Showing posts with label بیشعوری. Show all posts
Showing posts with label بیشعوری. Show all posts

Thursday, May 29, 2014

صدا

عاشق شدم بر زنان قفقاز....
و چه شادم از کشف جدیدم، اینستارادیو...
*
به نیلوفرهای شاداب فکر میکنم و ترسی که ندارند....
روئیدنشان در مرداب به معجزه میماند...
به دلبستگی‌ کبک‌وارم به نیلوفرها فکر میکنم و به شکارچیهایی که چند روزیست از شکار دست برداشته‌اند و مرا به تماشا نشسته‌اند...
عجیب است دنیای شاد بی‌آلایش. دنیای پرآلایش غمگین.
به او، به آنها، به نیلوفر و مرداب و شکارچی، عادت نخواهم کرد. نخواهمش فهمید.

پینوشت: ساعت سه و چهار صبح، جمع چهار و چهار میشه هفت!

دیرترنوشت: قاصدک من، گل آبی نبود. نیست. اما میدانی؟ وفادار است انگار...

دیرترنوشت دوم، از جمله‌های خوب آبکی: ایستاده مردن...

Tuesday, May 27, 2014

تبدیل به بابایم شده‌ام

من همیشه نیستم.
این یک تهدید نیست. فقط، من همیشه نیستم. روزی، نگار، "فردا" را نخواهد دید. به همین سادگی.
*
تبدیل به بابایم شده‌ام. راه میروم، دعوا میکنم. خشم میگیرم، تند میشوم. از پریروز هروقت بیدار بوده‌ام، درگیر شده‌ام. با اینطرف و آنطرف دنیا....
بد شده‌ام. بد.
بیصبر، بدخلق و بیحوصله.....
*
وقتی می‌گويم:
ديگر به سراغم نيا
فکر نکن که فراموشت کرده‌ام
يا ديگر دوستت ندارم‌، نه!
من فقط فهميدم:
وقتی دلت با من نيست
بودنت مشکلی را حل نمی‌کند
تنها دلتنگ‌ترم می‌کند...! 
~ رومن گاری
*
«ده» مکان احمقانه‌ای است برای زندگی کردن... «ده» به مساحت کوچک یا زیاد نیست. به دوری یا نزدیکی مسافتش از آبادی‌های دیگر نیست. به شعور است. در این مورد، من شدیداً معتقدم به discrimination. شعور زندگی اجتماعی، تو را از محیط بسته و احمقانه میاره توی شهر. توی محیط باز. توی زندگی «عادی». بدون فضول بودن و فضولی کردن... «دهاتی» بودن، به مکان و زمان نیست. به نوع نگاه است. به شعور زندگی اجتماعیست. به توانایی درک و تحمل دیگران، آنطور که هستند، فارغ از آنطور که هستی.
من از دهاتی‌های دور و برم، که دوستی‌هاشان را حساب و کتاب میکنند، خسته‌ام.
من از آدمهای عصبی، که عصبی بودن من را قضاوت میکنم، خسته‌ام.
من از «شوخی‌های شهرستانی» بی‌مفهوم و پوچ و دردناک بدم میاید.
من از چشمهای بی‌حیا، گوشهای کثیف و زبانهای بی‌سواد کلافه‌ام.
من از ...
بیخیال. تکرار مکررات چرا؟ وقتی گوش شنوایی نیست... آن هم برای زبان تلخ من.

خوب نوشتم برای دل خودم... دلی که خودش بودن رو با شاید با چیزهای کمی توی این دنیا عوض کنه...
«گاهی اصرار خاصی دارم، اون روی سگ خودم رو نشون بدم.
با خونسردی.
لازمه.»
*"اردیبهشتِ تهران"
مادر ‌بزرگ
اردیبهشت ماه
در خیابان پهلوی
دوره‌ی کشف حجاب
عاشق شد 
دایی سیاوش
اردیبهشت ماه
در خیابان مصدق
وقت بگیر و ببند
عاشق شد 
اردیبهشت آمده
دیر یا زود من هم
در خیابان ولی‌عصر
عاشق می‌‌شوم 
~ سارا محمدی اردهالی
از کتاب روباه سفیدی که عاشق موسیقی بود
و من، چه خراب باشم و چه مست، همیشه یادم هست که نه هر کسی داند... نه هر کسی باشد... نه هر کسی تواند...
و هنوز، خرم آن روز کزین منزل ویران بروم...
نه هر که چهره برافروخت، دلبری داند
نه هر که آینه سازد، سکندری داند
نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست
کلاه‌داری و آیین سروری داند
تو بندگی، چو گدایان، به شرطِ مزد مکن
که خواجه خود روش بنده‌پروری داند
وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی
وگرنه هر که تو بینی، ستم‌گری داند
هزار نکته‌ی باریک‌تر ز مو این‌جاست
نه هر که سر بتراشد قلندری داند

- خاطرت هست؟
- نه...
- حافظه‌ها پاک میکنی لعنتی...

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

به درک. زمانه به گور بردن آرزوهاست... تو چه ابلهی که نه تنها به آنها فکر، که بیانشان هم میکنی...