Showing posts with label جنگ. Show all posts
Showing posts with label جنگ. Show all posts

Friday, July 4, 2025

لعنت

تولدشه.
یه عکس سه‌نفره برام میفرسته بابا... مامان با لبخند وسط، و مامان ایران و بابا دو طرفش...
چقدر این عکس تنهاست. چقدر ما تنهاییم. از اون خانواده بزرگ و بی‌در و پیکر، برای تولد مامان، یه شوهر مونده، یه مادر، بچه‌هایی پشت اسکرین، چندتا نقاشی و خاطره پشت ویترین، و قبیله‌ای پخش و پلا گوشه گوشه دنیا...
بهش میگم دکور کیک چه خوشگله... مامان پای تلفن میگه بابات گرفت. کیک موز بود و یه چیز دیگه... نمی‌شنوم چی... بیشتر دارم به چشمهای گودافتاده سه‌تاشون توی عکس و چروکهایی که دیگه قایم کردنش سخت شده نگاه میکنم... چه گذشت به ما این سالها... و این دوازده روز... تو بگو دوازده قرن...
داستان صد سال تنهایی رو از روی ما نوشتن؟
لعنت به جنگ، به انقلاب، به مهاجرت، به سیاست. لعنت به دوری.


Saturday, January 2, 2021

سال ‏۲۰۲۰ ‏برای ‏من ‏خوب ‏بود. ‏نه! ‏عالی ‏بود!

دیدی میگن آدم قدر چیزی رو که داره نمیدونه تا وقتی ازش بگیرنش؟
فعلا این رو ببین تا بگم واسه من چقدر ارزش چیزی که نداشتمش معلوم نبود تا وقتی که دارا شدم!

سال ۲۰۲۰ از نظر اتفاقهایی که افتاد، افتضاح بود... حقیقتا افتضاح. بیماری و مرگ آدمها، روانی شدن و به رخ کشیدن کثافت سیاستمدارها، اون هواپیمای لعنتی، اعدام های دردناک، بیکار شدن یکی دو ماهه خودم و خیلی های دیگه...
اما راستش برای شخص من، ۲۰۲۰ خیلی خوب بود. نه، عالی بود حتی! 
در مجموع برای من سال مالی خیلی خوبی بود، درس دادن و سر و کله زدن با بچه ها و همکاری با بنیاد امید کلی حالم رو خوب کرد و میکنه، دیت با کسی شروع کردم که معقول میدونمش (فارغ از اینکه به کجا برسیم! دوستی اش از رابطه داشتن باهاش برام ارزشمندتره(، هنرهام رو بعد از عمری گذاشتم رو میز و بهشون پرداختم، از جمله برگشتم به بلاگ نویسی، نقاشی رو جدی گرفتم، و رقص و عکاسی رو کم کمک باز زنده کردم... وزنم زیاد شد اما داره کم میشه و در مجموع راضی ام، قرصم رو قطع کردم و شدم همون دیوانه ای که دوست داشتم و دلم براش تنگ شده بود، یاد گرفتم با بایپولار و ای‌دی‌اچ‌دی زندگی کنم و بخشی از خودم بپذیرمشون، یاد گرفتم آدمهایی که آدمها رو همونطور که هستن، نمیتونن بپذیرن ببخشم، روابط اجتماعیم محدود شد به پنج شش تا آدم (بله، این شدیدا توفیق اجباری بود!) و مهمتر از همه و در همین رابطه، برام مسلّم شد که درونگرایی هستم که عمیقا به فضای شخصیش نیاز داره! کار کردن از خونه رو دووووووست دارم و داشتم! برای آرام بخش بود و انرژی زا! بیخود نیست اینقدر توی ASG اذیت بودم... به نوعی بهترین شرکتی بود که توش کار کردم، اما فضا برای منِ درونگرا عمیقا سمی بود! و نمیفهمیدم... احتمالا چون گزینه دیگه ای نداشتم! دفترهای کار با پلان باز، جای صندلیم، نوع ارتباطات، شلوغی ها، این حس لعنتی که انگار همه زل زده اند به صفحه کامپیوتر من و تحت کنترلم... همه رو میذارم کنار هم و کنار آرامش روان این روزها و فکر میکنم چه زوری زدم که توی قابی باشم که برای من طراحی نشده...

نمیدونم ۲۰۲۱ قراره چه جوری پیش بره، نمیخوام هم بدونم! میخوام در لحظه زندگی کنم و برای این آرامش روان، و برای اوج گرفتن این روح شلخته، حسابی بجنگم. همین! 🙂
(دیگه خیلی وقته پذیرفته ام که جنگیدن، تنها کاریه که بلدم... دیگه حتی دوستش هم دارم)

Monday, December 14, 2020

She leads THE lonely life

تو گوشم گاهی این رو میخونه:

"She leads a lonely life
...
All that she wants is another baby
She's gone tomorrow, boy
...
So if you are in sight and the day is right
She's a hunter, you're the fox
The gentle voice that talks to you
Won't talk forever
It is a night for passion
But the morning means goodbye
Beware of what is flashing in her eyes
She's going to get you..."

و گاهی این رو:
"...برمیگردم کمی بمان بر میگردم
حتی زخمی و نیمه جان بر میگردم
حتی اگر فرشته ات اهریمن شد
از دستش سرنوشتِ ما پوسیدن شد..."

مسخره است در مجموع. معلقم بین تمام دنیاهای فانتزی که خودم برای خودم علم کرده ام. اینطور بگیر که هزارها آینه رو عمری سرپا کرده ام. زخمی ام و خسته. و الان گم شده ام بین میلیون ها انعکاس خودم، از خودم. همه انعکاس هایی که حتی یکیشون واقعی نیست. اما تک تکشون درد دارند...

شاید باید تمام این گره ها و نخ ها و طناب ها رو بردارم و ببافم... میون این هجمه انعکاس، لااقل شاید گبه ای بافته شه، قرمز، با طرح بزی شاد...
***
من یک عتیقه بازم. یک یادگار پرست کهنه کار. آینه جمع میکنم، انعکاس پشت انعکاس میکارم... و فکر کنم زندگیم رو بخوام مجرد، مابین کلکسیون دوستهام بگذرونم... تک کار، به من نیومده.

Sunday, September 14, 2014

سالگرد

هفت ساله که مینویسم...
خود نوشتن که نه، خیلی بیشتره... ولی هفت ساله که بلاگ مینویسم... یک جور عدد مقدس فرض کن. یک جور دوره هفت ساله اول یک زندگی، -گیرم مجازی- که سر اومده و داره وارد دوران بلوغش میشه... دوران شکفتنش لابد...

توی راه هتل بودیم... از خونه خاله لیلا...
توی دو سه هفته گذشته تقریبا نشده که سه شب پشت سر هم سر روی یک بالش بذارم... خونه خودم... خونه مینا و یاشار... خونه پراتیک... خونه بهزاد...دی‌سی... پیتزبورگ دوباره...  نیویورک... پیتزبورگ دوباره... فیلادلفیا... پرینستون... دوباره پیتزبورگ... دوباره دی‌سی... و میدونم این لیست ادامه هم خواهد داشت... کوله‌به‌دوشم.. یک کوله‌به‌دوش حرفه‌ای... یک کوله‌به‌دوش خسته... یک کوله‌به‌دوش که شعارش همیشه این بوده: "خسته اما با لبخند"... خسته‌ام و با لبخند... هرچند ایمانم به شعار خودم داره کم میشه... خیلی کم...

توی راه هتل بودیم... از خونه خاله لیلا...
موبایلم لرزید. این روزها موبایلم رو زیاد چک میکنم. ایمیلهام رو... به دنبال یه خبر خوب... یه خبر خوب که نمیاد. که قرار نیست بیاد. به جاش کلی موبایلم میلرزه و قبض میاد! از قبض تلفن و رسید خریدهام بگیر تا براوردهای آنچنانی برای اسباب کشی از ایلینوی به شرق... اگه گذارم بیفته به شرق... موبایلم میلرزه و میدونم باید حساب کتاب کنم.. دو دو تا چهارتا کنم... فلان پولی که میاد رو با فلان پولی که خرج میشه یر به یر کنم و ادامه بدم تا رسیدن خبر خوب... با لبخند...
از وقتی اومدم آمریکا بیشتر و بیشتر دودوتا‌چهارتا میکنم... فرهنگِ اینجاست انگار... آدم رو درگیر دو قرون و سه هزار میکنه! خنده دار هم هست... همیشه بدهکاری... با لیخند...
یادم میاد اولین چک حقوقم ایران رو که گرفتم -صحنه بامزه‌ای هم بود... از خاکزند گرفتمش...- مثل اینکه یه تیکه رخت چرک گرفته باشم آوردمش خونه! نمیدونستم باید چیکارش کنم... حدس میزدم که برم همش رو کتاب بخرم... همین کار رو هم کردم... به رسم هر سال، با پولهای عیدی‌ام و پول بیشتری که از مامان گرفتم روی هم گذاشتم و نمایشگاه کتاب همش رو خرج ورقهای کاغذ کردم... بلعیدمشون... بعضیهاشون رو هنوز نشخوار میکنم...
اینجا اولین حقوقم رو میدونستم باید چیکار کنم. باید کردیت کارد هام رو پس میدادم...

توی راه هتل بودیم... از خونه خاله لیلا...
موبایلم لرزید... موبایلم گفت، امروز، یکشنبه، سالگرد بلاگ‌نویسی منه. لبخند زدم. قبض نیود. چشمهام توی پنج دقیقه پر از اشک بود... یک زندگی از پیش چشمهام گذشت...

هفت ساله که مینویسم...
خیلی وقتها -و این روزها بیشتر- احساس بیفایده بودن میکنم... احساس تلف کردن عمر و هزینه و انرژی... تلف کردن و ناامید کردن امید دیگران و بیشتر از همه خودم... احساس هیچی نبودن و هیچی نشدن... هیچی بودن. هیچ. مطلقا هیچ... احساس وحشتناک سرافکندگی... بیشتر از همه برای خودم... احساس حسادت... بدون اینکه بدونم به چی و به کی... به لطف عزیزانم این احساس تو مواقعی که بیشتر از همیشه نیاز دارم اعتماد به نفس داشته باشم، تشدید هم میشه... احساس بد ناامیدی... کتفم درد میگیره و سکوت میکنم... لبخندم غلیظتر میشه و از درون خالی و خالی تر میشم...
موبایلم لرزید و گفت که هفت ساله مینویسم...
دیگه نمیدونستم لبخندم برای چیه... چند روز گذشته به همون میزان که لبخند میزنم و چرت و پرت میگم و میخندم، عصبی و تنها و ترسیده‌ام! "ترسیده"! بهترین کلمه است برای توصیف الان خودم... ترسیده ام. از آینده. از حال و گذشته... از اینکه دنبال آرزوهایم و اونچه که فکر میکردم برای خودم درسته رفته‌ام... نه اون که فکر میکردند برایم درسته...
از اینکه چندین بار فائزه توی گوشم بگه "من اون دوران که دنبال همه چی میرفتم رو مدتهاست پشت سر گذاشته‌ام... خیلی وقته بزرگ شده‌ام..." و من باز فکر کنم معماری جای خود و موسیقی و رقص و رادیو و نوشتن و عکاسی و بقیه -همۀ بقیه- جای خود! از اینکه بابا همیشه از بخش قابل توجهی از زندگیم ناراضی باشه و فکر کنه که عمرم رو تلف کردم و من ته دلم به اندازه دنیا دنیا بترسم و بعد هر جمله‌اش تا حداقل دو هفته برم توی کما و ولی تهش باز هم فکر کنم که نه... راه درست خیلی هم دور نیست... باید رفت دنبال اونچه که بهش باور دارم و هرچقدر هم که "جدی" من با "جدی" بابا فرق کنه، اما اگه خودم رو جدی بگیرم، دیر یا زود میرسم به اونکه باید... انگار بگیر یه ماراتونه که تهش حتما باید برسی جایی لابد... از اینکه بهزاد گاهی با خنده، گاهی با عصبانیت، گاهی با تعجب از وراجی‌ها و دیوانگیهای "بی‌فکر" من شکایت کنه و من باز فکر کنم باید گفت... باید ریخت بیرون... باید دیوانه بود... از اینکه مامان از خودخواهیهای من آزار ببینه و من ته دلم رنج ببرم که آزارش میدم اما هنوز ثابت قدم بمونم که باید گاهی خودخواه بود و برام مسلم باشه که نباید برای دیگران زندگی کرد... نباید! به هر قیمتی...
ولی واقعا به هر قیمتی؟
هر قیمتی؟
امروز برام این شعر ایمیل اومد:
To be what they want
Is to win a battle
To be who you are
Is to win a war

فکر میکنم نمیتونه اتفاقی باشه... نه نه... نمیتونه... من برای این "خود بودن" کم هزینه نداده‌ام...
توی راه هتل بودیم... از خونه خاله لیلا... و من دست کشیدم روی کیفم تا از حضور دوربینم مطمئن شم... من یک معمارم که فرایند خونه دیدن برای خرید یا اجاره رو دوست داره و حتی اگه عکاسی نکنه، دوربینش، نه! دوربینهاش، همیشه همراهشه... من یک معمار عکاسم... گرمتر شدم...

توی راه هتل بودیم... از خونه خاله لیلا...
و من فکر میکردم که من یک معمارم که عاشق تاریخ و مردم شناسی و جامعه شناسی ئه و عاشق مشاهده و تحقیق در این زمینه‌ها. عکاسی میکنه. مدل عکاسی میشه. توی سه تا بلاگ مینویسه. روی چندین بلاگ و مطلب دیگه نظارت داره. روی دوتا کتاب و چندتا مقاله برای چاپ کار میکنه. آواز میخونه. میخواد ساز یاد بگیره. دنیای آدمیزادها رو دید میزنه و بررسی میکنه. گوش بدی نیست. گاهی سنگ صبور خوبیه حتی... یک عالمه ایده برای ساخت خرت و پرت و پروژه های DIY داره. میرقصه. میخواد بره کلاس رقص.احتمالا باله و سوئینگ. طراحی میکنه ودلش میخواد نقاشی رو دوباره از سر بگیره. هر خونه ای که میبینه رو توی خیالش دیوارهاش رو جابه‌جا میکنه تا بشه اون که باید باشه... روانشناسی زیااااد میخونه. چرت و پرت میگه و آدمها رو میخندونه و به شادی جمعی اعتقاد داره. رادیوی شخصی خودش رو داره. کتاب و شعر میخونه. روابط اجتماعی گسترده‌ای داره و مهمتر از همه، آدمیزاد خوبیه... جدی! آدمیزاد خوبی‌ام...
و به خودش زیاد شک میکنه...
شک میکنه که باید باشه یا نه. باید این آدمیزاد شترگاوپلنگ باشه یا نه...که شاید باید شتر و گاو و پلنگ رو بکشه. از بین ببره. و فقط نگار بمونه و خودش... و معماری شاید...
و بعد سؤال رو عوض میکنه و تبدیلش میکنه به جمله خبری: باید باشه. نگار باید یک آدم چند بعدی باشه. و تواناییهاش رو به کار بگیره...
منطقی نیست. عجیب هم هست. حتی به نظر شدنی هم نمیاد. اما هست. وجود داره... و این پدیده چندسالی هست که زنده است و داره به زندگی نامتعارف و کندش ادامه میده...درکش آسون نیست... باید برام درک نشدنش و تنهاییش و سرکوب شدنش قابل درک باشه... ولی آسونتر از کشتن شتر و گاو و پلنگ ئه...آسونتر از کشتن یه آدمیزاده...
نگار/ماتیلدا باید بتونه ذهنش و دستهاش و پاهاش رو تا جون داره به کار بگیره... و گرنه ته دلش خوشحال نیست... دنیا آدم منطقی و "تک‌کار" و متمرکز زیاد داره... همونهان که دنیا رو پیش میبرن... درسته! قبول دارم... اما بذار چندتایی هم شترگاوپلنگ داشته باشه... حتی دنیا هم بدون شترگاوپلنگهایی مثل من، کمتر لبخند میزنه...
و راستش رو بخوای، حالا عالی هم که نباشم، توی اکثر کارهام متوسط و خوبم...

هفت ساله که مینویسم...
روزهای تلخم بیشتر و بیشتر میشه... اما بعد، به قول مامان فقط خودمم و خودم که میتونم خودم رو زنده نگه دارم... که خودم رو از منجلاب غرق شدن بکشم بیرون... غلبه بر افسردگی و ترس من راهی جز خودم و خودم نداره...
خسته اما با لبخند...
یاد کتاب آبی ون‌گوگ (افسردگی ون‌گوگ) می‌افتم که تا نیمه خوندمش و چون پول نداشتم، گذاشتمش توی کتابفروشی و اومدم بیرون... 
من میتونم. 
و وقتی که پول داشتم، این کتاب رو هم میگیرم و میخونم... حس خوبیه که آدمیزاد بدونه شترگاوپلنگهای دیگه‌ای هم توی دنیا بودن که به خودشون و دنیا شک کردن... که افسردگیشون عود میکرده... که تو اوج خستگی‌هاشون به کشتن شتر و گاو و پلنگ بیشتر و بیشتر فکر کردن... که حق داشتن... که گناه داشتن...

هفت ساله که مینویسم... 
و اینجا و اونجا، گاهی گداری، آدمهایی پیدا میشن که درست همون موقع که چاقو برمیدارم تا شاخه‌های اضافی رو ببرم، نه تنها توی سر شتر‌گاوپلنگ نمیزنن، بلکه یکی شتر، یکی دیگه گاو، اون یک خروس و این یکی گرگ نگار رو تحویل هم میگیرن... انگار مچم رو قبل از جنایت میگیرن... دمشون گرم...
دمشون خیلی گرم...
اون شاخه‌ها، اضافی نیستند... شاهرگند...
دمشون گرم...

Sunday, March 23, 2014

بتازم به سوی جنگ

از عادتهای خوب زندگیم این که به خودم کادو، عیدی، هدیه و سورپرایز میدم... کارت تبریک که دیگه هیچی... هر سال کلی وقت میذارم برای انتخاب هدیه مناسب به خودم... و به همون میزان وقت میذارم برای ذوق کردن و لذت بردن از عیدی خودم به خودم... از شناخت خوب خودم از خودم... از بالهایی که به آزاد ذهنم میدم...
نوروزت مبارک نگار. سال خوبی داشته باشی.

رزولوشون امسال: جنگ با خود. زیاد.


Friday, February 14, 2014

سکوت ولنتاین پشت دیوارهای شلوغ


موسیقی ایدان رو دوست دارم... کلاً کلام عبری رو دوست دارم... بخصوص وقتی ایدان میگه:
On the outside you are always quiet,
But inside it burns and consumes everything,
All the words that disappear
You will find them in the dreams of others...

پیدا کردن زندگی در رؤیای دیگران هم جذابیتهای خودش رو داره....
*
و در راستای کمی شیطنت، کمی لبخند....
*
و در راستای گرسنگی


ولنتاین مبارک امید، محمد، تایلر، جیمز، سیاوش، پراتیک، صالح، امیر، ادی، جان، سروش، سیاوش، کاوه، احمد، فرانک...
ولنتاین مبارک بهزاد.
به زاد.

پینوشت: یک لبخند بدهکارم، چندین لبخند طلبکار.
پینوشت دو: دیوید رفته تو رابطه و گوگوش یه ویدئو داده درباره همجنسگراها :)

Sunday, May 26, 2013

جنگ

یه مدته شبها خواب میبینم تو منطقه جنگی ام. یه چیزی شبیه تهرانی که شده باشه خرمشهر زمان جنگ... بمب شیمیایی، بمب و تخریب خونه ها، تصویرهایی از زخمی شدن آدمها و تیر خوردنشون.... تیکه تیکه شدن آدمهارو هرشب به چشم میبینم... زجه ها و فرار کردن ها و موندنها و کمک کردنها.... کلی هاش تحت تاثیر اتفاقات چهار سال پیشه... این مملکت لعنتی.

صبح هم سگ اخلاق میپرم و به همه گیر میدم... خودم تیکه تیکه میکنم...

نمیخوام حامی باشم، نمیخوام با نقاب بیخیالی، دغدغه داشته باشم... حتی نمیخوام کسی رو دوست داشته باشم... تمام دوستهام تو چند شب اخیر جلوی چشمهام چندین بار مرده ان... بسسسسسسسه.....

افکارم انگار، انتقام آرامش صبحهایم رو از شبهام میگیرند........

مرده شور جنگ، آدمهایی که دوست دارم، جمهوری اسلامی، انتخابات و بیشتر از همه من (!!!!) رو ببرن! تیکه تیکه شدن آدمهایی که دوست دارم، اونم هرشب... خیلی بده....

Saturday, April 6, 2013

بگو بگو... که نگارت منم بگو

دوست دارم خودم رو.
*

Dracula and the Beast
*
به گمونم دلم میخواد به خونه خودم تو نطنز، این رو هم اضافه کنم:
فقط کتابهاش و کوسنهاش رو، هردو بیشتر میکنم....
دلم غار تنهایی بزرگ میخواد...
دلم خونه نطنز رو میخواد...
*
دارم به این نتیجه میرسم که من با زبان غیر آدمیزادی حرف میزنم!!! جدی! اینقدر سخته فهمیدن من؟ باید کتاب مینا رو بدم دست ملت تا بخونند: "بیشعوری"! شاید هم من، هم بقیه، زبان هم رو بهتر بفهمیم...
اشاره مستقیمم به آکشیتاست!
فکر کنم تا بلوغش بخوام ازش فاصله بگیرم... یک هفته‌اش گذشت و به نظر میاد که بدتر شد. فکر کنم بدتر از این هم بشه... خرجش یه معذرت خواهی از بچه بودنه.... از اشتباه کردن... هنوز هم اعقاد دارم فاصله گرفتن، دوستی نمیاره... اما واقعاً از نفهمیده شدن، خسته‌ام. از نادیده گرفتن اشتباه، خسته ام. همیشه اکثر دعواهام همینجوری ختم شده. من به روی خودم نیاورده‌ام که کسی اشتباه کرده و حرفی هم درباره‌اش زده نشده و به روی مبارک نیاورده‌ایم و خلاص....
نه. خلاص نه. یک عقده زیر خاکستر همیشه مونده..... بی اینکه به روی خودمون بیاریم....
اما اینبار دیگه نمیخوام حرفهام رو هم برای خودم نگه دارم! نچ! رابطه از وسط پاره بشه، بهتره! "منطقی"تره... تا من به روی خودم نیارم که بهم چی میگذره... کم یا زیاد.... میخوام راه حل پاک کردن صورت مسئله رو بیشتر امتحان کنم. من مسئول عدم بلوغ دیگران نیستم. حتی اگه اینقدر مستقیم درگیرش بشم.........
میتونه عصبانی شه. میتونه طوفان به پا کنه. میتونه به روی خودش نیاره و من رو متهم کنه به نفهمی. به از دست دادن اون که مسئول مستقیمش منم. میتونه من رو به بی‌عدالتی متهم کنه. به اینکه قدر دوستی رو نمیدونم. به اینکه غد و نفهم و بی‌تفاوت و بی‌شعورم.... به اینکه همه چی رو به هم میریزم و یه روز پشیمون میشم... میتونه آسمون و زمین رو به هم بدوزه. همه اینها، جای اینکه یه کلمه بگه ببخشید. و واقعاً به همون یه کلمه اعتقاد داشته باشه.....
آدم کینه‌ای نبودم و نیستم. واقعاً نیستم. اما بسه دیگه... چشمهام رو بستن و کوتاه اومدن بیدریغ، بسه.... خودم، واقعاً مهمم :-)

هرچند اگه در آستانه 30 سالگی با این قهر و آشتی کردنها، حس 14 سالگی بهم دست بده... "قهر"! فکر نمیکردم در آستانه 30 سالگی، بخوام دوباره با این کلمه مواجه بشم و بهش فکر کنم...

به قول علی حسرو:
آدما به یه سنی که میرسن فکر کنم دیگه بچه نیستن. از هم قهر نمیکنن بلکه از هم فاصله میگیرن. به هم فحش نمیدن بلکه بدبین و بددل میشن. بازی نمیکنن ولی بازی میخورن.
هر چیزی روند طبیعی و آرومش خوبه. پیوندهای سریع هم شکننده ان و هم راحت آب میشن. فکر کنم روند طبیعی یعنی اینکه ندویی، تلاش نکنی، زندگی کنی، به همه احترام بذاری و اجازه بدی آدما بیان و برن. شهرها، کارها، موقعیتها، شراکتها، شکستها بیان و برن. فقط تماشا کنی. هر چیزی روند طبیعیش خوبه. واسه بعضیا این روند خیلی آرومه، زندگی یه بچگی همیشگیه، یه بزرگ شدن تا همیشه.
فکر کنم هم مسیر بودن از هم حرف بودن مهمتره. اینکه مسیرت به مسیر یکی بخوره. حرف بزنی یاد بگیری قصه بگی ترانه بشنوی و همه این کارها رو شریکی انجام بدی. هر چیزی روند طبیعی و آرومش موندگارش میکنه.
از جنگیدن برای چیزهایی که حق طبیعی منند، خسته‌ام. پیمان بسته‌ام که خسته نباشم. درست. و آدم جنگنده‌ای هم هستم تو زندگی، این هم درست... اما دیگه جنگیدن برای بعضی چیزها، حماقت ئه، نه زندگی :-)
بازم باید تأکید کنم به خودم: باید بیشتر مراقب خودم باشم...
*
"And those who were seen dancing were thought to be insane by those who could not hear the music."
— Friedrich Nietzsche
*
دیشب، فرناز گفت نگار صدات و مدل خوندنتم تغییر کرده از یک سال پیش تا امروز....
به عقب برمیگردم و میبینم که خیلی چیزها، خیلی تغییر کرده‌اند در من. کمترینش نوشتنم. که نمود تفکرم هم هست.
*
گاهی تصاویر بیشتر از آدمها و نوشته ها حرف میزنند. حیف کسی نیست بخواندشان.
*
غمگین مشو عزیز دلم
مثل هوا کنار تو ام 
تو نخواهی بود
من اگر نباشم
*

دلم برای سالومه تنگ شده... سالهاست... سالها... که کسی برام ساز نزده. نیاز کوچکی که تو هوا پرپر میزنه... آه. :-)
شاید فکرهایم دور تنبور رو باید جدیتر بگیرم... لااقل خودم برای خودم که بتونم بزنم... گاهی کلمه برام زیاده... حتی آواز خودم رو هم نمیخوام... موسیقی میخوام. برای خودم. برای خود خودم... 
کمی در حد آغوش.
*
امروز بعد مدتها به خودم بسی مفتخر شدم!!! دیشب 3 صبح رفتم تو تخت و در عوض روزم رو حدود 7 عصر شروع کردم! مدتها بود نشده بود که اینقدر تنبل باشم و فقط برای قضای حاجت از تخت بیام بیرون... لپتاپم هم دستم بود و خواب و بیدار میچکیدم... خوب بود. خیلی خوب بود...
*

Thursday, March 28, 2013

آی گلادیاتورها...

پر از حرفم و همچنان خاموش...
مشق صبر میکنم انگار...
همیشه شاگرد بدی بوده‌ام.
خدا خلقشان کرد تا مرد را بشکنند
زن را خدا خلقت کرد تا مرد را ناکار کند
آدم می ماند که با این جانور ها چکار بکند!
خوب و بد!
نفرت به دل آدم می اندازند و...
باز هم آدم بی آنها نمی تواند روزگار خودش را بگذراند.
حتی اگر کنار دست تو نباشد، فکر و خیالشان، یادشان با تو است. حتی اگر در عمرت زنی را ندیده باشی ، باز هم به یک زن فکر می کنی. حتی اگر قدرت مردی نداشته باشی، باز هم به یک زن فکر می کنی.
یک زن؛ یک زن!
یک رمزی در این کار باید باشد؟
برای این نیست که مرد، به تنهایی
یک نیمه است
~ محمود دولت آبادی
و من...
به کجا چنین شتابان؟
ندانم... ندانم...

دیشب، خواب بودم انگار...
تکرار کردم با خودم، سه جمله را که میخواستم "فردا" بنویسم. باشد که یادم بماند... چه بود آن سه جمله؟ ندانم.

به عدل فکر میکنم. چقدر معنایش رو میدانم؟ چقدر همه از عدل حرف میزنند و همان "همه"، معنایش را میدانند؟
نمیدانیم... به خدا نمیدانیم... عدل یعنی چشمانت بسته، هر دو را بشنو و قضاوت کن؟ مگر نه این است کار بانوی عادل؟
دیروز بود برای دوستی نوشتم... کار ما، کار ماهی داخل آکواریوم است... نشسته‌ایم درونش و میگوییم اه اه، پیف پیف... زندگی دریایی را مرگ. نشسته‌ایم بر زمین و میگوییم دنیا میشناسیم... میشناسیم؟ 
وقتی من تا همیشه میان گنداب بوده‌ام، چه درکی دارم از عدل؟

دنیای غریبیست... سریع میگذرد. انگار نه انگار که تو هزاران سؤال بی پاسخ داشته‌ای... داری.

...
بلند میشوم، خاک میتکانم از لباس بی لباسی...
ننگ بر من که به روی خودم بیاورم نادانی‌ام را. لبخند فراخ... انرژی بی‌پایان... پیش به سوی حمله به زندگی...
اگر قرار است یک بار زندگی کنم، بگذار من او را بکنم نه او مرا!

اه... یادم آمد سه جمله را...

کودک بودم و حق انتخاب داشتم که این نقاب را بزنم یا دیگری... امروز حق انتخاب دارم و میدانم، بدون نقاب، بیمارم.

پینوشت یک: همدل پیشکش، همزبان هم که نباشد، غمگین میشوی از مریضی کامپیوترت.
پینوشت دو:
به همه آن چيزها که حس مي‌کني،
کمترين اهميتي نده!
گفته است بدون تو نمي تواند زندگي کند،
تو امّا بينديش،
که او در ديــدار دوباره، تو را به جا خـواهـد آورد؟
لطفي در حقم کن و زياد دوستم نداشته باش،
از آخـرين باري که زياد دوستم داشـتند به بعـد،
کم ترين محبتي نديدم!
~ برتولت برشت
پینوشت سه: بخوانم: «مجموعه نوشته های حرمان: بزرگ شو اریک من»

Wednesday, January 9, 2013

unusual-ness!

داستان زندگی ماست انگار:

اگر اهل فکر باشی البته... و گوش شنوا و چشم بینا به "دیگران" هم داشته باشی...

*
ویدا به دلایل مختلف رو اعصابمه... از اون تیپ شخصیتی که برای خیلیها دلشنینه و برای خیلیها بی‌ریشه... یه سری از حرفها و کارهاش لذه میبرند و یک سری بهش میگن روشنفکرنما... به هرحال، این دختر خیلی از کارها و حرفها و احتمالاً طرز فکرش (خیلی کم شد با هم جدی حرف بزنیم) رو اعصابمه...
اما هرچی که باشه و نباشه، هنرمند جذابیه. بخش قابل توجهی از کارهاش رو خلاقانه میدونم و دوست دارم.
این عکس پروفایل رو گذاشته که من بسی لذت بردم:
لیست کارهام جلومه و فکر میکنم.. خییییییییییلی کار دارم!... اما باز... بذار اول این ساندویچم رو بخورم... بعد... بعد...

*
I'm just like... you know... usual!
*
و این:
*
... دروغی از این غمینتر هم نیست...

بعد از تحریر نوشت:
یک کلیک دیگه... و بالاخره... لبخند.