امسال یا نامتعارف ترین تولدم رو توی هند جشن میگیرم،
یا سفارت هند، گند میزنه به تولدم!
یعنی کافیه پاس ایرانی داشته باشی تا تمام ابعاد زندگیت، اکستریم باشند!
امروز، سالگرد ممنوع الویزا کردن ایرانی ها و چند تا کشور گوگولی دیگه توسط ترامپ هم هست...
همین.
Showing posts with label آکشیتا. Show all posts
Showing posts with label آکشیتا. Show all posts
Wednesday, January 24, 2018
کجای زندگیم اکستریم نیست که غر میزنم؟
Saturday, April 6, 2013
بگو بگو... که نگارت منم بگو
دوست دارم خودم رو.
*
Dracula and the Beast
*
به گمونم دلم میخواد به خونه خودم تو نطنز، این رو هم اضافه کنم:
فقط کتابهاش و کوسنهاش رو، هردو بیشتر میکنم....
دلم غار تنهایی بزرگ میخواد...
دلم خونه نطنز رو میخواد...
*
دارم به این نتیجه میرسم که من با زبان غیر آدمیزادی حرف میزنم!!! جدی! اینقدر سخته فهمیدن من؟ باید کتاب مینا رو بدم دست ملت تا بخونند: "بیشعوری"! شاید هم من، هم بقیه، زبان هم رو بهتر بفهمیم...
اشاره مستقیمم به آکشیتاست!
فکر کنم تا بلوغش بخوام ازش فاصله بگیرم... یک هفتهاش گذشت و به نظر میاد که بدتر شد. فکر کنم بدتر از این هم بشه... خرجش یه معذرت خواهی از بچه بودنه.... از اشتباه کردن... هنوز هم اعقاد دارم فاصله گرفتن، دوستی نمیاره... اما واقعاً از نفهمیده شدن، خستهام. از نادیده گرفتن اشتباه، خسته ام. همیشه اکثر دعواهام همینجوری ختم شده. من به روی خودم نیاوردهام که کسی اشتباه کرده و حرفی هم دربارهاش زده نشده و به روی مبارک نیاوردهایم و خلاص....
نه. خلاص نه. یک عقده زیر خاکستر همیشه مونده..... بی اینکه به روی خودمون بیاریم....
اما اینبار دیگه نمیخوام حرفهام رو هم برای خودم نگه دارم! نچ! رابطه از وسط پاره بشه، بهتره! "منطقی"تره... تا من به روی خودم نیارم که بهم چی میگذره... کم یا زیاد.... میخوام راه حل پاک کردن صورت مسئله رو بیشتر امتحان کنم. من مسئول عدم بلوغ دیگران نیستم. حتی اگه اینقدر مستقیم درگیرش بشم.........
میتونه عصبانی شه. میتونه طوفان به پا کنه. میتونه به روی خودش نیاره و من رو متهم کنه به نفهمی. به از دست دادن اون که مسئول مستقیمش منم. میتونه من رو به بیعدالتی متهم کنه. به اینکه قدر دوستی رو نمیدونم. به اینکه غد و نفهم و بیتفاوت و بیشعورم.... به اینکه همه چی رو به هم میریزم و یه روز پشیمون میشم... میتونه آسمون و زمین رو به هم بدوزه. همه اینها، جای اینکه یه کلمه بگه ببخشید. و واقعاً به همون یه کلمه اعتقاد داشته باشه.....
آدم کینهای نبودم و نیستم. واقعاً نیستم. اما بسه دیگه... چشمهام رو بستن و کوتاه اومدن بیدریغ، بسه.... خودم، واقعاً مهمم :-)
هرچند اگه در آستانه 30 سالگی با این قهر و آشتی کردنها، حس 14 سالگی بهم دست بده... "قهر"! فکر نمیکردم در آستانه 30 سالگی، بخوام دوباره با این کلمه مواجه بشم و بهش فکر کنم...
به قول علی حسرو:
آدما به یه سنی که میرسن فکر کنم دیگه بچه نیستن. از هم قهر نمیکنن بلکه از هم فاصله میگیرن. به هم فحش نمیدن بلکه بدبین و بددل میشن. بازی نمیکنن ولی بازی میخورن.
هر چیزی روند طبیعی و آرومش خوبه. پیوندهای سریع هم شکننده ان و هم راحت آب میشن. فکر کنم روند طبیعی یعنی اینکه ندویی، تلاش نکنی، زندگی کنی، به همه احترام بذاری و اجازه بدی آدما بیان و برن. شهرها، کارها، موقعیتها، شراکتها، شکستها بیان و برن. فقط تماشا کنی. هر چیزی روند طبیعیش خوبه. واسه بعضیا این روند خیلی آرومه، زندگی یه بچگی همیشگیه، یه بزرگ شدن تا همیشه.
فکر کنم هم مسیر بودن از هم حرف بودن مهمتره. اینکه مسیرت به مسیر یکی بخوره. حرف بزنی یاد بگیری قصه بگی ترانه بشنوی و همه این کارها رو شریکی انجام بدی. هر چیزی روند طبیعی و آرومش موندگارش میکنه.
از جنگیدن برای چیزهایی که حق طبیعی منند، خستهام. پیمان بستهام که خسته نباشم. درست. و آدم جنگندهای هم هستم تو زندگی، این هم درست... اما دیگه جنگیدن برای بعضی چیزها، حماقت ئه، نه زندگی :-)
بازم باید تأکید کنم به خودم: باید بیشتر مراقب خودم باشم...
*
"And those who were seen dancing were thought to be insane by those who could not hear the music."
— Friedrich Nietzsche
— Friedrich Nietzsche
*
دیشب، فرناز گفت نگار صدات و مدل خوندنتم تغییر کرده از یک سال پیش تا امروز....
به عقب برمیگردم و میبینم که خیلی چیزها، خیلی تغییر کردهاند در من. کمترینش نوشتنم. که نمود تفکرم هم هست.
*
گاهی تصاویر بیشتر از آدمها و نوشته ها حرف میزنند. حیف کسی نیست بخواندشان.
*
غمگین مشو عزیز دلم
مثل هوا کنار تو ام
تو نخواهی بود
من اگر نباشم
*
دلم برای سالومه تنگ شده... سالهاست... سالها... که کسی برام ساز نزده. نیاز کوچکی که تو هوا پرپر میزنه... آه. :-)
شاید فکرهایم دور تنبور رو باید جدیتر بگیرم... لااقل خودم برای خودم که بتونم بزنم... گاهی کلمه برام زیاده... حتی آواز خودم رو هم نمیخوام... موسیقی میخوام. برای خودم. برای خود خودم...
کمی در حد آغوش.
*
امروز بعد مدتها به خودم بسی مفتخر شدم!!! دیشب 3 صبح رفتم تو تخت و در عوض روزم رو حدود 7 عصر شروع کردم! مدتها بود نشده بود که اینقدر تنبل باشم و فقط برای قضای حاجت از تخت بیام بیرون... لپتاپم هم دستم بود و خواب و بیدار میچکیدم... خوب بود. خیلی خوب بود...
*
Saturday, February 2, 2013
متولد شب چهارده...
دنیا خیلی زیباست...
دو شهر کوچک و دوست داشتنی اربانا-شمپین در آغوش برف، زیبا زیبا زیبا هستند... در 14 بهمن!
زیر ماه شب 14...
پیشنوشت: این پست از اونهاست که کلی طول میکشه تا آماده اش کنم. به تدریج تکمیلش میکنم...
دیشب یکی از بهترین کادوهای تولد زندگیم رو گرفتم... زندگی داره روی مهربونی از خودش رو بهم نشون میده که قبلاً ندیده بودم... کشف نکرده بودم...
که منم عاشق چشمهای به تصویر نیامده نقشهای Victor Ostrovsky.
که منم، بانوی سرخپوش در میانه دیوانگیهای زندگی...
که میگویم با خودم:
"Dance like there's nobody watching,Love like you'll never be hurt.
Sing like there's nobody listening,
And live like it's heaven on earth." ~William W. Purkey
که منم، مسافر کوچولو، جودی ابوت، دیوانهای که از قفس فرار کرد...
که خواند و دل باخت:
جودی عزیز
اگر دقت کرده باشی نوشتم تا دیروز! و حقیقت این است که تا دیروز حسادت میکردم ولی الان دیگر نه! چون من هم یک نفر را دارم که برایم نامه مینویسد، نامه هایی صمیمانه تر و بهتر از نامه های تو! حتی دست خطش از دست خط تو خیلی بهتر است، مثل افراد دیگر نامه را محترمانه و رسمی شروع نمیکند! در کارش ریا نمیبینم، میتوانم بگویم حتی از تو هم کاملتر است! نامه اش بوی بهار نارنج میدهد!
از دیروز تا به حال نامه اش را 20 بار خواندهام ولی باز دلم میخواهد بیشتر بخوانمش، چون واقعا نامه ای است که از ته دل و صمیمانه نوشته شده است!
نمیخواهم بیشتر از این سرت را درد بیاورم، به بابا لنگ دراز سلام مرا برسان!
دوست دارم نامه را به سبک تو تمام کنم:
ارادتمند شما
یک انسان نه چندان معمولی
به رسم هر سال... ممنون از تبریکات Akshatha، پردیس، فائزه، محمد، Arpit و Ali Habeeb، وحیده ترنچی، Yue، فاطمه، سیما حکیم، پریا، Angela، سالومه کریمی، Tufan، پویش، Vinay، نگین الوان، Hemal، مامانم... عزیزترین سیمای دنیا، شهاب، کاوه خرمیّان، کاوه، سحر، بهار معمارزاده، عمه افسانه، بهزاد، این مهربونترین مرد... علیرضا طاهری، بابا، پررنگترین ستاره زندگی من...، مامان ایران، فرزانه رضایی، راضیه، سروش، ساحل، صبا کاظمپور، سحر صانعی، مینا کرملو، امیر چاوشی، سالومه مهربون، خاله لیلا جونی ( :-* )، میلاد، بهروز، هانی، دایی تقی، معصومه آلرضا، مرسده، حسام، آرش طبیبیان، پیام انصاری، رکسانا بخشایش، فاطمه سمائی، علیرضا خاتمیان، بهاران کاظمبخشی، نیّر پورخسرو، علی غیور، Ali Habibullah، سپیده حکیمالهی، خورشید مهربون و دوستداشتنی، مریم مؤمنین، Swapnil Ghiket، دایی فرهاد، بهنوش نازنین، شهرام عبداللهی، گروه آسمان کویر (برم بزنم تو چشم امیر؟ :)) )، ارغوان کاظمبخشی، بهناز شرکت، میترا هاشمی، مهسا ادیب، زهرا رجائی، امیر برزویی، علی اسماعیلی، غزاله طاهباز، رها همدانی، Hristo H Alexiev و ChungHeng Ted Hsieh، البرز عادلی، سیمین شرافت، این زن دوست داشتنی ( :-* )، نگین دادخواه، طناز منفردزاده، سجّاد، علی کشفی، پریسا گندمکار، پرناز بنیاب، فائقه کوهستانی، رعنا یزدان، مهرنوش یزدانبخش، رقیه جوانبخش، محمدعلی ابطحی نازنین، سپیده حاجیپور، Angshumala Goswami، مژده علموصنعت که باید خجالت بکشم چون فامیلش یادم نیست!، پیوند فروزنده، مونا یکهزارع، نگار مسعودنیا، Anthony Cadena، مریم نوری، زهره معمارزاده، سولماز تقوی، آرش تاجیک، پریسا حسینزاده، John Whalen و Xinran Ren، سمانه خوئینی، لیدا، الی بالاخانلو، شبنم مفخم، آناهیتا حیدری، داوود طبیبیان، بهشاد، اردشیر دشتپور، Sunetra Biswas، پروانه خلاوّه، پیام وطنی، آتوسا سلطانی، آنجل سرداربکیان، مهراوه سیدعلیخانی، شکوفه دهخدایی، نیکی بختیاری، شایان بیضایی، Beatriz Perez، مهدی سعادت، فاطمه نیکنژاد، کیانوش احتیاط کار،Laura Schatzman، پریشاد رهبری، نسیم محمدی، بهار یوسفی، Max Kuemmerlein و Casey Jo Brege وClay Carrell و Kyle Carmack، سپیده شماعی، کیانمهر احتیاط کار، Liliana Carrizo، حنیفه زارعزاده، تارا، Elizabeth Olney، سحر لویه، Abrahem Kazemi، مهدیس مستجابی، رزا میلادی، مریم فروتن، پریسا هیرمندپور، شیده، این پدیده دوستداشتنی، Caroline Wisler، مهتا عمیدی، ونوس، الهام مروّتی، فاطمه سعادتی...
برم و آماده شم.... که امشب، شب ماندنی خواهد بود در زندگی نگار...
***
زندگی از این محشرتر؟!!!! دارم فردا (یعنی امروز، یعنی فردای این پست که فردای تولده) ادامه ماجرا رو مینویسم...
زندگی خوبه... زندگی خییییییییلی خوبه.... آدمهای زندگیم خییییییییییلی خوبند.... نمیدونم چه جوری عمق احساسام رو بیان کنم.... دیشب از لحظهای که بهزاد رو دیدم... نه نه! از خیلی قبلتر از اون، زندگیم خیلی خوب بود...
اما لحظه دیدن بهزاد... وای... محشر بود...
محشر بود!
نمیتونستم بفهمم چی میبینم! نمیتونستم آنالیز کنم! در رو باز کردم (شاید اون شب فقط همین یه بار من در رو باز کردم! بارهای بعد دیگه در خودش باز بود!!! آلیس بود و آکشیتا که پشت دیوار قایم شده بود... منتظر بودم گیر بدم بهش که چرا قیافهاش عادیه پس؟ واقعاً انتظار داشتم موهاش رو رنگ کنه یا یه کار عجیب غریبی بکنه... که گفت من یه کادو آوردم که گنده بود، نمیشد بسته بندیش کرد! و بعد این مرد نازنین جلوم بود! نمیفهمیدم واقعاً! چشمهام درک نمیکرد! مخم هم همینطور! تو اون چند لحظه فکر کردم این کیه اینقدر شکل بهزاد؟! جیغی که زدم، خووووب بود! با صدای جیغ خودم فهمیدم که واقعیه چیزی که میبینم!
بهزاد! دوستت دارم! خیییییییییییییییلی خوبی! خییییییییییییییییییییییییییییییلی!
و خندهام میگیره که چطور دور دنیا میدونست که داری میای و من نمیدونستم :))
و مهمونی... آدمهای بیربط و باربط... از گوشه گوشه دنیا... از تایلند، چین، هند، ایران، اسپانیا، کانادا، آمریکا... این مهمونی، این تولد، برای من محشرترین اتفاق زندگیم بود!
دونه دونه آدمهای این شب رو دوست دارم... و دونه دونه آدمهایی که یا جور نشد بیان، یا نمیشد که بیان و دور بودن...
میدونی؟ شاید توی صورت فقط یک لبخند باشه... اما آدمها خیلی ساده میتونن آدمهای دیگه رو از ته دل شاد کنند... من واقعاً خوششانس (شاکر) ئم که از این آدمها تو زندگیم کم ندارم... نه نه... زیاد دارم... آدمهایی که دونه دونه شان برام توی قلبم یادگاری نوشتن... فقط با این حقیقت ساده که به فکرت هستند... به یادتند و دوستت دارند... شده چند ثانیه هم که باشه، برات وقت میذارن... یا بیشتر... قدرت رو میدونند...
این ویدئو علیرضا رو هم دوست دارم:
و باز این حقیقت که یه آدمیزاد خوبی تو این دنیا هست، که فکر کرده به من و برام موسیقی شجریان رو پست کرده.... مرسی علیرضا...
این حقیقت که مرد خوبی مثل بهزاد هست که... فقط هست! مرسی بهزاد!
این حقیقت که من اینقدر خوششانسم که دوتا از بهترین آدمیزادهای دنیا زندگیم رو شکل دادند.... مرسی بابا! مرسی مامان!
این حقیقت که دخترک خوبی مثل آکشیتا هست که... فقط هست! مرسی آکشیتا!
این حقیقت که مرد خوبی مثل محمد هست که... فقط هست! مرسی محمد!
این حقیقت که زنان خوبی مثل پردیس و فائزه هستند که... فقط هستند! مرسی فائزه! مرسی پردیس!
این حقیقت که بهترین دوست دنیا هست که... فقط هست! مرسی مریم!
این حقیقت که مرد خوبی مثل آرپیت هست که... فقط هست! مرسی آرپیت!
و آدمیزادهایی که فکر کردن بهشون برام یه لبخند گنده داره...
سالومه، نعیم اورازانی، هاله، Plaloma، عباس ترکاشوند، Vinay، تارا، Vivek، آزی، فرناز، علی، محمد، فرشید، پویا....
وای خیلیها، خیلیها، خیلیها... و باز... من چقدر خوشبختم...
پینوشت: پاهام درد میکنه! چرا آیا؟ P:
این ویدئو علیرضا رو هم دوست دارم:
و باز این حقیقت که یه آدمیزاد خوبی تو این دنیا هست، که فکر کرده به من و برام موسیقی شجریان رو پست کرده.... مرسی علیرضا...
این حقیقت که مرد خوبی مثل بهزاد هست که... فقط هست! مرسی بهزاد!
این حقیقت که من اینقدر خوششانسم که دوتا از بهترین آدمیزادهای دنیا زندگیم رو شکل دادند.... مرسی بابا! مرسی مامان!
این حقیقت که دخترک خوبی مثل آکشیتا هست که... فقط هست! مرسی آکشیتا!
این حقیقت که مرد خوبی مثل محمد هست که... فقط هست! مرسی محمد!
این حقیقت که زنان خوبی مثل پردیس و فائزه هستند که... فقط هستند! مرسی فائزه! مرسی پردیس!
این حقیقت که بهترین دوست دنیا هست که... فقط هست! مرسی مریم!
این حقیقت که مرد خوبی مثل آرپیت هست که... فقط هست! مرسی آرپیت!
و آدمیزادهایی که فکر کردن بهشون برام یه لبخند گنده داره...
سالومه، نعیم اورازانی، هاله، Plaloma، عباس ترکاشوند، Vinay، تارا، Vivek، آزی، فرناز، علی، محمد، فرشید، پویا....
وای خیلیها، خیلیها، خیلیها... و باز... من چقدر خوشبختم...
پینوشت: پاهام درد میکنه! چرا آیا؟ P:
Wednesday, January 30, 2013
تولدت مبارک آرپیت
تو گاهی به کسی علاقهمند میشی... غشق توی تو به وجود میاد و بارور میشه و بزرگ و بزرگتر میشه... گاهی حتی کور میشی... گاهی حتی نمیتونی از اون دوست داشتن، از خود نفس "دوست داشتن" دل بکنی...
اما گاهی، فقط ممنون یک نفر میشی... و تا همیشه ممنونشی... به این آدمها که دوباره به زندگیت معنی میدن، نمیتونی بگی دوستت دارم. نمیتونی بگی عاشقتم. حتی نمیخوای که بگی... فقط میتونی بگی ممنون! همین!
دیشب، شاید بتونم بگم یکی از اون نقطههای "نجات" بود تو زندگیم....
آرپیت، ممنون.
و باز هم، ممنون که به دنیا اومدی... تولدت مبارک...
*
"زمان" چیز خوبیه... و من همچنان باید زیااااد از "صبر" یاد بگیرم...
*
من... طوفان و فریادهای شبانه... شستشو در باران... سوپ... دخترکی که کنارم اروم خوابیده... و من و آرامش شبهای دراز...
پینوشت: امشب، کلاس موسیقی، با سکوت تموم شد.
پینوشت دوم: این خییییلی درسته! بخصوص این هفته گذشته!
پینوشت سوم: از صفحه علی کشفی:
Vicky: Tell me, why won’t your father publish his poems?
Juan Antonio: Well... Because he hates the world… and that’s his way of getting back at them. To create beautiful works and then… deny them to the public, which I think is…
Vicky: Well, what makes him so angry toward the human race?
Juan Antonio: Because after thousands of years of civilization, they still haven’t learned to love…
(Vicky Cristina Barcelona, a film by Woody Allen)
Saturday, January 26, 2013
مرام
تو یه برهه از زمان دیشب خیلی خیلی حرص خوردم... به خاطر آکشیتا.
دیشب خیلی خوب بود. چهار-گاهی پنج نفر بودیم. همه هندی غیر از من. حرف زدیم، به میزان متنابهی خندیدیم... غذا درست کردن و کلی کلی خوردیم. خیلی شب خوبی بود، خیلی..... دوستهای جدید، همزبونهای جدید، آدهایی با دیدگاه و علاقههای مشترک... آدمهایی که ارزش لبخند و مهربونی و "دوست" داشتن رو میدونن...
فقط یه تیکه، اون نفر پنجم که فقط همخونه ویویک بود و عملاً بخشی از دعوت ما نبود، رفت که با تلفن حرف بزنه... برگشت گوشی به دست و با خنده به آکشیتا گفت فلانی میخواد باهات حرف بزنه... فلانی مست بود... و من میدونم فلانی فقط میخواست آکشیتارو بذاره وسط و بخنده. همین...
متنفرم، متنفرم، متنفررررررررم از آدمهایی که به این دخترک ساده میخندن... مه چقدر سخته قبول کردن (و نه درک کردن) آدمی که ساده است، همه چی رو عشق میبینه و درکی از غیر از اون نداره...کسی که خودش رو درگیر پیچیدگیهای دنیا نمیکنه... یا اصلاً بهتر بگم، نمیتونه بکنه... چقدر واسه خودش حسن نیت داره وقتی هنوز با اون مردک مست حرف میزد که ارشادش کنه سیگار نکش! و چقدر حرص میخوردم و میخورم از تک تک این نگاههایی و تک نیشخندهایی که یا از سر دلسوزی و یا از سر شیطنت و تمسخر، بهش میخندن...
دوست ندارم که دختر ساده من، خودش رو در موقعیتی قرار بده که مضحکه دیگرانی اینقدر بیشعور بشه...
*
دیشب یکی از بهترین خوابهای زندگیم رو دیدم... خیلی خوب بود، خیلی خیلی خوب بود... و اصولاً هم خوابهای من خوبند، نه چون داستان خوبی پشتشونه، نه... فقط اون حس خوب و سرشار از هیجان و شادابی....
ماجرا خلاصه بود. با یک مرد که معلوم شد بعداً که شاه ئه، و خیلی هم قیافه اش شبیه جرج کلونی بود، اول دعوا کردم، بعد تو خونهام به خودش و سه تا بچه اش جا دادم... بعد دوباره کلی باهاش بحث کردم از جمله اینکه من همینم که هستم و اگه فکر میکنه شلختگی من محیط مناسبی برای رشد بچههاش نیست، میتونه بذاره و بره! تصمیم بر همین شد که همون موقع دوست دختر ننر و لوسش اومد و بساطها داشتن و داشتم... آخرش وقتی آقای مهربون به هزار دلیل از غصه ساکت شده بود و دیگه حرفی نمیزد (یکیش یادمه و این بود که دوست دختره میگفت وظیفه من نیست که از بچههای تو مراقبت کنم)، من نتونستم دیگه آروم بشینم و یه دعوای اساسی کردم و دختره رو که با یه مرد دیگه بود از خونهام پرت کردم بیرون... آقا/شاه محترم هم طبق قرار قبلی یه کم بعدش رفت... چون به هرحال حرفش زده شده بود... اما بعد مامانش اومد، بعدش هم بچه کوچیکش و چقدر چقدر چقدر باهاش بازی کردم... و بعدش هم خودش... بغل کردن اون آدمیزاد که قیافهاش شکل جرج کلونی بود تو خواب خییییییلی خوب بود! بغل کردن اون پسرک شیطون هم همینطور... حرف زدن با اون دخترک 17-18 ساله هم همینطور... تمام اون شوخی و خندهها و حواس پرتیهای اون مرد/شاه هم همینطور... اون لحظه که با فندک گاز رو روشن کرد که مامانش دیگه دستش نسوزه هم همینطور...
ماجرا خلاصه بود. با یک مرد که معلوم شد بعداً که شاه ئه، و خیلی هم قیافه اش شبیه جرج کلونی بود، اول دعوا کردم، بعد تو خونهام به خودش و سه تا بچه اش جا دادم... بعد دوباره کلی باهاش بحث کردم از جمله اینکه من همینم که هستم و اگه فکر میکنه شلختگی من محیط مناسبی برای رشد بچههاش نیست، میتونه بذاره و بره! تصمیم بر همین شد که همون موقع دوست دختر ننر و لوسش اومد و بساطها داشتن و داشتم... آخرش وقتی آقای مهربون به هزار دلیل از غصه ساکت شده بود و دیگه حرفی نمیزد (یکیش یادمه و این بود که دوست دختره میگفت وظیفه من نیست که از بچههای تو مراقبت کنم)، من نتونستم دیگه آروم بشینم و یه دعوای اساسی کردم و دختره رو که با یه مرد دیگه بود از خونهام پرت کردم بیرون... آقا/شاه محترم هم طبق قرار قبلی یه کم بعدش رفت... چون به هرحال حرفش زده شده بود... اما بعد مامانش اومد، بعدش هم بچه کوچیکش و چقدر چقدر چقدر باهاش بازی کردم... و بعدش هم خودش... بغل کردن اون آدمیزاد که قیافهاش شکل جرج کلونی بود تو خواب خییییییلی خوب بود! بغل کردن اون پسرک شیطون هم همینطور... حرف زدن با اون دخترک 17-18 ساله هم همینطور... تمام اون شوخی و خندهها و حواس پرتیهای اون مرد/شاه هم همینطور... اون لحظه که با فندک گاز رو روشن کرد که مامانش دیگه دستش نسوزه هم همینطور...
وای خیلی خوب بود!
من آرامش خوابهام رو دووووووست دارم!
و الان دارم فکر میکنم، چرا اون شاه/مرد اسم نداشت...
*
تولدم، خونه دختر مردم، 40 نفر دعوت کردم!!! امیدورم بیشتر از 30تا نیان که دیگه خیلی ضایـــــــــــــــع نباشه خو! :P
*
کافه پارادیزو... این کافه دوست داشتنی... مقر جدید من. و صبحانههای من و آکشیتا....
*
من عاشق این عشق آکشیتام!
این نامه ایه که یهویی صبح از خواب پا شده و واسه سوهاس، نوشته... که بهش گفته مدتهاست که درسته با هم حرف میزنیم، اما مدتهاتره که برات ننوشتم.... دوست دارم... جمله جمله این نامه و احساسات خالصش رو دوست دارم:
Hi,
It has been so long since I wrote to you, even longer since I wrote something nice to you.
There was a time when I could absolutely not understand your silence. Somehow that sounded more chaotic than my own mind. After all these years, it was not about you tolerating me, but it was you loving me.
I could not understand any of this till I started living with you. Yes, precisely when I started living with you. Not even the first time when I came to visit you. But then, so much time we spent together that, I understood you better, your feelings better, your love better. There was no point in fighting with you or arguing or yelling. There is nothing in this world you would not do for me, there will never be a reason for you to stop loving me. So many insecurities I started growing out of. So much I started to trust myself to have faith in you, and you were so incredibly patient with me!!
So much I would think about us. It never bothered me that you would go for job for so long, it never bothers me when you dont answer my calls, i dont worry about us anymore. Just having breakfast and dinner with you was so much enough for me! I would live all my moments just sitting by your side and being you for those few minutes and it was so much satisfying.
How I did it, I dunno. But surely, it was your love which took me so far with you. I can't think of a life without you, I will never forget that mail in which you had told me, "Syk, if we breakup I am sure neither of us will be happy." And now, everyday I know you love me, I know nothing can change it. Nothing really ever could, now I finally have learnt to trust this about myself.
After I spent last Summer with you and got back, lot of my classmates would tell me that I look much happier and joyful all times now. I never knew why was that back then, but later I realized it was my confidence and trust in you which I finally gained after spending time with you.
Thank you is not sufficient, even if I dedicate my life to you it will be insufficient, but nevertheless just know that, I am very very very very honored to be with you...absolutely..
Love you
I hope you are doing fine
Syk
بوس... به این دختر... به این زن...
به بودنش...
به بودنش...
به فهمیدنش...
Tuesday, January 22, 2013
گرما
احساس میکردم که فحش دادن یکی از بهترین راههای گرفتن انتقام است، برای فحش دادن لازم نیست زور داشته باشی، بزرگتر یا قویتر باشی، فقط کافیست بتوانی حرف بزنی، دهانت را باز کنی و هر چیزی که طرف را عصبانی میکند بگویی، این کلمه ها خودشان قدرت دارند، اگر درست و به موقع بگویی، او را تا سرحد مرگ میچزاند!!
دیگر احتیاجی به خرابکاری نیست...اصلا انگار فحش را برای" آدم های ضعیف"، مثل من ساخته ند...
پدر آن ديگری ~ پرينوش صنيعی
هوووم! خوب بود! هر زبونی یه عالمه فحش میخواد و فکر کنم صادق هدایت بود که میگفت خداروشکر زبان ما اساساً هیچی در این زمینه کم نداره.... به هرحال فحش چیز خوبیه! تازه فقط فحش نیست که... هزاران راه کلامی هست برای چزوندن! اصلاً هروقت بحث این کلمه "چزوندن" میشه، یاد بهزاد، این مرد نازنین، میفتم.... خداییش با خونسردی تمام، چقدرررررر چزوندمش در دوران خوش نوجوانی! >:))
همینجوری گفتم بگم که لال نمونم! وگرنه از پنج صبح امروز نه نیازی به فحش دارم و نه چیز دیگه... فقط "همینجوری"!
*
این خوووووبه! آکشیتا فرستاد الان:
و خوبترش وقتیه که از اینها واسم میفرسته، بعد خودش میپره بالای سرم وایمسته، پا به پای من ذوق میکنه! دوستش میدارم این دختر رو!
به هر حال یکی این فیلم، یکی Cloud Atlas، یکی Frankenweenie، یکی بینوایان، یکی A Few Good Men و غیره... تو لیستند! به زودی! به زودی! به زودی!
*
خوبه که پگاه هست... نوشته هایی که میذاره، خییییلی خوبند!
*
این هم شعر درخواستی:
هميشه بايد کسي باشد
که معنی سه نقطههای انتهای جملههایت را بفهمد
همیشه باید کسی باشد
تا بغضهايت را قبل از لرزیدن چانهات بفهمد
باید کسی باشد
...که وقتی صدایت لرزید بفهمد
که اگر سکوت کردی، بفهمد
کسی باشد
که اگر بهانهگیر شدی بفهمد
کسی باشد
که اگر سردرد را بهانه آوردی برای رفتن و نبودن
بفهمد به توجهش احتياج داری
بفهمد که درد داری
که زندگی درد دارد
که دلگیری
بفهمد که دلت برای چیزهای کوچکش تنگ شده است
بفهمد که دلت برای قدم زدن زیرِ باران
برایِ بوسیدنش
برایِ یك آغوشِ گرم تنگ شده است
همیشه باید کسی باشد
همیشه...!
ولی...
نیست...
فکر کنم این بشر تا حالا هواربار خودش رو کشته... (!)
خریّت نه تنها علف خوردن است!
این جمله رو هم باید قاب بگبرم و بزنم دیوار... شاید جایی نزدیک کارت تبریکی که برای خودم خریدم... اما معلق...
*
کنسرت چی میگه؟
*
گشنمه!
*
آی لاو ایت که صبح، با بالا اومدن آفتاب و از روی پشت بوم همسایه با زل زدن به چشمهای من خودش رو نشون میده!!!
کور شدم، بات آی لاو ایت! گرمای مهربونش رو هم دوست دارم...
پینوشت اول: سرده! جدی سرده!
پینوشت دوم: پستی نوشتم نزدیک دو سال پیش... بادکنک شفاف. کلاً پستهای اون دوره، زمستان 2011... جالبند! و پستهای قبلتر... و پستهای بعدتر...
پینوشت سوم: این پست هم خیلی خوبه...
پینوشت اول: سرده! جدی سرده!
پینوشت دوم: پستی نوشتم نزدیک دو سال پیش... بادکنک شفاف. کلاً پستهای اون دوره، زمستان 2011... جالبند! و پستهای قبلتر... و پستهای بعدتر...
پینوشت سوم: این پست هم خیلی خوبه...
دیشب بود یا قبلتر که همش فکر میکردم چقدر "دیوانه"ام؟ یا... چه جوری دیوانه ام؟ دیدن خودم از نگاه دیگرا گاهی بهترین بیانه:
"how to be crazy!!!"، ""How to Survive With "aab goje"، "how to walk on the roof of a flying airplane!!!!!"، "عقاید یک دلقک نوشته ی هانریش بل"، "ابن مشغله نوشته نادر ابراهیمی"، "تلخون ... صمد بهرنگی"، "گور پدر دنیا. توضیحات: ما شنگول میمانیم"، "در جستجوی زمان از دست رفته"، "تضادهای درونی نوشته نادر ابراهیمی"، "بدون مادرم هرگز"، "بابالنگدراز"، "آلیس در سرزمین عجایب"، "بیگانه"، "وقایع روز"، "عقل سرخ"، "self confidence for dummies"، "نگار طبیبیان"، "Lafcadio: The Lion Who Shot Back"، "تو مشغول مردنات بودی"، "رباعیات خیّام"، "حسنی نگو، بلا بگو".........
همه اینها، همه همه اینها منم! خود خود من!
Sunday, January 20, 2013
زرد
دلی که غیبنمای است و جامِجم دارد *** زِ خاتمی که دمی گُم شود چه غم دارد؟
به خط و خال گدایان مده خزینه دل! *** به دست شاهوَشی ده که مُحترم دارد
نَه هر درخت تحمل کند جفای خزان *** غلام همت سروَم که این قدم دارد
رسید موسمِ آن، کز طرب، چو نرگس مست *** نهد به پایِ قدح هرکه شِش دِرَم دارد
زر از بهای مِی اکنون، چو گُل، دریغ مدار *** که عقلِ کل به صدت عیب مُتَّهم دارد
ز سِرِ غیبْ کس آگاه نیست، قصه مخوان! *** کدام مَحرَمِ دل ره در این حرم دارد؟
دلم، که لاف تَجَرد زدی، کنون صد شغل *** به بوی زلف تو، با باد صبحدم دارد
مراد دل ز که پرسم؟ که نیست دلداری *** که جلوهی نظر و شیوهی کَرَم دارد
ز جَیْبِ خِرقِهی حافظ چه طَرْفْ بتوان بست؟ *** که ما صمد طلبیدیم و او صنم دارد
گیسویس از باد و باران گشته آشفته... در مویش گویی مروارید خندان خفته...
این آهنگه رو دووووست دارم یعنی!
*
کتاب اشعار امینپور کشف کردم. خوشحالم الان.
*
گره بگشود از ابرو، بر دلهای یاران زد.
*
پرواز پرندهها رو بالای پنجرهام دوست دارم. صداشون رو دوست دارم... آزاد... رها...
وقتی دخترکی کنارم خوابیده که دوستش دارم... با تمام مفهوم "سادگی"!
وقتی دخترکی کنارم خوابیده که دوستش دارم... با تمام مفهوم "سادگی"!
*
فکر کنم دلم میخواد گربه داشته باشم. اینبار جدی.
بعد حسادتش رو تحریک میکنم که رقابت کنه که اون رو بیشتر بغل میکنم یا "گیلبرت" رو...
بعد حسادتش رو تحریک میکنم که رقابت کنه که اون رو بیشتر بغل میکنم یا "گیلبرت" رو...
*
شعر زرد:
دیگران میپرسند: بیـــــداری؟
آری بی "دار"م
چرا که اگر "دار"ی داشتم
یا قالی زندگیم رو خودم میبافتم
یا زندگیم را به "دار" می آویختم و خلاص
پس بی"دار" بی"دار"م .....!
خودم رو باور نمیکنم!
مهمتر از اون، باور نداشتم که صدای احساساتم بلندتر از منطقمه...
*
دلم میخواد عمودی رو دیوار راه برم... سایهام باید جذاب باشه...
*
وقتی، پویان، پویانِ همسایه حرف میزنه:
*
رقص چیز خوبیه. طراحی رقص چیز بهتریه.... یا حداقل میتونم بگم هیجانانگیزه...
Friday, January 18, 2013
امروز
امروز یکی از بهترین روزهای زندگیم بود! یا حداقل تا حالا هست!
با کلاس "Viewing Dance" عشــــــــــــــــــق کردم!
آکشیتا دیدم.
اولین کادو تولد امسالم رو گرفتم.
کلی خوردم و حرف زدم و هیجانزده شدم و غر زدم و "گشنه" شدم و... خودم بودم! خود خودم!
طرحم رو دوست دارم.
و این عکس رو نیز هم:
اساساً روز به روز بیشتر میفهمم که طراحی/Design دوست دارم...چه معماری باشه و چه منظر و چه گرافیک و چه اجرای یک موسیقی و چه رقص و چه لباس...
قل میزنه تو خونم انگار...
مثل خیلی چیزهای دیگه از منِ من!
Thursday, January 17, 2013
پرواز
برگشتم به موسیقیهای خوب خودم... نه اینکه ازشون دور شده باشم یا مثلاً کنارشون گذاشته باشم، نه، اما اون لحظه های انتظار برای اتوبوس وقتی یه کم سردته و موسیقی تو گوشت پر از حرفه یا اون لحظه هایی که داری با عشق طراحی میکنی و موسیقی انگار برات دست میزنه تا چشمهات رو باز نگه داری... کم شده بودند و باز زیاد شدند!
*
امروز دیوانگی کردم و چسبیـــــــــــــــــــــــــد!
نیم ساعتی تو خیابونها منتظر بودم... میشد برم تو، اما کی از قدم زدن فرار میکنه؟! و قدم زدنهام من رو برد به یه مدرسه... به حیاط کنار مدرسه و زمین بسکتبال خالی و رقص و رقص و رقص... با هدفون توی گوشم...
عالی بود... عالی نه، محشر بود...
خوشحالم که میتونم دیوانگی کنم.
*
*
همیشه وقتی طراحی میکنم میرسم به یه سطحی که ناهشیار و هشیارم قاطی پاطی میشن... دستم یه چیزهایی میزنه و ذهنم دنیای دیگهای سیر میکنه... چیزهای دیگهای میبینه...
یکی از تصویرهای قوی که همیشه تو ذهنمه، مامانه وقتی دایی فرهاد رفت... خونه آبشار، مامان که از لای پرده خونه به بیرون نگاه میکرد و اشک میریخت... و من مبهوت. و سکوت... سکوت مطلق.
و اون صحنه و این موسیقی برام همیشه موازی، یادآور دیگری هستن... هرچند در لحظه، کنار هم نبودند:
در فکر، در فکر، در فکر تو بودم که یکی
حلقه به در زد، عزیز حلقه به در زد
گفتم، گفتم صنما قبله نما بلکه تو باشی
تو باشی، تو باشی، تو باشی
و بعد ذهنم میره به جادههای تهران-اصفهان... به خودم و بهزاد که دوتایی رو صندلی عقب میخوابیدیم. به خودم که خودم رو میزدم به خواب ولی چشمم به دنبال ستارهها بود...
و یادم میاد جادههای تهران-اصفهان-شهرضا-پوده رو با بابا... آواز خوندنمون. فرانک سیناترا! آهنگهای بیربط من. جریمه شدنهای بابا و میوه به پلیس دادنها. بحثها و خاطرهها...
من خیلی چیزها ایران جا گذاشتم. ولی فکر کنم آینده من رو این مملکت با آغوش باز داره فریاد میزنه...
به یاد همایون خرّم که با آهنگهاش زندگیها کردهام...
و به یاد شبهایی که با آهنگها چه سفرها کردهام...
آه...
... از این شیدای زمانه. رسوای زمانه...
:-)
*
به گمونم یه سری دانشگاهها به آدم یاد میدن که "دو نقطه دی" باشن! به گمونم یو اس سی یکی از اونهاس! آدم هرکی رو میبینه از اونجا نیشش تا بناگو استــــــــــــــــاد!
*
این جمله رو تو یه تیشرت تو یه مغازه کلی باحال تو پیتزبورگ دیدم، هی یادم مینوشت بنویسم:
*
یوهووووووووو! یعنی تا حالا اینقدر خوشحال نشده بودم وقتی اسم آکشیتا رو موبایلم افتاد!
*
به گمونم یه سری دانشگاهها به آدم یاد میدن که "دو نقطه دی" باشن! به گمونم یو اس سی یکی از اونهاس! آدم هرکی رو میبینه از اونجا نیشش تا بناگو استــــــــــــــــاد!
*
این جمله رو تو یه تیشرت تو یه مغازه کلی باحال تو پیتزبورگ دیدم، هی یادم مینوشت بنویسم:
یوهووووووووو! یعنی تا حالا اینقدر خوشحال نشده بودم وقتی اسم آکشیتا رو موبایلم افتاد!
Monday, July 9, 2012
نقش دلپذیر "نگار"... "نقش" دلپذیر نگار... نقش "دلپذیر" نگار...
هزار نقش بر آيد ز کلک صنع و يکی *** به دلپذيری نقش نگار ما نرسد
عجب شبی... عمیق به تریکی ابرهای آسمان Champaign... دروغین به روشنی صفحه لپتاپ من تو این شب تاریک...
به حسن و خلق و وفا کس به یار ما نرسد *** تو را در این سخن انکار کار ما نرسد
اگر چه حسن فروشان به جلوه آمدهاند *** کسی به حسن و ملاحت به یار ما نرسد
به حق صحبت دیرین که هیچ محرم راز *** به یار یک جهت حق گزار ما نرسد
هزار نقش برآید ز کلک صنع و یکی *** به دلپذیری نقش نگار ما نرسد
هزار نقد به بازار کائنات آرند *** یکی به سکه صاحب عیار ما نرسد
دریغ قافله عمر کان چنان رفتند *** که گردشان به هوای دیار ما نرسد
دلا ز رنج حسودان مرنج و واثق باش *** که بد به خاطر امیدوار ما نرسد
چنان بزی که اگر خاک ره شوی کس را *** غبار خاطری از ره گذار ما نرسد
بسوخت حافظ و ترسم که شرح قصه او *** به سمع پادشه کامگار ما نرسد
- آکشیتا داره میره رو اعصابم. نمیفهمه؟! -
بغض دارم...
و لبخند.
میدونی؟ خوشحالم که رمضان داره شروع میشه... به شبهای تنهایی ام، به سپیدهدم و خودم و خدا... نیاز دارم... باز!
و...
قلیونشور باشه، اسکاچ باشه، دسته جارو باشه، جنگل باشه یا هرچیز دیگه ای... گاهی فکر میکنم باید یکدنده باشم! و این یکدندگی جای خوبی پیدا کرده برای نشون دادن خودش: موهای بلند من! گاهی باید به خودم هم که شده، ثابت کنم که میتونم پای حرف خودم وایسم... لااقل پای یک حرف خودم...
هرچند عالم و آدم و حتی خودم هم بگیم که موی کوتاه به من بیشتر میاد...
Thursday, May 3, 2012
باهوش
اینهارو دیروز نوشتم، قبل نهار:
همونقدر که مطمئنم از جامعه شناسی، انسانشناسی و روانشناسی خوشم میاد، مطمئن نیستم که از آدم باهوش خوشم میاد!!! دوست دارم فرض کنم آدم باهوشیام. -حتی اگه هوش یک ارزش مردانه باشه برای قضاوت آدمها، در مقابل داشتن احساس که یک ارزش زنانه تلقی میشه! (بماند که چقدر مخالفم یا موافق با این گزاره)- منظورم،هوش اجتماعی ئه. آدمهای باهوش یادم میاندازند که هوش متوسطی دارم. و آزارم میده. جدی آزارم میده! درگیر میشم با خودم... و خیلی بیشتر میرم تو فکر... چون نگار طبیبیان نیاز داره به خودش ثابت کنه که چیزی هست که توش خوبه. و هوش اجتماعیاش یکی از همون زمینه هاست که میتونه توش مانور بده... لااقل در چندین سال گذشته داده. با فروتنی همراه با دروغگویی، خودش رو تو چشم ملت کرده...
همونقدر که مطمئنم از جامعه شناسی، انسانشناسی و روانشناسی خوشم میاد، مطمئن نیستم که از آدم باهوش خوشم میاد!!! دوست دارم فرض کنم آدم باهوشیام. -حتی اگه هوش یک ارزش مردانه باشه برای قضاوت آدمها، در مقابل داشتن احساس که یک ارزش زنانه تلقی میشه! (بماند که چقدر مخالفم یا موافق با این گزاره)- منظورم،هوش اجتماعی ئه. آدمهای باهوش یادم میاندازند که هوش متوسطی دارم. و آزارم میده. جدی آزارم میده! درگیر میشم با خودم... و خیلی بیشتر میرم تو فکر... چون نگار طبیبیان نیاز داره به خودش ثابت کنه که چیزی هست که توش خوبه. و هوش اجتماعیاش یکی از همون زمینه هاست که میتونه توش مانور بده... لااقل در چندین سال گذشته داده. با فروتنی همراه با دروغگویی، خودش رو تو چشم ملت کرده...
شاید هم همین بوده که میخواستم از زندگی... هان؟!
به هرحال تکلیفم رو با آدم باهوشی که گاهی من رو از خودم بهتر میخونه، نمی دونم!
اما صادق باشم با خودم، همون "آگاهی" و "دونستن" که تو پست قبلی ازش حرف زدم، بیشتر دونستن از بقیه یا حداقل اطرافیانم، عملاً تنبلم کرده بود. ذهنی تنبلم کرده بود. و شاکی شده بودم از خودم... الان برگشته ام یا لااقل دارم برمیگردم به دورانی که حس میکنم زمانهایی پیش میاد که ذهنم مثل آذرخش کار میکنه... نمیتونم هیچ جوره دیگه اون لحظات رو توصیف کنم غیر از "مثل آذرخش کار میکنه"... سریع، تند، روشن، برقآسا و خیلی خیلی روشن... این حس، بهم رضایت از خودی میده که اون شکایت از فرد باهوش رو میپوشونه واسم... به نوعی، انگیزهام زیاد شده... خوبه دیگه...
فکر کنم میتونم درمجموع بگم که از زندگی راضیم.
*
الان آکشیتا نوشت واسم: آکشیتا به پلالوما (در زبان تایلندی یعنی دلفین. و چقدر هماهنگه با روح این دختر مهربون) گفته نگار خلوچل (crazy) ئه. پلالوما تصحیحش کرده که نه، نگار وحشی (WILD) ئه. درست میگه... نگار همیشه میخواسته یک کولی وحشی دورهگرد باشه... با لبخندی به پهنای گلهای وحشی سبزهزارها... به شادابی رطوبت قطره های چمن... به آزادی پرهای قاصدک که تو باد مواجند... بی هدف... رها...
و فکر میکنم، نسل انسانهای وحشی، منقرض شده... تو این دنیا به وحشی ها "کار" نمیدن... و من نگرانم... که نکنه روزی بیاد که مجبور شم بین "نگار بودن" و "زندگی" انتخاب کنم...
این دنیا، بی من یا با من، به "نگار" به "دیوانه"، به "روح سرگردان" نیاز داره... بدجوری هم نیاز داره...
*
یه موسیقی تو ذهنمه. هیچی ازش نمیدونم. همش منتظرم [رادیو] کافه تهرانزیت بذارتش تا کپی اش کنم...
*
معیارها و ارزشهای یک جامعه مردانه چیه؟ هوش؟ و نه احساس؟ و اینکه آدم خودش این گزارههارو درست بدونه یا غلط، خودش به تنهایی یک ارزشگذاری نیست؟
*
معیارها و ارزشهای یک جامعه مردانه چیه؟ هوش؟ و نه احساس؟ و اینکه آدم خودش این گزارههارو درست بدونه یا غلط، خودش به تنهایی یک ارزشگذاری نیست؟
"من ارزشهای بالایی رو در جامعه مردانه تو خودم میبینم"... من زیاد فکر میکنم... احمقانه به نظم میاد این جمله! میتونم بفهمم ریشه این کلمات از کجا میاد...
--------------------------------------------
حرفهام ناتموم موند و رفتم سمینار کن اسمیت و مراسم جایزه دانشکده و شام و...
دیشب، بعد از شام، دیگه مطمئن نبودم که با خیلی از حرفهای خودم موافق بودم... هنوز هم فکر نمی کنم... نمیدونم....
حرفهام ناتموم موند و رفتم سمینار کن اسمیت و مراسم جایزه دانشکده و شام و...
دیشب، بعد از شام، دیگه مطمئن نبودم که با خیلی از حرفهای خودم موافق بودم... هنوز هم فکر نمی کنم... نمیدونم....
--------------------------------------------
و حرفهای الان:
یکی از روزهای زیبای من تو علم و صنعت، روزی بود که پریسا و باوقار اومدن و بهم گفتن چرا عضو انجمن علمی نیستم. جمله بیشتر دستوری-تعجبی-خبری بود: چرا نیستم؟! که یعنی خیلی بدیهیه که باید باشم. و بخصوص که عضو دفتر فرهنگی هم بودم...
امروز لبخند زدم وقتی Anna Hochhalter، من رو کاندید کرد برای مسئول روابط عمومی ایاسالای. (Social Chair of ASLA)... لبخند....
نگار، دخترک ایرانی، با زبان داغونش، قراره بشه مسئول روابط عمومی واحد دانشجوی ایاسالای... دوست دارم... نمیدونم... انرژی دارم... باز... دوباره... لبخند دارم...
برم شام...
Sunday, February 12, 2012
زندگی آی زندگی
آخرین بار که وصل شدم نت... اشتباهی رفتم فیسبوک و 59 تا نوتی ندیده داشتم!!! داغوووون! و از خودم عصبانی ام که هنوز وقت نکردم کلی از تبریکها رو جواب بدم... معذرت، معذرت...
*
دیروز صبح تا عصر رفتیم با لینکلن چای نوشیدیم! بماند که تو هوای داغون Mid West سگ لرز فرمودیم و سرماخوردگی برگشت، اما قطعاً خوش گذشت! بسیار خوش گذشت... هر روز بیشتر از دیروز حس ایرانم برمی گرده... جام رو پیدا می کنم... با یه اکیپ آمریکایی و هندی و یک عدد تایلندی راه افتادیم رفتیم زندگی لینکلن زیر و رو کردیم... هنوز معتقدم این مملکت تاریخ نداره! اما بازم دیگه دیگه... به زودی ممکنه بریم خونه فرانک لوید رایت هم ببینم... دیدنش شادم می کنه...
*
رو مقاله ام کار می کنم. من نمی دونستم تا حالا که پروسه مقاله چاپ کردن سه سالی طول می کشه! تازه الان دارم محصول ایران رو می خورم! فکر کنم گپی که تو ویرجینیا داشتم، تو زندگی آینده ام، مشهود باشه... اما برای ادب کردن خودم لازم بود! خیلی بالغ شدم... سخت و همراه با درد و رنج... اما شدم... زخم هام رو می لیسم و می دونم بالاخره دیر یا زود خوب می شن... اما می دونم که دارم برمیگردم به راهی که باید توش باشم و این امیدوار کننده است...
روی این موضوع زیاد فکر می کنم راستش... دو سالی که اذیت شدم و یه جورهایی هم حقم بود و هم من رو ساخت...
و بعد، یادم اومد که موسیقی مورد علاقه من، بخشی از فیلم مورد علاقه امه:
تقصیر خودمه که یادم می ره... آره، تقصیر خودمه...
When Lord closes a door, someway he opens a window...What will this day be like? I wonder.
What will my future be? I wonder.
It could be so exciting to be out in the world, to be free
My heart should be wildly rejoicing
Oh, what's the matter with me?
واقعاً... من چمه؟
I've always longed for adventureTo do the things I've never dared
And here I'm facing adventure
Then why am I so scared
کیه که بگه من نبودم و نیستم اون که دنبال آروزها و دلش می ره... ترس دو سال پیش من چی بود و چیه؟
....
Oh, I must stop these doubts, all these worries
If I don't I just know I'll turn backI must dream of the things I am seeking
I am seeking the courage I lack
من بر نمی گردم... من بر نمی گردم... من کندم آروم و آهسته برای شناختن خودم... اما من... نه! من برنمی گردم...
The courage to serve them with relianceFace my mistakes without defiance
Show them I'm worthy
And while I show them
I'll show me
این اشتباه من بود که قول خودم بودم که یادم رفته بود... که یادم می ره... که خودم با خودم قولی دارم...
So, let them bring on all their problemsI'll do better than my best
I have confidence they'll put me to the test
But I'll make them see I have confidence in me
Somehow I will impress them
I will be firm but kind
...
And mind me with each step I am more certain
Everything will turn out fine
I have confidence the world can all be mine
They'll have to agree I have confidence in me
I have confidence in sunshine
I have confidence in rain
I have confidence that spring will come again
Besides which you see I have confidence in me
اوهوووووووم! این منم! این خود خود منم!
Strength doesn't lie in numbersStrength doesn't lie in wealth
Strength lies in nights of peaceful slumbers
When you wake up -- Wake Up!
It tells me all I trust I lead my heart to
All I trust becomes my own
I have confidence in confidence alone
(Oh help!)
I have confidence in confidence alone
Besides which you see I have confidence in me!
و من... قولی دارم با خودم... قولی که ممکنه یادم بره... اما نمی شکنمش... من قولی دارم با خودم!
*
*
وقتی می نوشتم when lord... یادم افتاد که آکشیتا داره من رو به خدای من نزدیک می کنه... دوست دارم، هرچند بهش اعتراف نمی کنم و تازه دعواش هم می کنم که به تو چه! آکشیتا آینه منه! آدمی پرخاشگر که از سر خیرخواهی به همه گیر می ده و داد می زنه و آدمها رو مجبور می کنه به چیزی که صلاحشونه... آدم عجیبیه این بشر... دیدن خودم، بیرون از خودم، این که ببینم چه آزاردهنده می تونم باشم، و این که همون موقع در اوج پرروئی بشنوم که بهم می گه چقدر آزاردهنده ای، برام عجیب ترین تجربه می تونست باشه...
*
دیشب تولد یکی از دوستهای چینی ام بود. نزدیک 20تا چینی یا بیشتر، سه تاهندی، یک مقدونیهای و یک من! به شدت خسته کننده بود مدل تولد گرفتنشون! گفتم گرم کنم، آهنگ گذاشتم و یه نفری کلی قر دادم! همشون دوربینهاشون رو درآوردن و شروع کردن فیلم گرفتن! کلی خندیدم، اما حسم شبیه یه اعدامی تو تهران بود که آویزونه و تاب می خوره و مردم با خنده فقط دوربین به دست فیلم می گیرن! مهمونی نه گرم شد و نه مهمونی شد! به لطف دولت محبوب این مملکت، نسل جوونشون از دید من دیگه هیچ هویتی ندارند... خوابم گرفت، با آکشیتا برگشتیم خونه و کلی چرت و پرت گفتیم و اون رفت خونش و من هم بیهوش شدم.
*
قراره مدل عکاسی بشم! خوبه ها! زندگی جالبی دارم! شاید آدم بزرگی نشم تو تاریخ معماری، اما لااقل زندگی رو زندگی کردم...
*
با استاد ترم پیشم بحث دارم... چیزهایی پیش اومد که دوست ندارم درباره شون حرف بزنم! با هیچکی... اما وسط حرفهامون چیزی گفت که عصبانی ام کرد و البته که رفتم تو فکر. صادقانه می گم که رفتم تو فکر... شاید اگه هر کس دیگهای بگه، از این گوش بشنوم و از اون گوش دروازه... که ماشاءالله تبحر هم دارم... گفتم فلان کار رو چرا کردی؟ گفت تا یادت بندازم که برای Great Designer شدن، داری راه رو اشتباه میری... پریدم وسط حرفش و گفتم: But Gale, I don't want to be a great designer... شُک شد: نمی خوای؟
خلاصه حرفهام اینه (اینها که می نویسم قاطی پاتی حرفها و فکرهامه برای روشن شدن حرفهام) که گفتم من ضعف ها و قدرت های خودم رو میشناسم. من می دونم که ایده های خوبی دارم. می دونم که طراحی دستی ام، تنظیم فکر و دستم برای طرح زدن خوبه... اما من نمی خوام طراح بشم. که می دونم هفت ساله دارم سعی می کنم ایده رو به طرح تبدیل کنم و محصول به اون قوی ای که باید باشه نمی شه (این حرفها در راستای بحث های قبلیمون بود) مهمتر از اون، کیه که ندونه من می خوام برم دکترا بخونم؟ من عاشق درس دادنم و عاشق revitalization... من خودم رو یه Historian می دونم و افتخارم هم اینه... این کاریه که می خوام بکنم... من طراحی رو بر ای احیای فرهنگ و هنر و معماری ای که می شناسم می خوام... نه برای خلقت... آدمهای خالق از دید من زیادند توی دنیا...
هنوز شُک بود وقتی می گفتم... گفت: well, that's a shame... و این shame از جمعه تا الان تو سر من می پیچه و داد میزنه و داد میزنه که... THAT'S A SHAME... گفت هر کسی می تونه بره دکترا بخونه (آی اگه این حرف به گوش استادهای دیگه دانشگاه برسه >:) ) اما خیلی کمند آدمهایی که هم این باشند و هم اون... هم از پس این بر بیان و هم پس اون...
بحث رو ادامه دارم. هیچکی، مطلقاً هیچکی حق نداره به من بگه چی کار کن و چیکار نکن... حتی اگه آدمی مث Gale باشه که به سواد و طراحی اش احترام ویژه می ذارم! اون حق داره فکر کنه که برای من فلان چیز می تونه بهتر باشه، اما این منم که می بینم حس من تو چی می تونه من رو بالا ببره... هم خودم و هم روحم و هم محیطی که توشم رو...
اما...
هیچی دیگه، به فکر رفته ام... بد بود که از کسی، اون هم نه هر کسی، بشنوم دکترا خوندن مایه شرمندگیه!!!!!!!
*
با استادم، David، یکی از باسوادترین آدمهایی که تا حالا دیدم، شروع کردم درباره تزم کار کردن... یه درس تحقیق مستقل برداشتم باهاش که بعداً طراحی رو تو تزم بر اساس مطالعاتم پیش ببرم. لطفاً بی جنبه بازی در نیارید از چیزی که می خوام بگم، اما در راستای این که من روی مباحث مهاجرها به آمریکا و اقامتگاه های اونها کار می کنم و در راستای اینکه دبوید همجنسگرا ئه، مکالمات ما خنده داره: [لازم به ذکره که محل گفتگوی ما کافی شاپ اصلی دانشگاهه که به پرچم گنده از همجنسگراها به دیوارش آویزونه]
D: خب، این هفته چی ها پیدا کردی؟
N: خب من که آمارهارو فرستادم. دیدی؟ آمار مهاجران کشورهای مختلف، به ایالتهای مختلف.
D: آرررره! دیدم! خیلی باحال بود! آمار همجنسگراها رو هم داری؟
N: خوب نه، اون که مبحث جداییه، اما به جاش تا تاریخ فلان رو آنالیز کردم.
D: اوه آره. تو همون سایت من هم رفتم تاریخ قدیمی ترهارو دیدم... می دونستی تا سال فلان ورود همجنسگراها به آمریکا غیر قانونی بوده؟
N: ئه؟ چه جالب نمی دونستم... خب فکر می کنی الان باید تمرکز کنم روی یه اقامتگاه و مطالعه کنم یا همچنان در مقیاس کشوری باقی بمونم؟
D: فرقی نمی کنه، انتخاب کن خودت نسبت به تزت. مثلاً اگه در سطح کشوری یه آمار درست کن که کشورهای مختلف چه گروه هایی می آن. یا در مقیاس محلی ببین گروه های مختلف تو یه کمپ چیکار می کنن؟ شاید هم هردو رو ببری جلو.
N: مثلاً اینکه افغان ها، پاکی ها، ایرانی ها....؟
D: آره دیگه. مثلاً همجنسگراها، اقلیت ها،...
N: آهان. خب، باشه! بعد مثلاً روی اینکه چیکار می کنند هم تمرکز کنم؟ یعنی بعد از مهاجرت؟ شغلشون؟
D: خب آره... اگه وقت کردی... مثلاً گفتی خیلی می ارزه که آدم یه پناهنده همجنسگرا باشه تو کالیفرنیا دیگه؟
N: خب من که چنین چیزی نگفتم! گفتم خیلی ها به طور کلی بر اساس آمار می رن اونجا... اما باشه!
D: راستی از وضعیت گروه های خاص مثل همجنسگراها توی کمپهای کشورهای دیگه هم تونستی آمار دربیار...
N: (درحالی که دیگه جلوی خنده ام رو گرفتن داره سخت می شه برام) باشه باشه...
این بشر خیلی پره. مسائل معماری رو خیلی عمیق می بینه. و من عمیقاً از گفتگو باهاش لذت می برم. (البته بماند که کلاً تو دانشکده ما آدمهای عمیق زیادند و خداروشکر از دماغ فیل نیفتادهاند و من لذت می برم!) موضوع من هم فعلاً تأثیر خوبی گذاشته تو دانشکده... یکی از استادها که برام انواع مسابقه و grant پیدا کرده... اما به هرحال تو دانشکده های هنر و معماری که همیشه اساتید با گرایشهای جنسی خاص و ویژه توش زیادند (چه ویرجینیا و چه اینجا و چه بقیه دانشگاه ها) از اینجور دیالوگهای خنده دار هم پیش می آد...
*
یه جمله کوتاه: من عاشق درس دادنم!
هر روز بعد کلاس فارسی مطمئن و مطمئن تر می شم...
*
دارم اینترنشیپ اپلای می کنم. تاحالا فقط دوتا جا. اما دعا کنین جور شه! جدی جدی!
*
و...
ولنتاین نزدیکه. برای تک تک شما که دوستتون دارم... برای شمایی که همیشه می ترسم روزی بیاد که نتونم تو دلم هم که شده به خودم بگم: "دوستش دارم!"... آهای! دوستت دارم!
*
با استاد ترم پیشم بحث دارم... چیزهایی پیش اومد که دوست ندارم درباره شون حرف بزنم! با هیچکی... اما وسط حرفهامون چیزی گفت که عصبانی ام کرد و البته که رفتم تو فکر. صادقانه می گم که رفتم تو فکر... شاید اگه هر کس دیگهای بگه، از این گوش بشنوم و از اون گوش دروازه... که ماشاءالله تبحر هم دارم... گفتم فلان کار رو چرا کردی؟ گفت تا یادت بندازم که برای Great Designer شدن، داری راه رو اشتباه میری... پریدم وسط حرفش و گفتم: But Gale, I don't want to be a great designer... شُک شد: نمی خوای؟
خلاصه حرفهام اینه (اینها که می نویسم قاطی پاتی حرفها و فکرهامه برای روشن شدن حرفهام) که گفتم من ضعف ها و قدرت های خودم رو میشناسم. من می دونم که ایده های خوبی دارم. می دونم که طراحی دستی ام، تنظیم فکر و دستم برای طرح زدن خوبه... اما من نمی خوام طراح بشم. که می دونم هفت ساله دارم سعی می کنم ایده رو به طرح تبدیل کنم و محصول به اون قوی ای که باید باشه نمی شه (این حرفها در راستای بحث های قبلیمون بود) مهمتر از اون، کیه که ندونه من می خوام برم دکترا بخونم؟ من عاشق درس دادنم و عاشق revitalization... من خودم رو یه Historian می دونم و افتخارم هم اینه... این کاریه که می خوام بکنم... من طراحی رو بر ای احیای فرهنگ و هنر و معماری ای که می شناسم می خوام... نه برای خلقت... آدمهای خالق از دید من زیادند توی دنیا...
هنوز شُک بود وقتی می گفتم... گفت: well, that's a shame... و این shame از جمعه تا الان تو سر من می پیچه و داد میزنه و داد میزنه که... THAT'S A SHAME... گفت هر کسی می تونه بره دکترا بخونه (آی اگه این حرف به گوش استادهای دیگه دانشگاه برسه >:) ) اما خیلی کمند آدمهایی که هم این باشند و هم اون... هم از پس این بر بیان و هم پس اون...
بحث رو ادامه دارم. هیچکی، مطلقاً هیچکی حق نداره به من بگه چی کار کن و چیکار نکن... حتی اگه آدمی مث Gale باشه که به سواد و طراحی اش احترام ویژه می ذارم! اون حق داره فکر کنه که برای من فلان چیز می تونه بهتر باشه، اما این منم که می بینم حس من تو چی می تونه من رو بالا ببره... هم خودم و هم روحم و هم محیطی که توشم رو...
اما...
هیچی دیگه، به فکر رفته ام... بد بود که از کسی، اون هم نه هر کسی، بشنوم دکترا خوندن مایه شرمندگیه!!!!!!!
*
با استادم، David، یکی از باسوادترین آدمهایی که تا حالا دیدم، شروع کردم درباره تزم کار کردن... یه درس تحقیق مستقل برداشتم باهاش که بعداً طراحی رو تو تزم بر اساس مطالعاتم پیش ببرم. لطفاً بی جنبه بازی در نیارید از چیزی که می خوام بگم، اما در راستای این که من روی مباحث مهاجرها به آمریکا و اقامتگاه های اونها کار می کنم و در راستای اینکه دبوید همجنسگرا ئه، مکالمات ما خنده داره: [لازم به ذکره که محل گفتگوی ما کافی شاپ اصلی دانشگاهه که به پرچم گنده از همجنسگراها به دیوارش آویزونه]
D: خب، این هفته چی ها پیدا کردی؟
N: خب من که آمارهارو فرستادم. دیدی؟ آمار مهاجران کشورهای مختلف، به ایالتهای مختلف.
D: آرررره! دیدم! خیلی باحال بود! آمار همجنسگراها رو هم داری؟
N: خوب نه، اون که مبحث جداییه، اما به جاش تا تاریخ فلان رو آنالیز کردم.
D: اوه آره. تو همون سایت من هم رفتم تاریخ قدیمی ترهارو دیدم... می دونستی تا سال فلان ورود همجنسگراها به آمریکا غیر قانونی بوده؟
N: ئه؟ چه جالب نمی دونستم... خب فکر می کنی الان باید تمرکز کنم روی یه اقامتگاه و مطالعه کنم یا همچنان در مقیاس کشوری باقی بمونم؟
D: فرقی نمی کنه، انتخاب کن خودت نسبت به تزت. مثلاً اگه در سطح کشوری یه آمار درست کن که کشورهای مختلف چه گروه هایی می آن. یا در مقیاس محلی ببین گروه های مختلف تو یه کمپ چیکار می کنن؟ شاید هم هردو رو ببری جلو.
N: مثلاً اینکه افغان ها، پاکی ها، ایرانی ها....؟
D: آره دیگه. مثلاً همجنسگراها، اقلیت ها،...
N: آهان. خب، باشه! بعد مثلاً روی اینکه چیکار می کنند هم تمرکز کنم؟ یعنی بعد از مهاجرت؟ شغلشون؟
D: خب آره... اگه وقت کردی... مثلاً گفتی خیلی می ارزه که آدم یه پناهنده همجنسگرا باشه تو کالیفرنیا دیگه؟
N: خب من که چنین چیزی نگفتم! گفتم خیلی ها به طور کلی بر اساس آمار می رن اونجا... اما باشه!
D: راستی از وضعیت گروه های خاص مثل همجنسگراها توی کمپهای کشورهای دیگه هم تونستی آمار دربیار...
N: (درحالی که دیگه جلوی خنده ام رو گرفتن داره سخت می شه برام) باشه باشه...
این بشر خیلی پره. مسائل معماری رو خیلی عمیق می بینه. و من عمیقاً از گفتگو باهاش لذت می برم. (البته بماند که کلاً تو دانشکده ما آدمهای عمیق زیادند و خداروشکر از دماغ فیل نیفتادهاند و من لذت می برم!) موضوع من هم فعلاً تأثیر خوبی گذاشته تو دانشکده... یکی از استادها که برام انواع مسابقه و grant پیدا کرده... اما به هرحال تو دانشکده های هنر و معماری که همیشه اساتید با گرایشهای جنسی خاص و ویژه توش زیادند (چه ویرجینیا و چه اینجا و چه بقیه دانشگاه ها) از اینجور دیالوگهای خنده دار هم پیش می آد...
*
یه جمله کوتاه: من عاشق درس دادنم!
هر روز بعد کلاس فارسی مطمئن و مطمئن تر می شم...
*
دارم اینترنشیپ اپلای می کنم. تاحالا فقط دوتا جا. اما دعا کنین جور شه! جدی جدی!
*
و...
ولنتاین نزدیکه. برای تک تک شما که دوستتون دارم... برای شمایی که همیشه می ترسم روزی بیاد که نتونم تو دلم هم که شده به خودم بگم: "دوستش دارم!"... آهای! دوستت دارم!
Monday, November 14, 2011
ای جان
:-(
آکشیتا اینجاست. این دختر که اینقدر محکمه، اشک می ریزه و من هیچ کاری، هیچ کاری نمی تونم بکنم....
این دختر که این قدر محکمه...
یه مرد هندی، زنش رو نصفه شب از خونه پرت می کنه بیرون. این زن مادر آکشیتاست. آکشیتا اینجاست و اون زن، تنها، هند...
زندگی گاهی چقدر جهنمیه...
آدم نمی دونه دلش برای مادری بسوزه که خودش و همه زندگیش رو وقف دوتا بچه هاش کرده، یا برای دختری که محکمه، اما اشک می ریزه و دستش به هیچ جا بند نیست...
متنفرم از زندگی...
Subscribe to:
Posts (Atom)









