Showing posts with label اصفهان. Show all posts
Showing posts with label اصفهان. Show all posts

Tuesday, June 25, 2013

دوازه بچه خوک

پیشنوشت: این پست از اونهاست که طی دو سه روز تیکه تیکه و از این در و اون در نوشتم... خوب بود این دو سه روز. به طرز غیرقابل پیشبینی‌ای! دوستهام و کتابهام رو دوست دارم. هرچقدر هم تلخ باشن :-)

1.
موسیقیهای خوب دوباره برگشته‌اند. باز دوباره عطش اکتشاف موسیقی دارم. خییییییلی خوبه!
"Well I'm buckled up inside
It's a miracle that I'm alive
I do not think I can survive
On bread and wine alone
To think that I could have fallen
A centimeter to the left
Would not be here to see the sunset
messageshave myself a time

Well why do the hands of time
So easily unwind
Some lessons we learn the hard way
Some lessons don't come easy
That's the price we have to pay
Some lessons we learn the hard way
They don't come right off and right easy
That's why they say some lessons learned we learn the hard way

Remember the sound of the pavement
World turned upside down
City streets unlined and empty
Not a soul around
Life goes away in a flash
Right before your eyes
If I think real hard well I reckon
I've had some real good times" 
Some lessons ~ Melody Gardot
و یه موسیقی دیگه هم هست که نمیتونم پیداش کنم.... به گمونم یه موسیقی جز بود که یه خانومه میخوند و تو این مایه ها بود: Surrounded by blue boy.... اونم کلی خوب بود.

Goodbye heartache. It seems I again remembered I have bills to pay. what was eerily before; now it seems a far far phobia I weren't able to see.
It all by all means I have smile on my face,  home full of tea smell and books... ready for... well, paying my bills :D

2. 
lesson learnt. Gap nail polishes are sucks!

3. 
movie, Kahaani (2012), awesome it is.
حالا بهترین فیلمی هم که تصورش رو میکنی نباشه، انتظار نداری "فیلم هندی" خوشساخت اینطوری ببینی... هی منتظر بودم عشقولانه هندی بشه... نشد! یعنی بود، ولی خیلی خیلی ملایم بود! خوب بود در مجموع!

4. 
دوستهای جدید. خوبند. پراتیک، خوبه. حیف زیااااد حرف میزنه!!!! (و وقتی من این رو میگم، خودت تا تهش رو بخون!)

5.
:))

6.
"دیدی هوا روشن شد،
مردم آسوده،
آسمان آبی..."

و من این شادی پر آرامش رو بعد از مدتها دوباره به دوش میکشم... بار سنگینیست، دوست داشتنی :-)

7.
یک اصفهان خوب:

8.
صدای غش غش خنده!
چقدررررر خوبه! اینروزها بیشتر دلم میخواد "پسر" داشته باشم! چقدر خوبه دور و برت یه پسربچه تخص بدوه، شیطونی کنه، بازی کنه و از ته دل قهقهه بزنه... وای، محشره!

پراتیک خوووبه! این که اون کار خودش رو میکنه و من کار خودم رو خووووبه! اینکه سرش به تنش می‌ارزه خووووبه! اینکه از گفتگو باهاش لذت میبرم، خوبه! اینکه خودش فیلم میذاره با هدفون خودش و غش غش میخنده خووووبه! تازه وسطش هم شروع میکنه هندی آواز خوندن :)) هیچ حس فضولی ای ندارم که به چی میخنده یا چی میگه واسه خودش... برعکس، حس مامانی رو دارم که در اوج آرامش، فوقش و اوج نگرانیش اینه که این بچه آب پرتقالش رو خورده یا نه ؟ :)) نخورده بود هم زیاد مهم نیست راستش!!!
یادم باشه بیشتر بگم بیاد خونه‌ام... هرچند، یادم نباشه هم خودش یادش میمونه! :))

اگه میدونست چه نعمتیه برام که خونه‌ام روسرشار از صدای غش غش خنده میکنه... مدتها بود این خونه اینجور خنده بی حساب به روی خودش ندیده بود.... لبخندم از صورتم محو نمیشه...
و نعمت دیگه اینکه مجبور میشم صبح زود پاشم! 

9.
نیاز به گاز گرفتنم فواران کرده باز.... چه کنم آیا؟!

10.
لیلا فریور یه چیزی گفت من رو برده به فکر... نقل به مضمون: بلاگ آدمها و خودشون لزوماً هماهنگ نیستن و نشوندهنده خودشون نیستن.
موافق بودم. اعلامش که کردم، رضوان گفت "تو حرف نزن :)) " و ادامه داد که لااقل از نظر فرم، بلاگ من با من همخوانی داره...   فکر کردم به روزی که فرم بلاگم رو ساختم. از روز اول تغییری هم نکرده. یادمه که دوست داشتم رنگی رنگی باشه... یعنی جرقه های رنگ تو زمینه تاریک... یادمه دوست داشتم این عکس رو و یادمه نگران بودم بنفش خرافاتی نشونم بده... و یادمه با وسواس عکس کاور رو انتخاب کردم... شاید راستش از دید خودم همین فرم بیشترین هماهنگی رو با شخصیت من داشته باشه...
اما به نظرم درمجموع بلاگ من نشون دهنده شخصیتم نیست. لااقل کم هست. میزان زیادی از شنگولیهام رو نشون نمیده. میزان زیادی از دیوانگیهام رو.... از اونور زندگی روزانه من، افسردگی دائمم رو که توی بلاگ ز شرش خلاص میشم رو نمود نمیده... نمیخوام که بده...

11.
خب در اینکه من میتونم نامنظمی رو به اوج برسونم شکی نیست... اما جان خودم این یکی تقصیر من نبود :)) در فریزر رو باز کردم و دستگیره پارچه ای خاله پوران جای خالی بستنی جیمز جا خوش کرده بود!!!!!! یخ هم زده بود تازه! به جان خودم همه چی رو همه جا پیدا کردم، اما تا حالا تو یخچال و فریزر چیزی نذاشته بودم اینجوری =))

12.
It's OK if not having any talent. being jerk is a talent anyway!

Saturday, March 10, 2012

غرنامه این راش (Ghornameh in rush)

عمیقاً خوابم می آد و در دو روز آینده باید پروژه میان ترم رو تموم کنم (طراحی ترافیک یک شهر در کمتر از دو هفته! چطوره؟!!!)،  باید نزدیک 20 صفحه مقاله و تحقیق بنویسم، امتحان بچه فارسی‌ها رو طراحی کنم. احتمالاً کلاس الحمرا کار دارم که حتی نمی‌دونم چیه! پورتفولیو آپدیت کنم و اپلیکیشن بفرستم.... عدل همین هفته برنامه نوروز دانشگاهمون هم هست و باید برم و از خدا که پنهون نیست، از شما چه پنهون یک عدد ظرف تمیز برای کوفت نمودن غذا و یک عدد لباس تمیز برای حفظ آبرومندی هم برام نمونده! (حالا این تیکه رو یه کم غلو کردم! اما به هرحال باید به داد اونها هم برسم) این وسط به رسم همیشگی شبهای تحویل پروژه من، فوتوشاپم پکید و اتوکدم اکسپایر شد! به به! به به!
اینها فقط کارهای این آخر هفته است و هیچ ربطه به غرهای هفته آینده نداره!!! مثلاً اینکه من قرار بوده استاد تزم رو پنج شنبه ببینم و هیچ کاری هم نکردم و گذاشتم برای چهارشنبه شب و استاد مربطوه ایمیل می زنه که من دارم می رم سفر! می شه سه شنبه هم رو ببینیم؟ و من مثل خری در گل همچنان مات مات مانیتور رو نگاه می فرمایم! یا مثلاً اینکه کلی واسه خودم برنامه داشتم که یه چیز تر و تمیز درست کنم واسه سفره عید امسال تو استودیو... کِی؟ نمی دونم!
واقعاً نمی دونم با این همه بوی عید که تو دماغم پیچیده چیکار کنم واقعاً!!!!! اگه امروز تی شرت هپی نوروز نپوشیده بودم، یا سبزه هام رو آب نمی دادم، عمراً می فهمیدم که عید نزدیکه!

و باورررر کنین که بحث دقیقه 90 نیست!

این وسط الان یک عدد اتفاق خوب فقط افتاد که نیمی از مسائل فوتوشاپی زندگی من رو حل کرد! یک عدد کشف کردم همین الان تو سیستم فوتوشاپ که حداقل همینقدر وقت اضافه رو بهم داد تا بتونم پست بذارم!!!

دیگه بای بای! به قول جودی آبوت، به زودی یا نگار شاد و خندون می‌بینین، یا تیکه پاره های نگاری که از حجم کار پکیده! من برم لالا!

پینوشت: به مامان و بابا حسودی می کنیم و دلمان عید در اصفهان می خواهد، شددددددددید!

Friday, May 27, 2011

رو به بالا

نگار -باز- مارکوپولو می شود... دوست دارم. سفر دوست دارم. بخصوص اگه مفت برات در بیاد.
هم سفر خوب، خوب چیزیه... زندگی داره شیرین می شه... حتی اگه ندونم مامان بابا رو کی می تونم کنارم داشته باشم...
هیچ وقت فکر نمی کردم این قدر بچه ننه، دختر بابا باشم... اما هستم انگار! زیاد...

خوشم می آد برنامه ریزی برای هیچی نکرده بودم و داره جور می شه... جون بکنم و رانندگی ام رو ردیف کنم، زندگی بهتر هم می شه...
خوشحالم که هاله و تارا و شهلا رو دارم... خوشحالم...

عشق یعنی صورتکی خندان ساختن با پوست تخمه... شاد شاد شاد... نگارا نگارا نگارا...
مریم خونم، کاوه خونم، عباس ترکاشوند خونم، نعیم اورازانی خونم کم شده... حرف زدن خونم کم شده... تنهایی خونم کم شده...
سرگشتگی خونم زیاد شده... بلوغ خونم زیاد شده... فشار خونم زیاد شده، آمریکای خونم زیاد شده، تنهایی خونم زیاد شده...

آره آره... تنهایی خونم، تنهایی نشستنم توی جای همیشگی خودم تو علم و  صنعت... تنهایی نشستنم دور و بر حوض میدون نقش جهان یا نشستنم تو حیاط مدرسه چهارباغ دم غروب یکی از روزهای عید... تنهایی پرسه زدنم تو کوچه پس کوچه های ظفر... تنهایی نشستنم لب پشت بوم و آواز خوندن... تنهایی آواز خوندم تو راه برگشت خونه... تنهایی تو ایستگاه اتوبوس وایسادن و از گرما و سرما نالیدنم... تنهایی خونم کم شده...
تنهایی خونم، تنهایی به چهاردیواری اتاق زل زدنم، تنهایی آمریکا درک کردنم، تنهایی و متفاوت بودنم توی یک جمع، چه زبانی و چه فرهنگی... تنهایی فکر کردنم، تنهایی زل زدن به صفحه مانیتورم... تنهایی خونم زیاد شده... غز خونم زیاد شده. حتی با وجود اینکه می خندم.

نگارا نگارا نگارا... غرهایت رو از خودت بگیر، خنده ات را نه.

نسبت به ایلینویز احساس خوبی دارم... باشد که به خوبی بگذرد...
(راستی، ایلینویز رو اینینوی می خونن... ریشه فرانسوی و این حرفها... اما اینیلوی نوشتن رو دوست ندارم...)

Wednesday, May 4, 2011

lovely flow in my blood

Isfahan was Half the World, but now, see how it is the whole world itself, involving the the people from East to West...

Lase night I saw a dream. The weired one! I saw the tile decorations of one of the schools in the Shah Mosque... I saw them in perfect details and recognized them immediately. I exactly can say where those tiles are! which wall and which arches! 
It is weired, since I am quiet sure that I don't have any picture from that particular place and haven't seen them since at least three years ago... If you asked me yesterday about that rather small space, I couldn't remember much... but now... heh!

Isfahan is in my blood.

Tuesday, March 8, 2011

تبریکی جالبناک

حالا درسته که ما به آقا حافظ خیلی ارادت داریم و دم عید هم هست و ایشون می خوان تشریف بیارن رو میز ما! اما درجواب فرمایششون مبنی بر:
اگرچه زنده‌رود آب حیات است// ولی شیراز ما از اصفهان به
بهشون عرض می کنیم که بسیار کسان گفته اند:

1. "جهان‌آفرین را جهانی نبود// جهان را اگر اصفهانی نبود" (نقل از کتاب شاردن. شاعر را نمی شناسم)
2. "اصفهان نیمی از جهان گفتند// نیمی از وصف اصفهان گفتند" از محمدتقی بهار
3. "که گفته است اصفهان نصف جهان است// اگر باشد جهانی، اصفهان است" از ابن سینا
4. "اصفهان را نیمه خوانند از جهان// صد جهان من دیده‌ام در اصفهان
     هفت‌دست و هشت‌خلد و چارباغ// جنت و باغ ارم رشک جنان
     باغ‌تخت‚آیینه‌خانه‚ چارحوض// هم نگارستان و هم نقش‌جهان
     قصر عباسی، نمکدان، طوقچی// باغ‌وحش و شیرخانه پیلکان" از جلال‌الدین همایی
و غیره...

خلاصه اینجوری ها! حالا مردی، جواب بده!!! >:)) P-:
***
مامان گفت "ماجرا از ولنتاین رسید به روز زن"... خندیدیم! ایهام خوبی داشت...
***
یعنی الان باز بابا هر روز صبحشو با بلاگ من شروع می کنه آیا؟ فکر لبخندآوریه...
***
بهزاد بدین وسیله رسماً اعلام می داریم که کوفتت شه! با قطااااار می آن پیشت؟؟؟ جااااان؟ کوفت! ببند! نخند!
***
از این صفحه ها درست شده که: "ما نوروز امسال در لحظه تحویل سال از جملات عربی برای دعا استفاده نمی کنیم"... یعنی جدا از این که چند قرن ادبیات رایج و مکتوب مملکت، خط مملکت، فرهنگ بخش عظیمی از سانان این مملکت و... رو می برن زیر سؤال، خنده ام می گیره که تو خودش تناقض داره: جملات! جمله ها... حتی جمع رو عربی بسته اند! بابا تو خونمونه! این یه زبانه! با زبان مبارزه کردن، بزرگترین حماقتیه که آدم در حق خودش می تونه بکنه... تو همین جمله، لحظه، تحویل، دعا... کلمه های عربی اند. تلویزیون، ماشین، گالری، سینما، معماری،... همه کلمه های اروپاییند. بیشتر کلمه های هنری، فرانسویند. خیلی کلمه های مهندسی، انگلیسیند. خیلی کلمه های فلسفی، آلمانیند...
یا برمی گردند، کتاب مذهبی نذار سر سفره، خواستی هم، اوستا بذار!!!! حالا می خوای نذاری، اوکی! قابل درکه! اما اوستا.....؟؟؟؟؟؟
ای بابا.. بی خیال... اینقدر وسواس، مارو می بره به زبان و خط پهلوی دوران باستان! اگر مرد میدانی، بستان، بکن... البته اگه تونستی >:)
از جو آمریکا و جو جاهل داخل ایران، لجم می گیره.
از این که همه چیز، مطلقاً همه چیز رو سیاسی می کنیم، بدم می آد.

و این که عشق من اینه که لحظه سال تحویل بگم:
"یا مقلب القلوب والابصار
 یا مدبر اللیل و النهار 
 یا محول الحول و الاحوال 
 حول حالنا الا احسن الحال"... من با این چهارتا جمله بزرگ شدم. حسشون کردم... معلومه که دوست دارم بگمشون...
و فکر نمی کنم عربها چنین رسمی برای شروع سال نوشون داشته باشن. (اگه اساساً مفهوم مراسم سال نو داشته باشن) تازه حتی اگه داشته باشن، کی بخیله؟ بذار بگن! والله!!!! مگه من دوست دارم تریپ دالی فکر کنم و نقاشی کنم و زندگی کنم، کسی یقه ام رو می گیره؟.... بیخیال... گیر شب سال نو بود دیگه! باید می دادم به هر حال!!!
***
بالاخره بعد چند سال گوگل واسه روز زن یه عکس درست حسابی طراحی کرد.
***
یعنی خیلی حرفه ها! تو بلاد کفر، اون هم از نوع آمریکایی اش باشی، مجبور باشی از وی پی ان استفاده کنی، بعد تازه وی پی ان مورد نظر هی قطع شه و بره روی اعصاب!!!!
واقعاً تنها فکرم این بود که زنگ بزنم از دوستان توی ایران بپرسم که چیکارش کنم! اه!!!
***
می آم فیسبوک. اما نه الان. به قول بابا، "علم و دانش خفه ام کرد"!!!!!
***
من غیر قانونی ام!!!
وزارت علوم: دانشجویان ایرانی خارج از کشور، اجازه ندارند موضوع پایان نامه شان را درمورد ایران بردارند! به سلامتی! مبارک باشیم!!!!

Monday, February 28, 2011

از این در و اون در... و همچنان پایان نامه

آقا من این مرتیکه فیگور (همون فیگوروا) رو از قبر در می آرم و خفه اش می کنم! بله!!!
بماند که چقدر خنگه و چقدر غر زده بیخود و چقدر هم که دماغش بالا بوده و پیف پیف بو می داده، برگشته خوشگل و منگول گفته "این شاه عباس با این که کافره، اما درک درستی از قوم ما داره"!!!! فکر کن! کافر!!! مرتیکه اگه همین شاه عباس نبود که نسل ارمنی ها کلاً ور افتاده بود که... بیام بزنم تو دماغت؟؟؟؟ 
هی هی هی... باز به این ناموس ما بی احترامی کردن!!! D;
***
اندر پیچ و خم اندرونی و بیرونی عالی قاپو... در زدند! دویدم تا غذامو تحویل بگیرم. دخترک داد بهم. می خواستم در رو ببندم دیدم همینطوری منتظره با قیافه آویزون! اصلاً نمی فهمیدم که منظورش چیه... من هنوز تو عالی قاپو سیر می کردم!!! فهمیدم که اشتباه کرده و متوجه نیست که من آنلاین حساب کردم... وایساده بود که پول بگیره! من هم که کلاً تو این دنیا نبودم! قیافه هامون که زل زده بودیم به هم بامزه بود... تقریباً همزمان دوزاری هامون افتاد! خوشحال شدم! چون در حال حاضر هیچ ایده ای ندارم کیف پولم کجاست و چقدر توش نقد هست، حتی اگه می خواستم تیپ اضافی هم بدم... P:
***
آدمیزاد حالش بده/بد بوده، کلاس هاشو غیبت داشته، کلاً زندگی اش تعطیل بوده... خیلی ضایعه اگه تحویل پیشنویس تزش رو دو-سه روز با تأخیر بده؟... هان؟... آهان!... من هم همینو می گم! قربون آدم چیزفهم!!!
***
برم غذا. 
***
به منظور پیدا کردن یه نموره هم که شده اطلاعات درباره مسجد دارالشفاء و در صورت امکان، پیدا کردن حتی یه دونه عکس داشتم تو اینترنت غلت می زدم (بله بله! می دونم اصلاً کار علمی ای نیست، اون هم برای دقایق آخر تز! اما از اطلاعات در حد صفر و بلکه منفی بهتره که! لااقل یه ایده ای به آدم می ده...) خلاصه... در امتداد پیدا کردن "هیچی" متوجه شدم که کمیته ای تشکیل شده برای پیدا کردن درجه انحراف مساجد اصفهان از قبله!!! یعنی پلان مسجدها در دسترس نیست، گوگل ارت هم که مرده و نمی شه بهش اعتماد کرد خدایی نکرده.... فقط مونده بود یکی دونه دونه تو مسجد ها بررسی در محل سایت انجام بده ون هم کاملاً دستی... برای حساب کردن  درجه تابش خورشید و غیره... پووووف! یعنی خدایی نکرده کسی نمی تونه واسه میراث کار کنه تا لااقل سایتشون نخوابه از شدت بی استفادگی که! یا این که بدبخت ها همش دست گدایی جلو این و اون دراز نکنن برای چندرغاز بودجه... این چیزها تو مملکت اسلامی و نه مملکت ایرانی مهم تره! یه تیکه از گزارش کمیته تعيين قبله مساجد قديمي شهر اصفهان:
...چون روش اندازه‌گيري ما بر اساس زاويه سمت خورشيد استوار بود و ارتفاع خورشيد در اين ايام كاهش پيدا كرده بود با توافق كار موقتاً كنار گذاشته شد...
 از وقتی یادمه، دلم برای میراث سوخته، این هم روش!
***
آدم چرا تلویزیون بخواد وقتی لپ تاپ هست و اینترنت و کاش بعضی وقت ها نبود که آدم درس بخونه! پووف! اسکار زنده می بینیم/می شنویم همچین و همچین گل گندم...
***
اسکار دیدم، تموم شده، حالا به خودم فحش می دم که عقبی و این چه کاری بود!!! پووووف!
***
.
.
.
یادم اومد از دیشب که یادم رفته این رو پست کنم...
این رو می نویسم و تمام:
امروز حمام بارون گرفتم... چترم تو کیفم بود. ژاکتم هم کلاه داشت... بارون می خواستم ولی... خودم رو از خودم شُست و بُرد....

Sunday, February 27, 2011

سی و سه پل

آقا من کلاً دیگه "فکر" نمی کنم! این چه وضعشه آخه؟؟؟؟
(اشاره به ماجرای لامپ توی پست بعدی که زودتر شروع کردم به نوشتنش، اما دیرتر تموم شد)
داشتم تز رو می نوشتم که سی و سه پل فلان و بهمان... یهو به کله ام زد که برم ببینم بی بی سی چه خبر!!؟!

تیتر رو توروخدا نگاه: "گزارش های ضد و نقیض از تخریب بخشی از سی و سه پل"
خب آدم از خودش می ترسه دیگه! اه

نمی دونم چرا این "فکر"هام رو آقایون تأثیر نداره...

Thursday, February 24, 2011

و باز نگار و شبهای دراز و قلندر بیدار

پیشنوشت: هی می گن "اتاق سوسمارها" یعنی همین... هه هه!

سکوت و آواز... پارادوکس قشنگ. من خوبم. کارهامند که خوب نیستند!!!....

خدا آقای اسپانیایی رو عقل بده که سه روزه من رو منتر خودش کرده!!!!! آقا می خواسته از جلفا بره شمال میدون شاه، پشت قیصریه! مسیر رو کیف کنید: پیچیده سمت غرب، از پل مارنان رد شده، کشیده سمت جنوب میدان شاه و از جنوب شرقی میدون وارد میدان شده و رفته بالا!!! اصفهان شناس ها می گیرن من چی می گم! خلاصه که لقمه ای پیچونده دور کله اش ناجووور! بعد هم هی غر زده! این در حالیه که سی و سه پل و چهارباغ بودن اون موقع ها!!! پووووف! به گمونم به این داداشمون قاعده حمار رو درس نداده بودن! بله
:))
یه چیزی تو این مایه ها! فقط من مونده ام که اولاً چرا کش اومده این عکس تو بلاگ، دوماً مسیرهای پیاده روی رو نمی شه تعیین کرد تو گوگل مپ ایران! این یعنی به جای پل مارنون، من پل وحید رو انتخاب کرده ام (B) و بعدش هم از C به D، از توی میدون رد می شن! نه از اون مسیر عجیب غریب! آره خلاصه....

تاریخ نگاری معماری ایران، داغونه! به خدا راااااست می گم! کلی از کتابهام هم که دم دستم نیست، پیر می شم خلاصه... غر غر غر...

راستی هروقت کارهام زیادی زیاد می شه و از زندگی عقب می مونم، می خوام بزنم زیر همه چیز و کلاً معماری رو ول کنم و برم سراغ یه کار دیگه! نتیجه اخلاقی برای امشب (البته دیگه صبح شده الان!!!): شیطونه می گه بزنم زیر همه چیز و برم هند و بشم مدل! خوب بید!
لذت می برم از این خلاقیت و تنوع در آرزوهام! هاهاها!

پینوشت بعد از تحریر: برای سه نفر دیگر هم دعوتنامه بلاگ می فرستم. من خفه کردن خود... نتوانم نتوانم....
لطفاً همچنان آدرس برای خودتان باشد. تا که حل شود این دردسرهای لعنتی...

Tuesday, January 11, 2011

Doing dissertation!!!!

آهای دختر دریا
باز هم صبح شده پیدا
پاشو چشماتو وا کن
تو دریا رو نگاه کن
میخواد بنشینه خورشید
توی مرمر دستت
صدف میریزه نم نم
از اون چشمای مستت

باز شنگولیسم بهم رو آورده... امیدوارم! نمی دونم چرا! هویجوری... ولی کلاً امیدواری به من یه روحیه خوب می ده...

و باز هم برگشته ام سر پایان نامه! چیزای ریز ریزی که می کشفم... جالبند...
مثلاً می دونستید عراق یعنی چی؟ یعنی کنار آب! و می دونستید تا مدتها شاید میدان نقش جهان، میدان عراق صدا می شده؟ یعنی موقع ساخته شدنش؟ این هم شاهد، توسط ملا جلال، تاریخ نویس شاه عباس:

شاه عباس حسینی کامده          پیشوای صاحب الامر از خدا
عرضۀ میدان علم گشت ازو          پاک چون آئینه گیتی نما
با کثافت بود میدان عراق          از صفای طبع او شد با هوا
یافت چون صفا تاریخ شد          یافته میدان اصفاهان صفا

این یعنی شاه عباس در سال 1000 هجری قمری (مصرع آخر) اومده و طرح نوسازی و بهسازی میدان نقش جهان داده!!! باحاله دیگه! نگید نیست!

Sunday, May 23, 2010

جمله

"گاهی وقتها دل برام دست می زنه
با پا می کشه پس می زنه، 
عقلی که زخمش چرکیه
دیگه مرخص می زنه"
*
دارم فکر می کنم بد نبود اگه فیلم نامه نویس می شدم همراه با طراح صحنه
چرا هیچ فیلمی توی ابیانه ساخته نشده؟
چرا کتاب اندوه ماه حجازی فیلم نشده؟
چرا بچه های ما شاهنامه نخوندن یا مثنوی معنوی یا قصه های قران و تورات؟
چرا رؤیاهای من سوژه های ناب یک فیلم نامه نمی شن؟
*
- از زندگی تنها خسته شدم
- (صدای بی صدا) چی تضمین می کنه هفت سال دیگه از زندگی غیر تنها خسته نشی؟
*
"وقتی غل و زنجیر هست، دل پایین و بالا می پره
اما وقتی در زندون بازه، اونی که در بره خیلی خره..."
*
با خاله لیلا/نینا رفتیم واسش لباس بخریم
دوستش دارم
خرجی که من کردم (بدون قصد قبلی) از اون که با قصد قبلی اومده بود برای خرید بیشتر شد
چرا توی ایران تو خیابون نمی شه شلوارک پوشید؟ خیلی قشنگن
و من دوست دارم این سؤال را بپرسم بدون این که فکر کنم جوابش می تونه حداقل سه تا پست طولانی بلاگ مسعود بهنود و مسیح علی نژاد باشه
*
"همه چی به ما می خنده یره
همه چی با ما می گنده یره
همه چی با ما می پوسه یره
همه چی با ما می سوزه یره"
*
فردا منتظر تلفنم!
زنگ ها برای که به صدا در می آید... چه جمله بی معنی یی
*
من محسن نامجو دوست دارم "لی لی لی لی لی"
"... وقتی شرافت به انجام می رسه
حالا نوبت به حمام می رسه
آخ اگه بارون بزنه
وای اگه بارون بزنه"
من آرش حجازی دوست دارم 
"وای وای وای
وقتی هنر به اتمام می رسه 
وقتی سخن به انجام می رسه"
وای وای وای وای
لی لی لی لی لی لی
باید برقصم
*
به نظرت روزی می رسه که من از ته دل لبخند روی لبهام باشه، روی صحنه وایسم و از عمق وجودم آواز بخونم؟ اون روز را می بینم؟؟
دلم برای بابام تنگ شده
*
این پست تا صبح باز هم تکمیل می شه... امشب موسیقی داره می نوازتم (با هر دو معنی)
*
این آهنگ با قلبم بازی می کنه با هجوم وسیع خاطره ها... هاله و فرشید و .... بیشتر از همه، خودم!
با قلبم بازی می کنه این آهنگ
It's not enough to give you everything that you were ever dreaming of
I could never find a way that I could pay you love
For all the things you do
...
I reach for you
...
Needing you
Is something that I've really gotten used to
...

Having you is all I really need when I get down
You pull me through

لالای لای لااا لالای لای
لالای لای لااا لالای لای
لالای لای لااا لالای لای
'Cause when my life
Gets crazy
The only one who comforts me is you

*
وقتی خاله لیلا می خواست ازدواج کنه من و بهزاد چه بساطی راه انداختیم...
حالا چرا این یادم افتاده؟ چون دیروز بعد از مدت ها که دلم واسه داد و بیداد و شلوغ بازی های بهزاد تنگ شده بود شنیدم اون صداشو... اون جوش و خروش از سر استیصال... می شه اسمشو همین گذاشت دیگه، نه؟
*
"ای درد توئم درمان در بستر ناکامی
ای یادت توئم مونس در گوشه تنهایی
وی خاطره ات پونز نوک تیز ته کفشم
وین صندل رسوایی... این صندل رسوایی..."
*
بهزاد یادته اصفهان رفته بودیم کباب بخریم، منتظر بودیم تو خیابون، عین بدبخت ها نشسته بودیم گوشه/کنار/ کف خیابون و هدفون به گوش، محسن نامجو گوش می دادایم؟
آخ چه حالی داشتیم اون روز هرکدوممون، من و تو
چه چسبید اون موسیقی اون روز
آخ
آخ
آخ
*
"پانصد سر سردرگم...
...سشوااار.... سشوااااار"
"واعتصموا... لاتفرقوا..."
*
سال و مه می خونیم، شاد میشیم و لذت می بریم.... به سلامتی 12سال دوستی: http://saal-maah.persianblog.ir/post/93 بخونید و بخندید
*
زیاد پیش می آد که خودم را بازخوانی می کنم، به آگاه بودنم، پایبند بودنم کمک می کنه
به همین بهانه بعد از نزدیک به یک سال... قصد کردم بلاگ قبلی ام را هم بالاخره منتقل کنم به اینجا...
شروع می کنم
*
"هرکه این نگار میباید ///  نه یکی جان، هزار میباید" از هفت پیکر
*
انگار کر بودم تا حالا: چرا آهنگ اکس از نامجو نشنیده بودم تا حالا
"این راه کج می رسه به مقصد
خدا می دونه
من و تو گمیم تو این اندازه بی وسط
خدا می دونه
تا کی شتاب، رقص نور و آب
تو قطار زندگی انتخاب توهم و سراب
آخ که چه حالی می کنم من
توی این چرخه سردرگم، من می چرخم یا چرخ گردون
هه هه
خدا می دونه"
*
دارم اسطوره می نویسم جای بلاگ! عیب نداره! امشب شب منه... مهمون شیر کاکانو
بلاگ می خونم و آپ می کنم... از نگار دو سال و پنج ماه و سه روز پیش راضیم
*
Days have passed
And still no sign of us
Not a hint of what used to be
When you lived in that part of me

گاهی فکر می کنم حداقل یک دهه تأخیر دارم... حداقل یک دهه
آهنگ های دهه 60 به ماورا می برندم و ایده آل های من د برگ و آنتونی اند برای خواندن
*
و نهایتاً آخرین جمله امشب من
هرکه با گرگش مدارا می کند، خلق و خوی گرگ پیدا می کند
آخ
مارو از سر بریده نترسون
رو به تو سجده می کنم... دری به کعبه باز نیست... بسکه طواف کردمت مرا به حج نیاز نیست
گفتگو با داریوش اقبالی: http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2010/05/100519_l50_daryoush_vid.shtml ارزشمنده برای شنیدن... تمام پرده های من کنار تو سلوک شد...

این دل من، دلِ نگار، ولی دلش حج می خواد