Showing posts with label خانه. Show all posts
Showing posts with label خانه. Show all posts

Thursday, May 8, 2014

d.u.l.l

آشوبم...
و بلیطهای یک‌شنبه گرانند. من دوست ندارم سه شنبه به خانه برگردم. من «خانه» میخواهم. بیش از هرچیزی در دنیا.
«خانه»... 
«خانواده»...
و همچنان به سان سیب رسیده‌ای که اگر چیده نشود، میگندد... روی همان درخت، ذره ذره میگنند...








اینطور بگویمت:
I know our silence screams
I know confronting the unknown
I know singing our insolence
I know praying there’s hope for us

I know liking the time that advances
I know to savor our luck
I know empty hope
But why, I do not know
To hide in my voice
What trembles in me

But why, I do not know
To stop the wounds
Of a world that distorts
Where the air is no longer pure
To tell you the story
In the heat of the night
Which you want to believe
Without crying in the dark

روزی روزگاری، وقتی تمام کارهای ناتمام، تمام شد، زیان فرانسه یاد میگیرم... بعض از قریادهایم را انگار، با آن زبان بهتر میتوانم به کلام در بیاورم...
آن روز اما، هیچگاه نخواهد آمد. میدانم...
یا که نه، دل میسپارم به شعرهای بی‌منبع... بیت‌های هرجایی:
عشق و طغیان دو روی یک سکه اند...
کام از اولی برنیاید چاره در دومی خواهی جست

از خوشی های کوچک زندگی، اینکه سایه‌ام را گفتم خورشت لوبیاسبز بپزد...
خوب است. خوشمزه است. نه تلخ است و نه شور. کمی ترش است. برای زنده نگه داشتن درد بی‌دردی.....

درباره عکس: دختر چارده ساله ندیده‌ای؟ من! می دو ساله بیار.

Sunday, April 27, 2014

شبی از شبهای مستان و سرخوشان روزگار


شب خوبی بود... 
شب خیلی خوبی بود....
مرسی بهزاد.
مرسی صالح، پریسا، امیر، امیرحسین، مریم، نگار و محمد، فرشید، رناتو، دوست‌دخترش که اسمش یادم نیست (نریمان؟)، تایلر، سوزان، هینا، فردین... 
حضور همتون خوب بود. خیلی خوب بود. ممنون....

و باز، مرسی بهزاد.
حضورت خوبه. همیشه خوبه. خیلی خیلی خوبه.....
زندگی نگار، بهزاد کم داره! خوبه که هستی و از اتفاق، خوبه که میای و میری.... فهمیدم و یاد گرفتم که نبودنت، یعنی زندگی نگار، بهزاد کم داره! یعنی یاد گرفتم که نذارم این موضوع ادامه پیدا کنه... مثل باد بودن و بی‌ریشه بودن بده! ریشه میزنم. به زودی.
باش. خواهم بود.

روزی روزگاری من گفتم خداحافظ...
حالا تو بگو. 
عیبی نداره! خیر پیش! راه ما آخرش دور دنیا میگرده، اما به هم میرسه... ببین کی گفتم!

*
امروز، از خواب که بیدار شدم، "هیوا" بودم.
و من... 
قدم به راهی گذاشته‌ام، پر فریاد....

- آرزویی دارم، نه چندان محال.
من.
نگار.
وحشی شده‌ام.
دنبال آرزوهایم میروم و دنبال آوای این قلب لعنتی.
من.
نگار.
وحشی شده‌ام. 
به باد میمانم، اما باد، جهت قلبم را وزیدن گرفته.
- بماند. میوزی. میروم. نه. می‌آیم.
من.
نگار.
وحشی شده‌ام. 
میمانم.

پینوشت: یک ویدئو از خودم و تنهایی سالن اینجا میخوام آپ کنم که انگار نمیشه.... حالا اگه نشد، لینک فیسبوکش تقدیم به شما!

Thursday, May 2, 2013

بوی سبزه

خونه نطنزم داره تغییر شمایل میده.... یه باغ بزرگ میخوام. یه مزرعه بزرگ. همش چمن. بی انتها... دیوارهاش رو نبینم... تپه‌های چمن... یک درخت گردو. یه نهر پایینش. تصورش هم خنک و شادم میکنه...

کتابم رو میبرم پای چمنها و میخونم. دارم میخونم.


Monday, January 28, 2013

آسمان

احساست متناقضی دارم که روزها و شبهام رو پر کرده‌اند... زیادتر میخوابم. معتاد سودوکو شده‌ام. درسهایم رو دیوانه‌وار، دنبال میکنم و میرقصم... زیاد میرقصم... و ذهنم، هنوز شلوغ، هنوز پر از بوسه است.
دچار توهم "بازگشت به خویش" نیستم و رؤیای گمشده هم ندارم... فقط خودمم! با یک ذهن شلوغ.
آه...
طبیعی و بدیهی است که اورفه (Orpheus) به پشت سرش نگاه می کند... رسیفونس و هادس می دانستند که او عاشق است... که مرگ، انتهاست، حتی اگر عاشق باشی.... و شاید، من برای بار دوم هم برگشته‌ام و به اریدیک (Eurydice) نگاه کرده‌ام... حتی اگر نخواهم باور کنم...
*
کلاً از دو کلمه خسته ام: "چرا؟" و "چون"!
*
رابرت جانسون
*
کار کار کار...
کار بیخود!
*
هوای امروز محشره... بس مناسب برای قدم زدن... بس مناسب برای گریه کردن... بس مناسب برای عاشق شدن!
آرپیت رو دوست دارم. هم اون من رو میخونه و هم من اون رو... گاهی باید بیشتر سکوت پیشه کنیم...

سرفه، خسته‌ام کرده... دیشب خواب دیدم حنجره‌ام رو به مناسبت ولنتاین پاره کرده‌ام... حالا چرا باید این خواب، باز حس خوبی به من بده؟... ندانم! 
خیلی خوب میخوابم... ولی آروم آروم دارم از خوابهام هم میترسم...
چون دیگه نمیدونم سبح این سرفه‌هان که گلوم رو میخراشند... یا بغض...

دلم اسباب‌کشی میخواد... یه کار فیزیکی سنگین که به حد کشت خسته‌ام کنه... بیهوش بشم از خستگی... و چشمهام رو که باز کنم، دیگه اینجا نباشم... کجاش مهم نیست... فقط اینجا نباشم... و دوتا دست، دور کمرم حلقه شده باشم... یک صدای بیصدا بگه صبح به خیر... و من باز بخوابم... باز بخوابم...
*
Once he had the capacity, a capacity to cry out loud.
Cry so loud that the whole world could hear him, everything shaking.
A couple of years ago something was lost, since then he has been witnessing the devastation of the world happening around before his eyes.
Today, he sat down and witness the world falling apart so calmly.
The world is torn down.
Na’vi people, don’t let your world fall apart.
*
کلی هوای آشپزی داشتم... اما انگیزه‌اش نبود... آدمی که بیاد و باشه تا با هم بخوریم، نبود...
امشب آرپیت میاد پیشم... تولدش رو با من میگذرونه... و من "شاد"م... و نیت کرده‌ام برای قرمه‌سبزی! باشد که شادتر شویم... یک تولد کوچیک دونفره، بیشترین چیزی بود که تو چندماه اخیر واسش برنامه ریخته بودم... و الان، به لطف آرپیت، برای آرپیت... دارمش! خوشحالم!