Showing posts with label سفر. Show all posts
Showing posts with label سفر. Show all posts

Tuesday, December 29, 2020

سفرنامه

سفر به آدم چیز یاد میده. یا یادگرفته هاش رو یادآوری میکنه... این سفر برای من تجربه خوبی بود که فکر کنم چرا دوستهای هر روزه ام، از خودم کوچکترند... و دوستهایی که میتونم دو کلام حرف حساب بزنیم، از نوع گفتگوی عمیق و دل-آروم-کن، ازم بزرگترند معمولا... پارتنرهام هم. این همونه که به Adam توضیح میدادم چندوقت قبل. که معلقم بین دو دنیا. که دوستهام آخر های دهه بیست زندگیشونند و پارتنرهام اوایل دهه چهل حتی... و تنشهای گاه به گاهی که پیش میاد... بین اونها و در مغز من.


دوستهای کوچکترم، به اندازه من مغزشون رو با تجربه دردناک و پیج و تاب دار و تاریخ و جغرافی و فلسفه پر نکرده اند... اساسا من جذب آدم ها در دهه بیست زندگیشون میشم، تا در سطح زندگی کنم. که بتونم لحظه رو در لحظه زندگی کنم، عمیق. این آدمها، محشرند. روزانه های من رو میسازند و همون نیمچه تراشه های برونگرایی خودم رو ترجیح میدم با اینها بگذرونم...
بعد از اون طرف دوستهایی هستن که ده دقیقه حرف میزنم باهاشون و  روانم آروم میشه. اینها کمیابند. فهیم رو دیشب دیدم و چیز خاصی هم نگفتیم ها... ولی دیدنش لامصب خوبه. حتی پشت ماسک و در حضور نرگس. چون ارتباطه، در سطح نیست. خیلی عمیقتره... و چون روانم بعد از عمری خوش خوشانش شد... حرف نزدن به مدت مدید، یا ندیدن، یا ماسک، ممکنه دردناک باشه، اما ارتباطه رو تحت تأثیر نمیذاره... با روان آدم کاری نداره. روان آدم از پشت ماسک هم میتونه نفس عمیق بکشه.

همه اینها رو گفتم که بگم سفر رفتن هم آداب داره! :)) و من با دوستهای خوب دسته اولم نباید برم سفر. چون من سفر میرم که عمیق بشم، که از روزانه هام جدا شم و فرار کنم حتی... با دسته اول، میمونم توی سطح و سفرم راکد میشه... میشم مثل پیتزای پنیر نیم خورده و سرد و ماسیده شده... پیتزاهه هست ها... هنوز جلوی رومه! اما تمایل من بهش مرده.
دیدن دیشب فهیم، حتی در حد چند دقیقه یادم انداخت که چه مرگه این چند روز آخر...
و تو دلم فکر کردم که اون بشر هم چه خراب آبادی باید باشه روانش... کاش جور شه و زود زود، باز بریم سفر...

پینوشت ۱. مامان دیشب دیگه دووم نیاورد و گفت بسه دیگه، برگرد... یه جور خوبی بهم چسبید! دلم برای روزانه های عادی ام، و غر زدن های عادی ام تنگ شده...
پینوشت ۲. یه چیزهایی و یه کارهایی برام سخت و سنگینه این روزها. نوشتن از اعدام، از سقوط، از درد... نوشتن که هیچ، خوندن و فکر کردن بهشون هم سخته... بیا من برات ساعتها از تاریخ آمریکا، کشت و کشتارش، از مبارزه هاش برای برابری اجتماعی بگم... بیا باهات برم سلما و مونتگومری، تو آلاباما... که برات از جان لوئیس و لوترکینگ بگم... یا نه، از همیلتون و ادمز و جفرسون و فرانکلین بگم... اونها خوبند. دورند. با حرف زدن و فکر کردن ازشون و بهشون، دردم نمیگیره... اما بیا عکس پروفایل عوض کن برای سقوط پارسال... یا دهم ثانیه فیلم بذار از دخترکی که باباش اعدام شده... نمیتونم. نمیکشم. سنگینه... میگذرم. من توانش رو ندارم...

Sunday, November 29, 2020

دروغ ‏رو ‏جار ‏بزن

همیشه گفته ام و گفته اند: اگر میخواهی دروغت رو باور کنند، هرچه بزرگتر بگو و جارش هم بزن...
یک استثنا داره: وقتی بخشی از (و نه همه ) حقیقت رو میدونن، حتی شوخی هایت رو جدی میگیرن... اگه همون شوخی رو کس دیگه بکنه، شوخیه. اما تو بگی، نه.
مست بودم. نه، مست نبودم. من مست نمیشم، بلکه گرم میشم. بیشتر دوست داشتم مست باشم. این نقش مست بودن، این role play، این کسی بودن که من نیست رو دوست دارم. گاهی گداری، بیخیال ذهن لعنتی ام میشم و میذارم دنیا فکر کنه که مستم... که افسار زندانی درون رو کمی، و فقط کمی، شل کنم و بذارم چیزی بگه یا کاری کنه، کمی دیوانه تر...
دست در دست دو یار انداختم و گفتم «الان عالیه. وقت تری سام ئه...!» و توی ذهنم قهقهه میزدم که جای آکشیتا خالی... که جای رضوان خالی...
نرگس بود همون که توی زندگی من هست. رفیقی که میدونه من اون چه میگم، اراجیفه و چرت و پرت. و اون که نمیگم، جدی. گفت صحنه رو ترک میکنه و به شوخی و خنده برگذار کرد و تمام!
پدرام اما آشنا نیست با من. با منِ من. هنوز نرسیده به اونجا که بفهمه اونی که تا آسمون وراجی میکنه، داره نقاب روی نقاب میذاره... اما کبریت بی خطره. لااقل برای دیگرانی مثل نرگس خطری نداره... اونی که زیر سطح آروم آب، درگیر طوفانه، خودمم و خودم... با چشمهایی باز، توی تاریک ترین شبها...

کاش چشمهام رو خواب ببره. ذهنم رو هم. جسمم رو هم. نمیخوام هیچکس اذیت شه. نه من، و نه اون.

پینوشت: امروز یک چیز دیگه هم گفتم: حرف زدن آدمها رو به هم نزدیک میکنه. اشتباه گفتم. یعنی در واقع کامل نگفتم. حرف زدن خالی نیست که آدمها رو به هم نزدیک میکنه... Open up کردن و vulnerable شدن طرفین به همدیگه است که آدمها رو به هم نزدیک میکنه... امروز برای اولین بار حس کردم پدرام داره به باز کردن در صندوق هایش در کنار من، فکر میکنه...

پینوشت دو: هرچه بیشتر با بچه های فرزانگان حرف میزنم، بیشتر خود امروزم که از جهنم دیروز فرار کرد رو دوست میدارم. امروز دو ساعت و نیم حرف زدم... بچه های دیگه نزدیک پنج ساعت... بچه هایی در جسم زنانی سی و اندی ساله... همچنان سرگشته. همچنان سرگردان.

Friday, June 12, 2020

سفر

کم نمیشناسم بچه هایی از فضای معماری و منظر و شهرسازی رو که کم آوردن! کم آوردن کلمه بدیه. صرفا کلمه بهتری ندارم. آدمهایی که رشته مون اغناشون نکرد. که معماری به دلایل مختلف نتونست کمک کنه زندگیشون رو اونطور که دوست دارن بسازن. و نتیجه اینکه تغییر رشته دادن... هرکدوم به چیزی... جالب اینه که اکثرشون هم آدمهای توانمندی بودن و هستن. از "خفن" و خلاق حتی. فائزه، گایانه، پریسا، علی کشفی، نیما دهقانی...
دنیای کار طراحی و تأکید میکنم روی فضای "کار"، من رو داره فرسوده میکنه. چیزهای ریز و درشت آزارم میده و خیلیش، مشکلات سیستمیک کشور آمریکاست راستش... اینکه به زن جوان اعتماد نیست. به زن مجردی که "توان خانواده ساختن نداره" که دیگه اصلا اعتماد نیست. به خاورمیانه ای اعتماد نیست. به کسی که صداش بلند باشه (هم به معنای واقعی کلمه و هم سمبلیک) اعتماد نیست.

من واقعا طراحی کردن رو دوست دارم. محاسبه کردن رو. اما دارم خسته میشم از اینکه جدی گرفته نمیشم. از اینکه کارم جزو بهترین هاست و با این حال قدرم دونسته نمیشه. از اینکه حقوقم مطابق با کاری که میکنم نیست.

و باز مطمئن میشم که من هم باید سفر کنم. که توانش رو دارم که سفر کنم و باید بکنم... صادقانه اش اینه که اجازه دادم موافق نبودن بابا بهانه ام بشه برای کارم رو عوض نکردن. فکر کنم بسه دیگه.

من، خسته ام. دلم، هوای بالهای پروازش رو کرده...

پینوشت: این طراحی جدید بلاگر یه عالمه باگ طراحی داره! کمک نمیخوان؟؟

پینوشت 2. این آخر هفته سعیده از خونه ام میره. هفته بعد، Officially شروع میکنم برای شغل های جدید اپلای کردن... تا چه شود...

Monday, March 5, 2018

علم و صنعت، در رگهایم روان است...

دنیا خیلی کوچیکه و دانشکده معماری علم و صنعت، بسیار بزرگ.
مشفول به کار بودم، که سرم رو برگردوندم و سارا، دختر جدیدی که برای مصاحبه به شرکتمون اومده بود رو دیدم...
از سال پایینی های علم و صنعت... که مثل من دور دنیا رو گشته تا دوباره یه گوشه بالتیمور، هم رو ببینیم...

شاید آخرین باری که هم رو دیدیم، سفر جنوب بود... آخ.

Thursday, May 28, 2015

دیروز اتفاق افتاد

- آخر هفته چیکار کردی؟
- رفته بودم ایسلند. خوب بود. اونجا گوشت وال خوردم.
- گوشت وال آخه؟؟؟
- چیه؟ بهتره از نگار که گچ میخوره!

و کاشف به عمل اومد که ملت تو شرکت دست گرفته‌اند که نگار گچ میخوره! اشاره به کیسه کشک که از رو میزم ترک نمیشه!!! ای آدمها! سؤال دارید، بپرسین خب! :D

این هم اعتیاد چند روز گذشته من:



خوبند... خوب....
ولی من همچنان، سفر بایدم....

Tuesday, June 3, 2014

اینجاست یک روانی، مشغول به «طرز تهیه شله زرد»

این پست مجموعه قر و قاطی از تکه نوشته های چهار پنج روز اخیر است....

کلمات هاروکی موراکامی و صدای علیرضا قربانی... روانی ام میکنند. روانی‌ترم میکنند....
***
عجب لاشخوریه این «زمان»... بیرحم. و منتظر فرصت.
***
سالهاست
من و فراموشی
سَرِ "تو"
جنــگ داریم!

~ محمد غفاری
*
«پس از زلزله» موراکامی عجیب بود. هست. این حال عجیب رو فقط بعد از خوندن چندتا «کوتاه‌» دیگه داشتم تاحالا... «رقص مادیانها» و «یک روز قشنگ بارانی» از اونهان... با ابن فرق که گاهی هییییچ حسی به موراکامی ندارم. و ازش خسته و ناامید میشم. و گاهی هم پیش میاد که یه سربالایی احمفانه رو فقط از سر وظیفه پا به پاش میرم، خسته میشم، ناامید میشم... که یهو میبینم من رو رسونده به اوج و بعد... شترق. پرتم میکنه با صورت به روی زمین.
با چشمان گشاد شده، زمین خورده ام. پرت شده‌ام زمین. با لبخند. با درد.
*
چقدر خوب و آروم خوابیدم دیشب. به روال شبهای گذشته، چهار پنج ساعت خواب و همین. اما چه خوب بود. چه آروم بود. خواب زلزله هم ندیدم. صبح خاطره ای نداشتم از خواب غیر از یه توده صدا از موسیقی که اون هم فراموشم شد. اما لبخندی که روی صورتم ماسیده بود، هنوز هست.
از گیجی خواب و بیداری بود یا تنبلی، نمیدونم، ولی نمیتونستم از فکرهام بنویسم و واسه همین ضبطشون کردم. از فکر کردن و حرف زدنم راضی ام....
اما این "ضبط شده"، به طرز غریبی غیب شد! پست نشد توی اینستا رادیو... و من درگیرم با خودم که باز بگویم از فکرهام یا نه.... از دوست داشتن و از دوست داشته شدن... از آزادی انتخاب و آزادی انتخاب شدن...
*
خواب خوشی وقت سحر دیدم و یادم نرود
که به این یار و دیار، بستن دل... حرام است... حرام...
*
خرید درمانی یعنی شش جفت کفش با هم بخری. بعد مبهوت بمونی که این چه کاری بود کردم...
*
معلقم بین شعرها و گفته‌ها و ناگفته‌ها...
این پست، پر از شعر است... پر از وهم...
*
نگار!
"تو را به جای همه ی زنانی که نشناخته ام دوست دارم
تو را به جای همه ی روزهایی که زندگی نکرده ام دوست دارم
به خاطر بوی دریا، بوی نان گرم
به خاطر برفی که آب می شود؛ به خاطر اولین گلها
به خاطر جانوران پاکی که از انسان نمی ترسند
به خاطر دوست داشتن تو را دوست دارم
تو را به جای همه ی زنانی که دوست ندارم دوست دارم"
~ پل الوار - مرد نازنینی که اخیراً -باز- به زندگی‌ام وارد شده.... مردی که دوست داشتن خودم را، باز به یادم می‌آورد... مردی با بوی شلوغیهای فرانسوی...
*
"گقتم بگو به وصلت خواهم رسید روزی؟
گفتا که نیک بنگر، شاید رسیده باشی!"
~ فیض کاشانی
*
درد. عود. درد.

*
دیشب یادم افتاد به.دورانی که مامان میخوابید و من روش راه میرفتم. ماساژ میدادم یعنی... چقدر دلم راه رفتن روی پشت استوار مامانم رو میخواد....
او آزاده، که فکر کنه که من دارم بهش «لطفـ»ـی میکنم... اما کسی که محکم و محکم‌تر میشه، منم.... منم...
*
«می گویند دنیا متعلق به کسانی ست که زود از خواب بیدار می شوند، اما دروغ است؛ دنیا متعلق به کسانی ست که از بیدار شدن شان خشنودند.» ~ مونیکا ویتی
*
ای که با سلسله زلف دراز آمده ای
فرصتت باد که دیوانه نواز آمده ای
ساعتی ناز مفرما و بگردان عادت
چون به پرسیدن ارباب نیاز آمده ای
پیش بالای تو میرم چه به صلح و چه به جنگ
چون به هر حال برازنده ناز آمده ای
آب و آتش به هم آمیخته ای از لب لعل
چشم بد دور که بس شعبده بازآمده ای
آفرین بر دل نرم تو که از بهر ثواب
کشته غمزه خود را به نماز آمده ای
زهد من با تو چه سنجد که به یغمای دلم
مست و آشفته به خلوتگه راز آمده ای
گفت حافظ دگرت خرقه شراب آلوده ست
مگر از مذهب این طایفه بازآمده ای
*
ساده است نوازش سگی ولگرد
شاهد آن بودن که چگونه زیر غلتکی می رود
و گفتن که سگ من نبود.
ساده است ستایش گلی
چیدن و از یاد بردن
که گلدان را آب باید داد
ساده است بهره جویی از انسانی
دوست داشتن اش بی احساس عشقی
او را به خود وانهادن
که دیگر نمی شناسمش.
ساده است لغزشهای خود را شناختن
با دیگران زیستن
به حساب ایشان و گفتن
که من این چنینم.
ساده است که چگونه زندگی می کنید
باری، زیستن سخت ساده است
و پیچیده نیز هم
شاملو
*
ممنون از معرفی فائزه، من خیلی علاقه‌مندم بدونم این آقاهه، پارتنر داره؟؟؟؟ available هستن ایشون؟! خلاصه که اینجا یه مورد خاص، خیلی چشمش دنبال ایشون، دستپخت ایشون و طنز لطیف ایشونه!


*
اینجا! دقیقاً همینجا، جاییه که دوست دارم کار کنم....
اینجا! دقیقاً همینجا، دلم میخواد روی علفها ولو بشم و کتاب بخونم...
اینجا! دقیقاً همینجا، میخوام تمام دنیا رو فراموش کنم و برم بالای قله ها...
اینجا، جاییه که شاید، زمان، به من فرصت استراحت بده...
*
بهزاد راست میگه. چرا همیشه مشکلات آمازونی، فقط سر من میاد؟!! اون از کتابی که برای خودش سفارش دادم و فرستاده نشد... این از کتابی که عمری منتظرش بودم و بالاخره سفارش دادم... و نمیاد! گم شده! ویلیام بلیک، گم شده!
*
وه از این راه دراز که من، باز آمدم...
*
ببین فال گرفته‌ام؟ ببین پریروز چه برایم مکتوب شده... ببین....
Aquarius horoscope for Jun 1 2014 Someone may be hearing you now, Aquarius, but he or she is not really listening. What's the difference? Hearing involves picking up auditory signals, and perhaps being able to repeat what was said. But hearing means that someone has truly paid attention, and understands what you're saying on a deep level. If you have expressed yourself honestly and someone still doesn't seem to get it, then it may be because this person isn't being truly open. A candid discovery is in order.
*
بلدی دوستت گریه نکند...؟!
~ فرشید فرهادی
*
تمام اصلهای حقوق بشر را خواندم
و جای یک اصل را خالی یافتم
و اصل دیگری را به آن افزودم
عزیز من
اصل سی و یکم:
هرانسانی حق دارد هر کسی را که می خواهد دوست داشته باشد!
~ پابلو نرودا
*
گاهی باید به دور خود یک دیوار تنهایی کشید
نه برای اینکه دیگران را از خودت دور کنی
بلکه ببینی چه کسی برای دیدنت دیوار را خراب میکند.
دست‌های آلوده، ژان پل سارتر
*
*
و بهتر از همه... شاعر این روزهای زندگی من، سارا محمد اردهالی است. آدمیزادهای ایران! کسی هست که کتابش را برایم سوغات بیاورد؟

*
داستان، داستان کوتاه عروسانی، عروسکانی پانزده ساله است... که اعدامشان باید. که سرها بریده بینی، بی جرم و بی جنایت...
*
*
عکس و شعر و صفحه... همه خوبند...




پینوشت: داستانی راه انداخته ام با صدای خودم... برای خودم... دنبال کنید رادیوی من را:
instarad.io/n_talkative_listener/

Monday, March 17, 2014

نارنجکی که در کودکی قورت دادم

نمیدونم اسم این دنیایی که توش هستم چیه. اسمش هنر نیست... هنر کلمه قلمبه سلمبه ایه که محصول تولید میکنه (یاد کتاب هنر چیست تولستوی افتادم!) اما دنیاییه که داره پوستم رو میشکافه و از درون میزنه بیرون.... فوران میکنه بیرون... اینقدر سرکوبش کرده ام تو بیست سی سال گذشته که امروز دیگه تو اراده من نیست... نیروش ویرانگر شده، تخریب میکنه، میشکافه، میشکونه، میبره و میریزه بیرون.... همراه با کثافت و عشق و شره های زخم های خشک شده....
میترسم.
از آزادی محدود شده زیر سلولهای پوستم و از بی علاقه شدنم به روزانه ها... سخت میترسم.

پینوشت: ترک خوردن پوست، درد داره.
پینوشت دو: از خوندن موشته های بهزاد لذت میبرم. روز به روز هم کلمات توی دستهاش روانتر میشن...

Thursday, May 30, 2013

Seattle

Man, I walk around different corners of this city and really enjoy every moment of it...
Sometimes you have to travel. Alone.

Decided about my favorites: Chicago (yeah Seattle hasn't compete Chicago for me-yet),  San Francisco, Seattle, Philadelphia, DC, San Diego, Pittsburgh...
And I guess I can include Boston and Houston after visiting

And yeah,  no NYC for living.

Sunday, August 12, 2012

خوشش میاد/بدش میاد

1. از دختر موقرمز بدون کک و مک خوشم میاد.
2. از سفر خوشم میاد. حتی رؤیای سفر.
3. از خودم وقتی یه کاری رو کش میدم تا تموم کنم یا وقتی یه کاری رو تموم نمیکنم، بدم میاد! یعنی بــــــــــــــــــدم میاد!

Sunday, February 12, 2012

زندگی آی زندگی

آخرین بار که وصل شدم نت... اشتباهی رفتم فیسبوک و 59 تا نوتی ندیده داشتم!!! داغوووون! و از خودم عصبانی ام که هنوز وقت نکردم کلی از تبریکها رو جواب بدم... معذرت، معذرت...
*
دیروز صبح تا عصر رفتیم با لینکلن چای نوشیدیم! بماند که تو هوای داغون Mid West سگ لرز فرمودیم و سرماخوردگی برگشت، اما قطعاً خوش گذشت! بسیار خوش گذشت... هر روز بیشتر از دیروز حس ایرانم برمی گرده... جام رو پیدا می کنم... با یه اکیپ آمریکایی و هندی و یک عدد تایلندی راه افتادیم رفتیم زندگی لینکلن زیر و رو کردیم... هنوز معتقدم این مملکت تاریخ نداره! اما بازم دیگه دیگه... به زودی ممکنه بریم خونه فرانک لوید رایت هم ببینم... دیدنش شادم می کنه...
*
رو مقاله ام کار می کنم. من نمی دونستم تا حالا که پروسه مقاله چاپ کردن سه سالی طول می کشه! تازه الان دارم محصول ایران رو می خورم! فکر کنم گپی که تو ویرجینیا داشتم، تو زندگی آینده ام، مشهود باشه... اما برای ادب کردن خودم لازم بود! خیلی بالغ شدم... سخت و همراه با درد و رنج... اما شدم... زخم هام رو می لیسم و می دونم بالاخره دیر یا زود خوب می شن... اما می دونم که دارم برمیگردم به راهی که باید توش باشم و این امیدوار کننده است...
روی این موضوع زیاد فکر می کنم راستش... دو سالی که اذیت شدم و یه جورهایی هم حقم بود و هم من رو ساخت...
و بعد، یادم اومد که موسیقی مورد علاقه من، بخشی از فیلم مورد علاقه امه:
تقصیر خودمه که یادم می ره... آره، تقصیر خودمه...
When Lord closes a door, someway he opens a window...

What will this day be like? I wonder.
What will my future be? I wonder.
It could be so exciting to be out in the world, to be free
My heart should be wildly rejoicing
Oh, what's the matter with me?
واقعاً... من چمه؟
I've always longed for adventure
To do the things I've never dared
And here I'm facing adventure
Then why am I so scared
کیه که بگه من نبودم و نیستم اون که دنبال آروزها و دلش می ره... ترس دو سال پیش من چی بود و چیه؟
....
Oh, I must stop these doubts, all these worries
If I don't I just know I'll turn back
I must dream of the things I am seeking
I am seeking the courage I lack
من بر نمی گردم... من بر نمی گردم... من کندم آروم و آهسته برای شناختن خودم... اما من... نه! من برنمی گردم...
The courage to serve them with reliance
Face my mistakes without defiance
Show them I'm worthy
And while I show them
I'll show me
این اشتباه من بود که قول خودم بودم که یادم رفته بود... که یادم می ره... که خودم با خودم قولی دارم...
So, let them bring on all their problems
I'll do better than my best
I have confidence they'll put me to the test
But I'll make them see I have confidence in me

Somehow I will impress them
I will be firm but kind
...

And mind me with each step I am more certain
Everything will turn out fine
I have confidence the world can all be mine
They'll have to agree I have confidence in me

I have confidence in sunshine
I have confidence in rain
I have confidence that spring will come again
Besides which you see I have confidence in me
اوهوووووووم! این منم! این خود خود منم!
Strength doesn't lie in numbers
Strength doesn't lie in wealth
Strength lies in nights of peaceful slumbers
When you wake up -- Wake Up!

It tells me all I trust I lead my heart to
All I trust becomes my own
I have confidence in confidence alone
(Oh help!)

I have confidence in confidence alone
Besides which you see I have confidence in me!
و من... قولی دارم با خودم... قولی که ممکنه یادم بره... اما نمی شکنمش... من قولی دارم با خودم!
*
 وقتی می نوشتم when lord... یادم افتاد که آکشیتا داره من رو به خدای من نزدیک می کنه... دوست دارم، هرچند بهش اعتراف نمی کنم و تازه دعواش هم می کنم که به تو چه! آکشیتا آینه منه! آدمی پرخاشگر که از سر خیرخواهی به همه گیر می ده و داد می زنه و آدمها رو مجبور می کنه به چیزی که صلاحشونه... آدم عجیبیه این بشر... دیدن خودم، بیرون از خودم، این که ببینم چه آزاردهنده می تونم باشم، و این که همون موقع در اوج پرروئی بشنوم که بهم می گه چقدر آزاردهنده ای، برام عجیب ترین تجربه می تونست باشه...
*
دیشب تولد یکی از دوستهای چینی ام بود. نزدیک 20تا چینی یا بیشتر، سه تاهندی، یک مقدونیه‌ای و یک من! به شدت خسته کننده بود مدل تولد گرفتنشون! گفتم گرم کنم، آهنگ گذاشتم و یه نفری کلی قر دادم! همشون دوربینهاشون رو درآوردن و شروع کردن فیلم گرفتن! کلی خندیدم، اما حسم شبیه یه اعدامی تو تهران بود که آویزونه و تاب می خوره و مردم با خنده فقط دوربین به دست فیلم می گیرن! مهمونی نه گرم شد و نه مهمونی شد! به لطف دولت محبوب این مملکت، نسل جوونشون از دید من دیگه هیچ هویتی ندارند... خوابم گرفت، با آکشیتا برگشتیم خونه و کلی چرت و پرت گفتیم و اون رفت خونش و من هم بیهوش شدم.
*
قراره مدل عکاسی بشم! خوبه ها! زندگی جالبی دارم! شاید آدم بزرگی نشم تو تاریخ معماری، اما لااقل زندگی رو زندگی کردم...
*
با استاد ترم پیشم بحث دارم... چیزهایی پیش اومد که دوست ندارم درباره شون حرف بزنم! با هیچکی... اما وسط حرفهامون چیزی گفت که عصبانی ام کرد و البته که رفتم تو فکر. صادقانه می گم که رفتم تو فکر... شاید اگه هر کس دیگه‌ای بگه، از این گوش بشنوم و از اون گوش دروازه... که ماشاءالله تبحر هم دارم... گفتم فلان کار رو چرا کردی؟ گفت تا یادت بندازم که برای Great Designer شدن، داری راه رو اشتباه می‌ری... پریدم وسط حرفش و گفتم: But Gale, I don't want to be a great designer... شُک شد: نمی خوای؟
خلاصه حرفهام اینه (اینها که می نویسم قاطی پاتی حرفها و فکرهامه برای روشن شدن حرفهام) که گفتم من ضعف ها و قدرت های خودم رو می‌شناسم. من می دونم که ایده های خوبی دارم. می دونم که طراحی دستی ام، تنظیم فکر و دستم برای طرح زدن خوبه... اما من نمی خوام طراح بشم. که می دونم هفت ساله دارم سعی می کنم ایده رو به طرح تبدیل کنم و محصول به اون قوی ای که باید باشه نمی شه (این حرفها در راستای بحث های قبلیمون بود) مهمتر از اون، کیه که ندونه من می خوام برم دکترا بخونم؟ من عاشق درس دادنم و عاشق revitalization... من خودم رو یه Historian می دونم و افتخارم هم اینه... این کاریه که می خوام بکنم... من طراحی رو بر ای احیای فرهنگ و هنر و معماری ای که می شناسم می خوام... نه برای خلقت... آدمهای خالق از دید من زیادند توی دنیا...
هنوز شُک بود وقتی می گفتم... گفت: well, that's a shame... و این shame از جمعه تا الان تو سر من می پیچه و داد می‌زنه و داد میزنه که... THAT'S A SHAME... گفت هر کسی می تونه بره دکترا بخونه (آی اگه این حرف به گوش استادهای دیگه دانشگاه برسه >:) ) اما خیلی کمند آدمهایی که هم این باشند و هم اون... هم از پس این بر بیان و هم پس اون...
بحث رو ادامه دارم. هیچکی، مطلقاً هیچکی حق نداره به من بگه چی کار کن و چیکار نکن... حتی اگه آدمی مث Gale باشه که به سواد و طراحی اش احترام ویژه می ذارم! اون حق داره فکر کنه که برای من فلان چیز می تونه بهتر باشه، اما این منم که می بینم حس من تو چی می تونه من رو بالا ببره... هم خودم و هم روحم و هم محیطی که توشم رو...
اما...
هیچی دیگه، به فکر رفته ام... بد بود که از کسی، اون هم نه هر کسی، بشنوم دکترا خوندن مایه شرمندگیه!!!!!!!
*
با استادم، David، یکی از باسوادترین آدمهایی که تا حالا دیدم، شروع کردم درباره تزم کار کردن... یه درس تحقیق مستقل برداشتم باهاش که بعداً طراحی رو تو تزم بر اساس مطالعاتم پیش ببرم. لطفاً بی جنبه بازی در نیارید از چیزی که می خوام بگم، اما در راستای این که من روی مباحث مهاجرها به آمریکا و اقامتگاه های اونها کار می کنم و در راستای اینکه دبوید همجنسگرا ئه، مکالمات ما خنده داره: [لازم به ذکره که محل گفتگوی ما کافی شاپ اصلی دانشگاهه که به پرچم گنده از همجنسگراها به دیوارش آویزونه]
D: خب، این هفته چی ها پیدا کردی؟
N: خب من که آمارهارو فرستادم. دیدی؟ آمار مهاجران کشورهای مختلف، به ایالتهای مختلف.
D: آرررره! دیدم! خیلی باحال بود! آمار همجنسگراها رو هم داری؟
N: خوب نه، اون که مبحث جداییه، اما به جاش تا تاریخ فلان رو آنالیز کردم.
D: اوه آره. تو همون سایت من هم رفتم تاریخ قدیمی ترهارو دیدم... می دونستی تا سال فلان ورود همجنسگراها به آمریکا غیر قانونی بوده؟
N: ئه؟ چه جالب نمی دونستم... خب فکر می کنی الان باید تمرکز کنم روی یه اقامتگاه و مطالعه کنم یا همچنان در مقیاس کشوری باقی بمونم؟
D: فرقی نمی کنه، انتخاب کن خودت نسبت به تزت. مثلاً اگه در سطح کشوری یه آمار درست کن که کشورهای مختلف چه گروه هایی می آن. یا در مقیاس محلی ببین گروه های مختلف تو یه کمپ چیکار می کنن؟ شاید هم هردو رو ببری جلو.
N: مثلاً اینکه افغان ها، پاکی ها، ایرانی ها....؟
D: آره دیگه. مثلاً همجنسگراها، اقلیت ها،...
N: آهان. خب، باشه! بعد مثلاً روی اینکه چیکار می کنند هم تمرکز کنم؟ یعنی بعد از مهاجرت؟ شغلشون؟
D: خب آره... اگه وقت کردی... مثلاً گفتی خیلی می ارزه که آدم یه پناهنده همجنسگرا باشه تو کالیفرنیا دیگه؟
N: خب من که چنین چیزی نگفتم! گفتم خیلی ها به طور کلی بر اساس آمار می رن اونجا... اما باشه!
D: راستی از وضعیت گروه های خاص مثل همجنسگراها توی کمپ‌های کشورهای دیگه هم تونستی آمار دربیار...
N: (درحالی که دیگه جلوی خنده ام رو گرفتن داره سخت می شه برام) باشه باشه...
این بشر خیلی پره. مسائل معماری رو خیلی عمیق می بینه. و من عمیقاً از گفتگو باهاش لذت می برم. (البته بماند که کلاً تو دانشکده ما آدمهای عمیق زیادند و خداروشکر از دماغ فیل نیفتاده‌اند و من لذت می برم!) موضوع من هم فعلاً تأثیر خوبی گذاشته تو دانشکده... یکی از استادها که برام انواع مسابقه و grant پیدا کرده... اما به هرحال تو دانشکده های هنر و معماری که همیشه اساتید با گرایشهای جنسی خاص و ویژه توش زیادند (چه ویرجینیا و چه اینجا و چه بقیه دانشگاه ها) از اینجور دیالوگهای خنده دار هم پیش می آد...
*
یه جمله کوتاه: من عاشق درس دادنم!
هر روز بعد کلاس فارسی مطمئن و مطمئن تر می شم...
*
دارم اینترنشیپ اپلای می کنم. تاحالا فقط دوتا جا. اما دعا کنین جور شه! جدی جدی!
*
و...
ولنتاین نزدیکه. برای تک تک شما که دوستتون دارم... برای شمایی که همیشه می ترسم روزی بیاد که نتونم تو دلم هم که شده به خودم بگم: "دوستش دارم!"... آهای! دوستت دارم!

Friday, May 27, 2011

رو به بالا

نگار -باز- مارکوپولو می شود... دوست دارم. سفر دوست دارم. بخصوص اگه مفت برات در بیاد.
هم سفر خوب، خوب چیزیه... زندگی داره شیرین می شه... حتی اگه ندونم مامان بابا رو کی می تونم کنارم داشته باشم...
هیچ وقت فکر نمی کردم این قدر بچه ننه، دختر بابا باشم... اما هستم انگار! زیاد...

خوشم می آد برنامه ریزی برای هیچی نکرده بودم و داره جور می شه... جون بکنم و رانندگی ام رو ردیف کنم، زندگی بهتر هم می شه...
خوشحالم که هاله و تارا و شهلا رو دارم... خوشحالم...

عشق یعنی صورتکی خندان ساختن با پوست تخمه... شاد شاد شاد... نگارا نگارا نگارا...
مریم خونم، کاوه خونم، عباس ترکاشوند خونم، نعیم اورازانی خونم کم شده... حرف زدن خونم کم شده... تنهایی خونم کم شده...
سرگشتگی خونم زیاد شده... بلوغ خونم زیاد شده... فشار خونم زیاد شده، آمریکای خونم زیاد شده، تنهایی خونم زیاد شده...

آره آره... تنهایی خونم، تنهایی نشستنم توی جای همیشگی خودم تو علم و  صنعت... تنهایی نشستنم دور و بر حوض میدون نقش جهان یا نشستنم تو حیاط مدرسه چهارباغ دم غروب یکی از روزهای عید... تنهایی پرسه زدنم تو کوچه پس کوچه های ظفر... تنهایی نشستنم لب پشت بوم و آواز خوندن... تنهایی آواز خوندم تو راه برگشت خونه... تنهایی تو ایستگاه اتوبوس وایسادن و از گرما و سرما نالیدنم... تنهایی خونم کم شده...
تنهایی خونم، تنهایی به چهاردیواری اتاق زل زدنم، تنهایی آمریکا درک کردنم، تنهایی و متفاوت بودنم توی یک جمع، چه زبانی و چه فرهنگی... تنهایی فکر کردنم، تنهایی زل زدن به صفحه مانیتورم... تنهایی خونم زیاد شده... غز خونم زیاد شده. حتی با وجود اینکه می خندم.

نگارا نگارا نگارا... غرهایت رو از خودت بگیر، خنده ات را نه.

نسبت به ایلینویز احساس خوبی دارم... باشد که به خوبی بگذرد...
(راستی، ایلینویز رو اینینوی می خونن... ریشه فرانسوی و این حرفها... اما اینیلوی نوشتن رو دوست ندارم...)

Sunday, August 15, 2010

آره؟

بیشتر از یک ماهه که کوله به دوشم! سفر و سفر و سفر... جهان گردی شدم اساسی...

اما خسته شدم، از سفر خسته شدم و باورم نمی شه،
دیگه به آسونی قبل نمی تونم از در و دیوار بالا برم و باورم نمی شه،
به درد بی درمون گرفتگی صدا مبتلا می شم و باورم نمی شه،
موی سفید پیدا کردم و باورم نمی شه،

دارم پیر می شم و باورم نمی شه

Saturday, July 31, 2010

صدای بی صدا، صدای با صدا

وای زندگی، آبیِ بی کران قصه بهاره.... رخشان بود هرسو ستاره... منو تولد دوباره....
وای به سرزمین خورشید........

دلم گرفته. دلم بد گرفته... چند روزه که گرفته!

چند شب پیش اتفاقی فیلمی از زندگی جین آستین دیدم. چه زیبا بود و دلنشین... تأثربرانگیز شاید... قسمتی از فیلم گفت:
I am look like a cook, without a cooking receipt by myself
چقدر خودم را به ضعف های اسطوره هام نزدیک می بینم...

چند روز قبل تر هم فکر می کردم که مادام کوری باشی، اما اسمت و شخصیتت را به اسم شوهرت جا بزنی... در زنده و مرده بودنش... این عشقه یا ضعف شخصیت؟ باور نداشتن به خود؟ قایم شدن پشت اسم هایی که تکیه گاهت بودن یا هستن؟

[بردمت تا کهکشان های عشق... 
...زندگی است رؤیای زیبای عشق...]

بهزاد، دلم برات تنگ شده... موفق باشی رفیق! برادر!

[دلم تنها، غمم دریا... وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق ها...........]

به یاد قدیم آهنگ متنی که گوش می دم را توی آکولاد می نویسم، این آهنگ ولی عجیب مثل خیلی بارهای دیگه، با درگیری های ذهنی من همخوانی داره.... یادمه که چندین بار این رو می خوندم بلند و آروم... و حل نمی شد! نمی شد! نمی شد!

[خروش موج با من می کند نجوا... که هرکس د به دریا زد رهایی یافت... مرا آن دل که بر دریا زنم نیست... زِ پا این بند خونین برکنم نیست!... امید آن که جان خسته ام را به آن نادیده ساحل افکنم نیست]

نیست! نیست! نیست!.... آقا جان! نیست....
مرا آن دل که بر دریا زنم نیست....

بی انصافیه که بعد از سفرهای فرح بخش نیویورک و فیلادلفیا این طور بنویسم... اما حال الانم همینه دیگه...
آخ! یاد اون شب تنها روی پل خیابون 38 فیلادلفیا به خیر... تنها. 2صبح... سکوت... تنها و خودم و خودم...

محمد نوری عزیزم! دلم برات تنگ می شه و هست

Saturday, July 10, 2010

بسیار سفر باید تا پخته شود خامی

همه چی آرومه، حال ما هم خیلی خوبه! فقط اگه یکی پیدا شه این ساک مارو برای هزارمین بار هم ببنده، دیگه همه چی تمومه 
شارلوتس ویل، بتزدا، لس آنجلس، بیابون های کالیفرنیا، سانفرانسیسکو، سانتا مونیکا، بتزدا، راک ویل، نیویورک، بتزدا، و به زودی فیلادلفیا... دور آمریکا در 80 روز
.
.
.
غر نمی زنم! همه چی خوبه، اما خسته شدم خوووووب
امیدوارم بی نتیجه نباشند حداقل! حیف نون، حیف پول، حیف وقت

کاش بی نتیجه نباشم
.
.
.
پی نوشتی بسی مهمتر از متن: خسته ام! خسته
بهزادم آرزوست...

Saturday, May 8, 2010

نگار خوشحاله

نگار دیگه الان یک اکیپ 10 نفری رفیق باحال (یعنی واقعاً خیلی باحال) داره که حتی دیدنشون توی 5دقیقه هم سرکیف می آرتش... مثل امشب... حتی وقتی خیط شه و از بالا پایین پریدن خبری نباشه... نگار خوشحاله...

نگار خوشحاله! درس می خونه، امتحان داره شدید، پیپر داره شدیدتر... اما خوشحاله چون حتی وقتی استادش بهش گیر می ده، به مقاله ای که نوشته، مشکلش نه محتوی است بلکه "گرامر زبانت درست نیست" یا "نباید توی پرانتز رفرنس بدی، باید فوت نوت باشه!!!" گیر ملا لغتی از استادی که حداقل یک ترم تمام از دستش حرص و خون جگر خوردی، می چسبه... وقتی حالیت می شه که گیر دیگه ای نداشته که بده!!! نگار خوشحاله!

نگار داره می میره که تابستون بیاد! پسر داییش می آد که فکر کنم دوسالی هست که ندیدتش و دلش تنگه، قراره سفر بره (زیااااد) فیلم ببینه (زیادترررر) و احیاناً پایان نامه اش را ببنده! قراره سه ماه پربار اما سرخوشی داشته باشه... نگار خوشحاله....

اوه! یادم رفت بگم! در راستای فیلم هندی شدن زندگی من، این ترم داره با هپی اندینگ سیستم تموم می شه! به امید خدا!!! مقاله هارو با خون دل و جگر نوشتم و خوب شدند... پرزنتیشن ها یکی متوسط، یکی عالی شد... امتحان را یک ساعت مونده به امتحان، بالاخره خوندنش را تموم کردم و خوب پیش رفت... نگار خونه دار شده (یعنی می شه از دوماه دیگه) و یکی از مشغولیات ذهنی اش حداقل فروکش کرده... مهمتر از همه! استاد راهنمادار شده!!!! وقتی می گن همه کارهامون عاروننگه، راست می گن والله!!! مردم اول استاد راهنما پیدا می کنن، درباره پروژه بحث می کنن و بعد پروپوزال می دن... من پروپوزال کامل داشتم، دربه در به عالم و آدم: "استاد من می شی"؟؟؟؟ خود این آمریکایی ها هم به معذرت خواستن افتاده بودن از این بلاهای عجیب غریبی که سر این پروژه سر من اومد... پیر شدم!!! به هرحال هپی اند شد ماجرا: الان یک جماعت مولتی-کالچرال روی پایان نامه من همکاری می کنند

-ببین، من می فهمم که به طرز احمقانه ای دارم کلمه خارجکی بلغور می کنم... اما بذارش به حساب این که دغدغه بزرگ زندگی یک سال گذشته من، مبتنی بر زبان ضعیفمه... که از هرفرصتی برای تمرین ذهنیش استفاده می کنم... حتی اگه بلاگم باشه که به زبان فارسی و دوست داشتنی خودمه... دیگه این یک صفحه "مال" منه و زبانش با من تعریف می شه... هرچند خودم کاملاً از مخالفان سرسخت تازه به دوران رسیده هایی  بودم (و هستم) که وسط حرف زدنشون کلمه انگلیسی پرت می کنن... می دونم بحث همونه که "هرچی برای خود می پسندی" و غیره... اما نمی دونم چرا همش اون آهنگ بینش پژوه می آد تو ذهنم: "به باباش می گه پاپا... چون دو سه هفته بوده پاریس!!!"

جماعت مولتی کالچرال شامل استاد راهنمای ترک (ترکیه)، استاد متخصص ایرانی-آلمانی و همچنین استاد چینی همراه با خودم که ایرانی باشم!!! یکی از استانبول اومده، یکی از میشیگان، یکی از شانگهای و من از تهران/اصفهان... این جماعت عجیب ولی دوست داشتنی را دوست دارم!!! نگار خوشحاله و زندگیش به آرامش داره برمی گرده...

نگار ... همین دیگه...

نگار دوست داره پرواز کنه، اما هنوز بالهاشو نشناخته... می شناسه بالاخره...

Wednesday, December 19, 2007

Entry for December 19, 2007


هو الناظر!!!

سلام! من اومدم! خيالتون راحت! هيچ جارو نديدم! مسافرت کاملاً کاري بود! پنج درصدشم به توريستي رسيد!!! اما جاتون خالي! بعضي وقتها واقعاً از خودم خوشم مي آد! جدي خوب بلدم از لحظه لذت ببرم! تو اون يک هفته 4تا شهرو ديدم! شانگهاي، شن زن (با کسر ش و ز)، پکن (بي جينگ، با کسر ب) و دبي. شانگهاي باد منو برد! شن زن از گرما پختم! پکن گذاشتنم تو فريزر! دبي هم هي داغ کردم و هي لرزيدم!

وارد جزئيات نمي شم ولي خلاصه اين آخري منو از پا انداخت! حال خراب من از قبل و سرما و گرماي مغازه ها!!! خدايي تمام دل و روده ام ريخت به هم!!! ساعت خوابم که مسئله کوچيکيه و پيشکش همه اينها! به هر حال طبق روايت فوق، ساندويچ آماده نگار در خدمت شماست! کله پاچه ميل دارين يا دل و روده و زبان؟!

به هر حال کفرم درآمده بود که کلي بهم خوش گذشته مثلاً، اما بلافاصله بلاگ بعدي ام (بعد از بلاگ "هيجان!") در مورد يأس فلسفيه! نامردي بود و واقعي هم نبود! کامنت تارا خيلي باحال بود: تقاضا زياد بوده!!! هاها! ايول! (اينم آگهي تبليغاتي! تارا پولشو بده!)

يعني دوست داشتم يک زماني چنين پستي بذارم! يکمي همچين خالي باشه! خُب اون موقع حسش بود! بيشتر سردرگمي بود تا واقعيت. نه که يکم از دو ماراتن معمول زندگي عقب موندم (حالا من کي از راه آدميزادي دويدم که اين بار دومم باشه؟)....

دوست دارم يه کم از مسافرت حرف بزنم! کم ديدم ولي جالب بود! خيلي آدماي با فرهنگين! به معناي لغوي کلمه! وگرنه از دم فرهنگشون با کشوراي غرب خودشون فرق داره! از هند به اين طرف... يک تبت غربشونه که که يک شکاف اساسي انداخته بين اونا و چيزي که ما ميگيم دنياي متمدن!!! از دم مهربون بودن! (تو اروپا اصلاً چنين چيزي حس نکردم! اونجا کلاس مهم تر بود!) در کمال زبون نفهمي (!) سعي مي کردن به آدم کمک کنن! واقعاً زبون نفهم! يه چي مي گم، يه چي مي شنوي! حتي نمي شد با زبان اشاره و پانتوميم باهاشون ارتباط برقرار کرد! همچين يه کم خنگن! اما خفن با پشتکار! کان هو خر! (بلانسبت!)

کاملاً فرهنگشونو ميشناسن، تاريخشو مي دونن، بهش افتخار مي کنن و تمام تلاششونو مي کنن که حاليت کنن!!! مقايسه مي کنم: ما بعد از چين دومين تمدن زنده دنياييم. چند تا ايراني اينو مي دونن؟ چندتا از آدماي ميراث فرهنگي اينو مي دونن؟ اون وقت گداي چيني اومده واسه من جزئيات دوره مينگ رو ميگه!!! (دوران باستانشون. فکر کنم حدوداي عيلامي هاي ما ميشه. همونايي که نمي دونيم از کجا و کي رو اين زمين پيداشون شده! همونايي که آشور رو از بين بردن! تمدن بعد از چين و قبل از خودمون!!!

عين خر کتاب مي خونن!!! همشون! همه همشون!!! هيچ جا کتاب فروشي هايي اين قدر غلغله نديده بودم! اصلاً هم يک کافي شاپ مثل نشر ثالث نداشت که مردم به هواي سان شاين برن توش!!! کتاباشونم اصلاً عکس نداشت، به عقل من هم فونتش 11 بود! خلاصه در اين زمينه هم بسي شرمنده شديم!!! (لحن حرف زدنم متأثر از هاله شده!)

پرستششون مسخره بود! تعظيم کردن به حداقل 2000 تا مجسمه کچل! اونم فقط تو يک معبد. (عکساشو مي ذارم)، يا مجسمه هاي طلايي ريش سياه عصباني که اگه بيان تو خوابم، رسماً ميميرم!!! يا پرستش شخص شخيص "در"!!! يا خداي آشپزخانه! مگه بت پرستی شاخ و دم داره؟ نه والا! فقط يه جفت چشم باريک کافيه!!!

با عرض معذرت از بودايي هاي محترم! خودشون آدماي ماهين! اما همون طور که گفتم يه نموره خنگ تشريف دارن! شايد کسي نبوده که واسشون دين مبين اسلام رو توجيه کنه! اما مسيحي هم کم داشتن. ديگه اونا که خوب تبليغ مي کنن. يه عالمه مبلغ و کشيش سرتاپاي دنيا دارن! تو دهات آفريقا هم اين گونه جانوري گزارش شده!!! (الانه که خدا سنگم کنه!)... تازه هنگ کنگ تا دو-سه سال پيش اجاره دست انگليسا بوده! تازه يه کم وقته که مهلت اجارش سر اومده...

اين مورد آخر کلي واسه خودم جالب بود! فکر کن! جدي باحاله! مدتها مستعمره باشي، بعدشم بِدنِت اجاره!! تازه وقتي پَسِت مي دن، قول و قرار بذارن که منطقه آزاد باشي! البته واسه هنگ کنگ که بد نشده. قطب تجاري چينه ديگه! آخرش بالا بري، پايين بياي، کار، کار انگليساست!!!

ولي: ملت دموکرات تر از اينها نديده بودم! بقيه دنيا حرفه! اينجا حکومت خل و چله! اما ملت دموکراسي تو ذاتشونه!

ساعت 2:00 بامداد.
اينجا تهران است، صداي کلاغ اکسپرس.
ادامه برنامه در آينده نزديک، انشاء الله! (به شرط استقبال! هر کي خوند (يا نخوند) يه دينگي بزنه!!!)

توضيح عکس: من و دوست های دختر همسنم! اگه گفتی کدوم منم؟

Saturday, November 24, 2007

Entry for November 25, 2007


هو الحکيم!!!

"...با حکمت خود، سخت به دنبال مطالعه و تحقيق درباره هرچه در زير آسمان انجام مي شود پرداختم. اين چه کار سخت و پر زحمتي است که خدا بعهده انسان گذاشته است!..."

موقعت کنوني من: دارم برنامه مقدمات دويي هارو مي نويسم (بيچاره ها!)، بايد يک متن زبان خلاصه کنم واسه فردا، فاينال زبانم هم فرداست. همچنين ظرفها انتظارم رو مي کشن! ساعت چنده؟ am 12:15. و من هيجااااااااان دارم!

خداييش سفر کم نرفته ام! زيد نبوده، اما کم هم نبوده. خاکزند بهم مي گه مارکوپولو!!! اما اين يکي.... واقعاً واسم چيز ديگه ايه!

واسه لندن و واسه دوباره ديدن دايي خليل اينقدر ذوق نداشتم! واسه ولگردي توي روستاهاي اطراف اصفهان با بابام اين قدر ذوق نداشتم! واسه تنها بودن تو روستا و جنگل توي شمال اين قدر ذوق نداشتم! واسه ماهي يه بار کيش رفتن توي دو سال کنکور اين قدر ذوق نداشتم! واسه شمال با بچه هاي مدرسه اين قدر ذوق نداشتم! (بماند که اين يکي واقعاً آنتيک بود! عدل! مامانم اينا اومدن ويلاي کناريمون!) واسه سويس و پنيرهاش اين قدر ذوق نداشتم! واسه سفرهاي باحال صديق و بزرگ شدنم اين قدر ذوق نداشتم! واسه سفر مشهد با 6تا آدم باحال بالاي 60 سال اين قدر ذوق نداشتم!

حالا، فردا شب، دارم مي رم تا به يکي از آرزوهاي بزرگم نزديک بشم! دارم ميرم تا با زندگي خودم، با آرزوهام، با دوست هام، با چيزا و کسايي که عاشقشونم... با هواپيما 10 ساعت فاصله بگيرم! دارم ميرم تا بين خودم و خودم يه ديوار فاصله بيفته. اون قدر بزرگ که طبق افسانه ها از ماه قابل ديدنه. دارم مي رم شرق دور! چين و ماچين. اما نه چندان دور! که فرهنگشون خيلي برام از دورو بري هاي خودم آشنا تره!!! چرا خدا آدرس بهشت رو غرب ايران داده؟ براي من بهشت شرقه!!! شرق دور! آدم هاي ريزه اي که فلفل نبين چه ريزه!!!

فقط يه چيز خيلي دلم مي خواد: تو ذوقم نخوره!!!

توضيح عکس: دنيا ديگه روي شاخ گاو نمي چرخه! يه مدته که افتاده پايين!!!