Showing posts with label کابوس. Show all posts
Showing posts with label کابوس. Show all posts

Thursday, July 6, 2017

گا

- آره... ناطور دشت و عقاید دلقک رو تقریبا همزمان خوندم... شاید شونزده بودم... شاید هم هفده... اونقدر قبل بود که دیگه یادم نمیاد... شاید هم نمیخوام که یادم بیاد... از ناطور دشت خوشم نیومد. یعنی نه. از عقاید یک دلقک بیشتر خوشم اومد. میدونی؟ آدم با چیزی که بیشتر هم ذات پنداری میکنه، راحتتر هم ارتباط برقرار میکنه و تو خاطرش میمونه...
- یعنی دروغ گفتی و نقش بازی کردی؟ لبخندهات و خنده هات... برق چشمهات... دروغ بودند؟
- نه. هیچ دروغی در کار نبود. هر دلقکی گه، گاه، نیازمند فراموشی ئه. نیازمند وقفه، هرچقدر هم کوتاه. نیازمند فاصله گرفتن از خودش و از دنیای کثافتی که توش غرق شده... تو و بودن تو، بهش این شانس رو داد. اجازه داد فکر نکنه. مکث کنه. زندگی کنه. حتی شده یه کم. بی گذشته. بی آینده. با لبخند...
- پس بعدش؟ سیاهنمایی این روزها؟ حال خراب کاسه چشمهات...؟
- داستان اون شتر ئه که تا خیر حد توانش روش بار گذاشته بودن و هیچ نگفت... لحظه آخر، یه پر، به بارهاش اضافه شد و... نتونست. دیگه نتونست. افتاد و مرد. این روزها، دلقک نمیتونه... دیگه نمیتونه... افتاد و شکست.
پر، وزنی نداره واقعا. عقاید یک دلقک اما، به همون گایی رفته اند که ناطور دشت. مدتهاست. سالها، شاید.
پینوشت. چند شب اخیر، در میانه های شب، کسی با انگشت میرود در چشم راستم. گاهی راست بین سه چشم و گاهی راست بین دو چشم. چشمم درد دارد به هرحال. از اشک کمتر.


Sunday, September 9, 2012

بوداده

زندگی.... 
باد و سراب و... آبی... آبی... آبی...

دیروز رفتم که پریسا ببینم. 
و شهر دیدم. شهری که روحش جریان دارد. با آب و موسیقی و فریاد و سکوت...
پریسا دیدم... دیدن آدمهایی که میتونن بعد سه سال خودشون باشن، جدید و عجیب و جذابه... پریسا خودش بود. محمد خودش بود... شناختنی بودند دوستهای خوب ایرانم...
و شیکاگو دیدم... شهر "زندگی"!

صبح تا ظهر... آواره خیابانها. دوربین به دست... رقص و ورزش و آواز مردم تو یه روز تعطیل...
ظهر تا شب دیدن دوست قدیمی...
و فقط یک لحظه بود. دادن اون CD مجانی...
و گرفتم... چرا که نه؟!

شب. تنها. تاریک. منتظر اومدن اتوبوسی که تأخیر داشت... و باران.
خدا شوخیش گرفته بود. تو همون نیم ساعت، بارون زد... بارون میومد... و من، دستها و سر و پا، خیس خیس خیس... رو به آسمان نیمه شب شهر زندگی که چرا...
و سرد... و لرز...
و خواب بد. کابوس. تمنای حرف زدن با مامان...
ترس... ترس... ترس...
و فکر کردم هیچوقت اینقدر آزاد، زندانی باد و آب و سراب نشده بودم. زندانی هرچی که از خودم نیست... شاید در خودم باشه...

"همه بدنت بوی کفش عرق کرده میده!"... نمیدونم چرا!؟! خدا... چرا؟
چرا زندگیم و خودم و دنیام بو میدن؟!
چرا خسته نمیشم از این بود؟!

امروز سی‌دی مجانی گوش دادم. میدهم. زیباست. هنر زیبایی که به مفت داده شد. هنر زیبایی که مفت سفر کرد... از دیار زندگی...

همه دیشب، به این دقایق موسیقی می‌ارزید...
- اما بوی زندگیم رو کجای دلم بذارم...

-غم و عصیان و اضطراب، این روزها دارن خفه‌ام میکنند-