Showing posts with label غر. Show all posts
Showing posts with label غر. Show all posts

Monday, May 7, 2012

زندگی دیگران

شروع کرده‌ام به زندگی دیگران نگاه کردن. کاری که ازش همیشه فراری بودم. از مقایسه خودم با بقیه فراری بودم - و هستم-...
تجربه دردناکیه. 
زندگی خصوصی من، خیلی چیزها از زندگی استاندارد کم داره. زندگی میانگین یک دختر/زن بیست و هفت ساله رو میگم... زن! من از کی تا حلا این لغت رو برای خودم استفاده میکنم؟!!!!
 فکر کردن و فلسفه بافی، دیوانگی... هیچکدوم اینها تو زندگی واقعی آب و نون نمیشه... گاهی باید بلد باشی در دو دقیقه پلو مرغ بپزی! یا خونه‌ات برای اومدن مهمون آمادگی داشته باشه... حالا نمیگم همیشه! اما گاهی...

تجربه دردناکیه. مثل پنیسیلین احتمالاً... وقتی سرما خوردی و "باید" خوب شی...
آخرین بار که پنیسیلین زدم کی بود؟!
حتی پنیسیلین هم قانون داره... نگار فکر کنم مجبوری بالاخره تو زندگیت یه جایی به "قوانین" هم بدی...
جادو تو دنیای خودت و شاید کسی که کنارت نشسته تأثیر داشته باشه... اما دنیا؟! که گاهی میشینه و زل میزنه بهت... بعید میدونم...

Saturday, March 10, 2012

غرنامه این راش (Ghornameh in rush)

عمیقاً خوابم می آد و در دو روز آینده باید پروژه میان ترم رو تموم کنم (طراحی ترافیک یک شهر در کمتر از دو هفته! چطوره؟!!!)،  باید نزدیک 20 صفحه مقاله و تحقیق بنویسم، امتحان بچه فارسی‌ها رو طراحی کنم. احتمالاً کلاس الحمرا کار دارم که حتی نمی‌دونم چیه! پورتفولیو آپدیت کنم و اپلیکیشن بفرستم.... عدل همین هفته برنامه نوروز دانشگاهمون هم هست و باید برم و از خدا که پنهون نیست، از شما چه پنهون یک عدد ظرف تمیز برای کوفت نمودن غذا و یک عدد لباس تمیز برای حفظ آبرومندی هم برام نمونده! (حالا این تیکه رو یه کم غلو کردم! اما به هرحال باید به داد اونها هم برسم) این وسط به رسم همیشگی شبهای تحویل پروژه من، فوتوشاپم پکید و اتوکدم اکسپایر شد! به به! به به!
اینها فقط کارهای این آخر هفته است و هیچ ربطه به غرهای هفته آینده نداره!!! مثلاً اینکه من قرار بوده استاد تزم رو پنج شنبه ببینم و هیچ کاری هم نکردم و گذاشتم برای چهارشنبه شب و استاد مربطوه ایمیل می زنه که من دارم می رم سفر! می شه سه شنبه هم رو ببینیم؟ و من مثل خری در گل همچنان مات مات مانیتور رو نگاه می فرمایم! یا مثلاً اینکه کلی واسه خودم برنامه داشتم که یه چیز تر و تمیز درست کنم واسه سفره عید امسال تو استودیو... کِی؟ نمی دونم!
واقعاً نمی دونم با این همه بوی عید که تو دماغم پیچیده چیکار کنم واقعاً!!!!! اگه امروز تی شرت هپی نوروز نپوشیده بودم، یا سبزه هام رو آب نمی دادم، عمراً می فهمیدم که عید نزدیکه!

و باورررر کنین که بحث دقیقه 90 نیست!

این وسط الان یک عدد اتفاق خوب فقط افتاد که نیمی از مسائل فوتوشاپی زندگی من رو حل کرد! یک عدد کشف کردم همین الان تو سیستم فوتوشاپ که حداقل همینقدر وقت اضافه رو بهم داد تا بتونم پست بذارم!!!

دیگه بای بای! به قول جودی آبوت، به زودی یا نگار شاد و خندون می‌بینین، یا تیکه پاره های نگاری که از حجم کار پکیده! من برم لالا!

پینوشت: به مامان و بابا حسودی می کنیم و دلمان عید در اصفهان می خواهد، شددددددددید!

Thursday, March 8, 2012

روز زن، همراه با خستگی بیشتر

1. روزمون مبارک... یه روز مثل همه روزهای دیگه... مبارک.

2. خدا هیچکی رو دچار درد Career Expo اون هم تو شلوغترین زمان تحصیلت نکنه... پاهام، دلم و سرم درد می کنه و می دونم باز یه شب دررراز در پیش خواهم داشت. تا فردا پروژه ام باید تموم شه و دوتا مقاله هم برای هفته دیگه دارم که بنویسم... پورتفولیو رو باید آپدیت کنم و هوارتا ایمیل و چهارتا اپلیکیشن باید بفرستم و... زیااااااده!
از وقتی به آمریکا اومدن فقط "فکر" کردم، زندگی‌ام شده اپلیکیشن پر کردن! نمی دونم بالاخره روزی می‌آد که تموم شن یا نه....

هـــــه. روزم مبارک.
و.... مامانی، روزت مبارک! :-*

پینوشت یه عالمه بعد (تقریباً سه ساعت بعد): چیغ بزنم؟ چیکار کنم؟ به کی فریاد ببرم؟ چرا اینقدر راحت واسه آدمها "عادی" می‌شم؟....

از دادن قلبم به دیگران متنفرم! واسه خودم آکبند بمونه، جاش امنتره...
فقط نمی دونم چرا هربار و دوباره و دوباره و دوباره... خر می شم!

Friday, May 27, 2011

رو به بالا

نگار -باز- مارکوپولو می شود... دوست دارم. سفر دوست دارم. بخصوص اگه مفت برات در بیاد.
هم سفر خوب، خوب چیزیه... زندگی داره شیرین می شه... حتی اگه ندونم مامان بابا رو کی می تونم کنارم داشته باشم...
هیچ وقت فکر نمی کردم این قدر بچه ننه، دختر بابا باشم... اما هستم انگار! زیاد...

خوشم می آد برنامه ریزی برای هیچی نکرده بودم و داره جور می شه... جون بکنم و رانندگی ام رو ردیف کنم، زندگی بهتر هم می شه...
خوشحالم که هاله و تارا و شهلا رو دارم... خوشحالم...

عشق یعنی صورتکی خندان ساختن با پوست تخمه... شاد شاد شاد... نگارا نگارا نگارا...
مریم خونم، کاوه خونم، عباس ترکاشوند خونم، نعیم اورازانی خونم کم شده... حرف زدن خونم کم شده... تنهایی خونم کم شده...
سرگشتگی خونم زیاد شده... بلوغ خونم زیاد شده... فشار خونم زیاد شده، آمریکای خونم زیاد شده، تنهایی خونم زیاد شده...

آره آره... تنهایی خونم، تنهایی نشستنم توی جای همیشگی خودم تو علم و  صنعت... تنهایی نشستنم دور و بر حوض میدون نقش جهان یا نشستنم تو حیاط مدرسه چهارباغ دم غروب یکی از روزهای عید... تنهایی پرسه زدنم تو کوچه پس کوچه های ظفر... تنهایی نشستنم لب پشت بوم و آواز خوندن... تنهایی آواز خوندم تو راه برگشت خونه... تنهایی تو ایستگاه اتوبوس وایسادن و از گرما و سرما نالیدنم... تنهایی خونم کم شده...
تنهایی خونم، تنهایی به چهاردیواری اتاق زل زدنم، تنهایی آمریکا درک کردنم، تنهایی و متفاوت بودنم توی یک جمع، چه زبانی و چه فرهنگی... تنهایی فکر کردنم، تنهایی زل زدن به صفحه مانیتورم... تنهایی خونم زیاد شده... غز خونم زیاد شده. حتی با وجود اینکه می خندم.

نگارا نگارا نگارا... غرهایت رو از خودت بگیر، خنده ات را نه.

نسبت به ایلینویز احساس خوبی دارم... باشد که به خوبی بگذرد...
(راستی، ایلینویز رو اینینوی می خونن... ریشه فرانسوی و این حرفها... اما اینیلوی نوشتن رو دوست ندارم...)

Wednesday, February 23, 2011

نگار چشم باباقوری

بـ بسم الله معماری رو با کج و کولگی نوشته اند! باور کن!!! یا آرتوروز گردن می گیری، یا چشمهات باباقوری می شه، یا لرزش دست می گیری و دستهات نافرم می شن، یا قوزو می شی، یا مخت تاب برمی داره... خلاصه که خوب خوشگل و منگول می شی!!!

این از اون پست طولانی ها می خواد بشه! چون من شدیداً کار دارم و وقتی شدیداً کار دارم، حتماً شدیداً کامنت هم دارم برای دادن!!!

1. کامنت برای پست قبل: "فحش می دهیم به روس ها که ویران کرده اند این مملکت را! تأسف می خوریم به حال "فرح آباد" که بر باد رفت... فکر کن که در زمان شاه عباس قابل مقایسه بوده با قستنطنیه و الان یه روستا ازش بیشتر نمونده... هی هی هی...

2. امروز با Jake (همکارم تو کتابخونه) حرف می زدم. درباره culture shock و این که آمریکا چه جوریه و این حرفها... کلی غر زدم که چی ها برام عجیب بود... بعد دیدم خیلی زشته که تو صورت یارو برمی گردی می گی کشورتون خل و چله!!! بعد گفتم ولی خداییش آدم های آمریکا خیلی nice هستن! گفت چه خوب... بعد همون موقع یک کاره یه همکار دیگه مون انگار که پدر کشتگی داره با زندگی، بساطشو جمع کرد و در رو کوبید به هم و رفت! بی خداحافظی و هیچی... جفتمون برگشتیم به هم یه نگاهی کردیم، پقی زدیم زیر خنده!!!... خب من اشاره نکرده بودم که استثنا هم همه جای دنیا پیدا می شه!
اما خداییش جدا از شوخی، آمریکایی ها هرچیشون که بد باشه، واقعاً آدم های خوبیند! سیستم زندگی خل و چلی هست، اما از دستشون هر کمکی که بر می آد، می کنند... مهربون و از این حرفها!

3. Natasha Dance گوش می دم و یاد مریم می افتم! بوس!
... Will you dance?
Natasha dance for me?
Cause I want to feel the passion in your soul...

4. می دونستین محمدرضا هدایتی صدای بدی هم نداره؟ همایونی یا همون طغرل مهران مدیری رو عرض می کنم خدمتتون. کارش درسته این بشر... آهنگ "مشتاق" رو ازش گوش می دم و لذت می برم... به به به... (من دارم درس می خونم)

5. اسم پست شد نگار چشم باباقوری بر وزن مودی چشم باباقوری تو هری پاتر. هم چشم های قرمز فعلی ام رو توضیح می ده، هم اخلاق سگی ام رو، هم اشاره ای به کلمه "مودی" داره که می شه عطفش داد به مودیلیانی جونم! (نقاش ایتالیایی رو می گم) اینجوری ها خلاصه...

6. من پیر می شم آخر از دست این جنگ مک و ویندوز!!! بخصوص وقتی عصر سر کار با فوتوشاپ مک کار می کنی و شب تو خونه با فتوشاپ ویندوز! یعنی خر تو خری می شه هااا! اه! من مونده ام این دکمه کامند توی مک چرا اینقدر بدجا طراحی شده! البته بماند که ما از تفاوت های طبقاتی خیلی رنج می بریم و فوتوشاپ لپ تاپ ما قدیمیه و تازه از بس اینستال و آن اینستال کردیم، مریض احوال هم هست و باگ هایی داره ناجوووور! و هی دست مردم می بینیم و دلمون می خواد و تازه مردم فکر می کنند ما چه استادی هستیم در فن فوتوشاپیشم و نمی دانند کوزه گر بنده خدا خودش از کوزه شکسته آب می خورد و وای که ما چقدر غر می زنیم!!!
بعدش هم که به زودی می زنم مائوس رو می شکونم و خلاص! از اون قل قلی ها که مائوس های مک دارن می خوام! خیلی مفید فایده بیدند! تازه اش هم اونجا که شستم رو می ذارم، از بس گرفتم دستم، سابیده شده و داره پوست می اندازه، هی زید دستم، زبره!!!

فعلاً همین! همچنان آپ خواهم کرد... چون بوش می آد که chapter به امشب/صبح زود وصال نمی ده! اه

7. خوشحالم که همسایه هام نمی آن مرا به قتل نفس برسانند! بسکه تا صبح بیدار موندم، آهنگ گذاشتم، بلند بلند آواز خوندم، ییهو قاه قاه زدم زیر خنده (بله، کاملاً عین دیوونه ها) و غیره... این رو بهتر از همیشه وقتی می فهمم که دختر همسایه ام، برای شبش مهمون داره و من هی صدای آهنگم رو بالاتر می برم که صدای نجواهای عاشفاته و گاهاً جیغ و ویغشون به گوشم نرسه! زشت بید!!! این اجنبی ها فرهنگ ندارن دیوارهاشون رو کلفت تر بسازن؟؟؟ (اشاره به بچه عمران هاست ها! وگرنه معمارها که اوستان واسه خودشون!)

8. هرچی احوالات من متعادل تر می شه، احساس می کنم سردردهای مامان هم بیشتر می شه! خوبی شما؟ (که چی؟ فیگور می آی نگار؟ الان که بلاگت روش بسته است که!!!!!)

9. یعنی می گی برم بخوابم؟ خسته شدم خُب... :(

10. باز غر! چرا این مایکرو سافت و ادوب دو کلوم حرف حساب با هم نمی زنند؟ چقدر سخته که زوم توی ورد با "Ctrl"+"+/-" کار کنه یا تو ادوب Redo کردن با "Ctrl"+"Y" کار کنه؟ اه اه اه! زندگی چقدر سخته! بله ام!

11. هی هی هی! ما هی چی نمی گیم! بله! هیچی نمی گیم که چقدر کوزه گر از کوزه شکسته آب می خوره! این فوتو شاپ مارا نمود... D;

12. یعنی وقتی به تحویل پروژه ها می رسه خودم از نامرتبی و کثیف شدن های دور و بر خودم حالم بد می شه!!! باید با فوتوشاپ بکگراند نقشه هامو تمیز کنم، بعد اون وقت گیج می شم که این لکه ها مال عکسه یا مال اسکرین لپ تاپ! فکر کن!!!! داااااغونی نگار! داغون! حداقل یک کم از خوبیهات بگو! زشته جلو مردم!... تازه اش هم یکی این آشغال های من رو ببره بذاره سر کوچه! هه هه! باز هم فعلاً همین!

13. نحسه و ساعت هفته و دو ساعت دیگه کلاس دارم و شب نخوابیدم و منگم و کارهام مونده و به قول دوستان: می شه ییهو الان ایمیل بیاد که آقا پذیرشت ردیف؟؟؟ هه هه! زهی خیال باطل! فعلاً که مُعرف مورد نظر زیر انبوه خبر غیب شده و نو ریسپانس تو پیجینگ!!!! پووووووف! دیگه بقیه مدارک ناقص چی باشه، خدا عالمه! کله مان خوابش می آد! می ترسم الان بخوابم، از کلاس جا بمونم و می تر سم نخوابم، سر کلاس، تا چراغ هارو خاموش می کنه، چرتم ببره! زندگی سخته! غر غر غر... با 13 تمام می کنیم، باشد که خدا لطفی کند از این به بعد استرس شروع به کار را زودتر در دلمان اندازد که اینقدر خرکی به خودمان فشر نیاوریم! آمین!!!!!!

پینوشت 1: الان چشمهام باز قرمز و پف کرده است و می رم دانشگاه و می شم سوژه حرف!!! صادق باشم، از این که اسمم سر زبونها باشه و واسه خودم بچه معروف باشم، بدم نمی آد! اما وقتی ته مایه دلسوزی بخواد پیدا کنه، حالم از دنیا و آدم هاش به هم می خوره و فقط می خوام که فرار کنم..... این جوری ها... (امروز، فی الواقع دیروز، کتابخونه خوب نبود... بعدش خوب شد ولی!)

پینوشت 2: یک سری چیزها از اطرافیانم، می آد تو فرهنگ فکری-زبانی من که خودم می مونم چه جوری جذب انتخابی می شن! جدا از تکیه کلام های سریال های مهران مدیری در مواقع خاص، می تونم اشاره کنم به "نَن جون" کروبی یا "فی الواقع" فیضی!... بله خلاصه...

پینوشت بعد از تحریر نهایی: یعنی فکر کن... خسته باشی در حد مرگ و ییهو لپ تاپت شروع کنه به خوندم:
Carry On...
...
From the first time that life could be heard,
To the last sounds of men on this earth,
The question is always the same, where are we going, where are we going?
Ooh carry on, carry on...

There's a silver light beside you,
Take the hand that's there to guide you,
Through this night to where we came from,
Carry on, carry on...
عاشق ملودی پیانوش هم هستم در ضمن... خیییییییلی.... هی که علاقه ام به این موسیقی، به این آهنگ از روز اولی که شنیده امش، حتی یک ذره هم کم نشده... دووووووستش دارم! 
:-)
به یاد ندارم که این آهنگ پخش شده باشه و هوار بار نزده باشم از اول...
این اولین شعر خارجکی بود که متن انگلیسی اش رو در آوردم... که حفظ شدم....

هی.... 
همیشه اعتقاد داشتم که
I can take those hands out there... And I assume that they are there not cause of anything else except helping me, supporting me! nothing else really can do so, giving me such a confidence...  I call them hands of my God... It doesn't matter if you believe in them or not, for me, they are always there!
...
و این که زبان اعتقاداتم داره خارجکی می شه... 
و این که کمردرد دارم...