Showing posts with label آزادی. Show all posts
Showing posts with label آزادی. Show all posts

Wednesday, December 15, 2021

هله ساقیا سبکتر

«علی ایّحال، همونطور که جواد جوادی میگه، گوشت بهش شک وارد میشه اگه...»
و من دیگه نمیشنوم... غش و ضعف میرم از خوشی. از این تعلیق نسل من و ما بین ایّحال و جوادی. از خودش بودن. از خودم بودن. از عربی که به جوادی ختم میشه...
چرا من اینقدر عربی دوست ندارم (برای خودم) اما شنیدنش وسط جمله های فصیح فارسی، برام دلنشینه؟ Turn on حتی... حافظ و سعدی و عراقی بنشینند به دید زدن ما. وید بکشیم و بخوانیم (آواز) و بخوانیم (شعر) و وید بکشیم و bonding ببینیم و Michelle Gurevich گوش کنیم و جین اند تونیک بنوشیم و دمی خوش باشیم...

فکر کنم دارم همه اینها رو میگم که بگم بعد از مدتها ته دلم قیلی ویلی ئه. ترسیده ام و خوش خوشانمه... عجیب هم نیست. وقتشه. 2001. 2011. 2021. آره، وقتشه...

و اگر میخوای بدونی گوشت چه جوری بهش شک وارد میشه، بیا ازم بپرس تا توی گوشت برات تعریف کنم...
همراه با موسیقی، آهسته، که سرمستم:



پینوشت.
صفحه اول وبسایت هدی. آخ.

Saturday, April 26, 2014

لبخند در تلفظ نامت ضرورتیست

فکر کن که بچه‌های نسل من با چی بزرگ شدن...
با هلنا...
با صدای آلن دلونی که یادش میده بگه "طلا چیز بدیه هلنا!"
با دوست داشتن "نامزد" مردم!
باشعرهایی از این جنس:
"شعار من چیست؟
آزادی 
قانون من،
نیروی باد است
و وطن من،
دریا
ای وطن عزیز...
من...
من عدالت را به طور عادلانه تقسیم میکنم..."

:-)

و من، نگار، یک جفت گوش میخواهم:

تا عدالت را، عادلانه تقسیم کنم...
باشد که درخت دستهایم، کشیده‌تر شود...

دیرترنوشت از نوشته‌های سروش پاکزاد، کتاب دوزخرفات:
اندر باب انسان 
آدم ها دو دسته اند: آدمهای بدبخت و آدم های نادان.
آدم های بدبخت آنهایی هستند که فکر می کنند جمله ی فوق درست است.
آدم های نادان آن هایی هستند که نمی دانند جملۀ فوق درست است.
آدم های بدبخت، آنقدر بدبختند که حتا نمی توانند نادان باشند.
آدم های نادان، نادان‌تر از آنند که بخواهند بدبخت باشند.
بدبختانه آدم های بدبخت نمی توانند خودشان را به نادانی بزنند.
نادان ها حتا نمی دانند که خوشبختند.
نادانی که بداند نمی داند، بدبخت شده.
بدبختی که بدبختی اش را نداند، نادان شده.
بدبختی ِ آدم نادانی که بخواهد بدبخت شود؛ مثل نادانی آدم بدبختی است که بخواهد نداند.
ندانستن ِ خوشبختی از بدختی بدبختی بدتر است.

Monday, February 24, 2014

Who by fire, cold

آن روز که برگشتم، دیگر زنِ هیچکس نبودم. آن روز دیگر برای خودم شمع روشن نکردم.... فقط گل بود و کارت تبریک..."نگارا... نگارا... نگارا... ـارا... را..."

پشت کردم و رفتم... نیازی نبود به دیدنم، به بودنم... رها کردم و رفتم... نگفتم کجا، کس نپرسید چرا. کوچه کوچه گشتم و نپرس به چه کار... آن روز که برگشتم، دیگر زنِ هیچکس نبودم. 
خو کرده بودم به لبخند مترسک انگار.... ندیدم جز لبخند مترسک انگار...
نه. هیچ کدام اصلاً. برگشتم بی‌اینکه برگردم. یک جسم مرده این حوالی پرسه میزند... روح سرگردانش را چه کار...
*
هنر دنیای تلخیه. 
در اوج آزادی.
*
سرگرمی این روزهایم شده، خواندن "رسوایی عشق ازآن  برق نگاه"...
نوشیدن چایی سیاه و تلخ در شب تاریک، تفریح خودآزار یک پدیده دیگرآزار ئه و بس...
*
آزادی انکار را ندارم. نداری.
*
چهارده بهمن به دنیا آمادم.
چهارده بهمن نوشتی از روتکو و سبک بی همتایش. بی همتا؟ واقعاً؟ حس میکنم خاصیت چهارده ماه است... مینیمال را بی همتا میکند در حدقه چشمها، انگار.
آن روز که "پیپ"، کمی بیشتر سیگار میکشد از "سبیل" در حلقه روشنفکران چپ...
*
آمد و باران آورد، رضوان.
*
این شعر لعنتی چقدر مرد ایرانیه... چقدر زن ایرانیه....
"از همون دور به من حس ماورایی بده
از موجودی که جون داره به من یک تداعی بدهو مثل نقاشی به من خو کن از مجرای نگاهکه من حرکت نمی تونم از چارچوب قاب سیاه"....
چقدر تجربه احمقانه کردم و دیده‌ام این تجربه بدتر از حماقت رو:
"تو باش ولی موازی باش،
همراه ولی لمسم نکن.
میل به ترکیب یا واکنش یا هرچی میترسم نکن.
پی ام نگرد که گُم میشم،
با من نخواب که کم میشم
ترکم نکن که میمیرم،
بسامدهای بم میشم"....
چقدر ترس توشه...
چقدر از ترس متنفرم...

عشقهای دورادور...
هاه!



فکر کن....
دلم میخواد قرآن بخونم رو ریتم این موسیقی....
*
He said, "Is this contagious?"
I said, "Just drink it up."
And I'm lying here, looking at him and his cup in his hand, drinking and dying poisonous...

And the darkness music is all over the place...
*
آگاه شده‌ام به انگلیسی فکر کردنم...
به خارجی بودنم بر خود.
زیاد است، زیادی است.... زیادی تر از حد توانم... زیادی‌تر از خودم.
*
دیشب به لطف فیلمهای کوتاه اسکار، یاد انشای دست‌انداز افتادم... یاد بابا که اولین نفر بود نوشتن من را "دید". تماشا نکرد و نگذشت... به من 17 نداد... رد نشد... و چقدر خوب :-)
*
گرم کردن خودم را با شمع دوست دارم. درونم گرم میشود درواقع... ایمان می‌آورم به لرزش بیرون و گرمای درون...
*
اسمم را دوباره بپرس. تا بگویمت که حجاب را از بی حجابی در بر کرده‌ام...