Tuesday, December 29, 2020
سفرنامه
Sunday, November 29, 2020
دروغ رو جار بزن
Friday, June 12, 2020
سفر
دنیای کار طراحی و تأکید میکنم روی فضای "کار"، من رو داره فرسوده میکنه. چیزهای ریز و درشت آزارم میده و خیلیش، مشکلات سیستمیک کشور آمریکاست راستش... اینکه به زن جوان اعتماد نیست. به زن مجردی که "توان خانواده ساختن نداره" که دیگه اصلا اعتماد نیست. به خاورمیانه ای اعتماد نیست. به کسی که صداش بلند باشه (هم به معنای واقعی کلمه و هم سمبلیک) اعتماد نیست.
من واقعا طراحی کردن رو دوست دارم. محاسبه کردن رو. اما دارم خسته میشم از اینکه جدی گرفته نمیشم. از اینکه کارم جزو بهترین هاست و با این حال قدرم دونسته نمیشه. از اینکه حقوقم مطابق با کاری که میکنم نیست.
و باز مطمئن میشم که من هم باید سفر کنم. که توانش رو دارم که سفر کنم و باید بکنم... صادقانه اش اینه که اجازه دادم موافق نبودن بابا بهانه ام بشه برای کارم رو عوض نکردن. فکر کنم بسه دیگه.
من، خسته ام. دلم، هوای بالهای پروازش رو کرده...
پینوشت: این طراحی جدید بلاگر یه عالمه باگ طراحی داره! کمک نمیخوان؟؟
پینوشت 2. این آخر هفته سعیده از خونه ام میره. هفته بعد، Officially شروع میکنم برای شغل های جدید اپلای کردن... تا چه شود...
Monday, March 5, 2018
علم و صنعت، در رگهایم روان است...
دنیا خیلی کوچیکه و دانشکده معماری علم و صنعت، بسیار بزرگ.
مشفول به کار بودم، که سرم رو برگردوندم و سارا، دختر جدیدی که برای مصاحبه به شرکتمون اومده بود رو دیدم...
از سال پایینی های علم و صنعت... که مثل من دور دنیا رو گشته تا دوباره یه گوشه بالتیمور، هم رو ببینیم...
شاید آخرین باری که هم رو دیدیم، سفر جنوب بود... آخ.
Thursday, May 28, 2015
دیروز اتفاق افتاد
ولی من همچنان، سفر بایدم....
Tuesday, June 3, 2014
اینجاست یک روانی، مشغول به «طرز تهیه شله زرد»
کلمات هاروکی موراکامی و صدای علیرضا قربانی... روانی ام میکنند. روانیترم میکنند....
***
من و فراموشی
سَرِ "تو"
جنــگ داریم!
~ محمد غفاری
*
*
از گیجی خواب و بیداری بود یا تنبلی، نمیدونم، ولی نمیتونستم از فکرهام بنویسم و واسه همین ضبطشون کردم. از فکر کردن و حرف زدنم راضی ام....
اما این "ضبط شده"، به طرز غریبی غیب شد! پست نشد توی اینستا رادیو... و من درگیرم با خودم که باز بگویم از فکرهام یا نه.... از دوست داشتن و از دوست داشته شدن... از آزادی انتخاب و آزادی انتخاب شدن...
*
خواب خوشی وقت سحر دیدم و یادم نرود
که به این یار و دیار، بستن دل... حرام است... حرام...
*
خرید درمانی یعنی شش جفت کفش با هم بخری. بعد مبهوت بمونی که این چه کاری بود کردم...
*
معلقم بین شعرها و گفتهها و ناگفتهها...
این پست، پر از شعر است... پر از وهم...
*
نگار!
"تو را به جای همه ی زنانی که نشناخته ام دوست دارم
به خاطر بوی دریا، بوی نان گرم
به خاطر برفی که آب می شود؛ به خاطر اولین گلها
به خاطر جانوران پاکی که از انسان نمی ترسند
به خاطر دوست داشتن تو را دوست دارم
تو را به جای همه ی زنانی که دوست ندارم دوست دارم"
~ پل الوار - مرد نازنینی که اخیراً -باز- به زندگیام وارد شده.... مردی که دوست داشتن خودم را، باز به یادم میآورد... مردی با بوی شلوغیهای فرانسوی...
*
"گقتم بگو به وصلت خواهم رسید روزی؟
گفتا که نیک بنگر، شاید رسیده باشی!"
~ فیض کاشانی
*
درد. عود. درد.
دیشب یادم افتاد به.دورانی که مامان میخوابید و من روش راه میرفتم. ماساژ میدادم یعنی... چقدر دلم راه رفتن روی پشت استوار مامانم رو میخواد....
او آزاده، که فکر کنه که من دارم بهش «لطفـ»ـی میکنم... اما کسی که محکم و محکمتر میشه، منم.... منم...
*
فرصتت باد که دیوانه نواز آمده ای
ساعتی ناز مفرما و بگردان عادتپیش بالای تو میرم چه به صلح و چه به جنگ
چون به پرسیدن ارباب نیاز آمده ای
چون به هر حال برازنده ناز آمده ای
آب و آتش به هم آمیخته ای از لب لعلآفرین بر دل نرم تو که از بهر ثواب
چشم بد دور که بس شعبده بازآمده ای
کشته غمزه خود را به نماز آمده ای
زهد من با تو چه سنجد که به یغمای دلمگفت حافظ دگرت خرقه شراب آلوده ست
مست و آشفته به خلوتگه راز آمده ای
مگر از مذهب این طایفه بازآمده ای
ساده است نوازش سگی ولگرد
شاهد آن بودن که چگونه زیر غلتکی می رود
و گفتن که سگ من نبود.
ساده است ستایش گلی
چیدن و از یاد بردن
که گلدان را آب باید داد
ساده است بهره جویی از انسانی
دوست داشتن اش بی احساس عشقی
او را به خود وانهادن
که دیگر نمی شناسمش.
ساده است لغزشهای خود را شناختن
با دیگران زیستن
به حساب ایشان و گفتن
که من این چنینم.
ساده است که چگونه زندگی می کنید
باری، زیستن سخت ساده است
و پیچیده نیز هم
شاملو
ممنون از معرفی فائزه، من خیلی علاقهمندم بدونم این آقاهه، پارتنر داره؟؟؟؟ available هستن ایشون؟! خلاصه که اینجا یه مورد خاص، خیلی چشمش دنبال ایشون، دستپخت ایشون و طنز لطیف ایشونه!
وه از این راه دراز که من، باز آمدم...
*
ببین فال گرفتهام؟ ببین پریروز چه برایم مکتوب شده... ببین....
~ فرشید فرهادی
و اصل دیگری را به آن افزودم
عزیز من
هرانسانی حق دارد هر کسی را که می خواهد دوست داشته باشد!
نه برای اینکه دیگران را از خودت دور کنی
بلکه ببینی چه کسی برای دیدنت دیوار را خراب میکند.
*
عکس و شعر و صفحه... همه خوبند...
Monday, March 17, 2014
نارنجکی که در کودکی قورت دادم
نمیدونم اسم این دنیایی که توش هستم چیه. اسمش هنر نیست... هنر کلمه قلمبه سلمبه ایه که محصول تولید میکنه (یاد کتاب هنر چیست تولستوی افتادم!) اما دنیاییه که داره پوستم رو میشکافه و از درون میزنه بیرون.... فوران میکنه بیرون... اینقدر سرکوبش کرده ام تو بیست سی سال گذشته که امروز دیگه تو اراده من نیست... نیروش ویرانگر شده، تخریب میکنه، میشکافه، میشکونه، میبره و میریزه بیرون.... همراه با کثافت و عشق و شره های زخم های خشک شده....
میترسم.
از آزادی محدود شده زیر سلولهای پوستم و از بی علاقه شدنم به روزانه ها... سخت میترسم.
پینوشت: ترک خوردن پوست، درد داره.
پینوشت دو: از خوندن موشته های بهزاد لذت میبرم. روز به روز هم کلمات توی دستهاش روانتر میشن...
Thursday, May 30, 2013
Seattle
Man, I walk around different corners of this city and really enjoy every moment of it...
Sometimes you have to travel. Alone.
Decided about my favorites: Chicago (yeah Seattle hasn't compete Chicago for me-yet), San Francisco, Seattle, Philadelphia, DC, San Diego, Pittsburgh...
And I guess I can include Boston and Houston after visiting
And yeah, no NYC for living.
Sunday, August 12, 2012
خوشش میاد/بدش میاد
Sunday, February 12, 2012
زندگی آی زندگی
What will this day be like? I wonder.
What will my future be? I wonder.
It could be so exciting to be out in the world, to be free
My heart should be wildly rejoicing
Oh, what's the matter with me?
To do the things I've never dared
And here I'm facing adventure
Then why am I so scared
I must dream of the things I am seeking
I am seeking the courage I lack
Face my mistakes without defiance
Show them I'm worthy
And while I show them
I'll show me
I'll do better than my best
I have confidence they'll put me to the test
But I'll make them see I have confidence in me
Somehow I will impress them
I will be firm but kind
...
And mind me with each step I am more certain
Everything will turn out fine
I have confidence the world can all be mine
They'll have to agree I have confidence in me
I have confidence in sunshine
I have confidence in rain
I have confidence that spring will come again
Besides which you see I have confidence in me
Strength doesn't lie in wealth
Strength lies in nights of peaceful slumbers
When you wake up -- Wake Up!
It tells me all I trust I lead my heart to
All I trust becomes my own
I have confidence in confidence alone
(Oh help!)
I have confidence in confidence alone
Besides which you see I have confidence in me!
*
*
با استاد ترم پیشم بحث دارم... چیزهایی پیش اومد که دوست ندارم درباره شون حرف بزنم! با هیچکی... اما وسط حرفهامون چیزی گفت که عصبانی ام کرد و البته که رفتم تو فکر. صادقانه می گم که رفتم تو فکر... شاید اگه هر کس دیگهای بگه، از این گوش بشنوم و از اون گوش دروازه... که ماشاءالله تبحر هم دارم... گفتم فلان کار رو چرا کردی؟ گفت تا یادت بندازم که برای Great Designer شدن، داری راه رو اشتباه میری... پریدم وسط حرفش و گفتم: But Gale, I don't want to be a great designer... شُک شد: نمی خوای؟
خلاصه حرفهام اینه (اینها که می نویسم قاطی پاتی حرفها و فکرهامه برای روشن شدن حرفهام) که گفتم من ضعف ها و قدرت های خودم رو میشناسم. من می دونم که ایده های خوبی دارم. می دونم که طراحی دستی ام، تنظیم فکر و دستم برای طرح زدن خوبه... اما من نمی خوام طراح بشم. که می دونم هفت ساله دارم سعی می کنم ایده رو به طرح تبدیل کنم و محصول به اون قوی ای که باید باشه نمی شه (این حرفها در راستای بحث های قبلیمون بود) مهمتر از اون، کیه که ندونه من می خوام برم دکترا بخونم؟ من عاشق درس دادنم و عاشق revitalization... من خودم رو یه Historian می دونم و افتخارم هم اینه... این کاریه که می خوام بکنم... من طراحی رو بر ای احیای فرهنگ و هنر و معماری ای که می شناسم می خوام... نه برای خلقت... آدمهای خالق از دید من زیادند توی دنیا...
هنوز شُک بود وقتی می گفتم... گفت: well, that's a shame... و این shame از جمعه تا الان تو سر من می پیچه و داد میزنه و داد میزنه که... THAT'S A SHAME... گفت هر کسی می تونه بره دکترا بخونه (آی اگه این حرف به گوش استادهای دیگه دانشگاه برسه >:) ) اما خیلی کمند آدمهایی که هم این باشند و هم اون... هم از پس این بر بیان و هم پس اون...
بحث رو ادامه دارم. هیچکی، مطلقاً هیچکی حق نداره به من بگه چی کار کن و چیکار نکن... حتی اگه آدمی مث Gale باشه که به سواد و طراحی اش احترام ویژه می ذارم! اون حق داره فکر کنه که برای من فلان چیز می تونه بهتر باشه، اما این منم که می بینم حس من تو چی می تونه من رو بالا ببره... هم خودم و هم روحم و هم محیطی که توشم رو...
اما...
هیچی دیگه، به فکر رفته ام... بد بود که از کسی، اون هم نه هر کسی، بشنوم دکترا خوندن مایه شرمندگیه!!!!!!!
*
با استادم، David، یکی از باسوادترین آدمهایی که تا حالا دیدم، شروع کردم درباره تزم کار کردن... یه درس تحقیق مستقل برداشتم باهاش که بعداً طراحی رو تو تزم بر اساس مطالعاتم پیش ببرم. لطفاً بی جنبه بازی در نیارید از چیزی که می خوام بگم، اما در راستای این که من روی مباحث مهاجرها به آمریکا و اقامتگاه های اونها کار می کنم و در راستای اینکه دبوید همجنسگرا ئه، مکالمات ما خنده داره: [لازم به ذکره که محل گفتگوی ما کافی شاپ اصلی دانشگاهه که به پرچم گنده از همجنسگراها به دیوارش آویزونه]
D: خب، این هفته چی ها پیدا کردی؟
N: خب من که آمارهارو فرستادم. دیدی؟ آمار مهاجران کشورهای مختلف، به ایالتهای مختلف.
D: آرررره! دیدم! خیلی باحال بود! آمار همجنسگراها رو هم داری؟
N: خوب نه، اون که مبحث جداییه، اما به جاش تا تاریخ فلان رو آنالیز کردم.
D: اوه آره. تو همون سایت من هم رفتم تاریخ قدیمی ترهارو دیدم... می دونستی تا سال فلان ورود همجنسگراها به آمریکا غیر قانونی بوده؟
N: ئه؟ چه جالب نمی دونستم... خب فکر می کنی الان باید تمرکز کنم روی یه اقامتگاه و مطالعه کنم یا همچنان در مقیاس کشوری باقی بمونم؟
D: فرقی نمی کنه، انتخاب کن خودت نسبت به تزت. مثلاً اگه در سطح کشوری یه آمار درست کن که کشورهای مختلف چه گروه هایی می آن. یا در مقیاس محلی ببین گروه های مختلف تو یه کمپ چیکار می کنن؟ شاید هم هردو رو ببری جلو.
N: مثلاً اینکه افغان ها، پاکی ها، ایرانی ها....؟
D: آره دیگه. مثلاً همجنسگراها، اقلیت ها،...
N: آهان. خب، باشه! بعد مثلاً روی اینکه چیکار می کنند هم تمرکز کنم؟ یعنی بعد از مهاجرت؟ شغلشون؟
D: خب آره... اگه وقت کردی... مثلاً گفتی خیلی می ارزه که آدم یه پناهنده همجنسگرا باشه تو کالیفرنیا دیگه؟
N: خب من که چنین چیزی نگفتم! گفتم خیلی ها به طور کلی بر اساس آمار می رن اونجا... اما باشه!
D: راستی از وضعیت گروه های خاص مثل همجنسگراها توی کمپهای کشورهای دیگه هم تونستی آمار دربیار...
N: (درحالی که دیگه جلوی خنده ام رو گرفتن داره سخت می شه برام) باشه باشه...
این بشر خیلی پره. مسائل معماری رو خیلی عمیق می بینه. و من عمیقاً از گفتگو باهاش لذت می برم. (البته بماند که کلاً تو دانشکده ما آدمهای عمیق زیادند و خداروشکر از دماغ فیل نیفتادهاند و من لذت می برم!) موضوع من هم فعلاً تأثیر خوبی گذاشته تو دانشکده... یکی از استادها که برام انواع مسابقه و grant پیدا کرده... اما به هرحال تو دانشکده های هنر و معماری که همیشه اساتید با گرایشهای جنسی خاص و ویژه توش زیادند (چه ویرجینیا و چه اینجا و چه بقیه دانشگاه ها) از اینجور دیالوگهای خنده دار هم پیش می آد...
*
یه جمله کوتاه: من عاشق درس دادنم!
هر روز بعد کلاس فارسی مطمئن و مطمئن تر می شم...
*
دارم اینترنشیپ اپلای می کنم. تاحالا فقط دوتا جا. اما دعا کنین جور شه! جدی جدی!
*
و...
ولنتاین نزدیکه. برای تک تک شما که دوستتون دارم... برای شمایی که همیشه می ترسم روزی بیاد که نتونم تو دلم هم که شده به خودم بگم: "دوستش دارم!"... آهای! دوستت دارم!
Friday, May 27, 2011
رو به بالا
Sunday, August 15, 2010
آره؟
Saturday, July 31, 2010
صدای بی صدا، صدای با صدا
Saturday, July 10, 2010
بسیار سفر باید تا پخته شود خامی
.
.
.
غر نمی زنم! همه چی خوبه، اما خسته شدم خوووووب
Saturday, May 8, 2010
نگار خوشحاله
Wednesday, December 19, 2007
Entry for December 19, 2007
سلام! من اومدم! خيالتون راحت! هيچ جارو نديدم! مسافرت کاملاً کاري بود! پنج درصدشم به توريستي رسيد!!! اما جاتون خالي! بعضي وقتها واقعاً از خودم خوشم مي آد! جدي خوب بلدم از لحظه لذت ببرم! تو اون يک هفته 4تا شهرو ديدم! شانگهاي، شن زن (با کسر ش و ز)، پکن (بي جينگ، با کسر ب) و دبي. شانگهاي باد منو برد! شن زن از گرما پختم! پکن گذاشتنم تو فريزر! دبي هم هي داغ کردم و هي لرزيدم!
وارد جزئيات نمي شم ولي خلاصه اين آخري منو از پا انداخت! حال خراب من از قبل و سرما و گرماي مغازه ها!!! خدايي تمام دل و روده ام ريخت به هم!!! ساعت خوابم که مسئله کوچيکيه و پيشکش همه اينها! به هر حال طبق روايت فوق، ساندويچ آماده نگار در خدمت شماست! کله پاچه ميل دارين يا دل و روده و زبان؟!
به هر حال کفرم درآمده بود که کلي بهم خوش گذشته مثلاً، اما بلافاصله بلاگ بعدي ام (بعد از بلاگ "هيجان!") در مورد يأس فلسفيه! نامردي بود و واقعي هم نبود! کامنت تارا خيلي باحال بود: تقاضا زياد بوده!!! هاها! ايول! (اينم آگهي تبليغاتي! تارا پولشو بده!)
يعني دوست داشتم يک زماني چنين پستي بذارم! يکمي همچين خالي باشه! خُب اون موقع حسش بود! بيشتر سردرگمي بود تا واقعيت. نه که يکم از دو ماراتن معمول زندگي عقب موندم (حالا من کي از راه آدميزادي دويدم که اين بار دومم باشه؟)....
دوست دارم يه کم از مسافرت حرف بزنم! کم ديدم ولي جالب بود! خيلي آدماي با فرهنگين! به معناي لغوي کلمه! وگرنه از دم فرهنگشون با کشوراي غرب خودشون فرق داره! از هند به اين طرف... يک تبت غربشونه که که يک شکاف اساسي انداخته بين اونا و چيزي که ما ميگيم دنياي متمدن!!! از دم مهربون بودن! (تو اروپا اصلاً چنين چيزي حس نکردم! اونجا کلاس مهم تر بود!) در کمال زبون نفهمي (!) سعي مي کردن به آدم کمک کنن! واقعاً زبون نفهم! يه چي مي گم، يه چي مي شنوي! حتي نمي شد با زبان اشاره و پانتوميم باهاشون ارتباط برقرار کرد! همچين يه کم خنگن! اما خفن با پشتکار! کان هو خر! (بلانسبت!)
کاملاً فرهنگشونو ميشناسن، تاريخشو مي دونن، بهش افتخار مي کنن و تمام تلاششونو مي کنن که حاليت کنن!!! مقايسه مي کنم: ما بعد از چين دومين تمدن زنده دنياييم. چند تا ايراني اينو مي دونن؟ چندتا از آدماي ميراث فرهنگي اينو مي دونن؟ اون وقت گداي چيني اومده واسه من جزئيات دوره مينگ رو ميگه!!! (دوران باستانشون. فکر کنم حدوداي عيلامي هاي ما ميشه. همونايي که نمي دونيم از کجا و کي رو اين زمين پيداشون شده! همونايي که آشور رو از بين بردن! تمدن بعد از چين و قبل از خودمون!!!
عين خر کتاب مي خونن!!! همشون! همه همشون!!! هيچ جا کتاب فروشي هايي اين قدر غلغله نديده بودم! اصلاً هم يک کافي شاپ مثل نشر ثالث نداشت که مردم به هواي سان شاين برن توش!!! کتاباشونم اصلاً عکس نداشت، به عقل من هم فونتش 11 بود! خلاصه در اين زمينه هم بسي شرمنده شديم!!! (لحن حرف زدنم متأثر از هاله شده!)
پرستششون مسخره بود! تعظيم کردن به حداقل 2000 تا مجسمه کچل! اونم فقط تو يک معبد. (عکساشو مي ذارم)، يا مجسمه هاي طلايي ريش سياه عصباني که اگه بيان تو خوابم، رسماً ميميرم!!! يا پرستش شخص شخيص "در"!!! يا خداي آشپزخانه! مگه بت پرستی شاخ و دم داره؟ نه والا! فقط يه جفت چشم باريک کافيه!!!
با عرض معذرت از بودايي هاي محترم! خودشون آدماي ماهين! اما همون طور که گفتم يه نموره خنگ تشريف دارن! شايد کسي نبوده که واسشون دين مبين اسلام رو توجيه کنه! اما مسيحي هم کم داشتن. ديگه اونا که خوب تبليغ مي کنن. يه عالمه مبلغ و کشيش سرتاپاي دنيا دارن! تو دهات آفريقا هم اين گونه جانوري گزارش شده!!! (الانه که خدا سنگم کنه!)... تازه هنگ کنگ تا دو-سه سال پيش اجاره دست انگليسا بوده! تازه يه کم وقته که مهلت اجارش سر اومده...
اين مورد آخر کلي واسه خودم جالب بود! فکر کن! جدي باحاله! مدتها مستعمره باشي، بعدشم بِدنِت اجاره!! تازه وقتي پَسِت مي دن، قول و قرار بذارن که منطقه آزاد باشي! البته واسه هنگ کنگ که بد نشده. قطب تجاري چينه ديگه! آخرش بالا بري، پايين بياي، کار، کار انگليساست!!!
ولي: ملت دموکرات تر از اينها نديده بودم! بقيه دنيا حرفه! اينجا حکومت خل و چله! اما ملت دموکراسي تو ذاتشونه!
ساعت 2:00 بامداد.
اينجا تهران است، صداي کلاغ اکسپرس.
ادامه برنامه در آينده نزديک، انشاء الله! (به شرط استقبال! هر کي خوند (يا نخوند) يه دينگي بزنه!!!)
توضيح عکس: من و دوست های دختر همسنم! اگه گفتی کدوم منم؟
Saturday, November 24, 2007
Entry for November 25, 2007
"...با حکمت خود، سخت به دنبال مطالعه و تحقيق درباره هرچه در زير آسمان انجام مي شود پرداختم. اين چه کار سخت و پر زحمتي است که خدا بعهده انسان گذاشته است!..."
موقعت کنوني من: دارم برنامه مقدمات دويي هارو مي نويسم (بيچاره ها!)، بايد يک متن زبان خلاصه کنم واسه فردا، فاينال زبانم هم فرداست. همچنين ظرفها انتظارم رو مي کشن! ساعت چنده؟ am 12:15. و من هيجااااااااان دارم!
خداييش سفر کم نرفته ام! زيد نبوده، اما کم هم نبوده. خاکزند بهم مي گه مارکوپولو!!! اما اين يکي.... واقعاً واسم چيز ديگه ايه!
واسه لندن و واسه دوباره ديدن دايي خليل اينقدر ذوق نداشتم! واسه ولگردي توي روستاهاي اطراف اصفهان با بابام اين قدر ذوق نداشتم! واسه تنها بودن تو روستا و جنگل توي شمال اين قدر ذوق نداشتم! واسه ماهي يه بار کيش رفتن توي دو سال کنکور اين قدر ذوق نداشتم! واسه شمال با بچه هاي مدرسه اين قدر ذوق نداشتم! (بماند که اين يکي واقعاً آنتيک بود! عدل! مامانم اينا اومدن ويلاي کناريمون!) واسه سويس و پنيرهاش اين قدر ذوق نداشتم! واسه سفرهاي باحال صديق و بزرگ شدنم اين قدر ذوق نداشتم! واسه سفر مشهد با 6تا آدم باحال بالاي 60 سال اين قدر ذوق نداشتم!
حالا، فردا شب، دارم مي رم تا به يکي از آرزوهاي بزرگم نزديک بشم! دارم ميرم تا با زندگي خودم، با آرزوهام، با دوست هام، با چيزا و کسايي که عاشقشونم... با هواپيما 10 ساعت فاصله بگيرم! دارم ميرم تا بين خودم و خودم يه ديوار فاصله بيفته. اون قدر بزرگ که طبق افسانه ها از ماه قابل ديدنه. دارم مي رم شرق دور! چين و ماچين. اما نه چندان دور! که فرهنگشون خيلي برام از دورو بري هاي خودم آشنا تره!!! چرا خدا آدرس بهشت رو غرب ايران داده؟ براي من بهشت شرقه!!! شرق دور! آدم هاي ريزه اي که فلفل نبين چه ريزه!!!
فقط يه چيز خيلي دلم مي خواد: تو ذوقم نخوره!!!
توضيح عکس: دنيا ديگه روي شاخ گاو نمي چرخه! يه مدته که افتاده پايين!!!




