دنیا خیلی کوچیکه و دانشکده معماری علم و صنعت، بسیار بزرگ.
مشفول به کار بودم، که سرم رو برگردوندم و سارا، دختر جدیدی که برای مصاحبه به شرکتمون اومده بود رو دیدم...
از سال پایینی های علم و صنعت... که مثل من دور دنیا رو گشته تا دوباره یه گوشه بالتیمور، هم رو ببینیم...
شاید آخرین باری که هم رو دیدیم، سفر جنوب بود... آخ.
"... که دیدم اضطرابی در لبهای زنی که کنار مادرم ایستاده بود شکل گرفت و زیر لب گفت: کمیته کمیته و مادرم نگاهی به خیابان انداخت و دست برد و کاکلش را زیر روسریش پنهان کرد..."
"... پدرم تعریف کرد که به آستینِ کوتاه پیراهنش گیر دادهاند و توبیخاش کردهاند و او هم کوتاه نیامده و با حراست کارخانه گلاویز شده است. گفت احتمالاً اخراجش میکنند و پک آخر را زد و سیگار را در زیر سیگاری که مادرم برایش آورده بود خاموش کرد و به من نگاهی انداخت که در ابتدای راهرو ایستاده بودم و ترس خورده و بهت زده به حرفهایش گوش میکردم..."
حرص خوردن ها... فحش دادن های زیر زیرکی و رودررو...تحقیر... اضطراب...
اضطراب از خودت بودن...
اضطراب لعنتی...
*
وقتی می خواستم برم دانشگاه، نینا و مامان بابام یه جلسه چندساعته برام گذاشتن که دختر! بی حواس نباش، این جوری نباش، اونجوری باش، حواست به دور و بر باشه، بی هوا حرف نزن، هرچیزی نپوش... خلاصه خودت رو تو دردسر ننداز... و برای دخترشون که تا اون موقع لای پر قو و تو هوا زندگی می کرد، دختری که هرجا بود، انگار توی دنیای واقعی نبود، از تجربه هاشون گفتن. از اضطرابشون. هنوز یاد حرفها و تجربه هاشون که می افتم، لرز و خشم برم می داره... وقتی رفتم دانشگاهی که اونا برام تصویر کرده بودن اونقدر ملاحظه کار شده بودم که... اما دانشگاه من، اونی که اونها دیده بودند نبود واقعاً!!! دوره من خیلی از اونها دور نبود. خاله لیلا تازه چند سالی بود که فارغ التحصیل شده بود و مامان یه سال قبل. خاله لیلا تو شهید بهشتی درس خونده بود و مامان هنر آزاد مرکز! هرکدومشون تو بهشتی بودن... اون وقت من داشتم می رفتم دانشگاهی که قدیم تر ها بهش می گفتن فیضیه تهران! عشق و یا عشق و سنگک هم می گفتن بهش ولی به هرحال...
-به گمونم وقت اعترافات رسیده :))-
روز سوم دانشگاه، حراست کارتم رو گرفت! شلوار جینم کمرنگ بود از دید آقای رئیس حراست!
خوشحال و شاد و خندان از در اصلی اومده بودم تو. دوره ای که همه مانتوها کوتاه و تنگ و جینگول و منگول بود، من یه مانتو معمولی نه خیلی گشاد پوشیده بودم که بلند هم بود. صبح کله سحر بود و حجابم هم استاندارد بود. شجاعی که اون موقع رئیس حراست بود، وایساده بود دم اون ساختمون سفید کذایی. فکر کنم می خواست زهر چشم بگیره. صدام کرد. همچنان خندان بی عکس العمل خاصی رفتم جلو. حتی نمی دونستم که اونجا حراسته! گفت "کارتت رو بده!" مثل یه بچه مثبت دادم بهش! فکر کنم خودش هم جا خورد که اینقدر راحت اقدام کردم!!! گفت "برو! شلوار جینت کمرنگه! کارتت حراست می مونه تا تکلیفت روشن شه!" رفتم و نشستم تو پارک جلو دانشکده و عرعر زدم زیر گریه! نه فقط این که کارتم رو گرفته و چی می شه الان! مونده بودم بعد اون همه روضه و داستان که برام خوندن به مامان بابا چی بگم؟ زنگ زدم الهام دوستم از بچه های مدرسه و با هق هق داستان رو تعریف کردم. حتی زحمت نکشید بیاد پیشم! کلی بهم خندید که چرا دادی بهش! برو پس بگیر! صورت کج و کوله ام رو صاف کردم و برگشتم حراست. رفتم تو. به پسره که پشت میز نشسته بود گفتم "اومدم کارتم رو بگیرم." گفت "واسه چی کارتت اینجاست؟" گفتم "نمی دونم! این آقاهه که دم در بود گفت شلوارم کمرنگه!" حتی زحمت نکشید از پشت میز رنگ شلوارم رو چک کنه! گفت "وا!!!" و برای این که حالا خیلی هم همکارش که نمی تونست حدس بزنه کیه رو ضایع نکرده باشه، گفت "خب سعی کن دیگه کمرنگ نپوشی!" اسمم رو پرسید و -ناگفته نماند از بین یک عالمه کارت دیگه که اونجا بود- کارتم رو پیدا کرد و بهم داد و... تمام...
من تو دوره تحصیلم چندین بار دیگه رفتم حراست! اکثراً چون موبایلم گم می شد و حراست برام می بردش اونجا... دو سه بار برای مجوز گرفتن برنامه ها و سفرها و یک بار هم چون با یکی از حراستی ها دعوام شده بود. رفتم که ازم معذرت خواهی کنه!!!
نینا برای من به عنوان نمونه ای از دوره قبل، اگه حراست می دید، یخ می کرد و سریع دستش می رفت به مقنعه اش، نه که ماها نمی ترسیدیم و شال و مقنعه مون رو درست نمی کردیم. چرا می کردیم. اما فرق می کرد...
من چندباری مثل خیلی از بچه های دوره مان با حراست ورودی دخترها بحثم شد. سر حجاب و این حرفها. به خصوص لجم می گرفت چون نه اهل آرایش و لایک اونجوری بودم، نه مانتوهای خیلی ناجوری می پوشیدم به نسبت عرف دانشگاه. با این حال مانتوهای نازک و رنگولی منگولی من یا موهای رنگی رنگی ام یا کوتاهی و تنگی مانتوهام چیزی نبود که نسل قبل داشته باشه.
یک بار روز باز که داشتم بچه پشت کنکوری هارو می گردوندم، با یکی از حراستی ها دعوام شد اساسی. سر یه چیزی تو این مایه ها که چرا از این ور بچه هارو بردم و چرا از اون طرف نه. بی ربط می گفت، اما من هم جلوی همه اون بچه ها و جلوی بقیه آدمهای داشنگاه داد و بیداد رو کشیدم سرش و خلاصه کلامم این بود که تو کی هستی که به من بگی چیکار کنم!!! آخرش طرف اومد ازم رسماً معذرت خواست!
شجاعی ماه های آخر ازم مدام می پرسید پذیرش آمریکام چی شد... آخرش هم بهش شیرینی ندادم :))
*
واسه پیام خان نوشتم تو این مایه ها:
دنیایی که ما تجربه کردیم، خیلی فرق داره و داشت با کسایی که کم کمش 7-8 سال از ماها بزرگتر بودن. دارم درباره کسی حرف می زنم که خودشه. و کارهایی که دوست داره رو می کنه، فقط... سیاسی نیست... به گمونم گیر دادن از ریخت و قیافه و همه چی از سرتا پای آدم از ته مغزش تا صورتش، تو چند سال خیلی بیشتر محدود شد به گیرهای سیاسی، آزادی بیان و از این بساطها... اگه تو توی تهران جینگولوترین قیافه رو هم می داشتی، اگه حس می کردن که حرف سیاسی اجتماعی نمی زنی و کاری به کار کسی نداری، زیاد اذیت نمی کردن... لااقل نه به اندازه قبل.
نینا باید همش مراقب می بود که چی می گه، با کی حرف می زنه و چه جوری. بابام نگران می بود که دختر یه دنده 14-15 ساله اش روسری سر می کنه یا نه. مامانم نگران سوتی های چپ و راست من بود و هپلی هپو بازی هام. ولی من و بچه های هم دوره ام اگه با کله وسط حرف استادها و معلم ها و رئیس دانشکده نمی پریدم، انگار می کشتنمون. اگه حتی برعکس اعتقاد واقعی ام، بحث اعتقادی با معلم دینی ها راه نمی انداختیم انگار بی کلاسی بود. تو دوره ما هم استادهای دانشکده معارف عوضی زیاد داشتیم. اما خودشون می گفتن که یال و کوپالشون ریخته. دختره بر می گشت همچین قشنگ طرف رو مسخره می کرد تو روش که نمی فهمید از کجا خورده. نمره اش شدید کم می شد. اما نه می افتاد، نه کارش به حراست می کشد. تازه همیشه پز نمره داغونش رو هم می داد همه جا. من با چندتا از آخوندهای دانشگاه و مدرسه چهارباغ و بچه های بسیج رفیق بودم و هیچ مشکلی حس نمی کردم. بچه ها می دونستن نماز نمی خونم و با این حال عضو دفتر فرهنگی دانشکده بودم. مهمونی ها و مسافرت های مختلط گروهی و لباس های تنگ دختر و پسر و رقص و شادابی هامون که دیگه هیچی... چیزهایی که هم سن های ما 12-13 سال قبل از ما نداشتن.
همین گشت ارشاد کوفتی من رو هم گرفته. نمی خوام بگم که دوره ما واقعاً گل و بلبل بود یا ما اضطراب و اعصاب خوردی نداشتیم. چرا داشتیم... همین که نگار ساده خل و چل هم پاش به وزرا کشیده شده، یعنی ما هم "گیر" رو تجربه کردیم. ولی می خوام بگم اون قدر که مامان مثلاً اون شب کذایی حرص خورد و ترسید، من حرص نخوردم و تا وقتی مجبور نشدم، به مامان زنگ نزدم. و فکر کنم تا این لحظه ای که بابا این رو داره می خونه، بهش نگفتیم! خب حرص می خورد!!!
اما تهش معذرت خواستن و من هم اون فرم کوفتی رو امضا کردم و تمام. از روزی که گرفتنم شد پز جدید!!!!! کلاً تو نسل ماها، گرفته شدن توسط گشت ارشاد یه جور پز بود واسه خودش!!! یه چیز غیر قابل قبول و غیر قابل درک برای قبلی ها...
بچه های ما انگار مخصوصاً یک کاری می کردن که دم در دانشگاه گیر بدن بهشون. این گیرهای متنوع رو می اومدیم با آب و تاب تعریف می کردیم و یه کم چاخان هم چاشنی اش می کردیم و پز می دادیم و به ریششون می خندیدیم. بچه ها تتو می کردن که پاک نشه. دم در مقنعه رو می کشیدن جلو -و نه این که موهارو کامل بدن تو- و آرایش کمتر می کردن و از دم در دانشگاه مستقیم می رفتن دستشویی برای تجدید خوشگل و منگول آرایش. تو سینماها یا ماشین خیلی هارو می دیدیم که روسری از رو سرشون افتاده بود یا دختر و پسرهایی که تو بغل هم جا خوش کرده بودن. شمالی که بچه های نسل ما می رفتن از زمین تا آسمون فرق می کرد با شمال نسل قبلی ها.
ما هم اضطراب داشتم. اما اضطراب این که می خوام یه تولد 60 نفره شلوغ پلوغ بگیرم و آیا چی می شه، با اضطراب جرئت نکردن برای حرف زدن درست و حسابی با همکلاسیت فرق می کنه. من هیچ وقت تو دوره دانشگاهم اضطراب نداشتم که با همکلاسی پسرم تو کلاس تنها بمونم. یه جورایی تعریف شده نبود اصلاً! مگه می خوایم چیکار کنیم؟ پیش هم می اومد اتفاقاً... می شستم یه کله بحث می کردم و حرف می زدم و همه می رفتن و من می موندم و طرف... حالا چه فرقی می کرد امید باشه، امیر باشه، سپیده، تارا، سحر... اما تو دوره قبل چنین چیزی نبود. ملت شرطی شده بودند...
از بچه های نسل قبل یکی، یک بار از شدت خشم ماجرایی که سرش اومده بود اتاق خالی دانشگاه گیر آورده بود و رفته بود عکس خامنه ای رو پرت کرده بود رو زمین و هنوز از یادآوریش دلش خنک می شه... ماها فحش می دادیم، ولی چنین فشاری نبود رومون. ملت اتاق خالی گیر می آوردن، کارهای دیگه می کردن!!!!!!
اضصراب کشف شدن بوسه ها و خیلی بیشتر از اون توی دانشگاه، حتی توی پارک و توی خیابون، با اضطراب این که جرئت نکنی دست دوست دخترت رو بگیری فرق می کنه. از سر فضولی مفرط، من لااقل پنج تا زوج رو می شناسم که تو دانشگاه یا پارک با هم عشق بازی داشتن. فکر کن! توی دانشگاه! تو کلاس های خالی، عصر... 12-13 سال قبلش تصورش هم نمی شد کرد. از اونها که می شناسم، دو-سه بارشون رو می دونم که مچشون گرفته شده. حالا یا با مأمور انتظامات پارک، یا آقای رنجبر!!! اما با استغفرالله و اینها حل شد... این دوست دختر و پسرهای بدبخت هم اضطراب کوفتی ای داشتن و داشتیم... اما می خوام بگم فرق می کرد. همین. و این فرق رو نوع رابطه، رو نوع برداشت تو از زندگی، نوع شخصیتی که برای تو ساخته می شه... روی همه چی تأثیر می ذاره.
آره، اگه شاخ بازی در می آوردن، حتماً کارشون به حراست هم می کشید و پرونده و پرونده بازی... اما متوجهی چی می گم؟ می خوام بگم تو دوره ما، خیلی بیشتر شدنی بود که خودت باشی. که آدمیزاد باشی...
تو این که من شانس آوردم، شکی نیست. خانواده خوبی داشتم که نمی ذاشتن دخترشون آخ بشنوه. مدرسه خوبی داشتم که خیلی کمتر گیر می داد. خودم هم به نظر بچه مثبت می اومدم و بی حجابی هام به شلختگی تعبیر می شد (بی ربط هم نبود). ما به هرحال دنیایی که ماها تجربه کردیم... انگار از بیخ یه دنیای دیگه بود و هست... گاهی خیلی سخت ماها اضطراب بچه های اون موقع رو درک می کنیم. و خیلی وقتها شده که بچه های اون دوره، بخصوص اونهایی که زدن بیرون، اصلاً باورشون نمی شه که ماها هم تو همون مملکت زندگی می کردیم.
می دونم همه جای ایران هم مثل علم و صنعت و فرزانگان و شمال تهران نیست... ما به هرحال تهران هم جزئی از ایرانه. تغییر از یه جایی شروع می شه دیگه... اول تهران، بعد اصفهان، بعد احتمالاً به شهررضا و یزد هم می کشه... می دونم و شنیدم که می گن دیگه اینجوری نیست انگار! به خصوص از وقتی می خوان دوباره سفت و سخت تر بگیرن... اما من یکی اعتقاد دارم، سرعت تغییر رو می شه کند کرد یا حتی موقتی متوقف کرد، اما نمی شه به عقب برش گردوند!!! به خصوص تغییراتی که به ذات آدمیزاد بودن برمی گرده...
اینهارو گفتم که تهش بگم خوندن اون متنه هم خیلی خوب بود!!!! که ماها هم یادمون نره رفیقهای چندسال بزرگتر از ما چه فشارهای ریز و درشتی بهشون اومد... نه که ماها تو دنیای آزاد زندگی کرده باشیم! اما طعم عافیت رو بهتر می فهمیم لااقل
;))))
نمی خوام بگم دوره ما خوب بود. واقعاً این رو نمی خوام بگم. آزادی عقیده، آزادی بیان، آزادی پوشیدن لباس... همه اینها هم دوره ما، هم دوره قبل از ما ازمون گرفته شد. کم یا زیاد، به هرحال بده... مخربه، داغون کننده است... اما به هرحال می خوام بگم نوع فشار، تأثیرات روانی اش برای ما با برای چند سال قبلی هامون یه جورایی شبیه از زمین تا آسمون فرق می کرد و می کنه...
اگه این رو قبول کنیم، یکی از ریشه ها و تفاوتهای انواع بیماری های جتماعیمون واسمون بیشتر روشن می شه...
دوست دارم درباره این هم بحرفم، اما دیگه بسه دیگه! فردا می خوایم بریم ددر دودور... لااقل برم جمع و جور کنم...
*
خبر: جوادی آملی گفته آشپزخانه اوپن، اسلامی نیست، حرام است.
خبر: به جای سرطان پستان بگوییم سرطان سینه.
خبر: مزاحمین نوامیس...
خبر: گشت ارشاد...
خبر: اعدام...
خبر... خبر... خبر... می دونی؟ من کلی خوشبینم!
*
بی ربط نوشت یک: شیر سرد دوست دارم.
بی ربط نوشت دو: واقعاً ویندوز سون بهتر از ویستا ئه؟
بی ربط نوشت سه: بهزاد واسه پست قحط الرجال کامنت گذاشته: "اومدم آمريکا تکليفم رو با تو يکی معلوم می کنم. می رم پيش قاضی 3 طلاقه ات می کنم و خلاص. دخترجان..." یعنی عاشقتم! تو بیا، من خودم 5تا طلاقنامه می دم دستت! تو فقط بیا....
دلم می خواد بشینم و تا صبح طرح بزنم... مداد ندارم، کاغذ نیز هم... ذهنم بازه! باز باز... چشمانم نیز هم
"...من یه سایبون می خوام"
این که هنوز، همونم که بودم، خوشحالم می کنه و می ترسونتم... خوشحالم می کنه چون از شخصیت نگار، دختر رؤیاها خوشم می آد! از هیجان محوریش، از ریسک های کور و بینا کردنش خوشم می آد... می ترسم چون نمی خوام درجا بزنم. نمی خوام خودم را درجا بزنم...ه
آقای اورازانی، این دوست مهربون بهم یاد داد که "لیبل/برچسب" گذاری مهمه... حالا همون آدم یک لیبل را بهم از کیلومترها/مایل ها دورتر یادآوری کرده: فشفشه!!! چرا و کی و کجا به یادم افتاده، برام جالبه که بدونم...ه
این که آقای صالحی اولین دوست فیس بوکش من باشم، این که "جونور"هایی که بعد از من و ما، سراغشون اومدن را یادآوری می کنه... دوست دارم... یادم می آد که بودم و هنوز هم هستم انگار... یادم می آد که از آدم ها نام می مونه و خوب یا بد، نام من جا خوش می کنه گاهی.. نبودم حس می شه گاهی... و اون موقع است که خودم دلم برای خودم تنگ می شه... دلم برای علاقه ام به آموختن تنگ می شه... دلم برای خنده های از ته دلم تنگ می شه... دلم برای تلاش های به جا و نا به جام تنگ می شه که مطمئنم بی غل و غش بود...ه
این که شهریار بگه کشتین من را با عکس تیر و تخته و در و دیوار. یادم می اندازه که از شش سال پیش، سوژه ها/ شیوه های نگاه کردن هام چندان عوض نشدند...ه
این که مامانم بگه "خانوم کوچولو... برو برو! کشور زیاد هست برای دیدن"، یعنی هنوز دخترک رؤیاها مونده ام! یعنی کودک درونی هست که پا به پای کودک بیرونم بالا و پایین می پره و با دستای گلی، خاک جاهای جدید رو کشف می کنه.ه
این که پویان هربار جیغم می ره هوا، یادم می اندازه که "نفس عمیق بکش..." یا این که در سه سالگی در مقابل چشم هاش با بی هوایی سقوط کردم توی زیر زمین، شباهت غریبی داره به این که در بیست و پنج سالگی باز هم با بی هوایی سرم کوبیده می شه به قفسه های لباس های زیر زمین و اشکم از درد در می آد و اونه که صدامو می شنوه -و باز کاری از دست بر نمی آد-... ه
حرف زدن با بهزاد بهم آرامش می ده. حتی اگه یادم بیاد مسائلی هست که حلشون سخته و مستلزم فداکاری های کوچک و بزرگ... به هرحال یادم می آد داداشی هست که سالهاست حرف زدن باهاش آرومم می کنه! که یادم می اندازه خواهر بزرگتری هستم که زیاد جا دارم از برادر کوچکترم یاد بگیرم...ه
دلم برای بابا تنگ شده. ازش می ترسم. دلهره دارم..... دلم می خواد باهاش حرف بزنم... دلم براش تنگ شده قدر دنیا. دلم می خواد باز با هم تنهایی بریم کوه، جاده اصفهان-تهران، نائین، پوده.... دلم می خواد بریم، بحث کنیم، سکوت کنیم. آواز بخونیم و ... دلم می خواد بغلش کنم... دلم می خواد دوباره باز با چشمهام ببینم که چقدر شبیهشم... دلم می خواد نه توی یک کافی شاپ توی لس آنجلس، بلکه جلوی خودش بشینم و دوزاریم بیفته که حتی مدلی که دستم را دور دماغ و زیر چونه ام نگه می دارم شبیه بابامه
دلم می خود همین باشم که هستم. دلم می خواد بابام بدونه این که هستم به اندازه کافی اون قدر خوب هست که دیگه در بیست و پنج سالگی، تماس های تلفنی اش برام دلهره ایجاد نکنه... از کیلومترها، مایل ها اون طرف تر...ه
دلم می خواد بی پروا باشم، بدون ترس همیشگی از اطرافم...ه
لامصب
ربطی نداره... مشکل منم. ترس از حرف زدن! این که الان داره یک هفته می شه که ذهنم مشغول احساسات خودمه و بیانشون از کندن سنگ های بیستون برام سخت تر
آه
دوستت دارم! این عبارت کامل هست شاید، اما جامع نیست... بقیه اش؟ نمی دونم! دخترک رؤیاها رودررو حرف زدن بلد نیست، چه برسه به تلفن و چت و... "چه بی منطق"ه
----------
همیشه آرزوم این بود که شخصیت محکمی داشته باشم! بدین معنا که توانایی سرکوب احساساتم را به وقتش و به جاش داشته باشم. نشد! هیچ وقت نشد!!! تصمیم های احساساتی، ترس های احساساتی، فروتنی های احساساتی... احساساتی بودن به خودی خود بد نیست... وقتی ترسناک می شه که پشت نقابی از منطق و جدیت و بی تفاوتی قایمش می کنی... اون موقع است که آن چنان ضربه پذیری که به باور هیچکس نمی آد
یادم نمی ره... نرفت و نخواهد رفت، روزی که حسام جواهرپور ناخواسته/خواسته سر کلاس و جلوی همه شخصیت قوی کاذب من را ریخت زمین... آخ! دردش هنوز باهامه! حتی اگه خودش یادش نیاد
----------
به شوخی و خنده همیشه گفته ام دانشگاهی که رشته معماری نداشته باشه، مفت گرونه... حالا حکایت استنفورده...ه
این دانشگاه سنگی، توی سکوت غروب یک آخر هفته تعطیلات تابستانی آنچنان خاطره خوشی توی تک تک سلول هام به جا گذاشته که... طراحی نامربوط دستشویی های عمومی اشو حاضرم ببخشم
ممنون پویان
;D
پی نوشت بعد از صحبت و تأمل: دارم به این نتیجه می رسم که پر حرفی هایم نتیجه مستقیم ترس از حرف زدنه!!! عجب تناقض دردآوری
حرف زدن با تارا واسم خاصیت داره! امکان نداره یک بار باهاش حرف بزنم و یادم نیاره که رشته ام را دوست دارم و نا خودآگاه یادم می آره که چرا اینجام. اصولاً حرف زدن با اون، این روزها، فکر کنم ریشه اش از اینجاها می آد که فکر می کنیم مرغ همسایه خیلی خیلی غازه!!!!!
***
گاهی فکر می کنم باید نویسنده می شدم... با کلمات حس خودم و خواننده را می گیرم دستم!!! می دونم که می تونم این کار را بکنم، اما نمی دونم چه جوری!!! شاید هم می دونم و به قول استاد رافائل دوست دارم شکسته نفسی کنم! مستقیم نگفت، اما من را برده تو فکر: انتخاب می کنم که شکسته نفسی کنم... به نظرم، به قول اون آقاهه توی نیمه پنهان، یعنی دروغ واروونه!؟! یعنی شروع یک جور مسابقه دوسربرد... یعنی یک استرانژی برای منهدم نکردن اعتماد به نفس نصفه و نیمه...
گاهی نوشته ها این قدر صادقانه اسنت که باور کردنشون جرئت می خواد! گاهی باید صداقتت را بگیری کف دستت، ریسک کنی و بخونی... خلاصه اش می شه این که چون از بلاگ استفاده می کنم، از ته دلم برمی دارم و می ذارم روی میز، نمی پیچونم دیگه! رکه! این جوری نیست که هرکسی از ظن خودش بشه یار من! واسه همین هرکسی می تونه از ظن خودش بشه یار من!!!!!!
ولش کن!
اما سروش جوابت می شه یک چیزی شبیه به این: من هم طولانی نمی خونم! یعنی بلاگ یا هر چیز کامپیوتری طولانی نمی خونم! چشم هام له می شه!!!! این پست قبلی برعکس/عین خیلی از پست های دیگه ام، چند تیکه پود! به هم وصل نبودند و بودند... واسه همین یک متن دراز نمی خوندی، هوارتا متن کوچولو می خوندی که تقریباً همشون هم داستان کوتاه بودن! درست می گم؟
***
من خاله لیلا (نینای من در بلاد کفر) را دوست دارم!...
گاهی فکر می کنم این خاله/خواهر من را مستقیماً خدا از آسمون انداخته پایین واسه من!!!!! تهران خاله لیلام بود و هرکس چپ نگاه می کرد، می خوردمش... یادمه یک مدت بهزاد کلید کرده بود و می گفت لیلا! یعنی "خاله" را نمی گفت! چقدر حرص می خوردم و چقدر دعوا کردیم با هم!!! اون ماجرای ازدواجش هم که کلاً بساطی بود!!!! بعیده بچه های دبیرستان یادشون بره!!! برای اونها که در جریان نیستن ماجرا را تعریف می کنم:
-- اگه دوست یک کوچولو نزدیک من هم باشی، سریع دستت می آد که وقتی داری باهام حرف می زنی، فقط شخصیت نگار نیست که پیش روته! همیشه سایه یک عزیزترین دیگه کنارمه! یعنی فقط با من نیست که زندگی می کنی من با خودم آدم های مهم زندگی ام را هم سریع می آرم وسط دیلوگ ها و مونولوگ هام... امکان نداره دوبار با من حرف نزده باشی و بهزاد را اگه با تمام جزئیات نباشه، حداقل با نصف جزئیات نشناخته باشی... حالا الان مریم و هاله و مامانم هم همین طورند!!! اون موقع ها خاله لیلا هم همین طور بود!!! بچه های اکیپ ما تقریباً ندیده، کاملاً خاله لیلا (از ول از بهزاد) را می شناختن.
با این پیش زمینه تصور کن من یک روز اخمو رفتم مدرسه. -نگار چی شده؟ -هیچی، خاله لیلا می خواد ازدواج کنه! -واااااای! مبارکه!!! خیلی هم چیغ و داد زنان و هیجان ناک هم نبود ها! اما همون کافی بود که چنان برخورد بدی بشه که شرم داریم و اینها!!! خلاصه من کم پیش می آد تعصب داشته باشم، اما لطفاً وقتی دارم، پا رودمم نذارین!!! هم واسه خودم هو واسه شما بد می شه--
حالا خاله لیلای اون روزهای من، که خیلی وقت پیش، از همون سال کنکور شاید، به نظر رسید که واسه همیشه رفت، جاش رو داده به نینای این روزهای من! احساس می کنم این اسم خیلی هم اتفاقی به وجود نیومده، انتخاب بردیا، انگار از ته حافظه تاریخی-احساسی من کشیده شده بیرون!!! انگار که خدایی که اون بالا نشسته، بو برده بود که این نگاری که صدسال سسیاه هم به ذهنش نمی رسید و آخرین فکری که ممکن بکنه، این بود که چقدر به خانواده اش وابسته است, اینجا یکهو نفسش بند می آد و "نینا" شاید تنها چیزی می تونه باشه که به زندگی برش گردونه! حتی اگه خودش ندونه...
بهزاد یادته تصادف کردیم؟ یعنی اون روز که خواستی بدویی دنبال بابا، در ماشین را باز کردی و متوری با زن و بچه اش افتادن توی جوب خیابون ولیعصر؟ اون روز هم هممون شک زده شده بودیم و نمی دونستیم چیکار کنیم! مات! تنها کسی که هواسش بود نفس بچه را برگردونه، زنده اش کنه، خاله لیلا/نینا بود...
نمی دونم نینا فهمید یک شنبه صبح، به چه عمقی من را شاد کرد یا نه؟ خودشون دیدن که شنبه چه حالی داشتم، دیگه خودم نبودم... داغون کلمه متعادلیه واسه توصیفش! که تازه فکر می کردم دارم کنترلش می کنم کسی نفهمه! همون روزی که نتیجه شبش شد پست قبلی...
باید می نوشتمش، مکتوبش می کردم! هنوز هم که فکر می کنم، بغض می کنم... وقت نبود! حالا هست...
توی ذهن منِ نگار، درست یا غلط، درست کردن نون صبحانه شده یک نشانه! یعنی "دوستت دارم"! یعنی "به فکرتم"... یک عمر به من و بهزاد همه خندیدند که صبحانه این بچه های دومتری را مامانشون براشون درست می کنه... هیچکی فکرشم نکرد که این حرکت به نظر ساده و احمقانه اون قدر واسم معنادار شده، اون قدر توی ذهنم بزرگ شده، که الان گاهی از "صبحانه" بدم می آد! می خوام ازش فرار کنم!!!
حتی وقتی با مامان دعوا می کردیم و قهر بودیم، به ندرت پیش می اومد که برام نون صبحانه ام را درست نکنه! اگه روزی نمی کرد، یعنی خیلی خیلی بد بود! یعنی یک احساس فجیع به معنای این که "تنها موندی!"... که انگار پشتت خالی شده!
حالا، تا حالا بیشتر از هشت ماه، تنها شدم! پشتم خالی شده! تا توی اون روز، یعنی فردای اون روز مزخرف خاله لیلا/نینا برام ساندویچ صبحانه درست کرد! باز هم ممکنه به نظر احمقانه بیاد... اما برای من دنیا بود! همون نفس بچه هه بود که برگشت... من نینامو دوست دارم... چون بهم یادآوری کرد که تنهای تنها هم نیستم! پشتم خالی نیست...
***
من مامانم و آرش حجازی را دوست دارم...
لذت بخش نیست که مامانی داشته باشی که بدونه چه کتاب ها و نویسنده ایی را دوست داری و تا کتابشون می آد رو پیشخون مغازه، مامانت خریده و واست پست می کنه؟ مامانی، کتاب را تا صبح بیدار موندم و خوندم! بلعیدم! از خواب اون شب و روز بعد در وافع زدم تا دوباره به خودم یادآوری کنم که ادبیانی که دوست دارم چیه! که ارزش ها و معیارهای ذهن من چیه، که تند تند کتاب خوندن چه حسی داره (تند کتاب خوندن دوست دارم و با این مطالب سنگینی که بهمون می دون خارجکی بخونیم، سرعت خوندنم به یک چهارم نزول کرده)... و مهم تر از همه یادآوری کنم که "خانوم چی"ـِ "یوماه"ام...
***
من شاهرخ خان و فیلم هندی دوست دارم...
یادمه مقدمات یک را، یک هفته تمام با آلبوم اول رضا صادقی بستم! یک آلبوم، یک هفته تمام، صبح تا شب... تکرار اون صدا، آرامش ذهنم بود برای خالی کردن خلاقیتم با گواش زرد روی مقواهای مشکی... الان هم این کلیپ ها و آهنگ های هندی، همونند برام... یک سری آوا، که ازشون سر در می آرم و نمی آرم ( یک سوم و شاید نصف کلمه های زبان های اردو و هندی، از فارسی و عربی می آد) با موسیقی هایی که بعضی هاشون عمق روح من رو قلقلک می دن، اجازه می دن که کلمه ها، به شکل مقاله تراوش کنند و بیان روی کاغذ/مانیتور...
توی زندگی ام این قدر پیوسته و دائم ننوشته بودم! خوندن چرا! کار روزانه امه! اما نوشتن، هرچند عشقمه، پیش نیومده بود... اون هم به انگلیسی... برای تافل و چی.آر.ای اگه این قدر تمرین کرده بودم 140 و 820 می گرفتم!!!
این چندروز همش فکر می کنم که زندگی ام بامزه شده: دخترک اهل خاور میانه، علاقه مند به زندگی و فرهنگ آسیای مرکزی، اما زندگی می کنه در غرب ترین کشور غربی... و دوست هم داره! جدا از دل تنگی های معمول، عاشق تجربه و آموختن درباره فرهنگ های مختلف همراه با جزئیاتشون، یکجا و با همم که فکر نمی کنم جای دیگه ای غیر از این جایی که هستم و با این رشته ای که می خونم، به این آسونی ها گیرم بیاد!!!!!!!
***
من کیخسرو و بریدا و ورونیکا دوست دارم. من ایلیا دوست دارم. من اسطوره وار نگاه کردن به این دنیای سرتاسر واقعیت را دوست دارم...
من زندگی واقعی، خارج از دنیای درونی خودم را می بینم، می شنوم، درک می کنم، اما آخرش توی دنیای درونی خودم، توی رؤیاهای خودم، توی کاخ خودم، محصول و دست پرورده اسطوره هایی هستم که کتابهایی که خوندم برام ساختن...
دوستش دارم...
***
این قابلیت جدید که بالاخره بعد از 25 سال عمر مفید و غیر مفید می تونم به موقع کارم را تموم کنم (یعنی قبل از دد لاین! نه بعد از اون!!!) را دوست دارم! شادم می کنه و سرحالم می کنه!!!
کاش یک دارو هم بود برای غلبه کردن بر دلشوره کشنده که می خواد بی خود باشه و می خواد با خود! وقتی اون هم پیدا شد، دیگه من هیچ درد دیگه این ندارم غیر از این که دوست پسر می خوام!!!! قصد ازدواج هم ندارم! نبود؟؟
پی نوشت: خیلی از بچه های ما، از دبیرستان و با مدرسه نوشتنشون گل کرد، اما مشوق من واسه نوشتن، نه مدرسه (که حتی توی ذوقم م زد گاهاً) بلکه بابام بود... از اون روزی که امتحان انشامو خوند و آنچنان هیچانی نشون داد طی همه این مدت که انگیزه دار شدم! موضوعش "این روزها که می گذرد، هر روز احساس می کنم..." بود... من هم از زبان یک دست انداز توی خیابون نوشته بودم... جالب بود... اما جالب تر تشویق بابام بود! دلم براش تنگ شده!
پی نوشت دوم: دیشب فقط یک ساعت و نیم خوابیدم. امروز تحویل مقاله داشتیم... الان بعد از 2 ساعت و نیم نوشتن/تایپ کردن، اون قدر خودم را خسته کردم که جون از تنم در بره! فکر کنم بالخره وقت لالا رسیده!!!!!
پی نوشت سوم: سه سال گذشته در چنین روزهایی، یعنی طی یک هفته گذشته از چنین روزی، داشتم بالا پایین می پریدم، نمایشگاه عکس می ذاشتیم، دیوار رنگ می کردیم یا نمونه کار استاد منتخب پوستر می کردیم که یعنی روزمون مبارک! حالا الان عین این پیرزن ها شدم که انگار پنجاه سال تجربه را پشت سر گذاشتن: آره ننه جون... یاد اون روزگارها به خیر... روزت مبارک! خوش بگذرون و خوب درس بخون :دی
عواقب هم دارد: آوارگی، بی هدفی، بی انگیزگی، اخلاق سگی... و علاوه بر اون ها، برای من به طرز احمقانه ای گشنگی!!!!
من خسته ام! کلاً!
کم تجربه کرده بودم این حس مزخرف را... نمی دونم چیکارش باید بکنم! حافظ یا دیوان شمس بخونم؟ بزنم زیر همه چی و تخت بخوابم؟ بلند بلند آواز بخونم؟... چیکار کنم؟ تو چیکار می کنی؟؟؟
امروز سر بحث روی کار کولهاس، پروژه لگاس، در همون حین که شکمم از شدت گشنگی، عین بچه آفریقایی ها (که خیلی هم از موضوع بحث، پرت نبود) بلند بلند قار قار می کرد؛ یکهو یک جمله اومد توی مخم که بعد توی فیس بوک نوشتم: نمی دونم دارم چشم بسته دولا دولا می رم یا با شتر غیب می گم.... به هرحال، هرچند دورانیه که دوستش دارم، اما خسته ام... خیلی خسته... از اون دوران هاست که فقط بعداً بتونی بهش نگاه کنی و بگی، چه دوران خوبی بودها! یادش به خیر.... و ته دلت مطمئن باشی که صد سال سیاه هم حاضر نیستس برگردی عقب...
دارم می گذارم زمان بگذره... فقط یک ماه کافیه واسم... بعد دوباره به خودم اون جمله معروف خودم، برای خودم، را یادآوری می کنم که برای لبخند زدن به آدم های توی خیابون، برای الکی خوش بودن، دلیلی لازم نیست... یک ماه، فقط یک ماه... طاقت بیار رفیق...
پی نوشت: نمی خوام مامان و بابام را ناراحت کنم! می شنوید؟ دوستتون دارم و نمی خوام ناراحتتون کنم! فقط بهم وقت بدین! یک کم!!!
عکس: چمن های (سابق) ترکیب، علم و صنعت... توی فیس بوک پائینش نوشتم: photo by Aila Ahmadi,,, dearest... علی اسماعیلی نظر داده:ye chizi tou in ax hast ke doust daram... جواب دادم: می تونم حدس بزنم چیه! طبیعی بودنشه... اون روز واقعاً کلافه، خسته و در یک کلمه داغون بودم. بعد عکس را دوست توپ آدم ازت می گیره که (بُلد:) می فهممت و می دونه آخرش نباید کم بیاری...
همش منعکس می شه تو عکس... نه؟
پی نوشت روی عکس: دلم آیلا می خواد، دلم پگاه می خواد، دلم سارا می خواد.
درد و دل ها را دوستان اين روزها مدام مي نويسند... وقت و جاي حرفي از من نيست. که کم هستم اين روزها.... خيلي کم...
ترسو ام شايد. شايد نه. حتماً. اما به اين فکر کن که يک سال تمام براي يک هدف، که توش حتي خيلي بارها هم شک ميکني، زجمت مي کشي و ... فقط اين که اگه امروز برم تو خيابان ها و فردا قبل پرواز بهم گير بدن و نذارن برم.... همين که فقط صدايي دارم که ازش خوب استفاده مي کنم –گاهي- باز هم عذاب وجدانم ر يک کم کاهش مي ده...
بذار از چيزاي ديگه حرف بزنم.... 360 بسته شده. بلاگ من که بسته نشده!!! عقلم رسيد و از همه بلاگم کپي گرفتم... يعني save اش کردم... اگه سوادم بره بالاتر توي همين بلاگ با همه کامنت هاي دوستان باز نويسي اش مي کنم...
حرف و دل مشغولي ندارم که ازش بگم... "فکر مشغولي" بهتره! اين رو ندارم! اما کار و زندگي دارم! فقط 3روز وقت دارم که فارغ التحصيل بشم و مي دونم که يک عالمه کار مونده! مرداد هم که دانشگاه مي بنده! علم و صنعت، عشق و شربت، دانشگاه فيضيه تهران، بي رگ هاي تهران، حتي "دانشگاه احمدي نژاد".... همه اين ها الان فقط واسه من يک سري کلمه اند که باز هم فقط و فقط يک معني دارند و بس: 6سال گذشته من! 6سال از بهترين سال هاي عمر من. نه چون بهترين ها ساختنش... چون بهترين ممکن براي خودم ساختمش! خيلي کمبود داره. اين گذشته را مي گم! شامل خودم، موجودات جاندار و بي جان توي اين محيط... اما خُب. خيلي هم بيهوده نبودم. حتي در حد توانم خوب هم بودم. احساسي که متأسفانه در مورد مدرسه ندارم. درسم، تجربه هام و... مهمترينش: دوست هام!
تارا زينال زادگان- پگاه جعفري- آيلا احمدي- نعيم اورازاني- عباس ترکاشوند- اميد موسوي- فائزه بنکدار- کاوه باغ به- صنم جبل عاملي- احسان مسعود- زينب رضازاده- زهرا همداني- امير برزويي- محسن فيضي- پريسا نيک خو- مهدي خاکزند- شهريار بيضايي- کريم مردمي- سارا افراز- بنفشه ماهوتي- حسين ترابيان- امير چاووشي- ليدا اربابي- علي اکبر يعقوبي- آران مردوخي- زهره (فاميلشو يادم رفته! براي آدرس دادن اشاره مي کنم به وحيد خاوه اي)- خورشيد (واي خدا! خورشيد! فاميل تو ديگه چرا يادم رفته؟؟؟)- عطيه استادان- مريم ناصري- بهناز فردوسي- گلنار ايران پور- ياسي آراسته- سکينه باوقار- اين و اون و همين و همون و بُز و بِلَکي و 3نما و غيره!!!!- سحر قاروني- نفيسه محمد بيگي- حميد عموزاده خليلي- نيما اربابي- نيما دهقان- صدف دها- فرهاد بيضايي- اميد رهايي- سپيده قائم مقامي.
و فرشيد ميرشکرايي. که نمي دونم چرا هم نعمت داشتن و هم نداشتنش را از دانشگاه مي دونم.
و ....ياشار....
مي دونم بعضي هاشون حتي نمي دونن توي زندگي من وجود داشتن!!! بعضي هاشون فکر مي کنن ... مهم نيست! مهم اينه که واقعاً زندگي 24 ساله من بدون هرکدوم اين ادم ها چيز مهمي را کم داشت! آدم هايي که فقط و حداکثر توي شش سال شناختمشون. اکثرشون، خيلي کمتر... و حتي نشد بعضي هاشون را بشناسم...
.
.
.
"خداحافظ ايرانم!!!!"
اين اون چيزيه که هِي دارم سعي من کنم ازش فرار کنم و نمي شه! نمي شه! باور کن نمي شه! بده ها! خيلي بد! نمي دونم چرا کم آدم ها درکم مي کنن!!! اونم منِ عاشق مام وطن!!!!!!!
بذار يک چيز را روشن کنم! چون فکر کنم ممکنه کسي باشه که مي خونه و نمي دونه!... آدمي هستم که تا دکتري معماري مي خوام برم. دکتري معماري چيزي از دکتري فلسفه کم نداره واقعاً! پس سخته! اونم تو مملکت غربت! با زبان خارجکي... اينو باور کنين!!!! حالا تصور کن که نگار طبيبيان در نظر داره (اينها فعلاً همش نظريه پردازيه!) که دو تا فوق بگيره که هر کدام دوسال طول مي کشه حداقل... و يک دکترا که مي شه 6سال... 10 سال تحصيل از اين زمان!!! و مشکل واقعاً تحصيل علم و دانش نيست که من عاشقشم! مشکل اينه که با ويزاي دانشجويي سخت مي شه از اون مملکت لعنتي خارج شد و دوباره بهش برگشت...
اَه! ولش کن... مثنوي هفتاد من کاغذه. اونم از نوع کاغذ چرک نويس....
دارم بلاگ يک آدمي را مي خونم که يک زماني خيلي واسم مهم بود! خيلي، يعني خـــــــــيلي!!! خيلي طول کشيدم و خيلي بيشتر زور زدم که از کله ام بره بيرون!!!! حالا... خيلي فرق کرده ام! اون نه احتمالاً! اما من خـــــــــــــــــيلي فرق کردم!!!! احتمالاً از همون ثانيه اي که پامو گذاشتم تو دانشگاه ................................. يادم باشه يک روز بنويسم که واقعاً چه شانسي آوردم در قبول شدن توي ويرجينيا! نمي خوام بگم جاهاي ديگه بده! خب مسلماً اگه کمبريج بودم بهتربود! اما اگه تگزاس بودم مثلاً....اینجا که قراره برم، هوا خوب! زمين ساخته شده خوشگل، زمين ساخته نشده خوشگل، يکي از پر "تاريخ" ترين مناطق آمريکا، منطقه پر از ساختمون خرابه! (نام پر مسمايي که دايي فرهاد روي ساختمان هاي مورد علاقه من گذاشته!)، دانشگاه ساخت توماس جفرسون محبوب، سطح (تقريباً) بالاي دانشگاه، سطح خيلي بالاي گرايش من (خدايي اين خووووف شانسه!) نزديکي به واشنگتون و نيويورک.... مهم تر از همه نزديکي به خوانواده!!!! بابا هميشه ميگه من واسه هر قدم زندگي ام شانس آوردم! هميشه هم من عميقاً ناراحت مي شم و البته هيچ وقت هم بابا هم متوجه نمي شه! (هيچ وقت هم سعي نکردم بهش بگم! بابا با من شوخي مي کنه! کاري با هر کسي و هر جايي انجام نمي ده!) اما خداييش هرکي روند زندگي منو بببينه همينو مي گه! حتي خودم هم ته دلم همينو مي گم! چه برسه به بقيه!!! فقط مي تونم يک دليل بيارم! کاملاً احساسيه! از ته قلبم اين جوري درکش مي کنم: تا وقتي من شادم، به خوبي دنيا باور دارم، به تقدير اعتماد مي کنم، و خلاصه سعي مي کنم هديه اي باشم براي دنيا، دنيا هم به من هديه مي ده! چرا نده؟!!!! الان دوباره ملت مي گن: پر روي بي معني پر ادعاي عوضي!!!! هـِي خوشو جار مي زنه و فکر مي کنه چه لعبتيه.... چي بگم خُب!!! مطمئنم بخشي از جهان هست که نه من درکش مي کنم، نه حتی مي خوام و تلاشی می کنم که درکش کنم! شايد اين حرفا کاملاً درست باشه و بخشي از همين دنياست که می گم... .................................
وبلاگ نويسمون يک جا نوشته: "پارسال وقتي ميخواستم از ايران خارج شم٬ يکي از استاد هام تو شريف يه چيز عجيبي بهم گفت، بهم گفت که از اين لحظه ديگه تا آخر عمرت تو حسرت به سر ميبري، اگه اون ور آب باشي دلتنگ ايراني و اگه اينجا بموني در حسرت بعضي چيز هاي اونور." راست مي گه! بدجوريم راست مي گه! من هنوز نرفته ام! بدتر از اون! حتي شروع هم نکرده ام.... (هيچ قانوني نوشته نشده که به من ويزا مي دن) همين! ................................. بهزاد راست مي گه! اما من خودم را زدم به اون راااااااااااااااااااااااه! (اينو نوشتم که بعداً در موردش توضيح بدم! هروقت واقعاً تصميم گرفتم که برگردم تو راه! وقتي که وقتش شد....) ................................. ................................. ................................. واي! باورم نمي شــــــــــــــــــــــــــــــــه!!! اينجا يک اتفاق مهيج واسم افتاد!!! بازم همين فقط! نمي گم چي شد! چون شادي براي يک چيز کوچيکه! ممکنه خيط بشم و دوست ندارم دوباره جنجال کرده باشم براي هيچي! اما دنيا! تو اينو بدون که من ازت شديداً راضيم!!! بچه که بودم بيشتر و با فاصله کم از هم، شانس مي آوردم! مثلاً توي تموم بازي ها، جفت 6 حق مسلم من بود!!! فکر کنم حالا چون شانس هايي که لازم دارم، چند بعدي تر، پيچيده تر و بزرگترند... خلاصه انرژي بيشتري از روح عالم مي بره!!!!!!!!!!!!!! باز هم شانس می آرم اما فاصله زماني شانس هام بيشتر شده! نامرديه که غر مي زنم و نا اميد مي شم!!! ................................. فکر کن! فقط فکر کن! براي بار دوم، حدود 10 ماهي clearance ـِش طول کشيده!!! واي! دوباره همه حالم رو گرفت! به جاش ترس گذاشت! علي کشفي هم گفت مال خواهرش 5ماه طول کشيده بود ها!!! :-S اگه شانس بيارم و قدم اول را با موفقيت طي کنم، براي قدم دوم 2 يا ديگه حداکثر 3 ماه وقت دارم. :-s اَه! ................................. اين بشر يک حساب سر انگشتي هم کرده، که اوضاع من بر اون هم مزيده!!! وقتي 27 سالش بوده، آينده اي که مي ديد اين بود (نمي دونم آخرش چي شده!!! چون هنوز به آخر بلاگ نرسيدم!!!) تقريباً داشت با خودش عَر ميزد که "داشتم با خودم حساب ميکردم من کم کمش تا سي سالگي گير درسم" تازه اين بشر دکترا که مي گرفت، (مي گم، هنوز نخوندم ببينم آخر اين فيلم سينمايي چي شد!) کلي موقعيت داشت براي کار!!! (به خاطر سوابقش، کاملاً منتظرش بودند!) حالا برگرديم به من! تا حالا چند بار با خنده اينو به بچه ها هم گفتم! اما جدي جدي افتضاحه!: توي 25 سالگي مي خوام فوق شروع کنم! قابل ذکره که دوستاي هم مدرسه ايم يک سال زودتر از من به مفهوم دانشگاه، نوعاً از جنس تهران يا شريف نائل شدند! من درسمو 6 ساله، اگه بخوام مودب باشم، 5.5 ساله تموم کردم و اونها 4 ساله... با حساب اين که من يک سال هم زود شروع کردم به تحصيلات (!) الان اون ها از من 2سال جلوترند و حقشون هم هست که الان به فکر انتخاب اسم بچه شون باشن که قلي باشه يا نقي!!!! (بماند که بچه فرزانگاني ها اغلب دير ياد يک مفهوم مي افتند: ازدواج!!!) داشتم حساب مي کردم: فرض کن که بتونم دوتا مستر (معماري+تاريخ و نقد در معماري) بگيرم! تو ويرجينيا مي شه 4 سال! بعد دکترا شروع کنم که متأسفانه يا خوشبختانه، توي رشته زيباي ما اين دوره 6 سال طول مي کشه! (راستش تمام فکرم اينه که مي شه آيا به مستر در طراحي شهري هم فکر کرد يا نه!!!) تازه در اون وقته که قصد مي کنم شروع کنم کار کردن حرفه اي!!! قبلاً قصدم اين بود که يک سال ايران باشم، يک سال آمريکا! در همين لحظه با احساس بدبختي شديد، بي خيال شدم! بالاخره يک قبرستوني مي مونم ديگه!!! نتيجه اخلاقي اين که نگار در 30 سالگي تازه مي خواد سعي کنه و دستشو بکنه تو جيب خودش!!! مسلماً بعدش هم تازه وسواس مي گيردش که به ازدواج هم بايد فکر کرد!!! (بله! اون آقا هم 30 ساله بود که درسش تموم مي شد! اما اولاً اون "آقا" بود و معمولاً آقايون بچه دار نمي شن! دوماً همسر محترمش 8 سال ازش کوچيکتره! موقع نوشتن اون بلاگ تقريباً با هم مزدوج/نامزد بودن. يعني مبحث ازدواج حل شده بود!!!!!!!!) خلاصه اين که من بهتون قول مي دم که اگه در 40 سالگي بچه دار شدم و سالم مونده بود، اسمش را بذارم قلي!!! (بعدش هم سرپرستيشو مي دم يکي ديگه! من از پس بزرگ کردن خودم بر نم آم! چه برسه به يک بچه ي ديگه!) واقعاً که! اصلاً بي خيال! اصلاً من نمي رم مصاحبه! چه شکنجه ايه؟!!!!! خداييش 6سال معماري علم و صنعت بهم ياد داد که "يا سعي کن چيزي را که دوست داري به دست بياري! يا اين که مجبور مي شي چيزي را که داري دوست بداري!!!!" (نه من، نه دانشگاهم، اصلاً اينقدر فيلسوف نيستم! اين جمله مال برنارد شاوه!) من دارم شديداً خودم را مي اندازم تو چاه!!! و بايد هم دوستش داشته باشم!!! :-S تمام وسواسم، خوندن دکتراي Architectural Criticism توي هاروارد بوده + خوندن مستر آو ايسلاميک آرکيتِکچِر توي اِم آي تي!!! حالا که دارم بهشون نزديک مي شم، پشيمونم آقا! پشيمونم! امشب براي بار هزارم داره بارون مي آد! منظورش چيه؟؟؟؟ اَه! خسته شدم از بس براي هر کار خدا منظور تراشيدم و فکر کردم نشانه ايه تا به من چيزيو حالي کنه!!! مي دوني چي داره از داخل فرسوده ام مي کنه؟؟؟ هدف غايي من ايرانه! ايرانه که به آموزش و Criticism نياز داره!!! به خاطر اون دوست دارم که جون بکنم!!! جامع العلوم باشم! به قول مقاله لعنتي که خودم نوشتم:
I believe in Inclusive Design!!!!
اما (يک اما بزرگ!) اگه ايران منو نخواد چي؟؟؟ و لازم به ذکره که اوضاع معماري ايرانم شديداً داغونه! اما هيچکي به نقد منصفانه و سازنده اش و حتي شيوه هاي غلط آموزشش فکر هم نمي کنه. چيزي که بتونه دوباره يک مسير بده به معماري در ايران. اصلاً گرايشي هم به اين معنا نداريم! فقط يک گرايشي هست به اسم مطالعات معماري اونم تا جايي که من مي دونم فقط توي بهشتي... شباهت خيلي کمي به اين که من مي گم داره وحتي معمولاً بچه ها به عنوان آخرين انتخابشون توي کنکور مي ذارنش!!!..................... هـــــــــــي!!! به اون 30 سال عمر اضافه کن حداقل 5سال براي جا انداختن موضوع.... حالا اين بحث ايران را مقايسه کن با اين موضوع که گرايش نقد معماري، سخت ترين گرايش براي قبول شدنه. حداقل توي هاروارد و اِم آي تي که اينجوريه... يک مثال مي زنم: حداقل نمره تافل براي قبولي در رشته برق توي اِم آي تي 60 ه! (توي سايتش هست! باورتون نمي شه برين ببينين! من هم پرينتشو دارم!) براي فوق و اکثر گرايش هاي دکتراي معماري 100 مي خوان! تا اينجاشم خيلي عجيب نيست! توي خارجَه، معماري گرايش زيادي به رشته هاي علوم انساني داره و مفهوم ارتباط و "زبان" توش خيلي مهم تر و سخت تره از رشته هاي فني.... جالب اينه! دکتري نقد معماري که از ديد ماها پوچ به نظر مي آد و خنده داره، تافل 114 مي خواد!!!! ديگه خودتون برين تا بقيه شرايطش!!!! (براي کسايي که نمي دونن، نمره تافل از 120 حساب مي شه) خدايي اميدوارم فکر نکنين دارم از خودم مي تعريفم که به به! من چه باحالم و اينها.... ولش کن اصلاً! همون 5سال که گفتم!!! توضيح عکس: ندارم! فکر کن يک عکس از خانواده بسيار بزرگ ما گذاشتم... پي نوشت1: من اين پست را کاملاً اجق وجق نوشتم!!!!! توضيح: اول بسم ا...را نوشتم. بعد دو سه تا جمله که يادم باشه پاراگرافهاي بعدي چي مي خوام بگم! بعد قسمت حساب سر انگشتي! (يعني آخر کار!) بعد قسمت بالاييش، بعد پاراگراف اول و در آخر تکميل قسمتهاي نصفه! واقعاً که!!!! :D پي نوشت2: وقتي اين بلاگ رو با هوالعجيب-غريب شروع کردم، هيچ ايده اي نداشتم که اين قدر پُست عجيب غريبي مي شه!!! اول پيدا کردن بلاگ آقاي استاد که سبب شروع پُست بود. بعد اون خبر زيبا.... اريکاي عزيز که بدون جنجال زيباترين هديه در موقعیت فعلی را بهم داد.... مشتاق ديدنشم. به شدت! سوم نويد يک سفر تووووووووووووووپ به شمال غرب ايران! چهارم چيزهايي که همچنان دارم توي اين بلاگ دوستمون مي خونم! هرچند راستش ديگه اصلاً آدمي نيست که بتونم زياد تحملش کنم، اما گوشه هايي از اتفاقات زندگيش، براي اين برحه از زندگي من واقعاً خوندن داره! انگار اين هم يک شانس ديگه است که خدا از آسمون برام پرت کرده پايين! دوسـِـــــــــــش دارم!!! (خدا رو!) پي نوشت3: کليد واژه اين پُست: شانس! اَه! از اين کلمه بدم مي آد! تازه بهش اعتقاد هم ندارم!!!!!!!!!!!!! پينوشت4: چرا من اين قدر نوشتن ر دوست دارم؟ باور کنين هميشه با اين قصد مي آم که بيشتر از يک جمله ننويسم! بعد مي گم خُب حالا يک پاراگراف به جايي نمي خوره! و بعد (الان) سر بلند مي کنم مي بينم 4 صفحه Word شده!!! واقعاً بايد به اون بنده دايي که مياد و لطف مي کن و وقت مي ذاره و مي خونه احترام بذارم؟ واقعاً بايد کمتر کله بخورم؟! يک لحظه خواستم نظرخواهي بگذارم، کاملاً پشيمون شدم! اگه بگيد که "کمتر بنويس!" نه مي تونم، نه مي خوام که گوش کنم!!! به اين مي گن دموکراسي! پي نوشت5: من به کروبي رأي مي دهم! شما چطور؟!!!! پي نوشت 6: سروش! من هنوز منتظر راهنمايي هات درباره کتاب روان شناسي اجتماعي هستم ها!!! پي نوشت 7: اين جا ساعت 5:07 صبح! من واقعاً بي کارم!!! :-S
باتشکر از دوست خوب، مهراوه.... ديدم خيلي شعر قشنگيه، از بلاگ اون برداشتم تا اينجا تکرارش کنم.....
گفتم تو شيرين مني، گفتي تو فرهادي مگر؟
گفتم خرابت مي شوم، گفتي تو آبادي مگر؟
گفتم ندادي دل به من، گفتي تو جان دادي مگر؟
گفتم ز کويت مي روم، گفتي تو آزادي مگر؟
گفتم فراموشم مکن، گفتي که در يادي مگر؟
گفتم که خاموشم مکن،
گفتي که فريادي مگر...؟
امروز کلاً با عالم و آدم، به خصوص با شخص شخيص خدا دعوا داشتم... اصولاً کلافه بودم، به خصوص از دست بعضيها! (کسي به خودش نگيره! اون بعضي ها اسمشون بهزاده!!!! اما خوشحال نشين، دعوايي در کار نيست...) بعد از سحر ديگه ديدم، خيلي دارم آدم بدي مي شم... سالهاي پيش خيلي بهتر بودم، حداقل موقع ماه رمضان، احساس بهتري داشتم! زدم تو سر خودم، رفتم پشت بام.... خيلي وقت بود نرفته بودم... عجب اشتباهي... کلي هوا خورم، آسمون پر ستاره باحال (مورد کمياب در تهران) ديدم، کلي لذت بردم (مثل هميشه) از صداي جاروي آقاي رفتگر!!! (سوپور خودمون!) ساعت کارش دم خونه ما حدود 3-4 صبحه، خيلي خوبه... کـــــِـــش... کــــــِـــش... توي اوج سکوت... آرامشش، اين احساس که همه جا امن و امانه... نمي دونم، حيلي قشنگه ديگه... سمفوني قشنگيه... (آخي! تو دانشگاه هم صبح هاي زود اگه بري... دسته جمعي مشغول به کار... واي! دلم تنگ شد....)
توضيح عکس: محبت پدرانه!!!!
سه شنبه
....Down in and out, in Paris City,
All the things are tough and pretty
Stay with me until the night is gone
Just we two
Mona lisa, breaks my heart
Just we two
You are a lovely work of art.....
امروز يکي از اون بهترين روزاي زندگي ام بود... رفته بوديم پارک جمشيديه. خيلي وقت بود نرفته بودم... چسبيد. وسط هفته هم بود... خلوت... صداي پرنده ها جالب بود و حال و هواي غروب... و جالب تر اين که ترکاشوند ديدم!!!! با عیال محترم :Pکلي خنده بود! گفت تو چرا همه جا هستي؟!!!!!!!!! :D:Dو به همراه گرامی: تو اينو چه جوري پيداش مي کني؟!!!!!!!!!!
تو پارک ياد خيلي خاطره ها هم افتادم! اي جووني کجايي؟؟؟؟؟؟ ترم يک... شيطوني هام... بالاي سنگ رفتن ها... کارهاي صديق رو نکردن ها... مثل سگ شدن ها... نوشتن ها... بي خيال شدن ها.... عکس هاي تارا.... خلوت دو نفره... تولد نيما..... ــَــَــَــَـ...... و امروز يک خاطره خوب اضافه شد. چه خوب!!! احساس مي کنم زندگي ام بالا پايين زياد داشته اما احساس مي کنم هميشه يک نفر هوامو داره... يکي، يه چيزي، يه خدايي.... و بيش از اون اين روزها شديداً بيش از هر وقت احساس مي کنم زندگي ام رو دور تند مي گرده...
دلم داشتن گربه مي خواد. با سر و گوش نارنجي، پاهاي سفيد...
پي نوشت1: الان ديدم چقدر مي شه احساس هاي آدم از يک شنبه تا سه شنبه فرق کنه... خدايا، بوس!!! زندگيمو دوست دارم!!!!
پي نوشت2: فيلم نسکافه داغ داغ خيلي مزخرف بود! بيچاره خسرو شکيبايي... خوب بازي کردنش توي اين فيلم هاي آخر، اصلاً فيلم رو نجات نداده... کارگردان احمق شايد از خسرو مي خواسته براي ساختن يک "خواهران غريب" ديگه استفاده کنه.....
پي نوشت3: ارکستر اين فصل را با من بخوان، کار مجيد انتظامي معرکه بود. اجراي تئاتر روز واقعه اش خيلي خلاق بود. من از فيلم از کرخه تا راين خوشم نمي آد. اما اجراي موسيقي اون+بوي پيراهن يوسف معرکه بود. سموني ايثار رو هم که نشنديده بودم. جالب بود... عزت الله انتظامي هم که جاي خود... اين بشراصولاً به تنهايي يک تئاتره... فقط.... حوس کرده بودم بپرم وسط، بگم آقا، يک فکري به حال خندق سوسمارهاي دور باغ فردوس بکن.... :D:Dهـــــي... زندگي!!!
"...با حکمت خود، سخت به دنبال مطالعه و تحقيق درباره هرچه در زير آسمان انجام مي شود پرداختم. اين چه کار سخت و پر زحمتي است که خدا بعهده انسان گذاشته است!..."
موقعت کنوني من: دارم برنامه مقدمات دويي هارو مي نويسم (بيچاره ها!)، بايد يک متن زبان خلاصه کنم واسه فردا، فاينال زبانم هم فرداست. همچنين ظرفها انتظارم رو مي کشن! ساعت چنده؟ am 12:15. و من هيجااااااااان دارم!
خداييش سفر کم نرفته ام! زيد نبوده، اما کم هم نبوده. خاکزند بهم مي گه مارکوپولو!!! اما اين يکي.... واقعاً واسم چيز ديگه ايه!
واسه لندن و واسه دوباره ديدن دايي خليل اينقدر ذوق نداشتم! واسه ولگردي توي روستاهاي اطراف اصفهان با بابام اين قدر ذوق نداشتم! واسه تنها بودن تو روستا و جنگل توي شمال اين قدر ذوق نداشتم! واسه ماهي يه بار کيش رفتن توي دو سال کنکور اين قدر ذوق نداشتم! واسه شمال با بچه هاي مدرسه اين قدر ذوق نداشتم! (بماند که اين يکي واقعاً آنتيک بود! عدل! مامانم اينا اومدن ويلاي کناريمون!) واسه سويس و پنيرهاش اين قدر ذوق نداشتم! واسه سفرهاي باحال صديق و بزرگ شدنم اين قدر ذوق نداشتم! واسه سفر مشهد با 6تا آدم باحال بالاي 60 سال اين قدر ذوق نداشتم!
حالا، فردا شب، دارم مي رم تا به يکي از آرزوهاي بزرگم نزديک بشم! دارم ميرم تا با زندگي خودم، با آرزوهام، با دوست هام، با چيزا و کسايي که عاشقشونم... با هواپيما 10 ساعت فاصله بگيرم! دارم ميرم تا بين خودم و خودم يه ديوار فاصله بيفته. اون قدر بزرگ که طبق افسانه ها از ماه قابل ديدنه. دارم مي رم شرق دور! چين و ماچين. اما نه چندان دور! که فرهنگشون خيلي برام از دورو بري هاي خودم آشنا تره!!! چرا خدا آدرس بهشت رو غرب ايران داده؟ براي من بهشت شرقه!!! شرق دور! آدم هاي ريزه اي که فلفل نبين چه ريزه!!!
فقط يه چيز خيلي دلم مي خواد: تو ذوقم نخوره!!!
توضيح عکس: دنيا ديگه روي شاخ گاو نمي چرخه! يه مدته که افتاده پايين!!!
1. از مضرات ديجيتال: اگه بپره دستت به هيچ جا بند نيست کلي نوشتم و پريد. حالم خراب بود، بهتر شد، افتضاح تر شد!!! اين يک روند است!!! از اينجا به بعد و سعي مي کنم يادم بياد....:
2. فهميدم ريشه مشکل اعصاب خراب و کمردردم که منو از کار و زندگي انداخت و مجبورم کرد دوباره گير بدم به منشأ آفرينش کجا بود. خيلي ساده: سرما خوردم!!!!!!!!
3. بلاگ قبلي به کجاها کشيد! ديگه داشت موضوع ملي، ميهنی، مذهبي مي شد که ذهن تراوشگر من () نياز پيدا کرد دوباره بنويسه! اين بار موضوع اصلاً مشخص نبود (گذشته به کار مي برم چون واقعاً نبود اما بعد خودش اومد و پيدا شد ديگه!) و فقط يک احساس بهم هشدار ميدارد و ميده!
4. به قول زهير: «خوشبختم اما از خودم راضي نيستم.» چرا اين موضوع دوباره انگولکم کرده؟ خيلي ساده! من امسال هم و البته شديدتر از قبل، فرق تابستان و ترم تحصيليمو نفهميدم. نه اين که از اين موضوع شاکي باشم، نه اتفاقاً. اين خيلي هم شادم مي کنه: اين که مشغول کاري هستم که واقعاً دوست دارم و بهش وابسته ام. به محيطش، به نوع کارش، به آدم هاي دور و برم، به سني که شروع کردم و به لحظه لحظه هايي که به خودم افتخار مي کنم!!! احتمالاً گونه نادري هستم تو اين دنيا مشکل دقيقاً خودمم! اون حسي که آخرش باعث مي شه احساس کنم از هر لحاظ راضي نيستم و اين که يه چيزي کمه!
5. چند تا فکر مياد تو سرم:
5-1- شايد واقعاً کم مي ذارم واسه اين زندگيم؟ واقعا اين جوريه؟ به خصوص منظورم دوران بعد از ورود به دانشگاهه!!! جوابهايي به ذهنم مياد اما هميشه نگرانم. آخه هم زمان اعتقاد دارم که آدمي زاد بزرگترين توجيه سازه... آره. من بعضي وقتها واقعاً کند و گير مي شم تو بعضي کارها. اين قبول. بعضي وقتها هم حس مي کنم دارم زمان مي دزدم از زندگي خودم تا شايد فقط يه کم بتونم بيشتر براي خودم باشم. اينم قبول. اما که چي؟ اين دليل دومي واقعاً چرته!!! مي دوني وقتي زمان مي دزدم معمولاً چي کار مي کنم؟ هيچي! بازم مي رم يه کتاب برمي دارم و مي خونم! بازم معماريه! يا قابل خوندن با ديد معماري! منتها يه کم موضوعش متفاوته با کتابي که قبلش مي خوندم يا کاري که مي کردم. من همين حالاشم 500 تا بارو با هم برمي دارم و سعي مي کنم به مقصد برسونم! (توضيح: خود اين يه ايراد بزرگه اما بعضي وقتا واقعاً جاي انتخاب يا محدود کردن نيست! مجبور ميشي...) بايد بيشتر از اين سعي کنم؟ احتمالاً اگه خودم محترمانه رو به قبلهدراز بکشم هم سنگين تره، هم مزاحمتم براي بقيه کمتره.... خلاصه، گرچه يه کم تقصير خودمه! اما بيشتر تقصير زمان و مکانه که باعث اشتباهات من ميشه! بعضي وقتا بر مي گردم عقبو نگاه مي کنم. مسيري که رفتم کامل نيست. گناه هم زياد کردم اما کم پيش مياد که فکر کنم کاش برميگشتم عقب. حتي اگه راه ديگه اي هم براي انتخاب بوده، اون هم مشکلاتي رو در پي داشته که کم از اين راه نبوده....
5-2- شايد هم همه اين حرفها و کارها يک خودگول زنک بزرگه. از دم بي خود. من دارم سر خودمو گرم مي کنم و انصافاً هم کار خودمو خوب بلدم. تا به چيز ديگه اي که بايد و شايد فکر نکنم. اين يکي خيلي منو مي ترسونه. اون چيه؟ يه هيولا که خودم براي خودم ساختم؟ تا بهانه براي شک داشته باشم؟ به خودم و دنياي پوشالي اطرافم؟ اين که چقدر پوچي و سطحي، اين که خودت و ارزشتو توي کلمات و اين ور، اون ور دويدن هاي بيخود، گم من کني؟؟؟ اين چيه که هر وقت هم ميام بهش فکر کنم، احساس مي کنم مغزم قفل مي کنه، سرم درد مي گيره و حالم به هم مي خوره؟ انگار يه نگاري اونجا نشسته که هربار يه توهم از پشت در رو بهم گوشزد مي کنه، تابرميگردم، با يک خنده، محکم در رو مي بنده. اين قفل شدن هميشه مطمئنم مي کنه که يه چيزي هست، يه چيزي اون پشت هست. حالا اين که نبايد بدونم يا نميتونم بدونم رو نمي دونم
5-3- آخرين احتمال: اينها همش تراوشات يک ذهن آشفته است و من با نگرشي خوش بينانه، دارم به شخصيت واقعي فيلم ذهن زيبا نزديک ميشم!!!
6. خوب شد نمي خواستم بنويسم! هرچند نوشتنم اساساً دست خودم نيست. مياد ديگه. مياد تا مخم شايد يه کم از ترافيک سنگين نجات پيدا کنه... با اين حال اين بار دوم که نوشتم بهتر و منظم تر از باز اول شد. قبلش واقعاً ذهنم خيلي آشفته بود...
7. در مورد کلمه اول اين پست: نافع! النافع البته، ... الهي قمشه اي ميگه اسماء و اصرار خدا براي آموزش آنها به آدميزاد (نه فقط شخص شخيص آدم، همه اين گونه نژادي!) الکي نيست! واسه روضه خوندن هم نيست! تکتکشون هدفهايي هستن که آدميزاد مي تونه و بايد بهشون برسه! بنابراين اون حالت آخر بنابر اين کلمه، ممکنه حقيقت داشته باشه، اما نميتونه تو ذهن من به واقعيت برسه!!!
توضيح عکس: اين کفشا تو خونه هاله جاموند! واسه همين شد واسه هاله. من بهش حق می دم