Showing posts with label مامان. Show all posts
Showing posts with label مامان. Show all posts

Friday, July 4, 2025

لعنت

تولدشه.
یه عکس سه‌نفره برام میفرسته بابا... مامان با لبخند وسط، و مامان ایران و بابا دو طرفش...
چقدر این عکس تنهاست. چقدر ما تنهاییم. از اون خانواده بزرگ و بی‌در و پیکر، برای تولد مامان، یه شوهر مونده، یه مادر، بچه‌هایی پشت اسکرین، چندتا نقاشی و خاطره پشت ویترین، و قبیله‌ای پخش و پلا گوشه گوشه دنیا...
بهش میگم دکور کیک چه خوشگله... مامان پای تلفن میگه بابات گرفت. کیک موز بود و یه چیز دیگه... نمی‌شنوم چی... بیشتر دارم به چشمهای گودافتاده سه‌تاشون توی عکس و چروکهایی که دیگه قایم کردنش سخت شده نگاه میکنم... چه گذشت به ما این سالها... و این دوازده روز... تو بگو دوازده قرن...
داستان صد سال تنهایی رو از روی ما نوشتن؟
لعنت به جنگ، به انقلاب، به مهاجرت، به سیاست. لعنت به دوری.


Sunday, July 24, 2022

Boundaries comes first. Then anxiety and depression!!! huh!

فکر کنم برای اولین بار توی زندگیم دارم «آگاهانه» مرزهام رو مشخص میکنم. بهشون فکر میکنم، به بیانم و شیوه مطرح کردنشون فکر میکنم و در عین اینکه این پروسه دردناکه، اما حس خیلی خیلی خوبی بهم میده! اونقدر که رفتم برای خودم جایزه یه دوجین گل سرخ خریدم! چرا که نه! 🙂

***

و این رو هم بنویسم که بعدا یادم بیاد که یکی از پراسترس‌ترین دوران زندگیم رو رد کردم، و رد شد، و رد میشه. دوران سوسک و موریانه و تاخیر در کارهای تعمیر خونه و بودجه‌بندی و دستشویی سورمه‌ای و صورتی و سبز وخرید در دوش و کاشی و رنگ دیوار و فن گاز و تعمیر خشک کن و استرس پول و ورایزن که پولم رو بالا کشیده و پپکو که اکانت برقم رو درست نمیکنه و داره جریمه‌ام میکنه برای تأخیر و داستان دادگاه برای جریمه سرعت و هزینه های باغچه و تمام استرس‌های کار و استیو و استیو و استیو و بابا و مامان و بهزاد و افسردگی و دوباره نزدیک شدن به بستری توی بیمارستان و ایربی‌اند‌بی و کوید گرفتن بچه مارتاین و....
آهان این وسط اضافه کن به خارش بی‌امان دستم که فکر کنم به خاطر poison ivy ئه...
نمیدونم چرا زندگیم اینجوریه. به قول این خانوم تراپیسته، آدم دلیلی هم نداره به بدبختی‌هاش (البته اون گفت تراماهاش) معنا بچسبونه...
اما...
ای نگار آینده، اگه در پی دوره راهنمایی و دبیرستان، و همچنین دوره بعد از بهروز، از این دوره هم به سلامت گذشتی ملخک، خداییش هر دوره دیگه‌ای رو هم میتونی بگذرونی.
اوهوم.

https://www.instagram.com/reel/CgXWXipl1CG/?igshid=YmMyMTA2M2Y=

Thursday, April 7, 2022

سه پلشت و حتی بیشتر پلشت آمد و خواهد آمد و زن زاید و مهمان عزیز هم میاید و آی ام لوزینگ ایت

سه پلشت آید و زن زاید و مهمان برسد
عمه از قم آید و خاله ز کاشان برسد
خبر مرگ عمو قلی برسد از تبریز
نامه ی رحلت دایی ز خراسان برسد
صاحب خانه و بقال محل از دو طرف
این یکی رد نشده پشت سرش آن برسد
طشت همسایه گرو رفته و پولش شده خرج
به سراغش زن همسایه شتابان برسد
هر بلایی به زمین می رسد از دور سپهر
بهر ماتم زده ی بی سرو سامان برسد
اکبر از مدرسه با دیده گریان آید
وز پی اش فاطمه با ناله و افغان برسد
این کند گریه که من دامن و ژاکت خواهم
آن کند ناله که کی گیوه و تنبان برسد
کرده تعقیب ز هر سو طلبکار مرا
ترسم آخر که از این غم به لبم جان برسد
گاه زان محکمه آید پی جلبم مامور
گاه زین ناحیه آژان پی آژان برسد
من در این کشمکش افتاده که ناگه میراب
وسط معرکه چون غول بیابان برسد
پول خواهند ز من ،من که ندارم یک غاز
هر که خواهد برسد این برسد آن برسد
من گرفتار دو صد ماتم و "روحانی " گفت
سه پلشت آید و زن زاید و مهمان برسد

- سید غلامرضا روحانی


خلاصه هفته پیش اینطور بود که کارهای خرید خونه رو اعصاب بود. خانواده رو اعصاب بود. روانپزشک باید دستور آزمایش میداد و نداد و غیب شده بود و رو اعصاب بود. پنجشنبه خونه رو خریدم و خوب بود. میتینگ با Adam رو فکر میکردم چهارشنبه است و یادش رفته و نگو پنجشنبه بود و از دست دادم و صد دلار ناقابل پیاده شدم. از اون طرف هزار دلار شد هزینه تراپی های یک ماه و اندی گذشته که فعلا رفت روی کردیت کارد. جمعه کار فاجعه بود. در کلام نگنجد. شنبه سفر با محسن بد بود، اما شانس آوردم که تئاتر عالی بود. اما الان یه حجم زیادی خشم و حتی نفرت دارم به محسن. به هرگونه آدم خودمحور. بخصوص از دوشنبه به بعد... یکشنبه فهمیدم خونه ورای چیزی که فکر میکنم کار داره. شک نشدم، کارهای ساختمان همیشه همینه. اساسا من یه بوم خالی گرفتم که همین کارها رو باهاش بکنم... اما تازه دور جدید تنش ها با مامان بابا شروع شد... و یکشنبه شب، یا به عبارتی دوشنبه دو صبح، جسم تعطیل کرد. درواقع بیدار کرد!!! با تهوع و استفراغ بیدار شدم و ادامه پیدا کرد تا صبح... با مامان بابا رفتیم (که با چه داستان و بساطی هم رفتیم) اول مینت کلینیک و از اونجا فرستادنمون به اورژانس. دیگه تا چهار و پنج اونجا بودم تا با رضایت زمین و زمان و دکتر و روانکاو، ترخیص شدم... اون شب رو موندم پیش مامان بابا. فردا صبح زود موتور روشن شد. ادامه فاجعه همراه با سیزده ساعت مستقیم کار!!! همراه با نفس تنگی و تهوع گاه به گاه و درد قفسه سینه... و تنش بیشتر با مامان و بابا سر پیمانکار و "خوب بودن" و "مبادا کارت رو از دست بدی" و "منظم برو سر کار" و دعواهای پشت پرده (که روی پرده غرهاش به من میرسه) و هرچیز دیگه! این وسطها وقت روانپزشک و دندون رو سر ددلاین از دست دادم. و استرس پر کردن مالیاتها هم که هست... و خریدهای کرده و نکرده (شامل شلنگ برای آب دادن حیاط. باز خوبه بارون میاد.) کاش میشد لااقل برم یه سمتی برقصم (کاش یه کم این بارون و هوای خاکستری قطع میشد)
آهان، سه شنبه پریودم هم شروع شد.
خلاصه آره دیگه، سه پلشت آید و زن زاید و مهمان عزیز هم ز در آید...........
امروز دو ساعت با Adam حرف زدیم. دمش گرم. کم مونده بود دوتایی بشینیم به حال من گریه کنیم.




یکی از شانسهای بزرگ زندگیم الان اینه که یه تراپیست دارم که باهاش خییییییییلی راحتم. انگار بگیر معیار منطقی بودنه تو زندگی فعلیم.
حالا این وسط زیر سِرُم بابا هم بیاد بگه این مددکار تو بیمارستان بهتره یا تراپیستت! 😑

Saturday, March 12, 2022

Just a "normal" Saturday. Just a normal one like any other.

"Tease is his love language. And yes, he plays with fear. Manipulates with fear. And so everything is harsher... But you know what? She's actually harder! She's much more complicated. It's a chess game with her. At the end of the day, he's very predictable. [Adam nodded, agreeing]. He only has one chess piece: fear. And only plays with that one. She's not that. She knows the game. She knows the moves. And she's good at it. Very convincing... With her, I need lots of brain power...
And I'm exhausted already."
"Granted, she's willing to change. She's willing to listen... She's changed in the past too... On some stuff... So maybe there's some hope?..."
And I giggled bitterly...

Ps, oh, yes, I'm buying a house...
Ps 2, I'm happy I have my paintings back. Maybe I give back the black one. But the dandelions belong to me. That's how I feel. That's how I felt. And I gotta start validating my own emotions, without feeling guilty about it. Or letting others making me feel guilty about what I want/feel.

Saturday, February 12, 2022

که جان فرسود از او

یه روزهایی هست که فکر میکنم اگر نباشم، چی میشه. این با passive death wish فرق داره. آرزوی مردن ندارم. صرفا فکر میکنم که چی میشه. به طبعاتش. به طبعاتش روی مردم و روی زندگی مردم.... از وقتی یادم میاد، از بچگی، این بازی، این تمرین، رو میکردم و میکنم.
الان نزدیک دو صبح/شب شنبه است و فکر میکنم اگر نباشم چی میشه. و میرم توی اینستاگرام و لیست آدمهایی رو میبینم که استوری نقاشی پنجشنبه ام رو نگاه کرده اند... و دیدن بعضی اسمها لبخند به لبم میاره. لزومی نداره بعضی از آدمها حضورم رو حتی حس کنند. کمرنگتر از pale ام براشون. بعضی ها، همکلاسی های دور و دراز سابقمند. بی کوچکترین خاطره meaningful بینمون. اون آدمها تو زندگی من دیگه مدتهاست حضور ندارند. اما من توی زندگیشون هستم. حتی اگر در حد ده ثانیه استوری یه نقاشی گاه به گاه باشه...
پنج شنبه اما، این نبودم. آرزوی مرگ داشتم. عمیقا غمگین بودم. و تمام روز، ضربان قلبم بالا بود و سینه ام سنگین. اپیزود افسردگی یا شیدایی نبود. و همین، پنج شنبه رو سختتر کرد. حقیقتا یادم نمیاد آخرین باری که اینجوری بار وزن دنیا رو روی دوشم حس کردم، و غمگین و disappointed بودم، کی بود... نه از روی فشار افسردگی. صرفا از سنگینی وزن دنیا...
دلم برای خودم سوخت. میسوزه حتی. و راه حل از این منجلاب خفه کننده ندارم. وقتی عزیزترین های آدم، خودشون بار ذهن و خراش روح آدم بشن، آدم به کجا پناه ببره؟ رسما تنها support system که برام موندن، علی ئه و Adam. رسما تنها آدمهاییند که میتونم باهاشون حرف بزنم. و اینقدر شکننده شده ام و در هراس از دست دادنشون که حتی اعتماد به اونها هم سخته برام. Well، اعتماد به علی لااقل سخته...Adam گفت توی خانواده شما، تم مشترک، pride ئه. راست گفت. و گفت براتون، برای همه تون، کمک خواستن سخته انگار. (تو بخون مرگبار). این رو هم راست گفت. اما بعد من میشینم و فکر میکنم که آخه از کی، چی رو کمک بخوام که هم جا و مکان و توانش باشه در طرف و برای طرف، هم backfire نکنه...
از مینا؟ نرگس؟ بهزاد؟ مامان؟ بابا؟ محسن؟ لیلا؟ فرداد؟ آکشیتا؟ بهروز؟ کامیشیا؟ مریم؟ تارا؟ هاله؟ کسرا؟ محمد؟ حتی هادی؟
کی؟ در چه حالی؟ چه زمانی؟
من یاد گرفته ام که کمک نخوام. تحت هیچ شرایطی. که کمک نخواسته، سرم داد میزنه بهزاد. که کمک نخواسته، بابا blame میکنه من رو. که کمک نخواسته، لیلا اومد بیمارستان و حالش بد شد، پرستارها باید به اون میرسیدن جای من. که کمک نخواسته، نرگس و مینا و کامیشیا دردهای خودشون رو دارن و بشقابشون پره! که کمک نخواسته آکشیتا گند زد به همه چیز. حتی رضوان هم به نوع خود، همینطور. که کمک خواستم و بهروز علیهم استفاده کرد. که کمک خواستم و مامان توان کمک نداشت و بدتر اذیتش میکرد و جمله اش همیشه تو گوشم زنگ میزنه که «همیشه خودت مشکلاتت رو حل کردی، این بار هم بکن». که کمک خواستم و سهیل کارش به تهدید و آبروریزی رسید. که با اصرار خودش، کمک خواستم و محسن دیر اومد...

تو به من بگو. چرا باید کمک بخوام؟ به چه امیدی؟
آره، پنج شنبه سنگین بودم و غمگین. بهزاد تیر آخر ترکش بود. نه، تلفن با مامان بود. نه، ایمیل مایک بود. نه، مسیج مینا بود. نه، دیدن اسمهای لیست اینستاگرام بود....
نه...
تیربار ادامه داره. و من دستم به نشانه تسلیم خیلی وقته بالاست. اما ادامه داره. مدتهاست مرده ام. و کسی نمیاد کمک کنه این جسد رو برداریم بلکه بو نگیره...
از تنها مردن، میترسم. میترسیدم. حالا مرده ام و خیلی هم فرقی نمیکنه راستش...
پینوشت یک: تخته شاسی ام رو دوست دارم. خیلی زیاد.
پینوشت دو: تورو به هرکی و هرچی دوست داری، این پست رو نکوب توی سرم! دوست دارم پابلیک بنویسم. کمکم میکنه. اما اگه هربار که اسمت رو میارم، تازه بخوام حواسم باشه که دلجویی کنم ازت، دچار خودسانسوری میشم. نذار که بشم. انگار که نیست. یه لطفی بکن و هیچ اشاره ای به این بلاگ نکن. اگه سختته، نخون اصلا...
پینوشت سه: من نمیگم تو حرفهات رو به من نزن یا اعتماد نکن یا بار نباش یا هرچی... اینکه معتمد دیگران باشم، برام عمیقا خوشاینده. برای من اعتماد کردن و کمک خواستن سخته. اما دوست دارم کمک بکنم و در توانم باشه، میکنم. لطفا این رو از من نگیر. اینها دو موضوع جدا از همند. بذاریم جدا بمونند و قاطی نشن، به.
پینوشت چهار: چقدر این چسبید. چقدرررر، چقدررررررررررر این چسبید.

Tuesday, June 15, 2021

Klaus

درگیر حمله سنگین افسردگی ام. یکی از اون بدترین هاش. و فکر کردم مکتوبش کنم. مثل این میمونه که داری یه فیلم مستند میبینی که غرق شدن و زجر کشیدن لحظه به لحظه مهره اصلی فیلم رو که خودتی، میبینی، اما از قبل از آخر فیلم خبر داری و میدونی زنده میمونه. صرفا زجر کشیدنش رو برای بار چندم زندگی میکنی...
صرفا دارم تلاش میکنم کار احمقانه نکنم. به خودم میگم میگذره تا کار احمقانه نکنم. و جنسش با قبل فرق داره. این کور سوی امید که این بار به خودم میگم میگذره و باورش دارم، مثل یه نور خیلی ضعیف آخر تونل میمونه. که امید میده برای ادامه دادن. برای کار احمقانه نکردن.
مامان زنگ میزنه. بهزاد زنگ میزنه. جان از سر کار مسیج میزنه. زهرا مسیج میده. کامیشیا چند بار ویدئو زنگ میزنه. Due چقدر ویدئوش خره! ویدئوی کسی که زنگ میزنه رو قبل از اینکه من بردارم بهم نشون میده!!!
برنمیدارم.
از دید خودم «بدیهتا» برنمیدارم. عصبانی هم میشم حتی که چرا تنهام نمیذارن... و ته دلم آرزو میکنم، لابه میکنم که تنهام نذارن... که ازم دست نکشن... که خودم دست کشیده ام. کاش اونها دست نکشن... ترجیح میدم جان از غیرقابل پیش بینی بودنم عصبانی شه و دنبالم بگرده تا ازم ناامید شه و بیخیالم شه...
همه اینها من رو پرت میکنه به آخرین بار (از هزاران باری) که همین جای لعنتی بودم. اینبار فقط اون کور سوی آخر تونل اضافه شده. از زجر چیزی کم نشده. فقط میدونم دیر یا زود تموم میشه.
میترسم. خیلی وقت بود اینجا نبودم. برمیگردم عقب. هربار اینجوری شدم، تنها بودم. حداقل چندبار آخری که جدی شد، تنها بودم. توی دو سه سال اخیر با تمام بالا و پایین هاش، مامان و بابا کنارم بودن. و من میترسم. چون اونها که همیشه کنارم نخواهند بود... من که نمیتونم همه زندگی آویزون کسی باشم که توروخدا من رو تنها نذار!!! بیا و بدخلقی های من رو تحمل کن، این پدیده خودخواه، بداخلاق و روی اعصاب رو تحمل کن، اما تنهام نذار...
آدمها آدمند. سنگ که نیستند. 
و من هم میخوام مستقل باشم. یه زن مستقل. یادت میاد؟ «زن مستقل، استفراغ دنیای مدرن ئه...»
خسته ام. از ذهنم خسته ام.
و فقط دارم به خودم میگم تموم میشه. میگذره. تا بگذره. چون از این گذشتن پر درد هم خسته ام...

آخ.

پینوشت: شروع کرده ام umbrella academy دیدن. و حال Klaus رو خوب میفهمم. معتاد نیستم. این جور روزها هم نمیتونم خودم رو به الکل برسونم، هم حتی اگه میتونستم، خودم نمیرفتم... اما میفهمم چرا یکی که از ذهنش خسته است، به هر کاری برای ساکت کردن ذهنش دست بزنه. از موسیقی بلند بگیر، تا رانندگی دیوانه وار تو جاده، تا الکل، تا مواد، تا... من برای خفه کردن ذهنم اولی ها رو زیاد امتحان میکنم. موسیقی و رانندگی (همراه با امید خلاص شدن)... اما اگه نشه، یا مثل الان مثل یه لاشه میفتم یه سمتی و هیچ کاری نمیکنم، یا یه دفعه میزنم به سیم آخر... الان همه انرژی ام جمعه که هیچ کاری نکنم... و نزنم سیم آخر. چون آخر تونل نور هست دیگه، نه؟ Klaus...؟ نه؟

پینوشت دو. به نظرم باید وقتی قرصهام رو قطع کردم، یه آدم استخدام میکردم که منظم و بدون مرخصی غذا خوردنم رو مانیتور کنه. الان یه جورایی دو روزه چیزی نخورده ام... همیشه همین نشون میداده که جای خوبی نیستم... انگار با غذا نخوردم، دارم اعتراضم رو به جهان نشون میدم. اعتصابم رو به ذهنم. و خب جهانی نیست که گوش بده... اینجاست که زن مستقل دنیای مدرن، باید دست تو جیبش بکنه و دیگری رو به بردگی بکشه که آهای بیا ببین من غذا میخورم یا نه!!! (فکر کنم سر همین هم هست که وقتی یکی غذایی که وقت گذاشته و پخته رو باهام له اشتراک میذاره، خیلی برام ارزشمنده. یعنی خییییییلی. منتهای توجه به دیگری، برای من توی غذا پختن برای اون آدم خلاصه میشه انگار! و خودم که هیچوقت به دیگری ای توجه نمیکنم انگار... اه.)
من آمادگی خودم رو برای اینکه همین الان برم توی senior housing زندگی کنم اعلام میکنم!! همچنان از قرص خوردن بهتره... نگار دیوانه و گریان و در آشوب، از نگار ساکن، به.

پینوشت سه. فکر کنم باید این رو برای علی بفرستم. حرف زدن برام سخته. توضیح دادن خودم که خود تصور کردن جهنمه! اما شاید بشه کنار هم بشینیم، یه چیزی بخوریم و حرف نزنیم؟ فقط باشیم...؟ 

Saturday, June 22, 2019

گلوریا

فیلم اندرسون کوپر دیدم و مادرش...
هیچ پدر یا مادری نباید مرگ بچه ببینه.
و گلوریا دید. به چشم...
و فکر میکنم که از روزهای دبیرستان، خودکشی نکردم، چون حتی تصور اینکه مامان جسم مثله شده من رو ببینه، تا ته وجودم رو میسوزوند...
به تراپیستم تو ایلینوی گفته بودم که تا مامان زنده است، خودکشی نمیکنم... و فعلا که عمل کرده ام... حداقل تلاش کرده ام...
نمیشه مرده رو تنبیه کرد، میشه؟

راستی، مامان امروز باز خواب دید... مسیج زد که کاش میشد آدم خواب نبینه. راست گفت...

دیرترنوشت: اسلحه ای که ونگوگ خودش رو با اون گشت، بالای ۱۴۰ هزار دلار فروش رفت...
https://www.instagram.com/tv/BzBIaLpHOhw/?igshid=1bnnwboxjr8va

Monday, January 28, 2019

مار

بدی پوست انداختن اینه که نه فقط خود آدم که پوست مینداره، به خودش میپیچه و دردش میاد، بلکه اونهایی هم که به پوست قدیمی گره خورده اند، آزار میبینن...
من بلدم پوست بندازم. هر چند با درد، هرچند با رنج، هرچند با سختی و کندی...
No sugarcoat is helping...

راستی، نمیدونم چرا زودتر کارم رو عوض نکردم. دندونی که درد میکنه رو باید کشید و انداخت دور. (یا مثل مورد من، موزه دندونهای شکسته قدیمی راه انداخت.)

Saturday, January 26, 2019

جهنم

این قرار بسیار مزخرفیه با خودم. جدی. شبها کلی ذهن و انرژی میذارم که "حالا که چی"... و معمولا از خستگی پس میفتم. صبح یادم میاد که به قرارم به خودم عمل نکردم و علاوه بر اون، چیز مفیدی هم یادم نیومده...

پریشب اما یکی تو ذهنم اومد که خوب بود: سر به سر زنی که تا جهنم رفته و برگشته، نذارید. لبخند میزنه و خیلی خونسرد، با لبخند، میکشه.
حالا من هم همونم... چندباری تا جهنم رفتم و برگشتم. لبخند میزنم و میکشم.

هر چند امشب این رو نخواستم بگم. خواستم بیام بنویسم که بلدم خودم رو جای دیگران بذارم و دنیا رو از زاویه دید اونها ببینم... مهم نیست که شوخی شوخی جدی میگیرم و ویران میکنم خودم رو، "از رنجی که میبریم"... مهم اینه که بلدم با زبان طرف مقابلم، باهاش گفتگو کنم. حتی اگه بی انصاف باشم و اسمش رو بذارم manipulation.

Thursday, November 29, 2018

پیشگویی

به آغوشش گرفتم. سرش روی شونه ام بود و نازش کردم. بعد بردم و خوابوندمش...
نقشها مدتهاست که عوض شده...
بعد شروع کرد خاطره گفتن... از دندون پزشکی های بهزاد. از مهدکودک هامون. از نفرت بهزاد از مدرسه. از مدرسه هامون و اینکه نمره و کارنامه هیچوقت برای من مهم نبود... و میخندیدم و بازو و انگشتهاش رو مساژ میدادم تا بخوابه. گفتم اما آخرش اونی که مدرسه رو درست و حسابی تموم کرد، اما، بهزاد بود. نفهمید چی گفتم. گفت آره. نیمه خواب بود و چشمهاش بسته. بعد شروع کرد از خانوم امیدوار گفتن. کلاس چهارم دبستان. که صداش کرده بود مدرسه و مامان با استرس رفته بوده که آیا چی شده...
این رو نمیدونستم تا امروز. خانوم امیدوار بهش چه جوری با من تا کردن رو یاد داده. که پیشاپیش دیده میرم فرزانگان... که آینده ام رو خونده... که گفته نگار هر مسئله ای رو، یه جوری متفاوت با دیگران حل میکنه...
خوشحال بودم که چشمهاش بسته است و اشکهام رو نمیبینه.
کاش نمیرفتم فرزانگان. کاش کسی نمیدید که مسئله ها رو متفاوت حل میکنم. کاش بلد بودم مسئله ها رو معمولی، خیلی معمولی حل کنم...
خسته ام.

امروز نقاشی کردم. با آبرنگ، بعد از سالها. قالبی که توش قشنگه. اما بیرونش هم قشنگه. بیرونهایی که خودشون هم روی خودشون قالب میسازند... قفس میسازند...

Saturday, May 12, 2018

آرامگاه زنان رقصنده

مامان روزگاری من و بهزاد رو میذاشت تو ماشین، مینداخت تو همت یا اتوبانهای دیگه. صدای داریوش رو تا جایی که بلندگوهای ماشین توان داشتن، بالا میبرد و میروند. سرعت بالا، پیچ در پیچ های دیوانه وار... و شادی یک زن و دو تا نصفه آدم...! شادی از نوع فریاد زدن تمام دردها از منتهای حنجره... شادی از نوع قایم کردن اشکها تو تاریکی شب... شادی از نوع فراموشی...

و امشب، در آستانه فصل گرم، کل روز رو توی تخت مامان گذروندم، بعد خودم رو به زور کشیدم بیرون، دوستی رو برداشتم،رفتیم شام و بعد، زدم به جاده. صدای موسیقی رو تا جایی که بلندگوهای ماشین توان داشتن، بالا بردم و روندم. با سرعت بالا... و شادی یک زن و یک آدم...! شادی از نوع فریاد زدن تمام دردها از منتهای حنجره... شادی از نوع قایم کردن اشکها تو تاریکی شب... شادی از نوع فراموشی...

[در سابقه ام، باد وزان است...]
گفت دلم برای نگار طبیبیان تنگ شده.
آتشفشان اشکهایم روان است.
امروز ظهر، مامان سنگ قبر رو برای نگار طبیبیانی که مدتهاست مفقودالأثر است، گذاشت. برایش گریه کردم. گل نبود که بگذارم. شاید بعد... شاید بعد برگشتم و بر سر مزار خالی، گلی هم گذاشتم... یا حتی کاشتم...
این روزها، این آدمی که نمیشناسم، یاد گرفته گل بکارد.

پینوشت: معده ام حالش خوب نیست. چهارشنبه ماه رمضان شروع میشه. به نفعشه زودتر خوب شه. لااقل بین مغزم و معده ام، یکیشون باید خوب شه...

Sunday, April 10, 2016

محبت والدین

چشمهام رو باز کردم، مامان بهم قرص میده، میگه چرا کف دستت سفیده؟ کم خونی... برو دکتر!
بعد بابا اومده میگه برای صورتت هم برو دکتر! میگم صورتم چشه؟ میگه پوستت زبر ئه! امروز بهتره البته. ولی برو دکتر....
بعد مامان میگه نه، این مشکل موهاشه که زیاد ئه و زبر به نظر میاد... باید بره هورمون هاش رو چک کنه... بابا میگه نه. صورتش رو میگم. فکر کنم ویتامینهاش درست نیست!...
و بحث ادامه داره....

صبح یک شنبه ماست :-D

Wednesday, June 18, 2014

آگاهی خیانتکار

مامانم، عجیب‌ترین آدمیزادیه که تا حالا دیدم!

چند روزه گیجم. از خودم گیجم... مینویسم که یادم بره گیجم. ضبط میکنم و دوباره ضبط میکنم که حواس خودم رو پرت کنم... خونۀ بدون فائزه رو پر کرده‌ام از موسیقی و کتاب... همه جا و در همه حال... به دنبال چیزی که نمیدونم چیه و میدونم هرجا هم که هست، نه لابه‌لای کتابها پیداش میکنم و نه روی موجهای موسیقی... به بلاگ خصوصی‌ام سر نمیزنم که گیج بودنم رو مکتوب نکنم.... و الان، مامان واسم یهو مسیج گذاشته: - بی سلام و احوال پرسی -

"نگار وقتي نيست معنيش اينه كه درگير يه جريان جديده...!
مامانش وقتي نيست معنيش اينه كه درگير همون كهنه‌هاست..."

چرا اینقدر حواسش هست؟ چرا اینقدر هست؟ 

و دیگه جواب نمیده... اومد، دید، بیست کلمه، دقیق، نوشت. رفت. همین.
این زن، عجیبترین آدمیزادیه که دیدم. نزدیکترین... و دورترین... خیلی دور. خیلی خیلی دور..........

دلم میخواد به خودم، خیانت کنم.

Sunday, March 10, 2013

بلی!

بلـــــــــــی!
اجرا تموم شد!
نگار مامان‌دار شد!
زندگی نرمال شد! حتی شلوغیش هم نرمال شد!

بلاگ و فیسبوک باز شد!

Monday, January 21, 2013

ارزش دوست

تخم طلا رو میفروشی... باهاش زندگی میخری!
*
یعنی یه مامان دارم تا نداره! 
یه عـــــــــــــــــــــــــــــالمه رفیق دارم، تا ندارن...
خیلی خوبه این همه احساس خوشبختی... وقتی از ورای کلمه‌ها، آدمهارو به هم پیوند میده... یکپارچه میکنه... محکم میکنه...
داشتن دوست، خیلی خوبه!
*
خواب دیدم. خیلی خوب بود. کلاً داستانش یه جورایی تموم شدن دنیا بود!!! زلزله و رانش زمین و برف و بهمن و... اما حس محکم "دوستی"، حس محکم کنار هم بودن... خیلی خوب بود!
اینروزها خوابهام رو خیــــــــــــــلی دوست میدارم...
*
به گمونم نیاز به تنوع توی خوندن‌هام دارم... 
شفیعی کدکنی چی میگه؟
*
آواز خوندن هم اضافه شد به برنامه‌های این ترم...
یعنی مدام و مدام و مدام فکر میکنم، من اگه دوستهام رو نداشتم، چی میشد واقعاً؟
*
یه کم "از خود"-نویسی:
من خیلی خاصم!!!
این جمله، برعکس ظاهر جذابش، کلی توش میتونه خستگی و حتی غم داشته باشه!

نگار میتونه دیوانگی کنه. میتونه تو یه زمین بسکتبال خالی، تو یه روز سرد زمستونی برقصه... تو یه شب سردتر زمستونی توی پارک نعره بزنه اونقدر که خالی شه، میتونه موهاش رو رنگ کنه، نه از روی نداشتن اعتماد به نفس، فقط از روی خاص بودن... میتونه وسط استودیو برقصه... میتونه... میتونه...
نگار میتونه خودش مفهوم "هنر" باشه. اگه...
نگار میتونه یک گوش خوب باشه (تو این دنیایی که گوش خوب کمه!).
نگار میتونه تا اعماق وجودش صادق باشه! با خودش و با بقیه! (باز هم تو این دنیا که صادق بودن هم سخته هم کم. هم با خودت، هم با بقیه).
نگار خودش رو خوب میشناسه، نه از طریق منطقش، بلکه از طریق احساساتش. (اینم خیلی کمه، کلاً آدمها خیلی کم به خودشون اجازه میدن که با خودشون مواجه بشن... چه برسه به شناخت!) 
نگار طی چندین سال روی چیزهایی که توی وجودش دوست نداشته کار کرده و بهینه‌شان کرده... به خودش افتخار میکنه!
نگار دوست داره آدمهایی که تو زندگیش میان و میرن رو بشناسه، آنالیزشون کنه و درکشون کنه (این نه تنها کمه، بلکه میتونه آزاردهنده باشه برای همون آدمها... آدمها دیوارهای بلند و غارهایی رو که واسه خودشون به سختی میسازن و توش قایم میشن رو دوست دارن! نمیخوان باور کنن که کسی میتونه فتحشون کنه و بیاد داخل... بخصوص اگه فقط تصور کنن که این داخل اومدن بدون دعوت و از سر تفریح بوده!!!)
کلی توانایی دارم (در کنار ناتواناییهام) بعضیهاش رو جدی میگیرم و خیلیهاش رو نه. انگیزه نیاز دارم برای بارور شدن این تواناییها و این انگیزه باز هم به صورتهای "خاصـ"ـی به وجود میاد... من میمونم و یک عالمه کارهای "بالقوه"شدنی، که با بالفعل نشدنوشون توی من گندیده‌ان و بوی مستراح ازم بلند میکنند...
نگار یک آدم اجتماعیه و روابط اجتماعیش عجیب غریب و خوب و بدند...
نگار، روابط شخصیش رو "خاص" میسازه و نیازهاش رو برآورده میکنه.
نگار فکر میکنه! کاری که خیلیها نمیکنند.
نگار به احساساتش اجازه بارور شدن میده! بازم کاری که خیلیها نمیکنند... نگار قدر دوست داشتن و دوست داشته شدن رو میدونه.
نگار قدر خانواده‌اش رو، اونجور که هستن، نه اونجور که باید باشن یا دوست داره که باشن، میدونه.
نگار بی‌وفاست. 
نگار حافظه، GPS، کینه، غل‌وغش و خیلی چیزهای دیگه نداره...
نگار ساده است. و فکر میکنه بقیه هم ساده‌اند. در این زمینه خیلی احمقه!
نگار پرحرفه و با حرف زدن، فکرش رو منظم میکنه. خودش رو منظم میکنه. نیازش به دیده شدن و شنیده شدن رو برآورده میکنه... نگار با حرف زدن خودش رو از دیالوگهای بی‌انتهای ذهنش خلاص میکنه.
نگار "بازیگر" خوبیه... چون ترجیح میده بگه بازیگره تا دروغگو...
نگار اعتماد به نفس خوبی داره، که این اعتماد به نفس به چندتا مو بنده!
نگار قدر "لحظه" رو میدونه. در "الان" زندگی میکنه! گذشته رو میبینه، آینده رو هم همینطور... اما درک لحظه همیشه واسش ارزشمند بوده. (نه لزوماً لذتبخش)
نگار چیزهایی که دوست نداره رو فراموش میکنه. این هم خودش و هم بقیه رو زیاد اذیت کرده... اما به قول فائزه یه سیستم تدافعیه که خوب جواب میده.
نگار با رقصیدن، با هرچی و هرکی و هروقت، ذهن و جسمش رو متعادل میکنه.
نگار قدر ذهنش رو میدونه. ارزشمند حسابش میکنه...
نگار خوابیدن رو دوست داره. اگه میتونه چند روز بگذره و غذا نخوره، این خوابه که زنده نگهش میداره... نگار خیلی آروم میخوابه...
روح نگار، آرومه!

نگار کلی دوست داره. هرکی بخشی از وجودش رو درک میکنه و کمکش میکنه که اغنا بشه... و نگار قدر تک تکشون رو میدونه... اما...
نگار تنهاست!


هرکسی توانایی تحمل این همه "خاص" بودن رو نداره... آدمها به روی خودشون هم که نیارند، "معمولی" رو دوست دارند!
من اما، "خاص"ِ خودم رو دوست دارم. نه میتونم و نه میخوام که ازش جدا شدم. قدرش رو میدونم و بهش پر و بال هم میدم... 
درک میکنم که این نگار برای خیلیها "زیادی" ئه! 
آدمها گناه دارند! همونطور که من گناه دارم!
درک میکنم.

اما فکر کنم این توانایی رو دارم که زندگیم رو هم مثل خوابهام کنم... آروم! در اوج دیوانگی... نگار، وقتی در اوج خودشه، زیباست... نگاری که خفه بشه، مرده! و من نگار زنده رو دوست‌تر دارم.
من به دنیا انرژی میدم، دنیا هم به دنیا انرژی میده.... باید دنبال همبازی جدید بگردم!

زندگی رقص واژگان است یکی به جرم تفاوت تنهاست یکی به جرم تنهایی متفاوت...

پینوشت: مینوشتم و بعضی آدمها جلوم رژه میرفتند... مریم، نرگس، شیده...
پینوشت دوم: 12 روز دیگه، یک نفر، یک آدم ارزشمند توی این دنیا، یک سال بزرگتر میشه... یه سال با تجربه‌تر... یک سال عاقلتر... یک سال دیوانه‌تر...

Thursday, January 10, 2013

یک شانس مهم

از صفحه یک دوست:
با اینکه حدود بیست سالشه ولی هنوز هم گاهی اوقات صبحها با ترس و اضطراب از خواب بیدار میشه و ناخداگاه توی رختخوابش دست میکشه که ببینه مثل اون زمانها که پنج شش سال بیشتر نداشت جاش رو خیس کرده یا نه. 
از خودش خجالت می کشید . میدونست سیزده چهارده ساله که دیگه اون اتفاق نیفتاده اما هنوز هم از یادآوری خاطرات کتکهائی که از پدرش بخاطر این موضوع خورده بود بدنش بلرزه می افتاد. وقتی یادش می افتاد که مادرش برای این اتفاق ساده که ممکنه برای خیلی از بچه ها توی اون سن و شاید سنی بزرگتر از هفت سال رخ بده چقدر اون رو تحقیر و چند بار توی حمام حبسش کرده بود بغض گلوش رو می گرفت و اشک توی چشماش حلقه میزد. آروم و با احتیاط جوری که اطرافیانش متوجه نشن دست چپش رو بالا آورد و رسوند به بازوی دست راستش. تنها کاری که می تونست بکنه تا کسی متوجه اشکی که بی اختیار از چشمش غلطید و روی گونه اش روان شد این بود که سرش رو پائین بندازه و بغضش رو قورت بده. کاری که همیشه میکرد. هر وقت که پدرش می اومد توی حمام و اون رو بخاطر کاری که کرده بود با شلنگ دستشوئی تنبیه اش میکرد اون سرش رو مینداخت پائین بغضش رو فرو میداد و بی صدا اشک می ریخت. حتی اون روز که پدرش برخلاف تنبیه همیشگی بجای اینکه توی حمام با شلنگ بزنش، چنگ انداخت توی موهای دختر هفت ساله اش و اون رو کشون کشون برد توی آشپزخونه و قاشق غذاخوری رو که روی اجاق سرخ شده بود چسبوند روی بازوش، اونروز هم فقط سرش رو انداخت پائین و بغضش رو فرو خورد. اما دیگه نفهمید چطور شد . چون از شدت درد بیهوش شده بود. وقتی یادش میومد که اون تنبیه برای این بوده که عروسک خواهر بزرگترش رو با خودش برده بوده مدرسه، دردی هولناکتر از سوزش یه قاشق داغ روی بازو رو توی قلبش حس میکرد. دردی که سالهای سال عذابش میداد.
چند نفر از ما، به دلایل مختلف، با شدتهای مختلف... چنین اشک‌هایی رو تجربه کردیم... یا برای یکی دیگه ساختیم...؟ آگاهانه یا ناآگاهانه...
دلم میلرزه... میترسم...
این مقاله واشنگتن پست رو چند وقت پیش خوندم و تو ذهنم حک شده که "ایران" یکی از بدترین کشورهاییه که بچه میتونه توش به دنیا بیاد.
فکر میکنم واقعاً ایران به دنیا اومدن مسئله است یا ایرانی به دنیا اومدن؟
یادم میاد که مامان و بابا نمیذاشتن هرجایی برم و هرجایی بمونم. ترسی که تو چشمهاشون میدیم بابت تنها موندن من با حتی بعضی از افراد خانواده که 500 برابر سن من رو داشتن... ترس مامان تو چشمهاش وقتی بعضی چیزهارو واسش تعریف میکردم از حرفها و کارهای دیگران، وقتی خودم میفهمیدم یه جوریه، اما دیگه اونقدرها هم ترسناک نمیدونستمشون... عصبانیتی که از دست بابا داشتم که فکر میکردم همش میخواد من رو زیر ذره‌بین داشته باشه... به ندرت تنهام میذاشتن و چقدر هم حرص میخوردم از دستشون. هنوز خشمم از کلی کارهایی که نذاشتن بکنم یادمه! چرا من رو جدا میکردن؟!
همیشه باعث تعجب و خنده‌ام میشه که تا 18-19 سالگی ذهنم به خیلی چیزها نرسیده بود! یعنی اساساً تو ذهنم نبود که خیلی چیزهای "شخصی" وجود داره... یا بنیادیتر از اون، تفاوتهایی بین پسر و دختر وجود داره! تفاوتها و نیازهایی بیشتر از "چشم خوشگل"... یاد اولین "عاشق" شدنم میفتم و هزااااار بار به خودم میخندم و از دست خودم به حد کفر عصبانی میشم که آخه آدم اینقدر احمق؟!
الان میدونم چرا...
الان خیلی چیزهارو میدونم چرا...
و الان خوشحالم که من رو جدا میکردن... مراقبم بودن. با وسواس مراقبم بودن. فکر میکنم حتی اگه روزی مثل الان هم نمیرسید، که من نمیفهمیدم "چرا"... باز هم مامان و بابا، کار خیلی درستی کردن... حتی اگه به قیمت خندیدن بچه‌ها تو دبیرستان تموم میشد که همیشه مجبور بودم وایسم تا آژانس بیاد دنبالم که یهو لولو من رو نخوره و اونها با دخترک سوسول دم در خداحافظی میکردن و خودشون میرفتن خونه و منی میموندم که همیشه خیال میبافتم که شاید سر راه یه سینما هم برن! (چقدر حرص میخوردم) حتی اگه به قیمت "هیچی" ندونستنم تو دانشگاه تموم شه، وقتی تقریباً از همه همه دوره‌ای هام بزرگتر بودم... حتی اگه به قیمت اون دعواها و بحث کردنهای بی انتها بود واسه با دوستهام رستوران رفتن، سینما رفتن، سفر رفتن، خوابگاه رفتن، آرایشگاه رفتن تموم میشد... حتی وقتی به این قیمت تموم شد که من اول دوست پسر پیدا کردم و خیلی خیلی بعد خیلی چیزهارو فهمیدم! حتی... به قیمت "تمسخر"های زیادی که از سمت خودم و دوستهام تجربه کردم و همیشه باهام مونده و احتمالاً خواهد موند و یا حتی به قیمت خشمی که میتونستم همیشه از مامان و بابام داشته باشم، اگه تو برهه‌های زمانی مختلف نمیشستم و با خودم کلی کلی فکر نمیکردم...

فکر میکنم اگه روزی مسئولیت یه بچه رو داشته باشم، ورش میدارم و بر اساس این نقشه و شنیده‌ها و دیده‌هام میبرمش استرالیا! اگه امکانش رو نداشته باشم، اگه ایران بودم، یا حتی اگه آمریکا بودم، عین همون کارهارو میکنم... عین اونهارو! شاید با یه کم نرمخویی بیشتر... اما همون کارها رو! حتی اگه به قیمت خشم اون بچه از من منجر بشه... میدونم که کار درستیه! خشمش از من، می‌ارزه به خیلی خیلی خیلی چیزهای دیگه‌ای که یه بچه کنار ایرانیهای دیگه (نمیگم ایران، میگم کنار ایرانیها) ممکنه تجربه کنه... و همیشه باهاش میمونن... وشاید هیچوقت نتونه از شرشون خلاص شه... کمترینش، خودش رو ببخشه...
وای که چقدر خوبه که من امروز توانایی این رو دارم که بشینم و خودم و دنیای دور و برم رو ببخشم! چون عملاً غیر از تمسخری که تجربه کردم و بیشترش رو هم غیر از خودم کسی یادش نمونده، چیزی نیست که بخوام ببخشم!!!

میگم ایرانیها، چون اینجا هم بچه ایرانی میبینم... بچه هندی میبینم... و منظورم از بچه، زیر 10-15 ساله... رفتار مامان باباهاشون رو باهاشون میبینم... خطر دوستهای ایرانی مامان باباها و و اون نگاه هایی که نباید ببینم رو به بچه ها میبینم... اتفاقهایی که بین بچه‌های ایرانی میفته رو میبینم....
فکر میکنم شاید هم خاله لیلا حق داره که اینقدر ایزوله میکنه خودش و خانواده‌اش رو از ایرانیها...

به هر حال. ممنونم از شانسی که توی زندگیم به واسطه مامان بابام آوردم!
و فکر میکنم و لرز برم میداره وقتی به کسایی فکر میکنم که شانس نیاوردن و نمیارن...
و فکر میکنم بخشیدن آسون نیست. ولی الزامیه.

بعد از تحریر نوشت:
و باز با خودم فکر میکنم، خب که چی؟ با دل لرزیدن و دل سوختن و دل دل کردن که چیزی نمیشه.... باید "کار"ی کرد...

Sunday, December 9, 2012

آرامش

مه دوست دارم. مه خیلی دوست دارم. گاهی گداری... باید باشه تا یادم بمونه پیش میاد، و گاهی دست خود آدم هم نیست... که نبینه چیزهایی رو که میشه دید!
*
دیشب یادی از خونه ایران کردم! مدتهاست که کسی به من نمیگه صدای تلویزیون یا ثدای موسیقی یا کامپیوترت رو کم کن... دیشب داشتم کارتون میدیدم... که یهو تق تق در زدن که میشه صداش رو کم کنی؟ کردم و از سوراخ در نگاه کردم که چی شده؟! همسایه ها هی میگفتن مطمئنن که دختر یا زنی کمک میخواست... و من به رووووووووی مبارک نیاوردم که پوکوهانتس همون لحطه دستگیر شده بود و کمک میخواست!!!!!!
*
پریشب ... نه... پریروز تزم رو دفاع کردم... خوب بود. بعدش به پردیس گفتم همون احساس خوبی رو دارم که آدم بعد از یه عالمه فشار میره دستشویی و راحت میشه.... خیلی خوب بود... و بعدش اومدم خونه و خوابدیم. بعد از مدتها ساعتی نذاشتم و خوابیدم. از سه بعد از ظهر خوابیدم تا هشت صبح فرداش... خوب بود. خیلی خوب بود.
*
امروز حرف زدنم با مامانم، بدون استرس خیلی خوب بود.... این آخر هفته تازه دارم میفهمم چقدر واسه آخر این ترم لحظه شماری میکردم بدون اینکه خودم حالیم باشه... زندگی بعضی وقتها بدون اینکه بفهمی خیلی مزخرف میشه... پرت میشی وسط جریانش و تهش احتمالاً از پسش هم برمیای... ولی واقعاً از یه حدی به بعد از ظرفیتت خارجه...
ترم سنگینی داشتم... داره تموم میشه. خوشحالم.
*
*
اگه بتونم از پس این گل بنفشه آفریقایی بر بیام، احساس یک قهرمان واقعی بهم دست میده!!!

Tuesday, September 25, 2012

کلاس و درس و خواب و... همینها دیگه...

غر... غر... غر... خُر... خر... غر... خر... خر... پوف.... خر.. غر...
و من میتونم! آره... آره! من میتونم!

پینوشت: موضوع تزم رو خیــــــــــلی دوست دارم. حرف زدن با پناهنده های عراقی خیلی تجربه جالبیه... اینکه حس کنم دارم براشون یه کاری میکنم شدیداً راضی کننده است! حتی اگه در حد تحقیق و طراحی روی کاغذ باشه...
اساساً من باید میرفتم مددکار اجتماعی میشدم! این یه قلم از مامان بهم ارث رسیده به گمونم!
یه مددکار اجتماعی خود-مشکل دار!!!!!!

Sunday, September 9, 2012

بوداده

زندگی.... 
باد و سراب و... آبی... آبی... آبی...

دیروز رفتم که پریسا ببینم. 
و شهر دیدم. شهری که روحش جریان دارد. با آب و موسیقی و فریاد و سکوت...
پریسا دیدم... دیدن آدمهایی که میتونن بعد سه سال خودشون باشن، جدید و عجیب و جذابه... پریسا خودش بود. محمد خودش بود... شناختنی بودند دوستهای خوب ایرانم...
و شیکاگو دیدم... شهر "زندگی"!

صبح تا ظهر... آواره خیابانها. دوربین به دست... رقص و ورزش و آواز مردم تو یه روز تعطیل...
ظهر تا شب دیدن دوست قدیمی...
و فقط یک لحظه بود. دادن اون CD مجانی...
و گرفتم... چرا که نه؟!

شب. تنها. تاریک. منتظر اومدن اتوبوسی که تأخیر داشت... و باران.
خدا شوخیش گرفته بود. تو همون نیم ساعت، بارون زد... بارون میومد... و من، دستها و سر و پا، خیس خیس خیس... رو به آسمان نیمه شب شهر زندگی که چرا...
و سرد... و لرز...
و خواب بد. کابوس. تمنای حرف زدن با مامان...
ترس... ترس... ترس...
و فکر کردم هیچوقت اینقدر آزاد، زندانی باد و آب و سراب نشده بودم. زندانی هرچی که از خودم نیست... شاید در خودم باشه...

"همه بدنت بوی کفش عرق کرده میده!"... نمیدونم چرا!؟! خدا... چرا؟
چرا زندگیم و خودم و دنیام بو میدن؟!
چرا خسته نمیشم از این بود؟!

امروز سی‌دی مجانی گوش دادم. میدهم. زیباست. هنر زیبایی که به مفت داده شد. هنر زیبایی که مفت سفر کرد... از دیار زندگی...

همه دیشب، به این دقایق موسیقی می‌ارزید...
- اما بوی زندگیم رو کجای دلم بذارم...

-غم و عصیان و اضطراب، این روزها دارن خفه‌ام میکنند-

Monday, August 6, 2012

داستان

1. 
نوشتن تنهایی میخواد.
تنها نیستم.
خوبه.

2. 
از دوری بدم میاد. حسرت گس طعم خوب بعضی آغوشها رو میذاره به دل آدم...
سه ساله که عزیزانی از زندگیم رو به آغوش نکشیدم... بده... عزیزانی که خیلی مهمند... و این آغوش کشیدن هم خیلی مهمه...
ما جماعت کوله به دوش... ما جماعت "دور"...
یاد کوچه و خونه و اتاقی که دیگه مال من نیست... یاد آغوشهایی که دیگه "نگار" نمیشناسه... و خیره به دیوارهایی که میدونم اینها هم مال من نیست...
من از جماعت کوله به دوشم... و من، نگار، عاشق سفر... از سفر، از کوله به دوشی خسته ام...

دلم آغوش سپهر رو به گور میبره...

3. 
روزهای خوشی ندارم. 
سعی میکنم لبخند رو برگردونم به خودم. زوری یا با فراموشی... اما اگه با خودم صادق باشم، روزهای خوشی ندارم...
دیشب دیدن خوشی ناگهانی بچه های ناسا عین یک شک بود برام... که یادم انداخت شادی و خنده جمعی هم هست... باز برگشتم به تئوری خودم... بهم انرژی داد... که شادی مسریه... حتی اگه از اون کله یه قاره و توسط تصاویر بیصدای یک لپتاپ باشه... تو تاریکی...
بخند نگار...

4. 
دیوانگی و سرخوشی مهمه. خیلی مهمه. 
حتی اگه سبکسری و جلف بودن تعبیر بشه.
حتی اگه "زمانـ"ـش نباشه.... که اگه زمان داشت، دیوانگی نبود...

از روزمرگی متنفرم. روانی میشم... جدی روانی میشم... به هم میریزم و نه خودم و نه افسار اخلاقم دستم میمونه... یه سگ هار میشم که فقط برای اینکه پاچه نگیره، باید به دهنش چسب بزنم... ساکتش کنم...
و اجبار به روزمرگی... اجبار به چیزی که نیستم... 
اجبار به عادی بودن... دختر خوب و نمونه بودن... بیصدا و آواز و بی حواسپرتی بودن... اجبار به همه چیزهای خوب دنیا بودن... که مسلماً شدنیه.... اما... روانیم میکنه!
روزهای خوشی ندارم.

5. 
از کوچیکی اتاقم بدم میاد. 
یعنی خوشم میومد. اما بدم میاد الان.
از تحصیل بدم میاد.
یعنی خوشم میومد. اما بدم میاد الان.
از خوابیدن بدم میاد.
یعنی خوشم میومد. اما بدم میاد الان.
از پیاده‌روی تنها بدم میاد.
یعنی خوشم میومد. اما بدم میاد الان.
از گفتگو بدم میاد.
یعنی خوشم میومد. اما بدم میاد الان.
از تلفنی حرف زدن بدم میاد.
یعنی خوشم میومد. اما بدم میاد الان.
از گشت و گذار با دوستهام بدم میاد.
یعنی خوشم میومد. اما بدم میاد الان.
از داریوش بدم میاد.
یعنی خوشم میومد. اما بدم میاد الان.

و این داستان ادامه نداشته باشه بهتره...

بعد-نوشت:
6.
رفتم دست به آب!!! تنها "خلوت" خونه ام! و یادم امد در خلوت قبلی، قرار این پست رو با خودم گذاشتم... که از اریک امانوئل اشمیت بگم...
که داستان کم میخونم... چون میخوام داستان وقت داشته باشه نگار رو هضم کنه. نگار هم وقت داشته باشه کلمات رو... اشمیت اما من رو با خودش میبره و میبره... و اشتباه میکنم پا به پاش میرم...
"خرده جنایتهای زن و شوهری"... دوستش دارم! وحشی درونم رو آزاد کرده و نوشته این بشر... آدم کشی دوست دارم!!!
"عشق لرزه"... انگار که خودمم... که فقط میخونمش تا مطمئن بشم خودم نیستم! همون بهتر که نیستم!
اما وقتی به "یه روز قشنگ بارانی" رسیدم...
پوووووف..... باید به خودم وقت میدادم این داستان کوتاه رو چند هفته ای نشخوار کنم!
نمیکنم که... عجولم!
و با "غریبه"، خودم و بداخلاقیهای خودم رو ویران کردم... بداخلاقیهایی که داشت با روز قشنگ بارانی میمرد...

باید به خودم وقت بدم... برای بلعیدن کتاب، کلمات، تصورات... باید به خودم وقت بدم!
باید به خودم وقت بدم که روزهارو قشنگ ببینم... روزهای قشنگ بارانی... که نگار درونم نه فقط به زندان بره... که کشته بشه!