Showing posts with label ایران. Show all posts
Showing posts with label ایران. Show all posts

Saturday, May 12, 2018

آرامگاه زنان رقصنده

مامان روزگاری من و بهزاد رو میذاشت تو ماشین، مینداخت تو همت یا اتوبانهای دیگه. صدای داریوش رو تا جایی که بلندگوهای ماشین توان داشتن، بالا میبرد و میروند. سرعت بالا، پیچ در پیچ های دیوانه وار... و شادی یک زن و دو تا نصفه آدم...! شادی از نوع فریاد زدن تمام دردها از منتهای حنجره... شادی از نوع قایم کردن اشکها تو تاریکی شب... شادی از نوع فراموشی...

و امشب، در آستانه فصل گرم، کل روز رو توی تخت مامان گذروندم، بعد خودم رو به زور کشیدم بیرون، دوستی رو برداشتم،رفتیم شام و بعد، زدم به جاده. صدای موسیقی رو تا جایی که بلندگوهای ماشین توان داشتن، بالا بردم و روندم. با سرعت بالا... و شادی یک زن و یک آدم...! شادی از نوع فریاد زدن تمام دردها از منتهای حنجره... شادی از نوع قایم کردن اشکها تو تاریکی شب... شادی از نوع فراموشی...

[در سابقه ام، باد وزان است...]
گفت دلم برای نگار طبیبیان تنگ شده.
آتشفشان اشکهایم روان است.
امروز ظهر، مامان سنگ قبر رو برای نگار طبیبیانی که مدتهاست مفقودالأثر است، گذاشت. برایش گریه کردم. گل نبود که بگذارم. شاید بعد... شاید بعد برگشتم و بر سر مزار خالی، گلی هم گذاشتم... یا حتی کاشتم...
این روزها، این آدمی که نمیشناسم، یاد گرفته گل بکارد.

پینوشت: معده ام حالش خوب نیست. چهارشنبه ماه رمضان شروع میشه. به نفعشه زودتر خوب شه. لااقل بین مغزم و معده ام، یکیشون باید خوب شه...

Monday, March 5, 2018

علم و صنعت، در رگهایم روان است...

دنیا خیلی کوچیکه و دانشکده معماری علم و صنعت، بسیار بزرگ.
مشفول به کار بودم، که سرم رو برگردوندم و سارا، دختر جدیدی که برای مصاحبه به شرکتمون اومده بود رو دیدم...
از سال پایینی های علم و صنعت... که مثل من دور دنیا رو گشته تا دوباره یه گوشه بالتیمور، هم رو ببینیم...

شاید آخرین باری که هم رو دیدیم، سفر جنوب بود... آخ.

Thursday, May 28, 2015

دیروز اتفاق افتاد

- آخر هفته چیکار کردی؟
- رفته بودم ایسلند. خوب بود. اونجا گوشت وال خوردم.
- گوشت وال آخه؟؟؟
- چیه؟ بهتره از نگار که گچ میخوره!

و کاشف به عمل اومد که ملت تو شرکت دست گرفته‌اند که نگار گچ میخوره! اشاره به کیسه کشک که از رو میزم ترک نمیشه!!! ای آدمها! سؤال دارید، بپرسین خب! :D

این هم اعتیاد چند روز گذشته من:



خوبند... خوب....
ولی من همچنان، سفر بایدم....

Wednesday, December 17, 2014

یه طوطی سبز کوچیک و یه فال گویای حافظ...

همین الان... یعنی دقیقا همین الان، دلم میخواست که نزدیک میدون ولیعصر قدم میزدم، یه طوطی سبز کوچیک یه فال حافظ برام جدا میکرد و میخوندم و راه میرفتم و تو دلم غر میزدم...
غر میزدم که چرا مردم جشن بیخود میگیرن... چرا کریسمس رو جشن میگیرن وقتی بهشون ربط نداره؟ بعد به خودم جواب بدم نمیفهمی یعنی؟ مردم دنبال شادیند...
غر میزدم که لعنت... چقدرررر هوا کثیفه...
غر میزدم که این شهرداری آخرش هم کاری واسه این موشهای تو شهر نکرد...
غر میزدم که این کفپوش پیاده روها رو چرا درست نمیکنن.... پس این بچه های فارغ التحصیل معماری و شهرسازی چیکار میکنن آخه؟
غر میزدم که نگاه کن، این ساختمون قدیمیها دارن خراب میشنها... هیچکی هم به فکر نیست...
غر میزدم که نگاه توروخدا مردم اینقدر افسرده شدن که اگه بی دلیل بهشون تو خیابون لبخند بزنی، بر و بر بهت زل میزنن که این دختره دیوونه است....
غر مزدم که این یارو ذرت مکزیکیش نیم سرده.... هیچی آخرش اون مغازه کوچولوی سر ظفر نمیشه...
غر میزدم که این پل چیه سر مدرس ساختن... گند زدن به خوشگلی اونجا...

همین الان... یعنی دقیقا همین الان... میفهمم که چقدرررر دلم ایران میخواد! خود ایران! ایرانی بودن.... ایرانی غر زدن... ایرانی، فال حافظ از منقار یه طوطی سبز گرفتن...

امروز همه چیز خوب بود. آدمیزادهای خوب، همه لبخند زنان... هوای خوب... کار خوب... امیدهای خوب...
و من با این همه خوبی همزیستی میکنم، که اگه نکنم زنده نیستم، ولی هنوز ته دلم با این خوبیها، بیگانه‌ام...
امروز شیرینی و شکلات هانوکا و کریسمس خوردم... کلی لبخند زدم و تبریک گفتم... و تمام مدت داشتم فکر میکردم برای عید، چیکار کنم؟

چند شب پیش تو خیابون تنها قدم میزدم... یه کار نه چندان معقول در شبهای تاریک و ترسناک بالتیمور.... توی یه خیابون خالی از سکنه راه میرفتم که یکهو یه موش از اون گنده ها از جوی اونطرف خیابون رمید به سمت من... مدتها بود.... مدتهااااااااا بود از دیدن موش اینقدر خوشحال نشده بودم... اگه اصلا دفعه قبلی وجود داشته باشه!!! خیابون خالی و رها شده بالتیمور، برای یک لحظه شد ولیعصر با کلی چنار دو طرفش و آدمهای رنگی رنگی و شلوغ و پلوغ و موشی که از اینطرف به اونطرفش توی غروب میدوید.... 

بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد***هلال عید به دور قدح اشارت کرد
ثواب روزه و حج قبول آن کس برد***که خاک میکده عشق را زیارت کرد
مقام اصلی ما گوشه خرابات است***خداش خیر دهاد آن که این عمارت کرد
...
نمیدونم باید به اون طوطیهای سبز کوچیک حسودی کنم که پاهاشون با طناب بسته است و دنیایی غیر از شونه صاحبشون نمیشناسن... یا به اون طوطی های کم حافظه ای که پرواز رو بلدن و دنیا و جذابیتهای اینجا و اونجاش رو هم دیدن، اما یادشون نیست و شاید هم فرقی براشون نمیکنه که خونه براشون کجا بوده...


دیگه کمتر هم مینویسم...
طوطی فالگیر ما... مدتهاست شبها قبل خواب، ویلیام بلیک و اسکار وایلد میخونه تا خوابش ببره...

Thursday, January 10, 2013

یک شانس مهم

از صفحه یک دوست:
با اینکه حدود بیست سالشه ولی هنوز هم گاهی اوقات صبحها با ترس و اضطراب از خواب بیدار میشه و ناخداگاه توی رختخوابش دست میکشه که ببینه مثل اون زمانها که پنج شش سال بیشتر نداشت جاش رو خیس کرده یا نه. 
از خودش خجالت می کشید . میدونست سیزده چهارده ساله که دیگه اون اتفاق نیفتاده اما هنوز هم از یادآوری خاطرات کتکهائی که از پدرش بخاطر این موضوع خورده بود بدنش بلرزه می افتاد. وقتی یادش می افتاد که مادرش برای این اتفاق ساده که ممکنه برای خیلی از بچه ها توی اون سن و شاید سنی بزرگتر از هفت سال رخ بده چقدر اون رو تحقیر و چند بار توی حمام حبسش کرده بود بغض گلوش رو می گرفت و اشک توی چشماش حلقه میزد. آروم و با احتیاط جوری که اطرافیانش متوجه نشن دست چپش رو بالا آورد و رسوند به بازوی دست راستش. تنها کاری که می تونست بکنه تا کسی متوجه اشکی که بی اختیار از چشمش غلطید و روی گونه اش روان شد این بود که سرش رو پائین بندازه و بغضش رو قورت بده. کاری که همیشه میکرد. هر وقت که پدرش می اومد توی حمام و اون رو بخاطر کاری که کرده بود با شلنگ دستشوئی تنبیه اش میکرد اون سرش رو مینداخت پائین بغضش رو فرو میداد و بی صدا اشک می ریخت. حتی اون روز که پدرش برخلاف تنبیه همیشگی بجای اینکه توی حمام با شلنگ بزنش، چنگ انداخت توی موهای دختر هفت ساله اش و اون رو کشون کشون برد توی آشپزخونه و قاشق غذاخوری رو که روی اجاق سرخ شده بود چسبوند روی بازوش، اونروز هم فقط سرش رو انداخت پائین و بغضش رو فرو خورد. اما دیگه نفهمید چطور شد . چون از شدت درد بیهوش شده بود. وقتی یادش میومد که اون تنبیه برای این بوده که عروسک خواهر بزرگترش رو با خودش برده بوده مدرسه، دردی هولناکتر از سوزش یه قاشق داغ روی بازو رو توی قلبش حس میکرد. دردی که سالهای سال عذابش میداد.
چند نفر از ما، به دلایل مختلف، با شدتهای مختلف... چنین اشک‌هایی رو تجربه کردیم... یا برای یکی دیگه ساختیم...؟ آگاهانه یا ناآگاهانه...
دلم میلرزه... میترسم...
این مقاله واشنگتن پست رو چند وقت پیش خوندم و تو ذهنم حک شده که "ایران" یکی از بدترین کشورهاییه که بچه میتونه توش به دنیا بیاد.
فکر میکنم واقعاً ایران به دنیا اومدن مسئله است یا ایرانی به دنیا اومدن؟
یادم میاد که مامان و بابا نمیذاشتن هرجایی برم و هرجایی بمونم. ترسی که تو چشمهاشون میدیم بابت تنها موندن من با حتی بعضی از افراد خانواده که 500 برابر سن من رو داشتن... ترس مامان تو چشمهاش وقتی بعضی چیزهارو واسش تعریف میکردم از حرفها و کارهای دیگران، وقتی خودم میفهمیدم یه جوریه، اما دیگه اونقدرها هم ترسناک نمیدونستمشون... عصبانیتی که از دست بابا داشتم که فکر میکردم همش میخواد من رو زیر ذره‌بین داشته باشه... به ندرت تنهام میذاشتن و چقدر هم حرص میخوردم از دستشون. هنوز خشمم از کلی کارهایی که نذاشتن بکنم یادمه! چرا من رو جدا میکردن؟!
همیشه باعث تعجب و خنده‌ام میشه که تا 18-19 سالگی ذهنم به خیلی چیزها نرسیده بود! یعنی اساساً تو ذهنم نبود که خیلی چیزهای "شخصی" وجود داره... یا بنیادیتر از اون، تفاوتهایی بین پسر و دختر وجود داره! تفاوتها و نیازهایی بیشتر از "چشم خوشگل"... یاد اولین "عاشق" شدنم میفتم و هزااااار بار به خودم میخندم و از دست خودم به حد کفر عصبانی میشم که آخه آدم اینقدر احمق؟!
الان میدونم چرا...
الان خیلی چیزهارو میدونم چرا...
و الان خوشحالم که من رو جدا میکردن... مراقبم بودن. با وسواس مراقبم بودن. فکر میکنم حتی اگه روزی مثل الان هم نمیرسید، که من نمیفهمیدم "چرا"... باز هم مامان و بابا، کار خیلی درستی کردن... حتی اگه به قیمت خندیدن بچه‌ها تو دبیرستان تموم میشد که همیشه مجبور بودم وایسم تا آژانس بیاد دنبالم که یهو لولو من رو نخوره و اونها با دخترک سوسول دم در خداحافظی میکردن و خودشون میرفتن خونه و منی میموندم که همیشه خیال میبافتم که شاید سر راه یه سینما هم برن! (چقدر حرص میخوردم) حتی اگه به قیمت "هیچی" ندونستنم تو دانشگاه تموم شه، وقتی تقریباً از همه همه دوره‌ای هام بزرگتر بودم... حتی اگه به قیمت اون دعواها و بحث کردنهای بی انتها بود واسه با دوستهام رستوران رفتن، سینما رفتن، سفر رفتن، خوابگاه رفتن، آرایشگاه رفتن تموم میشد... حتی وقتی به این قیمت تموم شد که من اول دوست پسر پیدا کردم و خیلی خیلی بعد خیلی چیزهارو فهمیدم! حتی... به قیمت "تمسخر"های زیادی که از سمت خودم و دوستهام تجربه کردم و همیشه باهام مونده و احتمالاً خواهد موند و یا حتی به قیمت خشمی که میتونستم همیشه از مامان و بابام داشته باشم، اگه تو برهه‌های زمانی مختلف نمیشستم و با خودم کلی کلی فکر نمیکردم...

فکر میکنم اگه روزی مسئولیت یه بچه رو داشته باشم، ورش میدارم و بر اساس این نقشه و شنیده‌ها و دیده‌هام میبرمش استرالیا! اگه امکانش رو نداشته باشم، اگه ایران بودم، یا حتی اگه آمریکا بودم، عین همون کارهارو میکنم... عین اونهارو! شاید با یه کم نرمخویی بیشتر... اما همون کارها رو! حتی اگه به قیمت خشم اون بچه از من منجر بشه... میدونم که کار درستیه! خشمش از من، می‌ارزه به خیلی خیلی خیلی چیزهای دیگه‌ای که یه بچه کنار ایرانیهای دیگه (نمیگم ایران، میگم کنار ایرانیها) ممکنه تجربه کنه... و همیشه باهاش میمونن... وشاید هیچوقت نتونه از شرشون خلاص شه... کمترینش، خودش رو ببخشه...
وای که چقدر خوبه که من امروز توانایی این رو دارم که بشینم و خودم و دنیای دور و برم رو ببخشم! چون عملاً غیر از تمسخری که تجربه کردم و بیشترش رو هم غیر از خودم کسی یادش نمونده، چیزی نیست که بخوام ببخشم!!!

میگم ایرانیها، چون اینجا هم بچه ایرانی میبینم... بچه هندی میبینم... و منظورم از بچه، زیر 10-15 ساله... رفتار مامان باباهاشون رو باهاشون میبینم... خطر دوستهای ایرانی مامان باباها و و اون نگاه هایی که نباید ببینم رو به بچه ها میبینم... اتفاقهایی که بین بچه‌های ایرانی میفته رو میبینم....
فکر میکنم شاید هم خاله لیلا حق داره که اینقدر ایزوله میکنه خودش و خانواده‌اش رو از ایرانیها...

به هر حال. ممنونم از شانسی که توی زندگیم به واسطه مامان بابام آوردم!
و فکر میکنم و لرز برم میداره وقتی به کسایی فکر میکنم که شانس نیاوردن و نمیارن...
و فکر میکنم بخشیدن آسون نیست. ولی الزامیه.

بعد از تحریر نوشت:
و باز با خودم فکر میکنم، خب که چی؟ با دل لرزیدن و دل سوختن و دل دل کردن که چیزی نمیشه.... باید "کار"ی کرد...

Sunday, December 23, 2012

حاجی

یک مرد روستای ساده بود...
نه. هرچی بود، ساده نبود. زحمتکش بود. با اعتقادات خوب و بد شناسی بسیار جذاب. معیارهای ارزشش برای کارهای خوب و بد و شخصیتهای خوب و بد همیشه برام جذاب بود... پوده رفتن برام چندین بعد داشت... یکی طول سفر با بابا، یکی خود روستا و قلعه، یکی هم دیدن این مرد... شنیدن حرفهاش...
انگار که دنیای دیگه ای تجربه میکردم... یادم میومد دنیای دیگه ای هم هست... شاد میشدم، متعجب میشدم، دلتنگ میشدم... 
پیرمرد جزو همون معیارهاش، زنهارو تو سطح دیگه ای طبقه بندی میکرد... طبیبیانهارو هم همینطور... ولی هرچی که بود، لااقل با خودش و اعتقاداتش روراست بود... 
اون اوایل که شروع کردم مرتب پوده رفتن، هنوز نگاه با تعجبش به من رو یادمه... و بعدها نگاهش بهم فرق کرد... تحویلم میگرفت... باهام حرف میزد... خیلی راحتتر از اعتقاداتش جلوی من میگفت... کلاً به حضور من کنار بابا عادت کرده بود انگار... فقط فکر نکنم هیچ وقت از اون دوربینم خوشش میومد...
آخ اگه میدونست همون دوربین چقدر دلتنگی بعد یه دختر "مهاجر" رو کاهش میده...
وقتی میشنیدم که بابا میره اونجا و اون سراغ من رو میگیره ته دلم فشرده میشد... وقتی میشنیدم مریضه ته دلم فشرده میشد... بعد باز به خودم میگفتم... چیزی نمیشه که... میبینمش باز... 
و باز با حماقت، خود رو از چیزی که نمیخواستم قبول کنم دور میکردم... یا حتی بدتر... 


وقتی از ایران میومدم، یک ترس ته دلم بودم وقتی به پوده فکر میکردم... حاجی چی؟ زنش چی؟ بعد باز به خودم میگفتم نه بابا، من که قراره زود برگردم... به جایی نمیرسه... میبینمش باز...
نمیبینمش باز. رفت... و من موندم و بغض. و آرزوهایی که به حسررت میبرم... 
بابا که اینجا بود، حالش رو پرسیدم باز... چه فایده... مریض بود... 

تصور پوده بدون حاجی برام سخته.
و باز و باز و باز... از مهاجر بودن "مـ تـ نـ فـ ر م"
اینجا پوده است. اونوقت که اونجا هیچی نبوده، اینجا پوده بوده....




Sunday, November 4, 2012

تصویر... محو!

دارم واسه تزم تحقیق میکنم و نمونه پیدا میکنم واسه کارهام... سرچ کردم خیابون ولیعصر...
"چرا اینقدر باریکه؟!"
یعنی من اینقدر یادم رفته؟! چرا این خیابون اینقدر کم عرضه؟!!!! زیباییش سر جاشه، اما تصویر ذهنی من به کل متفاوته چرا؟
الان نگار در شک است! تصویرم از ایران، بعد از سه سال و اندی، چقدر واقعیه؟!!!!!

Saturday, August 11, 2012

Earth-quick-quake


Earth-quick-quake...
My land is cursed!
by its people, by its land, by its sky...
My land is cursed... in its soul...

I was living in the cursed land... The curses grew in me... made me stronger... and stronger...
made my wild... made me blind... made me brick... made me stone... made me fire... made me a curse!
a simple curse!
Till the day I left my land... I left my land with its curses behind...
I broke the chain! I became weak... thirsty for grow of the land inside me...  thirsty for having imprisoned roots, free wings of dreams...
and the curses, left me, grew... more and more... and I run... more and more...

the curses are following me... not just me, but my people... but my land... but my sky...
and I'm running away... and I'm killing my people... and I'm killing my land... and I'm killing my sky...

I'm siting, not looking behind, but to the sky...
yelling to myself... you left the land... you left the people...
and they all are eating each other... the people are killing the land... the land is eating the people... I am weakening them both...
am waiting and waiting and waiting... to go back... to be strong... to not starve for anything else, but myself...

I need to break the chain again... my land needs to break the chain... my people need to bring a chain...
the sky had storms... the land has earthquake... I will go back...
I will go back...
I will go back...
either by soul, either with by body... I will go back.

knowing that, going back won't break the chain...

زلزله من رو، مردم رو، سرزمینم رو محاصره کرده... میترسم. زیاد میترسم...

Saturday, May 19, 2012

بعضی آدمها...

بعضی آدمها....

یه موجودی وجود داره، یه پارچه آقا! دکترای مملکت، خوش بر و رو، قد و قامت سرو رو جیبش گذاشته، هنر از هر انگشتش میباره... فقط... مشکل بزرگی نیست ها، یه "فقط" کوچولو ئه! واسش اینجریه که کلاً چه نگار و چه سکس آبجکت!!!!!! شرمنده عفت کلام! خیلی شرمنده اما آخه عین سگ عصبانی می کنند آدم رو... کله سحر (هفت صبح)... چشم باز میکنی، میری تو فیسبوک، میبینی این آقای گل و بلبل، که سالی یه بار ازت خبر نمیگیره، باز تا شنیده که داری میری دور و برش... (واسه تزم باید برم سمت لس‌آنجلس، میخوام تنظیم کنم سر فارغ‌آلتحصیلی تارا برم) یهو بهت باز علاقه‌مند شده... اون هم نه هر علاقه‌آی که... ادبیات دلبریش... و تقریباً دستور داده‌اند که زمانم رو تنظیم کنم لان موقع که براشون راحتتره اونجا باشم!!!! من که برنامه و پلان خودم ندارم که! منتظر وقت ملاقات از ایشونم فقط!!!!!
اه! مرده‌شورش رو ببرند! خدایا من چرا از این لس‌آنجلس متنفرم؟ 

چرا؟! من که همیشه سعی میکنم خیلی خیلی عادی همه جا ظاهر بشم... حداقل خیلی عادی در مقیاس خودم...
خیلی زور داره که دختر باشی و آرزویی داشته باشی تو این مایه‌ها که کاش قیافه ‌ای نداشتم... یا بترسم از خوشپوشی، چون این آدمها رو اعصابند... چر آدم نباید بعضی نعمتهارو بخواد؟! از ترس همنوع، زیبایی و این شور و هیجان رو نخواد؟!
این رفیقمون آخه فقط یه نمونه است... واسه من اوجش شده و من حساس تر... اما کی میدونه که پر نیست اون مملکت و دیگر ممالک از این برادران ارزشمدار، سرشار از عقده... سرشار... سرشار....
بابا مرد حسابی... من آدمم! این مخ لعنتی هم کار میکنه، تمام "زن" بودنم تو جسمم خلاصه نشده... مطمئنم که نشده... چرا اصرار دارند بعضی ها...!؟! خیلی بده! به خدا درده! هنوز با همه تلاشی که برای "نرمال" نگه داشتن خودم کردم،گاهی پیش اومده که وقتی یکی از دوستان غیرمنتظره میاد و میخواد بغلم کنه، بدن من واکنش نشون میده... منقبض و مورمور میشه.... اون بنده خدا هم میترسه که چی شد! مگه چیکار کردم که ترسوندمش؟! 
که هنوز یه کم که فضا شلوغ میشه، تو صف باشی یا هرچی، یهو شلوغی های تهران و کیش واست زنده میشه... نگاه ها و لمسهای بیجا.... انگار دنبال شکار میگردند...
که هنوز نسبت به بعضی اعضای فامیل، با ترس نگاه میکنی... با ترس به یاد میاری... که مسن یا جوون، چه 9 ساله بودی و چه 18 ساله، باید "بالغ" میبودی که مراقب باشی... مراقب خودت باشی...
تازه خیلی هم اعتقاد دارم که من از بهترینهام... اعتقاد دارم که تأثیر مستقیم مامان بابام و فرصتهاییه که تو دوران بلوغ در اختیارمون گذشتن (بحث طولانیه)... اما این فوبیای "ترس از موجود مذکر" رو کم ندیدم که... این ترس که موجودات مذکر فقط یه جور زنهارو میبینند اون هم، همون که گفتم، سکس آبجکت! فکر نکنم برای واژه "زن"، در ذهن این جماعت کلمه دیگه‌ای تعریف شده باشه..... پوووووف... چیزها شنیده‌ام و دیدم.... اینقدر بگم که تو سختتر میتونی دختری از ایران پیدا کنی که بتونه خیلی ساده و راحت و "نرمال" با پسر ارتباط برقرار کنه... بی ترس... بی فوبیا... بی این نگرانی دائم که من همیشه باید "مراقب" باشم... و چقدر چقدر چقدر اسباب مشکلات روحی شده واسه جامعه نسوان سرزمین من...
میدونم  تک تک دختران ایران چنین بلاهایی سرشون اومده.. بلاهایی که یه ترس همره با انزجار از "مرد" واسشون ساخته! منی که شوت بودم و بوق، با اون مدل لباس پوشیدن گل و گشاد، با اون ریش و پشم و سبیلهای شاه عباسی رو صورتم، از لطف این برادران ارزشی در امان نبودم...چه برسه به بقیه... یک بار استاد مرسده اینها، تو کلاس ویرجینیا ازشون پرسیده بود چند نفرتون تاحالا assault رو تجربه کردین؟ هم ارزش با rape نیست خوب... یعنی به فیزیک ماجرا نمیرسه.... فقط این حس تجاوز... حس ناامنی... از اون کلاس 100 نفری، در این بلاد کفر، غیر از یک نفر، تمام دخترها، تماااام دخترها دستشون بالا بوده! اون یه نفر رو هم من میشناسم! مرسده هم میشناسه! بنده خدا به طرز بیمارگونه‌ای سرشاااار از ترس... سرشار از فوبیاست!... اینجا که آمریکا ئه و خداییش من نگار خیلی خیلی حس امنتری دارم، اینجوریه، ببین ایران من چه جوریه...
چرا موجودات مذکر، بدون اون نگاه های لعنتی، به اندام زنانه، کارشون نمیگذره؟! هرجای دنیا که باشن؟! ایرانیهاش بی‌تعارف بیشتر...؟!
یادمه یه بار از دست موجودی (از نوع مؤنث) عصبانی بودم در حد بنز! سر نمره و اینهای دانشگاه! تمام نمره های کلاسیش سر اون درس خاص، ناقص بود و از هرکی کمتر نبود، از تارا که کمتر بود... یه کاره، بی هیچ توضیحی نمره آخر ترمش شد 20!!!!! تنها بیست کلاس! فرشید که عصبانیت من رو دید و میخواست آرومم کنه، خیلی آروم و خونسرد اولین سؤالهاش این بود: -"خوشگله؟" -"آره، چطور؟" و دلم فشرد که میدونستم راه رو چه سریع رفت... و بعد "خب مطمئنی خدمات اضافه نداده؟".... دلم گرفته بود! میخواستم عررر بزنم... از این حقایق بود که آدم میخواست عق بزنه... خدمات اضافه تو مملکت ما لااقل اصلاً کار فیزیکی نیست که... فقط زن باشی... و کمی "مهربان تر"... و بعد ملتی انگشت به دهان که چه دختر خوبی داریم، زیبا و درسخوان!!! و ملتی انگشت به دهانتر، که چرا نگار که دوستهاش خرخون صداش میکردند، نمره هاش رو 15 میگرده! شخص من، باز با همون قیافه پاچه بز دو سه باز تو همون علم و صنعت مورد لطف و تقاضای اساتید قرار گرفتم... دیگه بخون تا ته ماجرا... تو اون درس خاص، من شدم 14 و تو درسی که 60-70 درصد نمره رو پروژه گروهی تعریف میکرد، همگروهی هام شدند 19.... نمیگم که هرکسی نمره خوب گرفت، خدمات اضافه داد، نــــــــــه به خدا... اما تمام نگاه آدم، پر میشه از شک دیگه.... خیلی خیلی خیلی سخته که همچنان فارغ‌التحصیل شی با این نمونه ها، و یا "مهربون" نشده باشی و یا همچنان بی عقده به آدمها نگاه کنی...
هه! زنانگی تو اون مملکت و این مملکت نمره ها بالا و پایین کرده که مپرس...

این دخترکانی که اینجا میبینم، سرشار از مشکلات عاطفی و روحی... دلم میسوزه... به خدا دلم میسوزه...

اه! دلم میسوزه... از این موضوع صحبت متنفرم! و دلم پررررررررررررره!

و البته که همچنان از لس‌آنجلس متنفرم! (و مار دم در خونه آدم سبز میشه! چرا موضوع تز من باید عدل بیفته اونجا خووو... (دست من نیست، مطالعات آماری من رو کشیده اونجا)

Friday, May 18, 2012

موزیک ویدئو-نوشت

شهر من شمپین... شهر من لبخند...
سهر من یک شهر کوچیک با کارهای بزرگ...
شهر من بزرگ، زیر آسمون خاکستری...

"شهر من"... دارم یاد میگیرم که دیگه من نیستم برای انتخاب شهر من! شهر من خودش میاد! خودش برام تعریف میشه... و دیگه مهم نیست... مهم نیست اراده من برای اضافه کرد "من" به شهر...
دارم یاد میگیرم که دلخواه من محو میشه توی سرنوشت... که آرزوهای بزرگ، جون میبازند تو روزمرگیهای کوچیک...

شاید الان در بهترین حالت بتونم بگم "قاره" اروپا رو ترجیح میدم به "قاره" آمریکا... اما حتی اون هم دست من و دوستان من نیست، وقتی زندگی خودش بارش رو پهن میکنه رو شونه‌های آدم... شاید روزی زندگی بین کوچه فلان و خیابان بهمان دست خود آدم بود بیشتر... الان نیست! باید باور کنم نیست...
خاکستری... روز به روز رنگ قویتری میشه... تو زندگیِ محصولاتِ "زندگی" (life of the life's products)... که من باشم و تو...

تو این روزگار، کشف موسیقی، جون میده به آدم... به من... و به تو...
*

این اوج صدای من... فرصت پرواز میخواد... با تو.
*
نمیدونم... حکمت این داد زدن من چیه! خیلی بی‌انصافیه که بگم این ویژگی "طبیبیان"یه... مگه بهزاد طبیبیان نیست؟ مگه عمو محمود و عمه سودابه طبیبیان نیستن... اصلاً مگه داد زدن ارثیه؟! به فرض محال که باشه... مگه دلیل شد؟! آدم ارث بد رو هم میبره دکتر و درمان میکنه...
بدتر از این دلیل ظاهری، عصبی میشم از دلیلهای دیگه‌ای که تو ذهنم میان و میرند... "دلیل"... آدم دنبال دلیل میگرده که از بنیاد ماجرا، مسئله‌ای رو حل کنه... من انگار دنبال دلیل میگردم، تا کاری رو که میکنم، خودم و کارم رو، توجیح کنم...

من چه حقی دارم که چون کسی رو دوست دارم، چون کسی برام مهمه، سرش داد بزنم؟! اعتماد به نفسش رو ازش بگیرم؟ برای کسایی که دوستشون دارم، نگرانم، برای خودم بیشتر از بقیه... 
این اخلاق، این رفتار، بیشتر از هرچیزی، باعث تنهایی میشه... خودِ منِ نگار "طبیبیان" این رو خوب میدونم...
- حالا باز هی ادامه بده...
*
خیلی ابلهانه است اگه بگم «دلم برای توسکانی تنگ شده... برای آفتاب و صدای گاوها و بوی علف... »؟ دلم اخیراً برای جاهایی تنگه که جز اسم، چیزی ازشون نمیدونم... انگار که بهشتی ساخته باشم از اسم... از نام... از آوای یک کلمه...
فکر کنم من بیشتر دلم برای یک سری "حس" تنگ شده... همونطوری هم الان حس میکنم که مدتهاست تو لندن قرن 17 زندگی میکنم! هرچند یک ماهی هست که بعد از یه بارون طولانی و خیابونها و زندگی تو لباسهای خیس، آفتاب زده...

عصر تو فیسبوکم نوشتم «داشتم با کامپیوتر کار میکردم... یک لحظه انگار دنیام عوض شد... خیلی کمتر از یک لحظه. حس کردم الان از ماشین پیاده شدم، دارم عرض خیابون ولیعصر رو رد میشم که برم تو آرین جین، خرید... تازه از "باغ" اومده بودم... مامان هم بود. شدیداً زنده بود. خیلی زنده. حس نبود... زنده بود...»... و برای نگین نوشتم: « فکر نمیکنم دیگه بحث من، بحث احساسات زنده نسبت به خاکی که بهش میگم "وطن"، باشه... احساساتی که نزدیک سه سال ازشون میگذره، دیگه هرچی باشند، زنده نیستن! حسی که داشتم تو اون چند لحظه، نه دلتنگی بود و نه غم و نه شادی و نه دژاوو... فقط انگار یه لحظه تو زمان و مکان جابه‌جا شدم... برام خیلی خیلی عجیب بود...
در ضمن... تهران شدیداً خوش بگذره! حتماً خودت بهتر از من میدونی، اما سعی نکن خاطره های دیروز رو زندگی کنی! تهران امروز رو تجربه کن و حالش رو ببر!»

اعتقاد دارم به حرفی که زدم... اگه روزی روزگاری برگردم ایران، قول دادم به خودم که دنبال خاطراتم نگردم... فقط خلق کنم... چه خاطره و چه زیبایی و چه...
میخوام که برم ایران امروز رو ببینم...

و چقدر سخت بود نوشتن و اعتراف به اینکه خاطرات من دیگه "زنده" نیستند... نمی دونم دیگه چه چیزی رو "زنده" دارم... شاید یک لبخند... و چشمهایی که هنوز میدرخشند...
*
قدرت عشق رو با صدای بوچلی گوش نداده بودم...زیباست... هرچند انگار صدایی دارد که خفه شده تو این آهنگ... که آزاد نیست.. که شاید عَشَقۀ عشق کنترل و خفه کردتش... آزادی صدای سلین دیون رو نداره، اما صدای مردانه، برازنده این آهنگه... خدایی یه سری آهنگهارو مرد باید بخونه خو!!!
اون جاییش که شعر رو عوض کرده و میگه "Caues you're my lady and I'm your man".... دوووووست دارم!
من صدای این مرد رو دوست دارم... و کلماتش رو... و قامتش رو... و چشمهاش رو...
*
روزی روزگاری نگار موهای کلفت و سیاهی داشت... از شبق مشکی‌ترک! 
گذشت اون روزگار! موهام شدیداً نازک و شکننده شدن... رنگشون و بعضآ جنسشون من رو شدید یاد موهای مامان می‌اندازه اخیراً...
*
اگه آدم کار نکنه چی میشه؟! دارم اخیراً به این زیاد فکر میکنم، تو خودآگاه و ناخودآگاهم! بیخیال شدن تمام رؤیاها و جاه‌طلبی‌های زندگی چه مزه‌ای میده؟! که خانه دار بشم... 

"خانه"دار بشم! یه خونه مثل این:
فکر کنم به روحیاتم بخوره! تازه لازم نیست توش "آروم" باشم! حتی میتونم "وحشی" باشم... هر روز و هر لحظه...
دلم میخواد "خانه"دار باشم...
*
رقص در خیابانهای خالی، بی انتهای شمپینم آرزوست. ساعت دو نیمه شب...
با پیراهن مشکی دیشب، باد وزان لای ساق پاهایم، تق تق پاشنه های کشف روی آجرفرش خیابان... برقصم تا صبح، بخندی تا فرداها... با چشمهایت!

از رقص گفتم... یادم باشد آموزش دهم... آنچه را خود بلد نیستم... یادم باشد تکرار کنم، آنچه را در تمام عمر کرده‌ام: آموزش آنچه خود بلد نیستم! چه خلاقیت و معماری باشد و چه دیگرآزاری و چه رقص... چه باک!؟!

well... فوقش کوری عصاکش... زیبایی دگر!
میرقصم... میرقصانم... حتی اگر چشمهایم بسته باشد...
به هرحال، روزی، روزگاری... باید یاد بگیرم "زندگی را زندگی کنم"....

پینوشت اول: همچنان موی کوتاه به سلین خیلی میاد! بله!
پینوشت دوم: دیشب 12 تا امروز 11 خوابیدم، بعد 5 تا 8 خوابیدم، الان هم خوابم میاد! به نظرت که زیاد نیست، هست؟! (حالا من هی میگم در زمینه خواب عین شتر اقدام و ذخیره میکنم، بگو نه!)

***
بعد از تحریر نوشت:
در ساعت چهار صبح... من دلم چیپس میخواد، یک ساعته که گنجشک بیرون میخونه... و هوا تاریکه و چشمهای من خمار.. نامطمئن برای گذشتن از عرض کوچه به منظور... خرید چیپس!

Wednesday, January 18, 2012

دموکراسی دیکتاتورها

مملکت غریبی داریم. تک تکمون دیکتاتور. تک تکمون خودخواه و بدون ذره ای تحمل برای شنیدن نقد یا نظر مخالف... ما دموکراسی می خوایم چیکار؟

پینوشت یک: این فیلز دمن گود تو بی ئه پروفسور!!! خدایا درس دادن تو خونم قل قل می زنه و تو دو و نیم سال گذشته به مرحله انفجار داشت نزدیک می شه... حالا ما که پروفسور نیستیم، اما خدایا، این لذت دذرس دادن رو از من نگیر!
پینوشت دو: چشممان به جمال سانسور در آمریکا هم روشن!

Monday, December 5, 2011

تقصیر...

اومدم پست بذارم و از شادی بگم... این رو خوندم: http://drebrahime.blogspot.com/2011/12/blog-post.html
حالم خوب نیست... بهتر هم نشد...
*
بعد ازمدتها، یه هنرهای زیبایی دارم دور و برم... با هم کافه می ریم و با هم کوفته خوردیم... "با هم" رو بعد از مدتها حس کردم... با هم از شعر و آواز گفتیم...
با هم دیوانگی کردیم...
و فقط دو روزه که با هم بیرون رفتیم... همین.

غر می زدیم که چرا دوستیها، اون دوستی های ایران نیست... چرا یافتن "دوست" اینجا سخته... حرف خوبی زد. بهتره بگم حرف درستی زد: "نگار جامعه ما، جامعه متوسط ما، جامعه روشنفکر/نخبه ما، همینن که نمودش رو اینجا می بینی... شبیه همون منتقد کاردرستیه که تو جمع خصوصی‌اش که می‌رسه می گه وقتی زنها حرف سیاسی می زنند، من خنده ام می گیره... جامعه ما همینی اند که می بینی که  خونه‌شون مدرن و مجهزه. با سواد و با علم و تحصیلاتن، شش سال یا بیشتره که آمریکان... اما مخ همون مخه نگار! ذهن نخبه امروز، تو همون سی-پنجاه سال  پیشش گیر کرده... و می دونی؟ تقصیر ماست... تو ایران، تو جمع های بسته خودمون خوش بودیم. رقیقهامون دو کلمه حرف حساب می فهمیدن، با هم دو کلمه حرف حساب می نوشتیم و می خوندیم... فکر می کردیم نخبه ها همینن... کی گفته؟ کجا بوده؟... می دونی نگار؟ تقصیر خودمونه...."

می دونی...؟ تقصیر خودمونه... و ما الان بیرون ایران نشستیم، آلبالو خشکه می خوریم، می خندیم و غر می زنیم و می گیم تقصیر خودمونه...

آه...
مستی و راستی...
*
علی حاتمی... 15ساله که دیگه نیست...

کِی بود که گفت:
"ممالک دیگر صدها مثل من دارند، یکی را از دیگری بالاتر قدر داده اند. شما با این یکی چه کردید و چه می کنید با من که برای این درب‌خانه بی آبرو ذره ای آبرو آوردم... که من سلیمانم در دام شما مورچگان..."
"این روزها، از خون جوانان وطن لاله دمیده..."
"غم غریبی گاهی گواراتر است تا غریب در ولایت ماندن..."
"از این راه به خدا نمی رسی... به خانه خدا شاید..."

دوست دارم فارسی درس بدم... کمال الملک می ذارم براشون که دیدنش و شنیدنش، نه برای بچه های نسل جدید، حتی برای خودم هم باز و باز الزامیه...
خوشحالم علی حاتمی هایی بودند و هستند که من بتونم امروز، تو ینگه دنیا، کمال الملک و حاجی واشنگتن و امیرکبیر و موج مرده و آژانس شیشه ای و دو زن و شیرین ببینم و فکر کنم... "فکر کنم"...
*

پینوشت: بعد از چندین و چند سال، کسی رو پیدا کردم که عراقی می شناسه و دوست داره... لبخند هم نزنم، نمی تونم نگم که چقدر شادم... شاید اونقدر شاد باشم که بخوام دوباره شاملو تورقی بکنم...

Monday, September 12, 2011

قدمت تصویر

هانیبال، وقتی تو سکوت بره ها، تو زندان اسیر بود، حافظه تصویری اش به دادش رسید... نقاشی هایی که از جاهایی که دیده بود می کرد، شده بودن پنجره هایی برای نگاه کردنش به بیرون... به دنیا... به "طرف دیگر"...
از وقتی اومدم آمریکا، حافظه تصویری ام قوی تر شده... حتی چیزهایی رو می بینم و به یاد می آرم تو ذهنم، که قبلاً تو زندگی واقعی ام، ندیده بودم!!!
*
سبک طراحی ام عوض شده. نه که شده باشه، حسش رو دارم که عوض شه! دیگه از طراحی های Pratt و UPenn بدم که نمی آد، هیچ، دوست دارم بتونم طرح های اونجوری هم بزنم... اون طرح های فضایی و بی معنی، آروم آروم دارن تو ذهنم معنی دار می شن... لااقل تو مقیاس طراحی لنداسکیپ، معنی دار می شن...
*
سحر می پرسه V-Tech کجاست...؟ خوابم می آد و توی تختمم...  لبخند گنده می آد رو لبم، یاد اون روزی (و تنها روز) می افتم که با تارا تو سایت کامپیوتر علم و صنعت، شروع کردیم ناخونک زدن به سایت دانشگاه های مختلف... که کی کجاست و چی خوبه و چی نه... و چه جوری اپلای کنیم خلاصه. 
جفتمون خیلی تازه کار بودیم. خیلی. هیچ معیاری برای انتخاب نداشتیم. الان که من به نظرم بدیهی می آد که همه بدونن V-Tech کجاست، خودم فرق افغانستان و آمریکارو نمی دونستم! تارا لااقل اسم چندتا دانشگاه به گوشش خورده بود، از جمله همین V-Tech... رفتیم تو سایتشون. صفحه اول دانشگاه، یه عکس اومد از یه قطار و بچه هایی که رنگولی منگولی پوشیده بودن و صورتشون رو رنگ کرده بودن و... تارا از اون لبخند گنده ها زد. پسندید. فکر کنم ویرجینیا رو واسه همین اپلای کرد! انگار بگیر که قراره هرروز ملت خودشون رو رنگ کنند! اگه می دونست Blacksburg چه جور جاییه... من هم از همون موقع جبهه گرفتم نسبت بهش! دانشگاه جای درس خوندنه، نه بچه بازی!!!
معیارهام تغییر کرده، فکر می کنم جدی تر شده و کم کمش به حقیقت و واقعیت و اون که باید باشه نزدیک تر شده... حداقل فکر می کنم که اینجوری شده... نمی دونم سه چهارسال دیگه، باز به الانم می خندم یا نه؟
بس نیست؟ این که آدم هی فکر کنه بالغ شده، بعد چندسال بفهمه چرت می گفته... بس نیست؟

حالا چندروزه دارم درس می خونم و دلم بچه بازی می خواد و تو بگو پنج دقیقه وقت....دریغ!

Tuesday, July 19, 2011

Swan Lake

این درست میگه: 
به خصوص از 1:23.... 
"اگه خدا کریم بود... کریمی خدا کجا بود... خدا کجا بود...؟؟؟؟" خدا رو دوست دارم، اما این چایی اش با ابی داره زیادی طولانی می شه...
"امان از بی سوادی...." راست می گه... 
"مطالعه که ایرانی ها نمی کنند خدایی نکرده... مردم ایرانید شما... زود راضی می شید..." 
*
هری پاتر دیدم. خوب بود...
همش یاد جمله دوستم بودم، Alyssum, یکی از همکلاسی ها:
"just saw Harry Potter 7.2 and now my childhood is officially over."
در جواب/بی جوابی یکی از ترس هایی که ابراز شده بود نوشته بود:
"the combination of finishing school (forever?), turning 25, and applying for full time jobs all within the last two months were the real signs of childhood being over, but easy enough to ignore. Then Harry Potter ended and that was the signal that I am ready for mid-twenties adulthood."
تو طول فیلم با خودم درگیر بودم که باید قبول کنم که "بچگی" تموم شده و نمی خوام... 

نگار تو دبیرستان به خودش قول داده بود که از اونجایی که زندگی بعد از 25 دیگه به درد نمی خوره و بی معنیه، تولد 25 سلگی اش خودش رو بکشه!!! به زودی روزی می رسه که تولد 30 رو هم جشن می گیرم، نوشیدنی ام رو دستم می گیرم، با کودک درونم بازی می کنم و با هم به کودک بیرونم می خندیم... خنده تلخ آدم به خودش بد کوفتیه!!!

تا صحنه آخر هری پاتر داشتم فکر می کردم که آخرش من بچگی ام تموم شد مثل آلیسام یا نه... فکر نکنم... فکر نمی کنم.... مهم تر از همه این که من هنوز دانشگاه رو تموم نکردم و نمی خوام هم تموم کنم... هم م م م ... من هنوز بچه ام! آره!
*
چهار ساعت با تارا حرف زدم. خوب بود. غر غر غر... بعد از لس آنجلس جور نشده بود اینقدر حرف بزنیم. دلی از عزا در آوردیم... 
هر دو تو آرامش نسبی تری نسبت به شرایط پرتنش و شلوغ قبلی... هردو آرام و واقع بین... هردو خسته اما با لبخند و امید و... هردومون رو دوست دارم.
تارا می گه و راست می گه: "خیلی وقتها شده که تو خواستی من رو بکشی، خیلی وقتها هم شده که من خواست کله تو رو بکنم، یادمون هم نمی ره... اما هیچ لزومی نداره هربار به روی هم بیاریم که!!!" و من ادامه دادم: "آره، همین رو دوست دارم، قدرتی که دو کلوم حرف خوب، امیدوار کننده داره، هیچی نداره..."... تارا رو با همه خوبی ها و بدیهاش کلی دوست دارم! چون درک همین حرفهارو داره... 
بهزاد 24ساله که عزیزترین همراهمه... یار زندگی ام. 
الان 16 سالی هست که مریم رو می شناسم، بهترین دوست زندگی ام. 
هاله 14 سال که سرخوش ترینه برام... 
تارا 8سال... با هم به بلوغ رسیدیم... کلی ازش یاد گرفتم، فکر کنم اون هم! نه لزوماً چون الگو بودیم برای هم! نه! چون با هم زیاد حرف زدیم و به این حرف زدن، به این "گفتگو" خیلی احترام گذاشتیم بین خودمون... به شنیدن و شنیده شدن احترام گذاشتیم...

[اینجا به زودی یه عکس می ذارم] 

اینها یه مشت عددند! عادت ندارم به عددهای زندگی ام افتخار کنم، اما جای این چهارتا آدمیزاد رو هیچکی و هیچی نمی تونه بگیره...
*
الان نه، اما روزی روزگاری از این دوسال زندگی ام خواهم نوشت... از یأس هام در کنار به بلوغ رسیدن هام... از خودم که بیشتر و بهتر شناختم... روزی می نویسم که خودم لااقل خودم رو قضاوت نکنم... دیگرن که هیچ... الان اگه غر بزنم، می گن اشتباه از خودت بود! که نبود و نیست! من محصول زمانم! یه واکنش طبیعی به شرایط.... راضی ام... از خودم و اتفاقات....

روزی روزگاری از خودم می نویسم، مثل الان که بی غرض به فرزانگان نگاه می کنم و رک و راست می گم خوب نبود! برای من خوب نبود!... روزی روزگاری از این دوره می گم که کسی که من رو می شنوه، از جمله خودم، هم بتونه من رو و احساسم رو قبول کنه.... نه این که قضاوت کنه...

فرزانگان که تموم شد، با انرژی رفتم برای یه شروع جدید! انتظاری نداشتم از محیط جدید که با سرعت خودم و دنیام رو خورد، قورت داد... برعکس باز بودم برای پذیرش همه چی... الان همون حس رو دارم به محیط جدید... محیطی که هیچی نمی دونم ازش... می دونم و نمی دونم... عاقلانه بود که لااقل برم دانشگاه رو یه بار ببینم، لااقل خونه ام رو ببینم....نمی خواستم! می شد که از صفر شروع کنم و خواستم که این طور باشه! می خوام درهارو یهویی به تاریکی خودم باز کنم و چشمهامو از نوری که یهو می پاشه تو چشمهام ببندم... آروم آروم چشمهامو باز کنم تا به نور عادت کنم... به نوری که هست و طبیعت اونجاست، نه نوری که من تجسم کردم... به قول تارا می خوام از خودم انتظار داشته باشم، نه از محیط...

فکر نمی کنم قبلاً هم چنین آدمی بوده باشم... اما به هرحال الان نیاز دارم که تأکید کنم این رو به خودم... که یه فصل رو ببندم و یه فصل دیگه شروع کنم... به هرحال کتاب "نگار در سرزمین عجایب" چندین فصل و بخش و داستان داره... داستن های کوتاه و بلند و جدی و احمقانه و بچه گانه و عاشقانه و متفکرانه و شاد و دردآمیز و مرگ آور... نگار زندگی رو زندگی می کنه... این رو مطمئنم! و می دونم که تا این لحظه، این از اون چیزهاست که عمیقاً می تونم بهش افتخار کنم....
*
Black Swan دیدم و از خودم می ترسم که نکنه بزنه به سرم و شروع کنم پوست دستم رو کندن... شب دیدم پوست کف پام ور اومده! ترسناک بود یه جورایی... تو مالیخولیای خودم به خودم قبولوندم که با ذهنم، پوست کندم!!! امروز بعد از هری پاتر مطمئن بودم با انگشتهام دنیارو می تونم کنترل کنم... دنیارو و پرده هاش رو با انگشتهام تکون می دادم، کنار می زدم... خوب بود... و بعد باز ترسدیم که انگشتهامو دوست دارم و نکنه از دست بدمشون... دستم، خودم، ذهن وراجم، چشمهام، دماغم رو دوست دارم.... نگار رو دوست دارم...

خودشیته فراهانی هستم، شما چطور؟
بدم نمی آد خودم رو بذارم تو گاو صندوق و درش رو قفل کنم... به گمونم کار بدی نیست... حداقل خوب در امون می مونه... بعداً ها هم عتیقه ای می شه، نادر، شاید بشه فروختش حتی...
*
یکی از اولین کارتونهایی که تو زندگی ام دیدم، Swan Lake بود... سال 1981... دایی جواد رو اون ویدئو کوچیک ها داشتنش، عشق من (و بهزاد به زور من) این بود که بریم خونشون که اون کارتون رو بذارن و ببینم! فقط هم خودشون داشتن دستگاه پخشش رو... نمی شد برد خونه خودمون مثلاً... 

اون موقع به نظرم این کارتون غوغایی بود... موسیقی اش، قوها... همه چیش مدهوشم می کرد... دیشب بعد از چند قرن (واقعاً احساس می کنم چند قرن گذشته) بعد از Black Swan بالاخره پیداش کردم و دیدمش... موسیقی اش هنوز محشره... اما کارتون، صدا، موضوع، زندگی کودکی من... همه چی برام غریب بود... من چی دوست داشتم؟ اصلاً می فهمیدم موضوع چیه؟ نگار، دخترک چند ساله، توی اون قوها و سنجاب ها و دختر و پسری که یه شبه هم رو دیدن و عاشق شدن و ازدواج کردن... توی اون غولی که به اندازه گندگی اش احمق بود، چی می دید؟؟؟ شک کردم به خودم... به نگاری که فکر می کنه پا به پای خودش نگار کودک رو آورده به حال... اما هر از گاهی یه چیزهایی یادش می اندازه که چه بخواد و چه نخواد، ازش دوره...
حالا به هرحال، خواستم این رو بگم که محیط اون کارتون رو دوست شتم و دارم...من قلعه ای برای زندگی دوست دارم... حالا چه قلعه پادشاه و په قلعه دیو... و بالاخره تو نطنز می سازمش... اون اتاق آویزون "اودت" رو دوست داشتم و دارم... مهمتر از همه، دریاچه قو برام معنای زندگی داره... همراه با همون موسیقی... دریاچه ای که روزهاش، قوهای زیبا انگار با بی خیالی شنا می کنن... که سنجاب ها چرت و پرت می گن و شاد زندگی می کنن... که موسیقی آدم رو به رقص وا می داره... اما زیر این سطح زیبا، هرکی مشکلات خودش رو داره...حالا یه قو پیدا می شه که داستان زندگی اش رو کارتون می کنند، اما خیلی قوهای دیگه پیدا می شن که اونقدر زندگی می کنن تا روزی روزگاری می میرند... زیبا، غوطه در زیبایی، می میرند...
دوست دارم که زندگی ام Swan Lake باشه... دوست دارم که لااقل روی سطح هم شده، زیبا باشه...

پینوشت: صبح شد... الانه که خاله لیلا اینها بیدار شن... وقتشه که برم بخوابم... 

Thursday, July 14, 2011

از خمینی بدم نمی آد! به طور کلی شخصیت های کاریزماتیک رو دوست دارم، این هم یکیشون... شعرها و غزل هاش برام جالبه و مهمتر از همه نوه اش، سید حسن رو می پسندم!!! اما همه چیش، همه چیِ همه چیش رو بتونم تحمل کنم، یعنی همه اون چیزهای عجیب غریب که ازش شنیدم و تفاوت های فکری رو بتونم تحمل کنم، این جمله "هیچی" در جواب " چه احساسی داری از بازگشت به ایران؟" رو نه می تونم تحمل کنم نه درکم می کشه... استدلالش چی بوده؟ به چی فکر می کرده؟ چرا آآآآآخه؟؟؟

یعنی هر یه روزی که از ایران دورتر باشم، این جواب برام غریب تر می شه...
*
ما رفتیم تو کار اوپن ریلیشن شیپ با شاه عباس!
مامانم رو دیوار فیسبوکش شیر کرده:
حالا این که تو روابط عشقولانه من و عباس جونم شکی نیست که به کنار... اما خداییش عاااااشق مامانمم!!!
و البته که در خودشیفتگی من هم شکی نیست...
*
امروز یه ماجرای کلی کلی خنده با یه موجود سیاه پوست داشتم... راننده تاکسیم بود. کل شهر رو باید می گشتم باهاش! حوله ام جا مونده بود تو خونه، کلیدهامو پس بدم، سه تا کارتن کتابهای کتابخونه که پیشم بود رو پس بدم و بدوئم برم سوار اتبوس شم و بیام.
 این آقای سیاه گوگولی واسه حمل چیزهام و اینها کلی کمکم کرد.... وَ.... از دخترهای ایرانی، هرکدومشون که شد و خودم در اولویت، درجا خواستگاری فرمود!!! خلاصه بحث اینه که پرسید کجایی هستی و گفتم ایرانی و نمی دونست ایران کجاست و گفتم خاورمینه و هیجان زده شد و گفت دختر آمریکایی ها بی معنی اند و یه کم فکر کرد و گفت شماها مشکل ویزا ندارین؟ و من مشکلاتش رو گفتم و اون هم گفت من شنیدم خیلی ها ازدواج می کنن و مشکلشون حل می شه و خندیدم و گفتم آره و گفت مثلاً نظر دختر ایرانی ها واسه ازدواج با من (خودش) چیه و خندیدم و گفت جدی می گم و گفتم ایرانی ها معمولاً وسواس دارن و گفت من خیلی آدم خوبی ام و آشپزی و ظرف شستن و لباس شستن و رانندگی و خرید و همه کار می کنم... از خنده داشتم می مردم و بحث رو عوض کردم به ایران و گفت چه جوری هاست و گفتم کلی خوبی داره و کلی مشکل و گفت مشکلش چیه و گفتم محدودیت هایی داره مثل حجاب اجباری و گفت دوست دارم!!!.... و گفتم دوست داری؟ و گفت آره و این بدن شخصی آدمهاست و کسی نباید ببینه و چه معنی می ده اصلاً و گفتم پس باید بری ایران و گفت آره باید ازدواج کنم با یه ایرانی و برم اونجا!!!! و باز بحث شیرین ازدواج از نو!!!!

یعنی روز مفررررحی بود! کلی خندیدم، خاله لیلا شب پرسید نترسیدی؟ واقعاً این آخرین احساسی بود که می تونستم داشته باشم... بیشتر از همه خوشحال بودم که یه ساعت و نیم با یه سیاه پوست با اون لهجه های بخصوصشون حرف زدم و پیش رفت! خیلی هم خوب و خنده دار و باحال پیش رفت!!! هرچند هنوز تو فهمیدن خیلی از کلماتشون مشکل دارم...

Wednesday, June 29, 2011

Nasseredin Shah and His 84 Wives

دامن‌کشان...مست و گیسوافشان، می‌گریزم....
این فیلم رو دیدم... زنان سرزمین من چه بوده اند و چه هستند...

ناصرالدین شاه یه آدم بود... مهدعلیا و جیران و انیس هم آدم بودند... این آدمها هرکدوم پرت شدن وسط زندگی... دوست ندارم جای هیجکدومشون باشم، اما از تک تکشون یاد می گیرم... از تک تکشون...
خودم رو می شناسم، نگار امروز، ترکیبی از مهد علیا و جیران و انیسه... حسود و عاشق و عارف و خودخواه و عاشق ایران! باشد که بماند....

Wednesday, June 1, 2011

ندای هاله برای نگار آمریکایی

سه روز معرکه رو گذروندم. با یه خونواده آلمانی-آمریکایی. 70درصد وقتم رو انگلیسی حرف زدم. غذاهای غیر ایرانی خوردم. شاد بودم و شاداب شدم. زنده شدم... بی کوچکترین خبری از مملکتی که دوستش دارم.
بعد از مدتها، مثل ایران یا مثل اون موقع که مامان اینجا بود، شب خوابیدم و صبح با صدای آهنگ توی گوشهام از خواب پاشدم... با صدای رقص، که انگار توی مهمونی گذرانده ام کل شب رو. خود شنیدن آهنگ توی ذهنم اونقدر شادم نکرد که درک این واقعیت که بعد از مدتها خوب خوابیدم! خیلی خوب! روحم هم خوابیده بود کمی... جای کابوس دیدن.

الان برگشته ام.
قبل سفر شنیده بودم که فوق لیسانس روزانه علم و صنعت و چندجای دیگه، دیگه دختر قبول نمی کنن. تفکیک جنسیتی...
قبل خواب دیشب شنیدم که برعکس ماها که نمره های 5 سال تحصیل "رایگان" رو کمتر از یک ملیون می خریدیم، به زودی برای خرید دو سال فوق باید 8.5 ملیون پول بدی.
خوابیدم. از درون داغ.
بیدار شدم، اولین خبر: هاله سحابی در پی حمله نیروهای امنیتی به مراسم خاکسپاری پدرش جان باخت.

قلبم می گیره. جدی تلخ می شم. خیلی تلخ. 
این سه روز که نبودم شادابی رو دوباره از نو حس کردم و الان می بینم که چی ها دارن اذیتم می کنند. خبر تلخ خوندن. زندگی پیوسته توی آوار دردی که همه اش و یکجا، درد روزانه تک تک مردم ایران نیست... من بیشتر از اونهایی که تو خود ایرانند، جدی می گیرم شاید... به خصوص که کاری از دستم بر نمی آد. دایه نزدیکتر از مادر شدم؟
گاهی فکر می کنم بِکَنم... بکنم خودم رو از این مملکت. حداقل هراز گاهی... بی خبرهای فیسبوکی و رادیوفردایی هم می شه زنده ماند وایرانی ماند، نه؟
موضوع اینه که نمی تونم بخونم و بی تفاوت باشم. توی عمق وجودم می ره این خبرها... روزها به روی خودم نیارم، شبها به خوابم می آن. می مونه بخونم و تلخ شم یا نخونم و ندونم... جهل شاداب!
نگار تلخ نه به درد خودش می خوره، نه به درد بقیه.

Saturday, May 28, 2011

کابوس سال های وبا و مداوا

پیام خان تو فیسبوک این پست رو شیر کرده. 

"... که دیدم اضطرابی در لب‌های زنی که کنار مادرم ایستاده بود شکل گرفت و زیر لب گفت: کمیته کمیته و مادرم نگاهی به خیابان انداخت و دست برد و کاکلش را زیر روسریش پنهان کرد..."
"... پدرم تعریف کرد که به آستینِ کوتاه پیراهنش گیر داده‌اند و توبیخ‌اش کرده‌اند و او هم کوتاه نیامده و با حراست کارخانه گلاویز شده است. گفت احتمالاً اخراجش می‌کنند و پک آخر را زد و سیگار را در زیر سیگاری که مادرم برایش آورده بود خاموش کرد و به من نگاهی انداخت که در ابتدای راهرو ایستاده بودم و ترس خورده و بهت زده به حرف‌هایش گوش می‌کردم..."
حرص خوردن ها... فحش دادن های زیر زیرکی و رودررو...تحقیر... اضطراب...
اضطراب از خودت بودن...
اضطراب لعنتی...
*
وقتی می خواستم برم دانشگاه، نینا و مامان بابام یه جلسه چندساعته برام گذاشتن که دختر! بی حواس نباش، این جوری نباش، اونجوری باش، حواست به دور و بر باشه، بی هوا حرف نزن، هرچیزی نپوش... خلاصه خودت رو تو دردسر ننداز... و برای دخترشون که تا اون موقع لای پر قو و تو هوا زندگی می کرد، دختری که هرجا بود، انگار توی دنیای واقعی نبود، از تجربه هاشون گفتن. از اضطرابشون. هنوز یاد حرفها و تجربه هاشون که می افتم، لرز و خشم برم می داره... وقتی رفتم دانشگاهی که اونا برام تصویر کرده بودن اونقدر ملاحظه کار شده بودم که... اما دانشگاه من، اونی که اونها دیده بودند نبود واقعاً!!! دوره من خیلی از اونها دور نبود. خاله لیلا تازه چند سالی بود که فارغ التحصیل شده بود و مامان یه سال قبل. خاله لیلا تو شهید بهشتی درس خونده بود و مامان هنر آزاد مرکز! هرکدومشون تو بهشتی بودن... اون وقت من داشتم می رفتم دانشگاهی که قدیم تر ها بهش می گفتن فیضیه تهران! عشق و یا عشق و سنگک هم می گفتن بهش ولی به هرحال...
-به گمونم وقت اعترافات رسیده :))-

روز سوم دانشگاه، حراست کارتم رو گرفت! شلوار جینم کمرنگ بود از دید آقای رئیس حراست! 
خوشحال و شاد و خندان از در اصلی اومده بودم تو. دوره ای که همه مانتوها کوتاه و تنگ و جینگول و منگول بود، من یه مانتو معمولی نه خیلی گشاد پوشیده بودم که بلند هم بود. صبح کله سحر بود و حجابم هم استاندارد بود. شجاعی که اون موقع رئیس حراست بود، وایساده بود دم اون ساختمون سفید کذایی. فکر کنم می خواست زهر چشم بگیره. صدام کرد. همچنان خندان بی عکس العمل خاصی رفتم جلو. حتی نمی دونستم که اونجا حراسته! گفت "کارتت رو بده!" مثل یه بچه مثبت دادم بهش! فکر کنم خودش هم جا خورد که اینقدر راحت اقدام کردم!!! گفت "برو! شلوار جینت کمرنگه! کارتت حراست می مونه تا تکلیفت روشن شه!" رفتم و نشستم تو پارک جلو دانشکده و عرعر زدم زیر گریه! نه فقط این که کارتم رو گرفته و چی می شه الان! مونده بودم بعد اون همه روضه و داستان که برام خوندن به مامان بابا چی بگم؟ زنگ زدم الهام دوستم از بچه های مدرسه و با هق هق داستان رو تعریف کردم. حتی زحمت نکشید بیاد پیشم! کلی بهم خندید که چرا دادی بهش! برو پس بگیر! صورت کج و کوله ام رو صاف کردم و برگشتم حراست. رفتم تو. به پسره که پشت میز نشسته بود گفتم "اومدم کارتم رو بگیرم." گفت "واسه چی کارتت اینجاست؟" گفتم "نمی دونم! این آقاهه که دم در بود گفت شلوارم کمرنگه!" حتی زحمت نکشید از پشت میز رنگ شلوارم رو چک کنه! گفت "وا!!!" و برای این که حالا خیلی هم همکارش که نمی تونست حدس بزنه کیه رو ضایع نکرده باشه، گفت "خب سعی کن دیگه کمرنگ نپوشی!" اسمم رو پرسید و -ناگفته نماند از بین یک عالمه کارت دیگه که اونجا بود- کارتم رو پیدا کرد و بهم داد و... تمام...

من تو دوره تحصیلم چندین بار دیگه رفتم حراست! اکثراً چون موبایلم گم می شد و حراست برام می بردش اونجا... دو سه بار برای مجوز گرفتن برنامه ها و سفرها و یک بار هم چون با یکی از حراستی ها دعوام شده بود. رفتم که ازم معذرت خواهی کنه!!!
نینا برای من به عنوان نمونه ای از دوره قبل، اگه حراست می دید، یخ می کرد و سریع دستش می رفت به مقنعه اش، نه که ماها نمی ترسیدیم و شال و مقنعه مون رو درست نمی کردیم. چرا می کردیم. اما فرق می کرد...
من چندباری مثل خیلی از بچه های دوره مان با حراست ورودی دخترها بحثم شد. سر حجاب و این حرفها. به خصوص لجم می گرفت چون نه اهل آرایش و لایک اونجوری بودم، نه مانتوهای خیلی ناجوری می پوشیدم به نسبت عرف دانشگاه. با این حال مانتوهای نازک و رنگولی منگولی من یا موهای رنگی رنگی ام یا کوتاهی و تنگی مانتوهام چیزی نبود که نسل قبل داشته باشه.
یک بار روز باز که داشتم بچه پشت کنکوری هارو می گردوندم، با یکی از حراستی ها دعوام شد اساسی. سر یه چیزی تو این مایه ها که چرا از این ور بچه هارو بردم و چرا از اون طرف نه. بی ربط می گفت، اما من هم جلوی همه اون بچه ها و جلوی بقیه آدمهای داشنگاه داد و بیداد رو کشیدم سرش و خلاصه کلامم این بود که تو کی هستی که به من بگی چیکار کنم!!! آخرش طرف اومد ازم رسماً معذرت خواست!

شجاعی ماه های آخر ازم مدام می پرسید پذیرش آمریکام چی شد... آخرش هم بهش شیرینی ندادم :))
*
واسه پیام خان نوشتم تو این مایه ها:

دنیایی که ما تجربه کردیم، خیلی فرق داره و داشت با کسایی که کم کمش 7-8 سال از ماها بزرگتر بودن. دارم درباره کسی حرف می زنم که خودشه. و کارهایی که دوست داره رو می کنه، فقط... سیاسی نیست... به گمونم گیر دادن از ریخت و قیافه و همه چی از سرتا پای آدم از ته مغزش تا صورتش، تو چند سال خیلی بیشتر محدود شد به گیرهای سیاسی، آزادی بیان و از این بساطها... اگه تو توی تهران جینگولوترین قیافه رو هم می داشتی، اگه حس می کردن که حرف سیاسی اجتماعی نمی زنی و کاری به کار کسی نداری، زیاد اذیت نمی کردن... لااقل نه به اندازه قبل.

نینا باید همش مراقب می بود که چی می گه، با کی حرف می زنه و چه جوری. بابام نگران می بود که دختر یه دنده 14-15 ساله اش روسری سر می کنه یا نه. مامانم نگران سوتی های چپ و راست من بود و هپلی هپو بازی هام. ولی من و بچه های هم دوره ام اگه با کله وسط حرف استادها و معلم ها و رئیس دانشکده نمی پریدم، انگار می کشتنمون. اگه حتی برعکس اعتقاد واقعی ام، بحث اعتقادی با معلم دینی ها راه نمی انداختیم انگار بی کلاسی بود. تو دوره ما هم استادهای دانشکده معارف عوضی زیاد داشتیم. اما خودشون می گفتن که یال و کوپالشون ریخته. دختره بر می گشت همچین قشنگ طرف رو مسخره می کرد تو روش که نمی فهمید از کجا خورده. نمره اش شدید کم می شد. اما نه می افتاد، نه کارش به حراست می کشد. تازه همیشه پز نمره داغونش رو هم می داد همه جا.  من با چندتا از آخوندهای دانشگاه و مدرسه چهارباغ و بچه های بسیج رفیق بودم و هیچ مشکلی حس نمی کردم. بچه ها می دونستن نماز نمی خونم و با این حال عضو دفتر فرهنگی دانشکده بودم. مهمونی ها و مسافرت های مختلط گروهی و لباس های تنگ دختر و پسر و رقص و شادابی هامون که دیگه هیچی... چیزهایی که هم سن های ما 12-13 سال قبل از ما نداشتن. 
همین گشت ارشاد کوفتی من رو هم گرفته. نمی خوام بگم که دوره ما واقعاً گل و بلبل بود یا ما اضطراب و اعصاب خوردی نداشتیم. چرا داشتیم... همین که نگار ساده خل و چل هم پاش به وزرا کشیده شده، یعنی ما هم "گیر" رو تجربه کردیم. ولی می خوام بگم اون قدر که مامان مثلاً اون شب کذایی حرص خورد و ترسید، من حرص نخوردم و تا وقتی مجبور نشدم، به مامان زنگ نزدم. و فکر کنم تا این لحظه ای که بابا این رو داره می خونه، بهش نگفتیم! خب حرص می خورد!!!
اما تهش معذرت خواستن و من هم اون فرم کوفتی رو امضا کردم و تمام. از روزی که گرفتنم شد پز جدید!!!!! کلاً تو نسل ماها، گرفته شدن توسط گشت ارشاد یه جور پز بود واسه خودش!!! یه چیز غیر قابل قبول و غیر قابل درک برای قبلی ها...

بچه های ما انگار مخصوصاً یک کاری می کردن که دم در دانشگاه گیر بدن بهشون. این گیرهای متنوع رو می اومدیم با آب و تاب تعریف می کردیم و یه کم چاخان هم چاشنی اش می کردیم و پز می دادیم و به ریششون می خندیدیم. بچه ها تتو می کردن که پاک نشه. دم در  مقنعه رو می کشیدن جلو -و نه این که موهارو کامل بدن تو- و آرایش کمتر می کردن و از دم در دانشگاه مستقیم می رفتن دستشویی برای تجدید خوشگل و منگول آرایش. تو سینماها یا ماشین خیلی هارو می دیدیم که روسری از رو سرشون افتاده بود یا دختر و پسرهایی که تو بغل هم جا خوش کرده بودن. شمالی که بچه های نسل ما می رفتن از زمین تا آسمون فرق می کرد با شمال نسل قبلی ها.
ما هم اضطراب داشتم. اما اضطراب این که می خوام یه تولد 60 نفره شلوغ پلوغ بگیرم و آیا چی می شه، با اضطراب جرئت نکردن برای حرف زدن درست و حسابی با همکلاسیت فرق می کنه. من هیچ وقت تو دوره دانشگاهم اضطراب نداشتم که با همکلاسی پسرم تو کلاس تنها بمونم. یه جورایی تعریف شده نبود اصلاً! مگه می خوایم چیکار کنیم؟ پیش هم می اومد اتفاقاً... می شستم یه کله بحث می کردم و حرف می زدم و همه می رفتن و من می موندم و طرف... حالا چه فرقی می کرد امید باشه، امیر باشه، سپیده، تارا، سحر... اما تو دوره قبل چنین چیزی نبود. ملت شرطی شده بودند...
از بچه های نسل قبل یکی، یک بار از شدت خشم ماجرایی که سرش اومده بود اتاق خالی دانشگاه گیر آورده بود و رفته بود عکس خامنه ای رو پرت کرده بود رو زمین و هنوز از یادآوریش دلش خنک می شه... ماها فحش می دادیم، ولی چنین فشاری نبود رومون. ملت اتاق خالی گیر می آوردن، کارهای دیگه می کردن!!!!!!
اضصراب کشف شدن بوسه ها و خیلی بیشتر از اون توی دانشگاه، حتی توی پارک و توی خیابون، با اضطراب این که جرئت نکنی دست دوست دخترت رو بگیری فرق می کنه. از سر فضولی مفرط، من لااقل پنج تا زوج رو می شناسم که تو دانشگاه یا پارک با هم عشق بازی داشتن. فکر کن! توی دانشگاه! تو کلاس های خالی، عصر... 12-13 سال قبلش تصورش هم نمی شد کرد. از اونها که می شناسم، دو-سه بارشون رو می دونم که مچشون گرفته شده. حالا یا با مأمور انتظامات پارک، یا آقای رنجبر!!! اما با استغفرالله و اینها حل شد... این دوست دختر و پسرهای بدبخت هم اضطراب کوفتی ای داشتن و داشتیم... اما می خوام بگم فرق می کرد. همین. و این فرق رو نوع رابطه، رو نوع برداشت تو از زندگی، نوع شخصیتی که برای تو ساخته می شه... روی همه چی تأثیر می ذاره.
آره، اگه شاخ بازی در می آوردن، حتماً کارشون به حراست هم می کشید و پرونده و پرونده بازی... اما متوجهی چی می گم؟ می خوام بگم تو دوره ما، خیلی بیشتر شدنی بود که خودت باشی. که آدمیزاد باشی...

تو این که من شانس آوردم، شکی نیست. خانواده خوبی داشتم که نمی ذاشتن دخترشون آخ بشنوه. مدرسه خوبی داشتم که خیلی کمتر گیر می داد. خودم هم به نظر بچه مثبت می اومدم و بی حجابی هام به شلختگی تعبیر می شد (بی ربط هم نبود). ما به هرحال دنیایی که ماها تجربه کردیم... انگار از بیخ یه دنیای دیگه بود و هست... گاهی خیلی سخت ماها اضطراب بچه های اون موقع رو درک می کنیم. و خیلی وقتها شده که بچه های اون دوره، بخصوص اونهایی که زدن بیرون، اصلاً باورشون نمی شه که ماها هم تو همون مملکت زندگی می کردیم.
می دونم همه جای ایران هم مثل علم و صنعت و فرزانگان و شمال تهران نیست... ما به هرحال تهران هم جزئی از ایرانه. تغییر از یه جایی شروع می شه دیگه... اول تهران، بعد اصفهان، بعد احتمالاً به شهررضا و یزد هم می کشه... می دونم و شنیدم که می گن دیگه اینجوری نیست انگار! به خصوص از وقتی می خوان دوباره سفت و سخت تر بگیرن... اما من یکی اعتقاد دارم، سرعت تغییر رو می شه کند کرد یا حتی موقتی متوقف کرد، اما نمی شه به عقب برش گردوند!!! به خصوص تغییراتی که به ذات آدمیزاد بودن برمی گرده...

اینهارو گفتم که تهش بگم خوندن اون متنه هم خیلی خوب بود!!!! که ماها هم یادمون نره رفیقهای چندسال بزرگتر از ما چه فشارهای ریز و درشتی بهشون اومد... نه که ماها تو دنیای آزاد زندگی کرده باشیم! اما طعم عافیت رو بهتر می فهمیم لااقل
;))))
نمی خوام بگم دوره ما خوب بود. واقعاً این رو نمی خوام بگم. آزادی عقیده، آزادی بیان، آزادی پوشیدن لباس... همه اینها هم دوره ما، هم دوره قبل از ما ازمون گرفته شد. کم یا زیاد، به هرحال بده... مخربه، داغون کننده است... اما به هرحال می خوام بگم نوع فشار، تأثیرات روانی اش برای ما با برای چند سال قبلی هامون یه جورایی شبیه از زمین تا آسمون فرق می کرد و می کنه...

اگه این رو قبول کنیم، یکی از ریشه ها و تفاوتهای انواع بیماری های جتماعیمون واسمون بیشتر روشن می شه...
دوست دارم درباره این هم بحرفم، اما دیگه بسه دیگه! فردا می خوایم بریم ددر دودور... لااقل برم جمع و جور کنم...
*
خبر: جوادی آملی گفته آشپزخانه اوپن، اسلامی نیست، حرام است.
خبر: به جای سرطان پستان بگوییم سرطان سینه.
خبر: مزاحمین نوامیس...
خبر: گشت ارشاد...
خبر: اعدام...
خبر... خبر... خبر... می دونی؟ من کلی خوشبینم! 
*
بی ربط نوشت یک: شیر سرد دوست دارم.
بی ربط نوشت دو: واقعاً ویندوز سون بهتر از ویستا ئه؟
بی ربط نوشت سه: بهزاد واسه پست قحط الرجال کامنت گذاشته: "اومدم آمريکا تکليفم رو با تو يکی معلوم می کنم. می رم پيش قاضی 3 طلاقه ات می کنم و خلاص. دخترجان..." یعنی عاشقتم! تو بیا، من خودم 5تا طلاقنامه می دم دستت! تو فقط بیا....

Friday, May 27, 2011

رو به بالا

نگار -باز- مارکوپولو می شود... دوست دارم. سفر دوست دارم. بخصوص اگه مفت برات در بیاد.
هم سفر خوب، خوب چیزیه... زندگی داره شیرین می شه... حتی اگه ندونم مامان بابا رو کی می تونم کنارم داشته باشم...
هیچ وقت فکر نمی کردم این قدر بچه ننه، دختر بابا باشم... اما هستم انگار! زیاد...

خوشم می آد برنامه ریزی برای هیچی نکرده بودم و داره جور می شه... جون بکنم و رانندگی ام رو ردیف کنم، زندگی بهتر هم می شه...
خوشحالم که هاله و تارا و شهلا رو دارم... خوشحالم...

عشق یعنی صورتکی خندان ساختن با پوست تخمه... شاد شاد شاد... نگارا نگارا نگارا...
مریم خونم، کاوه خونم، عباس ترکاشوند خونم، نعیم اورازانی خونم کم شده... حرف زدن خونم کم شده... تنهایی خونم کم شده...
سرگشتگی خونم زیاد شده... بلوغ خونم زیاد شده... فشار خونم زیاد شده، آمریکای خونم زیاد شده، تنهایی خونم زیاد شده...

آره آره... تنهایی خونم، تنهایی نشستنم توی جای همیشگی خودم تو علم و  صنعت... تنهایی نشستنم دور و بر حوض میدون نقش جهان یا نشستنم تو حیاط مدرسه چهارباغ دم غروب یکی از روزهای عید... تنهایی پرسه زدنم تو کوچه پس کوچه های ظفر... تنهایی نشستنم لب پشت بوم و آواز خوندن... تنهایی آواز خوندم تو راه برگشت خونه... تنهایی تو ایستگاه اتوبوس وایسادن و از گرما و سرما نالیدنم... تنهایی خونم کم شده...
تنهایی خونم، تنهایی به چهاردیواری اتاق زل زدنم، تنهایی آمریکا درک کردنم، تنهایی و متفاوت بودنم توی یک جمع، چه زبانی و چه فرهنگی... تنهایی فکر کردنم، تنهایی زل زدن به صفحه مانیتورم... تنهایی خونم زیاد شده... غز خونم زیاد شده. حتی با وجود اینکه می خندم.

نگارا نگارا نگارا... غرهایت رو از خودت بگیر، خنده ات را نه.

نسبت به ایلینویز احساس خوبی دارم... باشد که به خوبی بگذرد...
(راستی، ایلینویز رو اینینوی می خونن... ریشه فرانسوی و این حرفها... اما اینیلوی نوشتن رو دوست ندارم...)

Thursday, May 26, 2011

کلاْ فحش!!!

باز دارم عکسهای توی کتابخونه رو آرشیو می کنم! واقعاْ مرحبا به محمدرضا پهلوی!!!!! عکسهای پاسارگاد رو اااااااعصابمه!!!! ستو،ن هخامنشی با لونه کلاغ روش چی می گه؟ ویرانه ستون به عنوان سکو، برای کشیدن آب از چاه چی می گه؟؟؟؟؟

کلاْ فحش!!!