Showing posts with label بایپولار. Show all posts
Showing posts with label بایپولار. Show all posts

Thursday, April 7, 2022

سه پلشت و حتی بیشتر پلشت آمد و خواهد آمد و زن زاید و مهمان عزیز هم میاید و آی ام لوزینگ ایت

سه پلشت آید و زن زاید و مهمان برسد
عمه از قم آید و خاله ز کاشان برسد
خبر مرگ عمو قلی برسد از تبریز
نامه ی رحلت دایی ز خراسان برسد
صاحب خانه و بقال محل از دو طرف
این یکی رد نشده پشت سرش آن برسد
طشت همسایه گرو رفته و پولش شده خرج
به سراغش زن همسایه شتابان برسد
هر بلایی به زمین می رسد از دور سپهر
بهر ماتم زده ی بی سرو سامان برسد
اکبر از مدرسه با دیده گریان آید
وز پی اش فاطمه با ناله و افغان برسد
این کند گریه که من دامن و ژاکت خواهم
آن کند ناله که کی گیوه و تنبان برسد
کرده تعقیب ز هر سو طلبکار مرا
ترسم آخر که از این غم به لبم جان برسد
گاه زان محکمه آید پی جلبم مامور
گاه زین ناحیه آژان پی آژان برسد
من در این کشمکش افتاده که ناگه میراب
وسط معرکه چون غول بیابان برسد
پول خواهند ز من ،من که ندارم یک غاز
هر که خواهد برسد این برسد آن برسد
من گرفتار دو صد ماتم و "روحانی " گفت
سه پلشت آید و زن زاید و مهمان برسد

- سید غلامرضا روحانی


خلاصه هفته پیش اینطور بود که کارهای خرید خونه رو اعصاب بود. خانواده رو اعصاب بود. روانپزشک باید دستور آزمایش میداد و نداد و غیب شده بود و رو اعصاب بود. پنجشنبه خونه رو خریدم و خوب بود. میتینگ با Adam رو فکر میکردم چهارشنبه است و یادش رفته و نگو پنجشنبه بود و از دست دادم و صد دلار ناقابل پیاده شدم. از اون طرف هزار دلار شد هزینه تراپی های یک ماه و اندی گذشته که فعلا رفت روی کردیت کارد. جمعه کار فاجعه بود. در کلام نگنجد. شنبه سفر با محسن بد بود، اما شانس آوردم که تئاتر عالی بود. اما الان یه حجم زیادی خشم و حتی نفرت دارم به محسن. به هرگونه آدم خودمحور. بخصوص از دوشنبه به بعد... یکشنبه فهمیدم خونه ورای چیزی که فکر میکنم کار داره. شک نشدم، کارهای ساختمان همیشه همینه. اساسا من یه بوم خالی گرفتم که همین کارها رو باهاش بکنم... اما تازه دور جدید تنش ها با مامان بابا شروع شد... و یکشنبه شب، یا به عبارتی دوشنبه دو صبح، جسم تعطیل کرد. درواقع بیدار کرد!!! با تهوع و استفراغ بیدار شدم و ادامه پیدا کرد تا صبح... با مامان بابا رفتیم (که با چه داستان و بساطی هم رفتیم) اول مینت کلینیک و از اونجا فرستادنمون به اورژانس. دیگه تا چهار و پنج اونجا بودم تا با رضایت زمین و زمان و دکتر و روانکاو، ترخیص شدم... اون شب رو موندم پیش مامان بابا. فردا صبح زود موتور روشن شد. ادامه فاجعه همراه با سیزده ساعت مستقیم کار!!! همراه با نفس تنگی و تهوع گاه به گاه و درد قفسه سینه... و تنش بیشتر با مامان و بابا سر پیمانکار و "خوب بودن" و "مبادا کارت رو از دست بدی" و "منظم برو سر کار" و دعواهای پشت پرده (که روی پرده غرهاش به من میرسه) و هرچیز دیگه! این وسطها وقت روانپزشک و دندون رو سر ددلاین از دست دادم. و استرس پر کردن مالیاتها هم که هست... و خریدهای کرده و نکرده (شامل شلنگ برای آب دادن حیاط. باز خوبه بارون میاد.) کاش میشد لااقل برم یه سمتی برقصم (کاش یه کم این بارون و هوای خاکستری قطع میشد)
آهان، سه شنبه پریودم هم شروع شد.
خلاصه آره دیگه، سه پلشت آید و زن زاید و مهمان عزیز هم ز در آید...........
امروز دو ساعت با Adam حرف زدیم. دمش گرم. کم مونده بود دوتایی بشینیم به حال من گریه کنیم.




یکی از شانسهای بزرگ زندگیم الان اینه که یه تراپیست دارم که باهاش خییییییییلی راحتم. انگار بگیر معیار منطقی بودنه تو زندگی فعلیم.
حالا این وسط زیر سِرُم بابا هم بیاد بگه این مددکار تو بیمارستان بهتره یا تراپیستت! 😑

Saturday, March 5, 2022

یک روز زندگی یک بایپولار ورکاهولیک

I saw war.

And then I [immediately] saw awareness...


(حالا خداییش به این چیزها هم اعتقادی ندارم. اما بازی های جالبیند و  دیروز خیلی به حالم میخورد...)

فکر کن عاشق کارت باشی. عاشق رشته ات. دَرسِت. محیطش... عاشق خلق کردن و طرح زدن و رنگ زدن و خلاق بودن و راه حل پیدا کردن برای پازل های شهری... و فکر کن شدید اهل رقابت باشی. که نه به صورت سمی، اما همیشه سعی کنی دختر گله باشی :)) اونی که بیشتر از همه کار میکنه. کیفیت کارش از همه بهتره... اونی که بیشتر از همه میدونه... همونی که مهربونه و حواسش به همه است و هم گوش خوبیه، هم سعی میکنه هرجا میتونه کمک کنه و چیزهایی که بلده رو هم یاد بده...

فکر کن همه اینها باشی. و بوووووم. بدون پیشزمینه، و گاهی هم با پیشزمینه، روانت میره به فنا. off-guard میشی... و تمام توانت برای ادامه دادن رو از دست میدی. تو این شرایط ذهنت هم درست کار نمیکنه. چه برسه که بخوای تصمیم "عاقلانه" بگیری. به خیال خودت میخوای damage control کنی. ظاهر رو حفظ میکنی. سعی میکنی غلیظتر لبخند بزنی. و با تمام وجود سعی میکنی تمرکز کنی و کارت رو ادامه بدی اما هرکار که بکنی، فایده نداره. نیستی. نمیتونی باشی. و تمرکزی هم نیست.

بدتر از همه؟ نشون میده. تابلوئه.

از خودت منزجر میشی که توان قایم کردن به هم ریختگی ات رو نداری. که نمیتونی کنترلش کنی. که مدام پیش میاد. و همه چیز بدتر میشه. خیلی بدتر.

یه ایمیل نصفه نیمه دروغ و غیر دروغ میزنی که مریضی. که میگرن داری. که نصفه روز دیگه میای. که تا آخر شب برمیگردی. پیش بینی های الکی، قول های غیرواقعی. مغزت برای تصمیم درست کار نمیکنه. اما اونها که نمیدونن. رو حرفت حساب میکنن. و بدقول میشی. و همه چیز بدتر میشه. خیلی خیلی بدتر.

تو عاشق کارتی. و خودت با دست خودت داری همه چیز رو به فنا میدی...

در یک سال اخیر، تصمیم گرفتم چیزی رو امتحان کنم که هنوز که هنوزه از بزرگترین ترسهامه. انگار بگیر ترس از ارتغاع داری و بری skydiving! نه چون دوست داری، چون برای آینده بهتره. آینده خودت.

برای آینده خودم بهتره، قبول. اما باعث نمیشه ترس و نگرانی زیادم از به اشتراک گذاشتن ذهنم و داستان زندگیم، با رئیسم (یا کلا با هرکسی. هر «دیگری»)، آسون شه. بخصوص وقتی این «دیگری»، روی زندگی حرفه ای من، روی عشق و علاقه اصلی زندگیم تأثیر مستقیم داره. بخصوص وقتی من چه بخوام و چه نخوام، بایپولار بودن و mental health issues رو ضعف میدونم! میدونم که نیست. اما ضعف میدونم!!! برای بقیه نه. برای بقیه قابل درکه، دست خودشون نیست. و کوچکترین بی احترامی و عدم درک توی ذهنم میمونه و من رو نسبت به اون آدم بی-درک، تلخ میکنه! (سر امثال همین چیزها با محسن نخواستم بمونم دیگه، نه؟) میفهمم که مثلا اگه کسی سرطان یا پارکینسون یا ام اس داره، خیلی طبیعیه که روی روند زندگی روزانه اش تأثیر بذاره... و هرچی که هست، ضعف نیست. چون داره میجنگه و قابل تقدیره حتی.

اما برای من ضعفه! برای من حتی سرطان هم ضعفه. چه برسه به یه بیماری خاموش و اعصاب خوردکن و غیر قابل پیشبینی مثل بایپولار. 

I hate this shit.

من نمیخوام، هیچی، در هیچ شرایطی اراده ام و زمانم رو برای تمرکز روی کار و علاقه ام، تخطئه کنه. وای به روزی که تخطئه گر، خودم باشم... جسم لعنتی خودم. مغز لعنتی خودم. و معمولا آدم منعطفی ام. برای شرایط مختلف کوتاه مدت و بلند مدت برنامه میریزم. اگه اینجوری شد، اونطور. اگه اون طوری شد، اینجور. انگار دنیا من رو گذاشته وسط و به دردناک ترین شیوه بهم میخنده. سهم من control-freak از دنیا، غیرقابل پیشبینی ترین بیماریه! الان خوبی. و سی ثانیه دیگه نیستی!!! منعطف ترین آدم دنیا هم که باشی، کم میاری دیگه... برای چی برنامه ریزی کنی، برای احتمالات؟ برای شایدها؟ حتی اگه جواب برای اینها «بله» باشه، توان برنامه ریزی برای مجهولات مرز داره... یا حداقل من توان و سواد بیشتر از این رو ندارم. برای وقتی که ذهنت کار نمیکنه، برنامه ریزی منطقی کردن، بیهوده است. انگار بگیر خلبان یه هواپیمایی و یهو برق کل سیستم کنترل میره. بدون هیچ باطری پشتیبان و بدون هیچ هشدار. و جلوی چشمت، خودت و تمام سرنشین توی جسم بدون انرژی هواپیما گیر کرده اید و با سر دارین سقوط میکنین. در اون لحظه، همه پیشبینی ها و برنامه ریزی ها، در بهترین حالت خنده دار به نظر میان. اگه توان خنده داشته باشی. Damage control از نوع حفظ ظاهر، وقتی داری رسما و عملا و به وضوح سقوط میکنی، احمقانه است حتی. تو مایه های درگیر شدن با کروات و صاف کردنش، وسط سقوط... تو شرایط اینجوری، احتمالا بهترین برنامه ریزی، مسلط بودن برای استفاده از چتر نجاته و بس...

اما توی بیماری های روحی، اون هم حتی یه سطحی از آگاهی، تسلط، و تفکر منطقی لازم داره که لزوما وجود نداره...

خلاصه که در سال گذشته دوبار تصمیم گرفتم این مسیر عجیب غریب رو با رئیس هام به اشتراک بذارم!!! یک بار با جان، بعد از تقریبا یک هفته غیب شدن و suicidal بودن و وقتی که حسابی گیج و عصبانی شده بود. و قطعا نگران. و اینبار هم با مایک. به این نتیجه رسیده ام که لااقل وقتی طرف تا یه حدی بدونه چه اتفاقی داره میفته، کمتر گیج میشه. احتمالا کمتر هم روم حساب میکنه. And I hate it. توی ذهن خودم، رسما دارم بهشون میگم قابل اعتماد نیستم، چون قابل پیشبینی نیستم!!! حتی فکر کردن به این جمله هم شدیدا غمگینم میکنه. من کارم رو دوست دارم. میخوام پیشرفت کنم. میخوام مسئولیتهام بیشتر شه... بعد خود لعنتی ام برم بگم «بهم اعتماد کنین، فقط بدونین که یه وقتهایی بدون پیشبینی قبلی، من مجبورم برم تو غار»؟؟؟؟

تو به من بگو. به کسی که بدون پیشبینی، گهگاهی بینایی اش رو از دست میده، حتی فقط دو ثانیه، گواهینامه میدن؟ این چیزیه که من فکر میکنم درباره بایپولار!!! این نوع ضعفیه که من میبینم 😞 حتما راه حل داره. راه پشتیبانی. کمک خلبان، کمک راننده. باطری پشیبان برای شرایط اضطراری... چیزی، کسی... اما هرچی که هست. من هنوز راهش رو بلد نیستم. دارم سعی میکنم که پیدا کنم و یاد بگیرم. امروز از دیروز بهترم. دیروز از سه سال پیش خیلی بهتر بودم. اما همچنان راه دارم که یاد بگیرم. چقدر؟ نمیدونم. تا کی؟ نمیدونم.

با این وجود، گفتنش و به اشتراک گذاشتنش بهتر از نذاشتنشه... تجربه هام از قایم کردن، به مراتب بدتر و دردناکتر بودن و هستن...

دیروز اینطوری شد: پنج شنبه هفت صبح ایمیل زدم به مایک و برندون و گریسون که مریضم و نمیام. باحاله (از نوع غمگین). این ایمیل های اینجوری، روزهای اول جواب feel better و الهی بگردم و اینها دارن... بعد از شش ماه، مثل الان، کلا دیگه جوابی در کار نیست... بلافاصه بعد از اون هم، یه ایمیل زدم به مایک که جمعه حرف بزنیم؟ (از نوع قول و قرارهای غیرواقعی: حالا کی گفته من تا جمعه خوب میشم؟ شانس آوردم که تونستم جمع کنم خودم رو). مایک چند ساعت بعد گفت ۹:۳۰؟ و گفتم آره. (و اینجا شانس آوردم که دیگه مایک رو میشناسم. و گرنه خود این مسیج ها و ایمیل های تک کلمه ای، به تنهایی من رو به فنا میدن. تو ذهنم، بخصوص اگه به فنای افسردگی باشم، [که پنج شنبه بودم]، راحت میرم تا قعر چاه اینکه اینها اینقدر از من شاکی هستن که حتی ارزش جواب ندارم. عصبانیند و میخوان اخراجم کنن!) دیگه بقیه روز به گریه گذشت و دلهره های زیاد و مدام که نکنه ایمیلی چیزی اومده باشه و من جواب ندادم... خلاصه توی تلاطم وحشت و دلهره و غم... تا کم بیارم، مثل جسد بخوابم. زیاد. بعد دوباره وحشتزده بپرم، تمام انرژی ام رو توی تلاطم بگذرونم، کم بیارم، ببرم، بخوابم، و حلقه از نو...

جمعه صبح زود پاشدم. حالم بهتر بود. از نوع اینکه مغزم متعادل تر بود و میتونست منطقی تر دنیا رو ببینه. صبحونه درست کردم (که وقتی خونه ام، کم میکنم)، چون نمیخواستم موقع حرف زدن با مایک، گشنگی هم به دردهام اضافه شه. یه چای خوب درست کردم و گذاشتم جلوم و نشستم یه لیست منظم از حرفهایی که میخوام به مایک بزنم نوشتم. برای یه آدم بایپولار درگیر ADHD لیست داشتن کلا حیاتیه! چه برسه به شرایطی مثل این. برنامه ام این بود که آستین کوتاه پوشیده باشم و چون توی خونه bra نمیپوشم، و خب معمولا خنک هم هست، یه ژاکت بپوشم روش. همین کار رو هم کردم. موقع نوشتن، و صرفا با نوشتن و فکر کردن به حرفهام، عرق کردنم شروع شد. نشونه خوبی نیست. سریع ژاکت رو درآوردم، رفتم bra پوشیدم. برگشتم، لیست رو تموم کردم و سیستم مغز رو فرستادم autopilot!!! کوچکترین فکر کردن اضافه، میتونست همه چیز رو خراب کنه! بخصوص که همین الانش هم صرفا با نوشتن و فکر کردن به این گفتگو، نشونه های حمله عصبی شروع شده بود: ضربان بالا، نفس تنگی، و عرق کردن سنگین... جلسه نه صبح رو نیمه متمرکز رد کردم... اما خب لااقل نفسم و ضربانم برگشت به نرمال... بعد جلسه، دیدم لینک تقویم برای ۹:۳۰ نداریم. و معطلش نکردم. هرثانیه کشش میدادم، احتمال اینکه بزنم زیر همه چیز، یا حمله عصبی بگیرم، بیشتر میشد. درجا بهش زنگ زدم. گفت داشتم لینک تقویم میفرستادم همین الان. یه خنده عصبی کردم که میخوای بریم اونطرف؟ اوکی بود با همین. دوربینش اول خاموش بود. من که همیشه دوربین خاموش میرم، روشن بودم! هنوز نمیدونم خوب بود یا بد. خوب بود چون facial expressions نمیدیدم، بد بود چون facial expressions نمیدیدم. پریدم سر اصل مطلب و رو به صفحه سیاه گفتم من بایپولارم! در حد بیمارستان و اینها... و چیزهای زیادی trigger میکنه که خیلی هاش رو نمیدونم و بعضی هاش رو میدونم. مثل بین جمعیت بودم. و جمعیت یعنی ۱۰ نفر به بالا! 😅 وسطهاش دوربین رو روشن کرد... این آدم، آدم عدد و رقمه. گفتم قبل از پندمیک، ماهی یکی دو روز «مریض» میشدم. از وقتی از خونه کار میکنیم، شده فصلی یکی دو روز... گفتم همیشه سعی کردم جبران کنم. که میدونم رو کارم تأثیر میذاره، اما اگه مثلا دو روز اینطرف نیستم، توی دو هفته آینده اش به اندازه دو روز یا بیشتر عین خر باری جبران میکنم! 😅 گفتم سعی کرده ام روی پرفورمنس کلی ام تأثیر نذاره... همه اینها رو داشتم سیستم autopilot میگفتم. مغز تعطیل. از اینجا به بعد اما، اون شروع کرد به حرف زدن و مجبور بودم گوش کنم. مغز رو فعال کردم. و چقدر چقدر چقدرررر هم که خوب درک کرد و برخورد کرد... با اینحال، من تمام بدنم گر گرفته بود... شدیدا عصبی بودم و تمام بدنم خیس عرق بود. گوشهام، چشمهام، لامسه ام کار میکردن. اما هیچ دیتای به درد بخوری به مغز نمیفرستادن... یعنی میفرستادن. اما مغز تقریبا کامل داشت فلج میشد. فقط رکورد میکرد، تا بعد پروسس کنه... Response هام فقط در حدی بود که بتونم جواب بعضی سؤال هاش رو هم بدم  فقط در سطح بمونم و گفتگو رو ادامه بدم... آروم آروم نفسم هم بالا نمیومد. 

لازم داشت بره سراغ جلسه بعدی. و بعد از حدود بیست دقیقه گفتگو، قطع کردیم.

و من یکی از شدیدترین پنیک اتک های زندگیم رو تجربه کردم.

نفسم بالا نمیومد، شدیدا سرفه میکردم. تمام بدنم خیس بود. (فکر میکنم) تمام ماهیچه های بدنم گرفته بود، در عین حال به شدت ضعیف شده بودن. ضربان قلبم چسبیده بود به سقف. نیاز داشتم راه برم تا یادم بمونه زنده ام و قرار نیست بمیرم. (آدم رسما فکر میکنه الانه که بمیره. صرفا اینقدر «تمرین» کرده ام، از نوع همون آمادگی برای چتر نجات، که ته ذهنم یه کورسویی یادآوری میکرد که این پنیک اتک ئه و قرار نیست بمیری). دیوانه وار عرض خونه رو راه میرفتم، سرفه میکردم، و حمله های شدید گریه داشتم... وسط همه این عرصات، زنگ زدم مامان! در اون لحظه فقط میدونستم نباید تنها باشم و احتمالا مامان نزدیک ترین آدم بود از نظر فیزیکی. دیگه مخم فقط تا همینجا میرسید! و اینکه میدونستم احتمالا نمیمیرم هر چند مطمئنم که دارم میمیرم :)) همینقدر مغشوش، همینقدر آشفته. مخم به این نمیرسید که زنگ زدن به مامان این caveat رو داره که اساسا بلد نیست پنیک اتک رو چه جوری مدیریت کنه و اینکه به احتمال زیاد خوابه! :)) که هردو هم بود. هم خواب بود، هم وحشتزده، وسط سرفه ها و نفس تنگی ها و گریه های من مدام میپرسید چی شده. گفتم هیچی. باز پرسید. گفتم بابا چیز خوبی شده. فقط بیا. پرسید چی بپوشم؟!!!! بعدا کلی به این سؤال آخرش خندیدیم! چی بپوشم؟؟؟ واقعا؟؟؟ اون هم نه هیچکسی! مامان من! :))

تا برسه، حالم بهتر شده بود. حداقل سرفه ها تا حد خوبی کمتر شده بود. شدت و frequency حمله های گریه هم همینطور. نفسم کمتر، اما همچنان میگرفت. میگیره. بدتر از همه اما ضربان قلبم بود. تا بعد از ظهر ضربان قلبم به شدت بالا بود. و قفسه سینه ام، هنوز بعد از تقریبا یک روز تمام درد میکنه و ناراحته. اما با این حال خیلی خیلی بهترم. مثل فردای انفجار یه آتشفشان میمونه! سوزوند و رفت، اما تو این مورد خاص، تنش های زیرزمین رو بالا آورد. برای بهتر شدن، فکر کنم حرف زدن با یه آدم واقعی، اون راه رفتنهای پیوسته (فعالیت فیزیکی)، نفس های عمیق، و بلند حرف زدن و تکرار با خودم که «میگذره و میگذره و اوکیه و میگذره...» کمک کرد... باعث شد توی دنیای واقعی بمونم و از هم نپاشم... مامان که اومد، روی شونه اش گریه کردم. بعد کمی حرف زدیم، کمی هم خندیدیم. تازه یادم اومد که مایک چقدر خوب برخورد کرد. چقدر من رو فهمید. و اشاره مستقیمش به نقاشی هام که اون لحظه توی مغزم صرفا داشت record میشد، ولی تازه داشتم پروسس میکردم، چقدر خوب بود. و چقدددددر قدردان بودم. هستم. و بهتر بودم. خیلی بهتر...


خب دیگه. وقتشه برگردم سر پروژه ای که دو روزه بهش دست نزدم!

-شنبه و یکشنبه خود رو چگونه گذراندید؟
- با قلبی دردناک، به کار! بهترین کار! با لبخند


Friday, August 13, 2021

هدیه

افسردگی چیز عجیبیه. 
تا یاد دارم، بخش خوبی از زندگی ام صرف این شده که خودم رو قانع کنم که از پنجره پایین نپرم. چه ایران، وقتی ساعتها بعد از خواب رفتن کل آدم های ساختمون، پاهام از پنجره اتاق خوابم آویزون بود و فقط یه تکون کوچولو کافی بود که تمومش کنم، چه بالتیمور که لخت، لیوان شیر به دست، کنار پنجره طبقه بیستم می ایستادم و به بالتیمور تاریک و وحشی زل میزدم و با خودم کلنجار میرفتم، چه چند ماه پیش، از بالکن و پنجره خونه بابا و مامان...

دوقطبی شاید عجیبتر هم هست. 
امشب، ساعت سه شب، کنار همون پنجره طبقه چهارده ایستاده ام، زل زده ام به شهر و فکر میکنم چه زیباست... یه زندگی از پیش چشمم میگذره، و زیباست...

من پنجره ها رو دوست دارم. انگار پشت چشمهایم و درونی ترین رازهای مغزم رو منعکس میکنند به دنیای پشت پنجره... که بشن طناب من برای وصل شدن به دنیا...
ولی بایپولار رو بیشتر دوست دارم.
همه زندگیم میخواستم و خواسته ام که بتونم دنیا رو از زوایای مختلف ببینم. از دید هنر، تاریخ، علم، مذهب، والد، فرزند، مریض، سالم، کودک، بالغ، پیر، جوان، توانمند، بی توان... و بایپولار بهم این هدیه رو داده که نه فقط دنیا رو از ابعاد مختلف ببینم، بلکه عمیقا زندگی کنم... گاهی به فاصله کمتر از دو هفته... 
که گاهی ته مغاک زجر باشم و گاهی سرخوش. گاهی غیر از خوابیدن کار دیگه نتونم و گاهی یادم بره خستگی چیه. گاهی تا همیشه دنیا برقصم و گاهی ضعیف ترین باشم. گاهی به هیج دردی نخورم و ارزشی برای بودنم نبینم و گاهی توانمندترین باشم... 
گاهی پنجره ها برام مرگ بخوان و گاهی عشق رو تو گوشهام زمزمه کنند...
من پنجره ها رو و دنیا رو، در معیت دوقطبی دوست دارم.

این هدیه خدا و دنیاشه به من. یه جور super power فرض کن...

Tuesday, June 15, 2021

Klaus

درگیر حمله سنگین افسردگی ام. یکی از اون بدترین هاش. و فکر کردم مکتوبش کنم. مثل این میمونه که داری یه فیلم مستند میبینی که غرق شدن و زجر کشیدن لحظه به لحظه مهره اصلی فیلم رو که خودتی، میبینی، اما از قبل از آخر فیلم خبر داری و میدونی زنده میمونه. صرفا زجر کشیدنش رو برای بار چندم زندگی میکنی...
صرفا دارم تلاش میکنم کار احمقانه نکنم. به خودم میگم میگذره تا کار احمقانه نکنم. و جنسش با قبل فرق داره. این کور سوی امید که این بار به خودم میگم میگذره و باورش دارم، مثل یه نور خیلی ضعیف آخر تونل میمونه. که امید میده برای ادامه دادن. برای کار احمقانه نکردن.
مامان زنگ میزنه. بهزاد زنگ میزنه. جان از سر کار مسیج میزنه. زهرا مسیج میده. کامیشیا چند بار ویدئو زنگ میزنه. Due چقدر ویدئوش خره! ویدئوی کسی که زنگ میزنه رو قبل از اینکه من بردارم بهم نشون میده!!!
برنمیدارم.
از دید خودم «بدیهتا» برنمیدارم. عصبانی هم میشم حتی که چرا تنهام نمیذارن... و ته دلم آرزو میکنم، لابه میکنم که تنهام نذارن... که ازم دست نکشن... که خودم دست کشیده ام. کاش اونها دست نکشن... ترجیح میدم جان از غیرقابل پیش بینی بودنم عصبانی شه و دنبالم بگرده تا ازم ناامید شه و بیخیالم شه...
همه اینها من رو پرت میکنه به آخرین بار (از هزاران باری) که همین جای لعنتی بودم. اینبار فقط اون کور سوی آخر تونل اضافه شده. از زجر چیزی کم نشده. فقط میدونم دیر یا زود تموم میشه.
میترسم. خیلی وقت بود اینجا نبودم. برمیگردم عقب. هربار اینجوری شدم، تنها بودم. حداقل چندبار آخری که جدی شد، تنها بودم. توی دو سه سال اخیر با تمام بالا و پایین هاش، مامان و بابا کنارم بودن. و من میترسم. چون اونها که همیشه کنارم نخواهند بود... من که نمیتونم همه زندگی آویزون کسی باشم که توروخدا من رو تنها نذار!!! بیا و بدخلقی های من رو تحمل کن، این پدیده خودخواه، بداخلاق و روی اعصاب رو تحمل کن، اما تنهام نذار...
آدمها آدمند. سنگ که نیستند. 
و من هم میخوام مستقل باشم. یه زن مستقل. یادت میاد؟ «زن مستقل، استفراغ دنیای مدرن ئه...»
خسته ام. از ذهنم خسته ام.
و فقط دارم به خودم میگم تموم میشه. میگذره. تا بگذره. چون از این گذشتن پر درد هم خسته ام...

آخ.

پینوشت: شروع کرده ام umbrella academy دیدن. و حال Klaus رو خوب میفهمم. معتاد نیستم. این جور روزها هم نمیتونم خودم رو به الکل برسونم، هم حتی اگه میتونستم، خودم نمیرفتم... اما میفهمم چرا یکی که از ذهنش خسته است، به هر کاری برای ساکت کردن ذهنش دست بزنه. از موسیقی بلند بگیر، تا رانندگی دیوانه وار تو جاده، تا الکل، تا مواد، تا... من برای خفه کردن ذهنم اولی ها رو زیاد امتحان میکنم. موسیقی و رانندگی (همراه با امید خلاص شدن)... اما اگه نشه، یا مثل الان مثل یه لاشه میفتم یه سمتی و هیچ کاری نمیکنم، یا یه دفعه میزنم به سیم آخر... الان همه انرژی ام جمعه که هیچ کاری نکنم... و نزنم سیم آخر. چون آخر تونل نور هست دیگه، نه؟ Klaus...؟ نه؟

پینوشت دو. به نظرم باید وقتی قرصهام رو قطع کردم، یه آدم استخدام میکردم که منظم و بدون مرخصی غذا خوردنم رو مانیتور کنه. الان یه جورایی دو روزه چیزی نخورده ام... همیشه همین نشون میداده که جای خوبی نیستم... انگار با غذا نخوردم، دارم اعتراضم رو به جهان نشون میدم. اعتصابم رو به ذهنم. و خب جهانی نیست که گوش بده... اینجاست که زن مستقل دنیای مدرن، باید دست تو جیبش بکنه و دیگری رو به بردگی بکشه که آهای بیا ببین من غذا میخورم یا نه!!! (فکر کنم سر همین هم هست که وقتی یکی غذایی که وقت گذاشته و پخته رو باهام له اشتراک میذاره، خیلی برام ارزشمنده. یعنی خییییییلی. منتهای توجه به دیگری، برای من توی غذا پختن برای اون آدم خلاصه میشه انگار! و خودم که هیچوقت به دیگری ای توجه نمیکنم انگار... اه.)
من آمادگی خودم رو برای اینکه همین الان برم توی senior housing زندگی کنم اعلام میکنم!! همچنان از قرص خوردن بهتره... نگار دیوانه و گریان و در آشوب، از نگار ساکن، به.

پینوشت سه. فکر کنم باید این رو برای علی بفرستم. حرف زدن برام سخته. توضیح دادن خودم که خود تصور کردن جهنمه! اما شاید بشه کنار هم بشینیم، یه چیزی بخوریم و حرف نزنیم؟ فقط باشیم...؟ 

Sunday, January 10, 2021

خوشا ‏به ‏حالت، ‏ای ‏روستایی!

... ای کاش من هم پرنده بودم
با شادمانی پر می‌گشودم...

و میریم که داشته باشیم، بعد یکی از بهترین شبهای زندگیم در چند سال اخیر، یه سرسره سواری به قعر افسردگی! 🙂
دوقطبی بودن دنیای جالبیه ها... بعد از عمری، چندتا رفیق خوب دورم رو گرفته اند، در خونه ام رو باز کردم و گذاشتم شروع بشه اون پاتوقی که میخوام... بعد از نه-ده ساعت، که مثل باد گذشت، و با شادی و خرسندی و لذت کامل خداحافظی کردم. با پدرام اومدیم توی تخت، کمی گل سنگم تمرین چنگ کردیم و من باز لبخند به صورتم بود... 
و بعد ناگهان، بی هیچ دلیل مشخصی، سقوط! حقیقتا هیچ دلیل مشخصی! سهام ها و کریپتوهام کمی پایین اومده اند، اما هنوز تو سود بالا هستم... قبل از پریود هم هستم و میدونم که وقت به هم ریختن نزدیکه، و بعد صرفا یه ویدئوی دختربچه میبینم که بسیار از سنش بزرگتره و برای مامانش داره مادری میکنه... احتمالا همه میخندن یا میگن چه cute... و من بغض و استرس دنیام رو پر میکنه...
پدرام کمی بعد به دنیای خواب سقوط میکنه و من کامل به دنیای افسردگی! صدای خرخرش عصبیم میکنه. دنیا عصبی ام میکنه. کار فردا عصبیم میکنه. زندگی مدرن عصبی ام میکنه... نفس کشیدنم هم همینطور...
دلم میخواد برم نقاشی کنم. فرار کنم... با "افسردگی" پر میگشودم...
همه اینها شاید در کمتر از بیست دقیقه...

هیچوقت گفته بودم خود افسرده ام رو چقدر دوست دارم؟ که قرص هام رو قطع کردم، نه فقط برای دلتنگی برای نگار شیدا... که شاید حتی دلتنگی بیشتر برای خود افسرده ام...
خرخر منظم پدرام، غمگینم میکنه... دلم نقاشی میخواد. نقاشی خاکستری از سقوط از کوهی سنگی و خاکستری...

پینوشت: دلم برای بهزاد تنگ شده. جاش تو زندگی ام خالیه و شک ندارم که جای من هم توی زندگیش خالیه. زودتر بیاد که یه کم به درد هم برسیم...

پینوشت ۲. راستی چند روز پیش اتفاق ناجوری افتاد: روی deck خونه نرگس و گلنار بودیم... شب سال نو. علی هم بود. داشتیم قلیون میکشیدیم و من به هر دلیلی رفته بودم توی خونه و وقتی برگشتم، سر جایم گشتم و سری قلیون رو پیدا نکردم... با نگاهم از علی پرسیدم که کو؟ و نفهمیدم که هیولا آزاد شده... پسرک گیج شد از "خشمی" که در نگاهم بود... پرسید چی شده؟ گفتم سری قلیون کو؟... جواب داد و اضافه کرد حالا چرا طلبکاری...؟ 
تازه به خودم آمدم. جمع کردم خودم و هیولا رو. افسارش زدم و شروع کردم به شماتت زندانبان... 
دوستی ام با پدرام، نگرانم میکنه به همین دلیل: نگران هیولا هستم. هیولا سوپاپ آزادی های یواشکی و غیریواشکی میخواد... وقتی سوپاپ نباشه، بی محابا، بی وقت و بی برنامه، افسار پاره میکنه و به کسی که نباید، پنجه میکشه... میدره...
نگران هیولا هستم...
چه کنم؟ ندانم.

Sunday, September 27, 2020

دنیای ‏قدیمی ‏قدیمی ‏جدید

هفت صبح، رفتم بالای سر مامان که بگم دنیام چه عوض شده... که بپرسم چرا نمیپرسه متوقف کردن قرص هام روم چه تأثیری داره... اینکه قرصهام رو متوقف کردم، معنیش این نیست که من دیگه بای پولار نیستم. معنیش این نیست که درگیر موج های کنترل نشده افسردگی و شیدایی نمیشم... میخواستم بهش بگم که دنیام جدید شده. که صرف اینکه میدونم این موج ها اسم دارن، کنترلم رو روی خودم بهتر کرده... همچنان سخته. خیلی زیاد. همچنان ماسک میزنم و اونقدر خوب مخفی میکنم که آدمها سخت میفهمند چقدر ریخته ام به هم... اما لااقل از هزاران لایه جنگ درون، چند لایه ای کم شده... و این خیییییلی مهمه. دیگه تا حد مرگ خسته نیستم. دیگه با خودم نمیجنگم. صرفا افسرده ام. همین. میذارم روون و راحت افسرده باشم. غمگین باشم... باهاش نمیجنگم. میذارم نگار یک و نگار دو، با هم همچنان کلنجار برن... که همدیگه رو بدرند... اما لااقل نگار سه که داره بهشون نگاه میکنه، وارد بازی قضاوت نمیشه... میخواستم همون که به نرگس گفتم رو به مامان هم بگم. که چقدر خوشحالم که به چشم دیدم که یه فاز بود و اومد و رد شد... که I didn't act on it and let it go... و کار کرد. که نگار سه به خودش یادآوری میکرد که افسرده ای. باش. اما یادت هم باشه که میاد و میگذره... و گذشت... و اگه دیشب تنها بودم، حساااابی جشن میگرفتم.

همه اینها رو میخواستم بهش بگم. اما وقتی رفتم بالای سرش، خواب بود. بیدارش نکردم. لبخند زدم. برگشتم.

وقتشه برگردم خونه.