Showing posts with label اشک. Show all posts
Showing posts with label اشک. Show all posts

Saturday, September 10, 2022

تمام آن لحظاتی که دوستش داشتم...

که نفسم در سینه گیر کرد... که ذهنم فلج میشود. و میخواهمش. میخواهمش.
میشود آدمیزاد در سی و هشت سالگی، به یاد پانزده سالگی‌اش عاشق شود؟ همان شده باز، لعنتی. میخواهمش و نمیتوانم داشته باشمش...
لعنت.

اولین لحظه وقتی بود که شاید چند دقیقه از اولین بار دیدنمان هم بیشتر نگذشته بود. کاملا یادم رفته بود که دیر آمد و داشتم فکر میکردم که چقدر اسمم رو درست تلفظ کرد... بلند و با اعتماد به نفس. تا حالا پیش نیامده بود. وسط دوپانت سیرکل، کسی اسمم رو جرئت کند بلند صدا کند و تازه قبلش هم از من نپرسیده نباشد چطور... و داشتم فکر میکردم قد بلندش رو دوست دارم... در همین فکرها بودم که به حال سرخوش خودم پریدم وسط خیابون!! با دستش جلوی من رو گرفت که جلوتر نروم... همین. و ادامه داد به گفتگوهایش...
این حس ناب محافظت شدن. همیشه کسی که محافظت میکند، منم. این حس بدون خواستن و اشاره کردن از جانب من. نغسم حبس شد و خواستم ببوسمش حتی.

رقص شب اول توی خونه‌ام. بین تمام جعبه‌ها. شراب و گیلاسها و حرف زدن تا دو شب و رقص و عمیق و عمیق اعتماد کردن. چشمهایش وقتی میرقصیدم. تحسینش. لبخندش... اینکه نمیتونست صورتش رو از من برگردونه... خواستم ببوسمش حتی.

چشمهایش که بسته بود وقتی ماساژ میداد. انگشتهایش که ندیده بدنم رو بلد بودند... چشمهای من باز بود اما. داشتم میپایدمش... و از لذتش لذت میبردم. خواستم ببوسمش حتی.

خودم رو در کنارش دوست داشتم. برای لحظاتی حتی فکر میکردم که شاید اشتباه میکنم که lovable نیستم... و در تمامی اون لحظات که باعث میشد حس بهتری به خودم داشته باشم، میخواستم ببوسمش حتی...

چهاردست‌وپا که شد جلوی مینا... نگاهش. فرم بدنش. میخواستم بزنمش با تمام وجود. و خواستم ببوسمش حتی.

بغل کردن‌هاش. آخ، بغل کردنهاش... و بغلش کردن‌ها... چقدر دلم میخواست که ببوسمش حتی...

هربار لعنتی که کلید رو به من میداد. نگاهش وقتی میگفتم شاید حواسم پرت شود و گمش کنم... میخواستم ببوسمش حتی.

وقتی به گریه افتاد... وقتی انگشتهایم رو لای موهایش کردم و نوازش میکردم. به خودم لعنت میفرستادم. چرا من؟ چرا اینطور؟ و خواستم ببوسمش حتی...

هربار - و هنوز - وقتی میدیدم You رو با حرف بزرگ شروع میکنه. توجهش به کلمات ، از نوع توجه من به کلمات. که می‌خواستم ببوسمش حتی...

وقتی که روی زمین می‌نشست.... و حرف میزدیم و حرف میزدیم و حرف میزدیم و چقدر میخواستم که ببوسمش حتی...

وقتی نقاشی رو از نزدیک دید، و به گریه افتاد... بغلش کردم. و چقدر میخواستم که ببوسمش حتی.

وقتی مجبورش کردم به مینا نشون بده. وقتی با مینا رقصید... و من که اینقدر هیجان زده شده بودم که پریدم و خودم برای خودم شروع کردم رقصیدن... آخ که چقدررررر میخواستم ببوسمش حتی...

وقتی گفتم باید گزارش بنویسد و شروع کرد در لحظه گزارش دادن و گفت که دفعه قبل میخواسته مرا ببوسد. نفسم در نمیومد، به سقف نگاه کردم و داستان احمقانه رابطه با پراتیک بعد از بهروز رو تعریف کردم. چرا واقعا؟ وقتی همون لحظه هم می‌خواستم ببوسمش حتی...

وقتی ازم پرسید don't you wanna know؟ و جواب دادم I assume it's complicated و چقدر که به خودم فحش دادم و میدم..‌‌. وقتی که حقیقتش این بود که میخواستم ببوسمش حتی...

هربار که تلفن حرف میزدیم. که ضربان قلبم به سقف میرسید... و عشق میکردم با صدایش، با خش صدایش، انتخاب کلماتش، توقف‌های گاه‌به‌گاهش بین کلمات... عشق میکردم و گاهی حتی نمیفهمیدم دیگه چی میگه... فقط میدونستم توی زندگیم میخواهمش و میخواستم ببوسمش...

چرا نبوسیدمش؟
دلم براش تنگ شده.
و ار خود عاقل و بالغم بدم میاد.

Thursday, January 21, 2021

The nights of tears and smile.

Last night, around midnight, I drove to DC to stop by at Lincoln Memorial (one of my favorite spots in DC) to reflect on my past year and let all past year experiences to sink in.  

What was not shown in yesterday cameras was a heavy police and national guard presence everywhere... And I mean EVERYWHERE. Even after midnight, every street and alley that would lead to the heart of the town, was blocked by heavy armor vehicles to not let anyone get close to the central monuments, Capitol, and White House...   

By everything that has happened last Wednesday, these scenes made lots of sense... Yet, I found myself shivering crazy in cold sweat... The blocked streets, and heavy presence of "Federal Democracy Defenders" brought up back all my 2009 memories... When in Iran we tried hard to change our country in a democratic process, but our election got stolen from us... And heavy police presence and bloodshed after it, made everything even worse...  

I guess you'd never know, when and what something triggers which traumatic nerves of who... I left the downtown crying. Smiling and crying. Not many people in the US know how privileged we are to have a healthy democracy. And how precious our republic is. In some countries it takes centuries and many put their lives on the line to have glimpses of what we take for granted here...  

Let's be hopeful. And let's work hard, to keep and grow into what we dear in our hearts...

Thursday, November 29, 2018

پیشگویی

به آغوشش گرفتم. سرش روی شونه ام بود و نازش کردم. بعد بردم و خوابوندمش...
نقشها مدتهاست که عوض شده...
بعد شروع کرد خاطره گفتن... از دندون پزشکی های بهزاد. از مهدکودک هامون. از نفرت بهزاد از مدرسه. از مدرسه هامون و اینکه نمره و کارنامه هیچوقت برای من مهم نبود... و میخندیدم و بازو و انگشتهاش رو مساژ میدادم تا بخوابه. گفتم اما آخرش اونی که مدرسه رو درست و حسابی تموم کرد، اما، بهزاد بود. نفهمید چی گفتم. گفت آره. نیمه خواب بود و چشمهاش بسته. بعد شروع کرد از خانوم امیدوار گفتن. کلاس چهارم دبستان. که صداش کرده بود مدرسه و مامان با استرس رفته بوده که آیا چی شده...
این رو نمیدونستم تا امروز. خانوم امیدوار بهش چه جوری با من تا کردن رو یاد داده. که پیشاپیش دیده میرم فرزانگان... که آینده ام رو خونده... که گفته نگار هر مسئله ای رو، یه جوری متفاوت با دیگران حل میکنه...
خوشحال بودم که چشمهاش بسته است و اشکهام رو نمیبینه.
کاش نمیرفتم فرزانگان. کاش کسی نمیدید که مسئله ها رو متفاوت حل میکنم. کاش بلد بودم مسئله ها رو معمولی، خیلی معمولی حل کنم...
خسته ام.

امروز نقاشی کردم. با آبرنگ، بعد از سالها. قالبی که توش قشنگه. اما بیرونش هم قشنگه. بیرونهایی که خودشون هم روی خودشون قالب میسازند... قفس میسازند...

Thursday, July 6, 2017

گا

- آره... ناطور دشت و عقاید دلقک رو تقریبا همزمان خوندم... شاید شونزده بودم... شاید هم هفده... اونقدر قبل بود که دیگه یادم نمیاد... شاید هم نمیخوام که یادم بیاد... از ناطور دشت خوشم نیومد. یعنی نه. از عقاید یک دلقک بیشتر خوشم اومد. میدونی؟ آدم با چیزی که بیشتر هم ذات پنداری میکنه، راحتتر هم ارتباط برقرار میکنه و تو خاطرش میمونه...
- یعنی دروغ گفتی و نقش بازی کردی؟ لبخندهات و خنده هات... برق چشمهات... دروغ بودند؟
- نه. هیچ دروغی در کار نبود. هر دلقکی گه، گاه، نیازمند فراموشی ئه. نیازمند وقفه، هرچقدر هم کوتاه. نیازمند فاصله گرفتن از خودش و از دنیای کثافتی که توش غرق شده... تو و بودن تو، بهش این شانس رو داد. اجازه داد فکر نکنه. مکث کنه. زندگی کنه. حتی شده یه کم. بی گذشته. بی آینده. با لبخند...
- پس بعدش؟ سیاهنمایی این روزها؟ حال خراب کاسه چشمهات...؟
- داستان اون شتر ئه که تا خیر حد توانش روش بار گذاشته بودن و هیچ نگفت... لحظه آخر، یه پر، به بارهاش اضافه شد و... نتونست. دیگه نتونست. افتاد و مرد. این روزها، دلقک نمیتونه... دیگه نمیتونه... افتاد و شکست.
پر، وزنی نداره واقعا. عقاید یک دلقک اما، به همون گایی رفته اند که ناطور دشت. مدتهاست. سالها، شاید.
پینوشت. چند شب اخیر، در میانه های شب، کسی با انگشت میرود در چشم راستم. گاهی راست بین سه چشم و گاهی راست بین دو چشم. چشمم درد دارد به هرحال. از اشک کمتر.


Tuesday, July 4, 2017

شطرنج

از شطرنج متنفرم. به یاد ندارم برده باشم. برای همین بازی میکنم. یک خودکشی طولانیِ سیال.

بابا یادم داده. بابا، خودکشی رو یادم داده.

عکس رو فهیم برداشته. درونم رو یک دیو دو سر.
عکس رو فهیم در شارلوتسویل برداشته. بعد از شش سال، برگشتم. از شارلوتسویل متنفرم. کمتر از خودم. کمتر از شطرنج.

Tuesday, December 10, 2013

خزه

«خیل خب بابا... خیل خب...
زن ما نشو... نمی خواد زن ما بشی...
ولی اگه خواستی زن یکی از این تاپاله ها بشی، یکی رو پیدا کن که خاطرتو بخواد... عین من ...
پات بشینه... یکی رو پیدا کن حالتو نگیره... 
مثل من...
اذیتت نکنه... یه تاپاله ای که آدم باشه...
هر موقع که یه تاپاله این شکلی پیدا کردی بیا سراغ من...
اونوقت خودم دستتو میذارم تو دستش ...
نوکرتم هستم... برات عروسی میگیرم... بابا کرمم می رقصم...
به عصمت فاطمه زهرا این کارو می کنم ...»


— از "سالاد فصل"  

*
ایده رو دارم... خوبه که ایده دارم. نگار به ایده زنده است. فقط به ایده.
*
دارم عق میزنم از لبخند. هرچقدر هم زیبا.
این نقاب ابلهانه رو صورتم جا انداخته. فقط خودم میدونم چقدر بهم نمیاد...
*
دختر، دوست داشتم ناگزیر گریزانت رو....
*
همچنین دختر، دوست داشتم که گفتی «یه صبح ِسی‌ودو‌سالگی از خواب بیدار می‌شی و با خودت فکر می‌کنی باید یاد بگیرم جفتک نندازم...
فقط نمی‌دونی چه‌جوری»
انگار من هم نمیدونم چه جوری.... این روزها و شبها فقط دارم به "جور" و چه جور" فکر میکنم... راه هم به جایی نمیبرم... دیوانه کننده است این بازی پرپیچ و خم و بی انتها....
*
یه بازی احمقانه، اما گرم دارم با خودم. یه بالش دارم زیر سر و یه بالش که عمود میذارم بر بالش اول... تکیه میدهم بهش و بتو هم دور تا دور هردومان.... یک آغوش گرم دارم که گرم و مهربان بغلم کرده. بدون هیچ چشمداشتی... میبوسمش گاهی... خنکای پوستش دلنشین است و خواستنی.
این روزها زیاد در تخت به سر میکنم. فردا باید بروم دکتر. برای این سر بیدرمان، درد کفایت است....

پینوشت:
کوله‌ام بر دوش... عازمم بر سفر... بی انتها...
فوج خاطره و احساس و درد دارند عکسهای جنوب برای من....

Tuesday, October 1, 2013

صائب


«سرایی را که صاحب نیست، ویرانی است معمارش
دل بی‌عشق می‌گردد خراب آهسته آهسته»...
~ صائب تبريزی

مرده‌شور معمار ویرانگر رو ببرن که خودش رو زودتر و قویتر از هرچیز و کس دیگه خراب میکنه... ویران میکنه... میپوسونه...
عمرم نفس شده. مطمئنم. 

پینوشت: یک کادوی تولد رو هشت ماه دیر دیدم. حالم خوب نیست. هر چقدر هم که پر انرژی و پرشور و با لبخند ظاهر شم.... مرده‌شور دورویی من رو ببرن. 

Tuesday, April 9, 2013

کمی حرف سکوت






میهراسم.

پینوشت: دیشب پام توی خواب گرفت. ساق پام شدید درد میکنه...
بیشتر بخند.

Friday, November 2, 2012

حالم

وقتی حال احساسم خوب نیست، حال مخ درب و داغونم هم نمیتونه خوب باشه... همون یه ذره کار و نظمی هم که داشت، به هم میریزه...

دلم بابامو میخواد! کجایی؟ زود بیا!

*

امروز تو راه کلاس فارسی داشتم فکر میکردم ابعاد زیادی از شخصیتم شبیه آدمهاییه که دوستشون دارم... خیلی زیاد شبیه نعیم اورازانی، علی طبیبیان، و تقریباً زیاد شبیه Gale Fulton، میشه گفت متوسط شبیه عباس ترکاشوند و حتی گه گداری شبیه David Hays... هرچند این آخری به آرزو بیشتر میمونه...
و بعد فکر کردم، این چیزهایی که من رو شبیه این آدمها میکنه، شاید اگه کنار هم بذاری و به آینده‌اش نگاه کنی... well... چیز خوبی ازش در نمیاد! نگار آینده رو دوست ندارم... نگار الان رو هم دوست ندارم... حتی دارم نسبت به نگار دیروزها هم بدبین میشم...

*

دلم دیوانگی میخواد.
دلم راه رفتن تو "شب تاریک" میخواد...
دلم تنها نشتن توی یه پارک و زل زدن به زندگی میخواد...
روز به روز از هوای این دیار بیشتر بدم میاد... سرده... "سرد".

Saturday, October 13, 2012

منِ لعنتی

کارهایی که میتونم بکنم یا دوست دارم بکنم و دلم نمیاد وسه هیچکدوم کم بذارم.
1. محقق خوبی بشم. حرفهای دلم و منطقم و تجربه هام رو بنویسم و اگه شد چاپ کنم. 
2. معمار خوبی بشم.
3. استاد معماری بشم تو دانشگاه.
4. فارسی درس بدم در سطح دانشگاه.
5. آواز بخونم. هم واسه دلم خودم و هم گاهی گداری اجرا داشته باشم.
6. برقصم. هم واسه دم خودم و هم سالی به سالی هم که شده اجرا داشته باشم.
7. کتابهای متنوع و هیجان انگیز بخونم.
8. سفر برم.
9. با دوستهام گردش کنم.
10. به زندگی شخصی "سیاسی"ئم برسم. (!!!!!)
11. آدم خوبی باشم.
و مهمتر از همه: 12. پارتنر، دختر، خواهر و دوست خوبی باشم.

کاری که نمیتونم بکنم: 
13. تنظیم زمان و اولویت بندی.

نتیجه: مرده‌شور آدم توانمندی که هیچ کاری رو درست نمیتونه بکنه رو ببرن....

***
سؤال: روانشناسم کجاست؟! دلم هوای حرف زدن داره...

خواهش: جماعت مهربون، گاهی گداری به اینجا که سر میزنید، ردی از خودتون بذارید. بابا، بهزاد، لیدا، مریم، حسام... مرسی که میخونیدم. مرسی واقعاً!
گاهی اینقدرررررررر دلخوش میشم...

Tuesday, May 15, 2012

The hunger is feeding me

بعد از مدتها شاید، یه موج شدید یأس فلسفی حمله کرده.
دیشب افتضاح خوابیدم... نه که عمیق نباشه یا چی، اتفاقاً عمیق بود و همه چی! اما با بغض پا شدم و حضور آکشیتا هم هیچ کمکی نمیکنه. یه فشار "درد" بزرگه که انگار قرار نیست رفع شه... رفع نمیشه...
احساس میکنم  خودم و زندگیم و لبخندهام مصنوعیه. احساس میکنم دارم به زمین و زمان دروغ میگم... احساس میکنم نیستم اون چیزی که نشون میدم. نیستم اون چیزی که باید باشم... یک آدم متظاهر خودرأی... جاه‌طب ابله...

کاش حضور آکشیتا و خنده های زیاد، بدون عمق و حتی جفتمون از دیشب تا حالا کمک میکرد... کاش...

خودم رو دوست ندارم. و این یک مسئله جدیه!

*
یأس فلسفیه دیگه. میآد و میگذره... اما دااااغون میکنه ها..... داغون که... فرسوده میکنه...
*
این روزهام رو، این جور روزهام رو دوست ندارم. خودم که هیچ، دیگرانی رو آزار میدم که واقعاً نمیخوام... نمیخوام... گفتم هزار بار: از آزار دیگرانی که دوستشون دارم متنفرم... اما کنترل این فشاری فروخورده، بدترم میکنه... 
نگار باا یا پایین بره، دوست داشته باشه یا نه، باید لااقل به خودش اعتراف کنه که این بعد  افسرده وجودش، این بعد ناکام هم وجود داره... بهش بها نده، آزادش نذاره... طوفان راه می‌اندازه....

باید تنها باشم. کمی تنهایی برای گریه کردن و خودم رو بیرون ریختن و... شاید خلاص!

اشک...
کاش راه حل بود.

**

اضافه شد: 


از کارهای ناتمام متنفرم! و خودم سرشام از ناتمامی... ناتمامی...

دلم زخمه خاک میخواد... راه رفتن و حس کردن خاک داغ کویر... رفتن و ترکهای زمین دیدن و کوه‌های دور دست... قله‌های دست نیافتنی... باور حضور "دست‌نیافتنی"...
دلم نسیم میخواد لای لباس توری... تنهایی کویر... کویر... تنهایی... تنهایی خودم با جسم خودم... با خاک... با آفتاب... تن داغ...

موهای قرمز وحشی، جمع شده تمثال یک گوجه بالای ابرو... اخم عاشقانه... آ زادی یک انتخاب...
دلم دویدن در کویر میخواد... که چشمه ها بجوشند از سر تماس سرانگشت پاهای زمخت من و خاک پاک کویر...
کویر...
لیزای تنها... فریاد میخواد... که کمتر متنفر باشه از خودش...
کمی کمتر... کمی...

جهان بیهمتا... آسمان آبی... روز عادی... نگار... نگار... نگار...
شاید اینقدر تکرا، بدتر باشه... اما خودم رو دوست ندارم.

تقصیر خودمه. "گناه" خودمه... کوتاهی های خودمه...

*

بیدار شو مرد! من رو بکش بیرون از این حال لعنتی خودم... آفتاب زده! نمیبینی؟!
- دوستت دارم!

*
به گمونم دلم یا "تهوع" سارتر رو میخواد، یا خوندن رمانی از ساد، و یا برگشتن به فروید...

Friday, April 20, 2012

کمی صداقت

آگاتا کریستی نویسنده‌ایه که برای هرچی معروف باشه، واسه نوشتن داستان عشقولانه معروف نیست! اما من فکر می کنم درک بسیار بسیار عمیقی از عشق و دوست داشتن داشته. کتابی داشت که من ترجمه اش رو خوندم. یادم نیست عنوانش چی بود و میدونم که هنوز تو خونه‌مان داریمش... الان سرچیدم و عنوان انگلیسیش Sad Cypress بود. همین کتاب من رو به این درک رسوند که شناخت بسیار عمیقی از روابط انسانی، مهمتر از همه از مفهوم یک رابطه دونفره داره/داشت.
دیالوگ آخر این داستان تو ذهن من، عمیق، حک شده. الان کلی گشتم تا یابیدمش:
Hercule Poirot said, “It goes deeper than that. There is, sometimes, a deep chasm between the past and the future. When one has walked in the valley of the shadow of death, and come out of it into the sunshine - then, mon cher, it is a new life that begins. The past will not serve.”
He waited a minute and then went on: “A new life - that is what Elinor Carlisle is beginning now - and it is you who have given her that life.”
-“No.”
-“Yes. It was your determination, your arrogant insistence, that compelled me to do as you asked. Admit now, it is to you she turns in gratitude, is it not?”
Peter Lord said slowly, “Yes, she’s very grateful - now. She asked me to go and see her - often,”
-“Yes, she needs you.”
Peter Lord said violently, “Not as she needs - him!”
Hercule Poirot shook his head. “She never needed Roderick Welman. She loved him, yes, unhappily - even desperately.”
Peter Lord, his face set and grim, said harshly, “She will never love me like that.”
Hercule Poirot said softly, “Perhaps not. But she needs you, my friend, because it is only with you that she can begin the world again.”
Peter Lord said nothing.
Hercule Poirot’s voice was very gentle as he said, “Can you not accept facts? She loved Roderick Welman. What of it? With you, she can be happy.”

و من امروز، بعد از 27 سال زندگی می‌دونم که از عشق چیزی نمیدونم... به عبارتی نه تجربه‌اش کردم و نه برام معنایی داره... من به سایه‌های مرگ هم نزدیک نشدم (اونطور که الینور تو این قصه شد)... اما به عمق تنهایی، عمق نعره‌های سکوت و با انعکاسهای بی‌مفهوم خیلی خوب آشنائم... عمق شبهایی که دلت زاری میخواد... و حتی تو تنهایی خودت هم با خودت از گریه کردن، هراس داری...
و من میدونم که امروز شادم. و این شادی برام ارزشی داره، غیر قابل وصف... ممکنه روزی برسه که حتی عشق رو هم تجربه کنم. به قول پوآرو، خب که چی؟! من نیازهایی دارم که این هفته اخیر و فقط این هفته اخیر، بعد از 27 سال زندگی و بالا و پایین شدن، جوابی بهشون داده شده. بیشتر از جواب، حتی این نیازهارو برای اولین باره که باهاشون آشنا می شم... فکر کن!!! بعد از 27 سال زندگی، در هنگام رابطه‌ام، لبخند نزدم، خودم بودم! خود خودم! و گریه کردم... و آرامش داشتم... داشتن که نه... آرامش پیدا کردم... 
و آرامش، بسیار بسیار مهمتر از بودن یا نبودن عشقه... خوشحالم که به این موضوع همیشه اعتقاد داشته‌ام.

بهروز! نمیدونم من و تو به کجا میرسیم... شاید به هیچ جا و شاید به همه جا! اما همیشه، به عنوان یک دوست، ازت ممنونم.

پینوشت بعد از تحریر:
بعد از یک بار خوندن پستم، یادم اومد که یکبار، در اوج هیجانات عشقولانه 18-19 سالگی، با مامان درباره "عشق" صحبت کردم... حرفهایی زد که کلی من رو به خودش بدبین کرد. تو این مایه ها که برو بچه! این حرفها و عشق و عاشقی واسه کتابهای داستانه، نه زندگی واقعی... امروز، هنوز نمیدونم باهاش موافقم یا نه. حتی درست نمیدونم منظورش رو فهمیدم یا نه (مامان گلی، یکی از عاشق‌ترین آدمیزادهاییه که تو زندگیم دیدم! سرشار از عشق و محبت. سرشار از شور زندگی) اما به هرحال خوشحالم که اونروز اون حرفهارو بهم زد. نیاز داشتم در برهه‌ای از زمان چنان جملاتی بشنوم. و خوشحالم که زود شنیدم، خیلی زود...
ممنون مامانی.

و اینکه،
"Anyone who has never made a mistake has never tried anything new." ~ Albert Einstein
باید یاد بگیرم خودم رو ببخشم.

و همچنین این موسیقی قشنگه: 

Saturday, March 31, 2012

آینه


که شاید چشمانم باید آینه‌ای می شد بر دنیا... که شاید خودم هیچ.... برهیچ.... و شاید من آینه‌ای بر دنیا... که خودم هیچ بر هیچ...
و زخمه تار دلم را هوایی می‌کند...

تار....

دلم تنگ است و من نیستم این جهانی و نیستم حتی دیگر آن جهانی و ...
و دلم که اشکالود است و چشمانم که می‌بارند... اشکهایی که عمری دارند از... قرنی است انگار... که...
بگذریم.... بگذرم.... زخمه بزن بر من....

لعنت به من.....

که چشمانی دارم خونبار.... که دیگر نه چشمانم آینه است و نه خودم صاف و....
ندانم چرا و کجا و کی و.... 

لعنت به من که نیست اینجا جایم....

لعنت به من...

بزن تار...

شانه‌هایم درد می کند...

پینوشت اول: نمی دانم دوست خوب کسی است که بگذارد ببارد این اشکهای گندیده و مرده در من... یا شاید نه.... بذار بماند.... ندانم.....
پینوشت دوم: زیادی خودم را جدی گرفته ام... که اَه بر من! دیگر آینه هم زیادی است برایم...

***

بعداً: این تصویر، سردرمدرسه دارالفنون، را دیدم و گفتم با خود... که من که این جهانی نیستم، چه‌ام؟
امریکا... نه آمریکا، که غیر از ایران... دوست ندارم...
چرا باید سه سال طول بکشه که من تار ببینم؟ چرا باید بترسم حتی از شنیدنش؟.....

Saturday, February 26, 2011

لعنت...

خوب نیستم....
لعنت. لعنت. لعنت... هزاران لعنت...
خوب نیستم....

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ، هفت رنگش می شود هفتاد رنگ...
لعنت....

پُستی دارم از دیروز... منتظر و معلق اما...
.
.
.
.
.
فقط دوست دارم یه لباس با دامن مشکی بلند بپوشم... برم بخوابم وسط جاده. وسط مزرعه ها... زیر آسمون آبی... بخوابم... عمیق... و دیگه no matter what...
لعنت...

دوست دارم اینقدر به خودم فحش بدم که آروم بگیرم... اگه آروم بگیرم...
.
.
.
به ذهنم می رسه که مسیح دردهای مردمش رو به دوش می کشد تا اونهارو نجات بده... مسیح کار خیلی احمقانه ای می کرد... خیلی...
شاید هم باید به انفجار برسه تا نجاتی در کار باشه... کی می دونه؟...
از این انباشت حرف و احساس توی خودم می ترسم...
.
.
.
خدای من هست... اما انگار خدای مردم اون سرزمین، خیلی وقته که صداش در نمی آد...
.
.
.
سردرگمم. سردرگم...
و اینکه متنفرم از فهمیدن اینکه این که می تونه حقیقت داشته باشه... می تونه حقیقت داشته باشه که لزوماً شونه هام تحمل بار زندگی رو ندارن...
.
.
.
علی، من نمی خوام که زندگی ام جنگ باشه. واقعاً نمی خوام! ... هست اما! خودش هست... من فقط نمی خوام ضعیف باشم. همین...

Wednesday, February 16, 2011

اشک در شب بی مهتاب

[درفت می ماند تا...]

به خدا حالم خوب نیست... شاید نباید خبر بخوانم... شاید نباید عکس و قیلم های قدیمی ببینم... شاید نباید فکر کنم...

رذیلانه است.
آخه چرا؟ چراااا؟ چرا؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا این همه را گرفته اید؟ نقشه چیشت؟ می ترسانیدمان؟ من تسلیم. ترسیده ام! رها کنیدمان... شمارا به خدایی که قبول دارید... شمارو به خودتان... رهایمان کنید.

می ترسم.
رذل نباشید. التماس می کنم.

اشک.
سخته......................................................................... *** آخ که گوش می دم و ماهیچه هام می رقصند و خودم رو توی بطری ها و آینه ها گم می کنم...
*
من یه آغوش گرم می خوام