Showing posts with label بلاگ. Show all posts
Showing posts with label بلاگ. Show all posts

Monday, September 12, 2022

معشوق پونزده‌ساله

 دو روز دیگه، میشه پونزده سال که بلاگ مینویسم. 

خود نوشتن که فکر کنم از دبستان همراهمه (شاهدش رو اینبار از ایران آوردم...) اما بلاگ‌نویسی رو از وسطهای دانشگاه تا همین امروز نزدیک قلبم نگه داشتم... برای مکتوب کردن نگفته‌ها... باز کردن هرچه و آنچه به کلام نمیاد... بلاگ نویسی، Base پشت صحنه و روی صحنه موسیقی زندگی منه....

اشتباه کردم به Adam گفتم که داره طولانی‌ترین رابطه‌ام میشه... طولانی‌ترین رابطه من، رابطه با نوشتن و خلق کردنه! نجات دهنده‌ام. همراهم... گوش شنوای بدون قضاوتم... 

وقتشه بیشتر قدرشون رو بدونم...

Wednesday, September 16, 2020

فردا، ‏روزشه...

فردا، میشه سیزده سال که خودم رو مکتوب میکنم توی بلاگ... نحسه؟ فکر نکنم. هر وقت خودم رو مکتوب کردم، ذهنم سالم تر مونده... 
حالا چه اینجا، چه فیسبوک، چه اینستا رادیو، چه اینستاگرام، چه رقص، چه آواز، چه نقاشی، چه عکاسی، چه مدل بودن... مهم همیشه این بوده که خروجی داشته باشم. که راکد نشم توی خودم و ذهن خودم. وگرنه که میگندم... به تجربه...
همیشه از خودم شاکی ام که چرا یه کار رو تا آخر نمیبرم جلو... که چرا منظم، پایبند تولید یه اثر و کار نمیمونم... و فکر کنم بعد از این همه سال، حتی اگه نتونم بپذیرم، جوابش مشخص باشه: مهم اثر نیست، مهم منم. مهم بیرون پاشیدن منه... هربار یه جور... 
خودم شاید بیشتر از هرکسی خوشم نیاد از این تیکه پاره و نصفه نیمه بودن، اما «این» و «همه این» مجموعه، منم! با همه بالا و پایین هاش...

و من، بالاخره روزی روزگاری یاد میگیرم که خودم رو دوست داشته باشم... کمی مهربان تر...

راستی، از قشنگی های روزگار اینکه سالگرد مکتوب کردنم، و ساگرد شهروند شدنم، یک روزند. فردا میشه یک سال که یک ایرانی-آمریکایی هستم.

Thursday, September 15, 2011

بلاگ نویس

:-)
چهار سال پیش در چنین روزهایی من بلاگ نویسی پیشه کردم...
حالا دیگه بدون اون نمی تونم که حس "زنده بودن" داشته باشم... چه پست هامو پابلیش کنم و چه نکنم... هستن... همیشه هستن...
"بیا شمعارو فوت کن، تا صد سال زنده باشی..."
*
امتحان گیاه شناسی مزخرف شد!!! الان دیگه برام مسلمه که نمی شه که هرسه تا درس سنگین رو با هم برد جلو! الان اول ترمه و من هوارتا هندونه ای که با هم بلند کردم، یکی یکی از دستم می افتن، دیگه چه برسه به این که جلوتر هم برم... اول ترمه که من خواب و زندگی و خوراک ندارم... چه برسه به معدل خوب که لازمش هم دارم!!! نتیجه این که یه درس شدیداً سخت گیاه شناسی رو drop کردم تا سال دیگه بگیرمش و با هزار تا خواهش و التماس، یه درس 3 واحدی گرفتم!!! و فقط فکر کن که یه ماه از شروع ترم گذشته و من تازه فردا اولین جلسه کلاسمه! چه شوووود!!! عیبی نداره! Neha (دوست هندی ام) باهام تو کلاسه... کلی کمکم می کنه! اینجوری احتمالاً راحتتر می تونم کار هم بگیرم. (فکر کن که هنوز وضعیت شعلی من رو هواست!!! :| فقط اگه این کار موزه جور شه.... دعا کنین که بشه!)
همچنان از زندگی ام راضی ام! "خسته اما با لبخند"...
*
درس هامو کی می خونم؟
کارم کجا و کی جور می شه؟
تعطیلات وسط ترم چیکار می کنم؟ تعطیلات بین دو ترم چیکار می کنم؟ اون موقع ها کی هست و کی نیست؟
اینترن شیپ کی می گیرم؟ کجا؟

من انگلیس یا هند برو می شوم؟
دکترا کی می رم؟ کجا؟
هزاران سؤالی که جوابش رو الان باید بدونم، اما نمی دونم!
از یابنده تقاضا می شود مرا هم در جریان بگذارد!
*
یک کشف عظیم کردم! تو C'ville یک بلاک از قطار فصله داشتم و حتی یه بار هم صدای بوق نکره اش رو نشنیدم! اینجا کلی ازم دوره و من کشف کردم که قطارهای مورد نظر، فقط دوست دارن تو شب صداشون رو ببرن هوا!!! باور کن تو طول روز یه بار هم بوق نمی زنن، اما الان... ماشاءالله دراز هم هست و این پروسه بوق/نعره زدن، کم کمش 10 دقیقه ای طول می کشه! و این که خونه من طبقه سومه، معنیش اینه که هرگونه موج صوتی کوچیک مستقیم وارد گوش من می شه! (بخصوص که بخوام پنجره رو باز نگه دارم!)
*
و یادم افتاد که باید از این به بعد یادم باشه که در یک شهر که بارون و باد اومدنش حساب نداره، آدمیزاد پنجره اتاقش رو باز نمی ذاره که بره تا وقتی برمی گرده، علاوه بر خودش که موش آبکشیده شده، داخل خونه اش هم آبیاری نشده باشه!!!!
*
من یک بلاگ نویسم!

پینوشت: بلاگر مسخره کرده!!! تا یه مدتی که ظاهر بلاگم معیوب شده بود تا امروز! ساید بار می رفت زیر پست ها! ایمیل شاکی زدم بهشون، جوابی نیومد، اما درست شد! حالا الان برای پست جدید، می بینم برچسب "C'Ville" رو قبول نمی کنه!!! دو ساله اوکی بودها! الان تز جدیده که آپاستروف قبول نمی کنه! مسخره!!!!
و البته که من کم نمی آرم! تکنیک زدم و واسه این یه لیبل، سوئیتچ کردم به سیستم قبلی!!! و باز برمی گردم...
این اتفاق ها که پیش می آد، یا مثل اتفاقی که امروز صبح یه کاره واسه فوتوشاپم افتاد (در یک عملیات انتحاری به کما رفت و سرعت کامپیوتر رو هم به خرس پاندا رسوند و حتی ctrl+alt+del باز نمی شد!) و باعث شد نیم ساعتی دیر به کلاس برسم؛ می برنم تو فکر که دنیای دیجیتال واقعاً سبب صرفه جویی تو وقت می شه یا بدتر گند می زنه توش؟؟؟

Tuesday, June 28, 2011

زماني براي گريه، زماني براي خنده


"براي هر چيزي كه در زير آسمان انجام ميگيرد زمان معيني وجود دارد :

زماني براي تولد ، زماني براي مرگ.
زماني براي كاشتن، زماني براي كندن.
زماني براي كشتن، زماني براي شفادادن.
زماني براي خراب كردن، زماني براي ساختن .
زماني براي گريه، زماني براي خنده.
زماني براي ماتم، زماني براي رقص.
زماني براي دور ريختن سنگها، زماني براي جمع كردن سنگها.
 زماني براي در آغوش گرفتن، زماني براي اجتناب از در آغوش گرفتن.
زماني براي به دست آوردن، زماني براي از دست دادن.
زماني براي نگه داشتن، زماني براي دور ريختن.
زماني براي پاره كردن،زماني براي دوختن.
زماني براي سكوت، زماني براي گفتن.
زماني براي محبت، زماني براي نفرت.
زماني براي جنگ، زماني براي صلح.
آدمي از زحمتي كه ميكشد چه نفعي ميبرد."

ماتم هایم رو گرفته ام، از آغوشها به بیرون پرت شده ام، زمان هایم رو از دست داده ام، پاره کرده ام و سکوت کرده ام و متنفر بوده ام... سرجنگ داشته ام و صلح می خواهم امروز. صلح با خودم... خودم رو کشته ام و مرده ام و وقتشه که بسازم... خودم رو بسازم... از نو... رویش ناگزیر جوانه...

نزدیک چهار سال پیش، این شعرهارو از عهد عتیق خوندم... فکر نکنم می تونستم تصور کنم که روزی روزگاری دوباره به شنیدنشون "محتاج" باشم... دلم برای کتاب جلد سبز عهد عتیقم، برای لاک سفیدی که روش اسم کتاب رو نوشته ام... برای خواندن هایم تنگ شده... دلم خودم رو کنار کتابخونه خودم می خواد... حالا که نمی شه من اونجا باشم، از نو خواهم ساخت... کتابخونه ام رو خواهم ساخت... شاید اینبار یه شومینه گرم هم کنارش گذاشتم... و گربه ها... 

دیروز که شاید برای یکی مونده به آخرین بار به شارلوتس ویل اومدم، لبخند داشتم... حس غرور داره بهم بر می گرده... جستجو برای خوشی ها و ایده حال ها... جستجو برای لذت بردن از زندگی، حتی در عین خستگی... دارن برمی گردن، زمان می برن، اما بر می گردن...
هرکسی زمین می خوره، بها می ده و این بها می تونه سنگین باشه... که هست... غیر از خودم، دل آدمهای دیگه رو هم شکوندم... از عزیزترینهام... زمان به خودم می دم و... "زمانی برای ساختن"...

پینوشت بعد از تحریر: این جمله پویان (از قدیمیهاش) رو تو فیسبوکش مشاهده کردم و لذت بردم.... همینطوری الکی... به حس و حالم ساخت شاید...
"تلخی زندگی آنجاست که در اعماق لیوان آبجوخوری یک قطره چایی هم نمی‌یابی، پویان نیک‌نفس میردامادی، فیلسوف شهیر قرن چهاردهم هجری قمری"

Wednesday, November 17, 2010

شاید برگشت

هوالمعطی

می خوام برگردم به همون شروع! شاید یادم بمونه که خیلی چیزای دیگه هم تو زندگی هست که می شه بهش فکر کرد...
ریکاور می شویم...

وقتی فکر می کنی آش رشته قراره بخوری، اما به خودت قورمه سبزی تحویل می دی، ته دلت به گیج منگولا بودن خودت می خندی و از دور مامانت را می بوسی...