...
اینان به مرگ از مرگ شبیه ترند.
اینان از مرگی بی مرگ شباهت برده اند.
سایه یی لغزان اند که
چون مرگ
بر گستره ی غمناکی که خدا به فراموشی سپرده است
جنبشی جاودانه دارند
از "خفته گان" شاملو
*
بعد از مدتها، ناخنهایم را از ته گرفتهام. بد است. دیگر انگشت برای پنجه کشیدن به دنیا هم ندارم...
انگشتانم تنها شدهاند. برایم کتاب بخر. برایم شعر بخوان.
خلوت کردنهای خودم، با خودم به عادت سالیانه... بیربطترین بیربط رمضان، منم و خودم!
دنیای رنگهایم سر جایش
دنیای ربنایم سر جایش
دنیای اسماءالحسنییم سر جایش....
و مهمتر از همه، من بعد از یک سال آزگار سرگردانی، انگار یک ماه را دارم برای خودم. که خوردن و نخوردنم معنا داشته باشد. که بیدار ماندن و خوابیدنم معنا داشته باشد. که خودم و ذهنم و بودن و نبودنم -لااقل برای خودم- معنا داشته باشد...
میاننوشت: نه که با رادیوام قهر باشم، نه نه... به هیچوجه. اما انگار اینسارادیو مدام دلش میخواهد صدایم را قورت دهد و بالا نیاورد!!! حرفهایم با دیوار اینطوری محو نمیشوند که ضبطشدههایم در رادیو... و من با خودم عهد دارم انگار که جز در اینستا حرف نزنم. دوست ندارم صدایم ادیت شود. بیش از حد مجازی باشد. ضبط شود و باز پخش شود. قوانین خودم، آخرش خودم را قتلعام میکنند....
*
رمضان آشپزم میکند!
آشپزی انگیزه میخواهد. همخوراک میخواهد. لذت بردن دوستانه میخواد از "با هم" خوردن... در تنهایی، خوردن، نمیچسبد...
رمضان که میشود اما، از بار تنهاییام کم میشود انگار... یا شاید هم بیش از حد توانم میشود. ماه روزههای من، ماه مهمانی خدا نیست. ماه جشن تنهایی است. و بس.
متفاوت بودن بیش از حد، بار تنهایی بیش از حد دارد و بار شماتت.
سادهترش این است که بگویم همیشه اگر هم آشپزی میکنم، در حد برطرف کردن گرسنگیاست. شکم را پر میکنم و خلاص. رمضان که باشد، میپزم، اما سیر نمیشوم. عطش دارم و مثل آدمیزاد تشنۀ به دنبال سراب، بیشتر میپزم و بیشتر و بیشتر و باز هم بیشتر. افطار که میشود، خودم میمانم و یک عالمه غذای تنها مانده....
فکر کنم نزدیک دو سال شده که میلک شیک درست نکرده بودم. برای خودم که فکر کنم خیلی بیشتر از این حرفها باشد... امروز نیم ساعت آخر رو به ضعف بودم... از آن حسهای آشنا که اگر میخوابیدم، دیگر بیداری پشتش نبود... برای مشغول نگه داشتن خودم، برای خودم میلکشیک درست کردم... چقدر خوب بود. چقدر جشن گرفتن خودم، برای خودم رو دوست داشتم... بیشتر باید بکنم از این کارها....
*
گفت " آن دستها و انگشتها جان میدهند برای نواختن پیانو..."
خندهام گرفت.
و به قانون فکر کردم.
این پست مجموعه قر و قاطی از تکه نوشته های چهار پنج روز اخیر است....
کلمات هاروکی موراکامی و صدای علیرضا قربانی... روانی ام میکنند. روانیترم میکنند....
***
عجب لاشخوریه این «زمان»... بیرحم. و منتظر فرصت.
***
سالهاست
من و فراموشی
سَرِ "تو"
جنــگ داریم!
~ محمد غفاری
*
«پس از زلزله» موراکامی عجیب بود. هست. این حال عجیب رو فقط بعد از خوندن چندتا «کوتاه» دیگه داشتم تاحالا... «رقص مادیانها» و «یک روز قشنگ بارانی» از اونهان... با ابن فرق که گاهی هییییچ حسی به موراکامی ندارم. و ازش خسته و ناامید میشم. و گاهی هم پیش میاد که یه سربالایی احمفانه رو فقط از سر وظیفه پا به پاش میرم، خسته میشم، ناامید میشم... که یهو میبینم من رو رسونده به اوج و بعد... شترق. پرتم میکنه با صورت به روی زمین.
با چشمان گشاد شده، زمین خورده ام. پرت شدهام زمین. با لبخند. با درد.
*
چقدر خوب و آروم خوابیدم دیشب. به روال شبهای گذشته، چهار پنج ساعت خواب و همین. اما چه خوب بود. چه آروم بود. خواب زلزله هم ندیدم. صبح خاطره ای نداشتم از خواب غیر از یه توده صدا از موسیقی که اون هم فراموشم شد. اما لبخندی که روی صورتم ماسیده بود، هنوز هست.
از گیجی خواب و بیداری بود یا تنبلی، نمیدونم، ولی نمیتونستم از فکرهام بنویسم و واسه همین ضبطشون کردم. از فکر کردن و حرف زدنم راضی ام....
اما این "ضبط شده"، به طرز غریبی غیب شد! پست نشد توی اینستا رادیو... و من درگیرم با خودم که باز بگویم از فکرهام یا نه.... از دوست داشتن و از دوست داشته شدن... از آزادی انتخاب و آزادی انتخاب شدن...
*
خواب خوشی وقت سحر دیدم و یادم نرود
که به این یار و دیار، بستن دل... حرام است... حرام...
*
خرید درمانی یعنی شش جفت کفش با هم بخری. بعد مبهوت بمونی که این چه کاری بود کردم...
*
معلقم بین شعرها و گفتهها و ناگفتهها...
این پست، پر از شعر است... پر از وهم...
*
نگار!
"تو را به جای همه ی زنانی که نشناخته ام دوست دارم
تو را به جای همه ی روزهایی که زندگی نکرده ام دوست دارم
به خاطر بوی دریا، بوی نان گرم
به خاطر برفی که آب می شود؛ به خاطر اولین گلها
به خاطر جانوران پاکی که از انسان نمی ترسند
به خاطر دوست داشتن تو را دوست دارم
تو را به جای همه ی زنانی که دوست ندارم دوست دارم"
~ پل الوار - مرد نازنینی که اخیراً -باز- به زندگیام وارد شده.... مردی که دوست داشتن خودم را، باز به یادم میآورد... مردی با بوی شلوغیهای فرانسوی...
*
"گقتم بگو به وصلت خواهم رسید روزی؟
گفتا که نیک بنگر، شاید رسیده باشی!"
~ فیض کاشانی
*
درد. عود. درد.
*
دیشب یادم افتاد به.دورانی که مامان میخوابید و من روش راه میرفتم. ماساژ میدادم یعنی... چقدر دلم راه رفتن روی پشت استوار مامانم رو میخواد....
او آزاده، که فکر کنه که من دارم بهش «لطفـ»ـی میکنم... اما کسی که محکم و محکمتر میشه، منم.... منم...
*
«می گویند دنیا متعلق به کسانی ست که زود از خواب بیدار می شوند، اما دروغ است؛ دنیا متعلق به کسانی ست که از بیدار شدن شان خشنودند.» ~ مونیکا ویتی
*
ای که با سلسله زلف دراز آمده ای
فرصتت باد که دیوانه نواز آمده ای
ساعتی ناز مفرما و بگردان عادت
چون به پرسیدن ارباب نیاز آمده ای
پیش بالای تو میرم چه به صلح و چه به جنگ
چون به هر حال برازنده ناز آمده ای
آب و آتش به هم آمیخته ای از لب لعل
چشم بد دور که بس شعبده بازآمده ای
آفرین بر دل نرم تو که از بهر ثواب
کشته غمزه خود را به نماز آمده ای
زهد من با تو چه سنجد که به یغمای دلم
مست و آشفته به خلوتگه راز آمده ای
گفت حافظ دگرت خرقه شراب آلوده ست
مگر از مذهب این طایفه بازآمده ای
*
ساده است نوازش سگی ولگرد
شاهد آن بودن که چگونه زیر غلتکی می رود
و گفتن که سگ من نبود.
ساده است ستایش گلی
چیدن و از یاد بردن
که گلدان را آب باید داد
ساده است بهره جویی از انسانی
دوست داشتن اش بی احساس عشقی
او را به خود وانهادن
که دیگر نمی شناسمش.
ساده است لغزشهای خود را شناختن
با دیگران زیستن
به حساب ایشان و گفتن
که من این چنینم.
ساده است که چگونه زندگی می کنید
باری، زیستن سخت ساده است
و پیچیده نیز هم
شاملو
*
ممنون از معرفی فائزه، من خیلی علاقهمندم بدونم این آقاهه، پارتنر داره؟؟؟؟ available هستن ایشون؟! خلاصه که اینجا یه مورد خاص، خیلی چشمش دنبال ایشون، دستپخت ایشون و طنز لطیف ایشونه!
*
اینجا! دقیقاً همینجا، جاییه که دوست دارم کار کنم....
اینجا! دقیقاً همینجا، دلم میخواد روی علفها ولو بشم و کتاب بخونم...
اینجا! دقیقاً همینجا، میخوام تمام دنیا رو فراموش کنم و برم بالای قله ها...
اینجا، جاییه که شاید، زمان، به من فرصت استراحت بده...
*
بهزاد راست میگه. چرا همیشه مشکلات آمازونی، فقط سر من میاد؟!! اون از کتابی که برای خودش سفارش دادم و فرستاده نشد... این از کتابی که عمری منتظرش بودم و بالاخره سفارش دادم... و نمیاد! گم شده! ویلیام بلیک، گم شده!
*
وه از این راه دراز که من، باز آمدم...
*
ببین فال گرفتهام؟ ببین پریروز چه برایم مکتوب شده... ببین....
Aquarius horoscope for Jun 1 2014 Someone may be hearing you now, Aquarius, but he or she is not really listening. What's the difference? Hearing involves picking up auditory signals, and perhaps being able to repeat what was said. But hearing means that someone has truly paid attention, and understands what you're saying on a deep level. If you have expressed yourself honestly and someone still doesn't seem to get it, then it may be because this person isn't being truly open. A candid discovery is in order.
*
بلدی دوستت گریه نکند...؟!
~ فرشید فرهادی
*
تمام اصلهای حقوق بشر را خواندم
و جای یک اصل را خالی یافتم
و اصل دیگری را به آن افزودم
عزیز من
اصل سی و یکم:
هرانسانی حق دارد هر کسی را که می خواهد دوست داشته باشد!
~ پابلو نرودا
*
گاهی باید به دور خود یک دیوار تنهایی کشید
نه برای اینکه دیگران را از خودت دور کنی
بلکه ببینی چه کسی برای دیدنت دیوار را خراب میکند.
~ دستهای آلوده، ژان پل سارتر
*
*
و بهتر از همه... شاعر این روزهای زندگی من، سارا محمد اردهالی است. آدمیزادهای ایران! کسی هست که کتابش را برایم سوغات بیاورد؟
*
داستان، داستان کوتاه عروسانی، عروسکانی پانزده ساله است... که اعدامشان باید. که سرها بریده بینی، بی جرم و بی جنایت...
*
این یک تهدید نیست. فقط، من همیشه نیستم. روزی، نگار، "فردا" را نخواهد دید. به همین سادگی.
*
تبدیل به بابایم شدهام. راه میروم، دعوا میکنم. خشم میگیرم، تند میشوم. از پریروز هروقت بیدار بودهام، درگیر شدهام. با اینطرف و آنطرف دنیا....
بد شدهام. بد.
بیصبر، بدخلق و بیحوصله.....
*
وقتی میگويم:
ديگر به سراغم نيا
فکر نکن که فراموشت کردهام
يا ديگر دوستت ندارم، نه!
من فقط فهميدم:
وقتی دلت با من نيست
بودنت مشکلی را حل نمیکند
تنها دلتنگترم میکند...!
~ رومن گاری
*
«ده» مکان احمقانهای است برای زندگی کردن... «ده» به مساحت کوچک یا زیاد نیست. به دوری یا نزدیکی مسافتش از آبادیهای دیگر نیست. به شعور است. در این مورد، من شدیداً معتقدم به discrimination. شعور زندگی اجتماعی، تو را از محیط بسته و احمقانه میاره توی شهر. توی محیط باز. توی زندگی «عادی». بدون فضول بودن و فضولی کردن... «دهاتی» بودن، به مکان و زمان نیست. به نوع نگاه است. به شعور زندگی اجتماعیست. به توانایی درک و تحمل دیگران، آنطور که هستند، فارغ از آنطور که هستی.
من از دهاتیهای دور و برم، که دوستیهاشان را حساب و کتاب میکنند، خستهام.
من از آدمهای عصبی، که عصبی بودن من را قضاوت میکنم، خستهام.
من از «شوخیهای شهرستانی» بیمفهوم و پوچ و دردناک بدم میاید.
من از چشمهای بیحیا، گوشهای کثیف و زبانهای بیسواد کلافهام.
من از ...
بیخیال. تکرار مکررات چرا؟ وقتی گوش شنوایی نیست... آن هم برای زبان تلخ من.
خوب نوشتم برای دل خودم... دلی که خودش بودن رو با شاید با چیزهای کمی توی این دنیا عوض کنه...
«گاهی اصرار خاصی دارم، اون روی سگ خودم رو نشون بدم.
با خونسردی.
لازمه.»
*"اردیبهشتِ تهران"
مادر بزرگ
اردیبهشت ماه
در خیابان پهلوی
دورهی کشف حجاب
عاشق شد
دایی سیاوش
اردیبهشت ماه
در خیابان مصدق
وقت بگیر و ببند
عاشق شد
اردیبهشت آمده
دیر یا زود من هم
در خیابان ولیعصر
عاشق میشوم
~ سارا محمدی اردهالی
از کتاب روباه سفیدی که عاشق موسیقی بود
و من، چه خراب باشم و چه مست، همیشه یادم هست که نه هر کسی داند... نه هر کسی باشد... نه هر کسی تواند...
و هنوز، خرم آن روز کزین منزل ویران بروم...
نه هر که چهره برافروخت، دلبری داند
نه هر که آینه سازد، سکندری داند
نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست
کلاهداری و آیین سروری داند
تو بندگی، چو گدایان، به شرطِ مزد مکن
که خواجه خود روش بندهپروری داند
وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی
وگرنه هر که تو بینی، ستمگری داند
هزار نکتهی باریکتر ز مو اینجاست
نه هر که سر بتراشد قلندری داند
- خاطرت هست؟
- نه...
- حافظهها پاک میکنی لعنتی...
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
به درک. زمانه به گور بردن آرزوهاست... تو چه ابلهی که نه تنها به آنها فکر، که بیانشان هم میکنی...
شما! بله! شما آقا! فکر میکنید قد من بلند است. میگویید قد من بلندتر است. شما اینطور فکر میکنید، آقا. من به شما نگاه میکنم. فکر میکنم که شما فکر میکنید که قد من بلندتر است.
من... بله! من، آقا! فکر میکنم جعبه های خالی میوه چیزهای خوبی هستند. بله آقا. جعبه هایی که میوههایشان را دیگران میخورند و میوه فروش کنار دکهاش میاندازد. من فکر میکنم جعبههای میوه چیزهای خوبی هستند تا زیر پا بگذاری و قدبلند شوی. نه به قد بلندی شما، آقا!
آقا! جعبه میوه زمخت است و کف پاهایم را میخراشد... مدتهاست، آقا...
آقا! جعبه میوه جزئی از پاهایم شده... مدتهاست، آقا...
*
روزها شاعرم،
شبها فیلسوف.
*
چه شاعر و چه فیلسوف، بیکار.
*
زندگیم، مُرد!
به همین راحتی! هارد درایوم که بک آپ کل زندگیم بود، اطلاعات، عکسها، فیلمها و فایلهای تمام زندگیم از به دنیا اومدم و حتی قبل از اون تا امروز... همه رفتند! زندگیم که ثانیه ثانیه اش مکتوب بود، محو شد. به همین راحتی.
اینقدر ترسناکه که هیچ حسی ندارم. توی denial ئم. نه ترس، نه غصه... حتی نمیتونم بگم شُک زدهام.
کل زندگیم، محو شد.
و فکر میکنم چقدر ترسناکتر است که زندگیات توی دو ترابات، کم یا زیاد، جا شود... قیمت کرده ام... چقدر وحشتناک است که زندگی ات خالی که باشد صد تا چهارصد دلار باشد... جقدر وحشتناک است که برگرداندن زندگیات هفتصد تا 2500 دلار باشد و ادامه دادنش ماهی ده دلار... وحشتناک است قیمت داشتن زندگی. وحشتناک است...
*
"...
But I am just like you...
Selfish and abused..."
...
maybe there is a difference. That's my smile and your silence....
*
همیشه پای یک چیتا در میان است.
همانقدر که تند و تیز میآید، همانقدر هم تند و تیز میرود لامصب....
*
دور شدنت را نگاه میکنم...
تلخ شدنت را...
نمیتوانم کاری بکنم. خیلی دور هستی... خیلی دور...
...
نوشتن بلدم و... همین! فقط نوشتن بلدم. نمیتوانم کاری بکنم. تلخ شدنت را به تماشا نشستهام.
...
بعد میبینم مدام قطع و وصل میشوم به دنیا و از دنیا... کم و شبیه شبیه همین هارد، که نیمه، مرده است... میبینم که نیمه میشنومت که حرف میزنی، بعد یادم میاید که مدتهاست صدا از دهانت بیرون نیامده... به کما میروم... به هوش میایم، میبینم دارم تک کلمه و گاه به گاه میگویم:
"تو...
دوراهی خطر کردن...
لبهایم را میخندیدی...
چشمانم را میباریدی....
ما...
در انتظار مهتاب ماندیم..."
میشنوم "هیچ" را! یادم میاید که مدتهاست از دهانم کلمهای نشنیده... که مدتهاست سکوت را در انتظار مهتاب فریاد میزنم...
*
باید دیولافوا بخوانم. باید تاریخی که میشناسم را، دوباره، سه باره، از نو بخوانم... ببینم کدام راه را به خطا، کدام را کج رفتم...
*
کرکرهها را پایین میکشم آقا! وقت رفتن است....
مهمان دارم، آقا! مهمانِ خوانده! مهمانِ عزیز، یارِ عزیز نیست، اما به هرحال، مهمان، مهمان است آقا! مهمان برای فراموشی خوب است آقا! مهمان برای تنها نبودن، خوب است آقا! مهمان دارم آقا... بروم چای بگذارم... مهمان چای دوست دارد...
سعدی نمیپسندم. جمله بزرگی و گندهایست، میدانم. اما نمیپسندم خب. برایم هم سنگین است و هم زمحت. بی ادب و خشن...
اما گاهی، گداری از حکایتهاش به خصوص، جرقهای میزند که دلم رو خوب درک میکند....
و:
عاشق شعله ام. حالا میخواد شمع باشه یا شومینه. ...
میلرزه اما استواره...
کاش لااقل شعله بودم...
و:
در راه ایران بودم فکر کنم. فیلم Emperor رو دیدم. جدا از اینکه اعتقاد دارم پروازهای بینالمللی، بهترین جا برای فیلم دیدن هستند، فیلم بدی نبود. تقابل شرق و غرب، از نوع تفاوت فرهنگش را میگویم، هرجا نمود پیدا میکند صحنههای جالبی به وجود میاید... معنادار!
مدتها طول کشید تا یادم بیاید میخواهم این را جایی بنویسم و یادم میرود:
General Kajima: We did our duty, but we lost our humanity. You must understand, we Japanese are a selfless people capable of immense sacrifice because of our complete devotion to a set of ideas. We are also ruthless warriors capable of unspeakable crimes because of that same complete devotion. I cannot tell you if the Emperor is guilty or innocent. I don't know if he brought us to war, but he has brought us to peace.
اخیراً با بهزاد و محمد کریمی درباره ژاپنیها حرف زدیم. با بهزاد کمی بیشتر. این فیلم یکی از آن فیلمها بود که در ذهنم نشسته، نه چون فیلم خوشساختی هست یا نیست.... بلکه چون حرفهایی دارد درباره جهانبینی ژاپنیها. این ملت عجیب.
*
خانواده جذابی داریم! به مامان عید پارسال بود فکر کنم، گفتم برایم دوربین بخر عیدی. گفت چند؟ سه تا چنج هزار دلار. برایم به جایش اپیلیدی خرید!
بهزاد دارد میرود آلمان. خودش که خوشحال است، اما من نه. برای بدرقه راهش و کادوی تولد حساب کن، ریشتراش خریدم. خوب است، نه؟!
*
هروقت موسیقی میخرم، احساس حامی جدی فرهنگ و هنر بهم دست میده! یعنی فکر کنم هزار بار گفته باشم، اما همه این هزار بار، برام تکراری نشده خب.... اصلاً هم مهم نیست که قبلاً هرگوشه و کنار اینترنت را به هر زبان و زمانی جستجو کرده باشم برای دانلود و فقط وقتی پیدا نشده، برگشتهام برای خرید. این آلبوم را خریدم. خوب است. بخصوص آهنگ مینکا که قبلاً هم ازش گفته بودم... با همکاری گاسپاریان است...
*
"کاش میآموختیم و به دل مینشاندیم که قرار نیست همه مثل ما فکر یا احساس کنند همه قرار نیست به ما دل دهند یا از ما دل بگیرند، گوش دهند، درک کنند. هر آدمی، گرفتاری، شرایط و حواسپرتیهای خودش را دارد هر آدمی حرایم خاص خود، دلخوشیهایی دارد... کاش میآموختیم..." ~ عاطفه برزین *
پیچیدن باد لای پاها و وزیدنش میان دامن مشکی حریر یک زن سفیدپوست، زیباست... زیباست...
نشستن در کافی شاپ که دیوارش را زده بالا و تو میتونی بوی خاک خیس خورده و قهوه را با هم حس کنی، خوب است... خوب...
It's all about illusion............
اینجا، جای نوشتن است. زیاد نوشتن. زیاد فکر کردن. زیاد سرمست شدن.
*
دنیا را در طبق گذاشتم، و بعد، شعلهای و آتشی...
رفتم برای قدم زیر باران.
وقتی برگشتم، خاکستری مانده بود و چند دانه بادام. تلخ و شیرین. دودی.
با هلنا...
با صدای آلن دلونی که یادش میده بگه "طلا چیز بدیه هلنا!"
با دوست داشتن "نامزد" مردم!
باشعرهایی از این جنس:
"شعار من چیست؟
آزادی
قانون من،
نیروی باد است
و وطن من،
دریا
ای وطن عزیز...
من...
من عدالت را به طور عادلانه تقسیم میکنم..."
:-)
و من، نگار، یک جفت گوش میخواهم:
تا عدالت را، عادلانه تقسیم کنم...
باشد که درخت دستهایم، کشیدهتر شود...
دیرترنوشت از نوشتههای سروش پاکزاد، کتاب دوزخرفات:
اندر باب انسان
آدم ها دو دسته اند: آدمهای بدبخت و آدم های نادان.
آدم های بدبخت آنهایی هستند که فکر می کنند جمله ی فوق درست است.
آدم های نادان آن هایی هستند که نمی دانند جملۀ فوق درست است.
آدم های بدبخت، آنقدر بدبختند که حتا نمی توانند نادان باشند.
آدم های نادان، نادانتر از آنند که بخواهند بدبخت باشند.
بدبختانه آدم های بدبخت نمی توانند خودشان را به نادانی بزنند.
نادان ها حتا نمی دانند که خوشبختند.
نادانی که بداند نمی داند، بدبخت شده.
بدبختی که بدبختی اش را نداند، نادان شده.
بدبختی ِ آدم نادانی که بخواهد بدبخت شود؛ مثل نادانی آدم بدبختی است که بخواهد نداند.
ندانستن ِ خوشبختی از بدختی بدبختی بدتر است.
از شنگولیهای زندگی... فارغ از شدنی بودن یا نبودنش:
"We really like the art you submitted and think it will perfectly suit this new exhibition. For that reason we’ve decided to offer you a place in the exhibition...
The exhibition will be held at the Menier Gallery in London, a new arts venue based in a former factory located between the Tate Modern and the Shard. The show will run from the 28th of July to the 2nd of August 2014 as part of the S.L.A.M. (http://www.southlondonartmap.com) art and culture event..."
----- سلام -----
و لنز جدید....
هوراااا هوراااااااا!
و این متن از بوبن، هدیهای آگاه، به خودم....
چقدر بوبن دوست دارم. چقدر...
دوست داشتن کسی در حکم خواندن اوست.در حکم آن است که بتوانیم تمامی جمله هایی را که در دل دیگری است بخوانیم... آنگاه که بدین سان سرگرم خواندن دیگری می شویم، به او امکان تنفس می دهیم، یعنی او را هستی می بخشیم... هولناکترین اتفاقی که می تواند میان دو انسان دلبستهی یکدیگر روی دهد، این است که یکی از آن دو گمان برد که همه چیز دیگری را خوانده است و این سبب گردد که از او دور شود، چرا که با خواندن است که مینویسیم، اما به نحوی بس اسرارآمیز، و دلِ دیگری، کتابی است که بتدریج نگاشته میشود و جملههای آن می تواند با گذشت زمان "غنـــــــــــــا" یابد. ساخت و پرداخت دل آدمی، تنها آنگاه به نقطه پایان می رسد که مرگ آن را از میان ببرد. تا واپسیـــــــــــن دم، محتوای کتاب می تواند تغییر پذیرد. تا آن زمان که دیگری زنده است، خواندن آنچه می خوانیم پایان نمی پذیرد.
کریستین بوبن از کتاب "نور جهان"
و این جملههای دزدی از دوستم و عکسی که همراهش کرده بود:
هر مرد بایستی دستانی عضلانی و قوی داشته باشد. برای کار. برای جنگیدن. برای عشق بازی. برای نوشتن و برای محافظت.
قدم زدن دوست دارم. آواز خوندن دوست دارم. خندیدن و عکاسی و رقص دوست دارم... دیوانگی دوست دارم... اما گفتگو. لازمه. حیاتیه. برای لبخند نگار، و هر زن دیگهای، گفتگو حیاتیه....
دیرترنوشت: فهمیدم 11 صبح این رو پست کردم و بعد آپدیت کردم رو بعضی نوشتههایی که یادم نیست چی بودن! گیجم. شادم. شادمانی بی/با سبب....
این یکی رو که توی تخت دیدم و همونطوری افقی هم ضبط کردم:
هیچ کدوم این کارها ادیت نشدن. همون بار اول خوندم و ضبط شدن و آپ شدن... صدای تلق و تولوق تابلئونه به گمونم :)
روانم پریشان است، موسیقی ها پریشانترم میکنند... شاگرد نوری باشی، کلاسیک بخونی و صدای عالی داشته باشی... روی موسیقی مورد علاقه من کلام بگذاری و از ته ته گلو صدا را خفه کنی، اما بیرون دهی... صدای سوپرانو را...
زل زده ام به سبزه کوچک روی میز که بی هیاهو، بی هوا قد کشیده.... گوش میدم. زیاد گوش میدم.
محمد نوری، مرگش، کارتونهای دیزنی، روسیه و رقص در برف، ویلن، مدرسه، مریم و هاله، بهار پراگ، آواز و پرواز... اشک و رقص... زندگی، همه همه همه زندگی میاد جلوی چشمهام... دیده ها و ندیده هام میان جلوی چشمهام...
و یهو با بوی نون سوخته به خودم میام. گرم کردن نون موسیقی نمیشناسه...
نمیدونم این روزها فیلمها دیوانهام میکنند، یا تصاویر، یا زنها...
هر چه که هست، به کس در نمیاید... به روز و شب هست که به مرگ نیست... به درد هست که به آغاز نیست... به شال آبی برافروخته در آتش نیست...
این روزها خوب خودم را انکار میکنم. مرگ مغزی شدهام مناسب احوال روزانهام...
امسال خودم را استثمار کردهام... وحشت میکنم جواب تبریک تولد بگویم. سکوت کردهام... سرشار از انزجار، سرشار از توحش... دیگران و خودم را برگه خشک کردهام، ریختهام توی قوری... دم میکنم و مینوشم به سلامتی چشمان باز گرگ...
لعنت به من، که این چای تاریک، تمام نمیشود...
*
*
اعتیادم یه ادبیات فرانسه و موسیقی شرق اروپا، ستودن داره! وه.
خوندن "دیوانگی" بوبن برام مثل قلیون کشیدنم میمونه... آرومم میکنه، درست، اما کشنده است... کشنده...
*
وقتی برای اولین بار این رو گوش دادم عاشق سهتار شدم... سهتار همیشه دوست داشتم، اما عاشقش نبودم. امروز اما همچنان معتاد، گوش میدم، ولی از سهتار منزجرم...
آه :(
*
از پنجشنبه سه هفته گذشته:
در آستانه آخرین سال از دهه 20 زندگی
دو هفته مونده به تولدم و یادم افتاد که امسال از معدود سالهایی بود که روزشماره نکردم برای تولدم... هیجانی هم ندارم انگار! عین یه وظیفه طی دو روز ایمیل نوشتم و به شصت تا آدم زدم و دعوتشون کردم خونه ام واسه تولد. همین. سر تا تهش همین...
اگه بزرگ شدن اینه، متنفرم ازش!
مـ تـ نـ فـ ر
*
از چهارشنبه سه هفته گذشته:
فقط تو اربانا میشه حس واقعی دیدن باله روسی رو داشته باشی... تو برف و سرمای شدید، پیاده قدم زدن... دوستیهای خشک. تاریکیهای روشن...
تنها چیزی که از جدیت ماجرا کم میکنه و یادم میندازه آمریکام، وقتیه که آدمهای دور و بر و خودم رو تو شلوار جین میبینم... وقتی پاهایم رو روی صندلی خالی جلویی، وسط اجرا دراز میکنم و وقتی پراتیک بغلم وسط اجرا خر و پف میکنه... و وقتی یادم میاد ایرانی ام که شالگردن نارنجی مامان دور گردنمه و گرم نگهم میداره...
چقدر محتاجم به این گرما...
مویه برای یک غزل...
برای یک روح مرده...
برای یک مسافر سرگردان...
And I struggle... and struggle... for just being, myself!
و بعد این رو دیدم:
شگفت زده شدم و توخالی...
روزی روزگاری دستم رسید، "میرا" را خواهم رقصید. خواهم رقصاند. "بهشت خاکستری" را نیز...
چقدر دلم برای کتابهایم و کتابخانهام تنگ شده... چقدر عطش برگشت دارم...
*
اپلای کردم برای اینترنشیپ، تایلند! تا چه شود!
*
هر زنی دارای چهارجنبه زنانگی به شرح زیر است:
جنبه آمازون: زن آمازون دارای تمركز حواس بالا و فزون خواه است، ابراز وجود میكند، هدفدار و متكی به نفس و خود كفا است، ارتباط او با مردان زندگیاش در قالب همكار، رفیق و رقیب است.
جنبه مادر: حامی و سرپرست است. زنی است كه با وابستگیاش به دیگران كامیاب میشود، او نه تنها فرزندانش را بزرگ میكند، بلكه سایرین و خویشاوندان، دوستان مؤنث و همسر را هم میپرورد.
جنبه مادونا: سرشتی الهام بخش است و معیارها و ارزشها و ایدهها را منتقل میكند. بازتابنده و تجسم محسنات كامل زنانه از لحاظ بردبارى، وقار و وفای به عهد است. این نوع زن در پی كسب عظمت برای خود نیست، او ترجیحاً مرد را در زندگی به سوی عظمت میكشاند و بی هیچ قید و شرطی از تلاش وی در جستجوی كسب خرسندی و موفقیت حمایت میكند.
جنبه معشوقه: زني كه در روابط شخصي خود با مرد در سطوح مختلف عقلانى، عاطفى، جنسی بیش از هر چیز دارای نقشی تعیین كننده و فعال است.
زن باید نهایتاً در طول دوره حیاتش تمام چهار جنبه روان خود را تجربه كند و در هم بیامیزد. باید به درون خویشتن خود بنگرد و آن جوانبی از شخصیتش را كه هنوز نیازمند رشد است، كشف كند.
از کتاب "زن بودن" ~ تونی گرنت
*
نگاری که وارد دانشگاه شد، با نگاری که از ایران خارج شد، با نگاری که ویرجینیا رو ترک کرد، یا نگاری که سال اول شمپین رو تموم کرد، با نگاری که در اواخر سال دوم شمپین ئه، خیلی فرق میکنند.... روزگار بلوغم رو سریعتر و سریعتر میگذرونم... و عمیقاً از هر لحظه نگار بودن راضی ام.
در یک سال گذشته، انگار بگیر دوران آموزشی فشرده طی کردم. زیاد آموختهام. زیاد... زیاد خودم را تعلیم دادهام. زیاد... ره درازست هنوز، اما...
زیاد...
این سرعت اما... امیدوارم من رو به سرسام نرسونه. گاهی حتی برای خودم هم زیادی میشه...
*
در دنیا،
دو نابینا هست.
یکی تـو،
که عاشق شدنم را نمی بینی،
یکی من،
که به جز تو کسی را نمی بینم!
~ جوزف لنون
و این دنیا پرست از کورانی، عصاکش کوران دگر.
میاننوشت: "کوری" را هم شاید برقصم.
*
موبایل جدید سفارش دادم. خرید کردن، شادم میکنه. هدیه گرفتن، چه از خودم به خودم باشه و چه از دیگری به من، بهم انرژی مثبت میده... و من هدیهام به خودم، تا آخر ماه میرسه... خوشحالم!
پینوشت: ساعت سه صبحه. استودیو سرده. تنهام. فضا سرشار از ترکیب صداهای گوگوش و شهرام ناظری و Adele و Modern Talking ئه... و من همچنان. خسته. خواب... حس یه زخمی جنگ رو دارم که با وجود خونریزی شدید، با خواب مبارزه میکنه... که این خواب اگه خواب بشه، خواب آخره...
خدا خلقشان کرد تا مرد را بشکنند
زن را خدا خلقت کرد تا مرد را ناکار کند
آدم می ماند که با این جانور ها چکار بکند!
خوب و بد!
نفرت به دل آدم می اندازند و...
باز هم آدم بی آنها نمی تواند روزگار خودش را بگذراند.
حتی اگر کنار دست تو نباشد، فکر و خیالشان، یادشان با تو است. حتی اگر در عمرت زنی را ندیده باشی ، باز هم به یک زن فکر می کنی. حتی اگر قدرت مردی نداشته باشی، باز هم به یک زن فکر می کنی.
یک زن؛ یک زن!
یک رمزی در این کار باید باشد؟
برای این نیست که مرد، به تنهایی
یک نیمه است
~ محمود دولت آبادی
و من...
به کجا چنین شتابان؟
ندانم... ندانم...
دیشب، خواب بودم انگار...
تکرار کردم با خودم، سه جمله را که میخواستم "فردا" بنویسم. باشد که یادم بماند... چه بود آن سه جمله؟ ندانم.
به عدل فکر میکنم. چقدر معنایش رو میدانم؟ چقدر همه از عدل حرف میزنند و همان "همه"، معنایش را میدانند؟
نمیدانیم... به خدا نمیدانیم... عدل یعنی چشمانت بسته، هر دو را بشنو و قضاوت کن؟ مگر نه این است کار بانوی عادل؟
دیروز بود برای دوستی نوشتم... کار ما، کار ماهی داخل آکواریوم است... نشستهایم درونش و میگوییم اه اه، پیف پیف... زندگی دریایی را مرگ. نشستهایم بر زمین و میگوییم دنیا میشناسیم... میشناسیم؟
وقتی من تا همیشه میان گنداب بودهام، چه درکی دارم از عدل؟
دنیای غریبیست... سریع میگذرد. انگار نه انگار که تو هزاران سؤال بی پاسخ داشتهای... داری.
...
بلند میشوم، خاک میتکانم از لباس بی لباسی...
ننگ بر من که به روی خودم بیاورم نادانیام را. لبخند فراخ... انرژی بیپایان... پیش به سوی حمله به زندگی...
اگر قرار است یک بار زندگی کنم، بگذار من او را بکنم نه او مرا!
اه... یادم آمد سه جمله را...
کودک بودم و حق انتخاب داشتم که این نقاب را بزنم یا دیگری... امروز حق انتخاب دارم و میدانم، بدون نقاب، بیمارم.
پینوشت یک: همدل پیشکش، همزبان هم که نباشد، غمگین میشوی از مریضی کامپیوترت.
پینوشت دو:
به همه آن چيزها که حس ميکني،
کمترين اهميتي نده!
گفته است بدون تو نمي تواند زندگي کند،
تو امّا بينديش،
که او در ديــدار دوباره، تو را به جا خـواهـد آورد؟
لطفي در حقم کن و زياد دوستم نداشته باش،
از آخـرين باري که زياد دوستم داشـتند به بعـد،
کم ترين محبتي نديدم!
~ برتولت برشت
پینوشت سه: بخوانم: «مجموعه نوشته های حرمان: بزرگ شو اریک من»
پیشنوشت: این پست رو از فردای تولدم نوشتم تا الان....
تولدم، و تجربه تمام این دوست داشتنها و دوست داشته شدنها... و حتی اتفاقهای بعدش... تجربه بینظیری بود و هست...
نمیدونم باید از کی و چی تشکر کنم... واسه این همه آدم خوب توی زندگیم...
سرشارم از یک حس عمیق... یک حسی که نمیتونم توصیفش کنم... سرشارم از شادی درون... که لبخند روی صورتم فقط بخشی از اون رو بازگو میکنه...
از حموم اومدم و موهام رو صاف میکردم... بی دلیل مشخص... فقط واسه لذت دیدن خودم در آینه... دیدن دختری که لبخند میزنه... دختری که هست... و بودنش دنیا رو قشنگ میکنه... دختری که دور و برش رو، دور یا نزدیک، آدمیزادهایی پر کردهاند که خوبند... خیلی خوبند... که دنیا با حضور اونها زیباتره...
فکر میکنم به بهزاد که رقصید... به فرشید که قراره در اجرای نوروز برقصه... به Yok که حامله است و Matt... به آکشیتا و آرپیت و وینای و مدان که بودنشون زندگیم رو خوشبو میکنه...
فکر میکنم به امید که چقدر من رو دوست داشت و چقدر دوست داشته شدن رو ازش یاد گرفتم... به کاوه که چقدر زندگی کردن رو بهم یاد داد... به فرشید که سطح توقعم رو بالا برد... به یاشار که همیشه شاد بودن رو توم نهادینه کرد... و به بهروز که باهاش کلی از زیباترین لحظههای زندگیم رو تجربه کردم...
فکر میکنم که هر فصلی تموم شدنی داره... اما یادگاری تک تکشون برام کلی ارزشمندند... فصلهای دیگه در راهند...........
و باز لبخند میزنم... لبخند میزنم...
و فکر میکنم حیف دسامبر امسال که این رو پست نکردم:
وقتی با همین دو و نیم دقیقه، کلی از خوبیهای دنیا رو یادم میاره و من رو به اوج میرسونه...
*
از اون روزی که اون "غذا"ی انار-دار رو درست کردم تا امروز، غذا به این افتضاحی درست نکرده بودم!!! به همون میزان که قیافهاش محشره، مزه مزخرفی داره!
نتیجهگیری اخلاقی: 1. تو غذایی که نمیدونین چیه، انار نریزید! 2. وقتی حال ندارید سوپ rich درست کنید، آرد توش خالی نکنین!!!
ها! یه چیز دیگه هم که 2 دسامبر 2010 تو فیسبوک نوشتم: "پیشنهاد: هیچ وقت روی پیتزا موز نذارید! خیلی مزخرف میشه!!!!!!"
*
بعضی چیزها به مرور زمان تبدیل به سم میشن... تو دوستشون داری، زیاد هم دوستشون داری... اما واسه سلامتت بده... هرچقدر هم که دوستشون داشته باشی...
و باز خواننده دوست داشتنی من... و روزهای سرد...
*
یکی دوباری خوندهام و شنیدهام زنها وقتی درگیر مشکل میشن تو زندگیشون، یه بلایی سر موهاشون میارن! رنگ میکنند، مدلش رو عوض میکنند، بخصوص کوتاه میکنند...
تو تولدم و بعدش که فرشید رو دیدم، به خودم گفتم... فرشید هم!
دچار بیسوادی زیاد کامپیوتری ام! نمیدونم لپتاپم بلوتوت داره یا نه. اگه آره، کجاست و چه جوری پیداش کنم... اگه نداره چه جوری داراش بکنم!!! رو صفحهاش یه چیزهایی مینویسه که احتمالاً مربوط به آنتی ویرووس ئه، اما هیچ ایدهای ندارم که چیند.... به گمونم دارم یه بلایی سر باطری لپتاپ نو هم میارم، اما نمیدونم دقیقاً مشکل چیه... مانیتور هم همینطور! میخوام بخرو و نو آیدیا که چیچی به کجاست و چی خوبه و چی بده و چی، چند میرزه... کلی فیلم میخوام ببینم... میخوام یه مانیتور درست و حسابی بخرم که وقتی قراره ترم دیگه من فائزه لم بدیم رو مبل و فیلم ببینیم، حالش رو ببریم...
این رو هم سحر تو فیسبوک گذاشته! رفت تو لیست...
The English patient-1996
هانا: اگه من یه شب برای دیدنت نیومدم چیکار میکنی؟
کیپ: سعی میکنم منتظرت نباشم
هانا:آره اما اگه خیلی دیر شد و من نیومدم چی؟
کیپ:فکر میکنم حتماً یه دلیلی وجود داشته
هانا:نمیای که منو پیدا کنی؟، این منو مجبور میکنه که دیگه هیچ وقت نخوام بیام اینجا، من به خودم میگفتم اون همهی روز جستجو میکنه و شب که میرسه میخواد پیدا بشه
کیپ: من میخوام، میخوام که تو پیدام کنی، میخوام که پیدا بشم
.............
الماشی: هر شب من قلبم رو از جا میکنم، اما هر صبح دوباره همونجاست
*
صندلیم رو دوست دارم...
این رو نیز:
*
امسال یه سری تبریک ویژه تولد هم گرفتم... بعضیهاش برام خیلی خاص بودن! خاص دقیقاً به معنای خاص! نه لزوماً به معنای "خوب" یا "بد" یا "درست" و "غلط"...
این یکی از متن تبریکههاییه که گرفتم...
هدیه تولد من به شما یک عکس از مردی ست که به این جملهاش معروف شد که "به سراغ زنان که می روی شلاق را فراموش نکن!"
اما در جای دیگری نوشت: "زن کامل، زنیست که اگر کسی را دوست داشته باشد، زمین را به آسمان می دوزد. من این خدای عشق و شراب (دیونیزوس) را به خوبی می شناسم... اوه، چه حیوان درنده خو، خطرناک، موذی اما شیرین و مطبوعی است!"
و این هم تنها عکسی ست که نیچه با معشوقه اش لو آندره سالومه داره :) این آقایی که وسط ایستاده هم پل ره، دوست و رقیب عشقی نیچه است!
تولدتون مبارک و امیدوارم همیشه یک زن کامل بمانید ! :*
یا فکر کن کسی تو دنیا باشه که به تو بگه: "شما زیباترین لبخند خدا هستی"... خب آدم شاد میشه دیگه.... و من باز به قدرت کلمهها پی میبرم...
*
خیلی جا دارم... خیلی خیلی جا دارم که از زندگی یاد بگیرم...
که بتونم بشینم و از جریان زندگی لذت ببرم... آروم... با آرامش... بیاضطراب...
شاید فقط کمی با...
نه نه! همون! با آرامش...
*
گاهی واقعاً دلم میخواست ویلن بلد بودم... یا پیانو... یا تنبور...
گاهی دلم میخواست بیشتر سهتار گوش میدادم... یا سنتور... یا تار... یا نی...
*
و فکر میکنم... از ایران که بیرون اومدم، عادت همیشه گردنبند یا دستبند داشتن رو ترک کردم... چرا؟! عادت رو میخوام به خودم برگردونم... من لایق زیباییام. حتی شده اون یک لحظه زیبا که دارم لباسهایم رو عوض میکنم و خودمم و آینه و یک گردنبند به دور گردن...
تجسم زیبایی در یک لحظه. تجسم لبخند... در همان لحظه.
*
امروز هادی صالحی اصفهانی دیدم... یک سری آدمیزاد جالب دیگه دیدم... آدمیزادی آمریکایی دیدم که شعر فارسی میخوند... لذت بردم... لذت بردم... لذت بردم... و باز فکر کردم چقدر چقدر زیاد در دنیا هست که بخوانم و بشنوم و ببینم...
واسه یک بازی کوتاه در یک نمایش تئاتر ثبت نام کردم... رقصهایم رو جدیتر میگیرم... طراحیهایم رو عمیقاً دوست دارم... توی ادبیات غرق شدهام... کنسرت میرم... و انگار هنوز آرام نیستم... زندگیم مواج نیست... عطش گوشها و چشمهایم سیریناپذیر شدهاند... از زندگی بیشتر بیشتر بیشتر میخواهم و بیشتر بیشتر بیشتر "نیست"!
جهان خاتون شوم یا ویسِ رامین... به چه کار آید؟
شاید به قول مژده: "آهنگ تند زندگی برای رقصیدن است، نه دویدن." و من نمیدانم... این روزها، زیاد نمیدانم...
و باز در گوشهایم فریاد میزند: "به چه کار آید"...
*
نگار مرتضوی نوشته:
جلسه داستان خوانى عباس معروفى... داستانش تموم شد... از تو جمعيت يكى پرسيد: اين تو ايران چاپ شده؟ يه لبخند محجوبانه اى زد: نه، ما كه ايرانى نيستيم......
خيلى غم انگيز بود.
و ابراهیم نبوی داره میاد آمریکا... فکر کنم شیکاگو هم میاد... کاش میشد یک بار با این بشر میشستم تو کافه و قهوه میخوردم! یک بار، با کسی که نوشته و درک کرده که "از حوضه زبانی خودش دور شده"، از نزدیک حرف میزدم...
میترسم که "دیگر ایرانی نباشم".
*
دلم میخواد شبانه با یک نفر در مه قدم بزنم.
روز به روز دانشگاه در چشمانم زیباتر میشود... و همقدمی در مههای شبانه کو...؟
آه.
تنهاییهای شبانه... پیاده روی ها و موسیقی در کوچه پسکوچههای اربانا شمپین... دارن زیادی برام خاص میشن... از این همه دنیای "خاص"، خسته ام...
تو گاهی به کسی علاقهمند میشی... غشق توی تو به وجود میاد و بارور میشه و بزرگ و بزرگتر میشه... گاهی حتی کور میشی... گاهی حتی نمیتونی از اون دوست داشتن، از خود نفس "دوست داشتن" دل بکنی...
اما گاهی، فقط ممنون یک نفر میشی... و تا همیشه ممنونشی... به این آدمها که دوباره به زندگیت معنی میدن، نمیتونی بگی دوستت دارم. نمیتونی بگی عاشقتم. حتی نمیخوای که بگی... فقط میتونی بگی ممنون! همین!
دیشب، شاید بتونم بگم یکی از اون نقطههای "نجات" بود تو زندگیم....
آرپیت، ممنون.
و باز هم، ممنون که به دنیا اومدی... تولدت مبارک...
*
"زمان" چیز خوبیه... و من همچنان باید زیااااد از "صبر" یاد بگیرم...
*
من... طوفان و فریادهای شبانه... شستشو در باران... سوپ... دخترکی که کنارم اروم خوابیده... و من و آرامش شبهای دراز...
پینوشت: امشب، کلاس موسیقی، با سکوت تموم شد.
پینوشت دوم: این خییییلی درسته! بخصوص این هفته گذشته!
پینوشت سوم: از صفحه علی کشفی:
Vicky: Tell me, why won’t your father publish his poems?
Juan Antonio: Well... Because he hates the world… and that’s his way of getting back at them. To create beautiful works and then… deny them to the public, which I think is…
Vicky: Well, what makes him so angry toward the human race?
Juan Antonio: Because after thousands of years of civilization, they still haven’t learned to love…
(Vicky Cristina Barcelona, a film by Woody Allen)
سرفههام برگشتن.... دکتر هم رفتم باز. نمیدونم چیه. نمیدونن چیه.
و از جهتی بهتر! مصرف شیرم هوار برابر شده!!!
*
روز به روز بیشتر شمپین رو دوست میدارم.
فقط کاش بیشتر "قندیل" داشت...
*
من:
و Anne Hathaway رو میبینم و باز میبینم و مطمئن میشم که "نگاهها"ی من، جاهای دیگهای از دنیا هم هست که زنده باشند...
*
چیزهایی که میشنوم و میبینم این روزها.... فکر میکنم چقدر چقدر خوشبختم!
*
"شخصی که مرتباً واکنش های عاطفی خود را سرکوب می کند، سریعتر بیمار می شود. حتی می توان این فرضیه را نیز مطرح کرد که اگر مردان به طورِ متوسط هفت سال کمتر از زنان عمر می کنند، به این خاطر است که کمتر از راهِ گفتگو، عواطف و احساساتِ خود را ابراز می کنند. سکوت به هنگامِ تحملِ مشکلات، برای مردان صفتی ممتاز محسوب می شود!
به این دلیل ابراز وجودِ خلاق از جمله شیوه های مهم درمان است، ابراز وجود امکان می دهد که افکار و عواطف به جریان بیفتند و ابن بخشی از درمان است. از شخص افسرده بخواهید وضع خود را نقاشی کند یا شعری درباره ی با آن بسراید، فوراً حالش بهتر می شود. اولاً به این دلیل که به جایِ آن که در افسردگی خود فرو برود، آن را به عینیت در می آورد و خود را بیرون میریزد. ثانیاً ابراز نظر او را در جریان زندگی قرار می دهد و همین اقدام نوعی بازگشت به زندگی خواهد بود. وقتی درجا می زنیم و متوقفیم، در واقع خلافِ جریانِ زندگی عمل می کنیم.
اقدام به ابراز وجود قبل از هر چیز به دلیل آن که یک حرکت است، جریان حیاتی را تسهیل می کند.به همین دلیل هم مشاهد شده که در بعضی موارد، تغییر محیط اجتماعی یا کاری می تواند آثارِ مفیدی در رفع افسردگی داشته باشد.حرکت یا تغییر، همان قانون موجودیت ماست."
بخشی از کتاب «قربانی دیگرانیم و جلاد خویش (کالبد شکافی روان شناختی اسطوره ی ایزیس و ازیریس)» نوشته "گی کورنو"
*
"داستان خرس های پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد"
محشر.
و کاری که نمیکردم، اما این یه قلم ارزشش رو داره: لینک دانلود.
*
و من، ظرف میشورم...
در گوشم صداها میپیچند...
تصویرها روی کاناپه و کابینتها غلت میخورند...
کف پاهایم، خاطرهها را حس میکنند...
و لبخند میزنم!
بیش از این لبخند، دیگر چیزی نمیخواهم...
لبخندم و لبخندهایم دور کمرم حلقه میزنند... بغل میکنند مرا... گرم گرم گرم...
مثل گاوی که علف نشخوار میکند... دوباره و دوباره و دوباره! صبح به صبح...
و شب به شب تف میکنم بیرون! زندگی را از دماغ...
...
گرد جهان گردیدهام. خوبان عالم دیده ام، لطف همه سنجیده ام... اما...
جالبه...
امروز [دیروز] رو میگم، جالبه! پر از سکوته.... من، استودیو، تنهایی و یک روز زیبا... با یک نسیم سرد از لای پنجره... یک روز خالی...
که دوستش دارم!
*
شاید الان [دیروز عصر] و با این هوا... خیلی وقت مناسبی برای دیدن Frankenweenie نباشه... اونم وقتی چمنها خالیند و Sparky هم دیگه نیست.... گاهی فقط خالی میشی... همین...
*
زیاد اهل رپ نیستم و بخصوص از شاهین نجفی خوشم نمیاد... اما این آهنگ خداییش خوبه:
*
آکشیتا همین الان این رو داد:
کلی کلی کلی ماه نیست این دختر؟!
بودن وینای، فائزه، آکشیتا، پردیس، مامان.... و آرپیت وقتی بیاد... و محمد... خوبه زندگی! زندگی خیلی خوبه!
*
دیروز تو سرمای لعنتی شمپین راه میرفتم و این رو میخوندم...
والا پیامدار.......
*
A Private Dream
*
- بازی؟
- بازی!
- باشه، پس من چشم میذارم، تو حمله کن!
*
دیوانگی این دختر رو دوست دارم.... از اون موجوداتیه که تأسف رو برام میاره که چرا بلد نیستم ساز بزنم.... و بعد میرصم... میرقصم... میرقصم... خیـــــــــــــــلی خوبه!
*
تولد میگیرم! خوبهها....
*
قیافه الانم:
-_____-
*
*
یه متن از گاندی خوندم که خیلی خوبه... اما الان اینجا نمیذارم! جنبهاش رو ندارم....
*
زندگی...
میگذره!
پینوشت بعد از تحریر: یک ردیف مقاله روانشناسی تو لیستمه و دارم میخونم.... این خوب بود: "مردم گمان می کنند که متضاد عشق، نفرت است. ولی در حقیقت، قدرت متضاد عشق است. عشق بمعنی یکی شدن با معشوق است، در صورتی که قدرت، میل به در اختیار داشتن طرف مقابل برای اهداف خودمان می باشد." ~ رابرت جانسون
دلی که غیبنمای است و جامِجم دارد *** زِ خاتمی که دمی گُم شود چه غم دارد؟
به خط و خال گدایان مده خزینه دل! *** به دست شاهوَشی ده که مُحترم دارد
نَه هر درخت تحمل کند جفای خزان *** غلام همت سروَم که این قدم دارد
رسید موسمِ آن، کز طرب، چو نرگس مست *** نهد به پایِ قدح هرکه شِش دِرَم دارد
زر از بهای مِی اکنون، چو گُل، دریغ مدار *** که عقلِ کل به صدت عیب مُتَّهم دارد
ز سِرِ غیبْ کس آگاه نیست، قصه مخوان! *** کدام مَحرَمِ دل ره در این حرم دارد؟
دلم، که لاف تَجَرد زدی، کنون صد شغل *** به بوی زلف تو، با باد صبحدم دارد
مراد دل ز که پرسم؟ که نیست دلداری *** که جلوهی نظر و شیوهی کَرَم دارد
ز جَیْبِ خِرقِهی حافظ چه طَرْفْ بتوان بست؟ *** که ما صمد طلبیدیم و او صنم دارد
گیسویس از باد و باران گشته آشفته... در مویش گویی مروارید خندان خفته...
این آهنگه رو دووووست دارم یعنی!
*
کتاب اشعار امینپور کشف کردم. خوشحالم الان.
*
گره بگشود از ابرو، بر دلهای یاران زد.
*
پرواز پرندهها رو بالای پنجرهام دوست دارم. صداشون رو دوست دارم... آزاد... رها...
وقتی دخترکی کنارم خوابیده که دوستش دارم... با تمام مفهوم "سادگی"!
*
فکر کنم دلم میخواد گربه داشته باشم. اینبار جدی.
بعد حسادتش رو تحریک میکنم که رقابت کنه که اون رو بیشتر بغل میکنم یا "گیلبرت" رو...
*
شعر زرد:
دیگران میپرسند: بیـــــداری؟
آری بی "دار"م
چرا که اگر "دار"ی داشتم
یا قالی زندگیم رو خودم میبافتم
یا زندگیم را به "دار" می آویختم و خلاص
پس بی"دار" بی"دار"م .....!
خودم رو باور نمیکنم!
مهمتر از اون، باور نداشتم که صدای احساساتم بلندتر از منطقمه...
*
دلم میخواد عمودی رو دیوار راه برم... سایهام باید جذاب باشه...
*
وقتی، پویان، پویانِ همسایه حرف میزنه:
*
رقص چیز خوبیه. طراحی رقص چیز بهتریه.... یا حداقل میتونم بگم هیجانانگیزه...
برگشتم به موسیقیهای خوب خودم... نه اینکه ازشون دور شده باشم یا مثلاً کنارشون گذاشته باشم، نه، اما اون لحظه های انتظار برای اتوبوس وقتی یه کم سردته و موسیقی تو گوشت پر از حرفه یا اون لحظه هایی که داری با عشق طراحی میکنی و موسیقی انگار برات دست میزنه تا چشمهات رو باز نگه داری... کم شده بودند و باز زیاد شدند!
*
امروز دیوانگی کردم و چسبیـــــــــــــــــــــــــد!
نیم ساعتی تو خیابونها منتظر بودم... میشد برم تو، اما کی از قدم زدن فرار میکنه؟! و قدم زدنهام من رو برد به یه مدرسه... به حیاط کنار مدرسه و زمین بسکتبال خالی و رقص و رقص و رقص... با هدفون توی گوشم...
عالی بود... عالی نه، محشر بود...
خوشحالم که میتونم دیوانگی کنم.
*
*
همیشه وقتی طراحی میکنم میرسم به یه سطحی که ناهشیار و هشیارم قاطی پاطی میشن... دستم یه چیزهایی میزنه و ذهنم دنیای دیگهای سیر میکنه... چیزهای دیگهای میبینه...
یکی از تصویرهای قوی که همیشه تو ذهنمه، مامانه وقتی دایی فرهاد رفت... خونه آبشار، مامان که از لای پرده خونه به بیرون نگاه میکرد و اشک میریخت... و من مبهوت. و سکوت... سکوت مطلق.
و اون صحنه و این موسیقی برام همیشه موازی، یادآور دیگری هستن... هرچند در لحظه، کنار هم نبودند:
در فکر، در فکر، در فکر تو بودم که یکی
حلقه به در زد، عزیز حلقه به در زد
گفتم، گفتم صنما قبله نما بلکه تو باشی
تو باشی، تو باشی، تو باشی
و بعد ذهنم میره به جادههای تهران-اصفهان... به خودم و بهزاد که دوتایی رو صندلی عقب میخوابیدیم. به خودم که خودم رو میزدم به خواب ولی چشمم به دنبال ستارهها بود...
و یادم میاد جادههای تهران-اصفهان-شهرضا-پوده رو با بابا... آواز خوندنمون. فرانک سیناترا! آهنگهای بیربط من. جریمه شدنهای بابا و میوه به پلیس دادنها. بحثها و خاطرهها...
من خیلی چیزها ایران جا گذاشتم. ولی فکر کنم آینده من رو این مملکت با آغوش باز داره فریاد میزنه...
به یاد همایون خرّم که با آهنگهاش زندگیها کردهام...
و به یاد شبهایی که با آهنگها چه سفرها کردهام...
آه...
... از این شیدای زمانه. رسوای زمانه...
:-)
*
به گمونم یه سری دانشگاهها به آدم یاد میدن که "دو نقطه دی" باشن! به گمونم یو اس سی یکی از اونهاس! آدم هرکی رو میبینه از اونجا نیشش تا بناگو استــــــــــــــــاد!
*
این جمله رو تو یه تیشرت تو یه مغازه کلی باحال تو پیتزبورگ دیدم، هی یادم مینوشت بنویسم:
*
یوهووووووووو! یعنی تا حالا اینقدر خوشحال نشده بودم وقتی اسم آکشیتا رو موبایلم افتاد!