Showing posts with label معماری. Show all posts
Showing posts with label معماری. Show all posts

Wednesday, January 27, 2016

سرخی من از تو، درامای تو از من!

حالم یه جور حال خوبیه!!!
هر وقت اعصاب ندارم، هر وقت عصبانی ام، هر وقت میخوام فکر نکنم، کارهای خوب خوب میکنم!!! productiveترین زمیانهای زندگیم، وقتهایی بوده که اعصاب نداشتم و حالم خراب بوده!!!
از قرار هم الان اعصاب ندارم! نتیجه اینکه انقلاب کردم تو شرکت و باعث شدم وسوسه عوض کردن برنامه هامون بیفته به جون شرکت... راینو خریدیم و وکتورورکس رو ممکنه بیاریم شرکت... با برایس رفتم ناهار و کلی هم خوب بود و راضی ام... گفت مامان بابا هروقت اومدن اینجا، میخواد ببیندشون!!! (فکر میکردم مدتهاست از وقت جلسه اولیا و مربیان گذشته!) و هم اکنون یک روزه، یه پروپوزال نوشتم برای کنفرانس ای‌اس‌ال‌ای که کلللللی راضی ام از خودم و از اون... بهله! اینجوریهاست!

- کریگ میخنده میگه توش واسه تو چی داره؟
- تو دلم میگم کم کمش اینکه چند ساعت به چیزهای دیگه فکر میکنم... اگر هم بشه که یه سفر تفریحی-علمی لذتبخش به نیواورلئان رو افتادم که با زور بازوی خودم، با آدمهایی که دوستشون دارم (کامیشیا و کریگ) جورش کردم و مهمتر از همه، از دراما به دوووووووووووورم!

خلاصه که حالم یه جور خوبیه. مثل یه خواب سیاه. عمیق.

Saturday, October 3, 2015

هپروت

باب دده بالا نگران آینده کاری منه... اصرار داره تو فضایی باشم که رشد کنم....
در عین شوخی و خنده سر پروژه ای که تا دقیقه نود و سه طول کشیده، بهم میگه تو یه تایتل پشت اسمت میخوای...
میگم چی مثلا؟ نگار د مگنیفیسنت؟
چه میدونستم یهو جدی گفت این رو.... منظورش تو ایمیل ها، بود! مثلا نگار، aia associate یا leed designer....
و من، در عالم هپروت، هنوز Negar the Magnificent رو ترجیح میدم....!

Thursday, September 3, 2015

رنگ بپاش! بشّاش!

بعد از عمری دارم باز روی پروژه طراحی داخلی کار میکنم... دو، سه تا چیز فهمیدم: یک. چقدررررررر طراحی شهری بیشتر دوست دارم! دو. چقدررر پویا زیست روم تأثیر گذاشته. سه. چقدر متریال نمیشناسم و نمیخوام هم که بشناسم!

و رد راستای تحقیقات لازمه انجام شده، چقدررررررررررررررررر گوگل و طراحی داخلی هاش، مهدکودکه!!!

بیربط نوشت: M. نقطه.

Wednesday, April 29, 2015

یک جسم

چکه چکه چکه خون از چشمان روئین تن میریزد.
من خوبم. بالتیمور کمی غمگین بود شبهای گذشته. و من، با دو مملکتی که جا گرفته‌اند در قلبم، تاب میخورم بی‌مقصد...
مدتهاست که قاطی شده که کی، دیگری را به خون و خاک میکشد... مدتهاست... که شهراب و رستم، همرا میشناسند، اما خون و اشک میریزند و هنوز شمسشیر میزنند....
***
همین الان دچار حس عجیب و جالبی شدم!!! یه جور تحقیر حتی که این بعدش اذیتم کرد!
روی یه پروژه عظیم کار میکنم. 95 هکتار زمین که شبانه روز و طول هفته و آخر هفته، فرقی نمیکنه، درگیرشم. حتی اگه بگم توی خواب هم درگیرشم، دروغ نگفتم!
و خب یه کمی قبل یه فاز بزرگی از پروژه رو تحویل دادیم. در راستای سرعت خرکی من، یه روز و نیم زودتر پروژه رو بستم!!! و خب این یعنی خمیازه کشان، بعد از فشار چنیدن روز گذشته، کاری نداشتم. اولش رسما خستگی درکردم... ول کشتم تو اینترنت و کادو برای روز مادر خریدم و غیره (نوشتم چون مامان سالی یه بار هم به بلاگم سر نمیزنه! :D ). بماند که این وقت تلف کردن فوقش بیست دقیقه بود!!! بعد به تروی گفتم کاری داری کمکت کنم، بهم چندتا عکس گفت پیدا کنم و درگیرش شدم... باب دده‌بالا ازم پرسید بیکاری یا نه، که من به باب آلمانی (اسمهایی که میگم رو خودم انتخاب کردم) ایمیل زدم که من چیکار کنم، برم سر پروژه های دیگه؟
جوابش من رو برده تو شُک: نه. هیچ پروژه دیگه ای نه. تو رزرو شدی برای این پروژه. استراحت کن، تحقیق کن و خواستی پاشو برو سر محل پروژه قدم بزن! ولی سر همین پروژه میمونی. ما تمام تمرکز و ایده‌های تو رو لازم داریم براش...

حس برده‌زرخرید شاد و شادانی رو دارم که گوشهاش دراز شده و کاملا به درازگوشیش واقفه!!!

Friday, August 16, 2013

رؤیای شهری


بهزاد نوشته:
هر شهری يه فضاي ذهنی داره.
ادينبورگ فضای تاریخی و شکاک داره، انگار هرجا می ری هيوم دنبالته و می گه شک کن به همه چيز و همه کس، می تونی به دور از همه چيز حس کنی زندگی مفيدی داری.
واشنگتن دی سی شهر پر از جاسوسه، انگار هرکاری می کنی ديده می شه و هر لحظه ممکنه ون های سياه با آقايون کت و شلواری بيان بيرون.
سياتل جای زندگی خوبه، بايد بری کوهنوردی، بری قايق سواری يا کارای اين تيپی. بايد خوب زندگی کنی خلاصه و پول خوب هم در بياری ولی نه پول خيلی زياد!
لس انجلس شهريه که انتظار داری هر لحظه اين فلش مابهاب بياند و خيابون رو ببندند و بزنند و برقصند و ... از طرفی ممکنه همينجووری يوهو يه آدم معلوم خيلی پول دار ببينی يا آدمهايي که از دماغ فيل افتادند.
پيتسبورگ شهريه که می تونی بری زندگی تيپ آفريقايي آمريکايي ها رو تجربه کنی. يه جور هايي همه چيز وله اگر کسی باشی که زياد زندگی رو سخت بگيری می تونه رو اعصابت باشه اما خوب مثل 6 ماه اول زندان می مونه، مثل مارمولک که می گفت همه ابدی ها اولش جفتک می زنند اينجا هم اولش آدم جفتک می زنه!
و من نوشتم:
چقدر من و تو دیدی که از شهرها داریم با هم متفاوته!!!
برای من دی سی یه شهر آفتابیه که مردمش زیادی زندگی رو جدی گرفتن!
سیاتل یه شهر ابریه که مردمش خوب زندگی کردن رو بلدن!
لس آنجلس رو اعصابمه! فکر میکنم ملت تو پارتی دائمند (این یکی یه کم شبیه هم فکر میکنیم) برام یه شهریه که میتونست کلی هویت داشته باشه، اما آدمهای بیخیالش گند زدن بهش!
پیتزبورگ برام یه شهر پیر و گوگولیه! بوی آدمهای پیر رو میده، اما به چین و چروکهاش که عادت کنی، دلت میخواد همش بغلش کنی...
تهران واسم یه آتشفشانه که دارن نوکش آتیشبازی میکنن! هیجان و ترس و بدبختی و شادابی همه رو یه جا داره! هیچوقت هم نمیدونی به کجا ختم میشی!!!
شیکاگو برام مفهوم خونه داره! آرامش، آغوش باز و همیشگی، با بدخلقی ها و خوشخلقیهای طبیعی یه خونه.... 
علیرضا پرسیده:
چیزو یادت رفت، Charlottesville!
بعلاوه اصفهان
و من نوشتم:
شارلوتزویل رو مخصوصاً فراموشیدم خاطراتی که از اون شهر دارم، نظرم رو خدشه دار کرده...
به هرحال یکی از زیباترین شهرهای دنیاست. چه طبیعت و چه نوع زندگی و چه در و دیوار و ساختمون.... زیبایی پر کرده اونجارو! و آرامش بیش از اندازه ناشی از این زیبایی همیشگی و پایدار خیلی راحت میتونه آدمهارو بخوابونه! خواب به معنای واقعی و سمبولیک کلمه! هم آدمهاش شبها زود میخوابند و هم خیلی راحت میتونی اونجا از کل دنیا ببری و نفهمی دنیا خیلی بزرگتر از از این ده کوچولوئه... و برای من از "آتشفشان" برگشته، خیلی آزاردهنده بود!
به هرحال شارلوتسویل ده ئه و خیلی خیلی دوره از مفهوم یه "شهر"! 
اصفهان هم برام اونقدر پر از خاطره است که باز تصویرش برام شفاف نیست...
برام شبیه یه قلبه زنده و تپنده است که این زندگیش به یه رگ بنده. همه اینقدر به همیشه زنده بودن و همیشه تپنده بودنش و همیشه زندگی بخشیدنش عادت کردن که نمیبینن و نمیخوان قبول کنن که این رگ مدتهاست گرفته و اگه به زودی یه کاری واسش نشه، میتونه به مرگش منجر شه...


چیزی که بهزاد میگه همیشه برام زنده بود. از همون روزی که دوبی رو توصیف کردم به یه شهر مصنوعی که ساختمونهاش مثل قارچ توش رشد کردن... از ژنو و تعجبم از تاریکی شبانه اش که تا 12 سال بعد که دوباره دیدمش باورش نکردم... از لندن و زنده بودنهای شبهاش... از بلندپروازی شانگهای و از کثافتزدگی پکن... از نیکوزیا و شهری که به یه جسد قدیمی میمونه که به زور سرم و دارو سعی میکنند زنده نگهش دارند... از کویت و خاکی و گرم بودنش.... از پاریس و جریان تپنده شادی...

و به یادم میاد که چقدر کتاب نوشته شده درباره تک تک این شهرها... برای توضیح دادن این حسها... کتابهایی که خودم خوندم درباره پاریس و نیویورک و بمبئی... دارم به این نتیجه میرسم که این آدمها نیستن که معماری و شهرشون رو انتخاب میکنند... این شهرهان که آدمهارو انتخاب میکنند.

شهر من کجاست؟ روز من کجاست؟ شب من کجا؟ ندانم....

پینوشت: فضای خاله زنکی جامعه هندی داره بدجوری میره رو اعصابم! یهو دیدی ازشون بدیدم و خلاص! دو سه تا رفیق بسمه!

Sunday, October 7, 2012

اینجا، امروز، صدای بیصدا

باهوش بودن یعنی گاهی -خوب- سکوت کنی و -خوب- گوش کنی.
نه اینکه فقط ساکت باشی... نه این که فقط گوش کنی... نه! اینکه بتونی جلوی اون زبون لعنتیتو بگیری و فقط گوش کنی...
کاش اینقدر وراج نبودم...
کاش وقت سکوت، اینقدر فریاد احساساتم گوش منطقم رو کر نمیکرد...
از خودم میترسم... از اشتباه میترسم...

و به خودم میگم امیدوارم خدای نگار قصد انتقام نداشته باشه...

*

باید آواز بخونم...
باید نعره بزنم...
باید بریزم بیرون...

*

وقتی این پست رو مینوشتم، حتی فکر نمیکردم الان اینجا نشسته باشم که نشستم... فکر نمیکردم چندر روز بعدش به "date" برسیم... یعنی حتی توی ذهنم هم نبود! فقط یه جورایی متعجب بودم که من که مدتهاست توی بلاگم غیر از مامان و بابا و بهزاد کسی رو مخاطب قرار ندادم، با اینکه حتی حدس میزدم اینجارو نمیخونه... چرا دارم مخاطب قرارش میدم؟ به نام؟ برام سؤال بود که وقتی برام قاعدتاً حسام "دوست"تره... چرا اینقدر "همفکری" خودم رو با بهروز قوی حس میکنم...
اما بلاگ من که جای فکرهای منطقی نیست که... اگه موقع نوشتن منطق حالیم بود که کلی از مشکلاتم حل بود... شاید هم نبود که بدتر بود... نمیدونم....
و الان خوشحالم که چنین پستی نوشتم! زیاد! خوشحالم که از همفکری حرف زدم. خوشحالم که توی سه خط از "رفاقت" حرف زدم... کاش حتی بیشتر از هم‌صحبتی حرف میزدم... اما به هرحال از نوشته چهار آپریل 2012 ئم، خووووب راضی ام.

و برام جالبه که نظرش رو درباره کامنت اون روزش بودنم... نظرت رو درباره کامنت اون روزت بدونم...

*

از زنگ زدن به هاله می‌ترسم...
تقریباً هر روز بهش فکر میکنم و از زنگ زدن بهش میترسم..
حتی از زنگ زدن به مریم هم میترسم...

کلاً مدتهاست از تلفن و ایمیل متنفرم...

*

من انتظار ندارم.
نه. نه. 
من انتظار ندارم.

*

از آینده شغلی‌ام نگرانم. 
فکر میکنم این همه زحمت که چی...

*

پینوشت بعد از تحریر: به گمونم افسردگی برای فرزندان نسل ما... شاید حتی برای جامعه ما... یه خطر جدی و همیشگیه... سایه‌اش همیشه با ماست... پا به پامون میاد... اصلاً جزئی از ماست مگر اینکه به زور فراموشش کنیم...
حالا اینکه این "ما" رو چه جوری تعریف کنیم... با خودت!

به جاش من میخونم: "دور ایرانو تو خط بکش... خط بکش... خط بکش..."

Tuesday, September 25, 2012

کلاس و درس و خواب و... همینها دیگه...

غر... غر... غر... خُر... خر... غر... خر... خر... پوف.... خر.. غر...
و من میتونم! آره... آره! من میتونم!

پینوشت: موضوع تزم رو خیــــــــــلی دوست دارم. حرف زدن با پناهنده های عراقی خیلی تجربه جالبیه... اینکه حس کنم دارم براشون یه کاری میکنم شدیداً راضی کننده است! حتی اگه در حد تحقیق و طراحی روی کاغذ باشه...
اساساً من باید میرفتم مددکار اجتماعی میشدم! این یه قلم از مامان بهم ارث رسیده به گمونم!
یه مددکار اجتماعی خود-مشکل دار!!!!!!

Sunday, February 12, 2012

زندگی آی زندگی

آخرین بار که وصل شدم نت... اشتباهی رفتم فیسبوک و 59 تا نوتی ندیده داشتم!!! داغوووون! و از خودم عصبانی ام که هنوز وقت نکردم کلی از تبریکها رو جواب بدم... معذرت، معذرت...
*
دیروز صبح تا عصر رفتیم با لینکلن چای نوشیدیم! بماند که تو هوای داغون Mid West سگ لرز فرمودیم و سرماخوردگی برگشت، اما قطعاً خوش گذشت! بسیار خوش گذشت... هر روز بیشتر از دیروز حس ایرانم برمی گرده... جام رو پیدا می کنم... با یه اکیپ آمریکایی و هندی و یک عدد تایلندی راه افتادیم رفتیم زندگی لینکلن زیر و رو کردیم... هنوز معتقدم این مملکت تاریخ نداره! اما بازم دیگه دیگه... به زودی ممکنه بریم خونه فرانک لوید رایت هم ببینم... دیدنش شادم می کنه...
*
رو مقاله ام کار می کنم. من نمی دونستم تا حالا که پروسه مقاله چاپ کردن سه سالی طول می کشه! تازه الان دارم محصول ایران رو می خورم! فکر کنم گپی که تو ویرجینیا داشتم، تو زندگی آینده ام، مشهود باشه... اما برای ادب کردن خودم لازم بود! خیلی بالغ شدم... سخت و همراه با درد و رنج... اما شدم... زخم هام رو می لیسم و می دونم بالاخره دیر یا زود خوب می شن... اما می دونم که دارم برمیگردم به راهی که باید توش باشم و این امیدوار کننده است...
روی این موضوع زیاد فکر می کنم راستش... دو سالی که اذیت شدم و یه جورهایی هم حقم بود و هم من رو ساخت...
و بعد، یادم اومد که موسیقی مورد علاقه من، بخشی از فیلم مورد علاقه امه:
تقصیر خودمه که یادم می ره... آره، تقصیر خودمه...
When Lord closes a door, someway he opens a window...

What will this day be like? I wonder.
What will my future be? I wonder.
It could be so exciting to be out in the world, to be free
My heart should be wildly rejoicing
Oh, what's the matter with me?
واقعاً... من چمه؟
I've always longed for adventure
To do the things I've never dared
And here I'm facing adventure
Then why am I so scared
کیه که بگه من نبودم و نیستم اون که دنبال آروزها و دلش می ره... ترس دو سال پیش من چی بود و چیه؟
....
Oh, I must stop these doubts, all these worries
If I don't I just know I'll turn back
I must dream of the things I am seeking
I am seeking the courage I lack
من بر نمی گردم... من بر نمی گردم... من کندم آروم و آهسته برای شناختن خودم... اما من... نه! من برنمی گردم...
The courage to serve them with reliance
Face my mistakes without defiance
Show them I'm worthy
And while I show them
I'll show me
این اشتباه من بود که قول خودم بودم که یادم رفته بود... که یادم می ره... که خودم با خودم قولی دارم...
So, let them bring on all their problems
I'll do better than my best
I have confidence they'll put me to the test
But I'll make them see I have confidence in me

Somehow I will impress them
I will be firm but kind
...

And mind me with each step I am more certain
Everything will turn out fine
I have confidence the world can all be mine
They'll have to agree I have confidence in me

I have confidence in sunshine
I have confidence in rain
I have confidence that spring will come again
Besides which you see I have confidence in me
اوهوووووووم! این منم! این خود خود منم!
Strength doesn't lie in numbers
Strength doesn't lie in wealth
Strength lies in nights of peaceful slumbers
When you wake up -- Wake Up!

It tells me all I trust I lead my heart to
All I trust becomes my own
I have confidence in confidence alone
(Oh help!)

I have confidence in confidence alone
Besides which you see I have confidence in me!
و من... قولی دارم با خودم... قولی که ممکنه یادم بره... اما نمی شکنمش... من قولی دارم با خودم!
*
 وقتی می نوشتم when lord... یادم افتاد که آکشیتا داره من رو به خدای من نزدیک می کنه... دوست دارم، هرچند بهش اعتراف نمی کنم و تازه دعواش هم می کنم که به تو چه! آکشیتا آینه منه! آدمی پرخاشگر که از سر خیرخواهی به همه گیر می ده و داد می زنه و آدمها رو مجبور می کنه به چیزی که صلاحشونه... آدم عجیبیه این بشر... دیدن خودم، بیرون از خودم، این که ببینم چه آزاردهنده می تونم باشم، و این که همون موقع در اوج پرروئی بشنوم که بهم می گه چقدر آزاردهنده ای، برام عجیب ترین تجربه می تونست باشه...
*
دیشب تولد یکی از دوستهای چینی ام بود. نزدیک 20تا چینی یا بیشتر، سه تاهندی، یک مقدونیه‌ای و یک من! به شدت خسته کننده بود مدل تولد گرفتنشون! گفتم گرم کنم، آهنگ گذاشتم و یه نفری کلی قر دادم! همشون دوربینهاشون رو درآوردن و شروع کردن فیلم گرفتن! کلی خندیدم، اما حسم شبیه یه اعدامی تو تهران بود که آویزونه و تاب می خوره و مردم با خنده فقط دوربین به دست فیلم می گیرن! مهمونی نه گرم شد و نه مهمونی شد! به لطف دولت محبوب این مملکت، نسل جوونشون از دید من دیگه هیچ هویتی ندارند... خوابم گرفت، با آکشیتا برگشتیم خونه و کلی چرت و پرت گفتیم و اون رفت خونش و من هم بیهوش شدم.
*
قراره مدل عکاسی بشم! خوبه ها! زندگی جالبی دارم! شاید آدم بزرگی نشم تو تاریخ معماری، اما لااقل زندگی رو زندگی کردم...
*
با استاد ترم پیشم بحث دارم... چیزهایی پیش اومد که دوست ندارم درباره شون حرف بزنم! با هیچکی... اما وسط حرفهامون چیزی گفت که عصبانی ام کرد و البته که رفتم تو فکر. صادقانه می گم که رفتم تو فکر... شاید اگه هر کس دیگه‌ای بگه، از این گوش بشنوم و از اون گوش دروازه... که ماشاءالله تبحر هم دارم... گفتم فلان کار رو چرا کردی؟ گفت تا یادت بندازم که برای Great Designer شدن، داری راه رو اشتباه می‌ری... پریدم وسط حرفش و گفتم: But Gale, I don't want to be a great designer... شُک شد: نمی خوای؟
خلاصه حرفهام اینه (اینها که می نویسم قاطی پاتی حرفها و فکرهامه برای روشن شدن حرفهام) که گفتم من ضعف ها و قدرت های خودم رو می‌شناسم. من می دونم که ایده های خوبی دارم. می دونم که طراحی دستی ام، تنظیم فکر و دستم برای طرح زدن خوبه... اما من نمی خوام طراح بشم. که می دونم هفت ساله دارم سعی می کنم ایده رو به طرح تبدیل کنم و محصول به اون قوی ای که باید باشه نمی شه (این حرفها در راستای بحث های قبلیمون بود) مهمتر از اون، کیه که ندونه من می خوام برم دکترا بخونم؟ من عاشق درس دادنم و عاشق revitalization... من خودم رو یه Historian می دونم و افتخارم هم اینه... این کاریه که می خوام بکنم... من طراحی رو بر ای احیای فرهنگ و هنر و معماری ای که می شناسم می خوام... نه برای خلقت... آدمهای خالق از دید من زیادند توی دنیا...
هنوز شُک بود وقتی می گفتم... گفت: well, that's a shame... و این shame از جمعه تا الان تو سر من می پیچه و داد می‌زنه و داد میزنه که... THAT'S A SHAME... گفت هر کسی می تونه بره دکترا بخونه (آی اگه این حرف به گوش استادهای دیگه دانشگاه برسه >:) ) اما خیلی کمند آدمهایی که هم این باشند و هم اون... هم از پس این بر بیان و هم پس اون...
بحث رو ادامه دارم. هیچکی، مطلقاً هیچکی حق نداره به من بگه چی کار کن و چیکار نکن... حتی اگه آدمی مث Gale باشه که به سواد و طراحی اش احترام ویژه می ذارم! اون حق داره فکر کنه که برای من فلان چیز می تونه بهتر باشه، اما این منم که می بینم حس من تو چی می تونه من رو بالا ببره... هم خودم و هم روحم و هم محیطی که توشم رو...
اما...
هیچی دیگه، به فکر رفته ام... بد بود که از کسی، اون هم نه هر کسی، بشنوم دکترا خوندن مایه شرمندگیه!!!!!!!
*
با استادم، David، یکی از باسوادترین آدمهایی که تا حالا دیدم، شروع کردم درباره تزم کار کردن... یه درس تحقیق مستقل برداشتم باهاش که بعداً طراحی رو تو تزم بر اساس مطالعاتم پیش ببرم. لطفاً بی جنبه بازی در نیارید از چیزی که می خوام بگم، اما در راستای این که من روی مباحث مهاجرها به آمریکا و اقامتگاه های اونها کار می کنم و در راستای اینکه دبوید همجنسگرا ئه، مکالمات ما خنده داره: [لازم به ذکره که محل گفتگوی ما کافی شاپ اصلی دانشگاهه که به پرچم گنده از همجنسگراها به دیوارش آویزونه]
D: خب، این هفته چی ها پیدا کردی؟
N: خب من که آمارهارو فرستادم. دیدی؟ آمار مهاجران کشورهای مختلف، به ایالتهای مختلف.
D: آرررره! دیدم! خیلی باحال بود! آمار همجنسگراها رو هم داری؟
N: خوب نه، اون که مبحث جداییه، اما به جاش تا تاریخ فلان رو آنالیز کردم.
D: اوه آره. تو همون سایت من هم رفتم تاریخ قدیمی ترهارو دیدم... می دونستی تا سال فلان ورود همجنسگراها به آمریکا غیر قانونی بوده؟
N: ئه؟ چه جالب نمی دونستم... خب فکر می کنی الان باید تمرکز کنم روی یه اقامتگاه و مطالعه کنم یا همچنان در مقیاس کشوری باقی بمونم؟
D: فرقی نمی کنه، انتخاب کن خودت نسبت به تزت. مثلاً اگه در سطح کشوری یه آمار درست کن که کشورهای مختلف چه گروه هایی می آن. یا در مقیاس محلی ببین گروه های مختلف تو یه کمپ چیکار می کنن؟ شاید هم هردو رو ببری جلو.
N: مثلاً اینکه افغان ها، پاکی ها، ایرانی ها....؟
D: آره دیگه. مثلاً همجنسگراها، اقلیت ها،...
N: آهان. خب، باشه! بعد مثلاً روی اینکه چیکار می کنند هم تمرکز کنم؟ یعنی بعد از مهاجرت؟ شغلشون؟
D: خب آره... اگه وقت کردی... مثلاً گفتی خیلی می ارزه که آدم یه پناهنده همجنسگرا باشه تو کالیفرنیا دیگه؟
N: خب من که چنین چیزی نگفتم! گفتم خیلی ها به طور کلی بر اساس آمار می رن اونجا... اما باشه!
D: راستی از وضعیت گروه های خاص مثل همجنسگراها توی کمپ‌های کشورهای دیگه هم تونستی آمار دربیار...
N: (درحالی که دیگه جلوی خنده ام رو گرفتن داره سخت می شه برام) باشه باشه...
این بشر خیلی پره. مسائل معماری رو خیلی عمیق می بینه. و من عمیقاً از گفتگو باهاش لذت می برم. (البته بماند که کلاً تو دانشکده ما آدمهای عمیق زیادند و خداروشکر از دماغ فیل نیفتاده‌اند و من لذت می برم!) موضوع من هم فعلاً تأثیر خوبی گذاشته تو دانشکده... یکی از استادها که برام انواع مسابقه و grant پیدا کرده... اما به هرحال تو دانشکده های هنر و معماری که همیشه اساتید با گرایشهای جنسی خاص و ویژه توش زیادند (چه ویرجینیا و چه اینجا و چه بقیه دانشگاه ها) از اینجور دیالوگهای خنده دار هم پیش می آد...
*
یه جمله کوتاه: من عاشق درس دادنم!
هر روز بعد کلاس فارسی مطمئن و مطمئن تر می شم...
*
دارم اینترنشیپ اپلای می کنم. تاحالا فقط دوتا جا. اما دعا کنین جور شه! جدی جدی!
*
و...
ولنتاین نزدیکه. برای تک تک شما که دوستتون دارم... برای شمایی که همیشه می ترسم روزی بیاد که نتونم تو دلم هم که شده به خودم بگم: "دوستش دارم!"... آهای! دوستت دارم!

Monday, September 12, 2011

قدمت تصویر

هانیبال، وقتی تو سکوت بره ها، تو زندان اسیر بود، حافظه تصویری اش به دادش رسید... نقاشی هایی که از جاهایی که دیده بود می کرد، شده بودن پنجره هایی برای نگاه کردنش به بیرون... به دنیا... به "طرف دیگر"...
از وقتی اومدم آمریکا، حافظه تصویری ام قوی تر شده... حتی چیزهایی رو می بینم و به یاد می آرم تو ذهنم، که قبلاً تو زندگی واقعی ام، ندیده بودم!!!
*
سبک طراحی ام عوض شده. نه که شده باشه، حسش رو دارم که عوض شه! دیگه از طراحی های Pratt و UPenn بدم که نمی آد، هیچ، دوست دارم بتونم طرح های اونجوری هم بزنم... اون طرح های فضایی و بی معنی، آروم آروم دارن تو ذهنم معنی دار می شن... لااقل تو مقیاس طراحی لنداسکیپ، معنی دار می شن...
*
سحر می پرسه V-Tech کجاست...؟ خوابم می آد و توی تختمم...  لبخند گنده می آد رو لبم، یاد اون روزی (و تنها روز) می افتم که با تارا تو سایت کامپیوتر علم و صنعت، شروع کردیم ناخونک زدن به سایت دانشگاه های مختلف... که کی کجاست و چی خوبه و چی نه... و چه جوری اپلای کنیم خلاصه. 
جفتمون خیلی تازه کار بودیم. خیلی. هیچ معیاری برای انتخاب نداشتیم. الان که من به نظرم بدیهی می آد که همه بدونن V-Tech کجاست، خودم فرق افغانستان و آمریکارو نمی دونستم! تارا لااقل اسم چندتا دانشگاه به گوشش خورده بود، از جمله همین V-Tech... رفتیم تو سایتشون. صفحه اول دانشگاه، یه عکس اومد از یه قطار و بچه هایی که رنگولی منگولی پوشیده بودن و صورتشون رو رنگ کرده بودن و... تارا از اون لبخند گنده ها زد. پسندید. فکر کنم ویرجینیا رو واسه همین اپلای کرد! انگار بگیر که قراره هرروز ملت خودشون رو رنگ کنند! اگه می دونست Blacksburg چه جور جاییه... من هم از همون موقع جبهه گرفتم نسبت بهش! دانشگاه جای درس خوندنه، نه بچه بازی!!!
معیارهام تغییر کرده، فکر می کنم جدی تر شده و کم کمش به حقیقت و واقعیت و اون که باید باشه نزدیک تر شده... حداقل فکر می کنم که اینجوری شده... نمی دونم سه چهارسال دیگه، باز به الانم می خندم یا نه؟
بس نیست؟ این که آدم هی فکر کنه بالغ شده، بعد چندسال بفهمه چرت می گفته... بس نیست؟

حالا چندروزه دارم درس می خونم و دلم بچه بازی می خواد و تو بگو پنج دقیقه وقت....دریغ!

Thursday, August 25, 2011

و ما هفته اول را اینگونه دیدیم: بهار سالی که نکوست

امیدوارم ماجرای زندگی فعلی ام، تمثیلِ مثلِ "سالی که نکوست از بهارش پیداست" باشه، تا "جوجه رو آخر پاییز می شمارن".
یه اکیپ ایرانی دور و برمن که آخر هفته ها می بینمشون. کلی اهل عشق و صفا و دمشون هم بسی گرم!!!
از بچه های دانشکده، با Beth کلی گرم شدم! تقریباً همه کلاسهامون با همیم، غیر از "Site Engineering" که من چون یه ترم زودتر فارغ می شم، از اون زودتر دارم این کلاس رو.
بین کلاس ها، مثل همه بچه معماری های دیگه، اصل ماجرا استودیو ئه، که میزهامون پشت به پشت همه. من رو به پنجره، اون رو به کلاس...یه کلاس که 16-14 تا میز استودیو توشه... کلاً برعکس اکثر دانشکده های معماری که دیدم، ماها استودیوهامون حالت کلاس داره. چندتا دونه استودیو بیشتر نیست که بی در و پیکرند، همراه با هوارتا میز از این سر به اون سر، بقیه از جمله استودیوی ما حالت یه اتاق بزرگ دارن که حس خونگی بودن بهم می ده. حس غریب نبودن. در و پیکرش چقت و بست داره و غیر از "خودامون" کسی سرش رو نمی اندازه تا بیاد توش! کف کلاسمون موکته... دوست دارم. وسطش تلویزیون هوار اینچ و یه دست مبل و بغلش هم چوبلباسی و یخچال و مایکروفر و... جام رو دوست دارم. هنوز که طراحی شروع نشده، اما موقع فکر کردن، از پنجره بیرون رو دید زدن، همیشه آرومم کرده. کلاً طبیعت و آدمهای درگیر توی زندگی شخصیشون که می رن و می آن، بهم یادآوری می کنن که زنده ام. که می شه زنده بود. هر از گاهی رد شن یه بچه سیاه پوست که توپ بسکت همراهشه، یادم می اندازه که ورزشگاه نزدیکه . برای عوض شدن روحیه ام هم که شده باید سر بزنم... دخترک ها که رد می شن و هرهر و کرکر می خندن، انگار بگیر که خنده واگیر داشته باشه، بهم منتقل می شه... وقتی یکی با ریتم هدفون گوشش، بالا و پایین می پره و راه می ره، یادم می اندازه که موج زندگی می تونه از دوتا سیم هم رد شه و به آدم برسه... خوبه. پنجره خیلی خوبه. داشتن یه کادر باز تو زندگی خیلی خوبه.
تا حالا کلاسمون...
(همچین می گم تاحالا انگار چند ماه گذشته!!! تا این لحظه یک هفته رو هم تموم نکردیم و فقط دو جلسه کلاس داشتیم.) جلسه اول دوتا استاد اومدن، هرکدوم برنامه هاشون رو خلاصه گفتن و ماها هم انتخاب کردیم که بریم سراغ کدوم. اون یکی استاده به نظر آسونگیر تر می آد. یه کلاس طراحی معمولی. یه سایت جنوب همین شهر کوچولوی خودمون که به health و ecology توجه کنن و تمام. خود استاده مهربون به نظر می اومد و با سواد. Environmental Psychology خونده. عشق من. به گمونم بعداً هم باهاش کلاس داشته باشم. از اون طرف، این کلاس که من تصمیم گرفتم بیام توش، شدیداً پرکار خواهد بود! همین هفته اولی، شیره مون رو کشیده! خدا به داد بعدش برسه! یه کلاس تقریباً مشترک با بچه معماری هاست...  خلاصه ماجرا می شه یه پروژه بزرگ که قراره هردو گروه با هم ببریم جلو. یه چیزی می شه تو مایه های urban landscape و این حرفها... خود استادها بهش می گن Studio mmmm که اشاره داره به چندتا m که ماها روش کار می کنیم...یعنی اساس کارمون می شن. تا جایی که یادمه اینها بودن: Megaforms, Megastructures, Mats, Mountains, Malls, Mutants, Monsters, Malapropos. اگه به نظرتون چرت و پرت و بی ربط می آد، اصلاً مشکلی نداره! چون به نظر من هم همونه :)) هنری ایم دیگه! :))

فعلاً بهمون reading می دن و طبق معمول که من تو کلاسهای discussion شوغ پلوغ می کنم، کلاس رو کمی تا قسمتی بردم روی هوا!!! این بار بحث رو کشوندم به پیست اسکی مال امارات. از دید شماها چیه؟ معماری منظر؟ یا معماری؟ بچه ها و استادها، با استناد به یکی از مقاله هایی که خوندیم، می گفتن معماری منظره! من یک کاره می گفتم نچ! خلاصه حرفم هم این بود که از من نخواین، معماری منظر براتون تعریف کنم، اما یه فضای لنداسکیپ، خودش خودش رو معرفی می کنه و به آدم حس می ده! اما این فضا، با وجود شیشه های دور و برش و آدمهایی که با تاپ و شلوارک بیرون می بینی که راه می رن یا دماغشون رو به شیشه چسبوندن و نگاهت می کنن، هرچقدر هم که برف بیاد و سرد باشه، برای من لندسکیپ نیست. بچه ها گفتن، شاید تو منظر رو برای خودت طوری تعریف کردی که همراه شده با طبیعی بودن! یا حداقل همراه با طبیعت بودن. واسه همین چون حس می کنی این پیست خیلی مصنوعیه،  چنین باوری داری که این فضا کلاً لندسکیپ/منظر نیست. (قبلش یه بحث اساسی سر طبیعی و مصنوعی داشتیم... این که شاید دیگه خیلی خیلی کم بشه طبیعتِ طبیعی پیدا کرد. مقاله هه که خونده بودیم، یه جمله داشت: "Nature is no longer Natural"... کلی سر این موضوع حرف زدیم) یکی مثال آورد از romantic garden ها که طبیعت شکل و فرم داده شده و مصنوعی (artificial) ئه. می خواست بگه که حالا اینپیست، مثال خیلی غلو شده تری ئه، از همون. یکی دیگه جواب داد آخه very artificial natural landscape (منظر طبیعی خیلی مصنوعی) که شماها هی می گین که خودش سرشار از تناقضه. بعد از یه بحث اساسی، من پیشنهاد دادم، چرا بهش نمی گین یک فضای معمارانه؟ یک اتاق معمارانه که توش برف می آد؟ به نسبت یک فضای طراحی منظر که دیوار و سقف داره؟! ملتی رو گیج منگولا کردم! استادها گفتن کلی بحث باحاله، ولی فعلاً بیخیال و بعداً برمی گردیم بهش... 
جدی نظر شماها چیه؟



بچه معماری ها بدک نیستن، اما با این وجود، کلاس دست لندسکیپی هاست. یعنی عملاً من و فیلیپ و یه دختر اروپاییه که اسمش رو یادم نیست در مرحله اول و بعدش هم بت و دو سه تا دیگه از لندسکیپی ها و یکی دوتا معماری ها. به گمونم بیشتر اثر استادمونه. Gale Fulton. از همون اول به نظر سخت گیر می اومد و بچه هایی که حال و حوصه کار نداشتن، راه افتادن سمت اون یکی استاد. کارش درسته. کلی کمک و همراهه، در عین حال شدیداً جدی. جوونه، اما خیلی بیشتر از سنش، باسواده و به نظر اهل عمل می آد. و از حق نگذریم، شدیداً جذابه!!!!! البته اگه کار کشیدن های مداومش به آدم فرصت بده که به این چیزها هم دقت کنیم!!!

تو کلاس های دیگه با پردیس ام. یکی دیگه از بچه ها که تازه از ایران اومده.  همکلاسی ایرانی داشتن اینقده خووووووبه! بگی بخندی، غر بزنی...  بعد از دو سال همکلاسی ایرانی نداشتن، اکلی می چسبه به آدم! بخصوص اگه مدام تورو یاد سارا افراز بندازه!

پینوشت: سؤال های همیشگی هفته اول دانشگاه: 1. تو ایمیل استاد رو باید چی صدا کنم؟ با اسم کوچیک یا فامیلی و پیشوند پروفسور؟ 2. یعنی الان اوکی ئه که من استاد رو تو فیسبوک اد کنم؟؟؟ 3. دستشویی و کافی شاب و آبخوری و ایستگاه اتبوس کجاست؟ 4. ساعت چنده؟ 
واااااای یک و نیم صبحه!!!! برم سراغ هواااااران کاری که دارم و باید تا 8شت صبح تموم شن!!!!

Thursday, May 26, 2011

کلاْ فحش!!!

باز دارم عکسهای توی کتابخونه رو آرشیو می کنم! واقعاْ مرحبا به محمدرضا پهلوی!!!!! عکسهای پاسارگاد رو اااااااعصابمه!!!! ستو،ن هخامنشی با لونه کلاغ روش چی می گه؟ ویرانه ستون به عنوان سکو، برای کشیدن آب از چاه چی می گه؟؟؟؟؟

کلاْ فحش!!!

Tuesday, April 5, 2011

کالچرال لنداسکیپ با طعم سوپ جو

1. از جمعه مریض شدم! خوب نیست! دوست نمی دارم اصلاً!!! امااا... تو این مدت سوپهایی درست کردم که خودم در بهت خودم مونده ام! پوره سیبزمینی هم درست کردم و ابتکار زدم و سبزیجات مخلوط و کنجد ریختم توش... داغ داغ... آی گلوم حال اومد! مهمتر از اون سوپ جو دارم درست می کنم! اگه خوب شه! برنامه ام حداقل یه بار در هفته این رو خواهد داشت! بهههله!!!
ولی خداییش چه سووووپی شده! مثل مال مامان نشد تهش! اما خوبه!!! دوست می دارم دستپختم رو :))
حیف که قابلمه ام کوچیکه :)) و حیف که می ترسم بخورم تموم شه :))

2. تو فیس بوک هم نوشتم، اگه این که می گن "سالی که نکوست از بهارش پیداست"، درست باشه... خوشا به حال من تو سال جدید.... خوش شانسی های ریز و درشت... پذیرش جدید... آدم های جدید... ویزای مامان و بابا و امیدوارم آخر هفته بهزاد... تزی که لنگان لنگان به سوی خوب شدن پیش می ره... خوبه کلاً زندگی! بالا و پایین داره، اما  سال جدید داره نویدهای خوبی می ده...

3. تو بهتره بری دنبال کاری که "دوست داری" یا امکان "آینده کاری بهتری" برات می سازه؟ یادمه بابا موقع انتخاب رشته همه بچه های فامیل، بهشون می گفت یا نرو توی اون زمینه، یا اگه می ری با علاقه برو و دُرُست بخون... می گفت (یادمه بخصوص به سپیده سر انتخاب اقتصاد) می گفت [رشته ها و گرایش های خاص مثل اقتصاد] سخته! اگه می ری توش، آماده باش که درست درس بخونی... همینجوری گذروندن واحدها، به هیچ دردی نمی خوره. یا یادمه یکی از بزرگترین مشوق های حداقل از بعد احساسی  و روحی لاله، بابام بود. حتی اگه خودش هم نمی فهمید، من این موج رو خیلی قوی از بابا گرفتم... وقتی همه می گفتن برو بابا! فیزیک چیه؟ چیکار می تونی بکنی آخه باهاش؟ بابا خوشش می اومد از علاقه این بشر از توی عمق رفتن موضوع مورد علاقه اش... بهش می گفت و می گه خانوم دکتر کوچولو... کنارش هواران تا از دوستهای دبیرستان خودم رو می شناسم که فقط خواستند برن شریف... و خب می دونی؟ زنده اند!!! اما باور دارم که من علم و صنعتی از اونها بیشتر زندگی کرده ام و می کنم...
حالا چرا گفتم اینهارو؟ چون دوست دارم به "cultural landscape" فکر کنم و توش عمیق شم!!! من می تونم برم دنبال بحث های روز دیگه مثل "technology" یا "sustainability"... اما وقتی تو ته تهش، حرف و فکر و ذکرت اون مباحثه و خودت رو اینجوری تربیت کردی، چرا خودت رو کج و کوله کنی که به اونها فکر کنی؟ که خوبند، اما باب کار تو نیستند؟؟؟ متأسفانه برای من آدم ها جالبترند از پیج و مهره...
بذار یه کم این گرایش هارو بیشتر توضیح بدم تو معماری... تکنولوژی که معلومه. تو مواد و مصالح جدید، نکنیک های جدید روز رو استفاده می کنی برای خلق فضا... خیلی مسلمه که همه معمارها باید پایه این موارد رو بدونند... اساساً اون همه درس ساختمان که دادند به خوردمون و خواهند داد به زودی، واسه همین چیزها بود دیگه. (و ناگفته نماند که نمرات من، بخصوص اگه تارا هم گروهم نمی شد، همیشه منفجر بود!!!) D:
معماری پایدار بحث انرژی رو می کشه وسط... بیشترین میزان مصرف انرژی هر مملکت، توی بحث معماری و بخصوص خانه سازی مطرح می شه... این گرایش بحثش اینه که چه جوری با کم هزینه ترین سیستم، به حدقل مصرف انرژی نزدیک شیم... باز هم حداقل اطلاعات رو هر معماری باید داشته باشه! بخصوص تو دنیای امروز که دیگه پفک نمکی هم برچسب انرژی داره!!! تو برای ارائه طرحت به مشتری، باید بتونی ثابت کنی و طرح کنی که ساختمان تو انرژی کمی مصرف می کنه... که کم کمش، در آینده نزدیک و دور، پول کمتری از نمونه های مشابه یا جایگزین از جیبش در می ره...
و عشق من cultural landscape!!!!! خب راستش معادل فارسی نداره! خود همین اسم هم غلط اندازه! چه برسه به این که معادل فارسی بسازیم براش... شاید اگه من بخوام براش معادل بسازم، بگم: "معماری جامعه گرا"!!! و تأکید می کنم معماری! نه معماری منظر یا همون landscape!
شدددددیداً مبحث جدیده توی گرایش های دانشگاهی. حرف جدیدی نیست، اما به عنوان یک گرایش، چرا.صادقانه بگم که خودم تا وقتی اینجا نیومده بودم، نمی دونستم چیه! ترم اول کلی به وضع خنده داری، فهمستم که این تئوری های متنوعی که من از خودم صادر می کنم، در واقع زیر این مبحث می گنجه... خیلی کمند دانشگاه هایی که ارائه کنند این مباحث رو به صورت یک گرایش جدا... تقریباً تو تمام دانشکده های معماری اساتید درباره اش حرف می زنند...  و با این حال هنوز جای خودش رو پیدا نکرده! تو بعضی دانشگاه ها در دپارتمان معماری تدریس می شه، بعضی جاها منظر، بعضی جاها حتی حفاظت و احیا (preservation) خلاصه حرفش هم اینه که آقا جون تو داری برای مردم طراحی می کنی، پس باید شرایط روانشناسی، جامعه شناسی و فرهنگی مخاطبت و جایی که توش طراحی می کنی رو خوب بشناسی تا بتونی براش طرح بدی!!! کلاس های مشترکی با دپارتمان هایی هم که گفتم داره: روانشناسی، جامعه شناسی، مردم شناسی. توش لزوماً حرفی از تاریخ نیست! حرفی از مرمت و احیا نیست! حتی لزوماً حرفی از معماری منظر هم نیست با وجود این که تو می گی landscape!!!! در عین حال می تونه همه این مباحث هم چاشنی اش باشه... توی آمریکا که اکثر میراث فرهنگیشون، پارکهاشونه، بیشتر بحث می ره توی معماری منظر... شاید توی ایتالیا شاید بیشتر مرمت و احیا... اما اکثر مباحث پایه این گرایش از انگلیس می آد که روی انواع مختلف معماری، احیا، منظر تمرکز داره.... توی خیلی از کشورهای اروپایی، توی چین و ژاپن و هند و توی آمریکا کلی حرف زده می شه تو این مبحث و داره کار می شه... جالبه که توی خاورمیانه هم کلی از این مباحث به صورت عملی پیاده شده... خلاصه که عشقولانه ما، هم اینجا حرف و کار داره و هم ایران...
اون وقت من که می میرم برات، بذارم برم؟
:-)))
از سال دوم معماری که ترکاشوند سر یکی از کلاس ها بحث "فلسفه معماری" رو کشید وسط... گفتم کار، کار منه!!! خلاصه، بحثِ عشق در نگاه اول بود و این حرفها! :)) با وجود اینکه همون موقع هم هممون جوجه بودیم و نصف حرفهاشو نمی فهمیدیم... اما خداییش چه خوب کرد که گفت و لااقل به گوشمون خورد یه چیزهایی و موند تو ذهن من از همون موقع تا سالها بعد...
این که چندین سال حتی اسم چیزی که دوست داشتم رو نمی دونستم، هم خیلی خوب بود و هم بد! اون همه خوندم و خوندم و خوندم... که علاقه هام رو پرورش بدم و بگردم دنبال اون چیزی که می خوام... اینش خوب بود... شاید اگه می دونستم چی می خوام، از همون اول می رفتم فقط سراغ این! تک بعدی می شدم! چیز خوبی از توش در نمی آد! من هم که صادقانه اعتراف می کنم چنین آدمی ام!!! در کنارش، حس گیجی ام، گاهی بد بود... اما کلاً گیجی برای آدمیزاد خوبه بعد از یه دورانی وقتی برمی گرده و به عقب نگاه می کنه... آدم کم کمش مجبور می شه بازتر به اطرافش نگاه کنه... حتی اگه گیج منگولا بخوره و چیزی هم حالیش نشه از چیزهایی که می بینه... اما تو حافظه بصری اش ثبت می شه...
درباره دانشگاه فعلی ام، گفتم که تو ترم یک تو کلاس های discussion با این مبحث آشنا شدم، نوشتم و خوندم و پرزانته دادم... با استاد گوگولی ام، Ethan Carr که خودش غولی محسوب می شه، درباره اش حرف زدم کلی و کلاس برداشتم... حالا دارم می رم دانشگاهی که یکی از قطب های این مبحثه!!! همه بچه های طراحی منظر، (بچه های دوره دو و نیم ساله! یعنی کسایی که سابقه طراحی دارند، اما نه طراحی منظر) واحدهای یکسان داریم تو این مایه ها (چون اسم درسها بعضاً تغییر کرده و می کنه که طبیعیه)
Students entering with BSAS degrees
Fall 
LA 590 Community/Infrastructure Studio (5)
LA 342 Site Engineering (4)
LA 501 Landscape Architecture Theory & Practice (2)
HORT 301 Woody Ornamentals (3)

Spring
LA 513 History of World Landscapes (4)
LA 438 Design Workshop Studio (5)
LA 599 A Thesis Proposal Seminar (2)
HORT 302 Woody Ornamentals (3)

Fall
LA 441 Land Resource Evaluation (4)
LA 470 Social/Cultural Design Factors (3)
LA 599 B Thesis Studio (5)
------------------------------------------------

Spring
LA 438 Design Workshop Studio (5)
LA 599 C Thesis Completion Seminar (1)
------------------------------------------------
------------------------------------------------
------------------------------------------------

Fall
LA 450 Ecology For Land Restoration (4)
------------------------------------------------
------------------------------------------------
------------------------------------------------


اجباری های دیگه که جای نقطه چین ها قرار می گیره:
LA 565 Design/Behavioral Studio (6 credit hours)
و یه درس تاریخ دیگه که من سعی می کنم بی خیال من بشن دیگه!!!! تاریخ واسه من یکی، بسه :)))
اجباری های گرایش cultural که جای نقطه چین ها قرار می گیره:
LA 594 Cultural Heritage Topics(2-4)
ANTH 460 Heritage Management (4)
اختیاری های گرایش cultural که می تونه جای نقطه چین ها قرار بگیره:
ANTH 557 Social Construction of Space (انتخاب من)
ARCH 410 Ancient Architecture
ARCH 412 Medieval Architecture
ARCH 419 Historic Building Preservation
ARCH 515 Architectural History of American Communities
ARCH 518 Recording Historic Buildings
LA 215 Buildings, Land, and Culture (taken as LA 590) (انتخاب من)
LA 218 Cultural Landscape of South Asia (taken as LA 590)
LA 222 Islamic Gardens and Architecture (taken as LA 590)
LAST 401 Latin American Ethnobiology
LEIS 242 Nature and American Culture (taken as LA 590)
LEIS 575 Leisure and Culture (انتخاب من)
UP 420 Planning for Historic Preservation
اختیاری های متفاوت گرایش Community and Urban Landscapes Specialization (اجباری ها با گرایش من یکسانند)
ARCH 424 Gender and Race in Contemporary Architecture
LA 564 Behavioral Research in Design
LEIST 545 Sociology of Leisure (انتخاب من)
SOC 447 Environmental Sociology (انتخاب من)
NRES 540 Public Involvement in Resource Management
UP 473 Housing and Urban Policy Planning
UP 474 Neighborhood Planning
UP 517 Community Studies Theory
اجباری های متفاوت گرایش Ecological Design and Technology Specialization
LA 537 Landscape Planning and Design Studio (6 credit hours)
اختیاری های متفاوت گرایش Ecological Design and Technology Specialization
LA 452 Natural Precedent in Planting
LA 542 Landscape Modeling
LA 550 Environmental Impact Assessment
NRES 401 Watershed Hydrology
NRES 403 Watersheds and Water Quality
NRES 419 Environment and Plant Ecosystems
NRES 429 Aquatic Ecosystem Conservation
NRES 439 Environment and Sustainable Development
UP 405 Watershed Ecology and Planning
UP 442 Environmental Policy and Law

مسلمه که کلی درس هست که دوست دارم بردارم، و وقت نمی شه... همین الانش هم اختیاری هام از امکانم بیشتر شده که باید با توجه به برنامه هام بسنجم کدوم نهایتاً جور می شه.... خلاصه اینجوری ها...
هرچی که موند، می ذاریم برای دکتری :))) (و این که احیاناً خود آدم هم می تونه مطالعه داشته باشه هاااا!!!! هم خدارو خوش می آد و هم بندگان خدارو...)

4. چقدر 3 طولانی شد! خلاصه حرفم این بود که زیاد بهم گفتن "دیدی پشیمون شدی؟" یعنی از این که اومدم تاریخ و نقد معماری (Architectural History and Criticism که معادل فارسی اش می شه همون گرایش "مطالعات معماری" خودمون که دانشگاه بهشتی و غیره ارائه می کنند) الان پشیمونم و واسه همینه که دارم ادامه می دم تو منظر... جواب: اصلاً و ابداً!!! همچنان عاشق رشته ام هستم و خواهم بود... بله، دلم برای طراحی تنگ شده نااااجووووورررررررر..... اما اگه نمی اومدم این گرایش رو، همیشه همیشه همیشه پیش چشمم می موند و تازه حسرت این سواد فعلی ام رو داشتم... اگه نمی اومدم توی این گرایش، نمی فهمیدم که نه طراحی شهری و نه معماری، بلکه منظر (که اون اوایل اصلاً دید خوشی نسبت بهش نداشتم) وادی اصلی منه. اگه نمی اومدم، دنیارو کمتر می شناختم و حرفهای گنده گنده دلم، رو دلم می موند... الان می دونم معماری رو چه جوری فکر کنم... چه جوری طرح بدم وقتی فکر هام فقط تو ذهنم نباشند، تو دستم باشند... چیزی که تو برنامه های فشرده لیسانس و فوق معماری به دست نمی آد... چیزی که باید کلی بخونی تا بره تو مغز استخونت... اما همیشه وقت نیست!!! بازم ایول به خودم که تو لیسانس تلاش خودم رو کردم! چون تو فوق که دیگه اصلاً اصلاً وقت نیست!!! من این موقعیت رو به خودم دادم که با چشم باز برم تو عمق اون چیزی که دوست دارم! چه خوب... حالا چطور می تونم پشیمون باشم؟؟؟؟ اتفاقاً فکر می کنم یکی از بزرگترین شانس های من و به نوعی دست خدا و این حرفها، این بود که بین اون همه دانشگاه، عدل همین رشته که عملاً زیرمیزی چپونده بودم تو اپلای هام، جور شد... و الانم سکوی پرتابم شده به جلو... به عمیق تر و تخصصی تر شدنم تو چیزی که دوست دارم و می تونم با زبانش با دنیا حرف بزنم و یه چیزی بسازم...
الانم همون شانس انگار دوباره تکرار شده...شاید منطقی ترش این بشه که بگم رزومه هر آدم، آینده اش رو می سازه... دقیقاً دانشگاه هایی بهم پذیرش دادند که حرفی در cultural landscape برای زدن دارن... من گریزی ندارم به جز علاقه ام!!! 

5. بفرمایید سوپ جو در ساعت پنج صبح...

پینوشت بعد از تحریر: رادیوفردا: ".... (=بلاه بلاه بلاه!).... پژوهشگران شباهت های زیادی بین فیل ها و شامپانزه ها پی برده اند"! من: "خوبه دیگه! اگه اون اولها میمون نبودیم، دیگه کم کمش لااقل فیل که بودیم!!!"

Sunday, March 6, 2011

از درس خوندن خسته شدم

من باید هرچه زودتر برگردم به طراحی.
خسته شدم. دلم دی سی می خواد. دلم نفس تو هوای بارونی می خواد. دلم دویدن و پیچیدن باد لای موهام می خواد... امروز خبر خوش شنیدم. دیگه از ایران نگران نیستم... اما شش جلد از این ده جلد کتاب مونده که باید تا امشب تمومشون کنم. از خوندن، از نوشتن، از انگلیسی فکر کردن خسته شدم. دلم می خواد قلم رو بگیرم دستم و رو کاغذ بلغزونم... طرحی نو دراندازم... نه این که تند تند تایپ کنم... خسته شدم!

خاله لیلا خندید: مثل پیرزن ها گفتی خسته شدم... 
راست می گه خب!

من درسته که عاشق رشته فعلی ام هستم، اما برایش ساخته نشدم! توی روحم نیست... باید برگردم به طراحی...
بیرون بارون می آد. صدای قطره هاشو که روی سقف شیروونی خونه ام می خوره، می شنوم...
دلم نفس تو هوای بارونی می خواد...

من باید هرچه زودتر از خونه بزنم بیرون... وقتی جلد آخر رو تموم کردم شاید... هر چه زودتر...

پینوشت: بلاگ رو دوباره برای همه باز کردم. امیدوارم هیچوقت دوباره مجبور نشم ببندمش که راه نفس کشیدنم رو سخت می کنه...

پینوشت بعد از تحریر: خوشحالم که شادی هایی خوانده شدند که حداقل موج لبخند را به آدم برگردانند...
پینوشت بعد از تحریر دو: زدم بیرون! با لباس خونه، تو آخرهای زمستون، با تاپ و شلوار خونه زدم بیرون که بارون بباره روی موهای چرب و کثیفم... روی بازوهام و روی صورتم... خوب بود. خیلی خوب... کوچه خالی بود و بارون خوب...
...
نگاه مبهوت پسری که از پشت پنجره نگاه میکرد جالب بود، لرز الانم هم همین طور... برم بخوابم! خیسم! اما برم بخوابم...

Wednesday, February 23, 2011

نگار چشم باباقوری

بـ بسم الله معماری رو با کج و کولگی نوشته اند! باور کن!!! یا آرتوروز گردن می گیری، یا چشمهات باباقوری می شه، یا لرزش دست می گیری و دستهات نافرم می شن، یا قوزو می شی، یا مخت تاب برمی داره... خلاصه که خوب خوشگل و منگول می شی!!!

این از اون پست طولانی ها می خواد بشه! چون من شدیداً کار دارم و وقتی شدیداً کار دارم، حتماً شدیداً کامنت هم دارم برای دادن!!!

1. کامنت برای پست قبل: "فحش می دهیم به روس ها که ویران کرده اند این مملکت را! تأسف می خوریم به حال "فرح آباد" که بر باد رفت... فکر کن که در زمان شاه عباس قابل مقایسه بوده با قستنطنیه و الان یه روستا ازش بیشتر نمونده... هی هی هی...

2. امروز با Jake (همکارم تو کتابخونه) حرف می زدم. درباره culture shock و این که آمریکا چه جوریه و این حرفها... کلی غر زدم که چی ها برام عجیب بود... بعد دیدم خیلی زشته که تو صورت یارو برمی گردی می گی کشورتون خل و چله!!! بعد گفتم ولی خداییش آدم های آمریکا خیلی nice هستن! گفت چه خوب... بعد همون موقع یک کاره یه همکار دیگه مون انگار که پدر کشتگی داره با زندگی، بساطشو جمع کرد و در رو کوبید به هم و رفت! بی خداحافظی و هیچی... جفتمون برگشتیم به هم یه نگاهی کردیم، پقی زدیم زیر خنده!!!... خب من اشاره نکرده بودم که استثنا هم همه جای دنیا پیدا می شه!
اما خداییش جدا از شوخی، آمریکایی ها هرچیشون که بد باشه، واقعاً آدم های خوبیند! سیستم زندگی خل و چلی هست، اما از دستشون هر کمکی که بر می آد، می کنند... مهربون و از این حرفها!

3. Natasha Dance گوش می دم و یاد مریم می افتم! بوس!
... Will you dance?
Natasha dance for me?
Cause I want to feel the passion in your soul...

4. می دونستین محمدرضا هدایتی صدای بدی هم نداره؟ همایونی یا همون طغرل مهران مدیری رو عرض می کنم خدمتتون. کارش درسته این بشر... آهنگ "مشتاق" رو ازش گوش می دم و لذت می برم... به به به... (من دارم درس می خونم)

5. اسم پست شد نگار چشم باباقوری بر وزن مودی چشم باباقوری تو هری پاتر. هم چشم های قرمز فعلی ام رو توضیح می ده، هم اخلاق سگی ام رو، هم اشاره ای به کلمه "مودی" داره که می شه عطفش داد به مودیلیانی جونم! (نقاش ایتالیایی رو می گم) اینجوری ها خلاصه...

6. من پیر می شم آخر از دست این جنگ مک و ویندوز!!! بخصوص وقتی عصر سر کار با فوتوشاپ مک کار می کنی و شب تو خونه با فتوشاپ ویندوز! یعنی خر تو خری می شه هااا! اه! من مونده ام این دکمه کامند توی مک چرا اینقدر بدجا طراحی شده! البته بماند که ما از تفاوت های طبقاتی خیلی رنج می بریم و فوتوشاپ لپ تاپ ما قدیمیه و تازه از بس اینستال و آن اینستال کردیم، مریض احوال هم هست و باگ هایی داره ناجوووور! و هی دست مردم می بینیم و دلمون می خواد و تازه مردم فکر می کنند ما چه استادی هستیم در فن فوتوشاپیشم و نمی دانند کوزه گر بنده خدا خودش از کوزه شکسته آب می خورد و وای که ما چقدر غر می زنیم!!!
بعدش هم که به زودی می زنم مائوس رو می شکونم و خلاص! از اون قل قلی ها که مائوس های مک دارن می خوام! خیلی مفید فایده بیدند! تازه اش هم اونجا که شستم رو می ذارم، از بس گرفتم دستم، سابیده شده و داره پوست می اندازه، هی زید دستم، زبره!!!

فعلاً همین! همچنان آپ خواهم کرد... چون بوش می آد که chapter به امشب/صبح زود وصال نمی ده! اه

7. خوشحالم که همسایه هام نمی آن مرا به قتل نفس برسانند! بسکه تا صبح بیدار موندم، آهنگ گذاشتم، بلند بلند آواز خوندم، ییهو قاه قاه زدم زیر خنده (بله، کاملاً عین دیوونه ها) و غیره... این رو بهتر از همیشه وقتی می فهمم که دختر همسایه ام، برای شبش مهمون داره و من هی صدای آهنگم رو بالاتر می برم که صدای نجواهای عاشفاته و گاهاً جیغ و ویغشون به گوشم نرسه! زشت بید!!! این اجنبی ها فرهنگ ندارن دیوارهاشون رو کلفت تر بسازن؟؟؟ (اشاره به بچه عمران هاست ها! وگرنه معمارها که اوستان واسه خودشون!)

8. هرچی احوالات من متعادل تر می شه، احساس می کنم سردردهای مامان هم بیشتر می شه! خوبی شما؟ (که چی؟ فیگور می آی نگار؟ الان که بلاگت روش بسته است که!!!!!)

9. یعنی می گی برم بخوابم؟ خسته شدم خُب... :(

10. باز غر! چرا این مایکرو سافت و ادوب دو کلوم حرف حساب با هم نمی زنند؟ چقدر سخته که زوم توی ورد با "Ctrl"+"+/-" کار کنه یا تو ادوب Redo کردن با "Ctrl"+"Y" کار کنه؟ اه اه اه! زندگی چقدر سخته! بله ام!

11. هی هی هی! ما هی چی نمی گیم! بله! هیچی نمی گیم که چقدر کوزه گر از کوزه شکسته آب می خوره! این فوتو شاپ مارا نمود... D;

12. یعنی وقتی به تحویل پروژه ها می رسه خودم از نامرتبی و کثیف شدن های دور و بر خودم حالم بد می شه!!! باید با فوتوشاپ بکگراند نقشه هامو تمیز کنم، بعد اون وقت گیج می شم که این لکه ها مال عکسه یا مال اسکرین لپ تاپ! فکر کن!!!! داااااغونی نگار! داغون! حداقل یک کم از خوبیهات بگو! زشته جلو مردم!... تازه اش هم یکی این آشغال های من رو ببره بذاره سر کوچه! هه هه! باز هم فعلاً همین!

13. نحسه و ساعت هفته و دو ساعت دیگه کلاس دارم و شب نخوابیدم و منگم و کارهام مونده و به قول دوستان: می شه ییهو الان ایمیل بیاد که آقا پذیرشت ردیف؟؟؟ هه هه! زهی خیال باطل! فعلاً که مُعرف مورد نظر زیر انبوه خبر غیب شده و نو ریسپانس تو پیجینگ!!!! پووووووف! دیگه بقیه مدارک ناقص چی باشه، خدا عالمه! کله مان خوابش می آد! می ترسم الان بخوابم، از کلاس جا بمونم و می تر سم نخوابم، سر کلاس، تا چراغ هارو خاموش می کنه، چرتم ببره! زندگی سخته! غر غر غر... با 13 تمام می کنیم، باشد که خدا لطفی کند از این به بعد استرس شروع به کار را زودتر در دلمان اندازد که اینقدر خرکی به خودمان فشر نیاوریم! آمین!!!!!!

پینوشت 1: الان چشمهام باز قرمز و پف کرده است و می رم دانشگاه و می شم سوژه حرف!!! صادق باشم، از این که اسمم سر زبونها باشه و واسه خودم بچه معروف باشم، بدم نمی آد! اما وقتی ته مایه دلسوزی بخواد پیدا کنه، حالم از دنیا و آدم هاش به هم می خوره و فقط می خوام که فرار کنم..... این جوری ها... (امروز، فی الواقع دیروز، کتابخونه خوب نبود... بعدش خوب شد ولی!)

پینوشت 2: یک سری چیزها از اطرافیانم، می آد تو فرهنگ فکری-زبانی من که خودم می مونم چه جوری جذب انتخابی می شن! جدا از تکیه کلام های سریال های مهران مدیری در مواقع خاص، می تونم اشاره کنم به "نَن جون" کروبی یا "فی الواقع" فیضی!... بله خلاصه...

پینوشت بعد از تحریر نهایی: یعنی فکر کن... خسته باشی در حد مرگ و ییهو لپ تاپت شروع کنه به خوندم:
Carry On...
...
From the first time that life could be heard,
To the last sounds of men on this earth,
The question is always the same, where are we going, where are we going?
Ooh carry on, carry on...

There's a silver light beside you,
Take the hand that's there to guide you,
Through this night to where we came from,
Carry on, carry on...
عاشق ملودی پیانوش هم هستم در ضمن... خیییییییلی.... هی که علاقه ام به این موسیقی، به این آهنگ از روز اولی که شنیده امش، حتی یک ذره هم کم نشده... دووووووستش دارم! 
:-)
به یاد ندارم که این آهنگ پخش شده باشه و هوار بار نزده باشم از اول...
این اولین شعر خارجکی بود که متن انگلیسی اش رو در آوردم... که حفظ شدم....

هی.... 
همیشه اعتقاد داشتم که
I can take those hands out there... And I assume that they are there not cause of anything else except helping me, supporting me! nothing else really can do so, giving me such a confidence...  I call them hands of my God... It doesn't matter if you believe in them or not, for me, they are always there!
...
و این که زبان اعتقاداتم داره خارجکی می شه... 
و این که کمردرد دارم...

Thursday, February 10, 2011

هیجان-خفگی

1. نگار داره خودشو خفه می کنه با هیجان محوری. خدا به داد قلب من در 4-5روز آینده برسه. همین الانش از دست دیکتاتورهای مصر و ایران چسبیده ام به طاق!
پست دوم امروز.
من چه جوری بشینم سر تز آخه؟؟؟

2. "یعنی چی می شه؟" به تو چه! بشین سر کارهات...

3. گشنمه. نمی تونم رادیو و تلویزیون رو ول کنم که آآآآآآآخه. اه به این زندگی. از اون قرص های شازده کوچولو می خوام که یه دونه بندازی بالا، تا یه هفته تشنه (و در موضع من گشنه) نشی.

4. این قسمت رو باید یه بار بدون هیجان-خفگی و درست و حسابی بنویسم. حتماً باید یه متن درست و حسابی بنویسم درباره "ژاپن"! معماری مدرن ژاپن. چه جوری می شه که ژاپنی فقط تو 150سال، کلی از غرب یاد می گیره، اما ژاپنی می مونه و در خیلی موارد نهایتاً غرب رو می ذاره تو جیبش. حتماً باید ازشون یاد بگیریم/بگیرم. 

5. و این که اگه الان بهم بگن تابستون بتونی بری تعطیلات ایران، یا یه درس طراحی تو ژاپن برداری، حتماً حتماً حتماً ژاپن را انتخاب می کنم.

6. کاش یه نموره شغل رضا دقتی داشتم.

فعلاً همین. برم هیجانم رو دریابم.

Sunday, January 9, 2011

Sad news: Passing of Professor Emeritus Oleg Grabar


DISTINGUISHED and BRILLIANT SCHOLAR, PIONEER IN THE STUDY OF THE VISUAL CULTURE OF THE ISLAMIC WORLD, EXEMPLARY MENTOR, AND BELOVED PROFESSOR

JANUARY 8, 2011

OLEG GRABAR, professor emeritus of the School of Historical Studies at the Institute for Advanced Studies, and Aga Khan Professor emeritus at Harvard University passed away this morning at his home in Princeton, NJ. Recently awarded the Chairman’s Award of the Aga Khan Award for Architecture, Grabar transformed the fields of Islamic art, architecture and archaeology through his myriad scholarly works, general textbooks, and through training and inspiring many generations of undergraduate and graduate students at the University of Michigan and at Harvard. He was the noted author of more than 50 books and innumerable articles. Among his best known works are Formation of Islamic Art, Illustrations of the Maqamat, The Alhambra, Great Mosque of Isfahan, Mediation of Ornament, Mostly Miniatures, and Shape of the Holy, Dome of the Rock, Penser l’art islamique, and Masterpieces of Islamic Art: The Decorated Page from the 8th to the 17th century.Working alone, or in collaboration with students and colleagues, he directed excavations, developed exhibitions, inaugurated professional associations, administered academic departments and research institutions. His impact has been felt worldwide, from the level of the undergraduate classroom to circles dealing with cultural policy and politics.

I join the Executive Board of the Historians of Islamic Art Association in proffering our deepest sympathies and heartfelt condolences to his family.

Renata Holod, ISIS President

Saturday, December 18, 2010

قستنطنیه، قسطنتنیه، غستنتیه، غسطنیطنیه... استانبول! باسواد می شویم

خدایا من رو به عنوان یک جوجه معمار ببخش که تاحالا نمی دونستم قستنطنیه کجاست!!! 
بی سوات!

باشد که ما و استاد ترکمون با هم دیگه رستگار شویم...

Friday, December 17, 2010

Everything is Architecture

در سه سال گذشته، هیچ سالی اندازه امثال پست ننوشتم! و در کل هفت-هشت سال گذشته که نظام مند می نویسم، هیچ وقت این قدر نیاز به بیان بیش از پیش خودم نداشتم. بیانی که ناشی از این نیازه که باید خودم رو از خودم بریزم بیرون... نتیجه این که مثال سعدی شده ام که می گه "لاف از سخن چو در توان زد*** آن خشت بود که پر توان زد"... روز به روز بی محتواتر از قبل...

هرچند خیلی دلم طومارهای خودم رو می خواد... زمانی برای دریدن... زمانی برای ایستادن... زمانی برای خواندن... دلم تورات خواندن می خواد، دلم قرآن خواندن می خواد... اما می ارزید به این که الان می دونم اگه از آخر هفته به اون سیستمی برگردم که اداره زندگی ام، استراحتم، خوابم، لذت بردنم از زندگی، دست خودم باشه، قدر شاداب زندگی کردن رو خیلی خیلی بیشتر از قبل خواهم دونست...
خلاصه که الان ماجرای من اینه: 
Power is my mistress. I have worked too hard at her conquest to allow anyone to take her away from me. ~Napoleon Bonaparte
میزان نقل قول کردن هام هم زیاد شده... نمی دونم دلیلش توفیق اجباری زیادتر خوندنه، یا همون که گفتم... حرف از ذهنم کم بیرون کشیده می شه، ناچار کلمات دیگران را قلاب می کنم برای بیرون کشیدنشون...

خلاصه که یادم نره چی می خواستم بگم! اومدم این عبارت رو بنویسم و واسه خودم خوش باشم. 
In the past fifty years the world has gradually been finding out somethings that architects have always known, tat is, that everything is architecture.~Power of Ten-Gregotti, handwritings notes of Eames in 1950s
دنیایی که برادران Easmes از توش با ما حرف می زنند، خداست... یادم باشه فیلم هاشون رو حتماً نگاه کنم.


پینوشت یک: مدتیه احساس جولیس پندلتون دارم. هر وقت می خوام می خوابم، هروقت می خوام می خورم، هر وقت می خوام فکر می کنم، هر وقت می خوام احساساتی می شم... کلاً درونم بر اساس "هروقت می خوام" داره شکل پیدا می کنه... خیلی هم ناراضی نیستم! مدتها بود دوست داشتم 2صبح برقصم، 4صبح شام بخورم، 6صبح از خستگی رو به موت باشم، اما لذت [درس] خوندن بیدارم نگه داره، (بله من خیلی غر می زنم، اما حقیقتاً لذت می برم) اون وسط ها بخوابم، 3بعد از ضهر صبحانه بخورم...
زندگی خوبه، بهتر هم می شه...
پینوشت دو: نیازمند سفرم...

Thursday, September 2, 2010

این پست وحشتناکه

آقا من حالم بد بید!!!!!!

ببین یه کلاس داریم، معماری مدرن! منظورش اخیر نیست ها...دوره مدرن و مدرنیسم... استادمون یک خانوم قد بلند روس با یه لهجه عجیب و جالبه. فارغ التحصیل ام.آی.تی و شدیداً باسواد... فقط... روسه دیگه! خشن و عجیب! شوخی هاش هم شُک ایجاد می کنن!

یعنی چی؟ الان می گم... بحث درسمون این بود که اون اوایل مدرنسیم یه نگاه دوباره به عقب جریان داشت... یعنی نگاهی به عقب که همراه با ستایش، ترس و احترامه! تو خودت را با یک "قدیم" با ابهت مواجه می بینی... می ترسی و جو می گیرتت! و بعد که از شک اومدی بیرون، می گی آخیش! خوب شد خواب دیدم! خواب بود و تموم شد. نقاشی ها نشون داد و ... آخر کلاس هم یک فیلم. این لینکشه، اما جداً بده! خیلی بد... برای من بود حداقل! سر کلاس... آمفی تئاتر تاریک، صدای دالبی در نوع خودش... پوف! بد بود... اگه اعصاب ندارین، نبینین.
توضیح اضافه این که بعد از فیم نزدیک دو دقیقه کلاس خفه شده بود، از کسی صدا در نمی اومد و نفس هم نمی کشیدن فالواقع...

از نقاشی ها هم که گفتم اینهارو نشون داد: 
نقاششون اسمش Giovanni Battista Piranesi ئه.