Showing posts with label آدمها. Show all posts
Showing posts with label آدمها. Show all posts

Tuesday, January 12, 2021

فرانک ‏مهاجر ‏عمیدی

فارغ از اینکه با نظرات فرانک موافقم یا نه، از شخصیت این زن، به عنوان یک زن جاه طلب و موفق مهاجر، بی اندازه خوشم میاد!

https://www.instagram.com/p/CJ8ZAt0lokn/?igshid=16c1b1zkczpjw

به تجربه دیدم آدمهایی که مهاجرت میکنن، به سمت یکی از این دو دسته کشیده میشن انگار... اونهایی که فقط مکان جغرافیایی شون تغییر میکنه، ولی ذهن و فرهنگ و دغدغه و روابطشون، جا میمونه در سرزمین مادری... و گروه دیگه ای که جذب سرزمین جدید میشن. بخش جدا نشدنی از اون. دغدغه و فکر، جنسش فرق میکنه و گره میخوره به جامعه جدید. و مشارکت های اجتماعی هم، همچنین... فقط مکان نیست که تغییر میکنه، بلکه ذهنیت و شیوه زندگی هم مهاجرت میکنه...

من برای این دسته دوم، که مهاجرت رو، و همه ابعاد مهاجرت رو، تجربه میکنن و شیرجه میزنن توی نو شدن، خیلی احترام قائلم و حسابی به دلم مینشینند.

بعد آدم هایی هم پیدا میشن مثل فرانک. که باز هم میگم، فارغ از اینکه با طرز فکر و فعالیت هاشون موافق باشیم یا نه، از خوشی ها و ریسک و فضای آشنا و مطمئن و قدرت دسته اول و دوم، همه رو با هم یکجا جمع میکنند. اصلا آسون نیست. و قابل تقدیره. و من یکی که خیلی دوستشون دارم....

Tuesday, February 24, 2015

بیمار

دچار یک بیماری خطرناک شدم: تحمل "آدم" برام به شدت سخت شده.
خطرناک از این باب که خوشحالم، راضی ام و میخندم... قصد مشاوره هم ندارم... همینه که هست...
خطرناک از این باب که من همیشه در حال اصلاح دیدم خودم رو... کم گفتم همینه که هست... شاید مثلا درحد دماغم همینه که هست... کمبود وقتم همینه که هست... انزجارم از تلفن و در دسترس بودن، همینه که هست... اما آدمها؟؟؟ اون هم برای من که خودم و دنیام رو بین آدمها همیشه تعریف کرده ام و زنده نگه داشته ام؟؟؟
خطرناک از این باب که یکهو تبدیل میشم به یه گردباد و همه چیز رو در هم میشکونم... آدم نباید زیاد  دور و برم باشه... اگر مجبور بود و بود هم بهتره زیاد آدم بودنش رو به رخم نکشه... بهتره اسباب بازی باشه اصلا...
خطرناک از این باب که نمیدونم این تنهایی طلبی از کی و کجا شروع شده و تا کجا و چطور میخواد ادامه پیدا کنه... کی این ماسک سنگین لبخند جلوی مردم رو که چسبیده بود به من، از صورتم کندم که نه دردم گرفت و نه فهمیدم....

الان میبینم که چند سالیه قدمهایی که من رو محکوم میکنه به تنهایی، خیلی محکم و قاطع برداشتم... اینکه تنها بشم، برام اونقدر عجیب نیست که کم شدن تحملم....
خطرناکه...
یه خطرناک دلچسب.