Showing posts with label حال بد. Show all posts
Showing posts with label حال بد. Show all posts

Monday, September 30, 2013

ترسو

شب. چراغ خاموش است.
از خواب بیدار میشوم و با چشمهای نیمه باز، صورت محوی میبینم که خیره شده به من. میخندد.
میترسم. از جا میپرم و چشمهایم تمام هشیاری ام را تمنا میکنند.
- چیزی نیست. کاریکاتور خودم است. بخواب نگار.
کاریکاتور به من زل زده، میخندد.

من از خودم میترسم.
و دلم عجیب تنگ است.

Thursday, January 31, 2013

گل

زندگی کوکی... خنده‌های کوکی... دوست داشتنهای مکانیکی... وظیفه‌های مهندسی شده... حرفهای حساب شده... 
و زندگی خوب... لابد!
این کار امیر رو دست دارم:
*
این روزها برایم جذابترین قسمت شازده کوچولو، روباهش و اهلی کردنش نیست... که انگار شده یک کلیشه این روزها... برام، اینه:
به این ترتیب شهریار کوچولو با همه‌ی حسن نیّتی که از عشقش آب می‌خورد همان اول کار به او بد گمان شده‌بود. حرف‌های بی سر و تهش را جدی گرفته‌بود و سخت احساس شوربختی می‌کرد.
یک روز دردِدل کنان به من گفت: «حقش بود به حرف‌هاش گوش نمی‌دادم. هیچ وقت نباید به حرف گل‌ها گوش داد. گل را فقط باید بوئید و تماشا کرد. گلِ من تمامِ اخترکم را معطر می‌کرد گیرم من بلد نبودم چه‌جوری از آن لذت ببرم. قضیه‌ی چنگال‌های ببر که آن جور دَمَغم کرده‌بود می‌بایست دلم را نرم کرده باشد...»
یک روز دیگر هم به من گفت: «آن روزها نتوانستم چیزی بفهمم. من بایست روی کرد و کارِ او در باره‌اش قضاوت می‌کردم نه روی گفتارش... عطرآگینم می‌کرد. دلم را روشن می‌کرد. نمی‌بایست ازش بگریزم. می‌بایست به مهر و محبتی که پشتِ آن کلک‌های معصومانه‌اش پنهان بود پی می‌بردم. گل‌ها پُرَند از این جور تضادها. اما خب دیگر، من خام‌تر از آن بودم که راهِ دوست داشتنش را بدانم!».
آرپیت میگه من یک Piece of Art ئم... راست میگه... حرفهای بی‌سروته من رو نباید جدی گرفت... فقط باید از بودنم لذت برد. همین! 
*
عکشهای محشریند: http://www.culturainquieta.com/en/fotografia/item/843-robert-and-shana-parkeharrison.html

Monday, January 28, 2013

آسمان

احساست متناقضی دارم که روزها و شبهام رو پر کرده‌اند... زیادتر میخوابم. معتاد سودوکو شده‌ام. درسهایم رو دیوانه‌وار، دنبال میکنم و میرقصم... زیاد میرقصم... و ذهنم، هنوز شلوغ، هنوز پر از بوسه است.
دچار توهم "بازگشت به خویش" نیستم و رؤیای گمشده هم ندارم... فقط خودمم! با یک ذهن شلوغ.
آه...
طبیعی و بدیهی است که اورفه (Orpheus) به پشت سرش نگاه می کند... رسیفونس و هادس می دانستند که او عاشق است... که مرگ، انتهاست، حتی اگر عاشق باشی.... و شاید، من برای بار دوم هم برگشته‌ام و به اریدیک (Eurydice) نگاه کرده‌ام... حتی اگر نخواهم باور کنم...
*
کلاً از دو کلمه خسته ام: "چرا؟" و "چون"!
*
رابرت جانسون
*
کار کار کار...
کار بیخود!
*
هوای امروز محشره... بس مناسب برای قدم زدن... بس مناسب برای گریه کردن... بس مناسب برای عاشق شدن!
آرپیت رو دوست دارم. هم اون من رو میخونه و هم من اون رو... گاهی باید بیشتر سکوت پیشه کنیم...

سرفه، خسته‌ام کرده... دیشب خواب دیدم حنجره‌ام رو به مناسبت ولنتاین پاره کرده‌ام... حالا چرا باید این خواب، باز حس خوبی به من بده؟... ندانم! 
خیلی خوب میخوابم... ولی آروم آروم دارم از خوابهام هم میترسم...
چون دیگه نمیدونم سبح این سرفه‌هان که گلوم رو میخراشند... یا بغض...

دلم اسباب‌کشی میخواد... یه کار فیزیکی سنگین که به حد کشت خسته‌ام کنه... بیهوش بشم از خستگی... و چشمهام رو که باز کنم، دیگه اینجا نباشم... کجاش مهم نیست... فقط اینجا نباشم... و دوتا دست، دور کمرم حلقه شده باشم... یک صدای بیصدا بگه صبح به خیر... و من باز بخوابم... باز بخوابم...
*
Once he had the capacity, a capacity to cry out loud.
Cry so loud that the whole world could hear him, everything shaking.
A couple of years ago something was lost, since then he has been witnessing the devastation of the world happening around before his eyes.
Today, he sat down and witness the world falling apart so calmly.
The world is torn down.
Na’vi people, don’t let your world fall apart.
*
کلی هوای آشپزی داشتم... اما انگیزه‌اش نبود... آدمی که بیاد و باشه تا با هم بخوریم، نبود...
امشب آرپیت میاد پیشم... تولدش رو با من میگذرونه... و من "شاد"م... و نیت کرده‌ام برای قرمه‌سبزی! باشد که شادتر شویم... یک تولد کوچیک دونفره، بیشترین چیزی بود که تو چندماه اخیر واسش برنامه ریخته بودم... و الان، به لطف آرپیت، برای آرپیت... دارمش! خوشحالم!

Sunday, January 27, 2013

دلخوش

The only limit, is the one you set yourself...
*
متنفرم از روزی که بخوام برگردم و بگم:
"این عمر رفته را کجا دریابم"
*
سرفه‌هام برگشتن.... دکتر هم رفتم باز. نمیدونم چیه. نمیدونن چیه.
و از جهتی بهتر! مصرف شیرم هوار برابر شده!!!
*
روز به روز بیشتر شمپین رو دوست میدارم.
فقط کاش بیشتر "قندیل" داشت...
*
من:
و Anne Hathaway رو میبینم و باز میبینم و مطمئن میشم که "نگاه‌ها"ی من، جاهای دیگه‌ای از دنیا هم هست که زنده باشند...
*
چیزهایی که میشنوم و میبینم این روزها.... فکر میکنم چقدر چقدر خوشبختم!
*
"شخصی که مرتباً واکنش های عاطفی خود را سرکوب می کند، سریعتر بیمار می شود. حتی می توان این فرضیه را نیز مطرح کرد که اگر مردان به طورِ متوسط هفت سال کمتر از زنان عمر می کنند، به این خاطر است که کمتر از راهِ گفتگو، عواطف و احساساتِ خود را ابراز می کنند. سکوت به هنگامِ تحملِ مشکلات، برای مردان صفتی ممتاز محسوب می شود!
به این دلیل ابراز وجودِ خلاق از جمله شیوه های مهم درمان است، ابراز وجود امکان می دهد که افکار و عواطف به جریان بیفتند و ابن بخشی از درمان است. از شخص افسرده بخواهید وضع خود را نقاشی کند یا شعری درباره ی با آن بسراید، فوراً حالش بهتر می شود. اولاً به این دلیل که به جایِ آن که در افسردگی خود فرو برود، آن را به عینیت در می آورد و خود را بیرون میریزد. ثانیاً ابراز نظر او را در جریان زندگی قرار می دهد و همین اقدام نوعی بازگشت به زندگی خواهد بود. وقتی درجا می زنیم و متوقفیم، در واقع خلافِ جریانِ زندگی عمل می کنیم.
اقدام به ابراز وجود قبل از هر چیز به دلیل آن که یک حرکت است، جریان حیاتی را تسهیل می کند.به همین دلیل هم مشاهد شده که در بعضی موارد، تغییر محیط اجتماعی یا کاری می تواند آثارِ مفیدی در رفع افسردگی داشته باشد.حرکت یا تغییر، همان قانون موجودیت ماست."
بخشی از کتاب «قربانی دیگرانیم و جلاد خویش (کالبد شکافی روان شناختی اسطوره ی ایزیس و ازیریس)» نوشته "گی کورنو"
*
"داستان خرس های پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد"
محشر.
و کاری که نمیکردم، اما این یه قلم ارزشش رو داره: لینک دانلود.
*
و من، ظرف میشورم...
در گوشم صداها میپیچند...
تصویرها روی کاناپه و کابینتها غلت میخورند...
کف پاهایم، خاطره‌ها را حس میکنند...
و لبخند میزنم!
بیش از این لبخند، دیگر چیزی نمیخواهم...
لبخندم و لبخندهایم دور کمرم حلقه میزنند... بغل میکنند مرا... گرم گرم گرم...
مثل گاوی که علف نشخوار میکند... دوباره و دوباره و دوباره! صبح به صبح...
و شب به شب تف میکنم بیرون! زندگی را از دماغ...
...
زندگی خوب است.
و من از تجربه، زیاد میدانم.
در آستانه بیست و هشت سالگی.
*
شادم... و به توانایی نوشتنم، دلخوش!