Showing posts with label آشفته. Show all posts
Showing posts with label آشفته. Show all posts

Sunday, November 29, 2020

دروغ ‏رو ‏جار ‏بزن

همیشه گفته ام و گفته اند: اگر میخواهی دروغت رو باور کنند، هرچه بزرگتر بگو و جارش هم بزن...
یک استثنا داره: وقتی بخشی از (و نه همه ) حقیقت رو میدونن، حتی شوخی هایت رو جدی میگیرن... اگه همون شوخی رو کس دیگه بکنه، شوخیه. اما تو بگی، نه.
مست بودم. نه، مست نبودم. من مست نمیشم، بلکه گرم میشم. بیشتر دوست داشتم مست باشم. این نقش مست بودن، این role play، این کسی بودن که من نیست رو دوست دارم. گاهی گداری، بیخیال ذهن لعنتی ام میشم و میذارم دنیا فکر کنه که مستم... که افسار زندانی درون رو کمی، و فقط کمی، شل کنم و بذارم چیزی بگه یا کاری کنه، کمی دیوانه تر...
دست در دست دو یار انداختم و گفتم «الان عالیه. وقت تری سام ئه...!» و توی ذهنم قهقهه میزدم که جای آکشیتا خالی... که جای رضوان خالی...
نرگس بود همون که توی زندگی من هست. رفیقی که میدونه من اون چه میگم، اراجیفه و چرت و پرت. و اون که نمیگم، جدی. گفت صحنه رو ترک میکنه و به شوخی و خنده برگذار کرد و تمام!
پدرام اما آشنا نیست با من. با منِ من. هنوز نرسیده به اونجا که بفهمه اونی که تا آسمون وراجی میکنه، داره نقاب روی نقاب میذاره... اما کبریت بی خطره. لااقل برای دیگرانی مثل نرگس خطری نداره... اونی که زیر سطح آروم آب، درگیر طوفانه، خودمم و خودم... با چشمهایی باز، توی تاریک ترین شبها...

کاش چشمهام رو خواب ببره. ذهنم رو هم. جسمم رو هم. نمیخوام هیچکس اذیت شه. نه من، و نه اون.

پینوشت: امروز یک چیز دیگه هم گفتم: حرف زدن آدمها رو به هم نزدیک میکنه. اشتباه گفتم. یعنی در واقع کامل نگفتم. حرف زدن خالی نیست که آدمها رو به هم نزدیک میکنه... Open up کردن و vulnerable شدن طرفین به همدیگه است که آدمها رو به هم نزدیک میکنه... امروز برای اولین بار حس کردم پدرام داره به باز کردن در صندوق هایش در کنار من، فکر میکنه...

پینوشت دو: هرچه بیشتر با بچه های فرزانگان حرف میزنم، بیشتر خود امروزم که از جهنم دیروز فرار کرد رو دوست میدارم. امروز دو ساعت و نیم حرف زدم... بچه های دیگه نزدیک پنج ساعت... بچه هایی در جسم زنانی سی و اندی ساله... همچنان سرگشته. همچنان سرگردان.

Thursday, May 8, 2014

d.u.l.l

آشوبم...
و بلیطهای یک‌شنبه گرانند. من دوست ندارم سه شنبه به خانه برگردم. من «خانه» میخواهم. بیش از هرچیزی در دنیا.
«خانه»... 
«خانواده»...
و همچنان به سان سیب رسیده‌ای که اگر چیده نشود، میگندد... روی همان درخت، ذره ذره میگنند...








اینطور بگویمت:
I know our silence screams
I know confronting the unknown
I know singing our insolence
I know praying there’s hope for us

I know liking the time that advances
I know to savor our luck
I know empty hope
But why, I do not know
To hide in my voice
What trembles in me

But why, I do not know
To stop the wounds
Of a world that distorts
Where the air is no longer pure
To tell you the story
In the heat of the night
Which you want to believe
Without crying in the dark

روزی روزگاری، وقتی تمام کارهای ناتمام، تمام شد، زیان فرانسه یاد میگیرم... بعض از قریادهایم را انگار، با آن زبان بهتر میتوانم به کلام در بیاورم...
آن روز اما، هیچگاه نخواهد آمد. میدانم...
یا که نه، دل میسپارم به شعرهای بی‌منبع... بیت‌های هرجایی:
عشق و طغیان دو روی یک سکه اند...
کام از اولی برنیاید چاره در دومی خواهی جست

از خوشی های کوچک زندگی، اینکه سایه‌ام را گفتم خورشت لوبیاسبز بپزد...
خوب است. خوشمزه است. نه تلخ است و نه شور. کمی ترش است. برای زنده نگه داشتن درد بی‌دردی.....

درباره عکس: دختر چارده ساله ندیده‌ای؟ من! می دو ساله بیار.