Showing posts with label بی خوابی. Show all posts
Showing posts with label بی خوابی. Show all posts

Monday, January 3, 2022

دست یاری و نگاری...

بزرگترین نیازم برای داشتن رابطه (برای من که از نیاز داشتن، هراسانم)، تکیه گاه داشتن بوده و هست.
من خودم کوهم و مرکز ثقل اتکای دیگران؛ اما کوه هم گاهی نیاز به تکیه گاه داره... نیاز به اینکه سرش رو بذاره روی پای یاری و دست، گره خورده بر بازوی او... که هیچی نگه. هیچی نشنوه. و فقط نوازش بشه... که میگذره. که همیشه گذشته، این بار هم میگذره...
و من، همیشه از تکیه کردن فراری ام. هراسان. که هروقت از دستم در رفته و تکیه ای زده ام، خیلی زود، خیلی خیلی زود، زیر پایم خالی شده و به مغاکی سقوط کرده ام که نجات دادنم قرنها زمان برده...

من عاشقم بر عالم دلبستگی. و افلیج از توحش سرگشتگی در این مغاک تاریک...
پیر شده ام. دیگر جسمم نمیکشد سقوط را... دلم را چه کنم؟ هراسم را چه؟ سرسپردگی را چه...

رقص بر شعر تر و ناله نی خوش باشد
خاصه دستی که در آن دست نگاری گیرند...

But if my life is for rent and I don't learn to buy
Well, I deserve nothing more than I get
'Cause nothing I have is truly mine

دیرترنوشت، از دنیایی دور. خیلی دور.

Thursday, July 6, 2017

گا

- آره... ناطور دشت و عقاید دلقک رو تقریبا همزمان خوندم... شاید شونزده بودم... شاید هم هفده... اونقدر قبل بود که دیگه یادم نمیاد... شاید هم نمیخوام که یادم بیاد... از ناطور دشت خوشم نیومد. یعنی نه. از عقاید یک دلقک بیشتر خوشم اومد. میدونی؟ آدم با چیزی که بیشتر هم ذات پنداری میکنه، راحتتر هم ارتباط برقرار میکنه و تو خاطرش میمونه...
- یعنی دروغ گفتی و نقش بازی کردی؟ لبخندهات و خنده هات... برق چشمهات... دروغ بودند؟
- نه. هیچ دروغی در کار نبود. هر دلقکی گه، گاه، نیازمند فراموشی ئه. نیازمند وقفه، هرچقدر هم کوتاه. نیازمند فاصله گرفتن از خودش و از دنیای کثافتی که توش غرق شده... تو و بودن تو، بهش این شانس رو داد. اجازه داد فکر نکنه. مکث کنه. زندگی کنه. حتی شده یه کم. بی گذشته. بی آینده. با لبخند...
- پس بعدش؟ سیاهنمایی این روزها؟ حال خراب کاسه چشمهات...؟
- داستان اون شتر ئه که تا خیر حد توانش روش بار گذاشته بودن و هیچ نگفت... لحظه آخر، یه پر، به بارهاش اضافه شد و... نتونست. دیگه نتونست. افتاد و مرد. این روزها، دلقک نمیتونه... دیگه نمیتونه... افتاد و شکست.
پر، وزنی نداره واقعا. عقاید یک دلقک اما، به همون گایی رفته اند که ناطور دشت. مدتهاست. سالها، شاید.
پینوشت. چند شب اخیر، در میانه های شب، کسی با انگشت میرود در چشم راستم. گاهی راست بین سه چشم و گاهی راست بین دو چشم. چشمم درد دارد به هرحال. از اشک کمتر.


Saturday, March 29, 2014

هدف را نشانه بگیر

تنه درختها یا تنه آدمها، راستش زیاد فرق نمیکند. می برمشان، تبر میزنم، تکه تکه میکنم...
بعد میشینم و فکر میکنم با تکه ها چه کنم؟ 
توپ بسازم و بفرستم دنیاهای دور، یا مکعب بسازم و همین نزدیک، در حیاط پشتی خانه نگه دارم؟ 
شاید هرم ساختم. هرم با گوشه هایش خوب مرا نشانه میگیرد. گاهی نیاز دارم هدف باشم. چه دور و چه نزدیک.

پینوشت: باید خودم را نمایشگاه بزنم.

Tuesday, December 10, 2013

خزه

«خیل خب بابا... خیل خب...
زن ما نشو... نمی خواد زن ما بشی...
ولی اگه خواستی زن یکی از این تاپاله ها بشی، یکی رو پیدا کن که خاطرتو بخواد... عین من ...
پات بشینه... یکی رو پیدا کن حالتو نگیره... 
مثل من...
اذیتت نکنه... یه تاپاله ای که آدم باشه...
هر موقع که یه تاپاله این شکلی پیدا کردی بیا سراغ من...
اونوقت خودم دستتو میذارم تو دستش ...
نوکرتم هستم... برات عروسی میگیرم... بابا کرمم می رقصم...
به عصمت فاطمه زهرا این کارو می کنم ...»


— از "سالاد فصل"  

*
ایده رو دارم... خوبه که ایده دارم. نگار به ایده زنده است. فقط به ایده.
*
دارم عق میزنم از لبخند. هرچقدر هم زیبا.
این نقاب ابلهانه رو صورتم جا انداخته. فقط خودم میدونم چقدر بهم نمیاد...
*
دختر، دوست داشتم ناگزیر گریزانت رو....
*
همچنین دختر، دوست داشتم که گفتی «یه صبح ِسی‌ودو‌سالگی از خواب بیدار می‌شی و با خودت فکر می‌کنی باید یاد بگیرم جفتک نندازم...
فقط نمی‌دونی چه‌جوری»
انگار من هم نمیدونم چه جوری.... این روزها و شبها فقط دارم به "جور" و چه جور" فکر میکنم... راه هم به جایی نمیبرم... دیوانه کننده است این بازی پرپیچ و خم و بی انتها....
*
یه بازی احمقانه، اما گرم دارم با خودم. یه بالش دارم زیر سر و یه بالش که عمود میذارم بر بالش اول... تکیه میدهم بهش و بتو هم دور تا دور هردومان.... یک آغوش گرم دارم که گرم و مهربان بغلم کرده. بدون هیچ چشمداشتی... میبوسمش گاهی... خنکای پوستش دلنشین است و خواستنی.
این روزها زیاد در تخت به سر میکنم. فردا باید بروم دکتر. برای این سر بیدرمان، درد کفایت است....

پینوشت:
کوله‌ام بر دوش... عازمم بر سفر... بی انتها...
فوج خاطره و احساس و درد دارند عکسهای جنوب برای من....

Friday, September 9, 2011

یک روز... و فقط یک روز...

Blogspot تغییر کرده! امیدوارم به میمنت باشه. وقت ندارم چک کنم ببینم چی به چیه.
یا پروژه انجام دادن یادم رفته، یا این برنامه که توشم خیی خیلی سنگینه. هرچند می پسندم...
*
و من بهزاد می بینیم. و من مامان می بینم. و من بابا می بینم. خوش به حال من.
*
آینده من چیه واقعاً؟ آینده طولانی مدت رو نمی گم. آینده کوتاهی رو می گم که دست خودم و چندتا استاده...
چرا didi rugles نیست پس؟؟؟
*
تانگو. معرکه. زیبا. معرکه.

جسارت. معرکه.
خودسپاری. غریب... با حسی مملو از سرخوشی.
*
مهدی صحنه رفت. دوستی که دوهفته بیشتر نمی گذره از شناختمون از هم. دلم براش تنگ می شه. خیلی بیشتر از دوستهایی که عمری می شناسمشون. بیشتر می شناسمش نسبت به دوستهایی که عمری می شناسمشون.
*
خودم رو دوست دارم. زندگی ام رو دوست دارم.
فقط وقت ندارم... حیف...
*
یک روز خوب. یک روز پر عجله. یک روز عجیب. یک روز خسته

Thursday, May 5, 2011

Designation!

- Still don't know what is a differences between designed, was designed, had designed, have designed, has been designed, had been designed, have had designed...
- Doesn't matter! he didn't design! he was just a patron!
-Stupid...

*
"ما این همه بدبختی داریم، اون وقت خدا نشسته با ابی چای می نوشه..."
خیلی دوست داشتم که این جمله مال خودم بود. اما لامصب عذاب وجدان رفرنس دهی نمی ذاره که... خلاصه که مال خودم نیست! اما نمی دونم مال کی هم هست... یادم نمی آد کجا دیدم D;
*
فردا شب بعد عمری عمیق می خوابم
*
یه چیزهای جالبی درباب آمریکا و قوانینش و آدم هاش فهمستم که هر تازه واردی به آمریکا بیاد بدونه. تو گلوم گیر کرده که یه بار درباره اش بگم اما ضایع است و اینها!!! یعنی خانواده نشته اینجا! نمی شه که بشه... :))

پینوشت بعد از تحریر: یعنی یه جمله نوشته ام، 10 خطه!!!! بعد شاکی هم می شم که چرا نمی فهمن مردم :)) پایان نامه است داریم؟ :)) حالا خوبه تابستون وقت دارم ادیتش کنم...

Monday, February 14, 2011

حلقی در دهان

[درفت می ماند تا...]
خودم رو بسته ام. بقیه رو هم خواستم که ببندند... دچار دوگانگی، ترس، عصبانیت، دلشوره... دچارِ "دچار بودن" ام...

نقش خدایم باز پررنگ شده. بهش نیاز دارم. همیشه مواقع نیاز سعی می کنم/می کردم خدا رو پس بزنم! که یکهو نگه فقط وقتی کارم داری صدام می کنی... الان مهم نیست. الان خدامو می خوام. مامان و بابامو می خوام. آرامش می خوام...

مرده شور این جبر جغرافیایی رو ببرند. 
می ترسم. نگرانم.
کمک.

نداشتن آزادی بیان یعنی می خواهی پستی بنویسی برای بلاگ خودت/برای دل خودت... اما می ترسی. می نویسی و خفه اش می کنی.

ترس
نگرانی
عصبانیت
ترس
نگرانی
عصبانیت
ترس
نگرانی
عصبانیت
.
.
.
دنبال عکس می گشتم... یادم اومد که نقاشی ای کشیده بودم: از دید کسی پشت میله های زندان، دستی آویزون... و کلیدی در چند قدمی میله ها، آویزون به دیوار... هرچند غیر قابل دسترس... 
به نظرم بدترین شکنجه اونیه که آزادی رو جلوی چشمت ببینی. در دوقدمی ات... و استیصال رو حس کنی که محتومی به نداشتنش.

چرا تو اگه ایرانی باشی، حتی نخوای هم، زندگیت گره کوری می خوره با سیاست توی سرزمینت؟ تو این مورد گاهی قبطه می خورم به این اجنبی های آمریکایی... تو این مملکت کسایی پیدا می شن که حتی اسم رئیس جمهورشون رو نمی دونن... اسم پایتخت، مکان های تصمیم گیری، آدم های مهم، کشورهای دیگه دنیا، آدمهای شهر بغلی... همه به درک...
گاهی به آرامشی که من فکر می کنم جهل-واره و اونها فکر می کنن ایده آله، قبطه می خورم

حالت تهوعم خوب نمی شه...
کاش این زنجیرها می شکست... هزاران کاش...


لعنت به سرزمینی که بیرونش هم که باشی، شب هاش نه خورد داری و نه خواب... منگ خوابم. خسته ام. ولی خواب کو؟

Thursday, April 29, 2010

sleep-needed Raphael researcher!!!!

I don't have a humankind life but owl-kind!!!!! and it seems I proud of it! ;D yeaah, when I compare, I can see more evidences about it! just look at my eyes! how similar they are ;DDDD

so, this is my timeline life in past 3days:

April 25       12:00noon-7:30pm researching and PowerPoint making/ time wasting/ facebooking/ chatting/ dancing
                   7:30-10:30 gathering/discussions about green movement with Physics professor of UVa!!!!!!

April 25-26  10:30pm-5:30am researching and PowerPoint making/ time wasting/ facebooking/ chatting/ dancing

April 26       5:30-8:30 am (3hours) sleeping 
                    8:30-10:00 am preparing for class which I finally skipped!!!!
                    10:00am-4:00pm (6hours) sleeping

April 26-27   4:00pm-4:00am PowerPoint making/ time wasting/ facebooking/ chatting/ dancing

April 27        4:00-8:00am (4hours) sleeping
                    10:00-1:45 classes and presentation entitled "Spaces of Democracy" 12:00-12:30pm. Enjoyed it!!!!
                    Being interviewed! I am subject of a paper! this such a lifestyle definitely categorize you as the strange human type, interesting for sociological studies!!! 2:00-3:00
                    4:30-8:00pm (4hours) sleeping 

April 27-28  working on paper/ time wasting/ facebooking/ chatting/ dancing 8:00pm-8:00am

April 28       class on 10. we had 1 guest lecturer about modern technologies and present day approached to design/form making/mathematical design and I, likewise always, became more than sure that I hate these stuffs and approaches :P
                    11:45-12:15pm (half an hour) sleeping 
                    1:00-3:30pm Raphael class and paper due 
                    4:00pm-12am (8hours) sleeping 

there is no need to read them all! the summery is I slept 12 hours out of total 84 hours and I researched, made PowerPoint, Photoshop-designed, wasted time, Facebooked, chatted and amused and danced and danced and danced myself in the rest!!!

the normal human body have to sleep one third of his time! it means 24! haha! I just had half of that! I know it's kind of craziness, but yet it make me feel cheerful: I am so professional to lie to my body even!!! I mean befor this post, even myself didn't noticed that how much sleep-needed I am!!!!!!!  ;D 

anyways,
here are some diagrams which I made for Raphael research. I found them interesting to share (as I even compare his works with modern painters such as Piet Mondrian and diconstructivist artists)!! :P take a look and enjoy!!!! for more information, do not hesitate to ask and contact! :D:D:D