Showing posts with label شعر. Show all posts
Showing posts with label شعر. Show all posts

Thursday, July 3, 2014

قانون



- Why do you smile so much Ramon?
- When you can't escape, and you constantly rely on everyone else, you learn to cry by smiling, you know?

From the The Sea Inside....
و من، لبخند میزنم. تا همیشه.
و میخواهم بمیرم. این عشق است، عشق.
عشق برای تمام کردن. نقطه پایان گذاشتن...
...
اینان به مرگ از مرگ شبیه ترند.
اینان از مرگی بی مرگ شباهت برده اند.
سایه یی لغزان اند که
                         چون مرگ
بر گستره ی غمناکی که خدا به فراموشی سپرده است
جنبشی جاودانه دارند 
از "خفته گان" شاملو
*

بعد از مدتها، ناخنهایم را از ته گرفته‌ام. بد است. دیگر انگشت برای پنجه کشیدن به دنیا هم ندارم...
انگشتانم تنها شده‌اند. برایم کتاب بخر. برایم شعر بخوان.

*
ﻣﺤﺒﻮﺏ ﻣﻦ
ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻨﻢ می ﺗﺮﺳﺪ
ﺍﺯ ﺩﺍﺷﺘﻨﻢ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﺪ
ﺍﺯ ﻧﺪﺍﺷﺘﻨﻢ ﻫﻢ می ﺗﺮﺳﺪ
ﺑﺎ ﺍﯾﻦ همه ﺍﻣﺎ
ﻣﺒﺎﺩﺍ ﮔﻤﺎﻥ ﮐﻨﯿﺪ ﻣﺮﺩ ﺷﺠﺎﻋﯽ ﻧﯿﺴﺖ
ﻭﻃﻨﺶ ﺑﻮﺩﻡ ﺍﮔﺮ
ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻣﻦ ﻣﯽ ﺟﻨﮕﯿﺪ
ﻭ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺍﮔﺮ
ﺑﺨﺎﻃﺮﻡ
ﺟﺎﻥ...
ﻣﻦ ﺍﻣﺎ
هیچکسﺍﺵ
ﻧﯿﺴﺘﻢ
ﻣﻦ
ﻫﯿﭽﮑﺲﺍﺵ ﻫﺴﺘﻢ.
~ ﺭؤﯾﺎ ﺷﺎﻩ ﺣﺴﯿﻦﺯﺍﺩﻩ
*

روزه گرفتنهام رو دوست دارم...
خلوت کردنهای خودم، با خودم به عادت سالیانه... بی‌ربط‌ترین بی‌ربط رمضان، منم و خودم!
دنیای رنگهایم سر جایش
دنیای ربنایم سر جایش
دنیای اسماءالحسنی‌یم سر جایش....
و مهمتر از همه، من بعد از یک سال آزگار سرگردانی، انگار یک ماه را دارم برای خودم. که خوردن و نخوردنم معنا داشته باشد. که بیدار ماندن و خوابیدنم معنا داشته باشد. که خودم و ذهنم و بودن و نبودنم -لااقل برای خودم- معنا داشته باشد...


میان‌نوشت: نه که با رادیوام قهر باشم، نه نه... به هیچ‌وجه. اما انگار اینسارادیو مدام دلش میخواهد صدایم را قورت دهد و بالا نیاورد!!! حرفهایم با دیوار اینطوری محو نمیشوند که ضبط‌شده‌هایم در رادیو... و من با خودم عهد دارم انگار که جز در اینستا حرف نزنم. دوست ندارم صدایم ادیت شود. بیش از حد مجازی باشد. ضبط شود و باز پخش شود. قوانین خودم، آخرش خودم را قتل‌عام میکنند....

*

رمضان آشپزم میکند!
آشپزی انگیزه می‌خواهد. هم‌خوراک میخواهد. لذت بردن دوستانه میخواد از "با هم" خوردن... در تنهایی، خوردن، نمیچسبد...
رمضان که میشود اما، از بار تنهایی‌ام کم میشود انگار... یا شاید هم بیش از حد توانم میشود. ماه روزه‌های من، ماه مهمانی خدا نیست. ماه جشن تنهایی است. و بس.
متفاوت بودن بیش از حد، بار تنهایی بیش از حد دارد و بار شماتت.
ساده‌ترش این است که بگویم همیشه اگر هم آشپزی میکنم، در حد برطرف کردن گرسنگی‌است. شکم را پر میکنم و خلاص. رمضان که باشد، میپزم، اما سیر نمیشوم. عطش دارم و مثل آدمیزاد تشنۀ به دنبال سراب، بیشتر میپزم و بیشتر و بیشتر و باز هم بیشتر. افطار که میشود، خودم میمانم و یک عالمه غذای تنها مانده....
فکر کنم نزدیک دو سال شده که میلک شیک درست نکرده بودم. برای خودم که فکر کنم خیلی بیشتر از این حرفها باشد... امروز نیم ساعت آخر رو به ضعف بودم... از آن حس‌های آشنا که اگر میخوابیدم، دیگر بیداری پشتش نبود... برای مشغول نگه داشتن خودم، برای خودم میلک‌شیک درست کردم... چقدر خوب بود. چقدر جشن گرفتن خودم، برای خودم رو دوست داشتم... بیشتر باید بکنم از این کارها....

*

گفت " آن دستها و انگشتها جان میدهند برای نواختن پیانو..."
خنده‌ام گرفت.
و به قانون فکر کردم.

Saturday, June 14, 2014

مکتوبِ باز محتوم

باز هم از چندروزگی های من.... رادیو داشتن، نوشتنم رو محدودتر کرده که دوست دارم و ندارم...

زنها هم میگریند.
کشف بدیهیات نکرده‌ام! زنها میگریند! میخوانند، میبویند، میمویند... زنها... هزار چهره دارند و از این هزار چهره‌های لعنتیِ گریان که خودشان و دلشان را بیرون میریزند... مدام و مدام...، ببین چند نفرشان بلند حرف زده است...؟ مکتوب است...؟
زن مکتوب، کم داریم... خیلی کم...

من اما، مکتوبم. زیاد. قدرم را بدانید.
به همین سادگی.

لبه پنجره که مینشیم... گم میکنم که مدتهاست به کوچه خیره شده ام یا به درخت گردو یا به توری پنجره... که شته ها و پشه ها با هیجان به سمتش میایند و گیر میکنند به این فلزی سرد... گیر کردن در میان توری ها باید سخت باشد، نه؟ اولین و آخرین باری که در تور گیر کردم، راهنمایی بودم... سارا دوید و من به دنبالش... تند... سبکبال... کمتر از واحد "لحظه" بود که من و دنیای من چرخیدیم و دیگر چیزی یادم نیست...
در تور گیر کرده بودم انگار... 
چند ساعت بعد که به هوش آمدم، از تور، فقط یک یادگار روی سرم مانده بود... 
و بس.
سالها بعد، روی آن یادگاری هم بالاخره مو رشد کرد... تور، دام، همه و همه... به یک خاطره دور و کهنه میماند. 
خلاص.

میان‌نوشت: ورژن نیل رو هم دوست دارم.

از کی‌خسروهای زندگی‌ام، خسته‌ام... از چشمانی که به خاطره‌ای دور میمانند خسته‌ام... از لذتی که در نرسیدن است، خسته‌ام.
دلم... دل خوش زنانه‌ام، یک مرد میخواهد که «ماندن» را «ساختن» کند...
مرد میخواهد که آدرس سرراست بدهد. از نفهمیدن و اشاره و کنایه، نگویم بیزارم، خسته‌ام. زیاد.
مردانگی میخواد! اگر مرد بودم، خوووووب مردانگی میکردم! این دنیا، «مرد» کم دارد.

*
من. امروز. دو نقطه.
هر هر...
*
باران، در ساعت دو شب... کوچه های خالی تابستانی شهر... میپرستمشان :-)
*
توی این رادیو، پرسه زدن رو دوست دارم. خوبی جدید اپ، عکس گذاشتن های آدمهاست برای صداشون... (عکسها رو فقط میشه از طریق اپ دید! توی برازر لود نمیشه انگار) عکسی که برای رکورد آخرم گذاشتم رو دوست دارم... ادیتش کردم و یه ورژن دیگه اش رو هم گذاشتم توی اینستاگرام. اون رو هم دوست دارم...
میان نوشت: این اینستاگرام توی برازر چه خوبه راستی! چک نکرده بودم قبلا! آپشن عوض شدن عکس، ساده و شیک، اون بالاش رو دوست میدارم! 
میان‌نوشت 2: این که این پایینه، ورژن 3 است عملا که توی اینستاگرام رفت... کتاب "سردخانه"، مجموعه شعر از علی کاکاوند ئه...

وقتی تو عاشقانه آرام رو با صدای خودت برای خودت شنیدی... جذابه شنیدن این صدا، با صدای یکی دیگه... یه جور جالبیه... حس میکنی کسی هست یه گوشه دیگه دنیا که باهات موافقه! یه چنین حس مشابهی...
وقتي به هم ميرسند... | بخشي از كتاب يك عاشقانه ي آرام نوشته نادر ابراهيمي

شنا نکنی، در این دنیای وانفسا... غرق شده ای و مرثیه ای نیست... نخواهد بود...

بداهه-شعر گویی امروز:
بعضی ها بد زندگی میکنند:
ادبیات را جدی میگیرند.
بعضیها بدتر زندگی میکنند:
ادبیات را زندگی میکنند.
بعضی ها بد را بازی میکنند:
از خواب بیدار میشوند، ادبیات آوار میشود روی سرشان. 
بعضی ها خیلی خوش به حالشان است....
قرمه سبزی را جداجدا می‌خورند! برنج را جدا... حالا فوقش یک کمی آب خورشت روش... گوشت را جدا... لوبیا را جدا....
بعضی ها کلا خوش به حال زندگی میکنند...
حس و حالشون جداست... خشکیشون جداست... تر و تازه بودنشون جداست... موسیقیشون جدا... ورزششون جدا... کارشون جدا...
دوستیشون جدا... عشقشون جدا... بازیشون جدا... 
بعضیها کلا گند میزنند به زندگی:
در هم زندگی میکنند.
بعضیها کلا گند رو زندگی میکنند:
یادشان میرود پریودشان کی است،
صبح پا میشن، میبینن خون همه جا رو گرفته.... 
امروز خون همه جا رو گرفته بود... 
فکر میکنم چی بود تو خواب بهش فکر میکردم که بگم و بنویسم؟ "بدشانس"؟ هم معنی بود، اما بدشانس نبود... دهخدا را چک میکنم تا هم معنی به من بدهد شاید یادم بیاید... نمیدهد. دهخدا، «بدشانس» نمیشناسد. به من پیشنهاد میکند بدشانس را به دایره لغاتش اضافه کنم...
خنده ام میگیره. من بدشانس رو به لغتهای کسی اضافه نمیکنم. 
خلاصه که بله! من مکتوبم! مکتوبم! مکتوبم! (شما فرض کن بر وزن خفنم خفنم خفنم محسن نامجو)...
و بدین گونه قایم شدن پشت زیاده‌گویی... چقدر و چقدر و چقدر آسونه...
دنیام رو موسیقی و آواز و شعر و کتاب و فکر -آخ، فکر- پر کرده این روزها....................................................






سه نقطه





خیلی دیرتر نوشت: این پست رو دوست داشتم از آیدا.

Tuesday, June 3, 2014

اینجاست یک روانی، مشغول به «طرز تهیه شله زرد»

این پست مجموعه قر و قاطی از تکه نوشته های چهار پنج روز اخیر است....

کلمات هاروکی موراکامی و صدای علیرضا قربانی... روانی ام میکنند. روانی‌ترم میکنند....
***
عجب لاشخوریه این «زمان»... بیرحم. و منتظر فرصت.
***
سالهاست
من و فراموشی
سَرِ "تو"
جنــگ داریم!

~ محمد غفاری
*
«پس از زلزله» موراکامی عجیب بود. هست. این حال عجیب رو فقط بعد از خوندن چندتا «کوتاه‌» دیگه داشتم تاحالا... «رقص مادیانها» و «یک روز قشنگ بارانی» از اونهان... با ابن فرق که گاهی هییییچ حسی به موراکامی ندارم. و ازش خسته و ناامید میشم. و گاهی هم پیش میاد که یه سربالایی احمفانه رو فقط از سر وظیفه پا به پاش میرم، خسته میشم، ناامید میشم... که یهو میبینم من رو رسونده به اوج و بعد... شترق. پرتم میکنه با صورت به روی زمین.
با چشمان گشاد شده، زمین خورده ام. پرت شده‌ام زمین. با لبخند. با درد.
*
چقدر خوب و آروم خوابیدم دیشب. به روال شبهای گذشته، چهار پنج ساعت خواب و همین. اما چه خوب بود. چه آروم بود. خواب زلزله هم ندیدم. صبح خاطره ای نداشتم از خواب غیر از یه توده صدا از موسیقی که اون هم فراموشم شد. اما لبخندی که روی صورتم ماسیده بود، هنوز هست.
از گیجی خواب و بیداری بود یا تنبلی، نمیدونم، ولی نمیتونستم از فکرهام بنویسم و واسه همین ضبطشون کردم. از فکر کردن و حرف زدنم راضی ام....
اما این "ضبط شده"، به طرز غریبی غیب شد! پست نشد توی اینستا رادیو... و من درگیرم با خودم که باز بگویم از فکرهام یا نه.... از دوست داشتن و از دوست داشته شدن... از آزادی انتخاب و آزادی انتخاب شدن...
*
خواب خوشی وقت سحر دیدم و یادم نرود
که به این یار و دیار، بستن دل... حرام است... حرام...
*
خرید درمانی یعنی شش جفت کفش با هم بخری. بعد مبهوت بمونی که این چه کاری بود کردم...
*
معلقم بین شعرها و گفته‌ها و ناگفته‌ها...
این پست، پر از شعر است... پر از وهم...
*
نگار!
"تو را به جای همه ی زنانی که نشناخته ام دوست دارم
تو را به جای همه ی روزهایی که زندگی نکرده ام دوست دارم
به خاطر بوی دریا، بوی نان گرم
به خاطر برفی که آب می شود؛ به خاطر اولین گلها
به خاطر جانوران پاکی که از انسان نمی ترسند
به خاطر دوست داشتن تو را دوست دارم
تو را به جای همه ی زنانی که دوست ندارم دوست دارم"
~ پل الوار - مرد نازنینی که اخیراً -باز- به زندگی‌ام وارد شده.... مردی که دوست داشتن خودم را، باز به یادم می‌آورد... مردی با بوی شلوغیهای فرانسوی...
*
"گقتم بگو به وصلت خواهم رسید روزی؟
گفتا که نیک بنگر، شاید رسیده باشی!"
~ فیض کاشانی
*
درد. عود. درد.

*
دیشب یادم افتاد به.دورانی که مامان میخوابید و من روش راه میرفتم. ماساژ میدادم یعنی... چقدر دلم راه رفتن روی پشت استوار مامانم رو میخواد....
او آزاده، که فکر کنه که من دارم بهش «لطفـ»ـی میکنم... اما کسی که محکم و محکم‌تر میشه، منم.... منم...
*
«می گویند دنیا متعلق به کسانی ست که زود از خواب بیدار می شوند، اما دروغ است؛ دنیا متعلق به کسانی ست که از بیدار شدن شان خشنودند.» ~ مونیکا ویتی
*
ای که با سلسله زلف دراز آمده ای
فرصتت باد که دیوانه نواز آمده ای
ساعتی ناز مفرما و بگردان عادت
چون به پرسیدن ارباب نیاز آمده ای
پیش بالای تو میرم چه به صلح و چه به جنگ
چون به هر حال برازنده ناز آمده ای
آب و آتش به هم آمیخته ای از لب لعل
چشم بد دور که بس شعبده بازآمده ای
آفرین بر دل نرم تو که از بهر ثواب
کشته غمزه خود را به نماز آمده ای
زهد من با تو چه سنجد که به یغمای دلم
مست و آشفته به خلوتگه راز آمده ای
گفت حافظ دگرت خرقه شراب آلوده ست
مگر از مذهب این طایفه بازآمده ای
*
ساده است نوازش سگی ولگرد
شاهد آن بودن که چگونه زیر غلتکی می رود
و گفتن که سگ من نبود.
ساده است ستایش گلی
چیدن و از یاد بردن
که گلدان را آب باید داد
ساده است بهره جویی از انسانی
دوست داشتن اش بی احساس عشقی
او را به خود وانهادن
که دیگر نمی شناسمش.
ساده است لغزشهای خود را شناختن
با دیگران زیستن
به حساب ایشان و گفتن
که من این چنینم.
ساده است که چگونه زندگی می کنید
باری، زیستن سخت ساده است
و پیچیده نیز هم
شاملو
*
ممنون از معرفی فائزه، من خیلی علاقه‌مندم بدونم این آقاهه، پارتنر داره؟؟؟؟ available هستن ایشون؟! خلاصه که اینجا یه مورد خاص، خیلی چشمش دنبال ایشون، دستپخت ایشون و طنز لطیف ایشونه!


*
اینجا! دقیقاً همینجا، جاییه که دوست دارم کار کنم....
اینجا! دقیقاً همینجا، دلم میخواد روی علفها ولو بشم و کتاب بخونم...
اینجا! دقیقاً همینجا، میخوام تمام دنیا رو فراموش کنم و برم بالای قله ها...
اینجا، جاییه که شاید، زمان، به من فرصت استراحت بده...
*
بهزاد راست میگه. چرا همیشه مشکلات آمازونی، فقط سر من میاد؟!! اون از کتابی که برای خودش سفارش دادم و فرستاده نشد... این از کتابی که عمری منتظرش بودم و بالاخره سفارش دادم... و نمیاد! گم شده! ویلیام بلیک، گم شده!
*
وه از این راه دراز که من، باز آمدم...
*
ببین فال گرفته‌ام؟ ببین پریروز چه برایم مکتوب شده... ببین....
Aquarius horoscope for Jun 1 2014 Someone may be hearing you now, Aquarius, but he or she is not really listening. What's the difference? Hearing involves picking up auditory signals, and perhaps being able to repeat what was said. But hearing means that someone has truly paid attention, and understands what you're saying on a deep level. If you have expressed yourself honestly and someone still doesn't seem to get it, then it may be because this person isn't being truly open. A candid discovery is in order.
*
بلدی دوستت گریه نکند...؟!
~ فرشید فرهادی
*
تمام اصلهای حقوق بشر را خواندم
و جای یک اصل را خالی یافتم
و اصل دیگری را به آن افزودم
عزیز من
اصل سی و یکم:
هرانسانی حق دارد هر کسی را که می خواهد دوست داشته باشد!
~ پابلو نرودا
*
گاهی باید به دور خود یک دیوار تنهایی کشید
نه برای اینکه دیگران را از خودت دور کنی
بلکه ببینی چه کسی برای دیدنت دیوار را خراب میکند.
دست‌های آلوده، ژان پل سارتر
*
*
و بهتر از همه... شاعر این روزهای زندگی من، سارا محمد اردهالی است. آدمیزادهای ایران! کسی هست که کتابش را برایم سوغات بیاورد؟

*
داستان، داستان کوتاه عروسانی، عروسکانی پانزده ساله است... که اعدامشان باید. که سرها بریده بینی، بی جرم و بی جنایت...
*
*
عکس و شعر و صفحه... همه خوبند...




پینوشت: داستانی راه انداخته ام با صدای خودم... برای خودم... دنبال کنید رادیوی من را:
instarad.io/n_talkative_listener/

Thursday, May 29, 2014

صدا

عاشق شدم بر زنان قفقاز....
و چه شادم از کشف جدیدم، اینستارادیو...
*
به نیلوفرهای شاداب فکر میکنم و ترسی که ندارند....
روئیدنشان در مرداب به معجزه میماند...
به دلبستگی‌ کبک‌وارم به نیلوفرها فکر میکنم و به شکارچیهایی که چند روزیست از شکار دست برداشته‌اند و مرا به تماشا نشسته‌اند...
عجیب است دنیای شاد بی‌آلایش. دنیای پرآلایش غمگین.
به او، به آنها، به نیلوفر و مرداب و شکارچی، عادت نخواهم کرد. نخواهمش فهمید.

پینوشت: ساعت سه و چهار صبح، جمع چهار و چهار میشه هفت!

دیرترنوشت: قاصدک من، گل آبی نبود. نیست. اما میدانی؟ وفادار است انگار...

دیرترنوشت دوم، از جمله‌های خوب آبکی: ایستاده مردن...

Tuesday, May 27, 2014

تبدیل به بابایم شده‌ام

من همیشه نیستم.
این یک تهدید نیست. فقط، من همیشه نیستم. روزی، نگار، "فردا" را نخواهد دید. به همین سادگی.
*
تبدیل به بابایم شده‌ام. راه میروم، دعوا میکنم. خشم میگیرم، تند میشوم. از پریروز هروقت بیدار بوده‌ام، درگیر شده‌ام. با اینطرف و آنطرف دنیا....
بد شده‌ام. بد.
بیصبر، بدخلق و بیحوصله.....
*
وقتی می‌گويم:
ديگر به سراغم نيا
فکر نکن که فراموشت کرده‌ام
يا ديگر دوستت ندارم‌، نه!
من فقط فهميدم:
وقتی دلت با من نيست
بودنت مشکلی را حل نمی‌کند
تنها دلتنگ‌ترم می‌کند...! 
~ رومن گاری
*
«ده» مکان احمقانه‌ای است برای زندگی کردن... «ده» به مساحت کوچک یا زیاد نیست. به دوری یا نزدیکی مسافتش از آبادی‌های دیگر نیست. به شعور است. در این مورد، من شدیداً معتقدم به discrimination. شعور زندگی اجتماعی، تو را از محیط بسته و احمقانه میاره توی شهر. توی محیط باز. توی زندگی «عادی». بدون فضول بودن و فضولی کردن... «دهاتی» بودن، به مکان و زمان نیست. به نوع نگاه است. به شعور زندگی اجتماعیست. به توانایی درک و تحمل دیگران، آنطور که هستند، فارغ از آنطور که هستی.
من از دهاتی‌های دور و برم، که دوستی‌هاشان را حساب و کتاب میکنند، خسته‌ام.
من از آدمهای عصبی، که عصبی بودن من را قضاوت میکنم، خسته‌ام.
من از «شوخی‌های شهرستانی» بی‌مفهوم و پوچ و دردناک بدم میاید.
من از چشمهای بی‌حیا، گوشهای کثیف و زبانهای بی‌سواد کلافه‌ام.
من از ...
بیخیال. تکرار مکررات چرا؟ وقتی گوش شنوایی نیست... آن هم برای زبان تلخ من.

خوب نوشتم برای دل خودم... دلی که خودش بودن رو با شاید با چیزهای کمی توی این دنیا عوض کنه...
«گاهی اصرار خاصی دارم، اون روی سگ خودم رو نشون بدم.
با خونسردی.
لازمه.»
*"اردیبهشتِ تهران"
مادر ‌بزرگ
اردیبهشت ماه
در خیابان پهلوی
دوره‌ی کشف حجاب
عاشق شد 
دایی سیاوش
اردیبهشت ماه
در خیابان مصدق
وقت بگیر و ببند
عاشق شد 
اردیبهشت آمده
دیر یا زود من هم
در خیابان ولی‌عصر
عاشق می‌‌شوم 
~ سارا محمدی اردهالی
از کتاب روباه سفیدی که عاشق موسیقی بود
و من، چه خراب باشم و چه مست، همیشه یادم هست که نه هر کسی داند... نه هر کسی باشد... نه هر کسی تواند...
و هنوز، خرم آن روز کزین منزل ویران بروم...
نه هر که چهره برافروخت، دلبری داند
نه هر که آینه سازد، سکندری داند
نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست
کلاه‌داری و آیین سروری داند
تو بندگی، چو گدایان، به شرطِ مزد مکن
که خواجه خود روش بنده‌پروری داند
وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی
وگرنه هر که تو بینی، ستم‌گری داند
هزار نکته‌ی باریک‌تر ز مو این‌جاست
نه هر که سر بتراشد قلندری داند

- خاطرت هست؟
- نه...
- حافظه‌ها پاک میکنی لعنتی...

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

به درک. زمانه به گور بردن آرزوهاست... تو چه ابلهی که نه تنها به آنها فکر، که بیانشان هم میکنی...

Thursday, May 15, 2014

زندگینامه با صدای بلند


شما! بله! شما آقا! فکر میکنید قد من بلند است. میگویید قد من بلندتر است. شما اینطور فکر میکنید، آقا. من به شما نگاه میکنم. فکر میکنم که شما فکر میکنید که قد من بلندتر است. 
من... بله! من، آقا! فکر میکنم جعبه های خالی میوه چیزهای خوبی هستند. بله آقا. جعبه هایی که میوه‌هایشان را دیگران میخورند و میوه فروش کنار دکه‌اش می‌اندازد. من فکر میکنم جعبه‌های میوه چیزهای خوبی هستند تا زیر پا بگذاری و قدبلند شوی. نه به قد بلندی شما، آقا! 
آقا! جعبه میوه زمخت است و کف پاهایم را میخراشد... مدتهاست، آقا...
آقا! جعبه میوه جزئی از پاهایم شده... مدتهاست، آقا...
*
روزها شاعرم،
شبها فیلسوف.
*
چه شاعر و چه فیلسوف، بیکار.
*
زندگیم، مُرد!
به همین راحتی! هارد درایوم که بک آپ کل زندگیم بود، اطلاعات، عکسها، فیلمها و فایلهای تمام زندگیم از به دنیا اومدم و حتی قبل از اون تا امروز... همه رفتند! زندگیم که ثانیه ثانیه اش مکتوب بود، محو شد. به همین راحتی.
اینقدر ترسناکه که هیچ حسی ندارم. توی denial ئم. نه ترس، نه غصه... حتی نمیتونم بگم شُک زده‌ام.
کل زندگیم، محو شد.

و فکر میکنم چقدر ترسناکتر است که زندگی‌ات توی دو ترابات، کم یا زیاد، جا شود... قیمت کرده ام... چقدر وحشتناک است که زندگی ات خالی که باشد صد تا چهارصد دلار باشد... جقدر وحشتناک است که برگرداندن زندگی‌ات هفتصد تا 2500 دلار باشد و ادامه دادنش ماهی ده دلار... وحشتناک است قیمت داشتن زندگی. وحشتناک است...
*
"...
But I am just like you...
Selfish and abused..."
...
maybe there is a difference. That's my smile and your silence....
*
همیشه پای یک چیتا در میان است.
همانقدر که تند و تیز می‌آید، همانقدر هم تند و تیز میرود لامصب....
*


دور شدنت را نگاه میکنم...
تلخ شدنت را...
نمیتوانم کاری بکنم. خیلی دور هستی... خیلی دور...
...
نوشتن بلدم و... همین! فقط نوشتن بلدم. نمیتوانم کاری بکنم. تلخ شدنت را به تماشا نشسته‌ام.


...
بعد میبینم مدام قطع و وصل میشوم به دنیا و از دنیا... کم و شبیه شبیه همین هارد، که نیمه، مرده است... میبینم که نیمه میشنومت که حرف میزنی، بعد یادم میاید که مدتهاست صدا از دهانت بیرون نیامده... به کما میروم... به هوش میایم، میبینم دارم تک کلمه و گاه به گاه میگویم:
"تو...
دوراهی خطر کردن...

لبهایم را میخندیدی...
چشمانم را میباریدی....

ما...
در انتظار مهتاب ماندیم..."
میشنوم "هیچ" را! یادم میاید که مدتهاست از دهانم کلمه‌ای نشنیده... که مدتهاست سکوت را در انتظار مهتاب فریاد میزنم...
*
باید دیولافوا بخوانم. باید تاریخی که میشناسم را، دوباره، سه باره، از نو بخوانم... ببینم کدام راه را به خطا، کدام را کج رفتم...
*
کرکره‌ها را پایین میکشم آقا! وقت رفتن است....
مهمان دارم، آقا! مهمانِ خوانده! مهمانِ عزیز، یارِ عزیز نیست، اما به هرحال، مهمان، مهمان است آقا! مهمان برای فراموشی خوب است آقا! مهمان برای تنها نبودن، خوب است آقا! مهمان دارم آقا... بروم چای بگذارم... مهمان چای دوست دارد...

Sunday, May 4, 2014

All About Illusion....

از گذشته نویس ها: 
فرق است میان آنکه یارش در بر 
با آنکه دو چشم انتظارش بر در
~ سعدی

سعدی نمیپسندم. جمله بزرگی و گنده‌ایست، میدانم. اما نمیپسندم خب. برایم هم سنگین است و هم زمحت. بی ادب و خشن...
اما گاهی، گداری از حکایتهاش به خصوص، جرقه‌ای میزند که دلم رو خوب درک میکند.... 

و:
عاشق شعله ام. حالا میخواد شمع باشه یا شومینه. ...
میلرزه اما استواره... 
کاش لااقل شعله بودم...

و:
در راه ایران بودم فکر کنم. فیلم Emperor رو دیدم. جدا از اینکه اعتقاد دارم پروازهای بین‌المللی، بهترین جا برای فیلم دیدن هستند، فیلم بدی نبود. تقابل شرق و غرب، از نوع تفاوت فرهنگش را میگویم، هرجا نمود پیدا میکند صحنه‌های جالبی به وجود میاید... معنادار!
مدتها طول کشید تا یادم بیاید میخواهم این را جایی بنویسم و یادم میرود:
General Richter: These people are barbaric.
General Bonner Fellers: They have different ideas of honor.
و همچنین این:
General Kajima: We did our duty, but we lost our humanity. You must understand, we Japanese are a selfless people capable of immense sacrifice because of our complete devotion to a set of ideas. We are also ruthless warriors capable of unspeakable crimes because of that same complete devotion. I cannot tell you if the Emperor is guilty or innocent. I don't know if he brought us to war, but he has brought us to peace.
اخیراً با بهزاد و محمد کریمی درباره ژاپنیها حرف زدیم. با بهزاد کمی بیشتر. این فیلم یکی از آن فیلمها بود که در ذهنم نشسته، نه چون فیلم خوش‌ساختی هست یا نیست.... بلکه چون حرفهایی دارد درباره جهان‌بینی ژاپنی‌ها. این ملت عجیب.
*
خانواده جذابی داریم! به مامان عید پارسال بود فکر کنم، گفتم برایم دوربین بخر عیدی. گفت چند؟ سه تا چنج هزار دلار. برایم به جایش اپیلیدی خرید! 
بهزاد دارد میرود آلمان. خودش که خوشحال است، اما من نه. برای بدرقه راهش و کادوی تولد حساب کن، ریش‌تراش خریدم. خوب است، نه؟!
*
هروقت موسیقی میخرم، احساس حامی جدی فرهنگ و هنر بهم دست میده! یعنی فکر کنم هزار بار گفته باشم، اما همه این هزار بار، برام تکراری نشده خب.... اصلاً هم مهم نیست که قبلاً هرگوشه و کنار اینترنت را به هر زبان و زمانی جستجو کرده باشم برای دانلود و فقط وقتی پیدا نشده، برگشته‌ام برای خرید. این آلبوم را خریدم. خوب است. بخصوص آهنگ مینکا که قبلاً هم ازش گفته بودم... با همکاری گاسپاریان است...
*
"کاش می‌آموختیم و به دل می‌نشاندیم که قرار نیست همه مثل ما فکر یا احساس کنند
همه قرار نیست به ما دل دهند یا از ما دل بگیرند، گوش دهند، درک کنند.
هر آدمی، گرفتاری، شرایط و حواس‌پرتی‌های خودش را دارد
هر آدمی حرایم خاص خود، دل‌خوشی‌هایی دارد...
کاش می‌آموختیم..."
~ عاطفه برزین
*
پیچیدن باد لای پاها و وزیدنش میان دامن مشکی حریر یک زن سفیدپوست، زیباست... زیباست...
نشستن در کافی شاپ که دیوارش را زده بالا و تو میتونی بوی خاک خیس خورده و قهوه را با هم حس کنی، خوب است... خوب...

It's all about illusion............

اینجا، جای نوشتن است. زیاد نوشتن. زیاد فکر کردن. زیاد سرمست شدن.
*
دنیا را در طبق گذاشتم، و بعد، شعله‌ای و آتشی...
رفتم برای قدم زیر باران.
وقتی برگشتم، خاکستری مانده بود و چند دانه بادام. تلخ و شیرین. دودی.

خواب مرا در آغوش گرفت.

Saturday, April 26, 2014

لبخند در تلفظ نامت ضرورتیست

فکر کن که بچه‌های نسل من با چی بزرگ شدن...
با هلنا...
با صدای آلن دلونی که یادش میده بگه "طلا چیز بدیه هلنا!"
با دوست داشتن "نامزد" مردم!
باشعرهایی از این جنس:
"شعار من چیست؟
آزادی 
قانون من،
نیروی باد است
و وطن من،
دریا
ای وطن عزیز...
من...
من عدالت را به طور عادلانه تقسیم میکنم..."

:-)

و من، نگار، یک جفت گوش میخواهم:

تا عدالت را، عادلانه تقسیم کنم...
باشد که درخت دستهایم، کشیده‌تر شود...

دیرترنوشت از نوشته‌های سروش پاکزاد، کتاب دوزخرفات:
اندر باب انسان 
آدم ها دو دسته اند: آدمهای بدبخت و آدم های نادان.
آدم های بدبخت آنهایی هستند که فکر می کنند جمله ی فوق درست است.
آدم های نادان آن هایی هستند که نمی دانند جملۀ فوق درست است.
آدم های بدبخت، آنقدر بدبختند که حتا نمی توانند نادان باشند.
آدم های نادان، نادان‌تر از آنند که بخواهند بدبخت باشند.
بدبختانه آدم های بدبخت نمی توانند خودشان را به نادانی بزنند.
نادان ها حتا نمی دانند که خوشبختند.
نادانی که بداند نمی داند، بدبخت شده.
بدبختی که بدبختی اش را نداند، نادان شده.
بدبختی ِ آدم نادانی که بخواهد بدبخت شود؛ مثل نادانی آدم بدبختی است که بخواهد نداند.
ندانستن ِ خوشبختی از بدختی بدبختی بدتر است.

Wednesday, April 16, 2014

از دیوانگیها

اینجا زنی دیوانه،
تکیه بر باران داده،
دنیا را زیادی جدی گرفته،
ان را آبشار آبشار میبارد.

اینحا زنی دیوانه،
آوارگی رؤیاهایش را به تماشا نشسته،
چه چه میزند با لبخند،
راهی میکندشان به سفر

اینجا زنی دیوانه،
خیره مانده به راه.
چشم به راه خبریست
خبر بازگشتِ امید.

میداند.
میداند میاید.

Sunday, April 13, 2014

راه گم کرده ام

ساعت 3:52 صبح.
صدای چه چه پرنده های بیدار در تاریکی شب عاشقم میکند.
این دوست داشتن دشمن من است.
نوازش نسیم دم صبح گرمم میکند.
این گرما بیمارم کرده.

به قول ع.ک. اینجا سردخانه ای خودکشی کرده.

*
خشابت را زودتر پر کن آقا
من از گلوله هایی که بیرون مانده اند بیشتر میترسم.

علی کاکاوند.
*
نفسم مسموم است.
نوازش زیباست.
گاز گرفتن بازوی سفید مردانه، نیاز زن است.

Thursday, April 10, 2014

mirror mirror on the wall

خوابم نمیبره.
و نسرینا خوب مینویسه.
*

From earlier today:

Is this black/dark theme thing kinda a fashion? whatever software or app is updating, they change their interface to metallic black theme... earlier, adobe programs were all updated and the most signification change was changing from gray to black and and now spotify moved from green to black.... what's going on on west coast? really?!
Looking forward to see future software updates in purple and orange! at least that is more exciting!!!

Wait a minute! you're updating, fine! but where is that damn "favorite list"?! Spotify?!!! I don't want to save my music, I want to continue favorite them!
*
Mirror mirror on the wall,
Where are my burning dreams?
Where is that host ship of my burning dreams?
Mirror mirror on the wall,
make up your mind...
my dreams can't be drawn.

*
لبخند.

Friday, April 4, 2014

بگذار نگذارم...

باز آوریل شد و باز پادکست-ناک شدم.

و اینکه از صدای خودم در کمال آماتوری، خوشم میاد:
این یکی رو که توی تخت دیدم و همونطوری افقی هم ضبط کردم:
هیچ کدوم این کارها ادیت نشدن. همون بار اول خوندم و ضبط شدن و آپ شدن... صدای تلق و تولوق تابلئونه به گمونم :)

Friday, March 28, 2014

روز را شب گفت

روزی میاید،
تو میایی،
من نگاه میکنم.
تو آتشفشان میشوی، شعله تراوش میکنی،
من زباله جمع میکنم،
تو آوار میشوی،
من بهار را نگاران میکنم.

روزی میاید،
من میایم،
تو سکوت میکنی.
من پشت میکنم، 
تو پشت میکنی،
من شیر سرد مزه میکنم،
تو چای داغ مینوشی.

روزی میاید، 
تو میایی،
من شلاق میزنم.
     - یا نه. سیلی میزنم بر گوشت. یا... نمیدانم. نمیتوانم تصمیم بگیرم. -
تو تبریک میگویی،
من فحش میدهم.
تو به آغوش میکشی،
من تف میکنم.
     - شاید هم نه. شاید عق بزنم به روی صورتت. -

روزی میاید که در کلمه جا نمیشوی.
روزی میاید که دیگر نمیتوانم جمله باشم.

روزی میاید که دیر است برای زود بودن. 
که زمان زود بودن گذشته. 
که وزن زمان سنگین شده.
که تاولهایش چرک میگیرند، سبز.

من این هجم من بودن و تو بودن را تحمل نمیتوانم.
روزی میاید که میکشمت. باور کن. 

Tuesday, December 3, 2013

معر

بازباران با ترانه
من بسان یک پرنده
سنگ شوم بر بام خانه
سقف میریزد

تو
زیر آن سقف ایستاده
زیر آوار شادمانه
جشن یک عشق کشنده
سقف میریزد

من
در هراس مرگ و لرزه
زخم بر صورت نهاده
رو به سوی آشیانه
سقف میریزد

تو
نفرت و دل دوستانه
در امید مرگ، پیاده
های و هوی یک برنده
سقف میریزد

من
چه ساده احمقانه
باز بسان یک پرنده
سنگ شوم بر بام خانه
سقف میریزد

این بالایی یه شبه ترانه است که کلمه‌هاش از صبح افتاده‌اند تو سرم!باید خودم بخونمش تا معنی پیدا کنه..! ریتمی که پیدا کردم و کلمه ها اومدن روش بر اساس این آهنگه: -که چندان هم جذاب نیست، لااقل به نظر خودم-

Friday, January 25, 2013

نگاری در این روزها

سر کلاس الن، بهترین جاست برای خواندن، عمیق خواندن. فکر کردن، عمیق فکر کردن. بودن، خود بودن....
و دیوید رو "تماشا" کردن...
و نشنیدن...
*
قروغ چشمانم را... انارباران خواهم کرد.
خواهم درخشید، مثل یک گلابی پر از اکلیل...
و همیشه فکر کرده‌ام "اکنون" میوه‌ای هستم که زمان چیدنش شده...
شاید هم نه.
نقطه.
*
و وقتی وحشی، از نوع بافقی جواب میدهد که باش... اینگونه باش...
که...
که...

نمیدونم چرا اینقدر خودم رو سانسور میکنم. میگن سانسور خوبه! سانسور میکنم و خواهم کرد... اما مثل خیلی چیزهای دیگه، نمیدونم چرا... فکر کنم باید دوتا چیز رو یاد بگیرم: "صبر"، "ندونستن"!

فقط چند مصرع...
نه... فقط یک مصرع...
"یــار اغیار دل آزار نمی باید بـود"
....

و بعد فکر میکنم... بر باد رفته خواهم شد: "فردا بهش فکر میکنم..."
*
به گمونم باید راه وسطی وجود داشته باشه. نه فرار و نه جنگ.... 
اما من میخوام برم ایران! خسته‌ام از این بلاد کفر... نمیخوام بیشتر از این که هستم، "اجنبی" شوم! نمیخوام بیشتر از این که هست، خوابهایم انگلیسی زبان باشند تا فارسی...
من میخوام برم ایران....
*
امروز تو دستشویی استودیو بسی رقصیدم... 
بسی شادابی زندگی الان رو دوست دارم...
یعنی ثانیه به ثانیه قدر دوستهام رو میدونم... دخترکان و پسرکان مهربونی که نمیتونن صورت بدون لبخند من رو تحمل کنن... لیست بچه‌هایی که دارم دعوت رو دارم مینویسم... و چه لذت عمیقی دارم موقع نوشتن تک تک اسمها... تک تک اسن 36 نفر... و بیشتر... آدمهای دوری که خیلی نزدیکتر از نزدیکند...
*
رؤیای زندگی  ام را آرزوست...
*
برم... "شام" دعوتم...
به صرف چاقو.

مهم‌نوشت: رفتن سر کلاس "viewing dance" شاید یکی از مهمترین تصمیمهای اخیر من بود... زندگی میکنم... با حرکتهایی که زندگیند...