Friday, February 1, 2019
Wednesday, January 27, 2016
سرخی من از تو، درامای تو از من!
Saturday, October 3, 2015
هپروت
باب دده بالا نگران آینده کاری منه... اصرار داره تو فضایی باشم که رشد کنم....
در عین شوخی و خنده سر پروژه ای که تا دقیقه نود و سه طول کشیده، بهم میگه تو یه تایتل پشت اسمت میخوای...
میگم چی مثلا؟ نگار د مگنیفیسنت؟
چه میدونستم یهو جدی گفت این رو.... منظورش تو ایمیل ها، بود! مثلا نگار، aia associate یا leed designer....
و من، در عالم هپروت، هنوز Negar the Magnificent رو ترجیح میدم....!
Thursday, September 24, 2015
شهردار
Monday, September 14, 2015
قلب تپنده...
Thursday, September 3, 2015
رنگ بپاش! بشّاش!
Friday, July 31, 2015
جوگیر
Thursday, June 25, 2015
کریگ-نامه
Wednesday, June 17, 2015
گیجم، به سامان شد...
و در ماگ رو باز میکنی و بوی گل میخک پر میکنه هوا رو... خوبه... خیلی خوبه...
به خودت میگی گل میخک خوبه....
و میخوری، یخ ترین چای زندگیت!!!
گیجی یعنی یادت رفته آب رو بذاری جوش بیاد! و موقع ریختن هم حتی نفهمیدی! تازه یادمه که آب "جوش" رو ریختم و بعدش هم گذاشتم که یه کم خنک شه...!
هه!
زندگی مکانیکی همینه...
و راستش، خوشمزه ترین و خوشبوترین آیس تی زندگیم رو دارم میخورم....
*
یه چیزهایی هست که لابد اسمشون "سوتی" ئه... میدی، میفهمی، یه لبخند ملایم میزنی و زد میشی...
بعد از این همه سال خوندن و نوشتن، هنوز گیره کاغذ رو به سمت راست میزنم. و کریگ هربار بازش میکنه و به سمت چپ میزنه. فرقها هست از راست تا چپ... فرقهایی به بزرگی چند قاره...
*
آدم خارجیهایی که همسن بابا هستن و صبح تا شب هدفون تو گوششونه، اگه بنان گوش نمیدن، پس چی گوش میدن؟
*
کریگ خیلی خیلی من رو یاد بابا میندازه! موضوع امروز؟ هیچی! خودش خط خودش رو نمیتونه بخونه و من براش میخونم!
*
زندگی بدک نیست... اوکی ئه... میگذره...
Monday, June 15, 2015
که عشق پیرانه به جوانی در سرم افتاد
فقط یه کوچولو نزدیکم که برم به باب دده بالا بگم، خودت که هیچ، زن و بچه داری... ولی لااقل پسر نداری عین خودت گوگوری و مهربون و همراه باشه؟
بعد اگه راه نداشت، میرم به کریگ رو میندازم... اون شاید نوه داشته باشه همییینقدر ریلکس و مهربون و هنرمند و شاد!
دیگه هیچکدوم نبودن، باب آلمانی هم خوبه... جدی، ولی مهربون و باهوش... میدونم بچه هاش دبستانند... اختلاف سنیشون زیاده یعنی؟ :))
Thursday, May 28, 2015
دیروز اتفاق افتاد
ولی من همچنان، سفر بایدم....
Thursday, May 7, 2015
overdose
تفریقهای الکی...
هیکلهای الکی...
یکی بگه چرا بیداری تا سه صبح آخه...
یکی بگه یعنی وای به حالت اگه یه شب دیگه...
یکی بگه کشکت رو بخور...
Wednesday, April 29, 2015
خانواده
گفت من ومپایر ئم! نمیدونستی؟ الان هم درواقع داشتم چرت میزدم و خونهایی که دیشب خوردم رو نشخوار میکردم!
بعد فرناندو با تأخیر میاد شرکت. فرناندو رفته جای سابق دانکن. تا میاد بشینه تروی و باب ددهبالا میخندن بهش که بگرد نوشابه و سوپ و غیره از زیر میز دانکن پیدا نمیکنی؟ خود دانکن بلند میگه پیدا کردی، مال منه هااا نخوریش... شرکت ریسه میره از دست این پیرمرد نازنین شکمو و طبقه خوراکیهاش و تمام خاک و خلی که به یادگار گذاشته برای فرناندوی بیچاره.
یک جسم
مدتهاست که قاطی شده که کی، دیگری را به خون و خاک میکشد... مدتهاست... که شهراب و رستم، همرا میشناسند، اما خون و اشک میریزند و هنوز شمسشیر میزنند....
***
همین الان دچار حس عجیب و جالبی شدم!!! یه جور تحقیر حتی که این بعدش اذیتم کرد!
روی یه پروژه عظیم کار میکنم. 95 هکتار زمین که شبانه روز و طول هفته و آخر هفته، فرقی نمیکنه، درگیرشم. حتی اگه بگم توی خواب هم درگیرشم، دروغ نگفتم!
و خب یه کمی قبل یه فاز بزرگی از پروژه رو تحویل دادیم. در راستای سرعت خرکی من، یه روز و نیم زودتر پروژه رو بستم!!! و خب این یعنی خمیازه کشان، بعد از فشار چنیدن روز گذشته، کاری نداشتم. اولش رسما خستگی درکردم... ول کشتم تو اینترنت و کادو برای روز مادر خریدم و غیره (نوشتم چون مامان سالی یه بار هم به بلاگم سر نمیزنه! :D ). بماند که این وقت تلف کردن فوقش بیست دقیقه بود!!! بعد به تروی گفتم کاری داری کمکت کنم، بهم چندتا عکس گفت پیدا کنم و درگیرش شدم... باب ددهبالا ازم پرسید بیکاری یا نه، که من به باب آلمانی (اسمهایی که میگم رو خودم انتخاب کردم) ایمیل زدم که من چیکار کنم، برم سر پروژه های دیگه؟
جوابش من رو برده تو شُک: نه. هیچ پروژه دیگه ای نه. تو رزرو شدی برای این پروژه. استراحت کن، تحقیق کن و خواستی پاشو برو سر محل پروژه قدم بزن! ولی سر همین پروژه میمونی. ما تمام تمرکز و ایدههای تو رو لازم داریم براش...
حس بردهزرخرید شاد و شادانی رو دارم که گوشهاش دراز شده و کاملا به درازگوشیش واقفه!!!