Showing posts with label اسباب کشی. Show all posts
Showing posts with label اسباب کشی. Show all posts

Monday, April 11, 2022

عشق مثل برفه که میشیشنه و خستگی در میکنه تا آب شه

دو روز گذشته دیوانه وار به خونه گذشت. از نوع خوب. ازنوع لذت بخش.... در اوج خستگی. با اینحال دیروز (یکشنبه) غروب وقتی آخرین خرت و پرت ها رو بردم خونه گذاشتم، دو تا فکر تو سرم بود: کاش آهنگ بذارم و برقصم و فیلم بگیرم زیرزمینش...

و اینکه مطمئنم روزهایی میشه که از تنهایی بودن اونجا میترسم :)) با این حال، شششش ش ش ش ش!!! به کسی نگین! صداش رو هم در نیارین!

... اشک و لبخند، ولی عالیه.

Thursday, April 7, 2022

سه پلشت و حتی بیشتر پلشت آمد و خواهد آمد و زن زاید و مهمان عزیز هم میاید و آی ام لوزینگ ایت

سه پلشت آید و زن زاید و مهمان برسد
عمه از قم آید و خاله ز کاشان برسد
خبر مرگ عمو قلی برسد از تبریز
نامه ی رحلت دایی ز خراسان برسد
صاحب خانه و بقال محل از دو طرف
این یکی رد نشده پشت سرش آن برسد
طشت همسایه گرو رفته و پولش شده خرج
به سراغش زن همسایه شتابان برسد
هر بلایی به زمین می رسد از دور سپهر
بهر ماتم زده ی بی سرو سامان برسد
اکبر از مدرسه با دیده گریان آید
وز پی اش فاطمه با ناله و افغان برسد
این کند گریه که من دامن و ژاکت خواهم
آن کند ناله که کی گیوه و تنبان برسد
کرده تعقیب ز هر سو طلبکار مرا
ترسم آخر که از این غم به لبم جان برسد
گاه زان محکمه آید پی جلبم مامور
گاه زین ناحیه آژان پی آژان برسد
من در این کشمکش افتاده که ناگه میراب
وسط معرکه چون غول بیابان برسد
پول خواهند ز من ،من که ندارم یک غاز
هر که خواهد برسد این برسد آن برسد
من گرفتار دو صد ماتم و "روحانی " گفت
سه پلشت آید و زن زاید و مهمان برسد

- سید غلامرضا روحانی


خلاصه هفته پیش اینطور بود که کارهای خرید خونه رو اعصاب بود. خانواده رو اعصاب بود. روانپزشک باید دستور آزمایش میداد و نداد و غیب شده بود و رو اعصاب بود. پنجشنبه خونه رو خریدم و خوب بود. میتینگ با Adam رو فکر میکردم چهارشنبه است و یادش رفته و نگو پنجشنبه بود و از دست دادم و صد دلار ناقابل پیاده شدم. از اون طرف هزار دلار شد هزینه تراپی های یک ماه و اندی گذشته که فعلا رفت روی کردیت کارد. جمعه کار فاجعه بود. در کلام نگنجد. شنبه سفر با محسن بد بود، اما شانس آوردم که تئاتر عالی بود. اما الان یه حجم زیادی خشم و حتی نفرت دارم به محسن. به هرگونه آدم خودمحور. بخصوص از دوشنبه به بعد... یکشنبه فهمیدم خونه ورای چیزی که فکر میکنم کار داره. شک نشدم، کارهای ساختمان همیشه همینه. اساسا من یه بوم خالی گرفتم که همین کارها رو باهاش بکنم... اما تازه دور جدید تنش ها با مامان بابا شروع شد... و یکشنبه شب، یا به عبارتی دوشنبه دو صبح، جسم تعطیل کرد. درواقع بیدار کرد!!! با تهوع و استفراغ بیدار شدم و ادامه پیدا کرد تا صبح... با مامان بابا رفتیم (که با چه داستان و بساطی هم رفتیم) اول مینت کلینیک و از اونجا فرستادنمون به اورژانس. دیگه تا چهار و پنج اونجا بودم تا با رضایت زمین و زمان و دکتر و روانکاو، ترخیص شدم... اون شب رو موندم پیش مامان بابا. فردا صبح زود موتور روشن شد. ادامه فاجعه همراه با سیزده ساعت مستقیم کار!!! همراه با نفس تنگی و تهوع گاه به گاه و درد قفسه سینه... و تنش بیشتر با مامان و بابا سر پیمانکار و "خوب بودن" و "مبادا کارت رو از دست بدی" و "منظم برو سر کار" و دعواهای پشت پرده (که روی پرده غرهاش به من میرسه) و هرچیز دیگه! این وسطها وقت روانپزشک و دندون رو سر ددلاین از دست دادم. و استرس پر کردن مالیاتها هم که هست... و خریدهای کرده و نکرده (شامل شلنگ برای آب دادن حیاط. باز خوبه بارون میاد.) کاش میشد لااقل برم یه سمتی برقصم (کاش یه کم این بارون و هوای خاکستری قطع میشد)
آهان، سه شنبه پریودم هم شروع شد.
خلاصه آره دیگه، سه پلشت آید و زن زاید و مهمان عزیز هم ز در آید...........
امروز دو ساعت با Adam حرف زدیم. دمش گرم. کم مونده بود دوتایی بشینیم به حال من گریه کنیم.




یکی از شانسهای بزرگ زندگیم الان اینه که یه تراپیست دارم که باهاش خییییییییلی راحتم. انگار بگیر معیار منطقی بودنه تو زندگی فعلیم.
حالا این وسط زیر سِرُم بابا هم بیاد بگه این مددکار تو بیمارستان بهتره یا تراپیستت! 😑

Tuesday, April 9, 2019

سلام بز درون!

بعد از ماه ها، امروز صبح بز درونم برگشت! بعد از پارک ماشین، در رو که خواستم ببندم خیلی آروم و بی صدا، یه بع کوچولو کرد! آنچنان لبخندی کل وجودم رو گرفت که نگو! چقدر برای بز شیطون درونم، دلتنگ بودم و حتی خودم هم خبر نداشتم...

دیروز مامان رفت ایران. فکر کنم از هفت و هشت شب خوابیدم تا هفت-هفت و نیم صبح. بسی چسبید. بسی لازم بود. اسباب کشی رو کی بکنم، البته حرف هست توش! اگه ببینم همینجوری علاف دارم میگردم بیکار، مرخصی میگیرم میرم خونه به اسباب کشی...

پسنوشت: ایده خوردن ماست میوه ای، صبح ها برای صبحانه بد هم نیست. دلم برای ناگت و ادامامه تنگ شده، ولی فکر کنم در مجموع بهتره اینطوری.... اینروزها ماست رو صبح میخورم، غذا رو ناهار، بستنی و گاهی لوبیای پخته شام! این افتضاح، از افتضاح سابق بهتره :))

Monday, January 28, 2013

آسمان

احساست متناقضی دارم که روزها و شبهام رو پر کرده‌اند... زیادتر میخوابم. معتاد سودوکو شده‌ام. درسهایم رو دیوانه‌وار، دنبال میکنم و میرقصم... زیاد میرقصم... و ذهنم، هنوز شلوغ، هنوز پر از بوسه است.
دچار توهم "بازگشت به خویش" نیستم و رؤیای گمشده هم ندارم... فقط خودمم! با یک ذهن شلوغ.
آه...
طبیعی و بدیهی است که اورفه (Orpheus) به پشت سرش نگاه می کند... رسیفونس و هادس می دانستند که او عاشق است... که مرگ، انتهاست، حتی اگر عاشق باشی.... و شاید، من برای بار دوم هم برگشته‌ام و به اریدیک (Eurydice) نگاه کرده‌ام... حتی اگر نخواهم باور کنم...
*
کلاً از دو کلمه خسته ام: "چرا؟" و "چون"!
*
رابرت جانسون
*
کار کار کار...
کار بیخود!
*
هوای امروز محشره... بس مناسب برای قدم زدن... بس مناسب برای گریه کردن... بس مناسب برای عاشق شدن!
آرپیت رو دوست دارم. هم اون من رو میخونه و هم من اون رو... گاهی باید بیشتر سکوت پیشه کنیم...

سرفه، خسته‌ام کرده... دیشب خواب دیدم حنجره‌ام رو به مناسبت ولنتاین پاره کرده‌ام... حالا چرا باید این خواب، باز حس خوبی به من بده؟... ندانم! 
خیلی خوب میخوابم... ولی آروم آروم دارم از خوابهام هم میترسم...
چون دیگه نمیدونم سبح این سرفه‌هان که گلوم رو میخراشند... یا بغض...

دلم اسباب‌کشی میخواد... یه کار فیزیکی سنگین که به حد کشت خسته‌ام کنه... بیهوش بشم از خستگی... و چشمهام رو که باز کنم، دیگه اینجا نباشم... کجاش مهم نیست... فقط اینجا نباشم... و دوتا دست، دور کمرم حلقه شده باشم... یک صدای بیصدا بگه صبح به خیر... و من باز بخوابم... باز بخوابم...
*
Once he had the capacity, a capacity to cry out loud.
Cry so loud that the whole world could hear him, everything shaking.
A couple of years ago something was lost, since then he has been witnessing the devastation of the world happening around before his eyes.
Today, he sat down and witness the world falling apart so calmly.
The world is torn down.
Na’vi people, don’t let your world fall apart.
*
کلی هوای آشپزی داشتم... اما انگیزه‌اش نبود... آدمی که بیاد و باشه تا با هم بخوریم، نبود...
امشب آرپیت میاد پیشم... تولدش رو با من میگذرونه... و من "شاد"م... و نیت کرده‌ام برای قرمه‌سبزی! باشد که شادتر شویم... یک تولد کوچیک دونفره، بیشترین چیزی بود که تو چندماه اخیر واسش برنامه ریخته بودم... و الان، به لطف آرپیت، برای آرپیت... دارمش! خوشحالم!

Tuesday, July 12, 2011

خر در گل...

آدم یه کارهایی می کنه که خودش می مونه توش... نه که کار غلطی باشه ها، فقط آدم هوارتا کار درست رو رو هم رو هم انجام نمی ده که به خودش بگه نونت نبود، آبت نبود...؟ 
الان داستان منه... همه کارهام که گری گوری شده بودن تو خودشون دونه دونه دارن حل می شن... این وسط دلم حرف زدن می خواد که عدل همین وسط از خودم دریغ کردم!!! مریضی بچه؟

اما این تز که تموم شه.... یعنی لبخندی بزنم هاااا.... شادی ای بکنم هااا... همین دیروز که اسباب کشی ام تموم شد، انگار نصف مشکلاتم حل شد! انگار یه بار بزرگ فکری رو از رو ذهنم برداشته باشی... 

و دم برنا خیلی خیلی خیلی گرم... باز هم خیلی خیلی خیلی گرم...
تو 72ساعت قبلش مجموعاً 6ساعت خوابیده بودم... یعنی داغون... اما خوابی که رفتم قبل این که آقاهه بیاد بارهامو ببره، اییییییینقدر شارژم کرد... 
کامنت: اسباب کشی یک نفره قابل مقایسه با دونفره نیست... یعنی برای چسبوندن در یک کارتن عملاً سه برابر یه زمان استاندارد وقت می ذاشتم... زور هم که ندارم لامصب... خلاصه غر غر غر... و اینه که از خودم راضی ام!!!

خداحافظ Charlottesville! برای خوبی هات ازت ممنونم. هرچند برای ترک کردنت خیلی هیجان دارم، اما دوستت دارم... با همه خاطراتی که ازت دارم...