Showing posts with label آرپیت. Show all posts
Showing posts with label آرپیت. Show all posts

Thursday, August 15, 2013

کاهی کوه، کوهی کاه

تنها ایستاده ام در باغ. مترسکی را میمانم.

"یکبار به مترسک گفتم: "از تنها ایستادن در این باغ خسته نشدی؟" در جواب گفت: "در ترساندن لذتی است که از آن خسته نمی شوم، برای همین از کارم راضی ام و احساس خستگی نمی کنم." لحظه ای فکر کردم، سپس گفتم: "راست می گویی، من هم این لذت را چشیده ام." در جوابم گفت: "این طور فکر میکنی؟ طعم این لذت را کسی نمی داند مگر آنکه چون من از کاه پر شده باشد." (!!) او را ترک کردم و رفتم و ندانستم که آیا از من تعریف می کرد یا مرا خوار می داشت.سالی گذشت و مترسک فیلسوفی دانا شد. وقتی بار دوم از کنارش می گذشتم، دیدم دو کلاغ زیر کلاهش لانه می سازند." ~ دیوانه، جبران خلیل جبران

پراتیک کیفش را گم کرده، من آدم بودن را.

Thursday, January 31, 2013

گل

زندگی کوکی... خنده‌های کوکی... دوست داشتنهای مکانیکی... وظیفه‌های مهندسی شده... حرفهای حساب شده... 
و زندگی خوب... لابد!
این کار امیر رو دست دارم:
*
این روزها برایم جذابترین قسمت شازده کوچولو، روباهش و اهلی کردنش نیست... که انگار شده یک کلیشه این روزها... برام، اینه:
به این ترتیب شهریار کوچولو با همه‌ی حسن نیّتی که از عشقش آب می‌خورد همان اول کار به او بد گمان شده‌بود. حرف‌های بی سر و تهش را جدی گرفته‌بود و سخت احساس شوربختی می‌کرد.
یک روز دردِدل کنان به من گفت: «حقش بود به حرف‌هاش گوش نمی‌دادم. هیچ وقت نباید به حرف گل‌ها گوش داد. گل را فقط باید بوئید و تماشا کرد. گلِ من تمامِ اخترکم را معطر می‌کرد گیرم من بلد نبودم چه‌جوری از آن لذت ببرم. قضیه‌ی چنگال‌های ببر که آن جور دَمَغم کرده‌بود می‌بایست دلم را نرم کرده باشد...»
یک روز دیگر هم به من گفت: «آن روزها نتوانستم چیزی بفهمم. من بایست روی کرد و کارِ او در باره‌اش قضاوت می‌کردم نه روی گفتارش... عطرآگینم می‌کرد. دلم را روشن می‌کرد. نمی‌بایست ازش بگریزم. می‌بایست به مهر و محبتی که پشتِ آن کلک‌های معصومانه‌اش پنهان بود پی می‌بردم. گل‌ها پُرَند از این جور تضادها. اما خب دیگر، من خام‌تر از آن بودم که راهِ دوست داشتنش را بدانم!».
آرپیت میگه من یک Piece of Art ئم... راست میگه... حرفهای بی‌سروته من رو نباید جدی گرفت... فقط باید از بودنم لذت برد. همین! 
*
عکشهای محشریند: http://www.culturainquieta.com/en/fotografia/item/843-robert-and-shana-parkeharrison.html

Wednesday, January 30, 2013

تولدت مبارک آرپیت

تو گاهی به کسی علاقه‌مند میشی... غشق توی تو به وجود میاد و بارور میشه و بزرگ و بزرگتر میشه... گاهی حتی کور میشی... گاهی حتی نمیتونی از اون دوست داشتن، از خود نفس "دوست داشتن" دل بکنی...
اما گاهی، فقط ممنون یک نفر میشی... و تا همیشه ممنونشی... به این آدمها که دوباره به زندگیت معنی میدن، نمیتونی بگی دوستت دارم. نمیتونی بگی عاشقتم. حتی نمیخوای که بگی... فقط میتونی بگی ممنون! همین!
دیشب، شاید بتونم بگم یکی از اون نقطه‌های "نجات" بود تو زندگیم.... 
آرپیت، ممنون.

و باز هم، ممنون که به دنیا اومدی... تولدت مبارک...
*
"زمان" چیز خوبیه... و من همچنان باید زیااااد از "صبر" یاد بگیرم...
*
من... طوفان و فریادهای شبانه... شستشو در باران... سوپ... دخترکی که کنارم اروم خوابیده... و من و آرامش شبهای دراز...

پینوشت: امشب، کلاس موسیقی، با سکوت تموم شد.

پینوشت دوم: این خییییلی درسته! بخصوص این هفته گذشته!

پینوشت سوم: از صفحه علی کشفی:
Vicky: Tell me, why won’t your father publish his poems?
Juan Antonio: Well... Because he hates the world… and that’s his way of getting back at them. To create beautiful works and then… deny them to the public, which I think is…
Vicky: Well, what makes him so angry toward the human race?
Juan Antonio: Because after thousands of years of civilization, they still haven’t learned to love…
(Vicky Cristina Barcelona, a film by Woody Allen)

Monday, January 28, 2013

آسمان

احساست متناقضی دارم که روزها و شبهام رو پر کرده‌اند... زیادتر میخوابم. معتاد سودوکو شده‌ام. درسهایم رو دیوانه‌وار، دنبال میکنم و میرقصم... زیاد میرقصم... و ذهنم، هنوز شلوغ، هنوز پر از بوسه است.
دچار توهم "بازگشت به خویش" نیستم و رؤیای گمشده هم ندارم... فقط خودمم! با یک ذهن شلوغ.
آه...
طبیعی و بدیهی است که اورفه (Orpheus) به پشت سرش نگاه می کند... رسیفونس و هادس می دانستند که او عاشق است... که مرگ، انتهاست، حتی اگر عاشق باشی.... و شاید، من برای بار دوم هم برگشته‌ام و به اریدیک (Eurydice) نگاه کرده‌ام... حتی اگر نخواهم باور کنم...
*
کلاً از دو کلمه خسته ام: "چرا؟" و "چون"!
*
رابرت جانسون
*
کار کار کار...
کار بیخود!
*
هوای امروز محشره... بس مناسب برای قدم زدن... بس مناسب برای گریه کردن... بس مناسب برای عاشق شدن!
آرپیت رو دوست دارم. هم اون من رو میخونه و هم من اون رو... گاهی باید بیشتر سکوت پیشه کنیم...

سرفه، خسته‌ام کرده... دیشب خواب دیدم حنجره‌ام رو به مناسبت ولنتاین پاره کرده‌ام... حالا چرا باید این خواب، باز حس خوبی به من بده؟... ندانم! 
خیلی خوب میخوابم... ولی آروم آروم دارم از خوابهام هم میترسم...
چون دیگه نمیدونم سبح این سرفه‌هان که گلوم رو میخراشند... یا بغض...

دلم اسباب‌کشی میخواد... یه کار فیزیکی سنگین که به حد کشت خسته‌ام کنه... بیهوش بشم از خستگی... و چشمهام رو که باز کنم، دیگه اینجا نباشم... کجاش مهم نیست... فقط اینجا نباشم... و دوتا دست، دور کمرم حلقه شده باشم... یک صدای بیصدا بگه صبح به خیر... و من باز بخوابم... باز بخوابم...
*
Once he had the capacity, a capacity to cry out loud.
Cry so loud that the whole world could hear him, everything shaking.
A couple of years ago something was lost, since then he has been witnessing the devastation of the world happening around before his eyes.
Today, he sat down and witness the world falling apart so calmly.
The world is torn down.
Na’vi people, don’t let your world fall apart.
*
کلی هوای آشپزی داشتم... اما انگیزه‌اش نبود... آدمی که بیاد و باشه تا با هم بخوریم، نبود...
امشب آرپیت میاد پیشم... تولدش رو با من میگذرونه... و من "شاد"م... و نیت کرده‌ام برای قرمه‌سبزی! باشد که شادتر شویم... یک تولد کوچیک دونفره، بیشترین چیزی بود که تو چندماه اخیر واسش برنامه ریخته بودم... و الان، به لطف آرپیت، برای آرپیت... دارمش! خوشحالم!