Showing posts with label شیر سرد. Show all posts
Showing posts with label شیر سرد. Show all posts

Saturday, July 14, 2012

نگار توی عکس، نگار توی موسیقی، نگار توی کلمات...

زندگیم دقیقاً همونه که میخوام. یعنی "دقیقاً"! توانایی جالبی دارم در راستای اینکه زندگی رو اون بکنم که میخوام! و نمیخوام! یعنی کاش نمیتونستم... کاش توانایی ایجاد تغییر نداشتم! 
پوف! ابلهانه است این آرزوهای گاه به گاه من...
کاش خودم جادو نبودم... کاش جادو نمیکردم... 
کاش فقط زندگی جادویی بود و بس. همین. 

"کاش"! از این کاشها میترسم... میترسم که راست شوند و درست! نچ! این که هستم خوبه... اصلاً بیخیال...

یه جورایی...
اوکی، اینجوریش میکنم: کاش فقط زمانبندی ام درست بود! همین!

پینوشت اول: شیده زیر عکس پروفایل فیسبوکم نوشت: "این موجود خودش نوعی contemporary art ئه :)" دوست داشتم. وصفی که Plaloma ازم میکنه که wild ئم رو هم دوست دارم. عکس پروفایم رو هم دوست دارم:
حالا بحث اینه که این موجود توی عکس، یه wild contemporary art ئه یا scared fake mask؟

پینوشت دوم: دیروز از حموم اومدم بیرون... با لبخند. نوشتم تو فیسبوک: 
"جلو آینه وایساده بودم و موهام رو شونه میکردم... از این مدلها که جلوی آینه ای، ولی چیزی نمیبینی... هیچی نمیبینی... یاد یه چیزی افتادم و لبخند زدم... که یهو مامانم رو جلوم دیدم! ولی مامان نبود! یعنی تصویرم بود! ولی لبخند و چشمها و صورت... مامانم بود که توی من بود...
تاحالا چنین حسی رو تجربه نکرده بودم... تا حالا مامانم رو توی خودم به این وضوح، به این شفافیت ندیده بودم!
لبخندم بزرگتر شد... چشمهام درشت تر!"
فرداش که امروز باشه... داشتم ناز میکردم و لبم رو خورده بودم و سرم رو بالا پایین میکردم... یهو دیدم عین مامانه! مامان وقتی با شوخی و خنده آزارش میدم عین همین حرکت رو میکنه!!! هه... روزشماری میکنم برای دیدن مامان و بابا! که دارم تصویر مجسمی میشم ازشون!

پسنوشت:
حس میکنم دارم میشم خود اسمم: نگار! آینه! چیزی که خودش نیست، جز انعکاسی از دنیا... و دیگر هیچ!
"تأثیر کافئین زیاده"... آره. باید کمتر قهوه بخورم... آب هویج چی میگه؟! یا یک لیوان شیر سرد؟

Tuesday, March 27, 2012

نتایج برونگرایی!

نتیجه اخلاقی: زیادی حرف می زنم!!!
تو برنمه‌ریزی‌هاشون مانیتور کردن 4 تا session و 2 تا Poster session و یه session که دم در وایسم و کردیت بدم به شرکت کننده‌ها رو سپردن به من!!! (تو بعضی کنفرانسهای معتبر مثل همین CELA، شرکت تو بعضی کنفرانسها کردیت می ده به شرکت کننده) برای مقایسه می گم که مثلاً آکشیتا فقط یه session داره و یه Poster session و یه دم در وایسادن! اکثر بچه‌ها مثل اونند غیر از پردیس که اون هم چهارتا session و یه دم دری و یه همکاری داوطلبی تو پنل اساتید داره (اداره نمی کنه! فقط حواسش به مشکلات غیرقابل پیشبینی هست) و Neha که اون هم چهارتا session داره و با یه داوطلبی. بقیه همه یکی و دوتا اداره دارن و غیر از اون، اکثراً کارهای تکنیکی می کنند: اداره نمایشگاه و آی‌تی و رجیستر کردن و چراغ روشن و خواموش کردن و "دونده"!!! :P به عبارتی پادوی خودمون! اینجور که بوش می آد، تنها کسی که کار تکنیکی نمی کنه، منم! و البته که ریغم درخواهد اومد!!!
احیاناً وراجی بی امان من، این احساس رو تو تنظیم کننده ها ایجاد کرده که راحت می تونم یقه سخنرانهارو بگیرم و بگم بسه دیگه! وقت بده بعدی! فقط حساب نکردن که اگه خودم بیفتم رو دور حرف، کی قراره یقه من رو بگیره >:) 

چقدر کارهای مفید و مهمی می‌کنیم ماها تو این دانشگاه واقعاً!

برم که فردا صبحم از هفت صبح شروع می شه تا هفت شب یک سره و روزهای دگر هم همچنین.... یوهاهاااا!!!!!!

Saturday, May 28, 2011

کابوس سال های وبا و مداوا

پیام خان تو فیسبوک این پست رو شیر کرده. 

"... که دیدم اضطرابی در لب‌های زنی که کنار مادرم ایستاده بود شکل گرفت و زیر لب گفت: کمیته کمیته و مادرم نگاهی به خیابان انداخت و دست برد و کاکلش را زیر روسریش پنهان کرد..."
"... پدرم تعریف کرد که به آستینِ کوتاه پیراهنش گیر داده‌اند و توبیخ‌اش کرده‌اند و او هم کوتاه نیامده و با حراست کارخانه گلاویز شده است. گفت احتمالاً اخراجش می‌کنند و پک آخر را زد و سیگار را در زیر سیگاری که مادرم برایش آورده بود خاموش کرد و به من نگاهی انداخت که در ابتدای راهرو ایستاده بودم و ترس خورده و بهت زده به حرف‌هایش گوش می‌کردم..."
حرص خوردن ها... فحش دادن های زیر زیرکی و رودررو...تحقیر... اضطراب...
اضطراب از خودت بودن...
اضطراب لعنتی...
*
وقتی می خواستم برم دانشگاه، نینا و مامان بابام یه جلسه چندساعته برام گذاشتن که دختر! بی حواس نباش، این جوری نباش، اونجوری باش، حواست به دور و بر باشه، بی هوا حرف نزن، هرچیزی نپوش... خلاصه خودت رو تو دردسر ننداز... و برای دخترشون که تا اون موقع لای پر قو و تو هوا زندگی می کرد، دختری که هرجا بود، انگار توی دنیای واقعی نبود، از تجربه هاشون گفتن. از اضطرابشون. هنوز یاد حرفها و تجربه هاشون که می افتم، لرز و خشم برم می داره... وقتی رفتم دانشگاهی که اونا برام تصویر کرده بودن اونقدر ملاحظه کار شده بودم که... اما دانشگاه من، اونی که اونها دیده بودند نبود واقعاً!!! دوره من خیلی از اونها دور نبود. خاله لیلا تازه چند سالی بود که فارغ التحصیل شده بود و مامان یه سال قبل. خاله لیلا تو شهید بهشتی درس خونده بود و مامان هنر آزاد مرکز! هرکدومشون تو بهشتی بودن... اون وقت من داشتم می رفتم دانشگاهی که قدیم تر ها بهش می گفتن فیضیه تهران! عشق و یا عشق و سنگک هم می گفتن بهش ولی به هرحال...
-به گمونم وقت اعترافات رسیده :))-

روز سوم دانشگاه، حراست کارتم رو گرفت! شلوار جینم کمرنگ بود از دید آقای رئیس حراست! 
خوشحال و شاد و خندان از در اصلی اومده بودم تو. دوره ای که همه مانتوها کوتاه و تنگ و جینگول و منگول بود، من یه مانتو معمولی نه خیلی گشاد پوشیده بودم که بلند هم بود. صبح کله سحر بود و حجابم هم استاندارد بود. شجاعی که اون موقع رئیس حراست بود، وایساده بود دم اون ساختمون سفید کذایی. فکر کنم می خواست زهر چشم بگیره. صدام کرد. همچنان خندان بی عکس العمل خاصی رفتم جلو. حتی نمی دونستم که اونجا حراسته! گفت "کارتت رو بده!" مثل یه بچه مثبت دادم بهش! فکر کنم خودش هم جا خورد که اینقدر راحت اقدام کردم!!! گفت "برو! شلوار جینت کمرنگه! کارتت حراست می مونه تا تکلیفت روشن شه!" رفتم و نشستم تو پارک جلو دانشکده و عرعر زدم زیر گریه! نه فقط این که کارتم رو گرفته و چی می شه الان! مونده بودم بعد اون همه روضه و داستان که برام خوندن به مامان بابا چی بگم؟ زنگ زدم الهام دوستم از بچه های مدرسه و با هق هق داستان رو تعریف کردم. حتی زحمت نکشید بیاد پیشم! کلی بهم خندید که چرا دادی بهش! برو پس بگیر! صورت کج و کوله ام رو صاف کردم و برگشتم حراست. رفتم تو. به پسره که پشت میز نشسته بود گفتم "اومدم کارتم رو بگیرم." گفت "واسه چی کارتت اینجاست؟" گفتم "نمی دونم! این آقاهه که دم در بود گفت شلوارم کمرنگه!" حتی زحمت نکشید از پشت میز رنگ شلوارم رو چک کنه! گفت "وا!!!" و برای این که حالا خیلی هم همکارش که نمی تونست حدس بزنه کیه رو ضایع نکرده باشه، گفت "خب سعی کن دیگه کمرنگ نپوشی!" اسمم رو پرسید و -ناگفته نماند از بین یک عالمه کارت دیگه که اونجا بود- کارتم رو پیدا کرد و بهم داد و... تمام...

من تو دوره تحصیلم چندین بار دیگه رفتم حراست! اکثراً چون موبایلم گم می شد و حراست برام می بردش اونجا... دو سه بار برای مجوز گرفتن برنامه ها و سفرها و یک بار هم چون با یکی از حراستی ها دعوام شده بود. رفتم که ازم معذرت خواهی کنه!!!
نینا برای من به عنوان نمونه ای از دوره قبل، اگه حراست می دید، یخ می کرد و سریع دستش می رفت به مقنعه اش، نه که ماها نمی ترسیدیم و شال و مقنعه مون رو درست نمی کردیم. چرا می کردیم. اما فرق می کرد...
من چندباری مثل خیلی از بچه های دوره مان با حراست ورودی دخترها بحثم شد. سر حجاب و این حرفها. به خصوص لجم می گرفت چون نه اهل آرایش و لایک اونجوری بودم، نه مانتوهای خیلی ناجوری می پوشیدم به نسبت عرف دانشگاه. با این حال مانتوهای نازک و رنگولی منگولی من یا موهای رنگی رنگی ام یا کوتاهی و تنگی مانتوهام چیزی نبود که نسل قبل داشته باشه.
یک بار روز باز که داشتم بچه پشت کنکوری هارو می گردوندم، با یکی از حراستی ها دعوام شد اساسی. سر یه چیزی تو این مایه ها که چرا از این ور بچه هارو بردم و چرا از اون طرف نه. بی ربط می گفت، اما من هم جلوی همه اون بچه ها و جلوی بقیه آدمهای داشنگاه داد و بیداد رو کشیدم سرش و خلاصه کلامم این بود که تو کی هستی که به من بگی چیکار کنم!!! آخرش طرف اومد ازم رسماً معذرت خواست!

شجاعی ماه های آخر ازم مدام می پرسید پذیرش آمریکام چی شد... آخرش هم بهش شیرینی ندادم :))
*
واسه پیام خان نوشتم تو این مایه ها:

دنیایی که ما تجربه کردیم، خیلی فرق داره و داشت با کسایی که کم کمش 7-8 سال از ماها بزرگتر بودن. دارم درباره کسی حرف می زنم که خودشه. و کارهایی که دوست داره رو می کنه، فقط... سیاسی نیست... به گمونم گیر دادن از ریخت و قیافه و همه چی از سرتا پای آدم از ته مغزش تا صورتش، تو چند سال خیلی بیشتر محدود شد به گیرهای سیاسی، آزادی بیان و از این بساطها... اگه تو توی تهران جینگولوترین قیافه رو هم می داشتی، اگه حس می کردن که حرف سیاسی اجتماعی نمی زنی و کاری به کار کسی نداری، زیاد اذیت نمی کردن... لااقل نه به اندازه قبل.

نینا باید همش مراقب می بود که چی می گه، با کی حرف می زنه و چه جوری. بابام نگران می بود که دختر یه دنده 14-15 ساله اش روسری سر می کنه یا نه. مامانم نگران سوتی های چپ و راست من بود و هپلی هپو بازی هام. ولی من و بچه های هم دوره ام اگه با کله وسط حرف استادها و معلم ها و رئیس دانشکده نمی پریدم، انگار می کشتنمون. اگه حتی برعکس اعتقاد واقعی ام، بحث اعتقادی با معلم دینی ها راه نمی انداختیم انگار بی کلاسی بود. تو دوره ما هم استادهای دانشکده معارف عوضی زیاد داشتیم. اما خودشون می گفتن که یال و کوپالشون ریخته. دختره بر می گشت همچین قشنگ طرف رو مسخره می کرد تو روش که نمی فهمید از کجا خورده. نمره اش شدید کم می شد. اما نه می افتاد، نه کارش به حراست می کشد. تازه همیشه پز نمره داغونش رو هم می داد همه جا.  من با چندتا از آخوندهای دانشگاه و مدرسه چهارباغ و بچه های بسیج رفیق بودم و هیچ مشکلی حس نمی کردم. بچه ها می دونستن نماز نمی خونم و با این حال عضو دفتر فرهنگی دانشکده بودم. مهمونی ها و مسافرت های مختلط گروهی و لباس های تنگ دختر و پسر و رقص و شادابی هامون که دیگه هیچی... چیزهایی که هم سن های ما 12-13 سال قبل از ما نداشتن. 
همین گشت ارشاد کوفتی من رو هم گرفته. نمی خوام بگم که دوره ما واقعاً گل و بلبل بود یا ما اضطراب و اعصاب خوردی نداشتیم. چرا داشتیم... همین که نگار ساده خل و چل هم پاش به وزرا کشیده شده، یعنی ما هم "گیر" رو تجربه کردیم. ولی می خوام بگم اون قدر که مامان مثلاً اون شب کذایی حرص خورد و ترسید، من حرص نخوردم و تا وقتی مجبور نشدم، به مامان زنگ نزدم. و فکر کنم تا این لحظه ای که بابا این رو داره می خونه، بهش نگفتیم! خب حرص می خورد!!!
اما تهش معذرت خواستن و من هم اون فرم کوفتی رو امضا کردم و تمام. از روزی که گرفتنم شد پز جدید!!!!! کلاً تو نسل ماها، گرفته شدن توسط گشت ارشاد یه جور پز بود واسه خودش!!! یه چیز غیر قابل قبول و غیر قابل درک برای قبلی ها...

بچه های ما انگار مخصوصاً یک کاری می کردن که دم در دانشگاه گیر بدن بهشون. این گیرهای متنوع رو می اومدیم با آب و تاب تعریف می کردیم و یه کم چاخان هم چاشنی اش می کردیم و پز می دادیم و به ریششون می خندیدیم. بچه ها تتو می کردن که پاک نشه. دم در  مقنعه رو می کشیدن جلو -و نه این که موهارو کامل بدن تو- و آرایش کمتر می کردن و از دم در دانشگاه مستقیم می رفتن دستشویی برای تجدید خوشگل و منگول آرایش. تو سینماها یا ماشین خیلی هارو می دیدیم که روسری از رو سرشون افتاده بود یا دختر و پسرهایی که تو بغل هم جا خوش کرده بودن. شمالی که بچه های نسل ما می رفتن از زمین تا آسمون فرق می کرد با شمال نسل قبلی ها.
ما هم اضطراب داشتم. اما اضطراب این که می خوام یه تولد 60 نفره شلوغ پلوغ بگیرم و آیا چی می شه، با اضطراب جرئت نکردن برای حرف زدن درست و حسابی با همکلاسیت فرق می کنه. من هیچ وقت تو دوره دانشگاهم اضطراب نداشتم که با همکلاسی پسرم تو کلاس تنها بمونم. یه جورایی تعریف شده نبود اصلاً! مگه می خوایم چیکار کنیم؟ پیش هم می اومد اتفاقاً... می شستم یه کله بحث می کردم و حرف می زدم و همه می رفتن و من می موندم و طرف... حالا چه فرقی می کرد امید باشه، امیر باشه، سپیده، تارا، سحر... اما تو دوره قبل چنین چیزی نبود. ملت شرطی شده بودند...
از بچه های نسل قبل یکی، یک بار از شدت خشم ماجرایی که سرش اومده بود اتاق خالی دانشگاه گیر آورده بود و رفته بود عکس خامنه ای رو پرت کرده بود رو زمین و هنوز از یادآوریش دلش خنک می شه... ماها فحش می دادیم، ولی چنین فشاری نبود رومون. ملت اتاق خالی گیر می آوردن، کارهای دیگه می کردن!!!!!!
اضصراب کشف شدن بوسه ها و خیلی بیشتر از اون توی دانشگاه، حتی توی پارک و توی خیابون، با اضطراب این که جرئت نکنی دست دوست دخترت رو بگیری فرق می کنه. از سر فضولی مفرط، من لااقل پنج تا زوج رو می شناسم که تو دانشگاه یا پارک با هم عشق بازی داشتن. فکر کن! توی دانشگاه! تو کلاس های خالی، عصر... 12-13 سال قبلش تصورش هم نمی شد کرد. از اونها که می شناسم، دو-سه بارشون رو می دونم که مچشون گرفته شده. حالا یا با مأمور انتظامات پارک، یا آقای رنجبر!!! اما با استغفرالله و اینها حل شد... این دوست دختر و پسرهای بدبخت هم اضطراب کوفتی ای داشتن و داشتیم... اما می خوام بگم فرق می کرد. همین. و این فرق رو نوع رابطه، رو نوع برداشت تو از زندگی، نوع شخصیتی که برای تو ساخته می شه... روی همه چی تأثیر می ذاره.
آره، اگه شاخ بازی در می آوردن، حتماً کارشون به حراست هم می کشید و پرونده و پرونده بازی... اما متوجهی چی می گم؟ می خوام بگم تو دوره ما، خیلی بیشتر شدنی بود که خودت باشی. که آدمیزاد باشی...

تو این که من شانس آوردم، شکی نیست. خانواده خوبی داشتم که نمی ذاشتن دخترشون آخ بشنوه. مدرسه خوبی داشتم که خیلی کمتر گیر می داد. خودم هم به نظر بچه مثبت می اومدم و بی حجابی هام به شلختگی تعبیر می شد (بی ربط هم نبود). ما به هرحال دنیایی که ماها تجربه کردیم... انگار از بیخ یه دنیای دیگه بود و هست... گاهی خیلی سخت ماها اضطراب بچه های اون موقع رو درک می کنیم. و خیلی وقتها شده که بچه های اون دوره، بخصوص اونهایی که زدن بیرون، اصلاً باورشون نمی شه که ماها هم تو همون مملکت زندگی می کردیم.
می دونم همه جای ایران هم مثل علم و صنعت و فرزانگان و شمال تهران نیست... ما به هرحال تهران هم جزئی از ایرانه. تغییر از یه جایی شروع می شه دیگه... اول تهران، بعد اصفهان، بعد احتمالاً به شهررضا و یزد هم می کشه... می دونم و شنیدم که می گن دیگه اینجوری نیست انگار! به خصوص از وقتی می خوان دوباره سفت و سخت تر بگیرن... اما من یکی اعتقاد دارم، سرعت تغییر رو می شه کند کرد یا حتی موقتی متوقف کرد، اما نمی شه به عقب برش گردوند!!! به خصوص تغییراتی که به ذات آدمیزاد بودن برمی گرده...

اینهارو گفتم که تهش بگم خوندن اون متنه هم خیلی خوب بود!!!! که ماها هم یادمون نره رفیقهای چندسال بزرگتر از ما چه فشارهای ریز و درشتی بهشون اومد... نه که ماها تو دنیای آزاد زندگی کرده باشیم! اما طعم عافیت رو بهتر می فهمیم لااقل
;))))
نمی خوام بگم دوره ما خوب بود. واقعاً این رو نمی خوام بگم. آزادی عقیده، آزادی بیان، آزادی پوشیدن لباس... همه اینها هم دوره ما، هم دوره قبل از ما ازمون گرفته شد. کم یا زیاد، به هرحال بده... مخربه، داغون کننده است... اما به هرحال می خوام بگم نوع فشار، تأثیرات روانی اش برای ما با برای چند سال قبلی هامون یه جورایی شبیه از زمین تا آسمون فرق می کرد و می کنه...

اگه این رو قبول کنیم، یکی از ریشه ها و تفاوتهای انواع بیماری های جتماعیمون واسمون بیشتر روشن می شه...
دوست دارم درباره این هم بحرفم، اما دیگه بسه دیگه! فردا می خوایم بریم ددر دودور... لااقل برم جمع و جور کنم...
*
خبر: جوادی آملی گفته آشپزخانه اوپن، اسلامی نیست، حرام است.
خبر: به جای سرطان پستان بگوییم سرطان سینه.
خبر: مزاحمین نوامیس...
خبر: گشت ارشاد...
خبر: اعدام...
خبر... خبر... خبر... می دونی؟ من کلی خوشبینم! 
*
بی ربط نوشت یک: شیر سرد دوست دارم.
بی ربط نوشت دو: واقعاً ویندوز سون بهتر از ویستا ئه؟
بی ربط نوشت سه: بهزاد واسه پست قحط الرجال کامنت گذاشته: "اومدم آمريکا تکليفم رو با تو يکی معلوم می کنم. می رم پيش قاضی 3 طلاقه ات می کنم و خلاص. دخترجان..." یعنی عاشقتم! تو بیا، من خودم 5تا طلاقنامه می دم دستت! تو فقط بیا....

Sunday, May 8, 2011

شیر می خورم همچین و همچون گل گندم

اگه با این سیستمی که من زندگی می کنم، فقط یه دلیل وجود داشته باشه که دووم آورده ام و زنده ام، اون اینه که الان حساب کردم هفته ای نزدیک 10 لیتری شیر می خورم!!!!

فردا، آخرین امتحانم در ویرجینیا رو می دم.... ویوااااااا... 
و متأسفانه چون سخت ترین امتحانیه که تو این دو سال دارم، لحظه شماری می کنم که تموم شه برررررره!!!!!!!!! کابوس شده واسم از اول ترم! هرکلمه که می خونم، یاد تاریخ سوم دبیرستان می افتم که خوندنش لذتبخش بود اون اولها برام، اما امتحانش عذذذذذذذاب! پیف و پوف!!!!!

نظریه: امتحان های تاریخ بلا استثنا باید اوپن بوک باشن!!! من دوتا از بهترین درسهای تاریخ که گذروندم و تا ته امتحان کلی ازشون یاد گرفتم، اوپن بوک بودن... یکی با نوحی، یکی با اون خانوم روسه (حالا ازش خوشم نمی آد درست، اما منصف باشم، کلی یاد گرفتم!) تو با حفظ کردن یه سری اسم و تاریخ چی یاد می گیری آخه؟ اصلاً به چه دردی می خوره؟؟؟ اگه اوپن بوک باشه، اون موقع تازه می رسه به تحلیل... اون موقع است که مخ به کار می افته...
نگار طبیبیان تا حالاش هم معلم سخت گیری بوده. اگه روزی روزگاری استاد شه، امتحانهاش اوپن بوکند، اما پوست می کنند ها... کار بنداز اون مخ رو خب!!!!!!

شاکی ام هاااا! ناجور P:

Saturday, March 26, 2011

زندگی شلوغ مهربون

بازگشت نگار به زندگی واقعی خودش... روزهای فرزانگانی، روزهای انجمن علمی ای... شبهای دراز و روزهای شلوغ... چه جشنی بشه، جشن نوروز 1390 در دانشگاه ویرجیناااااا.......
(ماه های آخر، خاطره را نسازم، چیکار کنم؟)
;))))))

دوست دارم!!! من لامصب، مدیریت، تحرک، بالا پایین پریدن، کمک کردن دوست دارم... از 6-7 تا برنامه، توی سه تا از برنامه ها اجرا دارم. تئاتر، رقص دسته جمعی و رقص تکی. کل برنامه رو تا حد امکان با الناز کمک کردم تا تنظیم شه. اگه کم کمش دوتا بودم، دیگه رسماً از صحنه نمی اومدم پایین! فقط وقت دارم بپرم پایین، لباس عوض کنم، برای برنامه بعدم بپرم بالا! یاد فرزنگان حسابی به خیرررر....
فیلم نامه تئاتر رو با سارا نوشتم و تمومش کردم. آواز مهراد و دکلمه مرسده رو باهاشون تمرین کردم و برنامه ریزی کردم (خودم واقعاً نمی شد کنارشون باشم! برنامه اش بین رقص گروهی و تئاتره! باید کم کمش لباس عوض کنم و آرایش تجدید کنم...)، خرید سفره نوروز برنامه رو بودم. خرید لباس و خرت و پرتهای رقصمون، هر سه بارش رو بودم. تمام تمرین های رقص گروهی، غیر از اون که شب امتحانم بود رو بودم. آهان راستی این وسط یه امتحان هم دادم و 150 صفحه کتاب رو خوندم و ازش یه گزارش دادم. تمرین و طراحی های رقص خودم که دیگه هیچ.... روی این آهنگ. سخته! باور کنین ;)) اسمش رو هم گذاشتیم: searching toward the peace... دووووست دارم. جاتون خالی که ببینین. این وسط دعوت نامه گرفتن و کارهای پذیرش دانشگاه جدید و کارهای دانشگاه فعلی (که یادمون نره فوق محسوب می شه خیر سرم!)... هم که معمول محسوب می شن... مهمتر از همه (فکر کنم بچه هایی که باهام کار کردن این یه قلم اخلاقم رو شناختن!) تو همه کثافتکاری ها، خونسرد موندن و روحیه مثبت دادن به بقیه ای که هرچی به آخر نزدیک می شه بیشتر داغون و افسرده و خسته می شن... دوووووست دارم خــــــــب!!!!
هایپراکتیو یعنی همین دیگه! یعنی این که همه اینها و هوارتا خورده کاری دیگه رو درحالی انجام بدی که شب قبل فقط سه ساعت خوابیدی و  تو کل روز فقط دو تا ظرف کوچیک ناگت مرغ خورده باشی!!!!!!!!
احساس می کنم این درجریان بودن ها، این همیاری ها... زنده نگهم می داره. حتی اگه یه کوچولو کمردرد گرفته باشم P-:

نگار دختر تمیز و مرتبی نیست. دختر خرخونی هم که اصلاً نیست. اما همیاره! خوشم می آد!

خب برای امشب، از وقتی اومدم... آب ظرف ندا و آروین رو که عوض کردم، ایمیل های متعدد انجام شد و گرفته شد. آهنگ ها تنظیم شد. اگه برسم، یه بار دیگه رقص گروهی رو تمرین می رم. انتخاب لباس های نمایشم برای فردا، درست کردن اسلاید شو از عکس ها، اسکن دعوت نامه ها مونده، یه سری ایمیل و خرت و پرت، برنامه ریزی فردا که کی برم پست، کی آرایش و جینگول کنم، کی... . و در عین حال 11 صبح آماده باشم توی سالن....
زندگی شیرینه...
فقط دارم فکر می کنم بیچاره ندا و آروین که مجبورند شب بیداری های من رو تحمل کنن. حتی اگه حافظه اونها 3ثانیه باشه، من یادم نمی ره که احتمال مریض شدنشون هست...

فردا.... فردا خوب خواهد بود. یک خاطره قشنگ. مطمئنم.
این رو شیر سردی که می خوام الان بریزم تو لیوان، بهم می گه...
و به قول این جمله های بغل بلاگم:
"Do not anticipate trouble or worry about what may never happen. Keep in the sunlight." ~ Benjamin Franklin
So true....
پینوشت یک: تو ایران یکی از دردسرهای بزرگ، کارهای اداری احمقانه بود که روح و جسم آدم رو فرسوده می کرد. امشب نمی تونستم تصمیم بگیرم که کدوم اینها دردسر بزرگتریه، اون تجربه، یا تجربه اجبار به تحمل آدم های drunk و talkative gay ور دلت، وقتی همه کارهای برنامه رو هواست و اونها رو اعصابت پیاده روی می کنند....
پینوشت دو: این وسط برای خودم کلی کلی روی اصفهانیت خودم پا گذاشتم!!!! بعد عمری برای خودم کفش و لباس خریدم اساسی!!! فکر کنم چندتاشو برم پس بدم! اما خب بعضی وقتها آدم به خودش جایزه بده هم عیبی نداره دیگه!!!
پینوشت سه: تمام دیروز موبایلم رو خونه جا گذاشته بودم. با دایی خلیل که نشد حرف بزنم. بد شد. خاله لیلا هم که از دستم سکته زد.... پووووف! این سر به هوا بودن های این وسط، کار دست آدم می ده...

Monday, February 7, 2011

تو از چرخش یک رقص...

هی هی هی
>:)
الان از اون لحظه هاست که شددددددددددید دلم می خواست کاش لااقل لاتاری می بردم، می پریدم می رفتم ایران!
یکی از کارهایی که الان می خوام بکنم، اسکن عکس های بچگی مه! بچه در حد 3-12 مثلاً...

بعدش هم میزان متنابهی شیطونی!
حیف که بلاد کفر در حال حاضر دست و بالمون رو بدجوری بسته...

هی هی هی
شیطونی...
هی هی هی
شنگولیسم خفیف...
>:)
*
از بیژن مرتضوی خوشم نمی آد. موسیقی متنم این بود ولی الان... خورد به تیتر، گذاشتمش! همین
*
برم شیر سرد بخورم... و برم فکر کنم چه جوری به این راحتی یه خواب بد، منو کلاً تعطیل می کنه و خوب خوابیدن بلافاصله بعد از اون، فعالم می کنه... نگار به غذا زنده نیست. به خواب زنده است.
*
الان فهمستم تازه که نعیمه و پسر علی الحسابی مزدوجیده اند! مععع! نمی دونستم خوووب!
*
پایان نامه می نویسم، ئـــــــــه.... بدک نیست. دعا نیدد! (needed) رد کنید بیاد پیلیز!!!

Wednesday, January 12, 2011

نوای دل نوازی... ولنتاین نزدیک است. تولد من نیز هم

قسم به آوای خسته دلان...

به کادو تولد خودم به خودم نگاه می کنم، شیر سرد می خورم، داریوش جدید گوش می دم... لحظه های زندگی رو، زندگی می کنم.