اومدم بلاگ بنویسم، پشیموندیم... بعد گفتم به جهنم! بعد گفتم نگار باز خودسانسوری؟ بعد گفتم خاک تو سرت... بعد فهمیدم ای بابا! خود درگیری تا به کی و کجا؟؟؟
می نویسم
گاهی حسود می شوم. زیاد. دست مردم می بینم و دل بیتابم می خواد! زیاد هم می خواد...
گاهی دلم می خواد دماغم را بکنم و بندازم دور. بزرگه، سنگینه، اضافه است...
گاهی دلم می خواد بخوابم بی این که ساعت بذارم. پیش نمی آد آگاهانه باشه. اما بدنم زیاد کرکره هارو می کشه پایین. صدای هیچ زنگی رو نمی شنوه...
گاهی اونقدر ناشکر می شم که می خوام بزنم با مشت توی چشم اون خدایی که این همه آزادی زیادی به ذهنم داده. بعد بغلش کنم و بگم خب می دونم که تقصیر تو نیست...
گاهی دلم بغل می خواد...
گاهی که نه، خیلی وقتها اون قدر خودم نیستم و از خودم دورم که یادم می ره خودم کی بودم و چی بودم... آدمها خودشونو با ظرف مقایسه می کنند، من گاهی خودم رو همانند می دونم با یه مایع ژله ای سبز کدر که مثل جیوه دور خودش قطره می شه، دنیای بیرونش رو منعکس می کنه و با محدب بودنش، دنیارو گاهی بزرگتر از خودش، تحویل خودش می ده...
چی می گم من؟
پینوشت: تارا، شهریار، مبارکه.
