Showing posts with label فرار. Show all posts
Showing posts with label فرار. Show all posts

Tuesday, January 26, 2021

getting close to 36

I'm a night person. [That's what made me win my case today, when I was secretly yawning.] Yet it felt weird to stay awake till 3 in the morning and watch Marriage Story. What was even weirder was having a circle of Pedram's chat box floating on my phone screen.
It was also strange to join a book club, and act like everything is Normal. Like Zahra and Amir are just random people in the zoom club. Being adult is weird. Is strange. I'm not sure I ever get used to it.

I don't want to be an adult. It wasn't part of the deal to "act" mature. I never signed up for the constant crisis management.
I just wanna scream my disgust. And be playful. Sadistically playful. Torture my slaves, laugh hard, and just be extremely disgusted.

Perfect way to start my second half of life.

Sunday, January 10, 2021

خوشا ‏به ‏حالت، ‏ای ‏روستایی!

... ای کاش من هم پرنده بودم
با شادمانی پر می‌گشودم...

و میریم که داشته باشیم، بعد یکی از بهترین شبهای زندگیم در چند سال اخیر، یه سرسره سواری به قعر افسردگی! 🙂
دوقطبی بودن دنیای جالبیه ها... بعد از عمری، چندتا رفیق خوب دورم رو گرفته اند، در خونه ام رو باز کردم و گذاشتم شروع بشه اون پاتوقی که میخوام... بعد از نه-ده ساعت، که مثل باد گذشت، و با شادی و خرسندی و لذت کامل خداحافظی کردم. با پدرام اومدیم توی تخت، کمی گل سنگم تمرین چنگ کردیم و من باز لبخند به صورتم بود... 
و بعد ناگهان، بی هیچ دلیل مشخصی، سقوط! حقیقتا هیچ دلیل مشخصی! سهام ها و کریپتوهام کمی پایین اومده اند، اما هنوز تو سود بالا هستم... قبل از پریود هم هستم و میدونم که وقت به هم ریختن نزدیکه، و بعد صرفا یه ویدئوی دختربچه میبینم که بسیار از سنش بزرگتره و برای مامانش داره مادری میکنه... احتمالا همه میخندن یا میگن چه cute... و من بغض و استرس دنیام رو پر میکنه...
پدرام کمی بعد به دنیای خواب سقوط میکنه و من کامل به دنیای افسردگی! صدای خرخرش عصبیم میکنه. دنیا عصبی ام میکنه. کار فردا عصبیم میکنه. زندگی مدرن عصبی ام میکنه... نفس کشیدنم هم همینطور...
دلم میخواد برم نقاشی کنم. فرار کنم... با "افسردگی" پر میگشودم...
همه اینها شاید در کمتر از بیست دقیقه...

هیچوقت گفته بودم خود افسرده ام رو چقدر دوست دارم؟ که قرص هام رو قطع کردم، نه فقط برای دلتنگی برای نگار شیدا... که شاید حتی دلتنگی بیشتر برای خود افسرده ام...
خرخر منظم پدرام، غمگینم میکنه... دلم نقاشی میخواد. نقاشی خاکستری از سقوط از کوهی سنگی و خاکستری...

پینوشت: دلم برای بهزاد تنگ شده. جاش تو زندگی ام خالیه و شک ندارم که جای من هم توی زندگیش خالیه. زودتر بیاد که یه کم به درد هم برسیم...

پینوشت ۲. راستی چند روز پیش اتفاق ناجوری افتاد: روی deck خونه نرگس و گلنار بودیم... شب سال نو. علی هم بود. داشتیم قلیون میکشیدیم و من به هر دلیلی رفته بودم توی خونه و وقتی برگشتم، سر جایم گشتم و سری قلیون رو پیدا نکردم... با نگاهم از علی پرسیدم که کو؟ و نفهمیدم که هیولا آزاد شده... پسرک گیج شد از "خشمی" که در نگاهم بود... پرسید چی شده؟ گفتم سری قلیون کو؟... جواب داد و اضافه کرد حالا چرا طلبکاری...؟ 
تازه به خودم آمدم. جمع کردم خودم و هیولا رو. افسارش زدم و شروع کردم به شماتت زندانبان... 
دوستی ام با پدرام، نگرانم میکنه به همین دلیل: نگران هیولا هستم. هیولا سوپاپ آزادی های یواشکی و غیریواشکی میخواد... وقتی سوپاپ نباشه، بی محابا، بی وقت و بی برنامه، افسار پاره میکنه و به کسی که نباید، پنجه میکشه... میدره...
نگران هیولا هستم...
چه کنم؟ ندانم.

Monday, December 14, 2020

She leads THE lonely life

تو گوشم گاهی این رو میخونه:

"She leads a lonely life
...
All that she wants is another baby
She's gone tomorrow, boy
...
So if you are in sight and the day is right
She's a hunter, you're the fox
The gentle voice that talks to you
Won't talk forever
It is a night for passion
But the morning means goodbye
Beware of what is flashing in her eyes
She's going to get you..."

و گاهی این رو:
"...برمیگردم کمی بمان بر میگردم
حتی زخمی و نیمه جان بر میگردم
حتی اگر فرشته ات اهریمن شد
از دستش سرنوشتِ ما پوسیدن شد..."

مسخره است در مجموع. معلقم بین تمام دنیاهای فانتزی که خودم برای خودم علم کرده ام. اینطور بگیر که هزارها آینه رو عمری سرپا کرده ام. زخمی ام و خسته. و الان گم شده ام بین میلیون ها انعکاس خودم، از خودم. همه انعکاس هایی که حتی یکیشون واقعی نیست. اما تک تکشون درد دارند...

شاید باید تمام این گره ها و نخ ها و طناب ها رو بردارم و ببافم... میون این هجمه انعکاس، لااقل شاید گبه ای بافته شه، قرمز، با طرح بزی شاد...
***
من یک عتیقه بازم. یک یادگار پرست کهنه کار. آینه جمع میکنم، انعکاس پشت انعکاس میکارم... و فکر کنم زندگیم رو بخوام مجرد، مابین کلکسیون دوستهام بگذرونم... تک کار، به من نیومده.

Monday, February 24, 2014

Who by fire, cold

آن روز که برگشتم، دیگر زنِ هیچکس نبودم. آن روز دیگر برای خودم شمع روشن نکردم.... فقط گل بود و کارت تبریک..."نگارا... نگارا... نگارا... ـارا... را..."

پشت کردم و رفتم... نیازی نبود به دیدنم، به بودنم... رها کردم و رفتم... نگفتم کجا، کس نپرسید چرا. کوچه کوچه گشتم و نپرس به چه کار... آن روز که برگشتم، دیگر زنِ هیچکس نبودم. 
خو کرده بودم به لبخند مترسک انگار.... ندیدم جز لبخند مترسک انگار...
نه. هیچ کدام اصلاً. برگشتم بی‌اینکه برگردم. یک جسم مرده این حوالی پرسه میزند... روح سرگردانش را چه کار...
*
هنر دنیای تلخیه. 
در اوج آزادی.
*
سرگرمی این روزهایم شده، خواندن "رسوایی عشق ازآن  برق نگاه"...
نوشیدن چایی سیاه و تلخ در شب تاریک، تفریح خودآزار یک پدیده دیگرآزار ئه و بس...
*
آزادی انکار را ندارم. نداری.
*
چهارده بهمن به دنیا آمادم.
چهارده بهمن نوشتی از روتکو و سبک بی همتایش. بی همتا؟ واقعاً؟ حس میکنم خاصیت چهارده ماه است... مینیمال را بی همتا میکند در حدقه چشمها، انگار.
آن روز که "پیپ"، کمی بیشتر سیگار میکشد از "سبیل" در حلقه روشنفکران چپ...
*
آمد و باران آورد، رضوان.
*
این شعر لعنتی چقدر مرد ایرانیه... چقدر زن ایرانیه....
"از همون دور به من حس ماورایی بده
از موجودی که جون داره به من یک تداعی بدهو مثل نقاشی به من خو کن از مجرای نگاهکه من حرکت نمی تونم از چارچوب قاب سیاه"....
چقدر تجربه احمقانه کردم و دیده‌ام این تجربه بدتر از حماقت رو:
"تو باش ولی موازی باش،
همراه ولی لمسم نکن.
میل به ترکیب یا واکنش یا هرچی میترسم نکن.
پی ام نگرد که گُم میشم،
با من نخواب که کم میشم
ترکم نکن که میمیرم،
بسامدهای بم میشم"....
چقدر ترس توشه...
چقدر از ترس متنفرم...

عشقهای دورادور...
هاه!



فکر کن....
دلم میخواد قرآن بخونم رو ریتم این موسیقی....
*
He said, "Is this contagious?"
I said, "Just drink it up."
And I'm lying here, looking at him and his cup in his hand, drinking and dying poisonous...

And the darkness music is all over the place...
*
آگاه شده‌ام به انگلیسی فکر کردنم...
به خارجی بودنم بر خود.
زیاد است، زیادی است.... زیادی تر از حد توانم... زیادی‌تر از خودم.
*
دیشب به لطف فیلمهای کوتاه اسکار، یاد انشای دست‌انداز افتادم... یاد بابا که اولین نفر بود نوشتن من را "دید". تماشا نکرد و نگذشت... به من 17 نداد... رد نشد... و چقدر خوب :-)
*
گرم کردن خودم را با شمع دوست دارم. درونم گرم میشود درواقع... ایمان می‌آورم به لرزش بیرون و گرمای درون...
*
اسمم را دوباره بپرس. تا بگویمت که حجاب را از بی حجابی در بر کرده‌ام...

Monday, October 7, 2013

مردابزدگی/کثافتزدگی

متنفرم. از خودم متنفرم.
میدونم به این میگن افسردگی.
چقدر احمقانه است که "این" که من هستم، اسم داره!!! متنفرم.
میدونم چرا اینقدر زیاد میخوابم. میدونم چرا از هر دقیقه به دقیقه بعدی فرار میکنم...
میدونم چرا از خودم و از همه چیز متنفرم. متنفرم. میدونم چرا اینقدر سرشار از نیاز شده‌ام. نیازمند گریه‌های شبانه و فرارکردنهای روزانه...


کاش یه جور مردن خودخواسته شرافتمندانه وجود داشت. دکمه ماشین زندگیت رو میزدی و بوم. ماشین "اتفاقی" تو خیابون بهت میزد و تموم... یا تو خیابون یه گرند پیانو میفتاد رو سرت.
کاش فرار بلد بودم. فرار از خودم.

از اینکه نمیتونم تو زندگیم مسئله حل نشده داشته باشم، متنفرم. از اینکه این تنفر باعث میشه زندگیم رو پر کنم از مسائل حل نشده، متنفرم.

کاش دوستی وجود نداشت. از دوست و دوستی فراری‌ام. هرچند انگار دوستهام هم از من فراری‌اند...
چقدر راحت آدمها تو لیست دوستهای من هستن و من تو لیست دوستهای آدمها نیستم.
چقدر راحت میشه فراموش بشم... و من همچنان لبخند داشته باشم...
از عکسها متنفرم و بهشون معتاد....
چقدر راحته پنهان‌کاری از من... 

لعنت به من.
خط چشم بالا و پایین چشم به من میاد.... از چشمهام، از دستهام، از لبهام، از سینه ها و بدنم و از خودم متنفرم. از مغزم متنفرم. از لبخندم متنفرم. متنفرم.
دوست دارم یک تابلو به خودم آویزون کنم که «اون که "Full of Energy, Full of Joy..." بود، من نیستم... نه. نیستم. اشتباه گرفته‌اید. او مرد. او تمام شد.»

I. Am. Broken.
Since ages ago.

هنوز این جمله‌های بهزاد تو گوشم زنگ میزنن: "وقتی میخوری زمین. وایسا، بلند شو و خودت رو بتکون از نو، برو. سینه‌خیز ادامه نده..." و من مدتهاست سینه خیز بودن، خاکی و آلوده و خسته بودن رو رها نمیکنم. متنفرم و رها نمیکنم.

پینوشت: تا کی متنظر یک ایمیل میمونم؟ نمیدونم.

پینوشت خیلی بعد از تحریر: عکسهام رو دوره میکنم. از بچگی. از خیلی خیلی بچگی... تا ببینم کی و کجا شد اون که نباید بشه. که درد از کجا شروع شد و رشد کرد و بزرگ شد که من نفهمیدم... که همه وجودم رو گرفت... کی؟ کجا؟ چطوری؟
بعد میبینم که...
این هم دردیه که آدم، قیافه اش از بچگی تا الان تغییری نکرده باشه... هیچی انگار... شاید یه کم دماغم بزرگتر، چشمهام ریزتر و خسته تر. همین.

پینوشت خیلی بعد از تحریر دوم:
اینجوری: http://piaderou.com/?p=2191

پینوشت خیلی بعد از تحریر سوم:
زندگی یک عالمه "ممنون" به من بدهکاره. نمیدونم کی میخواد بدهیهاش رو باهام صاف کنه... زندگی بهم بدهکاره که بگه:
ممنون که خوبی. ممنون که خوب زندگی میکنی. ممنون که تمیز زندگی میکنی. (کثافتکاری نمیکنی و گند نمیزنی به زندگی دیگران) ممنون که دوست خوبی هستی. ممنون که گوش بدی نیستی. ممنون که آدمیزاد خوبی هستی. ممنون که ساکتی. ممنون که میریزی تو خودت. ممنون که پرحرفی. ممنون که شادی میبخشی. ممنون که تحمل میکنی. ممنون که صبرت برای آدمها زیاده. ممنون که شیطونی. ممنون که بغل نشدنها رو تحمل میکنی. ممنون که سیگار نمیکشی.
یا اصلاً فقط همین که «ممنون که هستی».