Showing posts with label تنهایی. Show all posts
Showing posts with label تنهایی. Show all posts

Monday, April 11, 2022

عشق مثل برفه که میشیشنه و خستگی در میکنه تا آب شه

دو روز گذشته دیوانه وار به خونه گذشت. از نوع خوب. ازنوع لذت بخش.... در اوج خستگی. با اینحال دیروز (یکشنبه) غروب وقتی آخرین خرت و پرت ها رو بردم خونه گذاشتم، دو تا فکر تو سرم بود: کاش آهنگ بذارم و برقصم و فیلم بگیرم زیرزمینش...

و اینکه مطمئنم روزهایی میشه که از تنهایی بودن اونجا میترسم :)) با این حال، شششش ش ش ش ش!!! به کسی نگین! صداش رو هم در نیارین!

... اشک و لبخند، ولی عالیه.

Monday, January 3, 2022

به ابرو ز خشم اندر آورد چین

پر از بغض و خشمم. بی‌منطق و با منطق... بیشتر بی‌منطق...
تقریبا دو هفته تعطیل بودم و امروز، سر جلسه کاری، تازه یادم افتاده که حتی دقیقه‌ای تنها نبودم....
آخ.


قامتش را سرو گفتم سر کشید از من به خشم
دوستان از راست می رنجد نگارم چون کنم

Monday, June 19, 2017

شکرآب

مهربون، گوشه خودش منتظر میمونه تا بالاخره برم سراغش...
حتی اگه نصفه شب باشه... حتی اگه هوا دو نفره باشه... حتی اگه شکر و آب، دنیاش رو پر کرده باشن... حتی اگه وقتش رو نداشته باشم...
منتظر میمونه. با لبخند.

Thursday, April 3, 2014

بازگشت

عشق، برگشته.
ناباورانه، تعصبم را به تماشا نشسته ام.
تعصبم،
تحملم،
تحجرم،
تنفرم،
تزلزلزم،
ترحمم،
تنزلم...
تو نام ببر.

Thursday, August 15, 2013

کاهی کوه، کوهی کاه

تنها ایستاده ام در باغ. مترسکی را میمانم.

"یکبار به مترسک گفتم: "از تنها ایستادن در این باغ خسته نشدی؟" در جواب گفت: "در ترساندن لذتی است که از آن خسته نمی شوم، برای همین از کارم راضی ام و احساس خستگی نمی کنم." لحظه ای فکر کردم، سپس گفتم: "راست می گویی، من هم این لذت را چشیده ام." در جوابم گفت: "این طور فکر میکنی؟ طعم این لذت را کسی نمی داند مگر آنکه چون من از کاه پر شده باشد." (!!) او را ترک کردم و رفتم و ندانستم که آیا از من تعریف می کرد یا مرا خوار می داشت.سالی گذشت و مترسک فیلسوفی دانا شد. وقتی بار دوم از کنارش می گذشتم، دیدم دو کلاغ زیر کلاهش لانه می سازند." ~ دیوانه، جبران خلیل جبران

پراتیک کیفش را گم کرده، من آدم بودن را.

Thursday, May 30, 2013

Seattle

Man, I walk around different corners of this city and really enjoy every moment of it...
Sometimes you have to travel. Alone.

Decided about my favorites: Chicago (yeah Seattle hasn't compete Chicago for me-yet),  San Francisco, Seattle, Philadelphia, DC, San Diego, Pittsburgh...
And I guess I can include Boston and Houston after visiting

And yeah,  no NYC for living.

Thursday, May 2, 2013

بوی سبزه

خونه نطنزم داره تغییر شمایل میده.... یه باغ بزرگ میخوام. یه مزرعه بزرگ. همش چمن. بی انتها... دیوارهاش رو نبینم... تپه‌های چمن... یک درخت گردو. یه نهر پایینش. تصورش هم خنک و شادم میکنه...

کتابم رو میبرم پای چمنها و میخونم. دارم میخونم.


Tuesday, April 9, 2013

کمی حرف سکوت






میهراسم.

پینوشت: دیشب پام توی خواب گرفت. ساق پام شدید درد میکنه...
بیشتر بخند.

Wednesday, January 9, 2013

unusual-ness!

داستان زندگی ماست انگار:

اگر اهل فکر باشی البته... و گوش شنوا و چشم بینا به "دیگران" هم داشته باشی...

*
ویدا به دلایل مختلف رو اعصابمه... از اون تیپ شخصیتی که برای خیلیها دلشنینه و برای خیلیها بی‌ریشه... یه سری از حرفها و کارهاش لذه میبرند و یک سری بهش میگن روشنفکرنما... به هرحال، این دختر خیلی از کارها و حرفها و احتمالاً طرز فکرش (خیلی کم شد با هم جدی حرف بزنیم) رو اعصابمه...
اما هرچی که باشه و نباشه، هنرمند جذابیه. بخش قابل توجهی از کارهاش رو خلاقانه میدونم و دوست دارم.
این عکس پروفایل رو گذاشته که من بسی لذت بردم:
لیست کارهام جلومه و فکر میکنم.. خییییییییییلی کار دارم!... اما باز... بذار اول این ساندویچم رو بخورم... بعد... بعد...

*
I'm just like... you know... usual!
*
و این:
*
... دروغی از این غمینتر هم نیست...

بعد از تحریر نوشت:
یک کلیک دیگه... و بالاخره... لبخند.


Saturday, September 8, 2012

How would you feel better?

11pm out...
rain drops...
shivers of breeze...
santur music in your ears....
people walking around...
warm hug...
chocolate martini...

and yes, you'd feel better!

Tuesday, June 14, 2011

نشسته ایم و نگه می کنیم به جهان گذران

در راستای پند داداشمون، خیام*، نشسته ایم و نگه می کنیم به جهان گذران!!!
غر می زنم ها... اما می دونم یه چیزهایی تو زندگی مجردی رو واااااقعاً دوست می دارم! یه چیزهای ریز ریز!

هر طرف تخت که بخوای می خوابی! گاهی راست، گاهی چپ و زیر لب می خندی که دیدی این بار من بردم؟
کتابهاتو شبها می ذاری رو جایی که کله طرف باید باشه... و کتاب به دست خوابت می بره! صبح با انگشتی که بی حس لای ورقهای کتاب مونده بیدار می شی و می خندی...
هر وقت دوست داری می خوری، می خوابی، می ری بیرون... ساعت زندگی ات دست شکمته! می گیریش و می ری جلو...
دوست داری و هوس می کنی و اصلاً عادت داری که سه شب آشپزی کنی! کلاً از آشپزی بدت می آد، اما آشپزی سه شب شنگولت می کنه...
ذرت آب پز رو می غلتونی تو زرده تخم مرغ و با انگشت می خوریشون! می دونی هرکی بود از این کثافتکاریهات عق می زد و ریز ریز می خندی تو دلت...
آب رو از سر پارچ می خوری و باز می ذاریش تو یخچال! پارچ خودته!!! هروقت خواستی و مهمون اومد می شوریش خب!!!!!!
رب که می خوای بریزی تو غذا، همونجوری قاشقش رو می کنی تو دهنت، حال می کنی و بعد باز ادامه می دی به هم زدن!!! تو دلت می خندی که کافی بود مامان ببینه و فحشت بده!!!
ساعت دو تا چهار شب آوازت می گیره و رقص... حالی به حولی!
با خودت اونقدر بلند بلند حرف می زنی تا کار به بزن بزن می کشه... بعد یه نفس عمیق می کشی، می گی آآآآآخیش! حل شد!

میان نوشت: نه که فکر کنی گشنمه ها... نه بابا! تازه صبحانه خوردم! اما کلی از کارهام به آشپزخونه ام ربط داره خوووو...


آشپزخونه"ام"، خونه"ام"، شهر"م"، زندگی"ام"... این میم مالکیت رو عمیقاً دوست دارم و سعی می کنم به همون عمق قدرش رو بدونم...
حالا این ریتم شنگول رو داشته باش تا بگم که غر چیه! غر اینه که تا آگست انگلیسی بی انگلیسی!!!!!!! دلم دوست خارجی می خواد! جوهانا که رفیقم بود از پارسال نیست... دلم به کتابخونه خوش بود که بی مقدمه قطع شد! حالمون گرفته شدید!!! به قول گلاره، خارجی ها می شن برام ساید دیش! که دوست نمی دارم... تا آگست! هی هی هی...

حواسمون رو به عروس شدن مردم پرت می کنیم تا بعد...

* بر خیزو مخور غم جهان گذران. بنشین و دمی به شادمانی گذران

Friday, May 27, 2011

رو به بالا

نگار -باز- مارکوپولو می شود... دوست دارم. سفر دوست دارم. بخصوص اگه مفت برات در بیاد.
هم سفر خوب، خوب چیزیه... زندگی داره شیرین می شه... حتی اگه ندونم مامان بابا رو کی می تونم کنارم داشته باشم...
هیچ وقت فکر نمی کردم این قدر بچه ننه، دختر بابا باشم... اما هستم انگار! زیاد...

خوشم می آد برنامه ریزی برای هیچی نکرده بودم و داره جور می شه... جون بکنم و رانندگی ام رو ردیف کنم، زندگی بهتر هم می شه...
خوشحالم که هاله و تارا و شهلا رو دارم... خوشحالم...

عشق یعنی صورتکی خندان ساختن با پوست تخمه... شاد شاد شاد... نگارا نگارا نگارا...
مریم خونم، کاوه خونم، عباس ترکاشوند خونم، نعیم اورازانی خونم کم شده... حرف زدن خونم کم شده... تنهایی خونم کم شده...
سرگشتگی خونم زیاد شده... بلوغ خونم زیاد شده... فشار خونم زیاد شده، آمریکای خونم زیاد شده، تنهایی خونم زیاد شده...

آره آره... تنهایی خونم، تنهایی نشستنم توی جای همیشگی خودم تو علم و  صنعت... تنهایی نشستنم دور و بر حوض میدون نقش جهان یا نشستنم تو حیاط مدرسه چهارباغ دم غروب یکی از روزهای عید... تنهایی پرسه زدنم تو کوچه پس کوچه های ظفر... تنهایی نشستنم لب پشت بوم و آواز خوندن... تنهایی آواز خوندم تو راه برگشت خونه... تنهایی تو ایستگاه اتوبوس وایسادن و از گرما و سرما نالیدنم... تنهایی خونم کم شده...
تنهایی خونم، تنهایی به چهاردیواری اتاق زل زدنم، تنهایی آمریکا درک کردنم، تنهایی و متفاوت بودنم توی یک جمع، چه زبانی و چه فرهنگی... تنهایی فکر کردنم، تنهایی زل زدن به صفحه مانیتورم... تنهایی خونم زیاد شده... غز خونم زیاد شده. حتی با وجود اینکه می خندم.

نگارا نگارا نگارا... غرهایت رو از خودت بگیر، خنده ات را نه.

نسبت به ایلینویز احساس خوبی دارم... باشد که به خوبی بگذرد...
(راستی، ایلینویز رو اینینوی می خونن... ریشه فرانسوی و این حرفها... اما اینیلوی نوشتن رو دوست ندارم...)

Sunday, March 20, 2011

نوروز 1390 مبارک

یکشنبه، ۲۰ مارس ۲۰۱۱، ساعت ۱۹ و ۱۱ دقیقه و ۳۰ ثانیه بعدازظهر.... سال نو خورشیدی ۱۳۹۰ مبارک... خیلی مبارک...
با یک عالمه شادی و لبخند، پیش به سوی آینده زیباتر....

خوش آمد باد نوروزی به صبح از باغ پیروزی          به بوی دوستان ماند نه بوی بوستان دارد
یکی سر بر کنار یار و خواب صبح مستولی          چه غم دارد ز مسکینی که سر بر آستان دارد
چو سعدی عشق تنها باز و راحت بین و آسایش          به تنها ملک می‌راند که منظوری نهان دارد

سعدی هم تنهایی و شب بیداری من رو تا فردا پیش بینی کرده...
عیبی نداره... با ندا و آروین (ماهی هام) و با سوسن خانوم و اسمال آقا فعلاً سر می کنیم تا بعد...
D;D;



پینوشت بعد از تحویل سال: یه جور هیجان زدگی داشتم از این موضوع که این اولین عیدیه که کاملاً تنهام! خودمم و خودم! و سفره هم کاملاً کار خودم... چقدر خود تو خود شد >:)) تجربه خوبی بود... شاید نخوام که دیگه تکرار شه... اما خوب بود و خوب گذروندمش! ایده آل این بود که امتحان نداشته باشم چند ساعت دیگه... ولی حالا دیگه...

توضیح عکس ها: خب من تو بلاد کفر یه میز بیشتر ندارم و نمی تونم اون رو بکنم میز سفره و خودم رو زمین درس بخونم :)) نتیجه اینکه صندلی و میز کوچولو و کوسن به کار می آد و سفره وحدت ایجاد می کنه :)) بعدش هم آینه مناسب نداشتم و در کمال خوشوقتی، آینه قدی ام را گذاشتم رو صندلی!!! مهمتر از اون، سیب سبز و روبان سبز سبزه ام هستن که نیاز به توضیح ندارند... و روبان دور خاک پاک ایران! و این که چرک کف دست عوامل اجنبی (پول ها!) زیر خاک پاک ایرانند! بله!!! بعدش هم به عنوان یه اصفهانی، دیدیم سکه سال های قبل جواب نداد، نتیجه این که این بار اسکناس هم اضافه کردیم اون هم از نوع 20 دلاری... باشد که اقر کند :)) و این که تخم مرغ هام هم سوسن خانوم و اسمال آقا، معرف حضورند... ماهی های گلم هم ندا و آروین... سلام دارند خدمتتون! خلاصه که در 26 امین سال تحویل عمرمون، آنچنان خاله بازی ای داشتم ب خودم که... به به! D:

Thursday, March 3, 2011

خونه تکونی

متوجه شدیم که امسال عید احتمالاً اولین باریه در زندگی ام که کاملاً تنها خواهم بود!!!! و بدتر از اون، فردای عید امتحان میان ترم دارم!!! (خودمون رو آروم می کنیم چون می دونم ممکن بود بدتر هم باشه! یعنی مثلاً لحظه عید سر امتحان باشی!!! اه اه پیف پیف!)

متوجه شدیم که برای اولین بار در زندگیمون باید خونه تکونی کنیم! ایران هرسال عید تا حد امکان از زیرش در می رفتم! به هرحال اصفهان می رفتیم و اونجا که خونه ما نبود که اگه بخوایم هم برسیم خونه تکونی کنیم!!! خونه تکونی اصلی هرسال می شد قبل تولد من، بهمن، که از سرتاپای خونه رو می شستیم!!! تازه تا وقتی بهزاد جون و مامان جون بودن، من می تونستم تا حد زیاااادی در برم! اما امسال اولاً خونمون تبدیل به موجود بسیار زشت و بی فرهنگی شده، دوماً ...!

متوجه شدیم که genius می باشیم چون بلدیم عکس روتوش کنیم!!! :)) اما خداییش وقتی رئیسم out of nowhere اینجوری بهم گفت، کلی چسبید :))

متوجه شدیم باید به جمع و جور کردن خورده ریزهای عید فکر کنم!!! تخم مرغ رنگ کنم احتمالاً! دوست دارم سر سفره عید قرآن بذارم و ندارم!!! حافظ دارم اما دوست ندارم حافظ نخ نما بذارم! اکثرش رو می شه از دی سی خرید... دارم فکر می کنم سبزه و ماهی رو چه جوری بیارم اینجا!!! (و مهمتر از همه این که چه جوری نینا رو راضی کنم که بذاره ماهی بخرم!!!)

متوجه شدیم که می توانیم باز از زندگی لذت ببریم و آنچنان قهقهه بزنم که رئیس کتابخونه بیاد سراغ رئیسم و من که شما دوتا اوکیید؟ الگوهای کاری مارو باش!!! (آن از مسئول های کتابخونه و من از بچه ها، معروفیم که خیلی مثبتیم و زیادی کارمون رو جدی می گیریم! حالا افتاده بودیم به هم، قاه قاه می خندیدیم...)

متوجه شدیم که Ann Burn! Negar officially loves you!!!! you are one the most amazing womens in the whole world... و همچنین متوجه شدیم که کتابخونه یکی از بهترین جاهاییه که توسط آدمیزاد ساخته شده! نه فقط به خاطر کتابهای گوگولیش که می شه آدم توشون غلت بزنه، بلکه همچنین به خاطر آدمهای گوگولی ترش که توش کار می کنند... بخصوص متوجه شدیم که هرچند متوسط سواد مردم این بلاد کفر در حد منفیه از سیاست خارجی و بین الملل، اما کسی مثل آن رو هم می شه پیدا کرد که لزوماً تخصصی نداره تو سیاست و... اما می شه سه ساعت باهاش درباره قذافی گفت و خندید و لذت برد که به فکرته و نگران که یهو هوس نکنی برگردی ایران!!!

متوجه شدیم که اصلاً دوست نداریم ااااااااین همه هر روز بنویسیم! جدی لجمان می گیرد از این همه گزافه گویی! اما نقش قرص مسکن داره واسم! جدا از این که آرومم می کنه، معتادم هم کرده! و چون به تدریج روم بی اثر می شه، هربار به طولش اضافه می شه!!! فکر کنم باید برم تو ترک...


ما چقدر هی متوجه می شیم!
***
پینوشت: کلمات گیج منگولای اخیر: حرص، هوس...

Wednesday, February 16, 2011

من از دست غمت عزیزم... چه مشکل ببرم جان

[درفت می ماند تا...]

تو نازنین یار منی...
تو یار و غمخوار منی...
من که می میرم
خدا! من که می سوزم
چرا دور از منی...؟؟؟؟؟؟

من... من... من... من اینجایم! تو کجایی؟ باش...
و آلبوم بوسه های بیوده گوش می دهم به بیهودگی...

یک بار در یک باغ خود را می کُشم
می کِشم میان سر و صدایان گیتار و استکان
و بعد
برمیخیزم و از در بیرون می رم

این منم. دخترکی در میانه فصل سرد... من یک دخترکم. و نه حتی یه زن... و من تنهایم و دخترکان سرزمین من تنهاییند.. و من تنهایم و دخترِ تنها مادرش را می خواهد... ببوسدش، ببویدش... من دخترکی در میانه فصل سر، ایستاده با مشتم....

...دلم نازنینی می خواد که سر زوی پاهایش بذارم برای خوابیدن... و برایم گوته یا ویلیام بلیک بخواند، بلند بلند...

هوا را از من بگیر
خنده ات را نه 

بعید است زنده باشم. بعید است... بعید.... بعید...
و انفجاری می آید که تمنایش را دارم، تحملش را نه...

هوارا از او بگیر، زندگی اش را نه...
آزادی ام را بگیر، آزادی اش را نه... آزادی اش را بگیر، آزادی ام را نه............................

نگارا نگارا نگارا.... نه

دوست دارم اون مهربان عزیزی که نامم رو گذاشت "نگار"....
نگار عجب زمانه ای شده ام من....

بعد از تحریر نوشت: دارم پوست می اندازم! شاید باید برم حمام...

Saturday, February 12, 2011

ساندویچ پی نوشت درمیان زندگی

اول. گاهی از سرکوب خودم خوشم می آد... یه جور بازیه انگار برام. سرکوب به قصد گرفتن آزادی بیان از خودم و... نا گهان انفجار!
این انفجارها برام لذت بخشند. خیلی وقت ها آزارم می دهند. اما درمجموع لذت بخشند. دیدن یک آتشفشان فعال، با گدازه های زرد و قرمز که می تونه هرچیزی سر راهش را بسوزونه، نابود کنه، محو کنه... حتی اگه بدنه خودش باشه... حس قدرتم را کاملاً ارضا می کنه...

دوم. دو سه نفری دو لیست دوستهام/توی قلبم هستن که دوستشون دارم. عمیقاً دوستشون دارم. بعد هی فکر می کنم و هی فکر می کنم و... هی کلافه می شم و کلافه تر که چرا نمی شه که بشه؟
چرا نگار طبیبیان تا حالا نتونسته یه رابطه پایدار و همراه با آرامش برای خودش و یک آدمیزاد دیگه بسازه؟ طولانی مدت منظورمه به طور حتم!
زیاد به خودم شک می کنم... هر روز به دلیلی تازه. دلیل امروز: کسی که از انفجار، از ناآسودگی (عطف به مصرع "موجیم که آسودگی م عدم ماست") و غیره لذت می بره، چه جوری می تونه رابطه همراه با آرامش بسازه؟

سوم. تمرکزم را می خوام! چه جوری می شه بازیابی اش کرد؟؟؟

چهارم. برای خودم نگرانم. به قلبم زیاد فشار می آرم. از چشم و مغزم هم زیادی کار می کشم. به معده و دندان و پوستم نمی رسم. ماهیچه هام شرطی شده اند...

پنجم. دِ لامصب بگو اون که باید بگی رو! 

ششم. آروم آروم دارم متنفر می شم از جاه طلبی هام. نه که بذارمشو کنار. نه. همراهمند همش لعنتی ها. موضوع دیدیه که بهشون دارم.  که اگه نباشن، اگه نتونم بهشون برسم، اگه...، اگه...، خلاصه یه عالمه اگه و مگه که ترس رو می ریزه سرم! ترس این که نکنه بدون جاه طلبی ها "هیچکی" هم دیگه نباشم... هی هی هی... نگارِ خرمنگول!

پینوشت یک: گذازه ها، بعد از سوزوندن، خودشون تو خودشون سرد می شن و تبدیل می شن به یه مشت زباله خاکستری. حتی فرمی هم از خودشون ندارن... همون شکل ظرف که قبلاً گفته بودم: شکل ظرف می گیرن/می گیرم...

پینوشت دو: فکر کنم نگار بدون خوددرگیری با خودش می میره. زیاد فکرشو نکنه بهتره... چون بحث لعنتی سر همون "فکر"ئه...

هفتم. کاملاً محتمل می بینم که زیر همه چی بزنم و برگردم ایران. بشم نویسنده!!! هرچند این احمقانه ترین فانتزی کاریم توی چند سال اخیره...

هشتم. دارم فکر می کنم که دیگه نمی خوام تنها زندگی کنم. و می دونم که در وضعیت فعلی تحمل هیچکس دیگه ای رو هم ندارم...

نهم. من باید حتماً برگردم به معماری و طراحی. هرچی باشم، برای پشت میز نشستن و کتاب خوندنِ صرف ساخته نشدم. من نیازمندم برای زنده موندن از دست و مغز و زبانم، توأم استفاده کنم... حس زندگی ام داره می میره! خوشحالم که می (خرداد) فارغ التحصیل می شم...

پینوشت سه. این روز ها سریع، یعنی خیلی خیلی سریع از همه چی خسته می شم. مصر، هنوز به 24 ساعت نرسیده، برام مشمول مرور زمان شده!!! پوف! سوژه جدید لطفاً؟

دهم. می ترسم که تبدیل بشم به نگاری مبتلا به بیماریِ یأسِ فلسفیِ مزمن!

بعد از تحریر نوشت یک: بلاگ رو که پست کردم، دیدم تم بلاگم هم همینه: جرقه های رنگی و ناگهانی... در پس-زمینۀ تاریک.
بعد از تحریر نوشت دو: عکس این پست من رو کشت. هوار ساعت گشتم. انفجار گدازه ها می خوام در پس زمینه تاریک و این که کمی از جریان آنهارو زمین معلوم باشه. زاویه عکس از پایین به بالا باشه. عکس بی مورد کراپ نشده باشه. حس عظمت رو نشون بده و حس ترس رو... دوبار عوض کردم و آخرش هم راضی نشدم! گیرررر! فکر کنم این یه کار رو هم خودم باید آستین بالا بزنم و برم سراغش! منظورم عکس برداری از انفجار لاوا ئه!!!!

Friday, December 24, 2010

نعره را نوشتم

می خواهم نعره بزنم: تنهاییم...

من مردم آن شهر را دوست دارم. چون خیلی هاشان را می شناسم. من مردم این شهر را دوست دارم. چون هیچکدام را نمی شناسم.
یلدای تنهایی ام، کریسمس تنهایی ام،... همه شبهای تاریک و دراز تنهایی ام، بر تنهای درونم مبارک.