Showing posts with label تاریخ. Show all posts
Showing posts with label تاریخ. Show all posts

Wednesday, December 9, 2020

نوسان

دبیرستان عاشق شدم. یعنی احتمالا واکنش دیگه ای دیگه ای بلد نبودم. چشمهاش به نظرم قشنگ میومد. مثل وزغ بود و قشنگ بود برام. عاشق شدم. به فجیع ترین شکل پس زده شدم. و بدتر از اون، پیمان با بهار ازدواج کرد. و داستانهای کشدار بعدش... از سال بعدش، رابطه هام شروع شد. انواع و اقسام. با قلبی قفل شده پشت هفت در گاوصندوق... بهم خوش گذشت. خیلی. ولی قلبم آکبند، امن موند...
ده سال بعد، جرئت کردم و آروم و یواشکی کشیدمش بیرون... بهروز همون بغل وایستاده بود. هشت تا هم ساز میزد! عاشق شدم. و فاجعه دوباره اتفاق افتاد... اینبار جدی تر. حتی به خودکشی رسیدم... اون هم رفت ازدواج کرد. خوب کرد. من هم رفتم چند قفل بیشتر گذاشتم روی گاوصندوقها... حتی امون ندادم که صداش رو بشنوم... از دل زخمیش خبر بگیرم... فرستادمش انفرادی، تبعید... و درگیر بازی ها و رابطه هام شدم... خوش گذشت. دردناک بود، و سختتر از قبل. اما باز هم خوش گذشت در مجموع.
حالا باز داره میشه ده سال... Adam و لوسیفر، یواشکی، و اینبار بی اینکه حواسم باشه، قلبه رو کشیدن بیرون... گذاشتن گاهی گداری جیغ بزنه، زخم هاش رو لیس بزنه و بعد از عمری، کمی آروم بگیره... این قلب بی تجربه و naive رها شده و مدتیه برای خودش ول میگرده... قلبی که از پونزده شونزده سالگی ام جایی برای تجربه کردن پیدا نکرده، و توی یه جسم سی و پنج-شش ساله با تجربه های رنگارنگ، زندانی بوده...
و پدرام این بغل وایستاده. من دارم تمام تلاشم رو میکنم قلب و پدرام رو با هم، همزمان، پس بزنم...

تا چه شود.

پینوشت ۱. اینبار، شاید برای اولین بار، ناراضی نیستم که رابطه (اگه اسمش رابطه باشه)، از راه دوره. لااقل زمان دارم حسابی با خودم و قلبم و مغزم کشتی بگیرم و حسابی خودم رو خسته کنم... بلکه شبها بتونم چشم روی هم بذارم.
پینوشت ۲. چقدر دنیا راحتتره وقتی میدونم کسی نیست که بیاد اینجا رو بخونه. روزی هوار بار نفس راحت میکشم و به جای تیکه پاره کردن خودم تو این بلاگ و اون پست و این ویدئو، یک جا خودم رو مکتوب میکنم... خودسانسوری، درد بدیه.
پینوشت ۳. داشتن دوست خوب، بزرگترین موهبت زندگی منه که هروقت پیش میاد، از همه دنیا راضی ام. مریم در ایران. رضوان در ایلینوی. نرگس، نیلوفر و بخصوص علی، اینجا. فکر کنم هیچی نمیتونه جای شبهای قلیون و فکر کردن و حرف زدن، رو بگیره...

Tuesday, January 18, 2011

کی از کی فارستره؟ من از تو فارسترم

"ابتدا در همان گمرک عراق پیش خودم فکر کردم لااقل سؤال کنم که در عراق پول خرد را چه می گویند. حالا از خیابان که شارع باید باشد و از شهر که مدینه خوانند و امثال آنها می گذریم. از صرافی که کیسه قبایش لااقل یک من پول خرد داشت و پول معاوضه می کرد پرسیدم در عراق به پول خرد چه می گویند؟ و گمانم این بود که مثلاً فلوس، جمع فلس و امثال آن می باشد. فکر می کنید جواب چه بود؟ گفت: "در عراق پول خرد را "خرده" می گویند". دیگر خیالم راحت شد. مخصوصاً که بعد از آن به نخستین شهر مهمی که رسیدیم، دیدیم نام آن "شهربان" است. معلوم شد آنها از ما فارسترند..."
باستانی پاریزی، از پاریز تا پاریس، صفحه 29، پول خرد

حالا یکی این یا این رو ببینه، یا مثلاً نقد تو این مایه ها بخونه... سه سوت دستش می آد که کلی وقت پیش ها، پاریزی بی راه هم نگفته...
والله!
راستی درپاسخ به ویدئو اول، اگه از من می پرسیدن، (هوارسال پیش تو فیسبوک هم گفتم،) می گفتم "دروغگو"... متأسفم که در یک کلمه، با این که این همه هم دوستشون دارم، بهتر از این نمی تونم بگم.

Tuesday, January 11, 2011

Doing dissertation!!!!

آهای دختر دریا
باز هم صبح شده پیدا
پاشو چشماتو وا کن
تو دریا رو نگاه کن
میخواد بنشینه خورشید
توی مرمر دستت
صدف میریزه نم نم
از اون چشمای مستت

باز شنگولیسم بهم رو آورده... امیدوارم! نمی دونم چرا! هویجوری... ولی کلاً امیدواری به من یه روحیه خوب می ده...

و باز هم برگشته ام سر پایان نامه! چیزای ریز ریزی که می کشفم... جالبند...
مثلاً می دونستید عراق یعنی چی؟ یعنی کنار آب! و می دونستید تا مدتها شاید میدان نقش جهان، میدان عراق صدا می شده؟ یعنی موقع ساخته شدنش؟ این هم شاهد، توسط ملا جلال، تاریخ نویس شاه عباس:

شاه عباس حسینی کامده          پیشوای صاحب الامر از خدا
عرضۀ میدان علم گشت ازو          پاک چون آئینه گیتی نما
با کثافت بود میدان عراق          از صفای طبع او شد با هوا
یافت چون صفا تاریخ شد          یافته میدان اصفاهان صفا

این یعنی شاه عباس در سال 1000 هجری قمری (مصرع آخر) اومده و طرح نوسازی و بهسازی میدان نقش جهان داده!!! باحاله دیگه! نگید نیست!

Saturday, December 18, 2010

قستنطنیه، قسطنتنیه، غستنتیه، غسطنیطنیه... استانبول! باسواد می شویم

خدایا من رو به عنوان یک جوجه معمار ببخش که تاحالا نمی دونستم قستنطنیه کجاست!!! 
بی سوات!

باشد که ما و استاد ترکمون با هم دیگه رستگار شویم...

Thursday, December 2, 2010

History, my passion, my mission

‎"Any fool can make history, but it takes a genius to write it." ~ Oscar Wilde

Sunday, November 28, 2010

بهمون می گفتن اول همسایه بعد خودت... به همسایه هم همین رو می گن؟


همچنان سیاسی نیستم و نمی خوام باشم (حداقل نمی نویسم)، اما واقعاً می شه ایرانی باشی و به سیاست نرسی؟ بی انصاف در این جغرافیا همه راه ها به پدیده سیاست ختم می شه... از حداقل 2500 سال پیش تا الان...

اما جالبه که می تونی ایرانی باشی و چشمات رو یک در میون، یا هردوتاشو با هم ببندی... همه با هم! منظورم اینه که هممون همینیم...  با اسلام مشکلی ندارم (کیه که ندونه خوبم باهاش و دوستش دارم؟) اما 1400 سال پیش حمله ای شد... سنگین! امروز شنیدم که پادشاه عربستان، مقامات اردن و بحرین از آمریکا خواستن حمله [به تجهیزات*] هسته ای بکنند به ایران... اسمش را نمی ذاری تکرار تاریخ؟ دیروز روسیه پشتمون را مدام خالی کرد، امیرکبیر را کمک کرد تا کشته شد، سرزمین های گوگولیمون را هدیه قبول کرد... امروز و کمتر از یک سال پیش دست تو دست احمدی نژاد... یا الان همراه با این کشورهای کوچولو موچولوی حاشیه خزر سهم پنجاه درصدی خزرمون را با لطف و ارفاق به 10 درصد رسوندن!!!!**... چی بگم... دیروز و امروز عراق به ما تیکه می پروند، ایرانی ها ساختنش و تحقیرشون کرد... کی از وزرای سازنده بغداد که ایرانی بودن اسم برده شد دیروز؟ امروز که عراق کاخ بیستون را عملاً تخریب می کنه چون "ایرانی"ئه، کی صداش در می آد؟ هرچقدر هم می خواد میراث فرهنگیشون باشه... منبع مالی و توریستی بتونه باشه حتی براشون... می دونی چیه؟ ایرانیه! مثل جرمی غیر قابل بخشش... عثمانی و ترکیه که حرفی نداریم... بازم به ترک جماعت که می گفت و می گه آقا می دونی چیه، از ریختت خوشم نمی آد! اسکندر کبیر که برای همه کبیر بود و برای ما خانه خراب کن... ببین که فقط چندین و چند اسکندرنامه داریم در وصفش!!!جام سکندر... چی بگم؟؟؟ بریم شرق، از مغول های دیروز یا محمود افغان بگم یا طالبان امروز؟ هــــــــــــــی چی بگم؟؟؟؟ چی دارم که بگم؟ چی داریم که بگیم؟؟؟

این نقشه که دید ایرانی جماعت به دنیاست، طنزه... اما دور از واقعیت نیست. صادق باشیم، هست؟

همسایه پرستی ما، دیگر پرستی ما، اعتمادهای احمقانه ما، همه و همه... پدیده ایه واسه خودشون قابل تقدیر!!! عمراً اگه از مفهوم "درس از تاریخ" چیزی بره تو مخمون... دنیا مارو شناخته، ما خودمون عین سگ دنبال دم خودمون می چرخیم.... سال هاست! نه 1400 سال! بلکه 2500 سال! بلکه بیشتر... (ماشاءالله تناوب خرکاری هامون هم روز به روز بیشتر و گسترده تر می شه!!!)

عصبانی ام.

* بعداً اضافه شد...
** شاید ساده انگارانه و غیر علمی به ماجراها نگاه می کنم... .ولی... هزار ولی...

Sunday, November 21, 2010

ناموس

شاه عباس از وزير خود پرسيد: "امسال اوضاع اقتصادي كشور چگونه است؟"
وزير گفت: "الحمدالله به گونه اي است كه تمام پينه دوزان توانستند به زيارت كعبه روند!"
شاه عباس گفت: "نادان! اگر اوضاع مالي مردم خوب بود مي بايست كفاشان به مكه مي رفتند نه پينه‌دوزان، چون مردم نمي توانند كفش بخرند ناچار به تعميرش مي پردازند، بررسي كن و علت آن را پيدا نما تا كار را اصلاح كنيم."
تحليل حكايت :
1 يك شاخص مناسب مي تواند در عين سادگي بيانگر وضعيت كل سازمان باشد.
2 در تحليل شاخص بايد جنبه هاي مختلف را بررسي نمود. گاهي بهبود ناگهاني يك شاخص بيانگر رشدهاي سرطاني و ناموزون سيستم است

پینوشت: نمی دونم چرا این جوری شدم که اصلاً اسم شاه عباس که می آد انگار دارن راجع به ناموسم حرف می زنن!!! شاخک هام سیخ می شن که کیـــــــــــــــــه؟ چیـــــــــــــــــــــــــــــه؟؟؟؟



Thursday, September 2, 2010

این پست وحشتناکه

آقا من حالم بد بید!!!!!!

ببین یه کلاس داریم، معماری مدرن! منظورش اخیر نیست ها...دوره مدرن و مدرنیسم... استادمون یک خانوم قد بلند روس با یه لهجه عجیب و جالبه. فارغ التحصیل ام.آی.تی و شدیداً باسواد... فقط... روسه دیگه! خشن و عجیب! شوخی هاش هم شُک ایجاد می کنن!

یعنی چی؟ الان می گم... بحث درسمون این بود که اون اوایل مدرنسیم یه نگاه دوباره به عقب جریان داشت... یعنی نگاهی به عقب که همراه با ستایش، ترس و احترامه! تو خودت را با یک "قدیم" با ابهت مواجه می بینی... می ترسی و جو می گیرتت! و بعد که از شک اومدی بیرون، می گی آخیش! خوب شد خواب دیدم! خواب بود و تموم شد. نقاشی ها نشون داد و ... آخر کلاس هم یک فیلم. این لینکشه، اما جداً بده! خیلی بد... برای من بود حداقل! سر کلاس... آمفی تئاتر تاریک، صدای دالبی در نوع خودش... پوف! بد بود... اگه اعصاب ندارین، نبینین.
توضیح اضافه این که بعد از فیم نزدیک دو دقیقه کلاس خفه شده بود، از کسی صدا در نمی اومد و نفس هم نمی کشیدن فالواقع...

از نقاشی ها هم که گفتم اینهارو نشون داد: 
نقاششون اسمش Giovanni Battista Piranesi ئه.




Monday, May 17, 2010

یادآوری

من زیاد می گم "شاد باش و میر زی" و دوستان طرح ایراد می  کنند...
اصل شعر "بوی جوی مولیان" اینه:
بوی جوی مولیان آید همی                  یاد یار مهربان آید همی 
ریگ آموی و درشتی راه او                  زیر پایم پرنیان آید همی
آب جیحون از نشاط روی دوست      خنگ ما را تا میان آید همی
ای بخارا شاد باش و دیر زی          میر زی تو شادمان آید همی
میر ماه است و بخارا بوستان        سرو سوی بوستان آید همی
میر سرو است و بخارا بوستان      سرو سوی بوستان آید همی
آفرین و مدح سود آید همی          گر به گنج اندر زیان آید همی

*****
شعر از رودکی.
*****
چون منظور اشاره است و نه کپی کردن، رسوندن مفهومی که در ذهن امروز "من"ئه و نه در ذهن دیروز "رودکی"، لطفاً اجازه بدین تا همچنان بگم: شاد باش و میر زی


توضیح نوشت... داستان نوستالوژیک این شعر جالبه، ارزش دونستنش را داره... به خصوص برای دوستان خارج نشین وحتی کافه نشین شاید جالب باشه:
امیر نصر سامانی تصمیم می گیرد به همراه سپاهیانش به طور موقت در باد غیس (در خراسان آن زمان) اقامت کند، اما خوش آب و هوا بودن این منطقه اقامت امیر را طولانی می کند. لشکریان که دلتنگ شده بودند و نمی‎خواستند بیشتر در آنجا بمانند جرات بیان خواسته‎ی خود را با امیر نداشتند و از رودکی می‎خواهند امیر را به بازگشت ترغیب کند. رودکی که امیر را خوب می‌شناخت تصمیم می‌گیرد با سرودن شعری بخت خود را برای راضی کردن امیر به بازگشت به بخارا بیازماید. رودکی در حضور امیر چنگ زنان قصیده‌ی «بوی جوی مولیان آمد همی» را آغاز می کند. امیر با شنیدن قصیده‌ی رودکی چنان دلتنگ می‌شود که بی کفش و رخت سفر سوار بر اسب تا بخارا می‌تازد!

نگار داستان ما، دلش نمی خواد نه خودش، نه دوستان فقط "دیر" بزیند.... "میر" زیستن، ارجح! همراه باهمه جاه طلبی های همراهش که بتونه سازنده هم باشه....
دلم پرواز کردن می خواد

Wednesday, December 19, 2007

Entry for December 19, 2007


هو الناظر!!!

سلام! من اومدم! خيالتون راحت! هيچ جارو نديدم! مسافرت کاملاً کاري بود! پنج درصدشم به توريستي رسيد!!! اما جاتون خالي! بعضي وقتها واقعاً از خودم خوشم مي آد! جدي خوب بلدم از لحظه لذت ببرم! تو اون يک هفته 4تا شهرو ديدم! شانگهاي، شن زن (با کسر ش و ز)، پکن (بي جينگ، با کسر ب) و دبي. شانگهاي باد منو برد! شن زن از گرما پختم! پکن گذاشتنم تو فريزر! دبي هم هي داغ کردم و هي لرزيدم!

وارد جزئيات نمي شم ولي خلاصه اين آخري منو از پا انداخت! حال خراب من از قبل و سرما و گرماي مغازه ها!!! خدايي تمام دل و روده ام ريخت به هم!!! ساعت خوابم که مسئله کوچيکيه و پيشکش همه اينها! به هر حال طبق روايت فوق، ساندويچ آماده نگار در خدمت شماست! کله پاچه ميل دارين يا دل و روده و زبان؟!

به هر حال کفرم درآمده بود که کلي بهم خوش گذشته مثلاً، اما بلافاصله بلاگ بعدي ام (بعد از بلاگ "هيجان!") در مورد يأس فلسفيه! نامردي بود و واقعي هم نبود! کامنت تارا خيلي باحال بود: تقاضا زياد بوده!!! هاها! ايول! (اينم آگهي تبليغاتي! تارا پولشو بده!)

يعني دوست داشتم يک زماني چنين پستي بذارم! يکمي همچين خالي باشه! خُب اون موقع حسش بود! بيشتر سردرگمي بود تا واقعيت. نه که يکم از دو ماراتن معمول زندگي عقب موندم (حالا من کي از راه آدميزادي دويدم که اين بار دومم باشه؟)....

دوست دارم يه کم از مسافرت حرف بزنم! کم ديدم ولي جالب بود! خيلي آدماي با فرهنگين! به معناي لغوي کلمه! وگرنه از دم فرهنگشون با کشوراي غرب خودشون فرق داره! از هند به اين طرف... يک تبت غربشونه که که يک شکاف اساسي انداخته بين اونا و چيزي که ما ميگيم دنياي متمدن!!! از دم مهربون بودن! (تو اروپا اصلاً چنين چيزي حس نکردم! اونجا کلاس مهم تر بود!) در کمال زبون نفهمي (!) سعي مي کردن به آدم کمک کنن! واقعاً زبون نفهم! يه چي مي گم، يه چي مي شنوي! حتي نمي شد با زبان اشاره و پانتوميم باهاشون ارتباط برقرار کرد! همچين يه کم خنگن! اما خفن با پشتکار! کان هو خر! (بلانسبت!)

کاملاً فرهنگشونو ميشناسن، تاريخشو مي دونن، بهش افتخار مي کنن و تمام تلاششونو مي کنن که حاليت کنن!!! مقايسه مي کنم: ما بعد از چين دومين تمدن زنده دنياييم. چند تا ايراني اينو مي دونن؟ چندتا از آدماي ميراث فرهنگي اينو مي دونن؟ اون وقت گداي چيني اومده واسه من جزئيات دوره مينگ رو ميگه!!! (دوران باستانشون. فکر کنم حدوداي عيلامي هاي ما ميشه. همونايي که نمي دونيم از کجا و کي رو اين زمين پيداشون شده! همونايي که آشور رو از بين بردن! تمدن بعد از چين و قبل از خودمون!!!

عين خر کتاب مي خونن!!! همشون! همه همشون!!! هيچ جا کتاب فروشي هايي اين قدر غلغله نديده بودم! اصلاً هم يک کافي شاپ مثل نشر ثالث نداشت که مردم به هواي سان شاين برن توش!!! کتاباشونم اصلاً عکس نداشت، به عقل من هم فونتش 11 بود! خلاصه در اين زمينه هم بسي شرمنده شديم!!! (لحن حرف زدنم متأثر از هاله شده!)

پرستششون مسخره بود! تعظيم کردن به حداقل 2000 تا مجسمه کچل! اونم فقط تو يک معبد. (عکساشو مي ذارم)، يا مجسمه هاي طلايي ريش سياه عصباني که اگه بيان تو خوابم، رسماً ميميرم!!! يا پرستش شخص شخيص "در"!!! يا خداي آشپزخانه! مگه بت پرستی شاخ و دم داره؟ نه والا! فقط يه جفت چشم باريک کافيه!!!

با عرض معذرت از بودايي هاي محترم! خودشون آدماي ماهين! اما همون طور که گفتم يه نموره خنگ تشريف دارن! شايد کسي نبوده که واسشون دين مبين اسلام رو توجيه کنه! اما مسيحي هم کم داشتن. ديگه اونا که خوب تبليغ مي کنن. يه عالمه مبلغ و کشيش سرتاپاي دنيا دارن! تو دهات آفريقا هم اين گونه جانوري گزارش شده!!! (الانه که خدا سنگم کنه!)... تازه هنگ کنگ تا دو-سه سال پيش اجاره دست انگليسا بوده! تازه يه کم وقته که مهلت اجارش سر اومده...

اين مورد آخر کلي واسه خودم جالب بود! فکر کن! جدي باحاله! مدتها مستعمره باشي، بعدشم بِدنِت اجاره!! تازه وقتي پَسِت مي دن، قول و قرار بذارن که منطقه آزاد باشي! البته واسه هنگ کنگ که بد نشده. قطب تجاري چينه ديگه! آخرش بالا بري، پايين بياي، کار، کار انگليساست!!!

ولي: ملت دموکرات تر از اينها نديده بودم! بقيه دنيا حرفه! اينجا حکومت خل و چله! اما ملت دموکراسي تو ذاتشونه!

ساعت 2:00 بامداد.
اينجا تهران است، صداي کلاغ اکسپرس.
ادامه برنامه در آينده نزديک، انشاء الله! (به شرط استقبال! هر کي خوند (يا نخوند) يه دينگي بزنه!!!)

توضيح عکس: من و دوست های دختر همسنم! اگه گفتی کدوم منم؟