Showing posts with label دلبر. Show all posts
Showing posts with label دلبر. Show all posts

Sunday, November 14, 2021

ناگهان حمله باد...

 و دلم تنگ است....

و تو چه دانی که دلم تنگ است...

و دلم تنگ است...

و تو دانی که دلم تنگ است...


شاید هم که دلم تنگ دوست داشته شدن است.......


فردا سر کار نمیرم... غم حمله کرده لامصب. Adam شنبه من رو ریخت به هم... و روزها و شبها کمک نمیکنند. اینکه میز هادی رو شکوندم کمک نمیکند. دعوای کشدار علی و آزاده و من و بروس وسطش بودن، کمک نمیکند. حضور س خوب است، بدنم خوشحالش است. اما کمک نمیکند. امروز حتی وسط رانندگی برای دیدن خونه، بدنم خوشحالش شد! ده سالی شده بود که اینطور نشده بود! اما کمک نمیکند. خونه پیدا نکردن برای خریدن، کمک نمیکند. عقب بودنم برای کار کمک نمیکند. اینکه کارم رو دوست دارم هم کمک نمیکند... نگاه کردن عکسهای یک ماه ایران و حمله دلتنگی، کمک نمیکند... نه... کمک نمیکند...
چه تاریکم امشب.
برم نقاشی کنم. یک نقاشی سیاه...


Monday, September 6, 2021

یه ‏دل ‏دارم ‏و ‏دو ‏دلبر!!! ‏😳

احساس میکنم اینقدر خودم با خودم دودوتایم رو چهارتا نکردم که دنیا صبرش به سر اومده و گفته بسه دیگه! انتخاب کن!!!
همه زندگیم، به تیپ خاصی از شخصیت و قیافه، جذب شده ام که لزوما کاراکتری نیست که به عنوان پارتنر، خوشحالم کنه. این رو میدونم. و همیشه مثل خیلی دیگه از مسائل زندگیم، سعی کرده ام راه میانی براش پیدا کنم... یکی که هم برام turn on باشه، و هم آرامش بخش... که وجودش تو زندگیم، برام آرامش بیاره... نمیگم که با هم تناقض دارن. اما جمع شدنشون تو یه نفر هم سخته.

و حالا دوتا آدم اومدن، یکی، د، تمثیل آدمی که من رو در هر زمینه ای، جسمی و ذهنی، هیجان زده میکنه و دیگری، ج، آدمی که انگار تمام زندگیم بهش نیاز داشتم... که خودم باشم. خود آشفته ام... در میان یه دریای آرام و بدون هیچ چشمداشت... یه آرامش قابل اطمینان. بدون هیجان غیرمترقبه...
و دنیا هم راستش مستقیم نمیگه انتخاب کن هااااا... اما انگار این وظیفه رو به خودم دادم که انتخاب کنم... چشم و دلم دنبال اولیه. ولی میدونم دومی برای سلامت روان من بهتره...

همه اینها، علاوه بر اینکه اولی، ممکنه حتی نخواد باهام باشه!!! آلردی دوبار بحثمون شده! و بایپولار من ترسوندش... و سفرم به ایران هم کمکی نمیکنه... هرچند امشب دیدنمون خوب بود... یا حداقل منی که چشمم گیر کرده به دنبال چشمهای آبیش و قد بلند و ذهن قشنگش، فکر میکنم که خوب بود...
شاید هم خوب بود چون تو راه برگشت با ج حرف زدم... آبی رو آتیش... و فردا هم میریم کنسرت...

بد هم نیست! یه دل دارم و دو دلبر... همینه که هست اصلا! والله! 😑

هشتگ: افغانستان درد دارد.