Showing posts with label روان شناس. Show all posts
Showing posts with label روان شناس. Show all posts

Monday, December 13, 2021

Little things that I like...

 Waking up in the morning, cuddling till the very last minute... Talking very serious nonsense while half asleep... Having overlapping calls in the morning and trying to not be picked up on each others' microphone... Trying to slow down the very serious nonsense conversation after the calls... little kisses and hugs... and then saying goodbye...

This is life, right? what else could it be?


پینوشت: زن مستقل، استفراغ دنیای مدرنه...

پینوشت بر پینوشت: مگر اینکه نباشه؟ آخ اگه نباشه... چقئر توی جلد خودش راحتتر خواهد بود... چقدر جنگها که آروم خواهند گرفت...


پینوشت دو: مدام تمرین Adam رو به عقب میندازم... سخته. خیلی سخت. چرا من compliment-issue دارم؟؟؟

پینوشت بر پینوشت دو: امروز میخوام به خودم تبریک بگم که observant خوبی هستم... دیشب بخصوص. از یه شب معمولی، تبدیل شد به یه شب خیلی خوب.


پینوشت سه: برای اولین بار برپسب "تعریف" رو استفاده کردم!!!! یعنی این همه سال، هیچ تعریفی نبود؟ واقعا؟؟؟؟


پینوشت چهار: زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست. پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست. And be loved. یا اصلا:

 زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست.
پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست.

رخ نگار مرا هر زمان دگر رنگ است
به زیر هر خم زلفش هزار نیرنگ است 

کرشمه‌ای بکند، صدهزار دل ببرد
ازین سبب دل عشاق در جهان تنگ است

اگر برفت دل از دست، گو: برو، که مرا
بجای دل سر زلف نگار در چنگ است

در این حد حسود. که چرا نامجو بکند و من نه؟ سشوووووار! :))

Thursday, October 17, 2013

مطرود

کتابها و کلمات، با من چه ها که نمیکنند...
هیچوقت نمیتونستم در هیچ برهه‌ای از زمان، خودم رو ببینم که در غالب هیچ تعریفی از "Passive" بگنجم. اما میگنجم انگار. عجیب است. برای خودم، بسیار زیاد....

- «ای مطرود‌‌‌ان، همه علیه مرد‌‌‌ مطرود‌‌‌ به‌ پا خاسته‌اید‌‌‌؟»
- نه. من فقط یک نفرم. علیهت به پا خواسته‌ام، دخترک مطرود. دختر"ک" سی ساله.
- هه! کاف تصغیر چه به من میاید بعد از عمری تکبیر...

Monday, April 8, 2013

ریه

این پست خیلی شخصیه. خیلی. اما به حد جنون میخوام فریاد بزنم...
هه!
انگار بگیر که کسی میشنوه!
*

Like a fool, like a soldier....
هزارباره گوش میدم و فحش میدم و اشکهام گولی گولی میان پایین... در تنهایی... مثل همیشه...
انگار نگاری ام تو آینه... آماده  برای وقوع فاجعه... برای از دست دادن همه چی... برای... 

گفت...
 then how about you? who protects you?

برای...
برای تنها بودن.

گفت فکر نمیکنی این خیلی چیزهارو توضیح میده؟ و لازم نبود بپرسه تا جواب این سؤال رو بدونم...
گفت فکر نمیکنی همین باعث میشه وقتی کوچکترین نشانه‌ای از حمایت میبینی، جذبش میشی؟
بیشتر ساکت شدم... 
جواب دلبستگیهای کوچکم... جواب سرابهایی که بهشون دل میبندم... چون نیاز دارم به دل بستن...
فکر کردم، آخرین بار کی به خودم اجازه دادم در جمع... جمع به درک، در حضور کسی گریه کنم؟ و بعد فکر کردم... آخرین بار کی کسی توی آغوشم گریه کرده؟ جواب سؤال دوم رو میدونستم... جمعه.
خسته‌ام. حق هم دارم خسته باشم. سالهاست به خودم حق نداده‌ام به شانه‌ای اعتماد کنم برای گریه کردن... کم کمش ضربه خورده‌ام اگه نخوام بگم که ضربه زده‌ام... این زره لعنتی آهنین... گرمم است. بس است... بس. خفه شده‌ام...
وقت فرار است... فرار...
از "دست‌انداز" خسته‌ام...
و خنده دار نیست که یکی از بهترین انشاهایی که نوشتم، از زبان دست‌انداز بود؟

دلم نمیاد تگ روانشناس رو دوباره استفاده کنم. اما میکنم. حق هم دارم... هرچند این روانشناس با اون پیانیست مهربون. زمین تا آسمون فرق داره.
*
امروز صبح فکر میکردم زندگی من رو کارتونهای دیزنی ساخته اند و لگوهام... لگوهام، منطقم رو و کارتونهای زندگیم، احساسم رو... همیشه تلاش کردم، سخت تلاش کردم. باور کرده‌ام که اگه من برای زندگی خوب، زندگی شاد، بجنگم، شاهزاده سوار بر اسب زندگی من، "محصول رؤیاهام" هم برای رسیدن به من میجنگه...
چقدر واقعیت از زندگی کارتونی من دوره... و من همچنان میجنگم... باور دارم که باید بجنگم. و این باور، روزی روزگاری، در رؤیا هم که شده، زندگی رو شکست میدم... ایمان دارم. یا نه، بهتر بگم... استحقاقش رو دارم.
امروز مدام این رو میخوندم... و خنده‌ام میگیره که دست خودم نیست انگار! جای Tramp، مدام میگم trap... چه صادقانه!
فاصله کمی مونده تا سراب رو برای همیشه پشت سر بذارم...
بسه... دیگه بسه... دیگه خیلی بسه...

-این یک تهدید ئه-

دلم زندگی آروم میخواد! ژان‌دارک هم دیگه در 19 سالگی کشته شد و خلاص... زندگی، بی‌انصاف... داره 30 سالم میشه! میفهمی؟
*
سرطان ریه
فردایی در کار نیست

فردانوشت: هرکسی آستانه تحملی داره. دیشب فکر کردم مال من سر اومده. فکر کردم شاید بخوابم بهتر شم. نچ. واقعاً سر اومده.

Thursday, March 21, 2013

زپلشک


اینجانب به خود مفتخرم!
جدی!
برادر جان که عیدی دار توپ شد، آمپلیفایر خفنناک هم یابیدم...
بلوتوت و بقیه زندگیم رو هم که ردیف کردم...
آخرش هم که میرم بیخیال معماری میشم و میرم سراغ باله!
این همه توانمندی... کم الکیه؟!

:-)
*
*
و...
زیاد دارم برای خوندن... زیاد...
و برای نوشتن...
در حال حاضر وقت زیاد بیارم که Histrionic personality disorder رو درمیابم... و فکر میکنم آدم باید خیلی خوش‌شانس باشه... که نگاری باشه با روانشناسی که روان میشناسه... این انسان باهوش... این رفیق شفیق...

این مرد در آینه که گاهی انگار خود منم!
*
آها... راستی... کنسرت موسیقی باخ چی میگه؟ اونم مجانی؟ :P
پرناز چی میگه؟ تو شیکاگو؟ 
دنیا شنگول میشود!
جدی! بازیهای الکیش رو زرشک!

پینوشت: تعداد پستهای بلاگم شده 504! وقتی آدم یه چی پست میکنه تعداد اونها اولین چیزیه که تو بلاگر میاد بالا! یه لحظه فکر کردم ارور داده!!! نسبت به این عداد حساسیت پیدا کردم انگار!!!!
پینوشت دوم: خوانده شدن رو دوست دارم. Histrionic personality disorder میگه نیاز دارم! هرچی که هست، گفتم بگم که تیک زدن اون چهارتا آپشن زیر و همچنین پلاس وان کردن یا بهتر از اون، کامنت گذاشتن... شادم میکنند... اغنائم میکنند... زیاد! و قدردانم.
نرگس... قدردانم.

Saturday, October 13, 2012

منِ لعنتی

کارهایی که میتونم بکنم یا دوست دارم بکنم و دلم نمیاد وسه هیچکدوم کم بذارم.
1. محقق خوبی بشم. حرفهای دلم و منطقم و تجربه هام رو بنویسم و اگه شد چاپ کنم. 
2. معمار خوبی بشم.
3. استاد معماری بشم تو دانشگاه.
4. فارسی درس بدم در سطح دانشگاه.
5. آواز بخونم. هم واسه دلم خودم و هم گاهی گداری اجرا داشته باشم.
6. برقصم. هم واسه دم خودم و هم سالی به سالی هم که شده اجرا داشته باشم.
7. کتابهای متنوع و هیجان انگیز بخونم.
8. سفر برم.
9. با دوستهام گردش کنم.
10. به زندگی شخصی "سیاسی"ئم برسم. (!!!!!)
11. آدم خوبی باشم.
و مهمتر از همه: 12. پارتنر، دختر، خواهر و دوست خوبی باشم.

کاری که نمیتونم بکنم: 
13. تنظیم زمان و اولویت بندی.

نتیجه: مرده‌شور آدم توانمندی که هیچ کاری رو درست نمیتونه بکنه رو ببرن....

***
سؤال: روانشناسم کجاست؟! دلم هوای حرف زدن داره...

خواهش: جماعت مهربون، گاهی گداری به اینجا که سر میزنید، ردی از خودتون بذارید. بابا، بهزاد، لیدا، مریم، حسام... مرسی که میخونیدم. مرسی واقعاً!
گاهی اینقدرررررررر دلخوش میشم...

Sunday, July 22, 2012

رقص تا ابدیت

رقص...رقص...رقص تا همیشه!
روزهای خوبی دارم و شبهای بهتری...


مامانم هم داره میاد با یه لیست 24تایی! گوشتکوب هم دارم تازه :))
حالا اون وسط بهزاد رو هم داره میاره >:)

بعداً نوشت: وااای! این خوووبه:
نگارم دوش در مجلس به عزم رقص چون برخاست***گره بگشود از ابرو و بر دل‌هاي ياران زد
کز اول چون برون آمد ره شب زنده داران زد*** کدام آهن دلش آموخت اين آيين عياري
مررررسی!

Monday, July 9, 2012

نقش دلپذیر "نگار"... "نقش" دلپذیر نگار... نقش "دلپذیر" نگار...

هزار نقش بر آيد ز کلک صنع و يکی  ***  به دلپذيری نقش نگار ما نرسد

عجب شبی... عمیق به تریکی ابرهای آسمان Champaign... دروغین به روشنی صفحه لپتاپ من تو این شب تاریک...

به حسن و خلق و وفا کس به یار ما نرسد  ***  تو را در این سخن انکار کار ما نرسد
اگر چه حسن فروشان به جلوه آمده‌اند   ***   کسی به حسن و ملاحت به یار ما نرسد
به حق صحبت دیرین که هیچ محرم راز    ***   به یار یک جهت حق گزار ما نرسد
هزار نقش برآید ز کلک صنع و یکی   ***   به دلپذیری نقش نگار ما نرسد
هزار نقد به بازار کائنات آرند   ***   یکی به سکه صاحب عیار ما نرسد
دریغ قافله عمر کان چنان رفتند   ***   که گردشان به هوای دیار ما نرسد
دلا ز رنج حسودان مرنج و واثق باش   ***   که بد به خاطر امیدوار ما نرسد
چنان بزی که اگر خاک ره شوی کس را   ***   غبار خاطری از ره گذار ما نرسد
بسوخت حافظ و ترسم که شرح قصه او   ***   به سمع پادشه کامگار ما نرسد

- آکشیتا داره میره رو اعصابم. نمیفهمه؟! -

بغض دارم...
و لبخند.

میدونی؟ خوشحالم که رمضان داره شروع میشه... به شبهای تنهایی ام، به سپیده‌دم و خودم و خدا... نیاز دارم... باز!

و...
قلیون‌شور باشه، اسکاچ باشه، دسته جارو باشه، جنگل باشه یا هرچیز دیگه ای... گاهی فکر میکنم باید یکدنده باشم! و این یکدندگی جای خوبی پیدا کرده برای نشون دادن خودش: موهای بلند من! گاهی باید به خودم هم که شده، ثابت کنم که میتونم پای حرف خودم وایسم... لااقل پای یک حرف خودم...
هرچند عالم و آدم و حتی خودم هم بگیم که موی کوتاه به من بیشتر میاد...

Wednesday, February 16, 2011

من از دست غمت عزیزم... چه مشکل ببرم جان

[درفت می ماند تا...]

تو نازنین یار منی...
تو یار و غمخوار منی...
من که می میرم
خدا! من که می سوزم
چرا دور از منی...؟؟؟؟؟؟

من... من... من... من اینجایم! تو کجایی؟ باش...
و آلبوم بوسه های بیوده گوش می دهم به بیهودگی...

یک بار در یک باغ خود را می کُشم
می کِشم میان سر و صدایان گیتار و استکان
و بعد
برمیخیزم و از در بیرون می رم

این منم. دخترکی در میانه فصل سرد... من یک دخترکم. و نه حتی یه زن... و من تنهایم و دخترکان سرزمین من تنهاییند.. و من تنهایم و دخترِ تنها مادرش را می خواهد... ببوسدش، ببویدش... من دخترکی در میانه فصل سر، ایستاده با مشتم....

...دلم نازنینی می خواد که سر زوی پاهایش بذارم برای خوابیدن... و برایم گوته یا ویلیام بلیک بخواند، بلند بلند...

هوا را از من بگیر
خنده ات را نه 

بعید است زنده باشم. بعید است... بعید.... بعید...
و انفجاری می آید که تمنایش را دارم، تحملش را نه...

هوارا از او بگیر، زندگی اش را نه...
آزادی ام را بگیر، آزادی اش را نه... آزادی اش را بگیر، آزادی ام را نه............................

نگارا نگارا نگارا.... نه

دوست دارم اون مهربان عزیزی که نامم رو گذاشت "نگار"....
نگار عجب زمانه ای شده ام من....

بعد از تحریر نوشت: دارم پوست می اندازم! شاید باید برم حمام...

Wednesday, January 26, 2011

برف می بارد، برف....

هوالبارش

امروز روز خوبی بود... زیر برف قدم زدم، چشمهامو بستم و دهنم رو باز... برف تازه خوردم... آواز خوندم...
برف
بررف
برررف

یک عالمه روی صورتم بارید، روی چشمهام، دستهام، موهام... و بیشتر از همه دماغم
D;
و فکر کردم که این اولین باره که موهام رنگ برف می بینند... چه ظلمی... حجاب ایران تا مدتها نمی ذاشت و اینجا هیچ وقت زیر برف بیرون نرفته بودم... تگرگ که دیگه جای خود...
*
حرف زدم. خوندم، نوشتم، خودم را شناختم... بیشتر از قبل...
*
امروز برای اولین بار گوشت پختم! حیا کن نگار! یه کاری کردی حالا! هی جار بزن... ضایع!
*
امروز این آهنگ رو شنیدم... از پوسی کت دالز خوشم نمی آد. دیوانگیشان، حماقت واره برای من، نه جنون واری که می تونه دلچسب باشه برام... اما این آهنگ و شعرش، ارزش شنیدن داشت... و ارزش با ریتمش توی کوچه های شارلوتس ویل رژه رفتن...
*
امروز روز خوبی بود. روزهای بهتر در راهند...
امروزم سورئال نبود، اما خوب بود...
*
پی نوشت اول: اومدم دکمه پابلیش را بزنم که رادیو فردا گفت: "اشکِ زنان (از سر ناراحتی) مردان را آرام می کند!" !!! بمیرررررررررررررید!
:))
پی نوشت دوم: تولد پویان، ابطحی عزیز، حسین ت، سپیده ح، شهریار پیشاپیش و پساپیش مبارک...

Tuesday, January 25, 2011

Spoil Me >:)

چه حس خوبی داره که لوووووووس کنی خودتو!
چه حس خوبی داره که نزدیکهای تولدت که می شه، مامانت عکس پروفایلشو عوض کنین به چنین چیزی:

چه خوبه که کلی مغز بذاری که کادو تولد از نینا چی بخوای مثلاً و آخرش جرقه که بوووومب! من قرمه سبزی می خوام!!! و باز کلی خودتو لوس کنی بین دختر عمه و پسر عمو و اینها و اونها که بببببببببله! ما اینیم! خاله جونیمون هم این تره!

چه خوبه که دایی ات لوست کنه با خرید بلیط کنسرت داریوش و فرامرز اصلانی! یه جای اضاقی هم دارم انگار! کسی نبود؟ D;

چه خوبه که بعد از 12 سال، سالومه ای داشته باشی که تند تند و زود زود تولدتو تبریک بگه.

چه خوبه که این داره یه جور رسم می شه واسم که نزدیکهای تولدم، با یه آدم جدید خیلی خوب آشنا می شم! تجربه هایی که تاحالا نداشته ام، شبها و ماه قبل از تولدم، تلپی از آسمون می افتن پایین! من اینو می ذارم به حساب کادو تولد خدای نگار! این قددددده می چسبه!

انتظار تولد شنگولی دارم! ویوا به دنیا اومدن نگار!

و این که... "نظریه اوج" یعنی صبح کله سحر، شیرکاکائو بریزی تو گیلاس شراب و بنوشی! بله ام!!!!!!!!

و هنوز عرق لوس شدنمان خشک نشده که باز لوستر می شویم! (ئه! لوس تر! نه لوستِر! :))) ) سحر می گه: به مناسبت تولد نگار...ی هفته عکس پروفایلم عکس من و نگار.....:)


Monday, January 24, 2011

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست

صبحم به خیر! تو آینه زل زدم به خودم. الان دقیقاً وصفم اینه: زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست.... یوهوووو! شنگولیسم باز می گردد...

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان
نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست
...
آن چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم
اگر از خمر بهشت است وگر باده مست
خنده جام می و زلف گره گیر نگار
ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست

...
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآره

بعد از تحریر نوشت: فکر کن که شنگول و منگول... اون وقت یک کاره رادیو فردا: فلانی کشته شد، چند تا بهمان اعدام شدند، اونور بمب گذاشتند، این ور خود کشی کرد.... بابا بیخیال شین تورو خداااااااااااااااااا
پشت هم گزارش سقوط برگ
پشت هم خطابه سایه ی مرگ
خبر خود سوزی ترانه كش
خبر توقیف یک صدای خوش
خبر پریدن عطر گلاب
خبر دزدیدن یک شعر ناب
...
تو فقط مبارک و خوش خبری
از همه گل خونه ها تازه تری
تو فقط حادثه ای خجسته ای
که غریبانه به گل نشسته ای

دنیارو بدین دست من، براتون بهشت می سازم... ترکیبی از احساس و هنر و زیبایی و عقل و منطق و اخلاق و ارزش... یک دیکتاتوری دلنشین...

Saturday, January 22, 2011

کباب ترکی و روان شناس

دیشب بعد از عمری رفتم مهمونی خارجکی! می دونستم که استاد راهنمام یه مهمونی خودمونی گرفته، من و دوتا دیگه رو دعوت کرده، از بقیه خبر نداشتم. حالا حساب کن که وقتی رسیدیم، دیدم خانوم روسه هم اونجاست! یعنــــــــــــــــــــــــی می خواستم بزنم تو سرش و تو سر خودم! مهمونی خوبی بود. همه چی اوکی بود. یه بچه دوساله اونجا بود که "قرمزه"(من) رو پسند کرد و قرمز هم اون رو! به میزان متنابهی حرف زدم! غذای ترکی خوردیم و چسبید و.. اما حضور او باعث شد یه کم بهم سخت بگذره. مثلاً وقتی می رفتم بالای منبر سخنرانی، حس این که باید عدالت رو رعایت کنم و به قیافه اون هم نگاه بکنم... خدایا چقدر دماغ این بشر بالاست!!! اون هم مشکل مشابه داشت. کاملاً حس کردم. بقیه چیزها؟ همه چی اوکی بود.
***
همیشه دلم می خواست برم پیش روان شناس! نه این که مشکلی داشته باشم... نه! برعکس وقتی خیلی داغونم، این آخرین چیزیه که بهش فکر می کنم. فکر می کنم مثل چک آب دکتر که هرکسی باید بره، این هم همه باید برن! نمی دونم چرا خیلی ها فراریند... به هرجال من دوست دارم برم پیش روان شناس!!!
حالا چرا نمی رم؟ چون آدمه! چون احساسات داره. چون با وجود این که جزو وظایف کاریشون یه طومار درازه که شخصی نکنن مطالب رو، اما از دید من امکان پذیر نیست. چون احساسات به من می رسه! من هم از دیدن هر احساسی درباره خودم، می ترسم! وقتی دارم خودمو می گم، از قضاوت شدن می ترسم! چندوقت پیش نوشتم: مثل یه مایع جیوه ای سبز کدرم... می تونم خیلی راحت شکل ظرف بگیرم. اونجوری بشم که آدم روبه روم بیشتر می خواد. یعنی نه این که خودم تغییر کنم. نه. اما اونقدر پیچیده هستم و اون قدر فکر می کنم پرزانته ای که از شخصیت خودم دارم، دست خودم هست که اون ابعادی رو نمود بدم که جذابترم می کنه... آدم ها، آدم های روبروشون رو تقلیل می دن به چندتا صفت. گاهی از خودم خوشم می آد که چه جوری اون صفت هارو می تونم بگیرم دستم... 
اما این درباره روان شناس صدق نمی کنه. نمی خوام در مقابل اون، خودی که دوست دارم، باشم. می خوام خودی که هستم باشم. که خودم باشم. خود خودم. شاید این همه از خودم می گم، واسه همینه... نمی دونم. 
واسه همین تا حالا دوست داشتم با دیوار، با بلاگ، با کاغذ و دقتر و کلمات و بالش و پتو حرف بزنم. حالا دوست دارم با "هیچ کس" حرف بزنم. خوبه...

و یه چیز جالب: امروز صبح که از خواب پا شدم، پیش خودم گفتم "حرف زدن با روان شناسم رو دوست دارم"! بعد خنده ام گرفت! چه راحت و ساده، ضمیر مالکیت چسبوندم بهش...
***
الان دیدم یه جورایی قسمت اول این پست، با قسمت دومش ممکنه به نظر بیاد تناقض دارن... نه! ندارن!
*** 
دیشب، بعد از تجربه یه روز خوب معمولی، خوب خوابیدم. این روز یادم می مونه...

پینوشت بعد از تحریر 1: دیروز، این فایل رو گذاشته بودم جلوم، دنبال پسرهای عذب (املاش همینه دیگه؟) خانواده سلطنتی بریتانیا می گشتم! می خوام برم تو کارشون! هه هه هه :))))

پینوشت بعد از تحریر 2: دیشب رسماً و عملاً دچار ناامیدی شدید از اوضاع پیدا کردن کار در آینده شدم. پوووف