Showing posts with label معماری منظر. Show all posts
Showing posts with label معماری منظر. Show all posts

Tuesday, September 25, 2012

کلاس و درس و خواب و... همینها دیگه...

غر... غر... غر... خُر... خر... غر... خر... خر... پوف.... خر.. غر...
و من میتونم! آره... آره! من میتونم!

پینوشت: موضوع تزم رو خیــــــــــلی دوست دارم. حرف زدن با پناهنده های عراقی خیلی تجربه جالبیه... اینکه حس کنم دارم براشون یه کاری میکنم شدیداً راضی کننده است! حتی اگه در حد تحقیق و طراحی روی کاغذ باشه...
اساساً من باید میرفتم مددکار اجتماعی میشدم! این یه قلم از مامان بهم ارث رسیده به گمونم!
یه مددکار اجتماعی خود-مشکل دار!!!!!!

Sunday, February 12, 2012

زندگی آی زندگی

آخرین بار که وصل شدم نت... اشتباهی رفتم فیسبوک و 59 تا نوتی ندیده داشتم!!! داغوووون! و از خودم عصبانی ام که هنوز وقت نکردم کلی از تبریکها رو جواب بدم... معذرت، معذرت...
*
دیروز صبح تا عصر رفتیم با لینکلن چای نوشیدیم! بماند که تو هوای داغون Mid West سگ لرز فرمودیم و سرماخوردگی برگشت، اما قطعاً خوش گذشت! بسیار خوش گذشت... هر روز بیشتر از دیروز حس ایرانم برمی گرده... جام رو پیدا می کنم... با یه اکیپ آمریکایی و هندی و یک عدد تایلندی راه افتادیم رفتیم زندگی لینکلن زیر و رو کردیم... هنوز معتقدم این مملکت تاریخ نداره! اما بازم دیگه دیگه... به زودی ممکنه بریم خونه فرانک لوید رایت هم ببینم... دیدنش شادم می کنه...
*
رو مقاله ام کار می کنم. من نمی دونستم تا حالا که پروسه مقاله چاپ کردن سه سالی طول می کشه! تازه الان دارم محصول ایران رو می خورم! فکر کنم گپی که تو ویرجینیا داشتم، تو زندگی آینده ام، مشهود باشه... اما برای ادب کردن خودم لازم بود! خیلی بالغ شدم... سخت و همراه با درد و رنج... اما شدم... زخم هام رو می لیسم و می دونم بالاخره دیر یا زود خوب می شن... اما می دونم که دارم برمیگردم به راهی که باید توش باشم و این امیدوار کننده است...
روی این موضوع زیاد فکر می کنم راستش... دو سالی که اذیت شدم و یه جورهایی هم حقم بود و هم من رو ساخت...
و بعد، یادم اومد که موسیقی مورد علاقه من، بخشی از فیلم مورد علاقه امه:
تقصیر خودمه که یادم می ره... آره، تقصیر خودمه...
When Lord closes a door, someway he opens a window...

What will this day be like? I wonder.
What will my future be? I wonder.
It could be so exciting to be out in the world, to be free
My heart should be wildly rejoicing
Oh, what's the matter with me?
واقعاً... من چمه؟
I've always longed for adventure
To do the things I've never dared
And here I'm facing adventure
Then why am I so scared
کیه که بگه من نبودم و نیستم اون که دنبال آروزها و دلش می ره... ترس دو سال پیش من چی بود و چیه؟
....
Oh, I must stop these doubts, all these worries
If I don't I just know I'll turn back
I must dream of the things I am seeking
I am seeking the courage I lack
من بر نمی گردم... من بر نمی گردم... من کندم آروم و آهسته برای شناختن خودم... اما من... نه! من برنمی گردم...
The courage to serve them with reliance
Face my mistakes without defiance
Show them I'm worthy
And while I show them
I'll show me
این اشتباه من بود که قول خودم بودم که یادم رفته بود... که یادم می ره... که خودم با خودم قولی دارم...
So, let them bring on all their problems
I'll do better than my best
I have confidence they'll put me to the test
But I'll make them see I have confidence in me

Somehow I will impress them
I will be firm but kind
...

And mind me with each step I am more certain
Everything will turn out fine
I have confidence the world can all be mine
They'll have to agree I have confidence in me

I have confidence in sunshine
I have confidence in rain
I have confidence that spring will come again
Besides which you see I have confidence in me
اوهوووووووم! این منم! این خود خود منم!
Strength doesn't lie in numbers
Strength doesn't lie in wealth
Strength lies in nights of peaceful slumbers
When you wake up -- Wake Up!

It tells me all I trust I lead my heart to
All I trust becomes my own
I have confidence in confidence alone
(Oh help!)

I have confidence in confidence alone
Besides which you see I have confidence in me!
و من... قولی دارم با خودم... قولی که ممکنه یادم بره... اما نمی شکنمش... من قولی دارم با خودم!
*
 وقتی می نوشتم when lord... یادم افتاد که آکشیتا داره من رو به خدای من نزدیک می کنه... دوست دارم، هرچند بهش اعتراف نمی کنم و تازه دعواش هم می کنم که به تو چه! آکشیتا آینه منه! آدمی پرخاشگر که از سر خیرخواهی به همه گیر می ده و داد می زنه و آدمها رو مجبور می کنه به چیزی که صلاحشونه... آدم عجیبیه این بشر... دیدن خودم، بیرون از خودم، این که ببینم چه آزاردهنده می تونم باشم، و این که همون موقع در اوج پرروئی بشنوم که بهم می گه چقدر آزاردهنده ای، برام عجیب ترین تجربه می تونست باشه...
*
دیشب تولد یکی از دوستهای چینی ام بود. نزدیک 20تا چینی یا بیشتر، سه تاهندی، یک مقدونیه‌ای و یک من! به شدت خسته کننده بود مدل تولد گرفتنشون! گفتم گرم کنم، آهنگ گذاشتم و یه نفری کلی قر دادم! همشون دوربینهاشون رو درآوردن و شروع کردن فیلم گرفتن! کلی خندیدم، اما حسم شبیه یه اعدامی تو تهران بود که آویزونه و تاب می خوره و مردم با خنده فقط دوربین به دست فیلم می گیرن! مهمونی نه گرم شد و نه مهمونی شد! به لطف دولت محبوب این مملکت، نسل جوونشون از دید من دیگه هیچ هویتی ندارند... خوابم گرفت، با آکشیتا برگشتیم خونه و کلی چرت و پرت گفتیم و اون رفت خونش و من هم بیهوش شدم.
*
قراره مدل عکاسی بشم! خوبه ها! زندگی جالبی دارم! شاید آدم بزرگی نشم تو تاریخ معماری، اما لااقل زندگی رو زندگی کردم...
*
با استاد ترم پیشم بحث دارم... چیزهایی پیش اومد که دوست ندارم درباره شون حرف بزنم! با هیچکی... اما وسط حرفهامون چیزی گفت که عصبانی ام کرد و البته که رفتم تو فکر. صادقانه می گم که رفتم تو فکر... شاید اگه هر کس دیگه‌ای بگه، از این گوش بشنوم و از اون گوش دروازه... که ماشاءالله تبحر هم دارم... گفتم فلان کار رو چرا کردی؟ گفت تا یادت بندازم که برای Great Designer شدن، داری راه رو اشتباه می‌ری... پریدم وسط حرفش و گفتم: But Gale, I don't want to be a great designer... شُک شد: نمی خوای؟
خلاصه حرفهام اینه (اینها که می نویسم قاطی پاتی حرفها و فکرهامه برای روشن شدن حرفهام) که گفتم من ضعف ها و قدرت های خودم رو می‌شناسم. من می دونم که ایده های خوبی دارم. می دونم که طراحی دستی ام، تنظیم فکر و دستم برای طرح زدن خوبه... اما من نمی خوام طراح بشم. که می دونم هفت ساله دارم سعی می کنم ایده رو به طرح تبدیل کنم و محصول به اون قوی ای که باید باشه نمی شه (این حرفها در راستای بحث های قبلیمون بود) مهمتر از اون، کیه که ندونه من می خوام برم دکترا بخونم؟ من عاشق درس دادنم و عاشق revitalization... من خودم رو یه Historian می دونم و افتخارم هم اینه... این کاریه که می خوام بکنم... من طراحی رو بر ای احیای فرهنگ و هنر و معماری ای که می شناسم می خوام... نه برای خلقت... آدمهای خالق از دید من زیادند توی دنیا...
هنوز شُک بود وقتی می گفتم... گفت: well, that's a shame... و این shame از جمعه تا الان تو سر من می پیچه و داد می‌زنه و داد میزنه که... THAT'S A SHAME... گفت هر کسی می تونه بره دکترا بخونه (آی اگه این حرف به گوش استادهای دیگه دانشگاه برسه >:) ) اما خیلی کمند آدمهایی که هم این باشند و هم اون... هم از پس این بر بیان و هم پس اون...
بحث رو ادامه دارم. هیچکی، مطلقاً هیچکی حق نداره به من بگه چی کار کن و چیکار نکن... حتی اگه آدمی مث Gale باشه که به سواد و طراحی اش احترام ویژه می ذارم! اون حق داره فکر کنه که برای من فلان چیز می تونه بهتر باشه، اما این منم که می بینم حس من تو چی می تونه من رو بالا ببره... هم خودم و هم روحم و هم محیطی که توشم رو...
اما...
هیچی دیگه، به فکر رفته ام... بد بود که از کسی، اون هم نه هر کسی، بشنوم دکترا خوندن مایه شرمندگیه!!!!!!!
*
با استادم، David، یکی از باسوادترین آدمهایی که تا حالا دیدم، شروع کردم درباره تزم کار کردن... یه درس تحقیق مستقل برداشتم باهاش که بعداً طراحی رو تو تزم بر اساس مطالعاتم پیش ببرم. لطفاً بی جنبه بازی در نیارید از چیزی که می خوام بگم، اما در راستای این که من روی مباحث مهاجرها به آمریکا و اقامتگاه های اونها کار می کنم و در راستای اینکه دبوید همجنسگرا ئه، مکالمات ما خنده داره: [لازم به ذکره که محل گفتگوی ما کافی شاپ اصلی دانشگاهه که به پرچم گنده از همجنسگراها به دیوارش آویزونه]
D: خب، این هفته چی ها پیدا کردی؟
N: خب من که آمارهارو فرستادم. دیدی؟ آمار مهاجران کشورهای مختلف، به ایالتهای مختلف.
D: آرررره! دیدم! خیلی باحال بود! آمار همجنسگراها رو هم داری؟
N: خوب نه، اون که مبحث جداییه، اما به جاش تا تاریخ فلان رو آنالیز کردم.
D: اوه آره. تو همون سایت من هم رفتم تاریخ قدیمی ترهارو دیدم... می دونستی تا سال فلان ورود همجنسگراها به آمریکا غیر قانونی بوده؟
N: ئه؟ چه جالب نمی دونستم... خب فکر می کنی الان باید تمرکز کنم روی یه اقامتگاه و مطالعه کنم یا همچنان در مقیاس کشوری باقی بمونم؟
D: فرقی نمی کنه، انتخاب کن خودت نسبت به تزت. مثلاً اگه در سطح کشوری یه آمار درست کن که کشورهای مختلف چه گروه هایی می آن. یا در مقیاس محلی ببین گروه های مختلف تو یه کمپ چیکار می کنن؟ شاید هم هردو رو ببری جلو.
N: مثلاً اینکه افغان ها، پاکی ها، ایرانی ها....؟
D: آره دیگه. مثلاً همجنسگراها، اقلیت ها،...
N: آهان. خب، باشه! بعد مثلاً روی اینکه چیکار می کنند هم تمرکز کنم؟ یعنی بعد از مهاجرت؟ شغلشون؟
D: خب آره... اگه وقت کردی... مثلاً گفتی خیلی می ارزه که آدم یه پناهنده همجنسگرا باشه تو کالیفرنیا دیگه؟
N: خب من که چنین چیزی نگفتم! گفتم خیلی ها به طور کلی بر اساس آمار می رن اونجا... اما باشه!
D: راستی از وضعیت گروه های خاص مثل همجنسگراها توی کمپ‌های کشورهای دیگه هم تونستی آمار دربیار...
N: (درحالی که دیگه جلوی خنده ام رو گرفتن داره سخت می شه برام) باشه باشه...
این بشر خیلی پره. مسائل معماری رو خیلی عمیق می بینه. و من عمیقاً از گفتگو باهاش لذت می برم. (البته بماند که کلاً تو دانشکده ما آدمهای عمیق زیادند و خداروشکر از دماغ فیل نیفتاده‌اند و من لذت می برم!) موضوع من هم فعلاً تأثیر خوبی گذاشته تو دانشکده... یکی از استادها که برام انواع مسابقه و grant پیدا کرده... اما به هرحال تو دانشکده های هنر و معماری که همیشه اساتید با گرایشهای جنسی خاص و ویژه توش زیادند (چه ویرجینیا و چه اینجا و چه بقیه دانشگاه ها) از اینجور دیالوگهای خنده دار هم پیش می آد...
*
یه جمله کوتاه: من عاشق درس دادنم!
هر روز بعد کلاس فارسی مطمئن و مطمئن تر می شم...
*
دارم اینترنشیپ اپلای می کنم. تاحالا فقط دوتا جا. اما دعا کنین جور شه! جدی جدی!
*
و...
ولنتاین نزدیکه. برای تک تک شما که دوستتون دارم... برای شمایی که همیشه می ترسم روزی بیاد که نتونم تو دلم هم که شده به خودم بگم: "دوستش دارم!"... آهای! دوستت دارم!

Sunday, September 25, 2011

چه کارها که نمی کنم!

اگه به یه استاد ایمیل بزنی، استاده جوابت رو بده و اولش بنویسه: Dear Mr. Tabibian اونوقت چه جوری باید محترمانه توضیح بدی که سوتی داده؟! :))
*
پارک می روم همچین و همچون گل گندم. جلسه دوم کلاس رو پنج شنبه رفتم و سه شنبه تحویل میان ترمه! من اییییقذه خوشحالم! :))

در راستای این پروژه پارک، با یه کارتن خواب رفیق شدم. بچه ها نمی خواستن بریم باهاش مصاحبه، اما تقریباً مجبورشون کردم... یعنی مجبور که نه، گفتم من می رم، هرکدومتون می خواین باهام بیاین... هر سه تاشون اومدن! اما فقط من حرف می زدم!
-جای تارا خالی! کلی یاد جورجاده کردم که من حرف می زدم، اما نمی فهمیدم جواب چیه! تارا حرف نمی زد، اما می فهمید، می نوشت! کلی کار گروهی می کردیم با هم :))- حالا باز خوبه این دوستمون لهجه اش قابل فهم بود! هرچند اصطلاحات تخصصی کارتن خوابی مطرح می کرد که هیچکدوم نمی فهمیدیم! و از اونجایی که به عنوان دانشجوهای متمدن و باسواد خیلی دماغمون بالا بود، غیر از یکی دوبار، بیشتر رومون نمی شد کلمون رو بخوارونیم و بپرسیم که "ای که گفتی، یعنی چه؟" دیگه آخرهاش فهمید خودش... گفت شماها اهل اینجا نیستین، هستین؟ گفتم "نه، دوتامون هندی ایم، یکی چینی، من هم ایران... می دونی ایران کجاست؟" و می دونست. و خیلی هم بهتر از خیلی آمریکایی های دیگه می دونست. هم آزادی های اجتماعی که داریم به نسبت عربهارو می دونست، هم روسری و چادر رو... احمدی نژاد رو خوب می شناخت و هم زمان با بوش، بهش فحش می داد! دوستش داشتم! خیلی!
و این بشر تو جنگ ویتنام بوده.
و بازماندگانی از این جنگ لعنتی ویتنام تو آمریکای متمدن، کارتن خوابند! باورش -لااقل برای من- سخته...

در راستای همین برنامه پارک، با چندتا جود طرف شدیم... خب ما از همه عکس می گیریم، طبق عادت... تنها کسایی که تاحالا شاکی شدن، اینها بودن. (نمی گم حق باهاشون نبود! به هرحال باید اجازه می گرفتیم) از کنیسه می اومدن با اون کلاه هاشون بر سر و بندهای آویزون از شلوار. مرد خانواده، با میزان متنابهی ریش... اجازه ندادن عکس بگیریم، و گفتن به خاطر اینکه شنبه است، با وجود این که دوست داره کمکمون کنه تو پروژه مون، اما نمی تونه... این بار سه تا بودیم. دوستهای هندی و چینی ام، به طور پیوسته معذرت می خواستن که مزاحم شدن! من راستش نه چندان... فقط گفتم درک می کنم. به هرحال ممنون.
بعدش داشتم سه ساعت توضیح می دادم به دوستهام که برنامه شنبه های جودها همینه، واقعاً نه این که نخواد کمک کنه، ولی شنبه ها نباید کار کنن... "دین"!
 اما دنیای عجیبیه این شهر جدید! هندی های شدید مذهبی! ایرانی های شدید مذهبی! جودهای شدید مذهبی! و گاهی مسیحی های خیلی مذهبی... همه کنار هم، همه "خیلی" مذهبی... دنیای عجیب، اما جالبیه این شهر جدید...

طرحمون باحاله! به چشم خواهری، استادمون هم خیلی "داغ" تشریف داره! خیلی ناراحتم که زن داره! ( :)))) ) از تک تک پروژه هامون لذت می برم... اولهاش فقط انجام می دادم که بره و تموم شه... یعنی می خواستم وقت بذارم، اما نمی شد که... وقت نبود... حالا که درسهام رو عوض کردم، وقت هست... و خیلی خیلی خوبه! زندگی خوبه...
این پروژه آخری، واسه میان ترم، باید یه مدل/ماکت بسازیم.
روده بر شدم از خنده وقتی بابا خیلی جدی به مامان گفته: "پوف! سیما باید زودتر بری آمریکا!" مامان گرخیده: "چرا؟ فکر کرده قانونی چیزی عوض شده" -"نگار می خواد ماکت بسازه!"!!!! :))))))))
حالا بابایی، این ماکت، مامان نباشه، بهتره! چون هرچی بیشتر کثافت کاری کنم، به هدفم نزدیکتر می شم! مامان باشه، نمی شه که! :))
خلاصه ماجرا اینه که باید "طبیعی" و "مصنوعی" رو تعریف می کردیم... یه عکس انتخاب می کردیم که یه سوژه با مقیاسی کوچکتر از مقیاس انسان انتخاب مب کردیم که چنین چیزی نشون بده. من این رو انتخاب کردم:
یه گل به اسم "chicory". یه گل آبی، که به صورت وحشی کنار جاده ها در می آد با پس زمینه مزرعه ذرت که اینجا فراوونه (MidWest، ذرت 23 درصد کل دنیا رو تأمین می کنه) و تیرهای چوبی برق... مزرعه های ذرت، طبیعتند، اما طبیعی نیستند! مهندسی شده اند... تیرهای برق از طبیعتند، اما روششون کار شده...اما گل ما وحشیه... واقعاً وحشیه؟! حتی چیکوری کوچولو هم راستش به آدمیزاد بسته است! کنار جاده ها در می آد، نه؟ کنار آسفالتی که آدمیزاد می سازه...
مرحله بعد باید یه داستان درباره یه چیز "عجیب" تو این رابطه طبیعی و مصنوعی می نوشتیم... تنهایی و بی توجهی به این وحشی بودن رو نوشتم... از زبون چیکوری!
مرحله بعد باید این چیز عجیب رو تبدیل می کردیم به یه تصویر اگزجره از یه شهر... من اول شهری ساختم که از توش گلهای آبی در اومده... غول آسا... قابل دیدن... بعد یه شهر که واحدهاش، یعنی ساختمونهاش و چیزهای ریز و درشتی، وحشی چیده شدن... هیچکدوم به دلم نشست... شهر رو از نو ساختم! شد این:
شهر باید شلوغتر باشه! می دونم! اما دیگه دیگه! همینجوری می شد فقط... یعنی وقت بود...
حرفها و نقدهای بچه هارو دوست داشتم. احساس کردم Gale (استادمون) هم خوشش اومده. البته اضافه کرد که "...هرچند قرار بود یه شهر واقعی رو تغییر بدین" و این که "به نظرم اگه من رو بذارن اینجا، بی زمانی رو خودم حالیم می شه... ساعت رو بردار!" کلی حرف از بی مقیاسی شد. بی جهتی... تعلیق... حرف از مینیاتورهای ایرانی شد! بی پرسپکتیو... بی زمن، بی مکان، بی مقیاس... 
کنار همه اون مفاهیم، اینها هم تو کارم هست... راست می گن! و حالا همه این مفهوم ها باید بشن یه ماکت، یه مدل... یه چیز بی زمان و بی مکان و بی مقیاس... که "وحشی بودن" رو تو زمینه طبیعی و مصنوعی نشون بدن... نتیجه اینکه نگار کلی مغازه های شهر رو گشته تاحالا... دنبال چوب های کار شده... و یه چیزی که بشه کش بیاد! مثل پلاستیک باد کنک... و این شده که مردم تو دانشگاه دختری رو می بینن که خم می شه و شاخه های شکسته و چوبهای خشک رو جمع می کنه...
در همین راستا، تو آمریکا پارچه فروشی نرفته بودم که رفتم! جای جالبیه! و فهمیدم کلی خرت و پرت داره که کلی ارزونتر از جاهای دیگه می فروشه! چوب بالسایی که من خریدم 3.5دلار، اینجا کمتر از 1دلار می ده! آخ جون آخ جون!

وسایلم تکمیل شده... تا جمعه، تنها کسی که یه چیزی برپا کرده بود، من بودم! احتمالاً بچه ها الان رو کارهاشون کار کردن... نمی دونم! من که مشغول پروژه پارکم این آخر هفته...

خلاصه که زندگی و هیجانهاش دارن بر می گردن... 
معمار بودن، دیوانه بودن، خووووووبه...

درسته که شیر ندارم، اما آب هویچ که دارم!
*
آهان راستی! این خوبه:

Monday, September 12, 2011

قدمت تصویر

هانیبال، وقتی تو سکوت بره ها، تو زندان اسیر بود، حافظه تصویری اش به دادش رسید... نقاشی هایی که از جاهایی که دیده بود می کرد، شده بودن پنجره هایی برای نگاه کردنش به بیرون... به دنیا... به "طرف دیگر"...
از وقتی اومدم آمریکا، حافظه تصویری ام قوی تر شده... حتی چیزهایی رو می بینم و به یاد می آرم تو ذهنم، که قبلاً تو زندگی واقعی ام، ندیده بودم!!!
*
سبک طراحی ام عوض شده. نه که شده باشه، حسش رو دارم که عوض شه! دیگه از طراحی های Pratt و UPenn بدم که نمی آد، هیچ، دوست دارم بتونم طرح های اونجوری هم بزنم... اون طرح های فضایی و بی معنی، آروم آروم دارن تو ذهنم معنی دار می شن... لااقل تو مقیاس طراحی لنداسکیپ، معنی دار می شن...
*
سحر می پرسه V-Tech کجاست...؟ خوابم می آد و توی تختمم...  لبخند گنده می آد رو لبم، یاد اون روزی (و تنها روز) می افتم که با تارا تو سایت کامپیوتر علم و صنعت، شروع کردیم ناخونک زدن به سایت دانشگاه های مختلف... که کی کجاست و چی خوبه و چی نه... و چه جوری اپلای کنیم خلاصه. 
جفتمون خیلی تازه کار بودیم. خیلی. هیچ معیاری برای انتخاب نداشتیم. الان که من به نظرم بدیهی می آد که همه بدونن V-Tech کجاست، خودم فرق افغانستان و آمریکارو نمی دونستم! تارا لااقل اسم چندتا دانشگاه به گوشش خورده بود، از جمله همین V-Tech... رفتیم تو سایتشون. صفحه اول دانشگاه، یه عکس اومد از یه قطار و بچه هایی که رنگولی منگولی پوشیده بودن و صورتشون رو رنگ کرده بودن و... تارا از اون لبخند گنده ها زد. پسندید. فکر کنم ویرجینیا رو واسه همین اپلای کرد! انگار بگیر که قراره هرروز ملت خودشون رو رنگ کنند! اگه می دونست Blacksburg چه جور جاییه... من هم از همون موقع جبهه گرفتم نسبت بهش! دانشگاه جای درس خوندنه، نه بچه بازی!!!
معیارهام تغییر کرده، فکر می کنم جدی تر شده و کم کمش به حقیقت و واقعیت و اون که باید باشه نزدیک تر شده... حداقل فکر می کنم که اینجوری شده... نمی دونم سه چهارسال دیگه، باز به الانم می خندم یا نه؟
بس نیست؟ این که آدم هی فکر کنه بالغ شده، بعد چندسال بفهمه چرت می گفته... بس نیست؟

حالا چندروزه دارم درس می خونم و دلم بچه بازی می خواد و تو بگو پنج دقیقه وقت....دریغ!

Friday, September 9, 2011

یک روز... و فقط یک روز...

Blogspot تغییر کرده! امیدوارم به میمنت باشه. وقت ندارم چک کنم ببینم چی به چیه.
یا پروژه انجام دادن یادم رفته، یا این برنامه که توشم خیی خیلی سنگینه. هرچند می پسندم...
*
و من بهزاد می بینیم. و من مامان می بینم. و من بابا می بینم. خوش به حال من.
*
آینده من چیه واقعاً؟ آینده طولانی مدت رو نمی گم. آینده کوتاهی رو می گم که دست خودم و چندتا استاده...
چرا didi rugles نیست پس؟؟؟
*
تانگو. معرکه. زیبا. معرکه.

جسارت. معرکه.
خودسپاری. غریب... با حسی مملو از سرخوشی.
*
مهدی صحنه رفت. دوستی که دوهفته بیشتر نمی گذره از شناختمون از هم. دلم براش تنگ می شه. خیلی بیشتر از دوستهایی که عمری می شناسمشون. بیشتر می شناسمش نسبت به دوستهایی که عمری می شناسمشون.
*
خودم رو دوست دارم. زندگی ام رو دوست دارم.
فقط وقت ندارم... حیف...
*
یک روز خوب. یک روز پر عجله. یک روز عجیب. یک روز خسته

Thursday, August 25, 2011

و ما هفته اول را اینگونه دیدیم: بهار سالی که نکوست

امیدوارم ماجرای زندگی فعلی ام، تمثیلِ مثلِ "سالی که نکوست از بهارش پیداست" باشه، تا "جوجه رو آخر پاییز می شمارن".
یه اکیپ ایرانی دور و برمن که آخر هفته ها می بینمشون. کلی اهل عشق و صفا و دمشون هم بسی گرم!!!
از بچه های دانشکده، با Beth کلی گرم شدم! تقریباً همه کلاسهامون با همیم، غیر از "Site Engineering" که من چون یه ترم زودتر فارغ می شم، از اون زودتر دارم این کلاس رو.
بین کلاس ها، مثل همه بچه معماری های دیگه، اصل ماجرا استودیو ئه، که میزهامون پشت به پشت همه. من رو به پنجره، اون رو به کلاس...یه کلاس که 16-14 تا میز استودیو توشه... کلاً برعکس اکثر دانشکده های معماری که دیدم، ماها استودیوهامون حالت کلاس داره. چندتا دونه استودیو بیشتر نیست که بی در و پیکرند، همراه با هوارتا میز از این سر به اون سر، بقیه از جمله استودیوی ما حالت یه اتاق بزرگ دارن که حس خونگی بودن بهم می ده. حس غریب نبودن. در و پیکرش چقت و بست داره و غیر از "خودامون" کسی سرش رو نمی اندازه تا بیاد توش! کف کلاسمون موکته... دوست دارم. وسطش تلویزیون هوار اینچ و یه دست مبل و بغلش هم چوبلباسی و یخچال و مایکروفر و... جام رو دوست دارم. هنوز که طراحی شروع نشده، اما موقع فکر کردن، از پنجره بیرون رو دید زدن، همیشه آرومم کرده. کلاً طبیعت و آدمهای درگیر توی زندگی شخصیشون که می رن و می آن، بهم یادآوری می کنن که زنده ام. که می شه زنده بود. هر از گاهی رد شن یه بچه سیاه پوست که توپ بسکت همراهشه، یادم می اندازه که ورزشگاه نزدیکه . برای عوض شدن روحیه ام هم که شده باید سر بزنم... دخترک ها که رد می شن و هرهر و کرکر می خندن، انگار بگیر که خنده واگیر داشته باشه، بهم منتقل می شه... وقتی یکی با ریتم هدفون گوشش، بالا و پایین می پره و راه می ره، یادم می اندازه که موج زندگی می تونه از دوتا سیم هم رد شه و به آدم برسه... خوبه. پنجره خیلی خوبه. داشتن یه کادر باز تو زندگی خیلی خوبه.
تا حالا کلاسمون...
(همچین می گم تاحالا انگار چند ماه گذشته!!! تا این لحظه یک هفته رو هم تموم نکردیم و فقط دو جلسه کلاس داشتیم.) جلسه اول دوتا استاد اومدن، هرکدوم برنامه هاشون رو خلاصه گفتن و ماها هم انتخاب کردیم که بریم سراغ کدوم. اون یکی استاده به نظر آسونگیر تر می آد. یه کلاس طراحی معمولی. یه سایت جنوب همین شهر کوچولوی خودمون که به health و ecology توجه کنن و تمام. خود استاده مهربون به نظر می اومد و با سواد. Environmental Psychology خونده. عشق من. به گمونم بعداً هم باهاش کلاس داشته باشم. از اون طرف، این کلاس که من تصمیم گرفتم بیام توش، شدیداً پرکار خواهد بود! همین هفته اولی، شیره مون رو کشیده! خدا به داد بعدش برسه! یه کلاس تقریباً مشترک با بچه معماری هاست...  خلاصه ماجرا می شه یه پروژه بزرگ که قراره هردو گروه با هم ببریم جلو. یه چیزی می شه تو مایه های urban landscape و این حرفها... خود استادها بهش می گن Studio mmmm که اشاره داره به چندتا m که ماها روش کار می کنیم...یعنی اساس کارمون می شن. تا جایی که یادمه اینها بودن: Megaforms, Megastructures, Mats, Mountains, Malls, Mutants, Monsters, Malapropos. اگه به نظرتون چرت و پرت و بی ربط می آد، اصلاً مشکلی نداره! چون به نظر من هم همونه :)) هنری ایم دیگه! :))

فعلاً بهمون reading می دن و طبق معمول که من تو کلاسهای discussion شوغ پلوغ می کنم، کلاس رو کمی تا قسمتی بردم روی هوا!!! این بار بحث رو کشوندم به پیست اسکی مال امارات. از دید شماها چیه؟ معماری منظر؟ یا معماری؟ بچه ها و استادها، با استناد به یکی از مقاله هایی که خوندیم، می گفتن معماری منظره! من یک کاره می گفتم نچ! خلاصه حرفم هم این بود که از من نخواین، معماری منظر براتون تعریف کنم، اما یه فضای لنداسکیپ، خودش خودش رو معرفی می کنه و به آدم حس می ده! اما این فضا، با وجود شیشه های دور و برش و آدمهایی که با تاپ و شلوارک بیرون می بینی که راه می رن یا دماغشون رو به شیشه چسبوندن و نگاهت می کنن، هرچقدر هم که برف بیاد و سرد باشه، برای من لندسکیپ نیست. بچه ها گفتن، شاید تو منظر رو برای خودت طوری تعریف کردی که همراه شده با طبیعی بودن! یا حداقل همراه با طبیعت بودن. واسه همین چون حس می کنی این پیست خیلی مصنوعیه،  چنین باوری داری که این فضا کلاً لندسکیپ/منظر نیست. (قبلش یه بحث اساسی سر طبیعی و مصنوعی داشتیم... این که شاید دیگه خیلی خیلی کم بشه طبیعتِ طبیعی پیدا کرد. مقاله هه که خونده بودیم، یه جمله داشت: "Nature is no longer Natural"... کلی سر این موضوع حرف زدیم) یکی مثال آورد از romantic garden ها که طبیعت شکل و فرم داده شده و مصنوعی (artificial) ئه. می خواست بگه که حالا اینپیست، مثال خیلی غلو شده تری ئه، از همون. یکی دیگه جواب داد آخه very artificial natural landscape (منظر طبیعی خیلی مصنوعی) که شماها هی می گین که خودش سرشار از تناقضه. بعد از یه بحث اساسی، من پیشنهاد دادم، چرا بهش نمی گین یک فضای معمارانه؟ یک اتاق معمارانه که توش برف می آد؟ به نسبت یک فضای طراحی منظر که دیوار و سقف داره؟! ملتی رو گیج منگولا کردم! استادها گفتن کلی بحث باحاله، ولی فعلاً بیخیال و بعداً برمی گردیم بهش... 
جدی نظر شماها چیه؟



بچه معماری ها بدک نیستن، اما با این وجود، کلاس دست لندسکیپی هاست. یعنی عملاً من و فیلیپ و یه دختر اروپاییه که اسمش رو یادم نیست در مرحله اول و بعدش هم بت و دو سه تا دیگه از لندسکیپی ها و یکی دوتا معماری ها. به گمونم بیشتر اثر استادمونه. Gale Fulton. از همون اول به نظر سخت گیر می اومد و بچه هایی که حال و حوصه کار نداشتن، راه افتادن سمت اون یکی استاد. کارش درسته. کلی کمک و همراهه، در عین حال شدیداً جدی. جوونه، اما خیلی بیشتر از سنش، باسواده و به نظر اهل عمل می آد. و از حق نگذریم، شدیداً جذابه!!!!! البته اگه کار کشیدن های مداومش به آدم فرصت بده که به این چیزها هم دقت کنیم!!!

تو کلاس های دیگه با پردیس ام. یکی دیگه از بچه ها که تازه از ایران اومده.  همکلاسی ایرانی داشتن اینقده خووووووبه! بگی بخندی، غر بزنی...  بعد از دو سال همکلاسی ایرانی نداشتن، اکلی می چسبه به آدم! بخصوص اگه مدام تورو یاد سارا افراز بندازه!

پینوشت: سؤال های همیشگی هفته اول دانشگاه: 1. تو ایمیل استاد رو باید چی صدا کنم؟ با اسم کوچیک یا فامیلی و پیشوند پروفسور؟ 2. یعنی الان اوکی ئه که من استاد رو تو فیسبوک اد کنم؟؟؟ 3. دستشویی و کافی شاب و آبخوری و ایستگاه اتبوس کجاست؟ 4. ساعت چنده؟ 
واااااای یک و نیم صبحه!!!! برم سراغ هواااااران کاری که دارم و باید تا 8شت صبح تموم شن!!!!

Tuesday, August 23, 2011

گل ﻣﻨﮕﻠﯽ

کلاس گل کاری نداشته که داره. ندیده بود یکی ردیف اول بافتنی ببافه که داره می بینه!!!! کلاً کلاس گُلیه! همراه با یه عمو سبیلو که برنامه کلی امتحان گل منگلی داره... شناختن پنجاه و پنج تا موجود زنده غیر از آدمیزاد تو یه ترم بد هم نیست انگار....