Showing posts with label بارون. Show all posts
Showing posts with label بارون. Show all posts

Friday, June 20, 2014

آواره‌ای بی‌سرانجام...

مرده. خیلی وقت است مرده. 
با اینحال، گاهی گداری، میروم و نبش قبر میکنم. تنفس مصنوعی میدم. بلند میشوم. خاکها را میتکانم و... ادامه میدهم...
اتفاقا، زیاد هم می‌آییند و فاتحه میخوانند...
گاهی هم اشتباه میگیرند. اشهد میخوانند. 
*
دیشب رقصیدم. زیاد. 
باران می‌آمد. زیاد. 
رقص زیر باران..... غرق در خودم و ضربه قطرات... رقصیدم... ساکت... رقصیدم...
و به مودی فکر میکردم... که مودی شانس داشت. اینکه در رقص دیوانه‌وارت، رنوار تو را ببیند... شانس است؟ نمیدانم... اما لااقل در ذهن یک نفر ثبت شده ای و زنده میشوی به وقت خوش آرامش... 
من رقصیدم. 
و غرق شدم در قرمز خودم... در رگبار آسمان... و در بوی خیس چمن...
در اشک زمین و آسمان... 
تکیه داده به باد و آجرهای خیس....
تکیه به هیچ...
هیچ...

و خودم...
و خودم؟
و خودم، هیچ...

و شاهدم، حشره‌ای بود که گزید. بیهوا گزید...
و خاطره ام... دستم که باد کرد و انگشتانم که بی حس شدند و دردی که نمیدانم از سر گزش خود بود یا حشره...


وقتی باران میبارد، هار میشوم... تمنای دیوانگی، وجودم را قرمز میکند... وقتی خیس، از درون و بیرون میرقصم... نه زمان میشناسم و نه مکان... به شهر اعتماد میکنم و شهر آغوشش را برایم باز میکند...
که چه محتاجم به این آغوش...
در این دنیای مکارِ ترسو...

از دستم در رفته که دیشب... چقدر و تا کجا رقصیدم... که چقدر در سرم تکرار شد:

شهر خاموش من... آن روح بهارانت کو... نعره و عربده باده‌گسارانت کو... 
شور و شیدایی انبوه هَزارانت کو...
زیر سرنیزه تاتار چه حالی داری...
خیابانی بلند میبرد او را... خیابانی که من، نمی‌شناسمش...
نمیدانم از کجا میشناسد مرا... خیابانی که من، نمی‌شناسمش...صدا میزند مرا... با غریوها و بلورها... خیابانی که من، نمی‌شناسمش...

دیشب اینقدر صامت بودم که ذهنم خستگی را بالا آورد...
دیشب یادم نیست کی و کجا خودم را درخانه دیدم...
مدهوش؛ خواب به فریادم رسید... در برم گرفت... بوسید... لالایی خواند... آرامم کرد... دردِ دلم را گرفت، زیبایی به جا گذاشت و... رفت... رفت...
و من امروز سرنیزه تاتارم، به دست... شور و شیدایی هزارانم به سر... نعره‌ها به نیش زبانم...
و هنوز آواره خیابانی که... نمی‌شناسمش...

من برای این دنیای چای و قهوه و فریاد خوشی‌های کوچک... زیادی بزرگم... قالب شکسته‌ام... به تنگ آمده‌ام... درد دارم.


Wednesday, May 28, 2014

یادم آمد روز باران...

میشنوم «برکه امن رو نمیخوام... وقتی اوج خطری نیست...» لبخند میزنم...
این چند روز که رادیو تهرازیت کار نمیکرد، مثل کبوتر بی بال و پر شده بودم. بالهای اوج گرفتنم نبود. موسیقی ها بود و هست، اما مجموعه‌ای که هماهنگ با ذهن من باشه و انتخاب من نباشه... مجوعه‌ای که روش کنترل نداشته بشم داستان دیگه‌ای داره... دوست دارم توی این زندگی که مجبورم و احساس مسئولیت میکنم که به تمام ابعادش فکر کنم، چیزهای خوبی رو ببینم که ادامه دارند و من روشون کنترلی ندارم... برای خوب بودنشون نباید نگران باشم.. نباید درگیر بشم با احساس مسئولیتم... خوبه. خوب.

«بعد از زلزله» میخونم. توی پذیرایی گرم و قرمزمون، با رادیوی روشن، بو طعم چای سبز دوست داشتنی‌ام... و صورتم رو تکیه دادم به شیشه خنک... پاهام رو تکیه دادم به قاب پنجره... خنکی لحظه واقعاً برام دلجسبه... فارغ از «بعد از زلزله»... تنش زمان و مکانم رو یه position خوب و خنکای پنجره، زل زدن به تاریکی کوچه، گرفت... به همین راحتی...
بارون رو دوست دارم هنوز...

بیرون پنجره، رعد و برق میزنه... رعد و برق من رو یاد زندگیم از بچگی تا الان، همراه با موسیقی متن اشکها و لبخندها میندازه... زل زدن به آسمون سیاه... بنفش... دنبال کردن رد برقی که یکهو میاد و میره... مثل زندگیم و لحظه‌هاییش که یکهو اومدند و رفتند... اما روشناییشون توی ذهنم موندن... لذت لحظه های کوچیک...
میگردم دنبال ویدئوی خوبی از اشکها و لبخندها و این ویدئو از لوری مورگان رو پیدا میکنم... انگار زندگیم و لحظه‌های خوبی از اون تصویر شده... مکتوب شده... یادم میاد دیگه مکتوب نیستم. هاردم مرده و زندگیم مرده و از مکتوب بودن، در اومدن... حس میکنم میتون زندگی گذشته‌ام رو باز بسازم، حافظه خراب من، کمکی به من نمیکنی، اما ویدئویی مثل این، عروسکهایی که از زندگیم مونده، موسیقی‌هایی که توی گوشهام هنوز لالایی میخونند، تصوایری که مبهم توی ذهنم هستند و خواهند بود....

زمزمه میکنم:
Raindrops on roses and whiskers on kittens
Bright copper kettles and warm woolen mittens
Brown paper packages tied up with strings
These are a few of my favorite things

Cream colored ponies and crisp apple streudels
Doorbells and sleigh bells and schnitzel with noodles
Wild geese that fly with the moon on their wings
These are a few of my favorite things

Girls in white dresses with blue satin sashes
Snowflakes that stay on my nose and eyelashes
Silver white winters that melt into springs
These are a few of my favorite things

When the dog bites
When the bee stings
When I'm feeling sad
I simply remember my favorite things
And then I don't feel so bad
یادم میاد بوی خاک حیاط خونه مامان‌ایران...
یادم میاد شنا کردن با بهزاد تو تشتهایی که توش رب گوجه درست شده بود...
یادم میاد کنار هم خوابیدن من و بهزاد روی صندلی عقب... اون موقع‌ها که جا میشدیم.. اون موقع‌ها که آسمون کویر رو تو جاده تهران اصفهان کشف کردم و دلبسته‌اش شدم...
یادم میاد آنا کارنینا و برادران کارامازوف خوندن ماه قبل از کنکور...
یادم میاد بستنی خریدن سیاوش...
یادم میاد خرسم رو همیشه کنارم میخوابید... یادم میاد بالشهای زرد و آبیم رو...
یادم میاد بوسیدن کاوه سر میرداماد، وقتی جفتمون روزه بودیم...
یادم میاد رقصیدن و تمرین رقص «سبز» کردن وقتی دلم پر از درد مامان بود... وقتی درد رو فقط و فقط با رقص توی تنهایی میتونستم آروم کنم...
یادم میاد تک تک پیاده‌روی های شبانه از دسامبر 2012 تا الان... که با چه لذتی، غم رو نگه داشتم و یادم میاد چند ماه گذشته که بالاخره سرم رو بلند کردم، پیاده‌روی‌ها رو نگه داشتم و غم رو پرواز دادم و رفت...
یادم میاد که چقدر خودم رو دوست دارم.
یادم میاد که چقدر لایق دوست داشته شدنم....

قطره‌های باران... شیشه سرد، رعد و برق و پاهای خوش‌تراشم که سالها بهشون بیتوجه بودم، محبت من رو به خودم برگردونده... سوم دبیرستان ونوس به من گفت «نگار، یک شبه پنجاه سال بزرگ شدی...» یک شبه نبود... صد سال تنهایی که سه چهار سال گذشته کشیدم هم یک شبه نبود. اما بزرگ شدم  بالغ شدم. متفاوت شدم. بودم، متفات‌تر شدم. لبخندم عمیق‌تر شده... 
و من خودم، و قطره‌های باران را دوست دارم...

امیدوارم، هیچوقت برای خودم تکراری نشوم.
امیدوارم، بتوانم هر روز، خودم را جشن بگیرم.
این موجود کوچک، توی دنیای بزرگ، جشن گرفتن دارد! «من»، «من» کردنش توی دنیای کلمه‌ها و جمله‌های شخصی‌اشخیلی هم بد نیست... آزار نمیدهد... 

رعد و برق دوست دارم. صدای کلی کلارکسون رو هم همچنین... ولی هیچ چیز، مثل جولی اندروز، من رو یاد خودم نمی‌اندازد... یاد جشن کوچک زندگانی!
- یاد تلگراف!

When the dog bites
When the bee stings
When I'm feeling sad
I simply remember my favorite things
And then I don't feel so bad

پینوشت: حضورم، بودنم، نه فقط جشن من، که جشن زندگی خیلی‌هاست. آدمهایی که دوستم دارند کم نیستند... این جشن را باید جدی‌تر بگیرم... دختر شاد سرخوش و مست... جشنِ زندگانیِ عبوس مردمی.... خوب!



Thursday, April 3, 2014

بازگشت

عشق، برگشته.
ناباورانه، تعصبم را به تماشا نشسته ام.
تعصبم،
تحملم،
تحجرم،
تنفرم،
تزلزلزم،
ترحمم،
تنزلم...
تو نام ببر.

Sunday, September 9, 2012

بوداده

زندگی.... 
باد و سراب و... آبی... آبی... آبی...

دیروز رفتم که پریسا ببینم. 
و شهر دیدم. شهری که روحش جریان دارد. با آب و موسیقی و فریاد و سکوت...
پریسا دیدم... دیدن آدمهایی که میتونن بعد سه سال خودشون باشن، جدید و عجیب و جذابه... پریسا خودش بود. محمد خودش بود... شناختنی بودند دوستهای خوب ایرانم...
و شیکاگو دیدم... شهر "زندگی"!

صبح تا ظهر... آواره خیابانها. دوربین به دست... رقص و ورزش و آواز مردم تو یه روز تعطیل...
ظهر تا شب دیدن دوست قدیمی...
و فقط یک لحظه بود. دادن اون CD مجانی...
و گرفتم... چرا که نه؟!

شب. تنها. تاریک. منتظر اومدن اتوبوسی که تأخیر داشت... و باران.
خدا شوخیش گرفته بود. تو همون نیم ساعت، بارون زد... بارون میومد... و من، دستها و سر و پا، خیس خیس خیس... رو به آسمان نیمه شب شهر زندگی که چرا...
و سرد... و لرز...
و خواب بد. کابوس. تمنای حرف زدن با مامان...
ترس... ترس... ترس...
و فکر کردم هیچوقت اینقدر آزاد، زندانی باد و آب و سراب نشده بودم. زندانی هرچی که از خودم نیست... شاید در خودم باشه...

"همه بدنت بوی کفش عرق کرده میده!"... نمیدونم چرا!؟! خدا... چرا؟
چرا زندگیم و خودم و دنیام بو میدن؟!
چرا خسته نمیشم از این بود؟!

امروز سی‌دی مجانی گوش دادم. میدهم. زیباست. هنر زیبایی که به مفت داده شد. هنر زیبایی که مفت سفر کرد... از دیار زندگی...

همه دیشب، به این دقایق موسیقی می‌ارزید...
- اما بوی زندگیم رو کجای دلم بذارم...

-غم و عصیان و اضطراب، این روزها دارن خفه‌ام میکنند-

Saturday, September 8, 2012

How would you feel better?

11pm out...
rain drops...
shivers of breeze...
santur music in your ears....
people walking around...
warm hug...
chocolate martini...

and yes, you'd feel better!

Sunday, March 6, 2011

از درس خوندن خسته شدم

من باید هرچه زودتر برگردم به طراحی.
خسته شدم. دلم دی سی می خواد. دلم نفس تو هوای بارونی می خواد. دلم دویدن و پیچیدن باد لای موهام می خواد... امروز خبر خوش شنیدم. دیگه از ایران نگران نیستم... اما شش جلد از این ده جلد کتاب مونده که باید تا امشب تمومشون کنم. از خوندن، از نوشتن، از انگلیسی فکر کردن خسته شدم. دلم می خواد قلم رو بگیرم دستم و رو کاغذ بلغزونم... طرحی نو دراندازم... نه این که تند تند تایپ کنم... خسته شدم!

خاله لیلا خندید: مثل پیرزن ها گفتی خسته شدم... 
راست می گه خب!

من درسته که عاشق رشته فعلی ام هستم، اما برایش ساخته نشدم! توی روحم نیست... باید برگردم به طراحی...
بیرون بارون می آد. صدای قطره هاشو که روی سقف شیروونی خونه ام می خوره، می شنوم...
دلم نفس تو هوای بارونی می خواد...

من باید هرچه زودتر از خونه بزنم بیرون... وقتی جلد آخر رو تموم کردم شاید... هر چه زودتر...

پینوشت: بلاگ رو دوباره برای همه باز کردم. امیدوارم هیچوقت دوباره مجبور نشم ببندمش که راه نفس کشیدنم رو سخت می کنه...

پینوشت بعد از تحریر: خوشحالم که شادی هایی خوانده شدند که حداقل موج لبخند را به آدم برگردانند...
پینوشت بعد از تحریر دو: زدم بیرون! با لباس خونه، تو آخرهای زمستون، با تاپ و شلوار خونه زدم بیرون که بارون بباره روی موهای چرب و کثیفم... روی بازوهام و روی صورتم... خوب بود. خیلی خوب... کوچه خالی بود و بارون خوب...
...
نگاه مبهوت پسری که از پشت پنجره نگاه میکرد جالب بود، لرز الانم هم همین طور... برم بخوابم! خیسم! اما برم بخوابم...