Showing posts with label لبخند. Show all posts
Showing posts with label لبخند. Show all posts

Saturday, January 23, 2021

پیرچی ‏هایی ‏شادتر ‏از ‏آب ‏روان ‏...

گفت و گوی مامان ایران و بابا:
بابا: تولدتون مبارک!
م.ا.: دیگه هشتاد که این حرفها رو نداره!
ب.: حالا اصلا بگین نود...! ولی به این چیزها نیست که! این بایدن نود سالشه شد رئیس جمهور!
م.ا.: آره، راست میگین، پیرچیه شد رئیس جمهور...! 


و من لبخند به لبانم، روان است...
😂😂😂

Friday, March 29, 2019

آن روزی که خوشحال بودم...

امسال جالب شروع شد. از سر نوروز 98. چهارشنبه بود. کل هفته رو مرخصی گرفته بود. هم عید بود، هم بهزاد اومده بود، هم نیاز به جدایی نگار از کار داشتم. کاری که خوشحالم نمیکنه، اما هنوز هم نمیتونم دقیق تو کلمات بیارمش...
چهارشنبه سرچ کردم که محبوب ترین اپ و سایتهای دوست یابی چیه. یکیش که به من مربوط بود رو دانلود کردم. تا اخر شب با چند نفری حرف زدم و تا پنج شنبه، با مارک داشتم توی تلگرام چت میکردم...
پنج شنبه یه کم سرحال بودم، اما هنوز نه اونقدر که وقتی بهزاد اصرار میکرد بریم برای دو، حاضر باشم برم... که بوم! بهانه دار شدم! ایمیل اومد از streetsense که میخوان بهم آفر بدن! به همین بی مقدمگی... جمعه حرف زدیم تلفنی و درجا آفر گرفتم...

دیروز که پنج شنبه بود، نرفتم سر کار. حال نداشتم، از نوع حال کار نداشتم، ولی خوشم بود... در مجموع تنها چیزی که نیاز داشتم، این بود که پریودم که به خاطر این قرصهای کوفتی یه ماه عقب افتاده، شروع شه! عصر برای اولین بار با مارک رفتیم بیرون. خوب بود. معقول بود. اگه چرت و پرت نگه بی هوا و نترسونه آدم رو با red flag، حتی میتونه قابل اعتماد باشه! :))
رفتم، برگشتم، و پریودم شروع شده بود!

مدتها بود اینطوری خودم رو با لبخند و شادی ندیده بودم... مدتها...
خودم رو با لبخند دوست دارم.

Saturday, January 26, 2019

جهنم

این قرار بسیار مزخرفیه با خودم. جدی. شبها کلی ذهن و انرژی میذارم که "حالا که چی"... و معمولا از خستگی پس میفتم. صبح یادم میاد که به قرارم به خودم عمل نکردم و علاوه بر اون، چیز مفیدی هم یادم نیومده...

پریشب اما یکی تو ذهنم اومد که خوب بود: سر به سر زنی که تا جهنم رفته و برگشته، نذارید. لبخند میزنه و خیلی خونسرد، با لبخند، میکشه.
حالا من هم همونم... چندباری تا جهنم رفتم و برگشتم. لبخند میزنم و میکشم.

هر چند امشب این رو نخواستم بگم. خواستم بیام بنویسم که بلدم خودم رو جای دیگران بذارم و دنیا رو از زاویه دید اونها ببینم... مهم نیست که شوخی شوخی جدی میگیرم و ویران میکنم خودم رو، "از رنجی که میبریم"... مهم اینه که بلدم با زبان طرف مقابلم، باهاش گفتگو کنم. حتی اگه بی انصاف باشم و اسمش رو بذارم manipulation.

Thursday, April 10, 2014

mirror mirror on the wall

خوابم نمیبره.
و نسرینا خوب مینویسه.
*

From earlier today:

Is this black/dark theme thing kinda a fashion? whatever software or app is updating, they change their interface to metallic black theme... earlier, adobe programs were all updated and the most signification change was changing from gray to black and and now spotify moved from green to black.... what's going on on west coast? really?!
Looking forward to see future software updates in purple and orange! at least that is more exciting!!!

Wait a minute! you're updating, fine! but where is that damn "favorite list"?! Spotify?!!! I don't want to save my music, I want to continue favorite them!
*
Mirror mirror on the wall,
Where are my burning dreams?
Where is that host ship of my burning dreams?
Mirror mirror on the wall,
make up your mind...
my dreams can't be drawn.

*
لبخند.

Saturday, February 2, 2013

متولد شب چهارده...


انگار بگیر که دنیا زیباست...
دنیا خیلی زیباست...
دو شهر کوچک و دوست داشتنی اربانا-شمپین در آغوش برف، زیبا زیبا زیبا هستند... در 14 بهمن!
زیر ماه شب 14...

پیش‌نوشت: این پست از اونهاست که کلی طول می‌کشه تا آماده اش کنم. به تدریج تکمیلش میکنم...

دیشب یکی از بهترین کادوهای تولد زندگیم رو گرفتم... زندگی داره روی مهربونی از خودش رو بهم نشون میده که قبلاً ندیده بودم... کشف نکرده بودم...

که منم عاشق چشمهای به تصویر نیامده نقشهای Victor Ostrovsky.
که منم، بانوی سرخپوش در میانه دیوانگیهای زندگی...
که میگویم با خودم:
"Dance like there's nobody watching,
Love like you'll never be hurt.
Sing like there's nobody listening,
And live like it's heaven on earth." ~William W. Purkey
که منم، مسافر کوچولو، جودی ابوت، دیوانه‌ای که از قفس فرار کرد...
که خواند و دل باخت: 
جودی عزیز 
اگر دقت کرده باشی نوشتم تا دیروز! و حقیقت این است که تا دیروز حسادت میکردم ولی الان دیگر نه! چون من هم یک نفر را دارم که برایم نامه مینویسد، نامه هایی صمیمانه تر و بهتر از نامه های تو! حتی دست خطش از دست خط تو خیلی بهتر است، مثل افراد دیگر نامه را محترمانه و رسمی شروع نمیکند! در کارش ریا نمیبینم، میتوانم بگویم حتی از تو هم کاملتر است! نامه اش بوی بهار نارنج میدهد!
از دیروز تا به حال نامه اش را 20 بار خوانده‌ام ولی باز دلم میخواهد بیشتر بخوانمش، چون واقعا نامه ای است که از ته دل و صمیمانه نوشته شده است!
نمیخواهم بیشتر از این سرت را درد بیاورم، به بابا لنگ دراز سلام مرا برسان!
دوست دارم نامه را به سبک تو تمام کنم: 
ارادتمند شما
یک انسان نه چندان معمولی
به رسم هر سال... ممنون از تبریکات Akshatha، پردیس، فائزه، محمد، Arpit و Ali Habeeb، وحیده ترنچی، Yue، فاطمه، سیما حکیم، پریا، Angela، سالومه کریمی، Tufan، پویش، Vinay، نگین الوان، Hemal، مامانم... عزیزترین سیمای دنیا، شهاب، کاوه خرمیّان، کاوه، سحر، بهار معمارزاده، عمه افسانه، بهزاد، این مهربونترین مرد... علیرضا طاهری، بابا، پررنگ‌ترین ستاره زندگی من...، مامان ایران، فرزانه رضایی، راضیه، سروش، ساحل، صبا کاظم‌پور، سحر صانعی، مینا کرملو، امیر چاوشی، سالومه مهربون، خاله لیلا جونی ( :-* )، میلاد، بهروز، هانی، دایی تقی، معصومه آل‌رضا، مرسده، حسام، آرش طبیبیان، پیام انصاری، رکسانا بخشایش، فاطمه سمائی، علیرضا خاتمیان، بهاران کاظم‌بخشی، نیّر پورخسرو، علی غیور، Ali Habibullah، سپیده حکیم‌الهی، خورشید مهربون و دوست‌داشتنی، مریم مؤمنین، Swapnil Ghiket، دایی فرهاد، بهنوش نازنین، شهرام عبداللهی، گروه آسمان کویر (برم بزنم تو چشم امیر؟ :)) )، ارغوان کاظم‌بخشی، بهناز شرکت، میترا هاشمی، مهسا ادیب، زهرا رجائی، امیر برزویی، علی اسماعیلی، غزاله طاهباز، رها همدانی، Hristo H Alexiev و ChungHeng Ted Hsieh، البرز عادلی، سیمین شرافت، این زن دوست داشتنی ( :-* )، نگین دادخواه، طناز منفردزاده، سجّاد، علی کشفی، پریسا گندمکار، پرناز بنیاب، فائقه کوهستانی، رعنا یزدان، مهرنوش یزدانبخش، رقیه جوانبخش، محمدعلی ابطحی نازنین، سپیده حاجی‌پور، Angshumala Goswami، مژده علم‌وصنعت که باید خجالت بکشم چون فامیلش یادم نیست!، پیوند فروزنده، مونا یکه‌زارع، نگار مسعودنیا، Anthony Cadena، مریم نوری، زهره معمارزاده، سولماز تقوی، آرش تاجیک، پریسا حسین‌زاده، John Whalen و Xinran Ren، سمانه خوئینی، لیدا، الی بالاخانلو، شبنم مفخم، آناهیتا حیدری، داوود طبیبیان، بهشاد، اردشیر دشت‌پور، Sunetra Biswas، پروانه خلاوّه، پیام وطنی، آتوسا سلطانی، آنجل سرداربکیان، مهراوه سیدعلی‌خانی، شکوفه دهخدایی، نیکی بختیاری، شایان بیضایی، Beatriz Perez، مهدی سعادت، فاطمه نیک‌نژاد، کیانوش احتیاط کار،Laura Schatzman،  پریشاد رهبری، نسیم محمدی، بهار یوسفی، Max Kuemmerlein و Casey Jo Brege وClay Carrell و Kyle Carmack، سپیده شماعی، کیانمهر احتیاط کار، Liliana Carrizo، حنیفه زارع‌زاده، تارا، Elizabeth Olney، سحر لویه، Abrahem Kazemi، مهدیس مستجابی، رزا میلادی، مریم فروتن، پریسا هیرمند‌پور، شیده، این پدیده دوست‌داشتنی، Caroline Wisler، مهتا عمیدی، ونوس، الهام مروّتی، فاطمه سعادتی...

برم و آماده شم.... که امشب، شب ماندنی خواهد بود در زندگی نگار...

***

زندگی از این محشرتر؟!!!! دارم فردا (یعنی امروز، یعنی فردای این پست که فردای تولده) ادامه ماجرا رو مینویسم...
زندگی خوبه... زندگی خییییییییلی خوبه.... آدمهای زندگیم خییییییییییلی خوبند.... نمیدونم چه جوری عمق احساسام رو بیان کنم.... دیشب از لحظه‌ای که بهزاد رو دیدم... نه نه! از خیلی قبلتر از اون، زندگیم خیلی خوب بود...
اما لحظه دیدن بهزاد... وای... محشر بود...
محشر بود!
نمیتونستم بفهمم چی میبینم! نمیتونستم آنالیز کنم! در رو باز کردم (شاید اون شب فقط همین یه بار من در رو باز کردم! بارهای بعد دیگه در خودش باز بود!!! آلیس بود و آکشیتا که پشت دیوار قایم شده بود... منتظر بودم گیر بدم بهش که چرا قیافه‌اش عادیه پس؟ واقعاً انتظار داشتم موهاش رو رنگ کنه یا یه کار عجیب غریبی بکنه... که گفت من یه کادو آوردم که گنده بود، نمیشد بسته بندیش کرد! و بعد این مرد نازنین جلوم بود! نمیفهمیدم واقعاً! چشمهام درک نمیکرد! مخم هم همینطور! تو اون چند لحظه فکر کردم این کیه اینقدر شکل بهزاد؟! جیغی که زدم، خووووب بود! با صدای جیغ خودم فهمیدم که واقعیه چیزی که میبینم!
بهزاد! دوستت دارم! خیییییییییییییییلی خوبی! خییییییییییییییییییییییییییییییلی!
و خنده‌ام میگیره که چطور دور دنیا میدونست که داری میای و من نمیدونستم :))

و مهمونی... آدمهای بیربط و باربط... از گوشه گوشه دنیا... از تایلند، چین، هند، ایران، اسپانیا، کانادا، آمریکا... این مهمونی، این تولد، برای من محشرترین اتفاق زندگیم بود!
دونه دونه آدمهای این شب رو دوست دارم... و دونه دونه آدمهایی که یا جور نشد بیان، یا نمیشد که بیان و دور بودن...

میدونی؟ شاید توی صورت فقط یک لبخند باشه... اما آدمها خیلی ساده میتونن آدمهای دیگه رو از ته دل شاد کنند... من واقعاً خوش‌شانس (شاکر) ئم که از این آدمها تو زندگیم کم ندارم... نه نه... زیاد دارم... آدمهایی که دونه دونه شان برام توی قلبم یادگاری نوشتن... فقط با این حقیقت ساده که به فکرت هستند... به یادتند و دوستت دارند... شده چند ثانیه هم که باشه، برات وقت میذارن... یا بیشتر... قدرت رو میدونند...

این ویدئو علیرضا رو هم دوست دارم:

و باز این حقیقت که یه آدمیزاد خوبی تو این دنیا هست، که فکر کرده به من و برام موسیقی شجریان رو پست کرده.... مرسی علیرضا...
این حقیقت که مرد خوبی مثل بهزاد هست که... فقط هست! مرسی بهزاد!
این حقیقت که من اینقدر خوششانسم که دوتا از بهترین آدمیزادهای دنیا زندگیم رو شکل دادند.... مرسی بابا! مرسی مامان!
این حقیقت که دخترک خوبی مثل آکشیتا هست که... فقط هست! مرسی آکشیتا!
این حقیقت که مرد خوبی مثل محمد هست که... فقط هست! مرسی محمد!
این حقیقت که زنان خوبی  مثل پردیس و فائزه هستند که... فقط هستند! مرسی فائزه! مرسی پردیس!
این حقیقت که بهترین دوست دنیا هست که... فقط هست! مرسی مریم!
این حقیقت که مرد خوبی مثل آرپیت هست که... فقط هست! مرسی آرپیت!

و آدمیزادهایی که فکر کردن بهشون برام یه لبخند گنده داره...
سالومه، نعیم اورازانی، هاله، Plaloma، عباس ترکاشوند، Vinay، تارا، Vivek، آزی، فرناز، علی، محمد، فرشید، پویا....
وای خیلیها، خیلیها، خیلیها... و باز... من چقدر خوشبختم...

پینوشت: پاهام درد میکنه! چرا آیا؟ P:

Thursday, January 17, 2013

پرواز

برگشتم به موسیقیهای خوب خودم... نه اینکه ازشون دور شده باشم یا مثلاً کنارشون گذاشته باشم، نه، اما اون لحظه های انتظار برای اتوبوس وقتی یه کم سردته و موسیقی تو گوشت پر از حرفه یا اون لحظه هایی که داری با عشق طراحی میکنی و موسیقی انگار برات دست میزنه تا چشمهات رو باز نگه داری... کم شده بودند و باز زیاد شدند!
*
امروز دیوانگی کردم و چسبیـــــــــــــــــــــــــد!
نیم ساعتی تو خیابونها منتظر بودم... میشد برم تو، اما کی از قدم زدن فرار میکنه؟! و قدم زدنهام من رو برد به یه مدرسه... به حیاط کنار مدرسه و زمین بسکتبال خالی و رقص و رقص و رقص... با هدفون توی گوشم... 
عالی بود... عالی نه، محشر بود...

خوشحالم که میتونم دیوانگی کنم. 
*
*
همیشه وقتی طراحی میکنم میرسم به یه سطحی که ناهشیار و هشیارم قاطی پاطی میشن... دستم یه چیزهایی میزنه و ذهنم دنیای دیگه‌ای سیر میکنه... چیزهای دیگه‌ای می‌بینه...
یکی از تصویرهای قوی که همیشه تو ذهنمه، مامانه وقتی دایی فرهاد رفت... خونه آبشار، مامان که از لای پرده خونه به بیرون نگاه میکرد و اشک میریخت... و من مبهوت. و سکوت... سکوت مطلق.
و اون صحنه و این موسیقی برام همیشه موازی، یادآور دیگری هستن... هرچند در لحظه، کنار هم نبودند:
در فکر، در فکر، در فکر تو بودم که یکی
حلقه به در زد، عزیز حلقه به در زد
گفتم، گفتم صنما قبله نما بلکه تو باشی
تو باشی، تو باشی، تو باشی
 و بعد ذهنم میره به جاده‌های تهران-اصفهان... به خودم و بهزاد که دوتایی رو صندلی عقب میخوابیدیم. به خودم که خودم رو میزدم به خواب ولی چشمم به دنبال ستاره‌ها بود...
و یادم میاد جاده‌های تهران-اصفهان-شهرضا-پوده رو با بابا... آواز خوندنمون. فرانک سیناترا! آهنگهای بیربط من. جریمه شدنهای بابا و میوه به پلیس دادن‌ها. بحث‌ها و خاطره‌ها...

من خیلی چیزها ایران جا گذاشتم. ولی فکر کنم آینده من رو این مملکت با آغوش باز داره فریاد میزنه...

به یاد همایون خرّم که با آهنگهاش زندگی‌ها کرده‌ام...
و به یاد شبهایی که با آهنگها چه سفرها کرده‌ام...

آه...
... از این شیدای زمانه. رسوای زمانه...
:-)

*
به گمونم یه سری دانشگاه‌ها به آدم یاد میدن که "دو نقطه دی" باشن! به گمونم یو اس سی یکی از اونهاس! آدم هرکی رو میبینه از اونجا نیشش تا بناگو استــــــــــــــــاد!
*
این جمله رو تو یه تیشرت تو یه مغازه کلی باحال تو پیتزبورگ دیدم، هی یادم مینوشت بنویسم:

*
یوهووووووووو! یعنی تا حالا اینقدر خوشحال نشده بودم وقتی اسم آکشیتا رو موبایلم افتاد!

Monday, November 12, 2012

این همونه که میتونه و خوب بازیم میده

نمیتونم بگم در زندگیم هیچ وقت "الگو" داشتم... شخصیتی که بخوام دنباله‌روش باشم... یا تفکراتش رو دنبال کنم! خیلی آدمها هستن که روم تأثیر گذاشتن. زیاد. شخصیتم رو فرم دادن و به "بزرگ" شدنم کمک کردن...
بابا، نعیم اورازانی، مامان، امید، بهروز، مریم، اوباما، آرش حجازی، داریوش... خیلی های بیربط و باربط!
اما "الگو"؟ ندارم! شاید نزدیک ترین شخصیت به الگو برای من یه آدم خیلی خیلی بی ربط باشه: ماری کوری! اون جمله های کتابی که از خونه عمه افسانه برداشتم و هنوز فکر کنم خونه خودمون جا مونده، تو ذهنمه... که رو آزمایشهاش کار میکرد و تو همون آزمایشگا سمت دیگه داشت غذا میپخت...
همین نوع زندگی رو، واسه مامانم دیدم! از دید من یه آدم توانمند که "همه" کار رو با هم و خیلی خوب جلو میبره... یک زن، یک مادر، یک متفکر. آرزومه که از پسش بر بیام. تو خودم نمیبینم. توانایی برنامه ریزی ندارم. اما سعیم رو میکنم. زیاد هم سعی میکنم.
*
یه جمله های کوچیکی خیلی خیلی روم تأثیر میذارن. خوب! یعنی انگار اعتماد به نفسیم که به طور کلی پخش زمینه رو جمع میکنه و ازم یهو یه "آدم" میسازه... حتی اگه اون لحظه واقعاً معنی و تفکری پشت اون حرف نباشه، بدتر از اون حتی اگه واکنش بد نشون بدم و به نظر بیاد دارم گوینده رو مسخره میکنم... خیلی بده که به جای اینکه نشون بدم چقدر اون لحظه متشکر گوینده میشم، مسخره‌اش میکنم!!!
"تو باید خواننده پاپ میشدی" از اون جمله ها بود.

من معماری رو دوست دارم. براش دارم از جون و دل مایه میذارم، اگه نخوام بگم در حد کشت دارم واسش جون میکنم... اما چیزهای دیگه ای هست... جز معماری. طراحی صحنه. جامعه شناسی. مردم شناسی. نویسندگی. "نگار بودن". و... خوانندگی. وقتی دیده میشن، انگار به عرش میرسم... از این که هنوز زنده ام. هنوز در ابعاد مختلف، زنده‌ام.
*
عاشق اسمم ئم! هیچی غیر از اون رو نمیتونم متصور بشم. فکر نمیکنم هیچ وقت بتونم به اندازه کافی به مامان بابا، عمق تقدیرم رو  برای این چهار تا حرف نشون نشون بدم... فامیلم رو هم همینطور... ولی اگه فقط یه روز مجبور شم یا پیش بیاد که بخوام فامیلم رو عوض کنم، تبدیلش میکنم به "یاغی"! چیز دیگه ای به ذهنم نمیرسه.
*
نگار...
بازیم میده!

دیر نوشت: از این صفحه به آن صفحه معلقم. بیهوده "کلیک" میکنم. هیچکدام صدای مغز من نیست. هیچکدام حرف نگفته من نیست. حرف نگفته من نشنیده بهتر.
وقت تلف میکنم.
زندگی تلف میکنم.
خورشت لوبیا سبز پخته ام.
و زندگی‌ام معلق...

خیلی دیرتر نوشت:
درد من از روزمرگی است... /بود! باید شرک ببینم گاهی! یادم بیاد که میشه جور دیگر دید!

Tuesday, May 22, 2012

بزم شور و جنون و آتش

عرفان... همیشه من رو مدهوش خودش کرده... 
اما تا خودم پایدار نباشم، نمی تونم حتی نزدیکش بشم... و امروز باز پایدارم... استوار...
که باز "ابن عربی" گرفتم در دست... باز وسوسه‌ها... باز و باز و باز... لبخند از خوانایی دنیا... لبخند از زیبایی دنیای استعاره‌ها...

من مبشره این زمینم... که ابن عربی هم بود... که فراموش شد، مثل یک رؤیای شیرین... من نیز هم. فراموش خواهم شد...
*

تم امروز، وقتی از خواب پا شدم... 
اما من دو سه بیت آخر رو بلد نبودم. این شعر کاملش، زیباتر هم هست....
"آغاز و ختم ماجرا لمس تماشای تو بود
دیگر فقط تصویر من در مردمک های تو بود"...
*

دیشب داشتم فیلم "خواهر موزارت" میدیدم ( که البته وسطش خوابم برد! فیلم قشنگی به نظر میاد... باید دید!)... با موبایل و توی تخت، با چرغ خاموش! که یه لحظه لازم شد چراغ رو روشن کنم... آروم بلند شدم که کسی بیدار نشه و چراغ رو روشن کردم! چراغ که روشن شد، یادم اومد که اتاق تهرانم نیستم... که "کسی" تو خونه‌ام نیست که با راه رفتنهای 3-4 صبح من بیدار شه... یادم اومد که تقریباً سه سال و تحقیقاً دو ساله که تنها زندگی میکنم! "تنها"... عین یه جور اکتشاف بود واسم! نشستم رو تخت و شروع کردم به حرف زدن با دیوار... نمیدونم چقدر این تنهایی ادامه پیدا میکنه! نه که تنهایی بدی بوده باشه ها! نـــــــه! اصلاً.... اما نمیدونم چقدر ادامه خواهد داشت... قول دادم به خودم که مثل خیلی دیکه از لحظه‌های زندگیم، کیف لحظه لحظه‌اش رو ببرم...
*

امروز صبح آواز آواز آواااااز میخوندم.... می رقصیدم... به یاد خاطره هایی که هنوز ساخته نشده اند... رژیاهای نه دور، که نزدیک...


*

نمیدونم چه ابن عربی و چه ابن سینا و سهروردی و ملاصدرا... از چی زنهای اون موقع خوششون میومده! واقعاً بدون Dove و Nivea و امثال اون، یکی مثل من با موهای "قلیونشور" مانند و پوست خالخالی، میتونسته جذاب هم باشه؟!

به قول آرش حجازی تو کتاب کی‌خسرو، "مشی، اولین مرد روی زمین، از خدا پرسید: خدایا چرا زنها را اینقدر زیبا خلق کردی؟ خدا جواب داد: برای اینکه دوستش داشته باشی. مشی پرسید پس چرا عقلش درست کار نمیکند؟ خدا جواب داد: برای اینکه تو را دوست داشته باشد."
واقعاً هم همون خدا جنس مذکر رو میشناسه و بس :))
*

هیه! بلاگم هم مثل لیست موسیقی‌ام میمونه! قر و قاطی!

Friday, April 20, 2012

کمی صداقت

آگاتا کریستی نویسنده‌ایه که برای هرچی معروف باشه، واسه نوشتن داستان عشقولانه معروف نیست! اما من فکر می کنم درک بسیار بسیار عمیقی از عشق و دوست داشتن داشته. کتابی داشت که من ترجمه اش رو خوندم. یادم نیست عنوانش چی بود و میدونم که هنوز تو خونه‌مان داریمش... الان سرچیدم و عنوان انگلیسیش Sad Cypress بود. همین کتاب من رو به این درک رسوند که شناخت بسیار عمیقی از روابط انسانی، مهمتر از همه از مفهوم یک رابطه دونفره داره/داشت.
دیالوگ آخر این داستان تو ذهن من، عمیق، حک شده. الان کلی گشتم تا یابیدمش:
Hercule Poirot said, “It goes deeper than that. There is, sometimes, a deep chasm between the past and the future. When one has walked in the valley of the shadow of death, and come out of it into the sunshine - then, mon cher, it is a new life that begins. The past will not serve.”
He waited a minute and then went on: “A new life - that is what Elinor Carlisle is beginning now - and it is you who have given her that life.”
-“No.”
-“Yes. It was your determination, your arrogant insistence, that compelled me to do as you asked. Admit now, it is to you she turns in gratitude, is it not?”
Peter Lord said slowly, “Yes, she’s very grateful - now. She asked me to go and see her - often,”
-“Yes, she needs you.”
Peter Lord said violently, “Not as she needs - him!”
Hercule Poirot shook his head. “She never needed Roderick Welman. She loved him, yes, unhappily - even desperately.”
Peter Lord, his face set and grim, said harshly, “She will never love me like that.”
Hercule Poirot said softly, “Perhaps not. But she needs you, my friend, because it is only with you that she can begin the world again.”
Peter Lord said nothing.
Hercule Poirot’s voice was very gentle as he said, “Can you not accept facts? She loved Roderick Welman. What of it? With you, she can be happy.”

و من امروز، بعد از 27 سال زندگی می‌دونم که از عشق چیزی نمیدونم... به عبارتی نه تجربه‌اش کردم و نه برام معنایی داره... من به سایه‌های مرگ هم نزدیک نشدم (اونطور که الینور تو این قصه شد)... اما به عمق تنهایی، عمق نعره‌های سکوت و با انعکاسهای بی‌مفهوم خیلی خوب آشنائم... عمق شبهایی که دلت زاری میخواد... و حتی تو تنهایی خودت هم با خودت از گریه کردن، هراس داری...
و من میدونم که امروز شادم. و این شادی برام ارزشی داره، غیر قابل وصف... ممکنه روزی برسه که حتی عشق رو هم تجربه کنم. به قول پوآرو، خب که چی؟! من نیازهایی دارم که این هفته اخیر و فقط این هفته اخیر، بعد از 27 سال زندگی و بالا و پایین شدن، جوابی بهشون داده شده. بیشتر از جواب، حتی این نیازهارو برای اولین باره که باهاشون آشنا می شم... فکر کن!!! بعد از 27 سال زندگی، در هنگام رابطه‌ام، لبخند نزدم، خودم بودم! خود خودم! و گریه کردم... و آرامش داشتم... داشتن که نه... آرامش پیدا کردم... 
و آرامش، بسیار بسیار مهمتر از بودن یا نبودن عشقه... خوشحالم که به این موضوع همیشه اعتقاد داشته‌ام.

بهروز! نمیدونم من و تو به کجا میرسیم... شاید به هیچ جا و شاید به همه جا! اما همیشه، به عنوان یک دوست، ازت ممنونم.

پینوشت بعد از تحریر:
بعد از یک بار خوندن پستم، یادم اومد که یکبار، در اوج هیجانات عشقولانه 18-19 سالگی، با مامان درباره "عشق" صحبت کردم... حرفهایی زد که کلی من رو به خودش بدبین کرد. تو این مایه ها که برو بچه! این حرفها و عشق و عاشقی واسه کتابهای داستانه، نه زندگی واقعی... امروز، هنوز نمیدونم باهاش موافقم یا نه. حتی درست نمیدونم منظورش رو فهمیدم یا نه (مامان گلی، یکی از عاشق‌ترین آدمیزادهاییه که تو زندگیم دیدم! سرشار از عشق و محبت. سرشار از شور زندگی) اما به هرحال خوشحالم که اونروز اون حرفهارو بهم زد. نیاز داشتم در برهه‌ای از زمان چنان جملاتی بشنوم. و خوشحالم که زود شنیدم، خیلی زود...
ممنون مامانی.

و اینکه،
"Anyone who has never made a mistake has never tried anything new." ~ Albert Einstein
باید یاد بگیرم خودم رو ببخشم.

و همچنین این موسیقی قشنگه: 

Friday, March 30, 2012

روزگارنامه...

1. من از الن بدم می‌آد. زنیکه فلان فلان شده.......... :|

2. ما الواتیم! سؤالی هست؟

3. زندگی خوبه!

4. زندگی شلوغه!

5. چه مرگته؟

6. برقص!

7. 28 آپریل می رم مصاحبه. خانه آبشار! خوشحالم!

8. بهزاد از بالای سرم هم رد بشه، خوبه! لبخند دارم! خوشحالم!

9. زندگی خوبه!

10. این رو یه بار گفته بودم!

11. استقلال خوبه! این رو کم گفته‌ام! باید بیشتر بگم....

12. زندگی خوبه... چهارفصل زندگی....

13. سیزده‌به‌دره و من کار دارم و شلوغم و زندگی خوبه و کی شلوغی واسش مهمه و بهاره و زندگی رو عشقه و کافه و موکا و رفیق خوب و نفس عمیق... و... دلتنگی!

14. دلم بابارو می خواد... پوده و شهرضا و نائین و همه دنیا باید همراه با بابام تو این هوای بهاری محشری باشه که ندارمش دیگه تو دستهام....

Friday, March 23, 2012

باز بهار آمده خدا...

یعنی من اگه این رو نگم، دق می کنم:

کشف کردم چه موسیقی ای برای خونه تکونی مناسبه و خوب جواب می ده: قطعه بهار از چهارفصل ویوالدی!!! یعنی خووووبه ها! کلی کار انجام دادم! حالا بماند که ما خونه تکونیمون رو بعد از سال تحویل انجام می‌دیم!
و در همین راستا چشمم درد می کنه! چون موقع تمیز کردن مایکروفر، دسته ماهیتابه رفت تو چشمم! دیگه خودت بخوان حدیث ماجرا!

بعدش هم این رو دوست دارم:

و اینکه در انتها جا داره از مادر گرامی و تکنولوژی عزیز تشکر کنیم، چون یک روز پر از فعالیت رو با خورشت امواتی که از فریزر کشف شده و در مایکروفرِ تمیز داغ شده، گلگون نمودند!

Thursday, March 22, 2012

آرامش

سونات مهتاب بتهوون... و کودکی آرمیده.

Monday, March 19, 2012

یک نقطه. بزرگ و زیبا. سر خط.

و والسلام گذاشتم بر دهه 80.بر سال نود.
با نقطه ای بزرگ تمامش کردم، با لبخندی بزرگتر چشم می بندم... یادم می ماند که "شاد"ئم.... که شادی را زندگی می کنم. چه بیدار و چه خواب، لبخند دارم... لبخند می‌نشانم...
امروز من، روز آخر سال 90، به معنای واقعی کلمه محشر بود...
از خوابی که شب قبلش رفتم، یا نه، از قبل‌تر، از مهمانی دو شب قبل آکشیتا، با دوستان چینی و هندی و عرب و تایلندی...
از روزی که گذراندم با فرانک، از بازی های دو بالغ که همچنان کودکیشان را بازی می کنند...
از خوابی که با آرامش رفتم، از زیبایی شب تا صبح من...
از صدای چه چه پرنده ها به جای زنگ ساعت صبح...
از سفر کوتاه یک روزه به دامن دشت و صحرا و دریاچه با دوستانی سرخوش‌تر از خودم... با محمد و آزاده و جوهی و علی و فرناز و هانی و مادر و پدرش و البته الفی...
از موکای فارادایزو با دوستان دلنشین... از حرف زدن‌ها و قه‌قه زدن‌ها... از صدای بلند و شاد خودم که مدتها بود نشنیده بودمش...
از فریاد که نه، جیغی که در قبرستان کشیدم و باری که خالی کردم از خودم، در خودم، این شب آخر سال... 
و مهربانی رضوان و بهروز و حسام... سبزی پلو ماهی شب آخر سال...

و بهروز و حسام...

و بهروز و حسام...

و محمد...

طعم دلنشین دوستی، دوست داشتن و دوس داشته شدن. با طعم گس خواب و طعم محشر سبزی پلو ماهی... یاران من، دوستتان دارم.

سال نو، با آغوشی بازتر از همیشه، لبخندی فراخ تر از همیشه... مبارک!

Saturday, February 18, 2012

درس... همچین و همچون گل گندم!


و اینکه:
تنهایی یعنی اینکه هیشکی نباشه که بهت بگه: "دو دقیقه از پای اون کامپیوتر بلند شو بیا بشین پیش من!!!"...

پینویشت بعد از تحریر:
و اینکه تنهایی از نوع نگاریسم یعنی اینکه به این نتیجه می رسی باید به موها و صورتت رسیدگی کنی! نتیجه اینکه صورتت رو با شیر می شوری، موهات رو با روغن زیتون... و براساس تصویری که از خودت تو آینه (اون هم از جلو و نه عقب) داری، برای اولین بار دست به قیچی می بری!!! بابا ایران خوش بودیم، گند هم به موهامون می خورد می رفت زیر روسری و مقنعه و پیدا نبود تا بدویی و بدی دست مامان یا آرایشگر... اینجا اول آدم گند می زنه، بعد به صرافت می افته که بپرسه اصلاً آرایشگاه داریم و اگه آره، کجاست!؟!
کل بدنم از تیز تیزی خورده موها می‌خاره! صبح حموم بودم خووو! زورم می‌آد دوباره برم!!!
خداوند این روح ریسک پذیر و خل و چل من را رام کند! ان‌شاءالله!
دیشب فرانک که عکسهای عمل دماغش رو نشون می داد، وسوسه شدم که چنین کاری بکنم! خوبه تیغ چراحی دم دست من پیدا نمی شه!!!

پینوشت بعد از تحریر دوم: دیشب برای اولین بار رفتم بولینگ! باحال بود! چسبید! و شرط رو بردم! یعنی به جای اینکه امتیازم 1/3 بقیه بشه، نصف بقیه شد! خوبه دیگه!!!

Monday, February 13, 2012

ولنتاین برفی... ولنتاین زیبا...

برف می بارد، برف...
مملکت من آتش، خانه من برفی...

زیبا بود امشب... به عبارتی بس دونفره بود هوا... رفتم و راه رفتم... رفتم و حس کردم برف را... رفتم و به جان می‌خرم سرماخوردگی بعدش را!!!!!
تبریک... به خودم که سرشار شده‌ام از عشق... به همه اونهایی که سرشارم کرده اند از عشقشون...



دوست داشتم برم و بشینم تا صبح میان برف... دوست دارم هنوز هم... چرا ترس از آدمیزاد نمی ذاره واقعاً؟

پینوشت:... عید عاشق هرشبه، تقویم و ساعت نمی خواد...

Wednesday, October 19, 2011

زندگی باید...

بخشهای مخفی زندگی ام اینقدر آشکارند که کسی نمی بینتشون... همیشه همینه... برای دیده نشدن، زیادی دیده شو!
*
شاید جاسمینم، شاید پوکوهانتس... شاید هم آریل!
نه همیشه... اما دوست دارم که می جنگم برای چیزی که دوست دارم، برای داشتنش... برای خواستن هام!... شاید بزرگترین ترس زندگی ام پشیمون شدنه... که می تونستم و نکردم... که شاید، فقط شاید، می شد...

الان این ویدئو رو دیدم باز...
و این رو:

و همچنان با لبخند می جنگم...
هر چه بادا باد.... زندگی باید...

Monday, October 10, 2011

جاسمین قصه ما

دیوانه ام و می بالم به این دیوانگی....
ماکتم رو ساختم. Xinran Ren ازم عکس گرفت و ادیت کرد و شد این:
اون شب تو استودیو دو ساعت خوابیدم. اون پشتم یه مبل بود، لوله شدم توش و همونجا خوابم برد... دو ساعت... و هنوز چشمهام برق می زنن! می بینی؟ برقشون رو می بینی؟ خنده ام رو می بینی؟ نگاه دوباره به این عکس یادم می اندازه که شادابم... خسته اما شاداب...
زیر عکس که آپ کرده بود نوشته: Negar Esfahani the crazy fashion designer. :)) ماجرا از اونجا می آد که همه تو استودیو با چوب و اینها کار می کردن، اما خب من کارهای چوبی ام رو از قبل انجام داده بودم بساط قیچی و پارچه ام پهن بود به بریدن... دخترکهای چینی صدام می کردن فشن دیزاینر... 

اون وقت خودم خنده ام می گرفت که مامان بزرگ آدم استاد خیاطی باشه، مامان آدم "با دست"هاش معروف باشه، اون وقت نزدیک 7-8 ساعت این پارچه بریدن ها واسه آدم وقت بگیره!!! واقعاً که بی استعدادم!!!

چقدر هم که این مکت ساختن به من چسبید!!! یعنی پروژه خنده ای بود... وقتی یه کار گروهی داری، درجه دوست یابی ات هم بیشتر می شه... الان با Akshata و Neha کلی سر Site Engineering رفیقم. با Phil سر استودیو و Ann و Maria و بقیه بچه ها هم... کلاً زندگی ام خوبه! چشمهام برق می زنه!

دو شب جمعه و شنبه آکشیتا خونه ام خوابید... دوست دارم! این که خونه ام پاتوق باشه رو دوست دارم. الان نیست! اما دوست دارم که باشه... همیشه دوست داشتم... و یادم می اندازه که مامان و بابا تو سن من، خونه شون پاتوق بود...

با آکشیتا رو پروژه کار می کردیم. این دختر چقدر با مسئولیته زیادی! گفت یه وقت آزاد پیدا کنم، می آم برات هم آشپزی می کنم، هم خونه ات رو آماده می کنیم که مامانت می خواد بیاد! فکر کن!!! حالا هی بگین هندی ها دردسرند و پیف پیف بو می دن! (این یکی آخری خیلی هم بیراه نیست! اما غذاهاشونه که بو می ده، نه خودشون!)
نیها دو بار برام آشپزی کرده تو همین دو هفته گذشته! غذا اولی محشر بود! اما دومی... خب خوب بود! اما من غذای تند دوست ندارم خب!!! :P تازه کلی بهم می خندیدن که غذارو چون تو بودی، تند نکردیم!!!
حرف زدن با فیل عمیقاً برام لذت بخشه! این که دو طرفه هوای هم رو تو چیزهایی که لازم داریم، داریم، خیلی برام آرامبخشه... کلی همیشه حواسش بهمه که غذای سالم بخورم یا خوب بخوابم یا کلاً احوالاتم خوب باشه... از اون ور من تو نرم افزارها و ماکت ساختن و عکس گرفتن و این خرت و پرتها کمکش می کنم...
حرف زدن های گاه به گاه با ان و ماریا هم خوبه. اینکه دنیایی اون بیرون تو ذهن آدمهای دیگه هست... که من رو بهش راهی هست... خوبه خوبه...

خوبه! خوبه! زندگی خوبه!
حتی اگه دوبار دستم رو بسوزونم (یه بار با اتوی مو، یه بار با چوب داغ از سمباده ) و یه بار هم دستم رو ناجور کنار رگم ببرم و باندپیچی اش کنم!!! (هاها! اینهارو هم گفتم که خوانندگان گرامی نگران شن و دلشون برام بسوزه و خودم رو لوس کرده باشم!)
*
گاندی!
چرا ما فکر می کنیم گاندی آدم خوبی بوده؟ 
آکشیتا گفت "کار کار انگلیس هاست"! باورم نمی شد... هنوز هم نمی شه! باورم نمی شه که مردم هند گاندی رو دوست نداشته باشن! باورم نمی شه که سالروز مرگ گاندی تو بمبئی، جشن می گیرن! باورم نمی شه که ماها تو جنبش سبز اسم کسی رو مدام بالا می گیریم، که هندی ها به عنوان یه آدم مکار می شناسنش!
آکشیتا می گه، گاندی یه نفر بود! همه نبود! هیچکی نبود! خیلی ها برای آزادی جنگیدند... خیلی ها جن دادند... کلاً برای به دست آوردن آزادی باید بها داد، باید خون داد... گاندی هیچکار نکرد، فقط اسم اونهایی که مردند رو دزدید... می گه سه تا نوجوان مبارز، قهرمان های ما بودند، نه گاندی! که گاندی پشت درهای پسته، به جای اینکه درخواست آزادی اونهارو بکنه، در واقع به انگلیسی ها در زودتر اعدام کردنشون کمک کرد... آکشیتا می گه به خاطر گاندی بود که جواهر لعل نهرو ای به وجود اومد... که هند و پاکستان جدا شدند... که کشمیر داغونه، افتضاحه... که اگه تو کشمیر بفهمند هندو هستی، با تیر خلاصت می کنند، که حق داشتن ملک نداری... آکشیتا از گاندی و نهرو متنفره... برام عجیب بود... هنوز درکم نمی گنجه....
آکشیتا یه نفره و هند امروز بزرگترین دموکراسی دنیاست... اما من باید خیلی بیشتر از اینحرفها بخونم و بدونم...

*
بچه ها می گن شبیه Jasmine توی  Aladdin ئم... شاید ظاهری... اما روحم Pocahontas ئه... هنوز و امیدوارم همیشه...
*
مامان، بهزاد، بابا می آن... خوشحالم!... عمیق... زیاد....



Sunday, October 2, 2011

مرسی مرسی

دارم بلاگهای ماه جون رو می خونم... 
من خوشحالم. من خوشبختم. 
من خیلی خیلی راضیم! خدایا! کارت درسته... دوستهای خارجستانی، زندگی روزانه ام، تنها بودن و تنها نبودنم... همه  همه رو دوست دارم. زیاد.

مرسی خدا! به خاطر نعمتهایی که دادی و ندادی! 
که اگه زودتر می دادی، شاید امروز اینقدر قدرِ داشته هام رو، قدر خودم رو نمی دونستم... مرسی مرسی.

اینکه دارم آدمهای جدید وارد زندگی ام می کنم عمیقاً لذتبخشه... یه شبکه کاردرست از معمارهای آینده این مملکت... رضایت از جایی که هستم... کاری که پیدا کردم و خیلی خیلی خیلیییییی احساس خوش شانس دارم نسبت بهش، حس اینکه آخر هفته ات رو می تونی با یه دانشجوی کامپیوتر بگذرونی و بشنوی که زندگی نیویورکی چه جوری هاست... یا با دانشجوی تاریخ بگذرونی و بشنوی که تا 1920 الکل تو آمریکا غیرقانونی بوده... اینکه کلی درس داری که بخونی و این درس هارو دوست داری و می تونی بری خونه دوستهای هندی ات و اونها آشپزی کنن و با هم بخورین و درس هم بخونین... حس استقلال تو ذره ذره کارهات... اونقدر که حتی هوارو به مبارزه بطلبی... تو این هوای سرد، چکمه بپوشی و شلوارک و بزنی بیرون...

آخ که زندگی خوبه. زندگی خیلی خیلی خوبه. زندگی خییییییییییییلی خوبه....

از این که با همه بالا و پایین هاش، تقریباً همیشه جرئت کردم خودم باشم و خودم رو زندگی کنم، راضی ام. خیلی راضی ام.

زمان از دست دادن گذشته... زندگی داره بهم بر می گردونه... (هیچ وقت از این آهنگ... هیچ وقت از مفهومش خسته نمی شم... شاید اگه از کل کتابهای مذهبی بخوام فقط یه تیکه از یکیشون رو انتخاب کنم، همین تیکه از عهد عتیق باشه... محشره)

پینوشت یک: عکس هایی که بابا داده از قدیمهاش رو، خیلی خیلی خیلی دوست دارم. خیلی خیلی خیلی. و راستش اینکه یهو عکس خودم بهزاد رو هم بینوشون دیدم، اون هم اون دوتا عکس خاص رو... عمیقاً شادم کرد...

پینوشت دو: بهزاد! دوستت دارم. همیشه.


Saturday, August 27, 2011

زندگی جدی جدی شیرین می شود

نتایج هفته اول دانشگاه:
1. لای انگشت شست و دوم پای چپم زخم شده (زیاد راه رفتم)
2. کنار شست پای راستم زخم شده و بدون چسب زخم، روزها ب درد می گذره!!!
3. بالای زانوی چپم کبود شده که نمی دونم اثر چیه!
4. کلللللللی لباس نشسته دارم
5. کلللللللللللللللللللللی کار نکرده دارم.
6. هفته دیگه که هفته دوم دانشگاه باشه، حداقل 3تا تحویل و یک امتحان دارم.

و من خووووووووووووووووووشحالم!!!! مرسی مرسی زندگی!!!!
امضا: نگار خسته، نیمه هشیار،همراه با سکسکه و راضی از زندگی!

با Beth وKyle بیرون بودیم و بعدش هم Bridget اومد! بسی بسی چسبید! دارم حس می کنم که روحیه نگار طبیبیان داره بهش بر می گرده... همچنان مرسی مرسی زندگی...

Tuesday, August 23, 2011

گل ﻣﻨﮕﻠﯽ

کلاس گل کاری نداشته که داره. ندیده بود یکی ردیف اول بافتنی ببافه که داره می بینه!!!! کلاً کلاس گُلیه! همراه با یه عمو سبیلو که برنامه کلی امتحان گل منگلی داره... شناختن پنجاه و پنج تا موجود زنده غیر از آدمیزاد تو یه ترم بد هم نیست انگار....