Showing posts with label خواب. Show all posts
Showing posts with label خواب. Show all posts

Saturday, November 14, 2020

"madness is like gravity all it takes is a little push."

The usual three dots.
Cheers.

اوه راستی، دیشب باز خوابم تاریک بود... و درگیر بودم که سر نفرت از خودم، خودکشی بکنم یا نه! این روزها، خواب هم بهم رحم نمیکنه... 🙂

و الان یادم افتاد... امروز، دوسال شد از روزی که اوبر گرفتم به سمت بیمارستان... بیخود نیست دنیام رو خون گرفته بود این چند روز. چهارده نوامبر، من رو بستری کردن، به.

Saturday, June 22, 2019

گلوریا

فیلم اندرسون کوپر دیدم و مادرش...
هیچ پدر یا مادری نباید مرگ بچه ببینه.
و گلوریا دید. به چشم...
و فکر میکنم که از روزهای دبیرستان، خودکشی نکردم، چون حتی تصور اینکه مامان جسم مثله شده من رو ببینه، تا ته وجودم رو میسوزوند...
به تراپیستم تو ایلینوی گفته بودم که تا مامان زنده است، خودکشی نمیکنم... و فعلا که عمل کرده ام... حداقل تلاش کرده ام...
نمیشه مرده رو تنبیه کرد، میشه؟

راستی، مامان امروز باز خواب دید... مسیج زد که کاش میشد آدم خواب نبینه. راست گفت...

دیرترنوشت: اسلحه ای که ونگوگ خودش رو با اون گشت، بالای ۱۴۰ هزار دلار فروش رفت...
https://www.instagram.com/tv/BzBIaLpHOhw/?igshid=1bnnwboxjr8va

Thursday, May 7, 2015

overdose


خوابم میاد و با خوردن خودم رو بیدار نگه داشتم.
چای گل میخک، شکلات، گز، سوهان، بادوم، کشک روی هم مشکلی ایجاد میکنه؟
ناهار هم پیتزا داریم و نوشابه!

آهان. یه کار دیگه هم میکنم. برای سرگرمی ذهنی و زنده نگه داشتن چشمهایی که دارن روی هم میفتند، تک تک افراد شرکت رو تصور میکنم و فکر میکنم اگه بخوام کاری کنم که طرف رو از شرکت پرت کنن بیرون، چه جور نقشه‌ای میشه کشید. نزدیک بیست تا نقشه کشیدم تا حالا.... سرگرمی‌ایه برای خودش!!!
من مریضم! خودم میدونم! :D
تفریق‌های الکی...
هیکل‌های الکی...

یکی بگه چرا بیداری تا سه صبح آخه...
یکی بگه یعنی وای به حالت اگه یه شب دیگه...
یکی بگه کشکت رو بخور...

Sunday, May 4, 2014

All About Illusion....

از گذشته نویس ها: 
فرق است میان آنکه یارش در بر 
با آنکه دو چشم انتظارش بر در
~ سعدی

سعدی نمیپسندم. جمله بزرگی و گنده‌ایست، میدانم. اما نمیپسندم خب. برایم هم سنگین است و هم زمحت. بی ادب و خشن...
اما گاهی، گداری از حکایتهاش به خصوص، جرقه‌ای میزند که دلم رو خوب درک میکند.... 

و:
عاشق شعله ام. حالا میخواد شمع باشه یا شومینه. ...
میلرزه اما استواره... 
کاش لااقل شعله بودم...

و:
در راه ایران بودم فکر کنم. فیلم Emperor رو دیدم. جدا از اینکه اعتقاد دارم پروازهای بین‌المللی، بهترین جا برای فیلم دیدن هستند، فیلم بدی نبود. تقابل شرق و غرب، از نوع تفاوت فرهنگش را میگویم، هرجا نمود پیدا میکند صحنه‌های جالبی به وجود میاید... معنادار!
مدتها طول کشید تا یادم بیاید میخواهم این را جایی بنویسم و یادم میرود:
General Richter: These people are barbaric.
General Bonner Fellers: They have different ideas of honor.
و همچنین این:
General Kajima: We did our duty, but we lost our humanity. You must understand, we Japanese are a selfless people capable of immense sacrifice because of our complete devotion to a set of ideas. We are also ruthless warriors capable of unspeakable crimes because of that same complete devotion. I cannot tell you if the Emperor is guilty or innocent. I don't know if he brought us to war, but he has brought us to peace.
اخیراً با بهزاد و محمد کریمی درباره ژاپنیها حرف زدیم. با بهزاد کمی بیشتر. این فیلم یکی از آن فیلمها بود که در ذهنم نشسته، نه چون فیلم خوش‌ساختی هست یا نیست.... بلکه چون حرفهایی دارد درباره جهان‌بینی ژاپنی‌ها. این ملت عجیب.
*
خانواده جذابی داریم! به مامان عید پارسال بود فکر کنم، گفتم برایم دوربین بخر عیدی. گفت چند؟ سه تا چنج هزار دلار. برایم به جایش اپیلیدی خرید! 
بهزاد دارد میرود آلمان. خودش که خوشحال است، اما من نه. برای بدرقه راهش و کادوی تولد حساب کن، ریش‌تراش خریدم. خوب است، نه؟!
*
هروقت موسیقی میخرم، احساس حامی جدی فرهنگ و هنر بهم دست میده! یعنی فکر کنم هزار بار گفته باشم، اما همه این هزار بار، برام تکراری نشده خب.... اصلاً هم مهم نیست که قبلاً هرگوشه و کنار اینترنت را به هر زبان و زمانی جستجو کرده باشم برای دانلود و فقط وقتی پیدا نشده، برگشته‌ام برای خرید. این آلبوم را خریدم. خوب است. بخصوص آهنگ مینکا که قبلاً هم ازش گفته بودم... با همکاری گاسپاریان است...
*
"کاش می‌آموختیم و به دل می‌نشاندیم که قرار نیست همه مثل ما فکر یا احساس کنند
همه قرار نیست به ما دل دهند یا از ما دل بگیرند، گوش دهند، درک کنند.
هر آدمی، گرفتاری، شرایط و حواس‌پرتی‌های خودش را دارد
هر آدمی حرایم خاص خود، دل‌خوشی‌هایی دارد...
کاش می‌آموختیم..."
~ عاطفه برزین
*
پیچیدن باد لای پاها و وزیدنش میان دامن مشکی حریر یک زن سفیدپوست، زیباست... زیباست...
نشستن در کافی شاپ که دیوارش را زده بالا و تو میتونی بوی خاک خیس خورده و قهوه را با هم حس کنی، خوب است... خوب...

It's all about illusion............

اینجا، جای نوشتن است. زیاد نوشتن. زیاد فکر کردن. زیاد سرمست شدن.
*
دنیا را در طبق گذاشتم، و بعد، شعله‌ای و آتشی...
رفتم برای قدم زیر باران.
وقتی برگشتم، خاکستری مانده بود و چند دانه بادام. تلخ و شیرین. دودی.

خواب مرا در آغوش گرفت.

Sunday, May 26, 2013

جنگ

یه مدته شبها خواب میبینم تو منطقه جنگی ام. یه چیزی شبیه تهرانی که شده باشه خرمشهر زمان جنگ... بمب شیمیایی، بمب و تخریب خونه ها، تصویرهایی از زخمی شدن آدمها و تیر خوردنشون.... تیکه تیکه شدن آدمهارو هرشب به چشم میبینم... زجه ها و فرار کردن ها و موندنها و کمک کردنها.... کلی هاش تحت تاثیر اتفاقات چهار سال پیشه... این مملکت لعنتی.

صبح هم سگ اخلاق میپرم و به همه گیر میدم... خودم تیکه تیکه میکنم...

نمیخوام حامی باشم، نمیخوام با نقاب بیخیالی، دغدغه داشته باشم... حتی نمیخوام کسی رو دوست داشته باشم... تمام دوستهام تو چند شب اخیر جلوی چشمهام چندین بار مرده ان... بسسسسسسسه.....

افکارم انگار، انتقام آرامش صبحهایم رو از شبهام میگیرند........

مرده شور جنگ، آدمهایی که دوست دارم، جمهوری اسلامی، انتخابات و بیشتر از همه من (!!!!) رو ببرن! تیکه تیکه شدن آدمهایی که دوست دارم، اونم هرشب... خیلی بده....

Saturday, January 26, 2013

مرام

تو یه برهه از زمان دیشب خیلی خیلی حرص خوردم... به خاطر آکشیتا.
دیشب خیلی خوب بود. چهار-گاهی پنج نفر بودیم. همه هندی غیر از من. حرف زدیم، به میزان متنابهی خندیدیم... غذا درست کردن و کلی کلی خوردیم. خیلی شب خوبی بود، خیلی..... دوستهای جدید، همزبونهای جدید، آدهایی با دیدگاه و علاقه‌های مشترک... آدمهایی که ارزش لبخند و مهربونی و "دوست" داشتن رو میدونن...
فقط یه تیکه، اون نفر پنجم که فقط همخونه ویویک بود و عملاً بخشی از دعوت ما نبود، رفت که با تلفن حرف بزنه... برگشت گوشی به دست و با خنده به آکشیتا گفت فلانی میخواد باهات حرف بزنه... فلانی مست بود... و من میدونم فلانی فقط میخواست آکشیتارو بذاره وسط و بخنده. همین...
متنفرم، متنفرم، متنفررررررررم از آدمهایی که به این دخترک ساده میخندن... مه چقدر سخته قبول کردن (و نه درک کردن) آدمی که ساده است، همه چی رو عشق میبینه و درکی از غیر از اون نداره...کسی که خودش رو درگیر پیچیدگیهای دنیا نمیکنه... یا اصلاً بهتر بگم، نمیتونه بکنه... چقدر واسه خودش حسن نیت داره وقتی هنوز با اون مردک مست حرف میزد که ارشادش کنه سیگار نکش! و چقدر حرص میخوردم و میخورم از تک تک این نگاه‌هایی و تک نیشخندهایی که یا از سر دلسوزی و یا از سر شیطنت و تمسخر، بهش میخندن...
دوست ندارم که دختر ساده من، خودش رو در موقعیتی قرار بده که مضحکه دیگرانی اینقدر بیشعور بشه...
*
دیشب یکی از بهترین خوابهای زندگیم رو دیدم... خیلی خوب بود، خیلی خیلی خوب بود... و اصولاً هم خوابهای من خوبند، نه چون داستان خوبی پشتشونه، نه... فقط اون حس خوب و سرشار از هیجان و شادابی....
ماجرا خلاصه بود. با یک مرد که معلوم شد بعداً که شاه ئه، و خیلی هم قیافه اش شبیه جرج کلونی بود، اول دعوا کردم، بعد تو خونه‌ام به خودش و سه تا بچه اش جا دادم... بعد دوباره کلی باهاش بحث کردم از جمله اینکه من همینم که هستم و اگه فکر میکنه شلختگی من محیط مناسبی برای رشد بچه‌هاش نیست، میتونه بذاره و بره! تصمیم بر همین شد که همون موقع دوست دختر ننر و لوسش اومد و بساطها داشتن و داشتم... آخرش وقتی آقای مهربون به هزار دلیل از غصه ساکت شده بود و دیگه حرفی نمیزد (یکیش یادمه و این بود که دوست دختره میگفت وظیفه من نیست که از بچه‌های تو مراقبت کنم)، من نتونستم دیگه آروم بشینم و یه دعوای اساسی کردم و دختره رو که با یه مرد دیگه بود از خونه‌ام پرت کردم بیرون... آقا/شاه محترم هم طبق قرار قبلی یه کم بعدش رفت... چون به هرحال حرفش زده شده بود... اما بعد مامانش اومد، بعدش هم بچه کوچیکش و چقدر چقدر چقدر باهاش بازی کردم... و بعدش هم خودش... بغل کردن اون آدمیزاد که قیافه‌اش شکل جرج کلونی بود تو خواب خییییییلی خوب بود! بغل کردن اون پسرک شیطون هم همینطور... حرف زدن با اون دخترک 17-18 ساله هم همینطور... تمام اون شوخی و خنده‌ها و حواس پرتی‌های اون مرد/شاه هم همینطور... اون لحظه که با فندک گاز رو روشن کرد که مامانش دیگه دستش نسوزه هم همینطور... 
وای خیلی خوب بود!
من آرامش خوابهام رو دووووووست دارم!
و الان دارم فکر میکنم، چرا اون شاه/مرد اسم نداشت...
*
تولدم، خونه دختر مردم، 40 نفر دعوت کردم!!! امیدورم بیشتر از 30تا نیان که دیگه خیلی ضایـــــــــــــــع نباشه خو! :P 
*
کافه پارادیزو... این کافه دوست داشتنی... مقر جدید من. و صبحانه‌های من و آکشیتا....
*
من عاشق این عشق آکشیتام!
این نامه ایه که یهویی صبح از خواب پا شده و واسه سوهاس، نوشته... که بهش گفته مدتهاست که درسته با هم حرف میزنیم، اما مدتهاتره که برات ننوشتم.... دوست دارم... جمله جمله این نامه و احساسات خالصش رو دوست دارم:
Hi,
It has been so long since I wrote to you, even longer since I wrote something nice to you.
There was a time when I could absolutely not understand your silence. Somehow that sounded more chaotic than my own mind. After all these years, it was not about you tolerating me, but it was you loving me.
I could not understand any of this till I started living with you. Yes, precisely when I started living with you. Not even the first time when I came to visit you. But then, so much time we spent together that, I understood you better, your feelings better, your love better. There was no point in fighting with you or arguing or yelling. There is nothing in this world you would not do for me, there will never be a reason for you to stop loving me. So many insecurities I started growing out of. So much I started to trust myself to have faith in you, and you were so incredibly patient with me!!
So much I would think about us. It never bothered me that you would go for job for so long, it never bothers me when you dont answer my calls, i dont worry about us anymore. Just having breakfast and dinner with you was so much enough for me! I would live all my moments just sitting by your side and being you for those few minutes and it was so much satisfying.
How I did it, I dunno. But surely, it was your love which took me so far with you. I can't think of a life without you, I will never forget that mail in which you had told me, "Syk, if we breakup I am sure neither of us will be happy." And now, everyday I know you love me, I know nothing can change it. Nothing really ever could, now I finally have learnt to trust this about myself.
After I spent last Summer with you and got back, lot of my classmates would tell me that I look much happier and joyful all times now. I never knew why was that back then, but later I realized it was my confidence and trust in you which I finally gained after spending time with you.
Thank you is not sufficient, even if I dedicate my life to you it will be insufficient, but nevertheless just know that, I am very very very very honored to be with you...absolutely..
Love you
I hope you are doing fine
Syk
بوس... به این دختر... به این زن...
به بودنش...
به بودنش...
به فهمیدنش... 

Monday, January 21, 2013

ارزش دوست

تخم طلا رو میفروشی... باهاش زندگی میخری!
*
یعنی یه مامان دارم تا نداره! 
یه عـــــــــــــــــــــــــــــالمه رفیق دارم، تا ندارن...
خیلی خوبه این همه احساس خوشبختی... وقتی از ورای کلمه‌ها، آدمهارو به هم پیوند میده... یکپارچه میکنه... محکم میکنه...
داشتن دوست، خیلی خوبه!
*
خواب دیدم. خیلی خوب بود. کلاً داستانش یه جورایی تموم شدن دنیا بود!!! زلزله و رانش زمین و برف و بهمن و... اما حس محکم "دوستی"، حس محکم کنار هم بودن... خیلی خوب بود!
اینروزها خوابهام رو خیــــــــــــــلی دوست میدارم...
*
به گمونم نیاز به تنوع توی خوندن‌هام دارم... 
شفیعی کدکنی چی میگه؟
*
آواز خوندن هم اضافه شد به برنامه‌های این ترم...
یعنی مدام و مدام و مدام فکر میکنم، من اگه دوستهام رو نداشتم، چی میشد واقعاً؟
*
یه کم "از خود"-نویسی:
من خیلی خاصم!!!
این جمله، برعکس ظاهر جذابش، کلی توش میتونه خستگی و حتی غم داشته باشه!

نگار میتونه دیوانگی کنه. میتونه تو یه زمین بسکتبال خالی، تو یه روز سرد زمستونی برقصه... تو یه شب سردتر زمستونی توی پارک نعره بزنه اونقدر که خالی شه، میتونه موهاش رو رنگ کنه، نه از روی نداشتن اعتماد به نفس، فقط از روی خاص بودن... میتونه وسط استودیو برقصه... میتونه... میتونه...
نگار میتونه خودش مفهوم "هنر" باشه. اگه...
نگار میتونه یک گوش خوب باشه (تو این دنیایی که گوش خوب کمه!).
نگار میتونه تا اعماق وجودش صادق باشه! با خودش و با بقیه! (باز هم تو این دنیا که صادق بودن هم سخته هم کم. هم با خودت، هم با بقیه).
نگار خودش رو خوب میشناسه، نه از طریق منطقش، بلکه از طریق احساساتش. (اینم خیلی کمه، کلاً آدمها خیلی کم به خودشون اجازه میدن که با خودشون مواجه بشن... چه برسه به شناخت!) 
نگار طی چندین سال روی چیزهایی که توی وجودش دوست نداشته کار کرده و بهینه‌شان کرده... به خودش افتخار میکنه!
نگار دوست داره آدمهایی که تو زندگیش میان و میرن رو بشناسه، آنالیزشون کنه و درکشون کنه (این نه تنها کمه، بلکه میتونه آزاردهنده باشه برای همون آدمها... آدمها دیوارهای بلند و غارهایی رو که واسه خودشون به سختی میسازن و توش قایم میشن رو دوست دارن! نمیخوان باور کنن که کسی میتونه فتحشون کنه و بیاد داخل... بخصوص اگه فقط تصور کنن که این داخل اومدن بدون دعوت و از سر تفریح بوده!!!)
کلی توانایی دارم (در کنار ناتواناییهام) بعضیهاش رو جدی میگیرم و خیلیهاش رو نه. انگیزه نیاز دارم برای بارور شدن این تواناییها و این انگیزه باز هم به صورتهای "خاصـ"ـی به وجود میاد... من میمونم و یک عالمه کارهای "بالقوه"شدنی، که با بالفعل نشدنوشون توی من گندیده‌ان و بوی مستراح ازم بلند میکنند...
نگار یک آدم اجتماعیه و روابط اجتماعیش عجیب غریب و خوب و بدند...
نگار، روابط شخصیش رو "خاص" میسازه و نیازهاش رو برآورده میکنه.
نگار فکر میکنه! کاری که خیلیها نمیکنند.
نگار به احساساتش اجازه بارور شدن میده! بازم کاری که خیلیها نمیکنند... نگار قدر دوست داشتن و دوست داشته شدن رو میدونه.
نگار قدر خانواده‌اش رو، اونجور که هستن، نه اونجور که باید باشن یا دوست داره که باشن، میدونه.
نگار بی‌وفاست. 
نگار حافظه، GPS، کینه، غل‌وغش و خیلی چیزهای دیگه نداره...
نگار ساده است. و فکر میکنه بقیه هم ساده‌اند. در این زمینه خیلی احمقه!
نگار پرحرفه و با حرف زدن، فکرش رو منظم میکنه. خودش رو منظم میکنه. نیازش به دیده شدن و شنیده شدن رو برآورده میکنه... نگار با حرف زدن خودش رو از دیالوگهای بی‌انتهای ذهنش خلاص میکنه.
نگار "بازیگر" خوبیه... چون ترجیح میده بگه بازیگره تا دروغگو...
نگار اعتماد به نفس خوبی داره، که این اعتماد به نفس به چندتا مو بنده!
نگار قدر "لحظه" رو میدونه. در "الان" زندگی میکنه! گذشته رو میبینه، آینده رو هم همینطور... اما درک لحظه همیشه واسش ارزشمند بوده. (نه لزوماً لذتبخش)
نگار چیزهایی که دوست نداره رو فراموش میکنه. این هم خودش و هم بقیه رو زیاد اذیت کرده... اما به قول فائزه یه سیستم تدافعیه که خوب جواب میده.
نگار با رقصیدن، با هرچی و هرکی و هروقت، ذهن و جسمش رو متعادل میکنه.
نگار قدر ذهنش رو میدونه. ارزشمند حسابش میکنه...
نگار خوابیدن رو دوست داره. اگه میتونه چند روز بگذره و غذا نخوره، این خوابه که زنده نگهش میداره... نگار خیلی آروم میخوابه...
روح نگار، آرومه!

نگار کلی دوست داره. هرکی بخشی از وجودش رو درک میکنه و کمکش میکنه که اغنا بشه... و نگار قدر تک تکشون رو میدونه... اما...
نگار تنهاست!


هرکسی توانایی تحمل این همه "خاص" بودن رو نداره... آدمها به روی خودشون هم که نیارند، "معمولی" رو دوست دارند!
من اما، "خاص"ِ خودم رو دوست دارم. نه میتونم و نه میخوام که ازش جدا شدم. قدرش رو میدونم و بهش پر و بال هم میدم... 
درک میکنم که این نگار برای خیلیها "زیادی" ئه! 
آدمها گناه دارند! همونطور که من گناه دارم!
درک میکنم.

اما فکر کنم این توانایی رو دارم که زندگیم رو هم مثل خوابهام کنم... آروم! در اوج دیوانگی... نگار، وقتی در اوج خودشه، زیباست... نگاری که خفه بشه، مرده! و من نگار زنده رو دوست‌تر دارم.
من به دنیا انرژی میدم، دنیا هم به دنیا انرژی میده.... باید دنبال همبازی جدید بگردم!

زندگی رقص واژگان است یکی به جرم تفاوت تنهاست یکی به جرم تنهایی متفاوت...

پینوشت: مینوشتم و بعضی آدمها جلوم رژه میرفتند... مریم، نرگس، شیده...
پینوشت دوم: 12 روز دیگه، یک نفر، یک آدم ارزشمند توی این دنیا، یک سال بزرگتر میشه... یه سال با تجربه‌تر... یک سال عاقلتر... یک سال دیوانه‌تر...

Sunday, December 9, 2012

آرامش

مه دوست دارم. مه خیلی دوست دارم. گاهی گداری... باید باشه تا یادم بمونه پیش میاد، و گاهی دست خود آدم هم نیست... که نبینه چیزهایی رو که میشه دید!
*
دیشب یادی از خونه ایران کردم! مدتهاست که کسی به من نمیگه صدای تلویزیون یا ثدای موسیقی یا کامپیوترت رو کم کن... دیشب داشتم کارتون میدیدم... که یهو تق تق در زدن که میشه صداش رو کم کنی؟ کردم و از سوراخ در نگاه کردم که چی شده؟! همسایه ها هی میگفتن مطمئنن که دختر یا زنی کمک میخواست... و من به رووووووووی مبارک نیاوردم که پوکوهانتس همون لحطه دستگیر شده بود و کمک میخواست!!!!!!
*
پریشب ... نه... پریروز تزم رو دفاع کردم... خوب بود. بعدش به پردیس گفتم همون احساس خوبی رو دارم که آدم بعد از یه عالمه فشار میره دستشویی و راحت میشه.... خیلی خوب بود... و بعدش اومدم خونه و خوابدیم. بعد از مدتها ساعتی نذاشتم و خوابیدم. از سه بعد از ظهر خوابیدم تا هشت صبح فرداش... خوب بود. خیلی خوب بود.
*
امروز حرف زدنم با مامانم، بدون استرس خیلی خوب بود.... این آخر هفته تازه دارم میفهمم چقدر واسه آخر این ترم لحظه شماری میکردم بدون اینکه خودم حالیم باشه... زندگی بعضی وقتها بدون اینکه بفهمی خیلی مزخرف میشه... پرت میشی وسط جریانش و تهش احتمالاً از پسش هم برمیای... ولی واقعاً از یه حدی به بعد از ظرفیتت خارجه...
ترم سنگینی داشتم... داره تموم میشه. خوشحالم.
*
*
اگه بتونم از پس این گل بنفشه آفریقایی بر بیام، احساس یک قهرمان واقعی بهم دست میده!!!

Tuesday, September 25, 2012

کلاس و درس و خواب و... همینها دیگه...

غر... غر... غر... خُر... خر... غر... خر... خر... پوف.... خر.. غر...
و من میتونم! آره... آره! من میتونم!

پینوشت: موضوع تزم رو خیــــــــــلی دوست دارم. حرف زدن با پناهنده های عراقی خیلی تجربه جالبیه... اینکه حس کنم دارم براشون یه کاری میکنم شدیداً راضی کننده است! حتی اگه در حد تحقیق و طراحی روی کاغذ باشه...
اساساً من باید میرفتم مددکار اجتماعی میشدم! این یه قلم از مامان بهم ارث رسیده به گمونم!
یه مددکار اجتماعی خود-مشکل دار!!!!!!

Sunday, June 24, 2012

غار

من رو سرشار میکنه از خودش... تجربه جدیدیه برام. و زیبا...

دیشب خواب دیدم خونه گرفتم با مامان و بابا و بهزاد. بیرونش یادم نیست، اما داخلش چرا. خیلی قشنگ بود. خیلی... و یه طرحی داخلی ترکیب مدرن و ویکتوریایی داشت، با ترکیب رنگی سفید، سیاه و سبز پررنگ... خیلی خوب بود و عجیب... و باز بحث سر این بود که کدوم اتاق مال کی باشه! دو طبقه بود و خوبها، بالا! بهزاد اتاقش رو اول انتخاب کرد و رفت توش... بعد من اتاقی که خوشم اومد رو... اما مامان زودتر انتخابش کرد و رفت توش! گفت مال ماست! بعد من موندم بی اتاق! گشتم تو اون خونه به اون گندگی ببینم اتاق دیگه چی هست، دیدم فقط مستربدروم مونده! اولاً تعجب کردم که خونه به اون گندگی سه خوابه است فقط... بعد پیش خودم گفت واقعاً که! خوب مال اونها اینه که! با وجود اینکه کلی قبلیه رو بیشتر دوست داشتم رفتم توش! کلی گنده بود، بعد یه در هم داشت به یه کنفرانسروم گنده که خودش اندازه یه آمفی تئاتر بود...
چند ماه پیشها هم خواب دیدم بی خانمان شدیم و رفتیم خونه گرفتیم تو یه مدرسه! یعنی مدرسه هه چندتا اتاقش رو کرده بود خونه میفروخت یا اجاره میداد که یادم نیست!!! اون هم مصالح چوب کمرنگ استفاده کرده بود و سرشار از شیشه... ترکیب رنگ گرم چوب و سفید دیوارها و مبلمان و سایه و روشنهای نور خیلی زیباش کرده بود...

نمیدونم این خوابها، تأثیر معماریه یا درگیری ذهنیم واسه پیدا کردن خونه یا بیخانمان موندن ذهنی‌ام...

زندگیم خوبه. شلوغ و پلوغ و خوب. دلم فقط یه غار میخواد که زندگیم و داشته هام (و نه نداشته هام) رو وردارم برم توش و قایم شم! همین!

پینوشت: رنگ پای راستم از چپم روشن تره!!!

Saturday, June 2, 2012

عاشقانه آرام، نه از نادر ابراهیمی! که از نگارِ بهروز

یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچکی نبود....
یه نگاری بود، که جون به جونش میکردی، نمیتونست زود از خواب پا شه. جدی نمیتونیست هااا... ساعت بدنش اینجوریها بود که شبها بهتر کار میکرد...
از اونطرف یه بهروزی بود که قشنگ و خوشگل برعکس بود! مثل آدم صبح زود پا میشد و مثل آدم سر شب میرفت تو تخت!
کار دنیا رو میبینی؟ این دوتا، هرچقدر هم که ساعتهای مفید با هم بودنشون کم بود (هاهااااا) هم رو دوست میداشتن! کلی! کلی!

بماند که کلی خنده‌دار بود که مثلاً وقتی میخواستن جدی حرف بزنن، نگار قصه ما تازه یازده شب ذهنش باز میشد و میخواست حرف بزنه، بهروز قصه ما در آستانه دیدن پادشاه اول بود و با سر رفته بود سمت هفت کله خواب! یا بهروز صبح که چشمهاش چهارتا باز بود و روزش رو شروع کرده بود و اصلاً وقت نهارش بود، تازه نگار از خواب ناز پا میشد... نه... اینهارو نمیخوام بگم که! اینها تکراریه!!!
قصه اینبار ما، بچه‌ها، درباره یه نگاره که گفت آقا جون به خاطر حرف زدن خودم هم که شده، بیا سعی کنم شبها زود بخوابم و صبحها هماهنگتر پاشم. مثلاً جای دوتا چهار صبح، دوازده برم تو تخت و صبح هم حالا نگیم شش، ولی لااقل هشت تا ده پاشم...

نگار دیشب دوازده خوابید و امروز پا شده، هشت! تو دل خودش، به خودش غر میزنه که یعنی چی آخه! بعد میره فیسبوک چک میکنه و میبینه ساعت دو بهروز تو فیسبوک نوشته: "yesssss..." چشمهاش پنج تا باز میشه که اونموقع بیدار بوده یعنی؟! بعد میره ایمیل چک میکنه و...
بهروزکم تا چهار صبح بیدار بوده و یکی از فایلهای کار نگارش رو که نگار عین خر در گل توش گیر کرده بود، واسش درست کرده بود! 

دووووووووووووووووووووووووووست دارم!

نگار هشت صبح نشسته و به کار دنیا میخنده و فقط یه آدمیزاد بیدار میخواد که سفــــــــــــــــــــت بغلش کنه از خوشی! بخواب بهروزک... خوب بخوابی!

Wednesday, May 30, 2012

نسیم زنده...

وقتی خوابت میاد، وقتی گرمته و خسته‌ای اما وقتی باید خودت رو بیدار نگه داری تا به پرواز برسی.... خودت رو میسپاری به موسیقی و ... نوشتن... دوست داشتم بنویسم "قلم"... که کاش قلم بود که بیمعنی شده این روزگار، قلم و مداد و خط خوش!

خودت رو مجبور میکنی بعد از سالها ویدئو Sexy Sexy Lover رو از گروهی ببینی که برات همیشه با You're My Heart, You're My Soul و Diamonds never made a ladym زنده بودند... با Hundred Years....... و فکر میکنی هنوز که مدرن تاکینگ رو با موی بلند دوست داری... به درازای رؤیاهای بلند... و با جاه‌طلبی بسیار...

وقتی سال تولدت خونده شد:

Oh I cannot explain
Every time it's the same
Oh I feel that it's real
Take my heart
I've been lonely too long
Oh I can't be so strong
Take a chance for romance
Take my heart
I need you so
There's no time
I'll ever go

Cheri Cheri Lady
Goin' through emotion
Love is where you find it
Listen to your heart
Cheri Cheri Lady
Livin' in devotion
Always like the first time
Let me take a part

Cheri Cheri Lady
Like there's no tomorrow
Take my heart don't lose it
Listen to your heart
Cheri Cheri Lady
To know you is to love you
If you call me baby
I'll be always yours

I get up and get down
Oh my world turns around
Who is right, who is wrong
I don't know
I've got pain in my heart
Gotta love in my soul
Easy come but I think easy go
I need you so
All those times
I'm not so strong

Cheri Cheri Lady
Goin' through emotion
Love is where you find it
Listen to your heart
Cheri Cheri Lady
Livin' in devotion
Always like the first time
Let me take a part

Cheri Cheri Lady
Like there's no tomorrow
Take my heart don't lose it
Listen to your heart
Cheri Cheri Lady
To know you is to love you
If you call me baby
I'll be always yours

آه دخترک سالهای 80... چه بخوانی و چه نخوانی، محصول تضادها و زندگی شاداب میان تمام این تضادهایی... شاد باش! بزی و عشق کن! دخترک گیلاس، دخترک آلبالو، دخترک تمشک... شیرین و ترش و شور باش و باش و خودت باش..."به قلبت گوش کن"...
دخترک شیطان، دخترک صیاد، اینبار با آوای صید خودش... خوشخوشان به سمت دام میره...با لبخند، با آرامش... با چشمان باز...


گرمه... گرم ئه... نسیمی لای موهایم آرزوست...

Friday, May 11, 2012

قصیده‌های آسمون


شنگولناک...

غذا با بهروز و مامانش، کلی آرامش‌بخش بود... 
هشت و نه شب برسی خونه. خسته، اما با لبخند... نفهمی چی شد، فقط شش صبح چشمهات رو باز کنی... از لحظه ای که رسیدم خونه رو یادم نمیاد تا شش صبح! خوب بود!
صدای بابا رو شنیدن به عنوان اولین صدای صبح، خیلی خوب بود...
خنده هار ریز و درشت با مامان کلی حال داد...
صدای مامان ایران رو شنیدن کلی چسبید...
صدای فرزاد میلانی هم رقص و شنگولناکی صبحم رو تکمیل کرد... 

مهری خانم، مامان، مامان‌ایران، نینا، خاله پوران، زن‌عمو صدیق... روزتون مبارک!