فقط همین

امروز بالاخره 2/3 پروژه این خانوم روسه که روز به روز ازش بیشتر بدم می آد رو سابمیت کردم و خلاص... توی راه، عین مست ها تلو می خوردم سمت خونه. مخم برای خودش این طوری تصور کرد: خب... من دارم شبی 2-4 ساعت می خوابم. روزی یک وعده غذا می خورم. باسن مبارکم درد گرفته از پس پای این قوطی دیجیتال نشسته ام. ستون مهره هام درد می کنه و تکون که می خورم از بالا تا پایین ترق توروق صدا می ده... قبلاً ها فکر می کردم می ارزه؟ دوست داشتم جواب بدم آره. جاه طلبی هام همچنان می گن آره... اما آینه حرف دیگه ی داره برای گفتن... به افسردگی نزدیک می شدم... توی راه فکر کردم شده ام مثل یک سربازی که شدیداً زخمی شده توی جنگ. (جالبه از جنگ حرف می زنم وقتی بهزاد هم همزمان احساسی مشابه داره) خلاصه وقتی تلو می خوردم احساس همون سرباز رو داشتم. که خودش را می کشه به سمت سرپناه. می دونه این کشیده شدن، زخمهاشو عفونی تر می کنه و شانس سالم موندنش را کمتر، اما اگر نکشه هم حتماً در تنهایی می میره: جنگ رو به خودش باخته. بازی دوسرباخته و در عین حال دوسربرد. آن چنان نفس نداره که به خودش می گه آخرش که چی. اگر کاری می کنه از سر وظیفه است...

دیگه حس افسردگی باهام نیست. از سر وظیفه می جنگم. با زندگی. جلو می رم. عصبانی ام. خسته ام. اما جلو می رم. از عالم و آدم عصبانی ام. هر تنابنده ای جلوم بیاد تیکه پاره اش می کنم (به خصوص این خانوم روسه)... اما نه نمی کنم. انرژی ام را نگه می دارم تا به وظیفه ام عمل کنم. 
می دونم که به زودی همه چی تموم می شه. این دوره گذار لعنتی که یکی از پرفشارترین دوره های زندگی ام یود و هست تموم می شه... چه به اون جایی که می خوام برسم و چه نرسم... می دونم که به زودی یه دوره آرامش پیش رومه. مثل تعلیق، سکوت... مثل وقتی که کله ات را بکنی تو آب، تا وقتی نفس داری نیای بیرون و لذت ببری از موهات که خیس جولی چشمهات معلقند، موج می خورند... به زودی می آد پیش روم... این دوره فعلی، حتی به عصبانیتش هم نمی ارزه

عجب سال ببری داریم ها...

پینوشت یک: جالبه که مراحل گذار تو زندگی من، هم زمان می شن با تغییر فضای آموزشی ام... شروع خواندن، رفتن به (راهنمایی) فرزانگان، رفتن به دانشگاه، آمدن به آمریکا... همه این فصل ها با شروع یک مدرسه جدید، یک فضای آموزشی جدید هم زمان بودند و هستند... چقدر هم هر فصل من بعد جدیدی از بلوغ را بیشتر دیدم و فهمیدم...
"نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت - - - به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد"
"طرب سرای محبت کنون شود معمور - - - که طاق ابروی یار منش مهندس شد"

پینوشت دو: از من نپرسید می آیم یا می مانم؟ می گویم می آیم. اما حقیقت این است که واقعاً خودم هم نمی دانم... اگر می دانستم، این قدر بحثش را نمی کردم! می کردم؟ 

پینوشت سه: من تو دستورزبان خودم گیرم، چه جوری دستور زبان فارسی رو ترجمه کنم به انگلیسی و یاد بدم به بچه مردم؟ پوووووف...


توضیح عکس: یاد فیلم دویلز ادووکیت (وکیل مدافع شیطان) می افتم. چقدر من این فیلم رو دوست دارم ... به خصوص اون استخر بالای برج... و چقدر وقته که ندیدمش... بیشتز از یک سال و نیم... ایران اگر قرار بود خیلی کم ببینم، ماهی یک بار بود!!! واشتگتن کتدرال. دی - سی