Showing posts with label UVa. Show all posts
Showing posts with label UVa. Show all posts

Tuesday, May 24, 2011

طاقت بیار رفیق

دلم می خواد عر بزنم و همش هم تقصیر خودمه.
نپرسین چی شده! آسمون به زمین نیومده... دیدین آدم ریز ریز از دست خودش حرص می خوره؟ تو همون مایه ها...

تو فیسبوک نوشتم:
"یعنی گاهی دلت می خواد سرت رو بکوبی تو دیوار، اما حتی دیوار هم جاخالی می ده!!!"

پوف...

من این دوره رو بگذرونم، هرکی بیاد سر راهم، شیرینی اش با خود خودم!

Sunday, May 15, 2011

in Denial

نوع شادی ام تغییر کرده... 

شادم. می دونم که شادم. دلیلی ندارم که نباشم...
اما نه از ته دل... نباید به خودم دروغ بگم: از ته دل شاد نیستم. لبخندم از ته دل نیست. من شادی، شادابی، لبخند و طراوت رو تجربه کرده ام... زیاد... حسی که الان دارم، اونها نیستند! می دونم که الان خیلی چیزها و حس ها دارم، اما اونها که باید باشند نیستند.......... حتی گاهی بدتر، شیطنتم از چیزهایی آغاز می شه که گاهی خودم رو هم می ترسونه... بغل کردن هام، خودم رو به شک می اندازه...
*
صدای توی هدفون نمی ذاره صدای تق تق فشردن دکمه هارو بشنوم... جدا ام از دنیا... توی خلأ، معلقم... تنها چیزی که هنوز بهم ثابت می کنه همونم که هستم... تو این لحظه، تو این سرما، انگشتهامه که مثل معلول ها خمشون می کنم موقع تایپ کردن...
معلولیت زندگی ای که زندگی اش می کنم، منعکس می شه توی پیچ و تابهای انگشتهای دست و پاهام...

نگار فارغ التحصیل شده... می تونه تو آمریکا، یکی از کشورهای خوب دنیا کار کنه و درس بخونه... می تونه آینده پر از موفقیتی رو بگیره تو دستهاش... همونی که همیشه می خواست... اما تهی تر شده... مثل یه درخت میوه پر بار... که موریانه زده به تنه اش، به بدنه اصلی اش... نمی دونم موریانه ها به درخت ها هم می زنند یا نه... اما به من زده اند... آفت کش لازم دارم...
*
بابا بدترین نوع دندون رو داره!!!! همه می گن شاید خیلی هم خوبه، اما بدترینه... بابا هیچ دردی حس نمی کنه اگه دندون هاش براشون مشکلی پیش بیاد... تا خراب شن... تا ته خراب شن... وقتی به دکتر می رسه که دیره، خیلی دیر...
بدترین نوع مریضی همینه... مریضی ای که هیچکی، حتی گاهی خودت هم نفهمیش... راستش دارم فرار می کنم... دارم به ایلینویز فرار می کنم... از خودم و دنیای خودم فرار می کنم... گاهی می ترسم، از خودم و دنیای خودم... زیاد شک می کنم... و هر روز توی شارلوتس ویل از روی ریل که رد می شم فکر می کنم واقعاً خوابیدن روی ریل خیلی درد داره؟ 
روزهای شلوغ فکر نمی کنم، می تونم فرار کنم... اما شلوغی ام داره کم می شه... زندگی ام وحشی و ترسناک می شه... کسی این جمله ام رو باور نکنه، اما شاید یه روز، یکی از اون روزهایی که هوا خیسه، روی ریل خوابیدم...........
*
این متن نبوی........
همین.

نه چرا... حرفی دارم... درادامه شعری که نبوی آورد: "دلم بگرفت و شد جانم ملول     زین هواهای عفن وین آب های ناگوار"
*
شاید نزدیک پنجاه باری از پریروز تاحالا خونده ام: everything is dust in the wind....
*
"چگونه می توان به تاول های پا گفت تمام مسیر طی شده اشتباه بود"... از فیسبوک مهدی عبدالملکی...
*
دارم فکر می کنم اگه نویسنده ای کوچک بودم، برام بهتر بود... اوج و لذت رؤیاهام قوی تر و شاداب تر می بود... تا زندگی کردن رؤیاهام... تا دیدن کوچیکی و حماقت دنیا... تا ترس عمیقی که از خودم دارم... عمق "fake" بودن خودم... 
خودم رو دوست ندارم...
باید به ایلینویز فرار کنم تا به خودم فرصتی دوباره بدم... شاید، فقط شاید فرصت دوباره جواب بده... فقط شاید...
*
من محکومم به زندگی.
زنده نبودنم یعنی غم (هرچند از دید خودم احمقانه) بعضی/خیلی ها... یعنی سست شدن بعضی ها... زنده بودنم در اوج مردگی شاید بهتره تا مردنم...........
*
احساسی رو دارم برای پوشیدن ردای فارغ التحصیلی که می تونم مشابه بدونمش با احساس سید حسن تو فیلم زیر نور ماه... ترسش از تن کردن لباس روحانیت...
وقتی از 12 تا هم دوره ای هامون، فقط 10تا فارغ التحصیل می شیم، وقتی از این 10تا 8تا فیسبوک دارند... وقتی از این 8تا، 6تا می نویسند که هورا، فارغ التحصیل شدم... و وقتی هیچکدوم بیشتر از 10-15تا لایک و کامنت نه داخل فیسبوک و نه بیرون فیسبوک نمی گیره... وقتی من می دونم که اوضاع خیلی هاشون از من خیلی خیلی بهتره... وقتی تو درس خوندم چیزی که قابلیت تبریک شنیدن داشته باشه، نمی بینم... می لرزم و نگران می شم وقتی می بینم تا الانش 60 تا لایک و 50 تا کامنت در رابطه با فارغ الاتحصیلی و دفاعم می آد رو در و دیوار فیسبوکم، علاوه بر هوارتا تلفن و... می ترسم چون خودم رو توخالی می بینم... چون ضعفهامو می بینم و حس می کنم کم کمش 50تا آدم رو سرشون رو کلاه گذاشتم...
می ترسم و جز به سه تای اول جواب نمی دم... نمی تونم که جواب بدم... 
از خودم بدم می آد...

من از لباس فارغ التحصیلی می ترسم...
من سعی ام رو می کنم، اما از مسئولیت می ترسم...
من از این همه "من" گفتن بدم می آد... وقتی توی "من" چیزی نمی بینم... وقتی توی "من" فقط تهی بودن و وحشت می بینم...
*
"I close my eyes,
only for a moment and the moment's gone.
All my dreams,
pass before my eyes a curiosity.

Dust in the wind...
All they are is dust in the wind...

Same old song,
just a drop of water in an endless sea.
All we do,
crumbles to the ground though we refuse to see.

Dust in the wind...
All we are is dust in the wind...
Oh-a-aah...

Now, don't hang on.
Nothing lasts forever but the Earth and Sky.
It slips away,
and all your money won't another minute buy.

Dust in the wind...
All we are is dust in the wind...
All we are is dust in the wind...
Dust in the wind...
Everything is dust in the wind...
Everything is dust in the wind..."

وه که
I am just refusing to see... I am just in denial...
I gotta run away... far far...
I am scared... and maybe the only remained hook to hang is the coldness of the Illinois... maybe it can warm me up... again...

as a dust in the wind....

پینوشت بعد از تحریر: یأس های فلسفی ام دارن خطرناک می شن... عمقشون رو می گم... یه جور زخم های کاری مزمن... امیدوارم خوشی هایی باشند که زده اند زیر دلم...
شده ام مثل زنهایی که ویار دارند!!! بوی پلو مرغ حالم رو بد می کنه...

خوشبختی ات آرزومه!!!!

همه چی آرومه... من زیادی خوشحالم! دنیا نمی گرده! نفس بند اومده! اصلاً من تجسم ریلکسی ام!!!!

دروغ گفنم! همه چی آرومه... فقط من هنوز پاور پوینت هم ندارم و دوتا نگرانی عمده ولم نمی کنن! یکی این که فردا چی بپوشم، یکی دیگه این که نکنه خواب بمونم....

فردا دفاعمه! باورم نمی شه! قابل مقایسه نیست با ایران! خالی ام... و همش هیجان دارم که دانشگاه جدید می خواد شروع شه! حتی هیجان ردا و کلاه فارغ التحصیلی هم ندارم...

هم م م م .... یه چی بگم؟ یه جورایی حالا که حرفه ای وارد معماری اصفهان شدم، دیگه صد سال سیاه اگه دل بکنم!!! حالا حالاها خدمت خانوم سوسن بابایی و دانشگاه های آمریکا می موووونیم! بهله! دوست می داریم! هرچند هنوز سر این نوشتن های لعنتی گیر دارم! امروز که خلاصه تز رو دادم دست مینو که ویرایش با کلاسی بکندش و بهم برگردوند، احساس کردم در بیسوادی کامل به سر می برم!!!!!!!! نه این که داغون باشم ها... دیدی که نوشتار حرفه ای، فرض کن مقاله های بهنود، چقدر فرق می کنه با یالثارات؟ سبک نوشتن رو می گم... خلاصه من یالثاراتی می نویسم فعلاً! از دهات مهاجرت کردم خب :)))))

و یه اعتراف! امروز به کله ام زد و فکر کردم چی می شه اگه دو سال و نیم دیگه  هم زمان با دکترا، اپلای کنم برای شغل دانشگاهی؟؟! سوادم خاصه در نوع خودش... خدا رو چه دیدی؟ ییهو در و تخته جور شد و...
فعلاً تا اون روز تابستون ها و تعطیلات این دو تا کلمه حرفم رو مقاله کنم، هنر کردم... D;

پینوشت بعد از تحریر: ئه... یادم رفت بگم اسم این پست از کجا اومده! از این:
ویدئوی خوش ساختیه! پسند کردم! و اونجاهاش که می گه "خوشبختیت آرزومه..." دلم رو می بره... D:

Sunday, May 8, 2011

شیر می خورم همچین و همچون گل گندم

اگه با این سیستمی که من زندگی می کنم، فقط یه دلیل وجود داشته باشه که دووم آورده ام و زنده ام، اون اینه که الان حساب کردم هفته ای نزدیک 10 لیتری شیر می خورم!!!!

فردا، آخرین امتحانم در ویرجینیا رو می دم.... ویوااااااا... 
و متأسفانه چون سخت ترین امتحانیه که تو این دو سال دارم، لحظه شماری می کنم که تموم شه برررررره!!!!!!!!! کابوس شده واسم از اول ترم! هرکلمه که می خونم، یاد تاریخ سوم دبیرستان می افتم که خوندنش لذتبخش بود اون اولها برام، اما امتحانش عذذذذذذذاب! پیف و پوف!!!!!

نظریه: امتحان های تاریخ بلا استثنا باید اوپن بوک باشن!!! من دوتا از بهترین درسهای تاریخ که گذروندم و تا ته امتحان کلی ازشون یاد گرفتم، اوپن بوک بودن... یکی با نوحی، یکی با اون خانوم روسه (حالا ازش خوشم نمی آد درست، اما منصف باشم، کلی یاد گرفتم!) تو با حفظ کردن یه سری اسم و تاریخ چی یاد می گیری آخه؟ اصلاً به چه دردی می خوره؟؟؟ اگه اوپن بوک باشه، اون موقع تازه می رسه به تحلیل... اون موقع است که مخ به کار می افته...
نگار طبیبیان تا حالاش هم معلم سخت گیری بوده. اگه روزی روزگاری استاد شه، امتحانهاش اوپن بوکند، اما پوست می کنند ها... کار بنداز اون مخ رو خب!!!!!!

شاکی ام هاااا! ناجور P:

Tuesday, April 26, 2011

خفگی از نوع مینیمال و آرزوهای نه چندان دور و دراز

- "علم و دانش خفه ام کرد!"*
- طاقت بیار! دو هفته مونده! و بعد... به قول Jake پیش به سوی کارهای بیشتر!

شدیداً دلم رانندگی کردن تو جاده های آمریکا می خواد! حالا چه مقصد ایلینویز باشه، چه کولونیال ویلیامز برگ** و بوش گاردن***!!!!

*. کپی رایت این جمله مال باباست!
**. ویلیامز برگ یکی از تاریخی ترین شهرهای آمریکاست که کلی خوشگله و همه می گن نصف عمرت بر فناست که تو ویرجینیایی و دوقدم اون طرف ترت رو نرفتی و مسخره تر از همه این که ترمی حداقل ده بار استادها و بچه ها بهش رفرنس می دن و من ندیدمش تاحالا چون در آستانه سی سالگی (عجله دارم خودم رو بزرگ کنم!) هنوز رانندگی نمی کنم! برنامه امه که گواهینامه دار که شدم، قام قام رانندگی کنم برم ببینمش بالاخره!
***. بوش گاردن یکی از اون باغ هاست که مثلاً باغ ایتالیایی، باغ آلمانی، باغ ترکی،... داره و نزدیک همون ویلیامزبرگ ئه. و البته رولر-کوستر و غیره. مامان آنتونی به من شهلا معرفی اش کرد و پیشنهاد داد که ببرتمون اونجا!!! باید ببینم چقدر دوره یا نزدیک... اگه نزدیک باشه، وای میستم مامان بابا بهزاد بیان، با هم بریم! 

فکر این که مامان بابا بهزاد بیان با هم بریم جایی... چقدر هیجان انگیزه!

حالا تا اونها بیان، برم به خفگی علم و دانشی ام برسم!

پینوشت: هم م م ... طاقت نیاوردم! همین الان چک کردم فاصله اش رو! دو ساعت و نیم تا شهرم یا سه ساعت از خونه نینا فاصله داره... خیلی دور نیست... شاید هم یه آخر هفته با شهلا رفتم، هم با بهزاد اینها... هان؟ با بهزاد رولر-کوستر حال می ده آخه!!!
- هیچ کار دیگه ای نداری غیر از این محاسبات پیچیده دیگه؟
- چرا چرا! رفتم رفتم! (یاد کلیپ سوریلند افتادم: "قول می دم! قول می دم! قول می دم!".... :))

Monday, April 25, 2011

ترنج

"We're all pretty bizarre. Some of us are just better at hiding it, that's all." ~ Andrew in The Breakfast Club (1985) 

or
"We are pretty ugly"....

تو، توی دنیای عجیبی زندگی می کنی... یکی پیدا می شه که صبح چشمهاشو باز می کنه می بینه تو بیابون های قم ولو شده از بی پولی، یکی دودوتا چهارتا می کنه که با چه حساب کتابی می تونه مدرک درسی اضافه کنه به مدرک هاش، یک دیگه هم صبح ها قهوه اش رو می خوره و از برج راکفلر بیرون رو نگاه می کنه که آیا چقدر میلیون دلار خیریه کمک کنم که اسمم قلمبه شه! 

یکی توی حلبی آباد ایرانی زندگی می کنه، یکی تو آمریکا درباره حلبی آبادهای هند درس می خونه، یکی استاد دانشگاهه و به خونه های حلبی آبادهای ترکیه حسودی می کنه...

تو هفته آخر درست تو این دانشگاه رو می گذرونی... و تازه شاید بفهمی خمینی چه حسی داشت وقتی گفت "هیچی"! از به پایان رسیدن این دفتر "هیچ" حسی ندارم... 

پرت می گم، خودم رو سرگرم می کنم، دیوانه وار می رقصم... و همچنان می دونم که وقت ندارم... که شاید از مسخ بودن بیام بیرون... شاید... 

خسته ام. از نوعی که با خواب درمان نمی شه. از نوعی که آرامش بچگی ام آرزوست... آنچه یافت می نشود، آنم آرزوست...

پینوشت بعد از تحریر: و از چهار روز پیش مانده بود بر دل بلاگم! 
 Just for remembrance:

I am not e sin, but I'm not a sinner either ...
 

Friday, April 8, 2011

Carry On... I Will Survive...

یه پست مغشوش و قر و قاطی نوشتم... نمی شد پستش کرد... نمی شه... بی خیالش شدم
تلخم... و تا نتونم خودم رو با خودم حل کنم... سردرگم در درون خودم... 

فعلاً همین فقط: (درواقع همین "همین" هم کلی حرفه...)

Oooooh ooooh
I never needed you to be strong
I never needed you for pointin' out my wrongs
I never needed pain, I never needed strength
My love for you was strong enough you should've known.
I never needed you for judgement
I never needed you to question what I spent
I never ask for help, I take care of myself, I don't know why you think you got a hold on me.
And it's a little late for conversations
There isn't anything that you can say.
And my eyes hurt, hands shiver, so look at me , listen to me... because...

I don't want to
Stay another minute
I don't want you
To say a single word
Hush Hush, Hush Hush
There is no other way
I get the final say
Because...
I don't want to
Do this any longer
I don't want you
There's nothing left to say
Hush Hush, Hush Hush
I've already spoken
Our love is broken
Baby Hush Hush

I never needed your corrections
On everything from how I act to what I say
I never needed words, I never needed hurt, I never needed you to be there everyday
I'm sorry for the way I let go
Of everything I wanted when you came along
But I am never beaten, broken, not defeated
I know next to you is not where I belong
And it's a little late for explanations
There isn't anything that you can do
And my eyes hurt, hands shiver, so you will listen when I say baby

I don't want to
Stay another minute
I don't want you
To say a single word
Hush Hush, Hush Hush
There is no other way
I get the final say
Because...
I don't want to
Do this any longer
I don't want you
There's nothing left to say
Hush Hush, Hush Hush
I've already spoken
Our love is broken
Baby, Hush Hush

First I was afraid, I was petrified
Kept thinking I could never live without you by my side
But I spent so many nights thinking how you did me wrong
But I grew strong I learned how to carry on...

Hush Hush, Hush Hush
I've already spoken 
Our love is broken baby...
Oh no not I
I will survive
As long as I know how to love
I know I will stay alive
I've got all my life to live
I've got all my love to give
And I'll survive
I will survive
Hey, Hey..

Hush Hush, Hush Hush
There is no other way I get the final say
I don't want too do this any longer
I don't want you there's nothing left to say
Hush hush, Hush Hush
I've already spoken 
Our love is broken
Baby, Hush Hush...

وقتی محبوب ترین آهنگ دوران 16 سالگی ام "Carry On" بوده... چطور انتظار داری در 26 سالگی به "I will Survive" فکر نکنم...؟ من می تونم، می دونم... همون طور که تو 16 سالگی تونستم... نمی دونم چه جوری... همون طور که تو 16 سالگی نمی دونستم... اما می تونم... I will Survive...

گیجم... نمی دونم چی بگم و چیکار کنم... هرچند دقیقاً می دونم به کدوم آینده دور می خوام نگاه کنم...
*
یک آرشیو بزرگ عکس از سفرنامه احتمالاً یکی از اساتید دانشگاه دستمه که باید کاتالوگ کنم... با دیدن عکس ها بین احساساتم پیچ و تاب می خورم... آبادان تمیز و مرتبی رو می بینم که از قِبَلِ نفت، زیبا بود... اون قدر که اول فکر کردم عکس هایی از فرانسه جلومه!!! و فکر می کنم شهرک نفت امروز هم حتی اون جذابیت رو نداره، فرسوده شده... عکس شترهایی رو می بینم که روی بقایای زیگورات لم داده اند... عکس دخترکان آمریکایی که با مینی ژوپ که جلوی زیگورات فیگور گرقته اند و عکس گرفته اند یا از در و دیوارش بالا میرند... حالا دو سه تا آچر هم افتاد، کی به کیه... نمی دونم با دیدنشون لذت ببرم یا حرص بخورم... بیشتر از هرچیزی برام عجیب بود... انگار تا مغز استخونم باورم شده باشه که جایی که خاکش ایرانی باشه، نمی شه باد بپیچه لای موهای زنان...

دلم می خواد باد بپیچه لای موهام، فریاد بزنم و آواز بخونم... می خوام فریاد بزنم...
*
فردا می رم دی سی. احتمالاً آخرین سفر به دی سی، در دوران دانشجویی در دانشگاه ویرجینیا... فکر کنم راستی راستی بوی خداحافظی می آد...

Saturday, March 26, 2011

زندگی شلوغ مهربون

بازگشت نگار به زندگی واقعی خودش... روزهای فرزانگانی، روزهای انجمن علمی ای... شبهای دراز و روزهای شلوغ... چه جشنی بشه، جشن نوروز 1390 در دانشگاه ویرجیناااااا.......
(ماه های آخر، خاطره را نسازم، چیکار کنم؟)
;))))))

دوست دارم!!! من لامصب، مدیریت، تحرک، بالا پایین پریدن، کمک کردن دوست دارم... از 6-7 تا برنامه، توی سه تا از برنامه ها اجرا دارم. تئاتر، رقص دسته جمعی و رقص تکی. کل برنامه رو تا حد امکان با الناز کمک کردم تا تنظیم شه. اگه کم کمش دوتا بودم، دیگه رسماً از صحنه نمی اومدم پایین! فقط وقت دارم بپرم پایین، لباس عوض کنم، برای برنامه بعدم بپرم بالا! یاد فرزنگان حسابی به خیرررر....
فیلم نامه تئاتر رو با سارا نوشتم و تمومش کردم. آواز مهراد و دکلمه مرسده رو باهاشون تمرین کردم و برنامه ریزی کردم (خودم واقعاً نمی شد کنارشون باشم! برنامه اش بین رقص گروهی و تئاتره! باید کم کمش لباس عوض کنم و آرایش تجدید کنم...)، خرید سفره نوروز برنامه رو بودم. خرید لباس و خرت و پرتهای رقصمون، هر سه بارش رو بودم. تمام تمرین های رقص گروهی، غیر از اون که شب امتحانم بود رو بودم. آهان راستی این وسط یه امتحان هم دادم و 150 صفحه کتاب رو خوندم و ازش یه گزارش دادم. تمرین و طراحی های رقص خودم که دیگه هیچ.... روی این آهنگ. سخته! باور کنین ;)) اسمش رو هم گذاشتیم: searching toward the peace... دووووست دارم. جاتون خالی که ببینین. این وسط دعوت نامه گرفتن و کارهای پذیرش دانشگاه جدید و کارهای دانشگاه فعلی (که یادمون نره فوق محسوب می شه خیر سرم!)... هم که معمول محسوب می شن... مهمتر از همه (فکر کنم بچه هایی که باهام کار کردن این یه قلم اخلاقم رو شناختن!) تو همه کثافتکاری ها، خونسرد موندن و روحیه مثبت دادن به بقیه ای که هرچی به آخر نزدیک می شه بیشتر داغون و افسرده و خسته می شن... دوووووست دارم خــــــــب!!!!
هایپراکتیو یعنی همین دیگه! یعنی این که همه اینها و هوارتا خورده کاری دیگه رو درحالی انجام بدی که شب قبل فقط سه ساعت خوابیدی و  تو کل روز فقط دو تا ظرف کوچیک ناگت مرغ خورده باشی!!!!!!!!
احساس می کنم این درجریان بودن ها، این همیاری ها... زنده نگهم می داره. حتی اگه یه کوچولو کمردرد گرفته باشم P-:

نگار دختر تمیز و مرتبی نیست. دختر خرخونی هم که اصلاً نیست. اما همیاره! خوشم می آد!

خب برای امشب، از وقتی اومدم... آب ظرف ندا و آروین رو که عوض کردم، ایمیل های متعدد انجام شد و گرفته شد. آهنگ ها تنظیم شد. اگه برسم، یه بار دیگه رقص گروهی رو تمرین می رم. انتخاب لباس های نمایشم برای فردا، درست کردن اسلاید شو از عکس ها، اسکن دعوت نامه ها مونده، یه سری ایمیل و خرت و پرت، برنامه ریزی فردا که کی برم پست، کی آرایش و جینگول کنم، کی... . و در عین حال 11 صبح آماده باشم توی سالن....
زندگی شیرینه...
فقط دارم فکر می کنم بیچاره ندا و آروین که مجبورند شب بیداری های من رو تحمل کنن. حتی اگه حافظه اونها 3ثانیه باشه، من یادم نمی ره که احتمال مریض شدنشون هست...

فردا.... فردا خوب خواهد بود. یک خاطره قشنگ. مطمئنم.
این رو شیر سردی که می خوام الان بریزم تو لیوان، بهم می گه...
و به قول این جمله های بغل بلاگم:
"Do not anticipate trouble or worry about what may never happen. Keep in the sunlight." ~ Benjamin Franklin
So true....
پینوشت یک: تو ایران یکی از دردسرهای بزرگ، کارهای اداری احمقانه بود که روح و جسم آدم رو فرسوده می کرد. امشب نمی تونستم تصمیم بگیرم که کدوم اینها دردسر بزرگتریه، اون تجربه، یا تجربه اجبار به تحمل آدم های drunk و talkative gay ور دلت، وقتی همه کارهای برنامه رو هواست و اونها رو اعصابت پیاده روی می کنند....
پینوشت دو: این وسط برای خودم کلی کلی روی اصفهانیت خودم پا گذاشتم!!!! بعد عمری برای خودم کفش و لباس خریدم اساسی!!! فکر کنم چندتاشو برم پس بدم! اما خب بعضی وقتها آدم به خودش جایزه بده هم عیبی نداره دیگه!!!
پینوشت سه: تمام دیروز موبایلم رو خونه جا گذاشته بودم. با دایی خلیل که نشد حرف بزنم. بد شد. خاله لیلا هم که از دستم سکته زد.... پووووف! این سر به هوا بودن های این وسط، کار دست آدم می ده...

Friday, March 18, 2011

عید می آد بهار می آد می رم به صحرا

شلوغم... اون قدر که نمی دونم کدوم رو کی انجام بدم! و خوشحالم! این شلوغ کردن ها باعث می شه یاور کنم تو بدوبدوهای دم عیدم! دوووووست دارم...

قرارهام با استادهام تو هفته دیگه و تصمیم هام و کارهایی که باید انجام بدم برای سال دیگه... (تازه یادمم افتاده که باید به فکر خونه هم باشم اون طرف ها!!!)
سه شنبه قرار دارم با استادم درباره تز...
دو شنبه یه میان ترم دارم و یه پرزنتیشن که خلاصه کتاب بدم...
یک شنبه عیده و خریدهای عیدم و بخشی از خونه تکونی و خورده کاریهاش مونده...
شنبه احتمالاً با شهلا باید بریم دنبال کارها...
امروز جمعه، مهمونی مرسده و دیگر فعلالیت های مثبت...

جذاب تر از اونها این که شنبه هفته بعد مراسم دانشگاهمون برای جشن نوروزه و من شدیداً شبیه دوران دبیرستان، روزگار خوشی دارم... رقص دسته جمعی، رقص تک نفره، آواز، تکه کوچیکی توی تئاتر و احتمالاً توی برنامه فشن شو... فالواقع که نمی دونم برنامه ای هست که من توش نباشم...

از ته دل، دلشادم... که می دونم آدم خوبی ام! و آدم هایی هستن که دوستم دارن! مو بایل ایرانم رو بعد از دوسال روشن کردم و دارم استفاده می کنم... موبایل صورتی نازنین که خودش به تنهایی کلی خاطره است... و چه مسیج های معرکه ای توش بود... چه مسیج هایی... و باعث شد زنگ بزنم ایران بعد از یک سال و هفت ماه... صدای کاوه شنیدن خوب بود. خیلی.

لبخند روی لبهامه چون می دونم دو-سه سال دیگه رو هوا نیستم... لبخندی از سر رضایت برای انتخاب، و نه پنهان کردن انتظار...

امیدوارم و به نوعی باور دارم که "سالی که نکوست، از بهارش پیداست..." 
چون واسه من که:
changing in the mind in mood... in the fastest available way...
لبخند می زنم... خوشحالم و شادان...

هپی و هپلی نوروز D:

پینوشت بعد از تحریر: oh oh! آمادگی برای امتحان رانندگی و تبریک و تلفن به هواران نفر کوچیک و بزرگ، پیدا کردن خانه یا خوابگاه برای سال دیگه، تمرین رقص و آواز، تنظیم سه تا مقاله و غیره رو هم بذار تو برنامه.... شبه عیده، آی آی شب عیده!

Sunday, March 6, 2011

از درس خوندن خسته شدم

من باید هرچه زودتر برگردم به طراحی.
خسته شدم. دلم دی سی می خواد. دلم نفس تو هوای بارونی می خواد. دلم دویدن و پیچیدن باد لای موهام می خواد... امروز خبر خوش شنیدم. دیگه از ایران نگران نیستم... اما شش جلد از این ده جلد کتاب مونده که باید تا امشب تمومشون کنم. از خوندن، از نوشتن، از انگلیسی فکر کردن خسته شدم. دلم می خواد قلم رو بگیرم دستم و رو کاغذ بلغزونم... طرحی نو دراندازم... نه این که تند تند تایپ کنم... خسته شدم!

خاله لیلا خندید: مثل پیرزن ها گفتی خسته شدم... 
راست می گه خب!

من درسته که عاشق رشته فعلی ام هستم، اما برایش ساخته نشدم! توی روحم نیست... باید برگردم به طراحی...
بیرون بارون می آد. صدای قطره هاشو که روی سقف شیروونی خونه ام می خوره، می شنوم...
دلم نفس تو هوای بارونی می خواد...

من باید هرچه زودتر از خونه بزنم بیرون... وقتی جلد آخر رو تموم کردم شاید... هر چه زودتر...

پینوشت: بلاگ رو دوباره برای همه باز کردم. امیدوارم هیچوقت دوباره مجبور نشم ببندمش که راه نفس کشیدنم رو سخت می کنه...

پینوشت بعد از تحریر: خوشحالم که شادی هایی خوانده شدند که حداقل موج لبخند را به آدم برگردانند...
پینوشت بعد از تحریر دو: زدم بیرون! با لباس خونه، تو آخرهای زمستون، با تاپ و شلوار خونه زدم بیرون که بارون بباره روی موهای چرب و کثیفم... روی بازوهام و روی صورتم... خوب بود. خیلی خوب... کوچه خالی بود و بارون خوب...
...
نگاه مبهوت پسری که از پشت پنجره نگاه میکرد جالب بود، لرز الانم هم همین طور... برم بخوابم! خیسم! اما برم بخوابم...

Sunday, December 19, 2010

I survived!

DOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOONE!!!!!

finally done with this damn semester on Sunday 19, 2010 at 7:08am!
Dear lord, appreciate your efforts!!!!!!
Signature: S. Negar Tabibian

ps. what should I do now? sleeping for like 1hour or packing??

زخم خورده و خسته و کج و کوله و چشم های لوچ و موهای کثیف و بدن بوگندو و درد استخون و.... یعنی نگار فعلی.
هفت کله خواب... یعنی نگار در یک ساعت آینده.
در حال بدو بدو برای تمیز کردن جنگل و بازار سمساری که طی یک ماه اخیر توش زندگی می کرده و می لولیده یعنی نگار در دو ساعت آینده.
در حال کشیدن نفس راحت یعنی نگار در چهار ساعت آینده، کش اومدن توی قطار و نگاه کردن به یک "بیرون زیبای برفی" که جلوی چشمش مدام عقب می مونه...

نگار از الان به بعد یه لبخند از سر آرامش رو لبهاشه

پینوشت. خبر هدفمند شدن رو شنیدم. (اگه لطفاً به کسی برنخوره این وسط) فکر کردم که واقعاً فاند رو لازم دارم! از ساندیس خور اضافی بودن روز به روز بیشتر بیزار می شم

پینوشت بعد از تألیف: یک کم فکر کردم تو همین حس خماری و دیدم انگار بدو بدوی زندگی من تموم نمی شه. فقط از حالتی به حالت دیگه تبدیل می شه!!!

Saturday, December 18, 2010

قستنطنیه، قسطنتنیه، غستنتیه، غسطنیطنیه... استانبول! باسواد می شویم

خدایا من رو به عنوان یک جوجه معمار ببخش که تاحالا نمی دونستم قستنطنیه کجاست!!! 
بی سوات!

باشد که ما و استاد ترکمون با هم دیگه رستگار شویم...

Tuesday, December 14, 2010

Life is busy

One semi design project, one "khafan" presentation, one 15page take at home exam, three application submission are done.
Six 1page papers are in progress
Two 20page papers, three application submission are to go in this week.
Tons of application submission are to go in less than two weeks.
One thesis dissertation is to go in less thank month and half

Negar is just like happy face icon right now! nothing else matters :D

Note for self: You gotta finish that dissertation before Feb! don't like to see your face while leaving your finalizations for aftermaths of  rejections... see? be rational!

Sunday, December 12, 2010

گوگوری مگوررررررررررری

یوهوووووووووووووووووو

آقا من برای بار هزارم به خودم قول می دم که از روی ظاهر آدم ها قضاوت نکنم! خب؟ قول می دم!!!
اول ترم گفتم یه کلاس با خانوم روس جالب دارم و یه کلاس فارسی با استاد بداخلاق ایرانی... خب! کاملاً برعکس شد... خانوم روس پوستم رو کند، سر هیچ و پوچ اشکم را درآورد... اون وقت آقای فارسی زبون با همه اون اداهای عجیب غریبش، چه کارهای خوب خوبی که برام نکرد... و الان هم بهم ایمیل زده که می دونم درگیر اپلای هستی، سه یا حتی خواستی، چهار روز بیشتر بهت وقت می دم! برو خوش باش دخترم! آدم مهربون گوگولی! بوس!!!!!!!!!!

من خیلی آدم بدیم که نمی تونم جلوی خودم را بگیرم و تند تند روی آدم ها قضاوت می کنم...

Friday, December 10, 2010

گذار

هوالغیور

یکی از بدترین دوره های زندگی ام را سپری می کنم... اولش داشتم به افسردگی نزدیک می شدم. بعد دیدم، خب تهش که چی... الان فقط عصبانی ام و خسته. همراه با یک عالمه درد (فیزیکی از سر خستگی)... و.... منتظرم که بگذره! ... بگذره! ... فقط همین

امروز بالاخره 2/3 پروژه این خانوم روسه که روز به روز ازش بیشتر بدم می آد رو سابمیت کردم و خلاص... توی راه، عین مست ها تلو می خوردم سمت خونه. مخم برای خودش این طوری تصور کرد: خب... من دارم شبی 2-4 ساعت می خوابم. روزی یک وعده غذا می خورم. باسن مبارکم درد گرفته از پس پای این قوطی دیجیتال نشسته ام. ستون مهره هام درد می کنه و تکون که می خورم از بالا تا پایین ترق توروق صدا می ده... قبلاً ها فکر می کردم می ارزه؟ دوست داشتم جواب بدم آره. جاه طلبی هام همچنان می گن آره... اما آینه حرف دیگه ی داره برای گفتن... به افسردگی نزدیک می شدم... توی راه فکر کردم شده ام مثل یک سربازی که شدیداً زخمی شده توی جنگ. (جالبه از جنگ حرف می زنم وقتی بهزاد هم همزمان احساسی مشابه داره) خلاصه وقتی تلو می خوردم احساس همون سرباز رو داشتم. که خودش را می کشه به سمت سرپناه. می دونه این کشیده شدن، زخمهاشو عفونی تر می کنه و شانس سالم موندنش را کمتر، اما اگر نکشه هم حتماً در تنهایی می میره: جنگ رو به خودش باخته. بازی دوسرباخته و در عین حال دوسربرد. آن چنان نفس نداره که به خودش می گه آخرش که چی. اگر کاری می کنه از سر وظیفه است...

دیگه حس افسردگی باهام نیست. از سر وظیفه می جنگم. با زندگی. جلو می رم. عصبانی ام. خسته ام. اما جلو می رم. از عالم و آدم عصبانی ام. هر تنابنده ای جلوم بیاد تیکه پاره اش می کنم (به خصوص این خانوم روسه)... اما نه نمی کنم. انرژی ام را نگه می دارم تا به وظیفه ام عمل کنم. 
می دونم که به زودی همه چی تموم می شه. این دوره گذار لعنتی که یکی از پرفشارترین دوره های زندگی ام یود و هست تموم می شه... چه به اون جایی که می خوام برسم و چه نرسم... می دونم که به زودی یه دوره آرامش پیش رومه. مثل تعلیق، سکوت... مثل وقتی که کله ات را بکنی تو آب، تا وقتی نفس داری نیای بیرون و لذت ببری از موهات که خیس جولی چشمهات معلقند، موج می خورند... به زودی می آد پیش روم... این دوره فعلی، حتی به عصبانیتش هم نمی ارزه

عجب سال ببری داریم ها...

پینوشت یک: جالبه که مراحل گذار تو زندگی من، هم زمان می شن با تغییر فضای آموزشی ام... شروع خواندن، رفتن به (راهنمایی) فرزانگان، رفتن به دانشگاه، آمدن به آمریکا... همه این فصل ها با شروع یک مدرسه جدید، یک فضای آموزشی جدید هم زمان بودند و هستند... چقدر هم هر فصل من بعد جدیدی از بلوغ را بیشتر دیدم و فهمیدم...
"نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت - - - به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد"
"طرب سرای محبت کنون شود معمور - - - که طاق ابروی یار منش مهندس شد"

پینوشت دو: از من نپرسید می آیم یا می مانم؟ می گویم می آیم. اما حقیقت این است که واقعاً خودم هم نمی دانم... اگر می دانستم، این قدر بحثش را نمی کردم! می کردم؟ 

پینوشت سه: من تو دستورزبان خودم گیرم، چه جوری دستور زبان فارسی رو ترجمه کنم به انگلیسی و یاد بدم به بچه مردم؟ پوووووف...


توضیح عکس: یاد فیلم دویلز ادووکیت (وکیل مدافع شیطان) می افتم. چقدر من این فیلم رو دوست دارم ... به خصوص اون استخر بالای برج... و چقدر وقته که ندیدمش... بیشتز از یک سال و نیم... ایران اگر قرار بود خیلی کم ببینم، ماهی یک بار بود!!! واشتگتن کتدرال. دی - سی

Tuesday, December 7, 2010

:-)

شادم.

از اون لبخندهای از سر خستگی، ولی همراه با رضایت از خود.... روی صورتمه و دوستش دارم. توی آینه لبخندم را نگاه می کنم و... بوسش می کنم.

این ترم اذیت شدم. زیاد. علی حده... اهل فشار آوردن به خودم هستم ولی این ترم حقیقتاً از ظرفیتم بیرون بود... و موضوع اینه که همه همش هم تقصیر من نبود... شرایط همه اش را پیش برد به این حالی که الان هست. درسهای سنگین تر از همیشه، تز. اپلای... همه اش بدجوری روی هم افتادند...

من فوق آدمیزاد عادی از خودم کار می کشم. و این ایده جزو بهترین ها بودن هم که خدایی نکرده محاله ولم کنه!!! حجم انتظاراتم از خودم، تو همه چی... توی ریز ترین موارد، ورای توانایی های انسان عادیه. تو نمی تونی، تو بهترین دانشگاه ها باشی، توی اون بهترین ها، یکی از بهترین دانشجوها باشی، فعالیت علمی خارج از برنامه (مقاله، سمینار، برقرار کردن ارتباطات بیشتر با شخصیت های علمی...) هم سر جاشون باشن، هم چنان خوش و خندون باشی و با تمام دوست هات ارتباطاتت رو حفظ کنی (تلفن، چت، فیس بوک، پارتی ها، گردش ها و حتی یه شام یا ناهار کوچک با هم خوردن و ...)، به علاقه های دیگه ات برسی (آواز بخونی، سینما بری، فیلم ببینی، موسیقی گوش کنی، اخبار رو دنبال کنی، شعر بخونی، داستان بخونی، فضولی کنی تو کار بقیه، حال و احوال اونها که برات مهمند رو بپرسی...)، به سلامتی و زیبایی خودت برسی، غذا و میوه خوب بخوری، برنامه ریزی برای سفر بکنی، چشم و گوشت پی پسرهای مردم باشه تا دوست پسر خوب پیدا بکنی و مهم تر از همه اپلای کنی! نمی شه آقا جون، نمی شه همه این سنگ را با هم برداشت و با هم و خوب و عالی هم به مقصد رسوند... می فهمی؟ دِ نمی فهمی دیگه!!! دخترم، خر همون خره، فقط پالونت عوض شده! قبلاً لیسانس بود، حالا فوق لیسانسه و فکر کنم حتی همین رو هم نمی فهمی!!! اون وقت احمقانه اش اینه که نمی تونی و می دونی که نمی تونی و وقتی نمی شه، زانوی غم بغل می گیری... خُب بسکه امحقی دیگه!!! (آخیـــــــــــــش! یک کم به خودم فحش دادم، ششم حال اومد!)
در مقابل، واقعاً فکر نمی کنم سطح توقع بالایی از دنیای خارج از خودم داشته باشم. یعنی دنیایی که هیچیش وابسته به من نیست.  درخواستم از دنیا، مواجه شدن با چیزهای ریزی که شادم می کنند، خیلی کمه! این حس که یک عدد بابای خوب، سایه اش کنارته، نگران و مراقب، بعضی وقت ها بیشتر از خودت... زانوهای مامانی را کنار خودت ببینی که بتونی سرت را روشون بذاری و اطمینان از این که اگه یه لحظه هست که واقعاً می تونی چشمهاتو ببندی، همون موقع است... برادری داشته باشی که خیلی از لحظات زندگی ات اذیتش کردی، اما هنوز و همیشه می دونی که می تونی بهش تکیه کنی: یه صخره برای پشت همیشه خسته تو... یا حتی ساده تر: دیدن زیبایی استثنایی پاییز یک کوچه، یا یک آسمون پر ستاره بدون ابر انگار که الانه که دستت به ستاره ها برسه، صدای مریم را شنیدن، حرف زدن با آقای اورازانی، خبر گرفتن از آقای ترکاشوند، دیدن چراغونی های کریسمس، گرفتن یک کادوی خوب، بوی شیرکاکائوی داغ... هرکدوم، از اینها، که اخیراً کم گیرم می آد، شوری برای ادامه بهم می ده که نگو و نپرس...

امروز در اوج خستگی، همراه با درد ستون مهره ها ناشی از خستگی، یک بینی قرمز و یخ زده، انگشت های پای دردآلود از سوز  سرما، لبخند  اون شور برگشت بهم. چیز خاصی هم نبود... با ماشین دوستهای آمریکایی ام می رفتیم محل جایی که باید سمینار می دادیم. غر زدن های همه گیر آخر ترم و این حس خوب که تنها نیستی، چسبیدن به شومینه و از آسمون و زمین حرف زدن با یک دوست خوب، زل زدن به هیزم ها و شعله های آتش... خوب پیش رفتن پرزنتیشن، خنده های غش غش تو راه برگشت که یعنی "تمام شد"... همه اش خوب بود. آرامش بود... آرامش خوب... و اصلاً کم اهمیت نبود این که لابه لای حرفها فهمیدم رفتن سراغ دکتری معماری، انگار کار هرکسی نیست...

دارم خودم را زیادی امیدوار می کنم. آخرین بار اصلاً تجربه خوبی از این کار نداشتم... اما خب... جواب می ده آخه!... آه که این خود درگیری با خودم... آخرش منو می کشه!

شادم. بی خیال. لبخندم رو دوست دارم...
می خوابم... و بعد از مدت ها، لازم نیست ساعت بذارم. کاش بتونم تا لنگ ظهر بخوابم و با نور شدید آفتاب تو چشم هام پاشم... کاش از همون خواب ها برم که با بمب هم بیدار نمی شم... از این عادت جدید سرخود پریدن از خواب، اصلاً خوشم نمی آد...
می خوابم...
لبخند... 
بی خیال...
خواب...

Tuesday, October 19, 2010

تکرار خود! هربار یک جور

خب... 

کی نمی دونه که من زیاد خودمو خسته می کنم؟ هزارتا سنگ و  هندونه و هرچی دیگه سر راهم می بینم برمی دارم و می خوام برسونم به مقصد؟ خیلی وقت ها نمی شه، بعضی وقت ها می شه، خستگی اش می مونه و احساس لذت از مفید بودن... نمی دونم این خستگی خوبه یا نه! هرچند از خودم راضی ام. بچگی ام را کرده ام، جوونی ام را کرده ام و عین خر درگل، همیشه شلوغ ودرگیر بوده ام! یعنی برنامه ام شلوغ بوده... از دید خودم وقت زیاد تلف کرده ام، اما باز از دید خودم کم یادم می آد که علاف بوده باشم... چه می دونم... 
این احساس مبارزه دائم، تلاش دائم،... بهم اعتماد به نفس می ده! حتی به قیمت این که گاهی خودم را از خودم محروم کنم... حتی اگه چیزی برای مبارزه نباشه، خودم درستش می کنم انگار!!! حماقتی از بعد همون هایی که بدون دشمن زنده نیستند انگار... حماقته! افتضاحه... یا شاید... به قول مکس "شما دیوانه اید! اما دیوانه خوبی هستید! خوب است، خوب است"... (شاگردم در کلاس فارسی)

ایران، تارا که بود هر از گاهی به قول مامان "ترمزم را می کشید"... نمی ذاشت هوارتا بار با هم بردارم... اینجا هم به خصوص این ترم که الان دارم می گذرانمش، دیگه حقیقتاً به اوج مفتضح بودن داشت/داره نزدیک می شه... امروز بابا خودم را از خودم نجات داد!!! چرا اینجوری ام؟ چرا خودم نمی تونم خودم را از این هول کردن ها نجات بدم؟ چرا خودم نمی تونم به خودم واقع بین نگاه کنم؟
اَه.
امروز توی راه دانشگاه داشتم فکر می کردم، هم ایده آلیستم، هم دوست دارم که ایده آل باشم، هم دوست دارم اون کسایی یا چیزهایی که دوست دارم را (حتی شده به زور) ایده آل کنم!!! و از دم احمقانه است!!! پوف

بابا امروز ترمزم را کشید... کمی سبک ترم... کاش یاد بگیرم که فرداها دوباره خودم را تکرار نکنم...

Tuesday, August 24, 2010

خسته اما با لبخند

اعتراف می کنم: در یک اسلام نگاریزه شده، در بلاد کفر روزه می گیرم و باور کن باور کن باور کن که سخته!!! خیلی خب بابا! لوس نمی کنم خودمو، اما امروز خداییش ناجور بود! از ساعت 10 صبح تا 9شب که رسیدم خونه، سه تا کلاس داشتم و یک قرار با یک استاد فارسی که اصرار داره اینگیلیش حرف بزنه اونلی!!!!!!!!!!!!!!!!! =))
خلاصه سر کلاس آخر داشتم قیلی ویلی می رفتم! حالا می دونی چی می چسبه؟؟؟ فردا! کلاس ندارم و حالی به حولی!

البته یعنی خونه می شینم و درس می خونم که این ترم (مثل تصمیم های هر اول ترم) بچه مثبتم و لاغیر! خوشحالم که ثابت قدمم و سر این تصمیم های خوب خودم عمریه که سرمایه گذاری می کنم!!!!!! =))

                                                                                                                             

دیروز از بلاگ جیران خوندم که به زبان من خلاصه اش می شه: اگه دیدی بلاگ نویسی تند و تند و هرروز می نویسه، یعنی حالش خوب نیست اگه دیدی کلاً نمی نویسه یعنی دق کرد و مرد!!! حالا من هنوز زنده ام اما! حالم هم خوبه!!!

به به

                                                                                                                             

در پی نظر سنجی پر مشارکت، تصمیم بر این شد که سه روز در هفته کلاس داشته باشم! نه این باشه، نه اوشون!!! همچنان حالی به حولی و خرخونی پربار در خونه کوچولوی خودم...

دوباره درس شروع شد و نظریات معمارانه من هم گل می کنه: یه کلاس دارم که به نظر سخت می آد، اما دوست داشتنی می نماید!!! Advance Cultural Landscape Preservation
حالا این که خود این مبحث کالچرال لندسکیپ چه باحاله و شخصاً چندسالیه در جوش هستم بدون اینکه تا یک سال پیش بدونم اسم هم داره این مباحث، بماند! پرزرویشن کردنش باحاله! دوست می دارم! یعنی کاری که تو پروژه لیسانس هم انجام دادم... این ترم تو یه کلاس (سمینار) 25نفره با دوتا استاد یه پروزه-استودیو کوچولو داریم که گروه های دو-سه نفری از رشته های مختلف قراره با هم کار کنیم، روی یک سایت تاریخی وسط ویرجینیا... تا ببینیم چه شود
درباب خالی نبودن عریضه هم بگم که غیر از تز، درس معماری مدرن با یه دیدگاه جدید که حال ندارم توضیح بدیم دارم.درس معماری منظر عثمانی دارم که بعد از عمری با استادیه که برخورد غیر فرمال به معماری خاورمیانه داره. آخریش هم یه درس با این استاد ایرانیه است که اصرار داره خارجکی حرف بزنه و رو اعصاب منه کمی تا قسمتی! موضوع؟ تحقیق درباره طراحی شهری صفویه از طریق ادبیات کلاسیک! یه همچین چیزایی! معنیش اینه که اون متن های قدیمی که من بعضاً فقط می تونم حروفش را بخونم را به یه چیز قابل فهم برای خودم ترجمه کنم تا بعد از توش ببینم معماری در می آد یا نه!!! می شه خوندن ادبیات کلاسیک.... اون وقت این آقای محترم فقط در مقیاس "بفرمائید" با من فارسی حرف می زنه! عمو؟ اومدم می گم فارسی قدیم نمی فهمم! خارجکی به خوردم می دی؟ (به این می گن گیــــــــــــــــر جوجه دانشجو)


وای! غذام سوخت

روز اول سال آخر

و شروع می کنیم سال دوم/آخر فوق را!

کلاس اول: معماری عثمانی... و یک خانوم معلم خوب ترک... کلاس دوم یک خانوم معلم روس، کلاس سوم یک آقا که می گن آمریکاییه... ساچ ئه دایورس!!! نظرخواهی: اگه دوروز در هفته کلاس داشته باشی و از یکی از کلاس هات شروع نشده بترسی و نگرانش باشی، کلاس را عوض می کنی به یک کلاس آسون درحالی که برنامه ات بشه چهار روز در هفته؟؟؟؟

چه قدر امسالم با پارسالم فرق می کنه...

Tuesday, August 10, 2010

دلم بهوونه می خواد

دلم بهوونه گریه می خواد! 
چیکار کنم؟
آخ. ولش کن.
.
دوست دارم و باور دارم که حتی اگه روزی داغون بودم و ناراحت، حداقل این خنده و شادابی رو نباید از خودم دورش کنم... اما  یه روز بهاری توی دانشگاه، بالاخره بُت همیشه خندانم شکست و یکهو زدم زیر گریه...  امیر گفت "ئه! مگه تو هم می تونی ناراحت بشی؟ مگه تو هم گریه بلدی؟"... فکر کنم گاهی وقت ها بقیه که هیچی، خودم هم باورم می شه... یادم می ره که "خودم" چی ام و کجام!!!
.
.
.
پینوشت یک: زیباست، http://www.youtube.com/watch?v=zrYwzb5vK7c می دونم که مقاله من هم بد نبود... فضاهای شهری... می دونم که یه روزی یکی نقد فیلم هاشو می کنه، یکی نقد موسیقی هاش، یکی نقد فضاسازی ها... آخرش هم همه با هم می سازندش.
پینوشت دو: دلم برای بابام، مامانم، بهزاد تنگ شده. با یه عالمه توضیحات ویژه که تو کلمات نمی آن...
پینوشت سه: -چرا این پینوشت دو هیچ وقت تکراری نمی شه؟ -چون آدم به درد عادت نمی کنه!!! حالا حکایت ماست! خیلی داره خوش می گذره ها! اما "خانواده"اش کمه! یه چیزایی هم تا نکشی، نمی فهمی!... آره داداش! این جوریاس!!!