Showing posts with label تسلیت. Show all posts
Showing posts with label تسلیت. Show all posts

Thursday, January 17, 2013

پرواز

برگشتم به موسیقیهای خوب خودم... نه اینکه ازشون دور شده باشم یا مثلاً کنارشون گذاشته باشم، نه، اما اون لحظه های انتظار برای اتوبوس وقتی یه کم سردته و موسیقی تو گوشت پر از حرفه یا اون لحظه هایی که داری با عشق طراحی میکنی و موسیقی انگار برات دست میزنه تا چشمهات رو باز نگه داری... کم شده بودند و باز زیاد شدند!
*
امروز دیوانگی کردم و چسبیـــــــــــــــــــــــــد!
نیم ساعتی تو خیابونها منتظر بودم... میشد برم تو، اما کی از قدم زدن فرار میکنه؟! و قدم زدنهام من رو برد به یه مدرسه... به حیاط کنار مدرسه و زمین بسکتبال خالی و رقص و رقص و رقص... با هدفون توی گوشم... 
عالی بود... عالی نه، محشر بود...

خوشحالم که میتونم دیوانگی کنم. 
*
*
همیشه وقتی طراحی میکنم میرسم به یه سطحی که ناهشیار و هشیارم قاطی پاطی میشن... دستم یه چیزهایی میزنه و ذهنم دنیای دیگه‌ای سیر میکنه... چیزهای دیگه‌ای می‌بینه...
یکی از تصویرهای قوی که همیشه تو ذهنمه، مامانه وقتی دایی فرهاد رفت... خونه آبشار، مامان که از لای پرده خونه به بیرون نگاه میکرد و اشک میریخت... و من مبهوت. و سکوت... سکوت مطلق.
و اون صحنه و این موسیقی برام همیشه موازی، یادآور دیگری هستن... هرچند در لحظه، کنار هم نبودند:
در فکر، در فکر، در فکر تو بودم که یکی
حلقه به در زد، عزیز حلقه به در زد
گفتم، گفتم صنما قبله نما بلکه تو باشی
تو باشی، تو باشی، تو باشی
 و بعد ذهنم میره به جاده‌های تهران-اصفهان... به خودم و بهزاد که دوتایی رو صندلی عقب میخوابیدیم. به خودم که خودم رو میزدم به خواب ولی چشمم به دنبال ستاره‌ها بود...
و یادم میاد جاده‌های تهران-اصفهان-شهرضا-پوده رو با بابا... آواز خوندنمون. فرانک سیناترا! آهنگهای بیربط من. جریمه شدنهای بابا و میوه به پلیس دادن‌ها. بحث‌ها و خاطره‌ها...

من خیلی چیزها ایران جا گذاشتم. ولی فکر کنم آینده من رو این مملکت با آغوش باز داره فریاد میزنه...

به یاد همایون خرّم که با آهنگهاش زندگی‌ها کرده‌ام...
و به یاد شبهایی که با آهنگها چه سفرها کرده‌ام...

آه...
... از این شیدای زمانه. رسوای زمانه...
:-)

*
به گمونم یه سری دانشگاه‌ها به آدم یاد میدن که "دو نقطه دی" باشن! به گمونم یو اس سی یکی از اونهاس! آدم هرکی رو میبینه از اونجا نیشش تا بناگو استــــــــــــــــاد!
*
این جمله رو تو یه تیشرت تو یه مغازه کلی باحال تو پیتزبورگ دیدم، هی یادم مینوشت بنویسم:

*
یوهووووووووو! یعنی تا حالا اینقدر خوشحال نشده بودم وقتی اسم آکشیتا رو موبایلم افتاد!

Sunday, January 9, 2011

Sad news: Passing of Professor Emeritus Oleg Grabar


DISTINGUISHED and BRILLIANT SCHOLAR, PIONEER IN THE STUDY OF THE VISUAL CULTURE OF THE ISLAMIC WORLD, EXEMPLARY MENTOR, AND BELOVED PROFESSOR

JANUARY 8, 2011

OLEG GRABAR, professor emeritus of the School of Historical Studies at the Institute for Advanced Studies, and Aga Khan Professor emeritus at Harvard University passed away this morning at his home in Princeton, NJ. Recently awarded the Chairman’s Award of the Aga Khan Award for Architecture, Grabar transformed the fields of Islamic art, architecture and archaeology through his myriad scholarly works, general textbooks, and through training and inspiring many generations of undergraduate and graduate students at the University of Michigan and at Harvard. He was the noted author of more than 50 books and innumerable articles. Among his best known works are Formation of Islamic Art, Illustrations of the Maqamat, The Alhambra, Great Mosque of Isfahan, Mediation of Ornament, Mostly Miniatures, and Shape of the Holy, Dome of the Rock, Penser l’art islamique, and Masterpieces of Islamic Art: The Decorated Page from the 8th to the 17th century.Working alone, or in collaboration with students and colleagues, he directed excavations, developed exhibitions, inaugurated professional associations, administered academic departments and research institutions. His impact has been felt worldwide, from the level of the undergraduate classroom to circles dealing with cultural policy and politics.

I join the Executive Board of the Historians of Islamic Art Association in proffering our deepest sympathies and heartfelt condolences to his family.

Renata Holod, ISIS President

Wednesday, October 13, 2010

Ostureye man khamush shod....

Marzieh, ostureye avaze man, raft ;(((((

Nemikham, nemikham, nemikham, nemikhaaaaaam ;((((((((((



Saturday, July 31, 2010

صدای بی صدا، صدای با صدا

وای زندگی، آبیِ بی کران قصه بهاره.... رخشان بود هرسو ستاره... منو تولد دوباره....
وای به سرزمین خورشید........

دلم گرفته. دلم بد گرفته... چند روزه که گرفته!

چند شب پیش اتفاقی فیلمی از زندگی جین آستین دیدم. چه زیبا بود و دلنشین... تأثربرانگیز شاید... قسمتی از فیلم گفت:
I am look like a cook, without a cooking receipt by myself
چقدر خودم را به ضعف های اسطوره هام نزدیک می بینم...

چند روز قبل تر هم فکر می کردم که مادام کوری باشی، اما اسمت و شخصیتت را به اسم شوهرت جا بزنی... در زنده و مرده بودنش... این عشقه یا ضعف شخصیت؟ باور نداشتن به خود؟ قایم شدن پشت اسم هایی که تکیه گاهت بودن یا هستن؟

[بردمت تا کهکشان های عشق... 
...زندگی است رؤیای زیبای عشق...]

بهزاد، دلم برات تنگ شده... موفق باشی رفیق! برادر!

[دلم تنها، غمم دریا... وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق ها...........]

به یاد قدیم آهنگ متنی که گوش می دم را توی آکولاد می نویسم، این آهنگ ولی عجیب مثل خیلی بارهای دیگه، با درگیری های ذهنی من همخوانی داره.... یادمه که چندین بار این رو می خوندم بلند و آروم... و حل نمی شد! نمی شد! نمی شد!

[خروش موج با من می کند نجوا... که هرکس د به دریا زد رهایی یافت... مرا آن دل که بر دریا زنم نیست... زِ پا این بند خونین برکنم نیست!... امید آن که جان خسته ام را به آن نادیده ساحل افکنم نیست]

نیست! نیست! نیست!.... آقا جان! نیست....
مرا آن دل که بر دریا زنم نیست....

بی انصافیه که بعد از سفرهای فرح بخش نیویورک و فیلادلفیا این طور بنویسم... اما حال الانم همینه دیگه...
آخ! یاد اون شب تنها روی پل خیابون 38 فیلادلفیا به خیر... تنها. 2صبح... سکوت... تنها و خودم و خودم...

محمد نوری عزیزم! دلم برات تنگ می شه و هست