Showing posts with label خود واقعی. Show all posts
Showing posts with label خود واقعی. Show all posts

Wednesday, March 29, 2023

«کی دیدی این ملت تو بزمند؟ من تا جایی که یادمه تو رزمند...»

دیروز از خواب بیدار شدم. و مطمئن بودم که میخوام رشته ام رو عوض کنم. 

عطش درس دادن دارم. عطش خوندن دارم. عطش به روز بودن... الان هیچی بیشتر از این نمیخوام که بتونم برگردم دانشگاه...

Saturday, March 12, 2022

Just a "normal" Saturday. Just a normal one like any other.

"Tease is his love language. And yes, he plays with fear. Manipulates with fear. And so everything is harsher... But you know what? She's actually harder! She's much more complicated. It's a chess game with her. At the end of the day, he's very predictable. [Adam nodded, agreeing]. He only has one chess piece: fear. And only plays with that one. She's not that. She knows the game. She knows the moves. And she's good at it. Very convincing... With her, I need lots of brain power...
And I'm exhausted already."
"Granted, she's willing to change. She's willing to listen... She's changed in the past too... On some stuff... So maybe there's some hope?..."
And I giggled bitterly...

Ps, oh, yes, I'm buying a house...
Ps 2, I'm happy I have my paintings back. Maybe I give back the black one. But the dandelions belong to me. That's how I feel. That's how I felt. And I gotta start validating my own emotions, without feeling guilty about it. Or letting others making me feel guilty about what I want/feel.

Sunday, February 27, 2022

Saturday, February 12, 2022

که جان فرسود از او

یه روزهایی هست که فکر میکنم اگر نباشم، چی میشه. این با passive death wish فرق داره. آرزوی مردن ندارم. صرفا فکر میکنم که چی میشه. به طبعاتش. به طبعاتش روی مردم و روی زندگی مردم.... از وقتی یادم میاد، از بچگی، این بازی، این تمرین، رو میکردم و میکنم.
الان نزدیک دو صبح/شب شنبه است و فکر میکنم اگر نباشم چی میشه. و میرم توی اینستاگرام و لیست آدمهایی رو میبینم که استوری نقاشی پنجشنبه ام رو نگاه کرده اند... و دیدن بعضی اسمها لبخند به لبم میاره. لزومی نداره بعضی از آدمها حضورم رو حتی حس کنند. کمرنگتر از pale ام براشون. بعضی ها، همکلاسی های دور و دراز سابقمند. بی کوچکترین خاطره meaningful بینمون. اون آدمها تو زندگی من دیگه مدتهاست حضور ندارند. اما من توی زندگیشون هستم. حتی اگر در حد ده ثانیه استوری یه نقاشی گاه به گاه باشه...
پنج شنبه اما، این نبودم. آرزوی مرگ داشتم. عمیقا غمگین بودم. و تمام روز، ضربان قلبم بالا بود و سینه ام سنگین. اپیزود افسردگی یا شیدایی نبود. و همین، پنج شنبه رو سختتر کرد. حقیقتا یادم نمیاد آخرین باری که اینجوری بار وزن دنیا رو روی دوشم حس کردم، و غمگین و disappointed بودم، کی بود... نه از روی فشار افسردگی. صرفا از سنگینی وزن دنیا...
دلم برای خودم سوخت. میسوزه حتی. و راه حل از این منجلاب خفه کننده ندارم. وقتی عزیزترین های آدم، خودشون بار ذهن و خراش روح آدم بشن، آدم به کجا پناه ببره؟ رسما تنها support system که برام موندن، علی ئه و Adam. رسما تنها آدمهاییند که میتونم باهاشون حرف بزنم. و اینقدر شکننده شده ام و در هراس از دست دادنشون که حتی اعتماد به اونها هم سخته برام. Well، اعتماد به علی لااقل سخته...Adam گفت توی خانواده شما، تم مشترک، pride ئه. راست گفت. و گفت براتون، برای همه تون، کمک خواستن سخته انگار. (تو بخون مرگبار). این رو هم راست گفت. اما بعد من میشینم و فکر میکنم که آخه از کی، چی رو کمک بخوام که هم جا و مکان و توانش باشه در طرف و برای طرف، هم backfire نکنه...
از مینا؟ نرگس؟ بهزاد؟ مامان؟ بابا؟ محسن؟ لیلا؟ فرداد؟ آکشیتا؟ بهروز؟ کامیشیا؟ مریم؟ تارا؟ هاله؟ کسرا؟ محمد؟ حتی هادی؟
کی؟ در چه حالی؟ چه زمانی؟
من یاد گرفته ام که کمک نخوام. تحت هیچ شرایطی. که کمک نخواسته، سرم داد میزنه بهزاد. که کمک نخواسته، بابا blame میکنه من رو. که کمک نخواسته، لیلا اومد بیمارستان و حالش بد شد، پرستارها باید به اون میرسیدن جای من. که کمک نخواسته، نرگس و مینا و کامیشیا دردهای خودشون رو دارن و بشقابشون پره! که کمک نخواسته آکشیتا گند زد به همه چیز. حتی رضوان هم به نوع خود، همینطور. که کمک خواستم و بهروز علیهم استفاده کرد. که کمک خواستم و مامان توان کمک نداشت و بدتر اذیتش میکرد و جمله اش همیشه تو گوشم زنگ میزنه که «همیشه خودت مشکلاتت رو حل کردی، این بار هم بکن». که کمک خواستم و سهیل کارش به تهدید و آبروریزی رسید. که با اصرار خودش، کمک خواستم و محسن دیر اومد...

تو به من بگو. چرا باید کمک بخوام؟ به چه امیدی؟
آره، پنج شنبه سنگین بودم و غمگین. بهزاد تیر آخر ترکش بود. نه، تلفن با مامان بود. نه، ایمیل مایک بود. نه، مسیج مینا بود. نه، دیدن اسمهای لیست اینستاگرام بود....
نه...
تیربار ادامه داره. و من دستم به نشانه تسلیم خیلی وقته بالاست. اما ادامه داره. مدتهاست مرده ام. و کسی نمیاد کمک کنه این جسد رو برداریم بلکه بو نگیره...
از تنها مردن، میترسم. میترسیدم. حالا مرده ام و خیلی هم فرقی نمیکنه راستش...
پینوشت یک: تخته شاسی ام رو دوست دارم. خیلی زیاد.
پینوشت دو: تورو به هرکی و هرچی دوست داری، این پست رو نکوب توی سرم! دوست دارم پابلیک بنویسم. کمکم میکنه. اما اگه هربار که اسمت رو میارم، تازه بخوام حواسم باشه که دلجویی کنم ازت، دچار خودسانسوری میشم. نذار که بشم. انگار که نیست. یه لطفی بکن و هیچ اشاره ای به این بلاگ نکن. اگه سختته، نخون اصلا...
پینوشت سه: من نمیگم تو حرفهات رو به من نزن یا اعتماد نکن یا بار نباش یا هرچی... اینکه معتمد دیگران باشم، برام عمیقا خوشاینده. برای من اعتماد کردن و کمک خواستن سخته. اما دوست دارم کمک بکنم و در توانم باشه، میکنم. لطفا این رو از من نگیر. اینها دو موضوع جدا از همند. بذاریم جدا بمونند و قاطی نشن، به.
پینوشت چهار: چقدر این چسبید. چقدرررر، چقدررررررررررر این چسبید.

Monday, January 3, 2022

به ابرو ز خشم اندر آورد چین

پر از بغض و خشمم. بی‌منطق و با منطق... بیشتر بی‌منطق...
تقریبا دو هفته تعطیل بودم و امروز، سر جلسه کاری، تازه یادم افتاده که حتی دقیقه‌ای تنها نبودم....
آخ.


قامتش را سرو گفتم سر کشید از من به خشم
دوستان از راست می رنجد نگارم چون کنم

Monday, December 13, 2021

Little things that I like...

 Waking up in the morning, cuddling till the very last minute... Talking very serious nonsense while half asleep... Having overlapping calls in the morning and trying to not be picked up on each others' microphone... Trying to slow down the very serious nonsense conversation after the calls... little kisses and hugs... and then saying goodbye...

This is life, right? what else could it be?


پینوشت: زن مستقل، استفراغ دنیای مدرنه...

پینوشت بر پینوشت: مگر اینکه نباشه؟ آخ اگه نباشه... چقئر توی جلد خودش راحتتر خواهد بود... چقدر جنگها که آروم خواهند گرفت...


پینوشت دو: مدام تمرین Adam رو به عقب میندازم... سخته. خیلی سخت. چرا من compliment-issue دارم؟؟؟

پینوشت بر پینوشت دو: امروز میخوام به خودم تبریک بگم که observant خوبی هستم... دیشب بخصوص. از یه شب معمولی، تبدیل شد به یه شب خیلی خوب.


پینوشت سه: برای اولین بار برپسب "تعریف" رو استفاده کردم!!!! یعنی این همه سال، هیچ تعریفی نبود؟ واقعا؟؟؟؟


پینوشت چهار: زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست. پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست. And be loved. یا اصلا:

 زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست.
پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست.

رخ نگار مرا هر زمان دگر رنگ است
به زیر هر خم زلفش هزار نیرنگ است 

کرشمه‌ای بکند، صدهزار دل ببرد
ازین سبب دل عشاق در جهان تنگ است

اگر برفت دل از دست، گو: برو، که مرا
بجای دل سر زلف نگار در چنگ است

در این حد حسود. که چرا نامجو بکند و من نه؟ سشوووووار! :))

Friday, December 10, 2021

من میتونم و میکنم، پس ما هم میتونیم و میکنیم.

اوکی. حرف زدیم. یعنی ده شب وسط هفته، رفتم خونه اش که حرف بزنیم. حتی چای هم نمیخواستم!
اما واقعا چرا من خیلی وقتها اعجاز حرف زدن رو دست کم میگیرم، نمیدونم...
خوب بود. نه. عالی بود. و من یه آدم با درون پر آشوب رفتم خونه اش، و دو شب که برگشتم، وسط خیابان های خالی، رقصان چرخ میزدم...

زمان، همیشه و همه جا، درد آشوب من است...
چهار تا شش ماه.
تا چه شود.

Thursday, December 9, 2021

وحشت

«کف افکارم رو موکت کردم...

چند وقتیه به پیشنهاد طبیب، چند وقتیه گرفتم روزه سکوت...»

خیلی وقته میخوام فونت بلاگ رو بزرگ کنم. نمیشه. نمیخوام هم تمپلیتش رو از دست بدم... نتیجه اینکه هی زوم میکنم. هی زوم میکنم. بزرگتر. درشت تر... نمیدونم چرا نمیبینم. فکر کنم ذهنم نمیخواد ببینه... هرچقدر هم بزرگتر و درشت تر...

موسیقی گذاشتن هم سخت شده اینجا. قبلا صاف از ساندکلاد میشد آورد، الان نمیشه. سخته... غرم کلا. ذهنم غُره یعنی. اینقدر توش فریاد و غر و سروصدا هست که گوشهام نمیشنوه...

«بوی چسب موکت خفه ام کرده...»

***

من آدم سختی هستم. نمیخوام باشم، اما هستم. حالا وقتی این سختی درک میشه، درک که نه! پذیرفته میشه... بهتر از اون، appreciate میشه، کم میارم!!! قاعدتا باید خوشحال شم، نه؟ نه! من کم میارم! وحشتزده میشم! خودسانسوری میکنم! 

وقتی درکی وجود نداشته باشه از اولش پیش خودم میگم درک نمیشی دیگه چه یه وجب و چه صد وجب و خود خودم میمونم... راحتترم در مجموع! اما وقتی درک میشم، احساس میکنم یه چیزی بدهکارم! اینقدر کم پیش میاد که خودم اونطوری که واقعا هستم دیده شم که حسابی گیج میشم... بدتر از اون. یادم میره خودم چی میخواستم و چی بودم و کجا بودم!!! به طرز غریبی منعطف میشم که این حس درک شدن رو از دست ندم... بعد یهو به خودم میام میبینم هی از شاخ و برگهام زده ام... که دیگه از خودم و علاقه هام و نیازهام چیزی نمونده... اونجاست که یهو وحشت میکنم. همه چیز رو پس میزنم. همه چیز رو... شامل نیازم به درک شدن... نیازم به دوست داشته شدن... 

و بعد میشینم نتیجه میگیرم که من آدم سختی هستم. که قابلیت درک شدن ندارم. که ارزش دوست داشته شدن ندارم. که وقتی تنهام خوشحالترم... راحتترم...

***

آها، پینوشتش و موسیقی پس‌زمینه این بود... قبلا آکولاد میذاشتم خوب بودها... چی شد یهو؟؟ آقای پروفسور سمیعی؟

آخ که نیم‌فاصله گذاشتن هم سخته حتی... لعنت... لعنت...


Wednesday, August 25, 2021

دیانا

دیانا خیلی جذاب وارد زندگی من شد و اومده که بمونه...

روزهایی که با امید شروع کردم، کرونا تازه زده بود، همه در واهمه بودن، و من، خرسند، بیکار شده بودم!!! نرگس برای اینکه به من کمکی کرده باشه و از طرفی ساپورتی برای بچه های امید جور شه، من رو کرد معلم بچه ها... به قول خودش یه مدت رئیس من بود! 😁 اول امیرعلی، بعد زیبا... و وقتی حسابی باهاشون گرم شدم، بهم گفتن شاگرد سوم میاد: دیانا...
یادم نمیره روز اول که اومد و دیدمش، اولین واکنشم این بود که چقدر این بچه اصلا قشنگ نیست!!! (خودم از خودم خجالت میکشم و سر همین هیچوقت اعترافش نکردم... چه خوبه که کثافت ذهن آدمها بلند گفته نمیشه و مخفی میمونه...) و بعد حس رقابت کردنش بود که به چشم میومد... فارسی رو یاد گرفت که مبادا درسی باشه (و فقط درس. تو بقیه چیزها لزوما اینطور نبود) که دیگری از اون بهتر باشه! مبادا امیرعلی که بنده خدا توی همه درسهای دیگه عقب بود، نکنه و تو یه چیز خودش رو نتونه نشون بده :)) مبادا زیبا جواب یه سؤال ریاضی رو زودتر بده... 
خوب بود. بامزه بود. تیز و باهوش بود. هست. باهوووووش. ابعادش هنوز دستم نیست. و شدید، من رو یاد خودم میندازه. علاقه های متنوعش. توانمندی اش توی ریاضی. پرفکشنیست بودنش. روند فکر کردنش...

امروز میخواست یه چیزی رو تو ذهنش حساب کنه. انگار خودم بودم: از پشت میز بلند شد، شروع کرد بالا و پایین پریدن و دست و پا زدن و از پنجره بیرون رو نگاه کردن (نگاهی که نمیبینه، فقط به سمت دورترین افق جهت میگیره)... تا جواب رو فهمید و اومد هیجان زده نشست سر جاش! یا جیغ جیغ کردنهاش وقتی هیجان زده میشه... یا آواز خوندن های بی ربط و باربطش با زبانهای دیانا-درآوردی! :))

یادم افتاده بود به پیچ و تاب خوردنهام بالای میله بارفیکس... 😁

این دختر عجیب توی قلبم جا باز کرده. مطمئنم حالاحالاها هم خواهد موند...

پینوشت: من یه آدم لوسم که مدتها بود تو تنهایی مریض نشده بود! سرما خوردم و چیز جدی ای نبود، اما آخ خ خ خ که چقدر دلم برای عزیزانم که تر و خشکم کنند، تنگ شده! 😁
پینوشت بر پینوشت: البته که دم لیلا گرم که برام سوپ پخت و آورد... و دم مامان و بهزاد و علی و جاشوا هم گرم که تنهام نذاشتن. نمیذارن.
پینوشت بر پینوشت بر پینوشت: بعله، نکته جانبی داشت.

Friday, August 13, 2021

هدیه

افسردگی چیز عجیبیه. 
تا یاد دارم، بخش خوبی از زندگی ام صرف این شده که خودم رو قانع کنم که از پنجره پایین نپرم. چه ایران، وقتی ساعتها بعد از خواب رفتن کل آدم های ساختمون، پاهام از پنجره اتاق خوابم آویزون بود و فقط یه تکون کوچولو کافی بود که تمومش کنم، چه بالتیمور که لخت، لیوان شیر به دست، کنار پنجره طبقه بیستم می ایستادم و به بالتیمور تاریک و وحشی زل میزدم و با خودم کلنجار میرفتم، چه چند ماه پیش، از بالکن و پنجره خونه بابا و مامان...

دوقطبی شاید عجیبتر هم هست. 
امشب، ساعت سه شب، کنار همون پنجره طبقه چهارده ایستاده ام، زل زده ام به شهر و فکر میکنم چه زیباست... یه زندگی از پیش چشمم میگذره، و زیباست...

من پنجره ها رو دوست دارم. انگار پشت چشمهایم و درونی ترین رازهای مغزم رو منعکس میکنند به دنیای پشت پنجره... که بشن طناب من برای وصل شدن به دنیا...
ولی بایپولار رو بیشتر دوست دارم.
همه زندگیم میخواستم و خواسته ام که بتونم دنیا رو از زوایای مختلف ببینم. از دید هنر، تاریخ، علم، مذهب، والد، فرزند، مریض، سالم، کودک، بالغ، پیر، جوان، توانمند، بی توان... و بایپولار بهم این هدیه رو داده که نه فقط دنیا رو از ابعاد مختلف ببینم، بلکه عمیقا زندگی کنم... گاهی به فاصله کمتر از دو هفته... 
که گاهی ته مغاک زجر باشم و گاهی سرخوش. گاهی غیر از خوابیدن کار دیگه نتونم و گاهی یادم بره خستگی چیه. گاهی تا همیشه دنیا برقصم و گاهی ضعیف ترین باشم. گاهی به هیج دردی نخورم و ارزشی برای بودنم نبینم و گاهی توانمندترین باشم... 
گاهی پنجره ها برام مرگ بخوان و گاهی عشق رو تو گوشهام زمزمه کنند...
من پنجره ها رو و دنیا رو، در معیت دوقطبی دوست دارم.

این هدیه خدا و دنیاشه به من. یه جور super power فرض کن...

Wednesday, February 24, 2021

دلم، ‏آخ ‏از ‏دلم

دام لک زده بود برای بار رفتن... با غریبه رقصیدن. مست کردن. به غریبه شماره دادن. بی هدف خندیدن.

دلم لک زده بود گونه غریبه را، در بار گاز گرفتن...
پسرک اوکراینی-روسی در گوشم گفت تو چقدر sassy هستی. صورت مستش را نوازش کردم، گونه اش را آرام گاز گرفتم و گفتم میتوانم باشم. آخ که میتوانم باشم...
و فرار کردم به خیابان... رها، میامی را رقصیدم...

Friday, January 15, 2021

آینه ‏شکستن ‏خطاست...

حالا که سیاست داره برمیگرده به "نرمال" برگردیم یه موضوعی که واقعا اهمیت داره: خودم!
هاه.

واقعا عجیب نیست که من خودم رو دوست ندارم، نه؟ آینه بابا هستم. و عمری، بابا و خصوصیت های اخلاقی اش شماتت شده... منی که خودم رو توی بابا میبینم، چرا باید خودم رو دوست داشته باشم؟

Monday, January 11, 2021

از ‏هر ‏دری، ‏سخنی ‏با ‏تراپیست ‏گل ‏و ‏بلبل

امروز در حین حرف زدن با پدرام، یهو دوزاری ام افتاد که رابطه ام با Adam یه جورایی بعد از امید، طولانی ترین و پایدارترین رابطه ام بوده.
عجیب نیست که از وقتی بهم گفته، استرس و غصه این رو دارم که میخواد بره نیویورک. 
من فوبیای رها شدن دارم فکر کنم... راه حلم؟ رها میکنم که رها نشم!!!
*
امروز داشتم براش از توهم های توطئه ام میگفتم... از کپی بابا بودن... از رنجی که میبریم... و همه اینها، چون چندین ماهی که خونه بوده ام، اونقدر برام آرام بخش بوده که تازه دارم عمق فاجعه رو درک میکنم. عمق نیازهای ساده و عمیقی مثل اینکه باید دورم محصور باشه و پشتم دیوار، تا بتونم با آرامش کار کنم...
گفت دیگه اونقدر میشناسمت که بدونم خودت حسابی به چرایی این موضوع فکر کردی... چرا؟
و من به صورت و دل، لبخند زدم. راست میگه. خوب میشناسدم. و راست میگه. خودم تا بتونم، به ابعاد مختلف یک موضوع فکر میکنم... چه برسه به اینکه این "موضوع"، خودم باشم...
این آدم، بهترین تراپیستیه که من میتونم داشته باشم. آدمی که درست و غلط نمیکنه. سؤال میپرسه. کم و به جا. و میذاره خودم، خودم رو کشف کنم. و میکنم. تمام زندگی ام کرده ام. مسیر دیگه ای بلد نیستم... Adam فقط بلده بهترین غلطکی باشه که زندگی من لازم داره...
*
پدرام گفت: دقت کردی که وسط حرف هات چیزهایی میگی که آدم سؤال بپرسه؟ اسمی بدون معرفی... اشاره ای بدون پیش زمینه...
خندیدم. آره. من یه قصه گوی سیارم. داستانهام شروع و پایان ندارند... به قول آزاد، مثل کوبریک، فیلمهام میان، لحظه ای رو نشون میدن و به همون شکل که بی مقدمه اومدن، میرن...
حالا تو اگه میخوای بدونی آزاد کیه، و یا جواب پدرام یا Adam رو چی دادم، باید بیای من رو به آغوش بکشی، پشت گردنم یا کمی پایین تر رو آروم و پیوسته ببوسی، و ازم بپرسی... شاید جوابت رو دادم. شاید هم یه داستان دیگه بافتم که داستان های قبل فراموش بشن...
من یک قصه گوی سیّارم...
*
بهزاد میخواد پادکست شروع کنیم. یعنی میشه؟ بالاخره میشه؟؟ کاش بشه...
*
در راستای challenge کردن خود، داشتیم با بچه ها حرف میزدیم. پدرام گفت گاهی ترسناک میشه که میتونیم اینقدر شبیه والدینمون باشیم... خودش بود که اضافه کرد یا گلنار یا شاید هم من که مگر اینکه خودمون، اون چیزهایی رو که دوست نداریم، به چالش بکشیم... که گفتم هرچی سنمون بالاتر بره هم سخت تر میشه... مگر اینکه موردی پیش بیاد و مثل من شانس بیاریم...
من شانس آورده ام واقعا! از خیلی ابعاد! حتی از ابعاد خانواده و همنشینی اش با مغز جذابم!!!! (مامان کجایی که بگی برای خودت کارت تبریک بفرست...) چند دختر ۱۸-۱۹ ساله میشناسی که وارد این سفر خودشناسی بشن که پرخاشگری، ارثی نیست که بخوام ببرم... که روش کار کنم... و هدیه به چالش کشیدن خودم رو جایگزین این ارث کنم؟؟
اگر شانس نیست، چیه پس؟
راستی اینها رو به Adam هم گفتم امروز... که این شانس، این هدیه، این چالش کشیدن هرروزه و هرلحظه به فنا داده من رو!
یه جایی وسط توضیح "فنا دادن" با انگلیسی فصیح Negar-made برگشتم گفتم I was caughting myself... و ادم سکته زد که you're cutting yourself?? وقتی توضیح دادم که منظور عرضم catching بوده، بحث چرخید به دختران و زنان ایران و آمار بالای خودزنی... بهش از مدارسی گفتم که اگر بروی و بازوهای دخترکان مدرسه رو نگاه کنی، از هر دونفر یا سه نفر، یکی رد خودزنی، تازه و قدیمی در کنار هم، به یادگار داره...
ریخت به هم.
گفتم اما من هیچ وقت نکردم.
پرسید و چرا؟
گفتم چون از دید من، it's a pain on top of the pain. For me, that was not the solution really... Sorry for saying it so blunt, but my mindset was always like if I'm stuck, I prefer to deal with the source of the pain directly and get rid of myself all together!!! 
(چه میکشه این بنده خدا از دست من!)
گفت جالبه که میگی درد روی درده... کسایی که کات میزنن، معمولا اون رو آرام بخش میدونن...
گفتم، نه برای من نبود! خندیدم و اضافه کردم که راستش امتحان هم نکردم و خب شاید راست بگن، باید تجربه کنم پس! 😈 (اینجاست که تراپیست پیر میکنم! شوخیش هم زشته! 😈 ولی این زن سادیست یه جا باید بپاشه بیرون یا نه؟ کجا بهتر از آزار دادن تراپیست؟ :))))) ) و بدون اینکه وقت بدم جیغ بزنه، گفتم: اما کار دیگه ای میکردم: روی بدنم نقاشی میکردم! با خودکار... و هرچند درد قابل توجهی نبود، اما سیخ زدنی بود برای خودش... و در ابعاد متفاوتی، therapeutic بود... جدا از اینکه خلاقیت هم داشت...
گفت چه جالب!!! قشنگ سورپرایز طور! اضافه کرد که ما برای درمان خودزنی، با خودکار یا ماژیک قرمز همین رو پیشنهاد میدیم! جالبه که تو بی اینکه بدونی، همین کار رو کرده ای... (یاد درمان سردردهام افتادم...) و خلاقیت! Makes sense!
خندیدم و گفتم آره دیگه، همینجوری طراحی بدن زن رو یاد گرفتم.
نفهمید و پرسید منظورت چیه؟
گفتم خب تمام خطوط و منحنی های بدنم رو یاد گرفتم دیگه... :))

بامزه است. خدا کسی رو تراپیست نگار نکنه! :))))
*
به چالش کشیدن خودم طبعات داره. یکیش، به چالش کشیدن دیگرانه... همون که مامان صدا میکنه ملالغتی... یا ذره بینی که روی دیگران میذارم و برنمیدارم... یا داستان آشنای "یک روز قشنگ بارانی"...
یکی از چیزهایی که چند ساله روش خیلی حساسم، انگلیسی حرف زدن آدمهای مهاجریه که برام مهمند. بخصوص اونهایی که مدتهاست اینجا محل زندگیشونه... لهجه شون، انتخاب لغاتشون... و judge میکنم.
و فکر کنم (مطمئن نیستم) انصاف نیست.

همونطور که آدمها رو ورای مکالمه باهاشون، و از خونه و محل زندگی شون، و از نوع دوستها و شوخی ها و دغدغه هاشون محک میزنم و میشناسم (تو بخون اسکن میکنم)، زبان و لهجه آدم ها، حتی دنبال کردن اخبار و تاریخ و در مجموع تلاش (یا عدم تلاش) پیوسته شون برای بخشی از جامعه جدید بودن، از اولین چیزهاییه که شخصیت و روحیات اون آدم رو برام شکل میده... و حتی اگه معیار به نسبت دقیقی باشه، لزوما انصاف نیست...
آدمها نزدیکم میشن که دوستی کنن. نه اینکه اسکن بشن. 

Saturday, January 2, 2021

سال ‏۲۰۲۰ ‏برای ‏من ‏خوب ‏بود. ‏نه! ‏عالی ‏بود!

دیدی میگن آدم قدر چیزی رو که داره نمیدونه تا وقتی ازش بگیرنش؟
فعلا این رو ببین تا بگم واسه من چقدر ارزش چیزی که نداشتمش معلوم نبود تا وقتی که دارا شدم!

سال ۲۰۲۰ از نظر اتفاقهایی که افتاد، افتضاح بود... حقیقتا افتضاح. بیماری و مرگ آدمها، روانی شدن و به رخ کشیدن کثافت سیاستمدارها، اون هواپیمای لعنتی، اعدام های دردناک، بیکار شدن یکی دو ماهه خودم و خیلی های دیگه...
اما راستش برای شخص من، ۲۰۲۰ خیلی خوب بود. نه، عالی بود حتی! 
در مجموع برای من سال مالی خیلی خوبی بود، درس دادن و سر و کله زدن با بچه ها و همکاری با بنیاد امید کلی حالم رو خوب کرد و میکنه، دیت با کسی شروع کردم که معقول میدونمش (فارغ از اینکه به کجا برسیم! دوستی اش از رابطه داشتن باهاش برام ارزشمندتره(، هنرهام رو بعد از عمری گذاشتم رو میز و بهشون پرداختم، از جمله برگشتم به بلاگ نویسی، نقاشی رو جدی گرفتم، و رقص و عکاسی رو کم کمک باز زنده کردم... وزنم زیاد شد اما داره کم میشه و در مجموع راضی ام، قرصم رو قطع کردم و شدم همون دیوانه ای که دوست داشتم و دلم براش تنگ شده بود، یاد گرفتم با بایپولار و ای‌دی‌اچ‌دی زندگی کنم و بخشی از خودم بپذیرمشون، یاد گرفتم آدمهایی که آدمها رو همونطور که هستن، نمیتونن بپذیرن ببخشم، روابط اجتماعیم محدود شد به پنج شش تا آدم (بله، این شدیدا توفیق اجباری بود!) و مهمتر از همه و در همین رابطه، برام مسلّم شد که درونگرایی هستم که عمیقا به فضای شخصیش نیاز داره! کار کردن از خونه رو دووووووست دارم و داشتم! برای آرام بخش بود و انرژی زا! بیخود نیست اینقدر توی ASG اذیت بودم... به نوعی بهترین شرکتی بود که توش کار کردم، اما فضا برای منِ درونگرا عمیقا سمی بود! و نمیفهمیدم... احتمالا چون گزینه دیگه ای نداشتم! دفترهای کار با پلان باز، جای صندلیم، نوع ارتباطات، شلوغی ها، این حس لعنتی که انگار همه زل زده اند به صفحه کامپیوتر من و تحت کنترلم... همه رو میذارم کنار هم و کنار آرامش روان این روزها و فکر میکنم چه زوری زدم که توی قابی باشم که برای من طراحی نشده...

نمیدونم ۲۰۲۱ قراره چه جوری پیش بره، نمیخوام هم بدونم! میخوام در لحظه زندگی کنم و برای این آرامش روان، و برای اوج گرفتن این روح شلخته، حسابی بجنگم. همین! 🙂
(دیگه خیلی وقته پذیرفته ام که جنگیدن، تنها کاریه که بلدم... دیگه حتی دوستش هم دارم)

Tuesday, December 29, 2020

سفرنامه

سفر به آدم چیز یاد میده. یا یادگرفته هاش رو یادآوری میکنه... این سفر برای من تجربه خوبی بود که فکر کنم چرا دوستهای هر روزه ام، از خودم کوچکترند... و دوستهایی که میتونم دو کلام حرف حساب بزنیم، از نوع گفتگوی عمیق و دل-آروم-کن، ازم بزرگترند معمولا... پارتنرهام هم. این همونه که به Adam توضیح میدادم چندوقت قبل. که معلقم بین دو دنیا. که دوستهام آخر های دهه بیست زندگیشونند و پارتنرهام اوایل دهه چهل حتی... و تنشهای گاه به گاهی که پیش میاد... بین اونها و در مغز من.


دوستهای کوچکترم، به اندازه من مغزشون رو با تجربه دردناک و پیج و تاب دار و تاریخ و جغرافی و فلسفه پر نکرده اند... اساسا من جذب آدم ها در دهه بیست زندگیشون میشم، تا در سطح زندگی کنم. که بتونم لحظه رو در لحظه زندگی کنم، عمیق. این آدمها، محشرند. روزانه های من رو میسازند و همون نیمچه تراشه های برونگرایی خودم رو ترجیح میدم با اینها بگذرونم...
بعد از اون طرف دوستهایی هستن که ده دقیقه حرف میزنم باهاشون و  روانم آروم میشه. اینها کمیابند. فهیم رو دیشب دیدم و چیز خاصی هم نگفتیم ها... ولی دیدنش لامصب خوبه. حتی پشت ماسک و در حضور نرگس. چون ارتباطه، در سطح نیست. خیلی عمیقتره... و چون روانم بعد از عمری خوش خوشانش شد... حرف نزدن به مدت مدید، یا ندیدن، یا ماسک، ممکنه دردناک باشه، اما ارتباطه رو تحت تأثیر نمیذاره... با روان آدم کاری نداره. روان آدم از پشت ماسک هم میتونه نفس عمیق بکشه.

همه اینها رو گفتم که بگم سفر رفتن هم آداب داره! :)) و من با دوستهای خوب دسته اولم نباید برم سفر. چون من سفر میرم که عمیق بشم، که از روزانه هام جدا شم و فرار کنم حتی... با دسته اول، میمونم توی سطح و سفرم راکد میشه... میشم مثل پیتزای پنیر نیم خورده و سرد و ماسیده شده... پیتزاهه هست ها... هنوز جلوی رومه! اما تمایل من بهش مرده.
دیدن دیشب فهیم، حتی در حد چند دقیقه یادم انداخت که چه مرگه این چند روز آخر...
و تو دلم فکر کردم که اون بشر هم چه خراب آبادی باید باشه روانش... کاش جور شه و زود زود، باز بریم سفر...

پینوشت ۱. مامان دیشب دیگه دووم نیاورد و گفت بسه دیگه، برگرد... یه جور خوبی بهم چسبید! دلم برای روزانه های عادی ام، و غر زدن های عادی ام تنگ شده...
پینوشت ۲. یه چیزهایی و یه کارهایی برام سخت و سنگینه این روزها. نوشتن از اعدام، از سقوط، از درد... نوشتن که هیچ، خوندن و فکر کردن بهشون هم سخته... بیا من برات ساعتها از تاریخ آمریکا، کشت و کشتارش، از مبارزه هاش برای برابری اجتماعی بگم... بیا باهات برم سلما و مونتگومری، تو آلاباما... که برات از جان لوئیس و لوترکینگ بگم... یا نه، از همیلتون و ادمز و جفرسون و فرانکلین بگم... اونها خوبند. دورند. با حرف زدن و فکر کردن ازشون و بهشون، دردم نمیگیره... اما بیا عکس پروفایل عوض کن برای سقوط پارسال... یا دهم ثانیه فیلم بذار از دخترکی که باباش اعدام شده... نمیتونم. نمیکشم. سنگینه... میگذرم. من توانش رو ندارم...

Sunday, November 29, 2020

دروغ ‏رو ‏جار ‏بزن

همیشه گفته ام و گفته اند: اگر میخواهی دروغت رو باور کنند، هرچه بزرگتر بگو و جارش هم بزن...
یک استثنا داره: وقتی بخشی از (و نه همه ) حقیقت رو میدونن، حتی شوخی هایت رو جدی میگیرن... اگه همون شوخی رو کس دیگه بکنه، شوخیه. اما تو بگی، نه.
مست بودم. نه، مست نبودم. من مست نمیشم، بلکه گرم میشم. بیشتر دوست داشتم مست باشم. این نقش مست بودن، این role play، این کسی بودن که من نیست رو دوست دارم. گاهی گداری، بیخیال ذهن لعنتی ام میشم و میذارم دنیا فکر کنه که مستم... که افسار زندانی درون رو کمی، و فقط کمی، شل کنم و بذارم چیزی بگه یا کاری کنه، کمی دیوانه تر...
دست در دست دو یار انداختم و گفتم «الان عالیه. وقت تری سام ئه...!» و توی ذهنم قهقهه میزدم که جای آکشیتا خالی... که جای رضوان خالی...
نرگس بود همون که توی زندگی من هست. رفیقی که میدونه من اون چه میگم، اراجیفه و چرت و پرت. و اون که نمیگم، جدی. گفت صحنه رو ترک میکنه و به شوخی و خنده برگذار کرد و تمام!
پدرام اما آشنا نیست با من. با منِ من. هنوز نرسیده به اونجا که بفهمه اونی که تا آسمون وراجی میکنه، داره نقاب روی نقاب میذاره... اما کبریت بی خطره. لااقل برای دیگرانی مثل نرگس خطری نداره... اونی که زیر سطح آروم آب، درگیر طوفانه، خودمم و خودم... با چشمهایی باز، توی تاریک ترین شبها...

کاش چشمهام رو خواب ببره. ذهنم رو هم. جسمم رو هم. نمیخوام هیچکس اذیت شه. نه من، و نه اون.

پینوشت: امروز یک چیز دیگه هم گفتم: حرف زدن آدمها رو به هم نزدیک میکنه. اشتباه گفتم. یعنی در واقع کامل نگفتم. حرف زدن خالی نیست که آدمها رو به هم نزدیک میکنه... Open up کردن و vulnerable شدن طرفین به همدیگه است که آدمها رو به هم نزدیک میکنه... امروز برای اولین بار حس کردم پدرام داره به باز کردن در صندوق هایش در کنار من، فکر میکنه...

پینوشت دو: هرچه بیشتر با بچه های فرزانگان حرف میزنم، بیشتر خود امروزم که از جهنم دیروز فرار کرد رو دوست میدارم. امروز دو ساعت و نیم حرف زدم... بچه های دیگه نزدیک پنج ساعت... بچه هایی در جسم زنانی سی و اندی ساله... همچنان سرگشته. همچنان سرگردان.

Sunday, November 22, 2020

بهم ‏اعتماد ‏داره

بهم اعتماد داره. این رو گفت، من لبخند زدم، و درونم دریا دریا طوفان زد...
از اعتماد آدمها میترسم؟ نمیدونم. از اینکه بی هوا صدام کنن "نگارم" جا میخورم؟ آره. تعجب میکنم، شک میکنم چی شنیده ام و بحث رو درجا عوض میکنم...
...
کلمات هنوز و هنوز بهترین اسلحه های منند... وقتی میخوام کسی به اون که میخوام نگاه نکنه، تیربار میزنم به بیرون... گردباد میزنم به دنیا... خالق همه جهان هایی که نبود، پس که ببود...
اونقدر گردباد خلق کرده ام، که نیازی به فکر برای بافتنشون ندارم... کلمات از زبانم سرازیر میشن، چشمهام واکنش آدمها رو میبلعند و با بازی های خودم سرخوشم...
و خب جایی، شکلی، بالاخره میرسم به اون چه که میخوام نگاه کسی روش نیفته... کسی، شامل خودم. و کلمه کم میارم. کلمه کافی نیست. لرز و ترس و انزجار خودم رو هم. 
چرا سخت بود برای ادم توضیح دادن که چرا خودم رو قابل دوست داشتن نمیبینم؟ چرا سخته مواجه شدن با اینکه از خودم بدم میاد؟ چرا به ذره ای توجه دیدن از دیگری، با عمیق ترین تشکیک نگاه میکنم؟ فرار میکنم؟ آدمها چقدر دروغگو هستن این روزها... 
به من اعتماد داره و من فرار میکنم. 
آدمهای دیگه اعتماد داشتند و فرار کردند. من هم فرار میکنم. همه فرار کنیم. نگار، قابل اعتماد نیست، زهریست بدتر از کرونا. فرار، بهتر.

Thursday, October 1, 2020

Ratify

"When you gaze long into an abyss, the abyss also gazes into you."
~ Nietzsche and I

Sunday, September 27, 2020

دنیای ‏قدیمی ‏قدیمی ‏جدید

هفت صبح، رفتم بالای سر مامان که بگم دنیام چه عوض شده... که بپرسم چرا نمیپرسه متوقف کردن قرص هام روم چه تأثیری داره... اینکه قرصهام رو متوقف کردم، معنیش این نیست که من دیگه بای پولار نیستم. معنیش این نیست که درگیر موج های کنترل نشده افسردگی و شیدایی نمیشم... میخواستم بهش بگم که دنیام جدید شده. که صرف اینکه میدونم این موج ها اسم دارن، کنترلم رو روی خودم بهتر کرده... همچنان سخته. خیلی زیاد. همچنان ماسک میزنم و اونقدر خوب مخفی میکنم که آدمها سخت میفهمند چقدر ریخته ام به هم... اما لااقل از هزاران لایه جنگ درون، چند لایه ای کم شده... و این خیییییلی مهمه. دیگه تا حد مرگ خسته نیستم. دیگه با خودم نمیجنگم. صرفا افسرده ام. همین. میذارم روون و راحت افسرده باشم. غمگین باشم... باهاش نمیجنگم. میذارم نگار یک و نگار دو، با هم همچنان کلنجار برن... که همدیگه رو بدرند... اما لااقل نگار سه که داره بهشون نگاه میکنه، وارد بازی قضاوت نمیشه... میخواستم همون که به نرگس گفتم رو به مامان هم بگم. که چقدر خوشحالم که به چشم دیدم که یه فاز بود و اومد و رد شد... که I didn't act on it and let it go... و کار کرد. که نگار سه به خودش یادآوری میکرد که افسرده ای. باش. اما یادت هم باشه که میاد و میگذره... و گذشت... و اگه دیشب تنها بودم، حساااابی جشن میگرفتم.

همه اینها رو میخواستم بهش بگم. اما وقتی رفتم بالای سرش، خواب بود. بیدارش نکردم. لبخند زدم. برگشتم.

وقتشه برگردم خونه.

Tuesday, September 22, 2020

 هنوز نفهمیده ام که فیلم دیدن برام خوبه یا بد... سریال دیدن در واقع...
حداقل الان که گیر کرده ام یه جایی بین لوسیفر بودن و مگنیفیسنت بودن!!! بین مورنینگ استار و لورنزو د مدیچی...
و حالم، روان سادیستیه که به جای شراب، جام خون دادن بهش... خوشحاله از مزه مزه کردن قدرتی که توی خودش میبینه. اما میدونه تمام ناتمام خودش هم نیست هنوز... که کافی نیست هنوز...

اما راستش، بعد از دو سال، باز خودمم! همون خون آشام همیشگی... همون دردآشام آشنا...


I CAN’T SAY THAT I CAN CHANGE THE WORLD
(BUT IF YOU LET ME)
I CAN MAKE ANOTHER WORLD FOR US
LET ME SUFFER
ALL FOR YOU
MAKE THIS VISION
ALL BRAND NEW
(WE CAN FIGHT THEM)
I CAN’T SAY THAT I CAN WIN IT ALL
(COME WITH ME AND)
I WILL MAKE MY WORDS STAND TALL
  (LET ME DO THIS)

باز خودمم. خود خودم... همون که با بهزاد، حرف میزنه و رؤیاها میبافه... به مساحت دنیا.
و چقدر هم که خودم رو دوست دارم... خرجش یک خودکشی بود. اما ارزید. می ارزه.