Showing posts with label خلقت. Show all posts
Showing posts with label خلقت. Show all posts

Sunday, January 10, 2021

خوشا ‏به ‏حالت، ‏ای ‏روستایی!

... ای کاش من هم پرنده بودم
با شادمانی پر می‌گشودم...

و میریم که داشته باشیم، بعد یکی از بهترین شبهای زندگیم در چند سال اخیر، یه سرسره سواری به قعر افسردگی! 🙂
دوقطبی بودن دنیای جالبیه ها... بعد از عمری، چندتا رفیق خوب دورم رو گرفته اند، در خونه ام رو باز کردم و گذاشتم شروع بشه اون پاتوقی که میخوام... بعد از نه-ده ساعت، که مثل باد گذشت، و با شادی و خرسندی و لذت کامل خداحافظی کردم. با پدرام اومدیم توی تخت، کمی گل سنگم تمرین چنگ کردیم و من باز لبخند به صورتم بود... 
و بعد ناگهان، بی هیچ دلیل مشخصی، سقوط! حقیقتا هیچ دلیل مشخصی! سهام ها و کریپتوهام کمی پایین اومده اند، اما هنوز تو سود بالا هستم... قبل از پریود هم هستم و میدونم که وقت به هم ریختن نزدیکه، و بعد صرفا یه ویدئوی دختربچه میبینم که بسیار از سنش بزرگتره و برای مامانش داره مادری میکنه... احتمالا همه میخندن یا میگن چه cute... و من بغض و استرس دنیام رو پر میکنه...
پدرام کمی بعد به دنیای خواب سقوط میکنه و من کامل به دنیای افسردگی! صدای خرخرش عصبیم میکنه. دنیا عصبی ام میکنه. کار فردا عصبیم میکنه. زندگی مدرن عصبی ام میکنه... نفس کشیدنم هم همینطور...
دلم میخواد برم نقاشی کنم. فرار کنم... با "افسردگی" پر میگشودم...
همه اینها شاید در کمتر از بیست دقیقه...

هیچوقت گفته بودم خود افسرده ام رو چقدر دوست دارم؟ که قرص هام رو قطع کردم، نه فقط برای دلتنگی برای نگار شیدا... که شاید حتی دلتنگی بیشتر برای خود افسرده ام...
خرخر منظم پدرام، غمگینم میکنه... دلم نقاشی میخواد. نقاشی خاکستری از سقوط از کوهی سنگی و خاکستری...

پینوشت: دلم برای بهزاد تنگ شده. جاش تو زندگی ام خالیه و شک ندارم که جای من هم توی زندگیش خالیه. زودتر بیاد که یه کم به درد هم برسیم...

پینوشت ۲. راستی چند روز پیش اتفاق ناجوری افتاد: روی deck خونه نرگس و گلنار بودیم... شب سال نو. علی هم بود. داشتیم قلیون میکشیدیم و من به هر دلیلی رفته بودم توی خونه و وقتی برگشتم، سر جایم گشتم و سری قلیون رو پیدا نکردم... با نگاهم از علی پرسیدم که کو؟ و نفهمیدم که هیولا آزاد شده... پسرک گیج شد از "خشمی" که در نگاهم بود... پرسید چی شده؟ گفتم سری قلیون کو؟... جواب داد و اضافه کرد حالا چرا طلبکاری...؟ 
تازه به خودم آمدم. جمع کردم خودم و هیولا رو. افسارش زدم و شروع کردم به شماتت زندانبان... 
دوستی ام با پدرام، نگرانم میکنه به همین دلیل: نگران هیولا هستم. هیولا سوپاپ آزادی های یواشکی و غیریواشکی میخواد... وقتی سوپاپ نباشه، بی محابا، بی وقت و بی برنامه، افسار پاره میکنه و به کسی که نباید، پنجه میکشه... میدره...
نگران هیولا هستم...
چه کنم؟ ندانم.

Sunday, April 25, 2010

من اشتباهی بودم! اونقدر که دارم عقده ای می شم

می گم ها! من چم (چه ام) شدس؟ (شده است)

هی به تاریخچه اصیل چنگیزخانی و سیدی و اصفهونی و فلاورجونی و شهرضاییم نگاه می کنم و هی هیچی از ریشه "هندی" توش پیدا نمی کنم! پس چرا ییهو جهش ژنتیکی پیدا کردم؟؟؟؟ می دونم اخیراً هی زیاد می گم اینو! ولی اخیراً واقعاً دارم از چندتا از این موسیقی هندی ها و رقص بالیوودی لذت می برم و این خیلی هم هماهنگ با مذاق روشنفکری نمای من نیست انگار! چم شدس؟

فکر کن! همیجوری الکی خوش، اینچیگی دانا، اینچیگی دانا قر بدی و تمام انرژی ات را خالی کنی... خب می چسبه دیگه!!! انگار مغزتو مثل یک ماشین که واسه استراحت موتورشو می ذاره زمین، یک چند دقیقه، بلکه چند ساعتی می ذاری زمین و از دست سر و صداش را حت می شی!!!! هممم... ماشین این کار را نمی کنه، نه؟؟؟

چیم دونیم والا! (چه می دونیم واالله)

پی نوشت: خیلی معلومه که من فوتوشاپ دوست دارم؟ دست ادوب درد نکنه که می ذاره آرزوهای آدم سه سوت واقعیت پیدا کنه... حالا همچین سه سوتِ سه سوت هم نه خوب... یاد سپیده (دختر عمه ام) به خیر.... دست مامان هم درد نکنه بیشترتر که من را از این عدم "خلقت" در چند ماه اخیر جدید نجات داد!!!

پی نوشت دو: من خیلی هم علاقه مند به واژه "اخیر" نیستم، خود این پست شدیداً اخیراً بود و می طلبید!!!!