Showing posts with label عید. Show all posts
Showing posts with label عید. Show all posts

Monday, April 7, 2014

سر و ته، دیر

چهار روز از سیزده‌به‌در گذشته. با دوستهات میزنی بیرون. خوبه که میزنی بیرون. خوب میخوری. زیاد میخوری. سیری‌ناپذیر میخوری. مریض‌وار میخوری. مریض هستی و میخوری... بیشتر میخوری.
پهن میشی روی چمنها. کودند شاید. خیسند فکر کنم. زمین گریه کرده. دعوا میکنی خودت را که باز راه دادی به فکر کردن. اینجا فکر کردن ممنوع است. زل میزنی به عقاب بالای سرت. خیلی بزرگ است. دورت میچرخد. نصف بالش سفید است. خیلی پایین پرواز میکند. چرخ زدنهایش یاد لاشخور می‌اندازدت. باز دعوا میکنی با خودت. اینجا فکر کردن ممنوع است. پریسا میگوید عقاب، شاهین است.
دوستانت تلفن جواب میدهند. میبینیشان، اما نمی‌شنویشان. یاد گرفته‌ای نشنوی، وقتی نمیخواهی. نباید بخواهی. یاد گرفته‌ای به نبایدها احترام بگذاری به زور یاد گرفته‌ای، به زور گفتنها احترام بگذاری. تلفن عقب و جلو میشود. مثل آن گوشی های قدیمی که با سیم به شماره‌گیر وصل بودند. یک گوشی قرمز قدیمی با دوتا نیم‌کره گنده سوراخدار جلوی چشمت عقب و جلو میرود.  سوراخ‌ها بزرگ و کوچک میشوند. و عقاب، نه، شاهین دور گوشی قرمز میچرخد.
خوابیده‌ای. چمنها، از خشک شده‌های پارسال باقی مانده‌اند. خیلی زحمت بکشی، بوی کود میشنوی. زمین خیس است آخر. نه، نه. بوی سبزه تازه میشنوی. شکوفه‌ها را میبینی. فرزانه میگفت "گربه نوروزی" هم میبینی. تو خیلی چیزها میبینی. بوی چمنهای تازه نوروزی، گرسنه‌ات کرده. یک گاو، نمیتواند جلوی کاهدان را بگیرد. سخت است. بخصوص وقتی قرار نباشد فکر کند. تو قرار نیست فکر کنی. شبدر، چمن، کود... بخور. فرقی نمیکند.


خوب خوابیده‌ای. "جمع کن برو خونه". میروی. بیرون بوده‌ای، خوب خورده‌ای، خوب خوابیده‌ای. آماده‌ای برای زندگی کردن. برای ادامه دادن زندگی.

Wednesday, March 26, 2014

پریشان‌نویس

روانم پریشان است، موسیقی ها پریشانترم میکنند... شاگرد نوری باشی، کلاسیک بخونی و صدای عالی داشته باشی... روی موسیقی مورد علاقه من کلام بگذاری و از ته ته گلو صدا را خفه کنی، اما بیرون دهی... صدای سوپرانو را...

زل زده ام به سبزه کوچک روی میز که بی هیاهو، بی هوا قد کشیده.... گوش میدم. زیاد گوش میدم.
محمد نوری، مرگش، کارتونهای دیزنی، روسیه و رقص در برف، ویلن، مدرسه، مریم و هاله، بهار پراگ، آواز و پرواز... اشک و رقص... زندگی، همه همه همه زندگی میاد جلوی چشمهام... دیده ها و ندیده هام میان جلوی چشمهام...

و یهو با بوی نون سوخته به خودم میام. گرم کردن نون موسیقی نمیشناسه...

"تنها خورشيد حق دارد که لکه داشته باشد." ~ گوته.

روانم پریشان است.
سرم درد میکند.


Sunday, March 23, 2014

بتازم به سوی جنگ

از عادتهای خوب زندگیم این که به خودم کادو، عیدی، هدیه و سورپرایز میدم... کارت تبریک که دیگه هیچی... هر سال کلی وقت میذارم برای انتخاب هدیه مناسب به خودم... و به همون میزان وقت میذارم برای ذوق کردن و لذت بردن از عیدی خودم به خودم... از شناخت خوب خودم از خودم... از بالهایی که به آزاد ذهنم میدم...
نوروزت مبارک نگار. سال خوبی داشته باشی.

رزولوشون امسال: جنگ با خود. زیاد.


Tuesday, March 19, 2013

نوروز، پیروز

امسال عید یه جوریه! بی تعارف! نه که غر باشه ها... نه.... متفاوته.... زیادی متفاوته! "باستانی" نیست اصلاً!
خوب بودنش به بودن با مامان و بهزاد ئه... سه سال گذشته رو دوست نداشتم چون هیچکدوم سه تا یار عزیز زندگیم رو نداشتم.... اما هنوز... یه جوریه! نمیدونم چون تو "خونه"ام نیستم ئه... (تو خونه بهزاد آخرش حس مهمون دارم!)... نمیدونم چون خونه بهزاد خودش حس مهمانسرای دنیا داره.... چون وقت نداشتم از قبل سر صبر مثل هرسال بهش فکر کنم... گم کردن موبایلم که این دم آخر دیگه نور علی نور....
چون حالم حال خوش دم عید نیست! چون بوی دم عید رو با خودم همراه نکردم...
به بهانه اینکه وقت نبود...
امسال، خیلی حس مسافر دارم... نه تو مقصدم و نه تو مبدأ... مسافرم...

و من، در آستانه سال جدید، پیمان میبندم، خسته نباشم... دیگر... خسته نباشم!

بر چهره گل نسیم نوروز خوش است
در صحن چمن روی دل‌افروز خوش است
از دی که گذشت هر چه گویی خوش نیست
خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است
چه خوش میگوید خیّام... این همصحبت نازنین...

هنوز چند ساعتی وقت دارم... وقت دارم که به گذشته و آینده فکر کنم... به اون سال آزگار... به این سال جدید... 
نوروز و سال پیش روی 1392...  سلامت... شاد... پیروز!

PS. If you want to be an actress, you need to have something others don't. ~ Clifton, in movie Artist.

Sunday, March 10, 2013

بلی!

بلـــــــــــی!
اجرا تموم شد!
نگار مامان‌دار شد!
زندگی نرمال شد! حتی شلوغیش هم نرمال شد!

بلاگ و فیسبوک باز شد!

Thursday, March 7, 2013

تحشیر. صحرای محشر. خاتون محشر.

اجرا دارم... 
تمرین دارم...
رزومه دارم...
استودیو دارم...
پورتفولیو دارم...
مامان میاد...

وای حالم بده... احوالم بده...
حالا وااای واااااای :))

نگار... کجایی؟
سر تمرین! حالا چه فرقی میکنه موسیقی باشه یا رقص یا تئاتر... محشره این زندگی! محشرم من!

پینوشت: «تحشیر» در کلام به معنای «تنگ داشتن نفقه بر اهل و عیال» آمده.

Friday, March 23, 2012

باز بهار آمده خدا...

یعنی من اگه این رو نگم، دق می کنم:

کشف کردم چه موسیقی ای برای خونه تکونی مناسبه و خوب جواب می ده: قطعه بهار از چهارفصل ویوالدی!!! یعنی خووووبه ها! کلی کار انجام دادم! حالا بماند که ما خونه تکونیمون رو بعد از سال تحویل انجام می‌دیم!
و در همین راستا چشمم درد می کنه! چون موقع تمیز کردن مایکروفر، دسته ماهیتابه رفت تو چشمم! دیگه خودت بخوان حدیث ماجرا!

بعدش هم این رو دوست دارم:

و اینکه در انتها جا داره از مادر گرامی و تکنولوژی عزیز تشکر کنیم، چون یک روز پر از فعالیت رو با خورشت امواتی که از فریزر کشف شده و در مایکروفرِ تمیز داغ شده، گلگون نمودند!

Wednesday, March 21, 2012

Spring Equinox

بعضی از اولین ها خیلی شیرین نیستند. 
اولین روز سال 91 زیبا بود، اما شیرین نبود.
به زودی عکس‌هایی رو ازش می ذارم تو فوتوبلاگ: http://myeyes.aminus3.com

Happy First Day of Spring (Spring Equinox)........


Saturday, March 10, 2012

غرنامه این راش (Ghornameh in rush)

عمیقاً خوابم می آد و در دو روز آینده باید پروژه میان ترم رو تموم کنم (طراحی ترافیک یک شهر در کمتر از دو هفته! چطوره؟!!!)،  باید نزدیک 20 صفحه مقاله و تحقیق بنویسم، امتحان بچه فارسی‌ها رو طراحی کنم. احتمالاً کلاس الحمرا کار دارم که حتی نمی‌دونم چیه! پورتفولیو آپدیت کنم و اپلیکیشن بفرستم.... عدل همین هفته برنامه نوروز دانشگاهمون هم هست و باید برم و از خدا که پنهون نیست، از شما چه پنهون یک عدد ظرف تمیز برای کوفت نمودن غذا و یک عدد لباس تمیز برای حفظ آبرومندی هم برام نمونده! (حالا این تیکه رو یه کم غلو کردم! اما به هرحال باید به داد اونها هم برسم) این وسط به رسم همیشگی شبهای تحویل پروژه من، فوتوشاپم پکید و اتوکدم اکسپایر شد! به به! به به!
اینها فقط کارهای این آخر هفته است و هیچ ربطه به غرهای هفته آینده نداره!!! مثلاً اینکه من قرار بوده استاد تزم رو پنج شنبه ببینم و هیچ کاری هم نکردم و گذاشتم برای چهارشنبه شب و استاد مربطوه ایمیل می زنه که من دارم می رم سفر! می شه سه شنبه هم رو ببینیم؟ و من مثل خری در گل همچنان مات مات مانیتور رو نگاه می فرمایم! یا مثلاً اینکه کلی واسه خودم برنامه داشتم که یه چیز تر و تمیز درست کنم واسه سفره عید امسال تو استودیو... کِی؟ نمی دونم!
واقعاً نمی دونم با این همه بوی عید که تو دماغم پیچیده چیکار کنم واقعاً!!!!! اگه امروز تی شرت هپی نوروز نپوشیده بودم، یا سبزه هام رو آب نمی دادم، عمراً می فهمیدم که عید نزدیکه!

و باورررر کنین که بحث دقیقه 90 نیست!

این وسط الان یک عدد اتفاق خوب فقط افتاد که نیمی از مسائل فوتوشاپی زندگی من رو حل کرد! یک عدد کشف کردم همین الان تو سیستم فوتوشاپ که حداقل همینقدر وقت اضافه رو بهم داد تا بتونم پست بذارم!!!

دیگه بای بای! به قول جودی آبوت، به زودی یا نگار شاد و خندون می‌بینین، یا تیکه پاره های نگاری که از حجم کار پکیده! من برم لالا!

پینوشت: به مامان و بابا حسودی می کنیم و دلمان عید در اصفهان می خواهد، شددددددددید!

Saturday, March 26, 2011

زندگی شلوغ مهربون

بازگشت نگار به زندگی واقعی خودش... روزهای فرزانگانی، روزهای انجمن علمی ای... شبهای دراز و روزهای شلوغ... چه جشنی بشه، جشن نوروز 1390 در دانشگاه ویرجیناااااا.......
(ماه های آخر، خاطره را نسازم، چیکار کنم؟)
;))))))

دوست دارم!!! من لامصب، مدیریت، تحرک، بالا پایین پریدن، کمک کردن دوست دارم... از 6-7 تا برنامه، توی سه تا از برنامه ها اجرا دارم. تئاتر، رقص دسته جمعی و رقص تکی. کل برنامه رو تا حد امکان با الناز کمک کردم تا تنظیم شه. اگه کم کمش دوتا بودم، دیگه رسماً از صحنه نمی اومدم پایین! فقط وقت دارم بپرم پایین، لباس عوض کنم، برای برنامه بعدم بپرم بالا! یاد فرزنگان حسابی به خیرررر....
فیلم نامه تئاتر رو با سارا نوشتم و تمومش کردم. آواز مهراد و دکلمه مرسده رو باهاشون تمرین کردم و برنامه ریزی کردم (خودم واقعاً نمی شد کنارشون باشم! برنامه اش بین رقص گروهی و تئاتره! باید کم کمش لباس عوض کنم و آرایش تجدید کنم...)، خرید سفره نوروز برنامه رو بودم. خرید لباس و خرت و پرتهای رقصمون، هر سه بارش رو بودم. تمام تمرین های رقص گروهی، غیر از اون که شب امتحانم بود رو بودم. آهان راستی این وسط یه امتحان هم دادم و 150 صفحه کتاب رو خوندم و ازش یه گزارش دادم. تمرین و طراحی های رقص خودم که دیگه هیچ.... روی این آهنگ. سخته! باور کنین ;)) اسمش رو هم گذاشتیم: searching toward the peace... دووووست دارم. جاتون خالی که ببینین. این وسط دعوت نامه گرفتن و کارهای پذیرش دانشگاه جدید و کارهای دانشگاه فعلی (که یادمون نره فوق محسوب می شه خیر سرم!)... هم که معمول محسوب می شن... مهمتر از همه (فکر کنم بچه هایی که باهام کار کردن این یه قلم اخلاقم رو شناختن!) تو همه کثافتکاری ها، خونسرد موندن و روحیه مثبت دادن به بقیه ای که هرچی به آخر نزدیک می شه بیشتر داغون و افسرده و خسته می شن... دوووووست دارم خــــــــب!!!!
هایپراکتیو یعنی همین دیگه! یعنی این که همه اینها و هوارتا خورده کاری دیگه رو درحالی انجام بدی که شب قبل فقط سه ساعت خوابیدی و  تو کل روز فقط دو تا ظرف کوچیک ناگت مرغ خورده باشی!!!!!!!!
احساس می کنم این درجریان بودن ها، این همیاری ها... زنده نگهم می داره. حتی اگه یه کوچولو کمردرد گرفته باشم P-:

نگار دختر تمیز و مرتبی نیست. دختر خرخونی هم که اصلاً نیست. اما همیاره! خوشم می آد!

خب برای امشب، از وقتی اومدم... آب ظرف ندا و آروین رو که عوض کردم، ایمیل های متعدد انجام شد و گرفته شد. آهنگ ها تنظیم شد. اگه برسم، یه بار دیگه رقص گروهی رو تمرین می رم. انتخاب لباس های نمایشم برای فردا، درست کردن اسلاید شو از عکس ها، اسکن دعوت نامه ها مونده، یه سری ایمیل و خرت و پرت، برنامه ریزی فردا که کی برم پست، کی آرایش و جینگول کنم، کی... . و در عین حال 11 صبح آماده باشم توی سالن....
زندگی شیرینه...
فقط دارم فکر می کنم بیچاره ندا و آروین که مجبورند شب بیداری های من رو تحمل کنن. حتی اگه حافظه اونها 3ثانیه باشه، من یادم نمی ره که احتمال مریض شدنشون هست...

فردا.... فردا خوب خواهد بود. یک خاطره قشنگ. مطمئنم.
این رو شیر سردی که می خوام الان بریزم تو لیوان، بهم می گه...
و به قول این جمله های بغل بلاگم:
"Do not anticipate trouble or worry about what may never happen. Keep in the sunlight." ~ Benjamin Franklin
So true....
پینوشت یک: تو ایران یکی از دردسرهای بزرگ، کارهای اداری احمقانه بود که روح و جسم آدم رو فرسوده می کرد. امشب نمی تونستم تصمیم بگیرم که کدوم اینها دردسر بزرگتریه، اون تجربه، یا تجربه اجبار به تحمل آدم های drunk و talkative gay ور دلت، وقتی همه کارهای برنامه رو هواست و اونها رو اعصابت پیاده روی می کنند....
پینوشت دو: این وسط برای خودم کلی کلی روی اصفهانیت خودم پا گذاشتم!!!! بعد عمری برای خودم کفش و لباس خریدم اساسی!!! فکر کنم چندتاشو برم پس بدم! اما خب بعضی وقتها آدم به خودش جایزه بده هم عیبی نداره دیگه!!!
پینوشت سه: تمام دیروز موبایلم رو خونه جا گذاشته بودم. با دایی خلیل که نشد حرف بزنم. بد شد. خاله لیلا هم که از دستم سکته زد.... پووووف! این سر به هوا بودن های این وسط، کار دست آدم می ده...

Sunday, March 20, 2011

نوروز 1390 مبارک

یکشنبه، ۲۰ مارس ۲۰۱۱، ساعت ۱۹ و ۱۱ دقیقه و ۳۰ ثانیه بعدازظهر.... سال نو خورشیدی ۱۳۹۰ مبارک... خیلی مبارک...
با یک عالمه شادی و لبخند، پیش به سوی آینده زیباتر....

خوش آمد باد نوروزی به صبح از باغ پیروزی          به بوی دوستان ماند نه بوی بوستان دارد
یکی سر بر کنار یار و خواب صبح مستولی          چه غم دارد ز مسکینی که سر بر آستان دارد
چو سعدی عشق تنها باز و راحت بین و آسایش          به تنها ملک می‌راند که منظوری نهان دارد

سعدی هم تنهایی و شب بیداری من رو تا فردا پیش بینی کرده...
عیبی نداره... با ندا و آروین (ماهی هام) و با سوسن خانوم و اسمال آقا فعلاً سر می کنیم تا بعد...
D;D;



پینوشت بعد از تحویل سال: یه جور هیجان زدگی داشتم از این موضوع که این اولین عیدیه که کاملاً تنهام! خودمم و خودم! و سفره هم کاملاً کار خودم... چقدر خود تو خود شد >:)) تجربه خوبی بود... شاید نخوام که دیگه تکرار شه... اما خوب بود و خوب گذروندمش! ایده آل این بود که امتحان نداشته باشم چند ساعت دیگه... ولی حالا دیگه...

توضیح عکس ها: خب من تو بلاد کفر یه میز بیشتر ندارم و نمی تونم اون رو بکنم میز سفره و خودم رو زمین درس بخونم :)) نتیجه اینکه صندلی و میز کوچولو و کوسن به کار می آد و سفره وحدت ایجاد می کنه :)) بعدش هم آینه مناسب نداشتم و در کمال خوشوقتی، آینه قدی ام را گذاشتم رو صندلی!!! مهمتر از اون، سیب سبز و روبان سبز سبزه ام هستن که نیاز به توضیح ندارند... و روبان دور خاک پاک ایران! و این که چرک کف دست عوامل اجنبی (پول ها!) زیر خاک پاک ایرانند! بله!!! بعدش هم به عنوان یه اصفهانی، دیدیم سکه سال های قبل جواب نداد، نتیجه این که این بار اسکناس هم اضافه کردیم اون هم از نوع 20 دلاری... باشد که اقر کند :)) و این که تخم مرغ هام هم سوسن خانوم و اسمال آقا، معرف حضورند... ماهی های گلم هم ندا و آروین... سلام دارند خدمتتون! خلاصه که در 26 امین سال تحویل عمرمون، آنچنان خاله بازی ای داشتم ب خودم که... به به! D:

Friday, March 18, 2011

عید می آد بهار می آد می رم به صحرا

شلوغم... اون قدر که نمی دونم کدوم رو کی انجام بدم! و خوشحالم! این شلوغ کردن ها باعث می شه یاور کنم تو بدوبدوهای دم عیدم! دوووووست دارم...

قرارهام با استادهام تو هفته دیگه و تصمیم هام و کارهایی که باید انجام بدم برای سال دیگه... (تازه یادمم افتاده که باید به فکر خونه هم باشم اون طرف ها!!!)
سه شنبه قرار دارم با استادم درباره تز...
دو شنبه یه میان ترم دارم و یه پرزنتیشن که خلاصه کتاب بدم...
یک شنبه عیده و خریدهای عیدم و بخشی از خونه تکونی و خورده کاریهاش مونده...
شنبه احتمالاً با شهلا باید بریم دنبال کارها...
امروز جمعه، مهمونی مرسده و دیگر فعلالیت های مثبت...

جذاب تر از اونها این که شنبه هفته بعد مراسم دانشگاهمون برای جشن نوروزه و من شدیداً شبیه دوران دبیرستان، روزگار خوشی دارم... رقص دسته جمعی، رقص تک نفره، آواز، تکه کوچیکی توی تئاتر و احتمالاً توی برنامه فشن شو... فالواقع که نمی دونم برنامه ای هست که من توش نباشم...

از ته دل، دلشادم... که می دونم آدم خوبی ام! و آدم هایی هستن که دوستم دارن! مو بایل ایرانم رو بعد از دوسال روشن کردم و دارم استفاده می کنم... موبایل صورتی نازنین که خودش به تنهایی کلی خاطره است... و چه مسیج های معرکه ای توش بود... چه مسیج هایی... و باعث شد زنگ بزنم ایران بعد از یک سال و هفت ماه... صدای کاوه شنیدن خوب بود. خیلی.

لبخند روی لبهامه چون می دونم دو-سه سال دیگه رو هوا نیستم... لبخندی از سر رضایت برای انتخاب، و نه پنهان کردن انتظار...

امیدوارم و به نوعی باور دارم که "سالی که نکوست، از بهارش پیداست..." 
چون واسه من که:
changing in the mind in mood... in the fastest available way...
لبخند می زنم... خوشحالم و شادان...

هپی و هپلی نوروز D:

پینوشت بعد از تحریر: oh oh! آمادگی برای امتحان رانندگی و تبریک و تلفن به هواران نفر کوچیک و بزرگ، پیدا کردن خانه یا خوابگاه برای سال دیگه، تمرین رقص و آواز، تنظیم سه تا مقاله و غیره رو هم بذار تو برنامه.... شبه عیده، آی آی شب عیده!

Wednesday, March 16, 2011

sweet

So exciting to bring some sweets to work as for new year celebration, which u can't even explain what are those!!!!!

nun nokhodchi. bereshtuk gerduyi and tut!!!!!!

Thursday, March 3, 2011

خونه تکونی

متوجه شدیم که امسال عید احتمالاً اولین باریه در زندگی ام که کاملاً تنها خواهم بود!!!! و بدتر از اون، فردای عید امتحان میان ترم دارم!!! (خودمون رو آروم می کنیم چون می دونم ممکن بود بدتر هم باشه! یعنی مثلاً لحظه عید سر امتحان باشی!!! اه اه پیف پیف!)

متوجه شدیم که برای اولین بار در زندگیمون باید خونه تکونی کنیم! ایران هرسال عید تا حد امکان از زیرش در می رفتم! به هرحال اصفهان می رفتیم و اونجا که خونه ما نبود که اگه بخوایم هم برسیم خونه تکونی کنیم!!! خونه تکونی اصلی هرسال می شد قبل تولد من، بهمن، که از سرتاپای خونه رو می شستیم!!! تازه تا وقتی بهزاد جون و مامان جون بودن، من می تونستم تا حد زیاااادی در برم! اما امسال اولاً خونمون تبدیل به موجود بسیار زشت و بی فرهنگی شده، دوماً ...!

متوجه شدیم که genius می باشیم چون بلدیم عکس روتوش کنیم!!! :)) اما خداییش وقتی رئیسم out of nowhere اینجوری بهم گفت، کلی چسبید :))

متوجه شدیم باید به جمع و جور کردن خورده ریزهای عید فکر کنم!!! تخم مرغ رنگ کنم احتمالاً! دوست دارم سر سفره عید قرآن بذارم و ندارم!!! حافظ دارم اما دوست ندارم حافظ نخ نما بذارم! اکثرش رو می شه از دی سی خرید... دارم فکر می کنم سبزه و ماهی رو چه جوری بیارم اینجا!!! (و مهمتر از همه این که چه جوری نینا رو راضی کنم که بذاره ماهی بخرم!!!)

متوجه شدیم که می توانیم باز از زندگی لذت ببریم و آنچنان قهقهه بزنم که رئیس کتابخونه بیاد سراغ رئیسم و من که شما دوتا اوکیید؟ الگوهای کاری مارو باش!!! (آن از مسئول های کتابخونه و من از بچه ها، معروفیم که خیلی مثبتیم و زیادی کارمون رو جدی می گیریم! حالا افتاده بودیم به هم، قاه قاه می خندیدیم...)

متوجه شدیم که Ann Burn! Negar officially loves you!!!! you are one the most amazing womens in the whole world... و همچنین متوجه شدیم که کتابخونه یکی از بهترین جاهاییه که توسط آدمیزاد ساخته شده! نه فقط به خاطر کتابهای گوگولیش که می شه آدم توشون غلت بزنه، بلکه همچنین به خاطر آدمهای گوگولی ترش که توش کار می کنند... بخصوص متوجه شدیم که هرچند متوسط سواد مردم این بلاد کفر در حد منفیه از سیاست خارجی و بین الملل، اما کسی مثل آن رو هم می شه پیدا کرد که لزوماً تخصصی نداره تو سیاست و... اما می شه سه ساعت باهاش درباره قذافی گفت و خندید و لذت برد که به فکرته و نگران که یهو هوس نکنی برگردی ایران!!!

متوجه شدیم که اصلاً دوست نداریم ااااااااین همه هر روز بنویسیم! جدی لجمان می گیرد از این همه گزافه گویی! اما نقش قرص مسکن داره واسم! جدا از این که آرومم می کنه، معتادم هم کرده! و چون به تدریج روم بی اثر می شه، هربار به طولش اضافه می شه!!! فکر کنم باید برم تو ترک...


ما چقدر هی متوجه می شیم!
***
پینوشت: کلمات گیج منگولای اخیر: حرص، هوس...

Thursday, January 13, 2011

رقصنده با گرگ

گاهی دست خودم نیست: بدنم، وجودم، ازم می خواد که برقصه... سلول به سلول، جزء به جزء، ماهیچه به ماهیچه، احساساتم رو می رقصند...
این بار آلبوم جدید داریوش و زنش (؟)، انسان... گوش می دم و می رقصم... احساساتم می رقصانندم...
پایان عشق، می زده،... خودم رو از خودم می کشند بیرون...


امسال عید، دوست دارم یک طراحی رقص انجام بدم... اگر نیکی و سارا و مریم و دیگران پایه باشند... موسیقی و تمش توی ذهنم شکل گرفته... می خوام....