Showing posts with label فیلم. Show all posts
Showing posts with label فیلم. Show all posts

Thursday, August 24, 2017

Wild at Heart

هرچقدر کنسرت و سمفونی تنها رفتن رو میپسندم، سینما تنها رفتن، برام شدید غیر دلنشین بوده... اما خب، مگه میشه فیلم لینچ رو پرده باشه و نرفت؟ نمیشه.

بعد میای، پره از صندلی های خالی و چند نفری که از خلوت استفاده میکنند و بلند بلند حرف میزنن تا فیلم شروع شه... ادمهایی که وسط هفته، اون هم دیروقت، میان فیلم لینچ، آدمهای "معمولی" نیستن. دیدن زدن آدمها هم، به خودی خود جذابه. چه برسه به دید زدن آدمهای غیر معمولی... نمیخوای فضولی کنی، شاید هم بخوای، اما مستمع آزادی به هرحال...

میبینی و میشنوی.
زوجهای queer که میان و "اتفاقی" آشنا میبینن. ربطی به بزرگ و کوچیک بودن شهر نداره. جامعه اقلیتها، همیشه کوچیکه و تو جمع های غیرمعمولی، هم پایه هات رو پیدا کردن، عجیب نیست...
چندتا پیرمرد و پیرزن غیرمعمولی که تنها اومدن دیوانه های معتاد به سکس لینچ رو، دیروقت دید بزنن... خیلی دوست دارم بدونم به ساعتهای تاریک و تنهای شب، خودارضایی میکنن یا نه... همونهایی که میان و به جا و نا به جا، وسط فیلم قهقهه میزنن. بیربط به متن، صداشون رو تا جایی که حنجره اجازه میده، بلند میکنند و قهقهه رو میپاشن به متن فیلم... حضورشون رو انگار جار میزنن تا شاید دقیقه ای به زنده موندنشون اضافه شه...
چندتا زن و مرد تنها، مثل من... که چشمهاشون پر از داستانه... گوشهاشون بسته. اومدن بدنبال چیزی که نمیدونن چیه. چشمهاشون دو دو میزنه. گردنشون میچرخه و میگرده... دستهاشون با هرچی دم دست باشه بازی میکنه.... کلید، کیف پول، پاپکورن...
جوونکهایی که با هم اومدن و حس ماجراجوهای وحشی ای رو دارن که با دیروقت فیلم دیدن، قراره حس استقلال و آزادی و cool بودنشون رو ارضا کنه و یا به هوای لینچ اومدن تا توی خودشون این باور رو تقویت کنند که روشنفکرند، باسوادند و خاص بودنشون رو دنیا درک نمیکنه...

بوی آبجو که همیشه تو این سینمای نقلی هست. و بوی وید که شاید سوغات لینچ ئه، اینبار...

ولی از همه عجیب تر، برام دو تا زوجی هستن که بچه های نوجوانشون رو آوردن... به چی فکر میکنن؟ بچه ها به چی فکر میکنن؟ چرا باید بچه ده-پونزده ساله، این وقت شب آخرهای یه تابستون داغ، تو سینما، چنین فضایی رو درک کنه؟ از سر قضاوت نمیگم... سؤال صرف ئه.
جاهای مختلف دنیا، برای اینکه بچه ها از کلمه "لخت" درک و برداشت داشته باشن، قوانین و قواعد هست. ریز و درشت و کوتاه و طولانی و کشدار. بچه هایی که کم دیدن و شنیدن و بچگی، به مفهوم چشم وگوش بسته بودن، کردن، کم ندیدم. بچه هایی که تو خانواده های پخش و پلا بزرگ شدن و خیلی چیزها رو، خیلی زود و برنامه ریزی نشده، دیدن، همچنین.
اما بچه ای که مثلا تو ده سالگی، نیمفومانیاک دیده باشه، از نزدیک ندیدم. کسی که درکش از هنر، بدن انسان، سکس و خیلی چیزهای دیگه، از اون سن کم، جهت دار میشه...
مرز بین آگاهی دادن و تجاوز کجاست واقعا؟
نمیدونم.
و خیلی دوست داشتم میشد و با این دو بچه، ده سال دیگه، حرف میزدم...

دنیای ترسناکیه. و دید زدن آدمها، جالب.

Sunday, May 3, 2015

Piano Teacher

مختان قاط زده است؟
به عبارت دیگر مختان گوزیده است و عمیقا نمیدانید چیکار کنید؟
پیشنهاد من را امتحان کنید: فیلم piano teacher را آماده کنید... و ببینید البته... به نصفه که رسید، وقتی حسابی در حال قاطی کردن بودید، یک عالمه (هرچه بیشتر بهتر) ناگت ماهی که از قبل آماده کرده اید را در فر گذاشته و وقتی فیلم در دستشویی به اوج رسید، ماهی ها را از فر برداشته، میزان نامحدودی سس رنچ روی آنها زده و بخورید و آروغ بزنید!
مختان تخلیه شده است، به زودی به شکمتان سرایت میکند...

دیرتر نوشت:
به شب که رسید، وقتی همه دنیا سیاه بود، الا سفیدی چشمان شما، این لینک ویدئو را ببینیم و لبخند بزنیم که لونا شاد نوشته در هر زن ایرانی، یک گوگوش خوابیده.
https://sibvideo.com/Watch/Video/9BEJY3UMT8

Saturday, July 26, 2014

مفید

معمولا آدمها درد دارند چون مریض شده‌اند...
من اما بی‌هوا مریض شده‌ام چون درد دارم...
درد بدی هم هست، موریانه زده به مغزم... به سلول‌های خاکستری. نفسم رو محکم نگه داشته‌ام تا در نیاید. به گمونم موریانه‌ها از همانجا شروع کرده‌اند. حفره خالی رو پیدا کرده‌اند.... موریانه‌ها به تمام بدنم زده‌اند.... سیاه و سفید...
ریه‌ها که خانه‌شان بود از مدتها... اینبار به معده هم زدند... بد بود. خوب نبود یعنی.
که بعد انگار آبشاری از موریانه‌های سیاه رو بالا آوردم.... عطش خوردن داشتم.... و بالا میاوردم... سلسله خنده‌داری شده بود... به تماشای سحر...
کاش اسکیزوفرنی زودتر بیاید. از موریانه‌ها خسته‌ام. دلم زندگی در عالم رؤیا میخواهد.........

[کجا میری فلونی....
ترسم بری و بمونی....

زل زده‌ام به درخت گردو.... میدونم درخت روحم نیست. اما روح آشناییه. یا حداقل رفیق خوبیه... گردوها دوتا دوتا مثل تخم شده‌اند لابه لای برگها! یاد برگهای پوشش آدم و حوا می‌افتم... درخت گردو حرف دارد! در گرگ و میش صبح من به او و او به من زل زده‌ایم. ساکت مانده‌ایم. من سرم گیج میره و او مدام میلرزه... نمیدونم چرا این لرزهای کوچک به او افتاده. نمیدونم سرگیجه من از کجا اومده که کم و پایدار، خانه نشین شده و رها نمیکند که نمیکند...

[دين و دل به يك ديدن باختيم و خرسنديم...
در قُمار عشق اي دل، كي بود پشيماني...

فکر میکنم درخت روح من باید شبیه درخت جو باشه. تنها. لب یک صخره. به سخره گرفته شده توسط باد...
شاید درخت من اما، کمتر به یک بعد کشیده شده باشد...
شاید دور خودش بیشتر پیچیده شده باشد... شاید خودش، خودش را کشته باشد...

[میروی و مژگانت فتنه ها می انگیزد...
می روی و می ریزی خون خلق و می دانی...

امروز رو روزه نگرفتم... از ترس فلسهای موریانه‌های سیاه... شاید هم سفید... نمیدانم...
از ترس دروغهای یک درخت زیبا که خودش را کشته. خودش را از درون کشته.... که خودش را میکشد... آغوشش را باز کرده برای موریانه‌ها...

[زاهدی به میخانه سرخ رو ز ِمی دیدم...
گفتمش مبارک باد بر تو این مسلمانی...
ساعت فائزه زنگ میزنه.
وقت خواب منه. وقت سفر اون...

[گر چه مستیم و خرابیم چو شبهای دگر...
باز کن ای ساقی مجلس سر مینای دگر...
امشبی را که در آنیم غنیمت شمریم...
شاید ای جان نرسیدیم به فردای دگر...

مفید-طور
فریاد-طور

کاش نرسم به فردای دگر...
مفید-طور...

Sunday, May 4, 2014

All About Illusion....

از گذشته نویس ها: 
فرق است میان آنکه یارش در بر 
با آنکه دو چشم انتظارش بر در
~ سعدی

سعدی نمیپسندم. جمله بزرگی و گنده‌ایست، میدانم. اما نمیپسندم خب. برایم هم سنگین است و هم زمحت. بی ادب و خشن...
اما گاهی، گداری از حکایتهاش به خصوص، جرقه‌ای میزند که دلم رو خوب درک میکند.... 

و:
عاشق شعله ام. حالا میخواد شمع باشه یا شومینه. ...
میلرزه اما استواره... 
کاش لااقل شعله بودم...

و:
در راه ایران بودم فکر کنم. فیلم Emperor رو دیدم. جدا از اینکه اعتقاد دارم پروازهای بین‌المللی، بهترین جا برای فیلم دیدن هستند، فیلم بدی نبود. تقابل شرق و غرب، از نوع تفاوت فرهنگش را میگویم، هرجا نمود پیدا میکند صحنه‌های جالبی به وجود میاید... معنادار!
مدتها طول کشید تا یادم بیاید میخواهم این را جایی بنویسم و یادم میرود:
General Richter: These people are barbaric.
General Bonner Fellers: They have different ideas of honor.
و همچنین این:
General Kajima: We did our duty, but we lost our humanity. You must understand, we Japanese are a selfless people capable of immense sacrifice because of our complete devotion to a set of ideas. We are also ruthless warriors capable of unspeakable crimes because of that same complete devotion. I cannot tell you if the Emperor is guilty or innocent. I don't know if he brought us to war, but he has brought us to peace.
اخیراً با بهزاد و محمد کریمی درباره ژاپنیها حرف زدیم. با بهزاد کمی بیشتر. این فیلم یکی از آن فیلمها بود که در ذهنم نشسته، نه چون فیلم خوش‌ساختی هست یا نیست.... بلکه چون حرفهایی دارد درباره جهان‌بینی ژاپنی‌ها. این ملت عجیب.
*
خانواده جذابی داریم! به مامان عید پارسال بود فکر کنم، گفتم برایم دوربین بخر عیدی. گفت چند؟ سه تا چنج هزار دلار. برایم به جایش اپیلیدی خرید! 
بهزاد دارد میرود آلمان. خودش که خوشحال است، اما من نه. برای بدرقه راهش و کادوی تولد حساب کن، ریش‌تراش خریدم. خوب است، نه؟!
*
هروقت موسیقی میخرم، احساس حامی جدی فرهنگ و هنر بهم دست میده! یعنی فکر کنم هزار بار گفته باشم، اما همه این هزار بار، برام تکراری نشده خب.... اصلاً هم مهم نیست که قبلاً هرگوشه و کنار اینترنت را به هر زبان و زمانی جستجو کرده باشم برای دانلود و فقط وقتی پیدا نشده، برگشته‌ام برای خرید. این آلبوم را خریدم. خوب است. بخصوص آهنگ مینکا که قبلاً هم ازش گفته بودم... با همکاری گاسپاریان است...
*
"کاش می‌آموختیم و به دل می‌نشاندیم که قرار نیست همه مثل ما فکر یا احساس کنند
همه قرار نیست به ما دل دهند یا از ما دل بگیرند، گوش دهند، درک کنند.
هر آدمی، گرفتاری، شرایط و حواس‌پرتی‌های خودش را دارد
هر آدمی حرایم خاص خود، دل‌خوشی‌هایی دارد...
کاش می‌آموختیم..."
~ عاطفه برزین
*
پیچیدن باد لای پاها و وزیدنش میان دامن مشکی حریر یک زن سفیدپوست، زیباست... زیباست...
نشستن در کافی شاپ که دیوارش را زده بالا و تو میتونی بوی خاک خیس خورده و قهوه را با هم حس کنی، خوب است... خوب...

It's all about illusion............

اینجا، جای نوشتن است. زیاد نوشتن. زیاد فکر کردن. زیاد سرمست شدن.
*
دنیا را در طبق گذاشتم، و بعد، شعله‌ای و آتشی...
رفتم برای قدم زیر باران.
وقتی برگشتم، خاکستری مانده بود و چند دانه بادام. تلخ و شیرین. دودی.

خواب مرا در آغوش گرفت.