Showing posts with label تبریک. Show all posts
Showing posts with label تبریک. Show all posts

Monday, May 12, 2014

از مردانگی‌ها

یک رفیق دارم، مرد ئه و مردانه زندگی میکند.... نوشته:
من در نگرش به جنسیت آدم سنتی هستم.
به نظر من مردا حق ندارن گریه کنن. حق ندارن زیر ابرو بردارن . حق ندارن شکست بخورن. حق ندارن ضعیف باشن. حق ندارن تو سری خور باشن. حق ندارن نامرد باشن. حق ندارن زنها و بچه ها رو آزار بدن. حق ندارن سهل انگار باشن. حق ندارن تنبل و بی مسیولیت باشن. حق ندارن لات باشن. حق ندارن بیکار باشن. حق ندارن زیاد استراحت کنن. حق ندارن نازپرورده باشن. باید سرسخت باشن. باید جنگجو باشن. باید با اراده باشن. باید شاد ولی نه سبک باشن. باید کاری باشن. باید حمایت کننده باشن. باید آرامش بخش باشن. باید فهمیده باشن. باید بتونن تا تهش رفیق بمونن. باید بتونن در هر حالتی لبخند بزنن. حتی وقتی دارن میترکن. باید بتونن در هر حالتی بگن نگران نباش من درستش میکنم. باید بتونن از خودشون بگذرن. باید به زنها احترام بذارن. باید زنها و بچه ها در حضورشون احساس آرامش کنن. باید یه بغل گرم و بزرگ داشته باشن. با یه زمزمه آرامش بخش و بم. باید سختی و جنگ براشون مثل هوا برای تنفس لازم باشه. باید وقتی میان خونه خونه گرم و شاد بشه از حضورشون. باید بتونن از عشق محافظت کنن و از خانوادش و از کارش. مرد باید مثل کوه مغرور مغرور مغرور و مثل خاک ساده و مثل آب جاری و صمیمی باشه. مرد باید یه جای کوچیک برای تنهایی و فکر کردن داشته باشه. مرد باید بتونه یه خونه و یه خونواده و یه شغل و یه عشق بسازه. مرد باید بلند قد باشه با سرشونه های پهن و دست و پای قوی و محکم. مرد باید اهل خطر کردن های گنده باشه و چندتایی چک برگشتی داشته باشه. مرد باید بتونه از چیزایی که واسش مهمن با هر وسیله ای و به هر شکلی محافظت کنه. مرد باید بلد باشه گاهی داد بزنه یا یه نامرد عوضی رو با کتک سر جاش بشونه. و آخریش مرد باید تا ته ته تهش مرد باشه.
پدرم. ممنون که اینجور بودی...
من هم اتفاقاً نگرش سنتی دارم به مرد و مردانگی. و همچنین به زن و زنانگی...
برای من، مرد بودن یعنی ایستادن. سخت بودن. همیشه بودن... برای من مرد بودن یعنی راستگو بودن، جنگیدن، آغوش باز داشتن... برای من مرد بودن یعنی مفهوم کاملی از استواری... برای من، مرد بودن یعنی یک سایۀ امن...
برای اون مرد، حضور زن و حضور لطیف زنانگی، موهبت و هدیه‌ای از زندگیه که با چنگ و دندون میخوادش و حفظش میکنه...

خوش‌شانس بودم که بابا، مرد زندگی ما بود. علی طبیبیان رو، دوست دارم. زیاد.

زنانه میخوانمت:
در کنار توست، رقیب اگر، زان دو چشم شوخ، به ما نگر
کن نظر بتا، که یک نظر
ما را بس
شیوۀ بُتان، فسونگری است، دولت وصال، ز دیگری است
در فراق یار، دو چشم تر
ما را بس
آن نگاه جانسوز نهانی خوشتر، در میان مستان، می از این ساغر
ما را بس
کفر آن دو گیسو، دل و دینم برد
دین و دل چه جویی، که مهر کافر
ما را بس
در کنار توست، رقیب اگر، زان دو چشم شوخ، به ما نگر
کن نظر بتا، که یک نظر
ما را بس
شیوۀ بُتان، فسونگری است، دولت وصال، ز دیگری است
در فراق یار، دو چشم تر
ما را بس
 

و من همچنین خوش‌شانس بوده‌ام و هستم که از برادری، کم نداشته‌ام. بهزاد رو داشته‌ام. به زاد را...
دوستت دارم مرد نازنین....
زنانه میگویمت:
نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
گوش کن با لب خاموش سخن میگویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست
گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید
همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست

از ناگفته‌ها:

Sunday, March 23, 2014

بتازم به سوی جنگ

از عادتهای خوب زندگیم این که به خودم کادو، عیدی، هدیه و سورپرایز میدم... کارت تبریک که دیگه هیچی... هر سال کلی وقت میذارم برای انتخاب هدیه مناسب به خودم... و به همون میزان وقت میذارم برای ذوق کردن و لذت بردن از عیدی خودم به خودم... از شناخت خوب خودم از خودم... از بالهایی که به آزاد ذهنم میدم...
نوروزت مبارک نگار. سال خوبی داشته باشی.

رزولوشون امسال: جنگ با خود. زیاد.


Tuesday, March 19, 2013

نوروز، پیروز

امسال عید یه جوریه! بی تعارف! نه که غر باشه ها... نه.... متفاوته.... زیادی متفاوته! "باستانی" نیست اصلاً!
خوب بودنش به بودن با مامان و بهزاد ئه... سه سال گذشته رو دوست نداشتم چون هیچکدوم سه تا یار عزیز زندگیم رو نداشتم.... اما هنوز... یه جوریه! نمیدونم چون تو "خونه"ام نیستم ئه... (تو خونه بهزاد آخرش حس مهمون دارم!)... نمیدونم چون خونه بهزاد خودش حس مهمانسرای دنیا داره.... چون وقت نداشتم از قبل سر صبر مثل هرسال بهش فکر کنم... گم کردن موبایلم که این دم آخر دیگه نور علی نور....
چون حالم حال خوش دم عید نیست! چون بوی دم عید رو با خودم همراه نکردم...
به بهانه اینکه وقت نبود...
امسال، خیلی حس مسافر دارم... نه تو مقصدم و نه تو مبدأ... مسافرم...

و من، در آستانه سال جدید، پیمان میبندم، خسته نباشم... دیگر... خسته نباشم!

بر چهره گل نسیم نوروز خوش است
در صحن چمن روی دل‌افروز خوش است
از دی که گذشت هر چه گویی خوش نیست
خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است
چه خوش میگوید خیّام... این همصحبت نازنین...

هنوز چند ساعتی وقت دارم... وقت دارم که به گذشته و آینده فکر کنم... به اون سال آزگار... به این سال جدید... 
نوروز و سال پیش روی 1392...  سلامت... شاد... پیروز!

PS. If you want to be an actress, you need to have something others don't. ~ Clifton, in movie Artist.

Sunday, February 10, 2013

نور خواهم خورد

پیشنوشت: این پست رو از فردای تولدم نوشتم تا الان....

تولدم، و تجربه تمام این دوست داشتنها و دوست داشته شدنها... و حتی اتفاقهای بعدش... تجربه بینظیری بود و هست...
نمیدونم باید از کی و چی تشکر کنم... واسه این همه آدم خوب توی زندگیم...

سرشارم از یک حس عمیق... یک حسی که نمیتونم توصیفش کنم... سرشارم از شادی درون... که لبخند روی صورتم فقط بخشی از اون رو بازگو میکنه...

از حموم اومدم و موهام رو صاف میکردم... بی دلیل مشخص... فقط واسه لذت دیدن خودم در آینه... دیدن دختری که لبخند میزنه... دختری که هست... و بودنش دنیا رو قشنگ میکنه... دختری که دور و برش رو، دور یا نزدیک، آدمیزادهایی پر کرده‌اند که خوبند... خیلی خوبند... که دنیا با حضور اونها زیباتره...

فکر میکنم به بهزاد که رقصید... به فرشید که قراره در اجرای نوروز برقصه... به Yok که حامله است و Matt... به آکشیتا و آرپیت و وینای و مدان که بودنشون زندگیم رو خوشبو میکنه...
فکر میکنم به امید که چقدر من رو دوست داشت و چقدر دوست داشته شدن رو ازش یاد گرفتم... به کاوه که چقدر زندگی کردن رو بهم یاد داد... به فرشید که سطح توقعم رو بالا برد... به یاشار که همیشه شاد بودن رو توم نهادینه کرد... و به بهروز که باهاش کلی از زیباترین لحظه‌های زندگیم رو تجربه کردم...
فکر میکنم که هر فصلی تموم شدنی داره... اما یادگاری تک تکشون برام کلی ارزشمندند... فصلهای دیگه در راهند...........
و باز لبخند میزنم... لبخند میزنم...


و فکر میکنم حیف دسامبر امسال که این رو پست نکردم:
وقتی با همین دو و نیم دقیقه، کلی از خوبیهای دنیا رو یادم میاره و من رو به اوج میرسونه...
*
از اون روزی که اون "غذا"ی انار-دار رو درست کردم تا امروز، غذا به این افتضاحی درست نکرده بودم!!! به همون میزان که قیافه‌اش محشره، مزه مزخرفی داره!
نتیجه‌گیری اخلاقی: 1. تو غذایی که نمیدونین چیه، انار نریزید! 2. وقتی حال ندارید سوپ rich درست کنید، آرد توش خالی نکنین!!!
ها! یه چیز دیگه هم که 2 دسامبر 2010 تو فیسبوک نوشتم: "پیشنهاد: هیچ وقت روی پیتزا موز نذارید! خیلی مزخرف میشه!!!!!!"
*
بعضی چیزها به مرور زمان تبدیل به سم میشن... تو دوستشون داری، زیاد هم دوستشون داری... اما واسه سلامتت بده... هرچقدر هم که دوستشون داشته باشی...
و باز خواننده دوست داشتنی من... و روزهای سرد...
*
یکی دوباری خونده‌ام و شنیده‌ام زنها وقتی درگیر مشکل میشن تو زندگیشون، یه بلایی سر موهاشون میارن! رنگ میکنند، مدلش رو عوض میکنند، بخصوص کوتاه میکنند...
تو تولدم و بعدش که فرشید رو دیدم، به خودم گفتم... فرشید هم!
*
کتابهای انتشارات کاروان ارزونه!!! خریدنشون وسوسه انگیزه...
*
دچار بیسوادی زیاد کامپیوتری ام! نمیدونم لپتاپم بلوتوت داره یا نه. اگه آره، کجاست و چه جوری پیداش کنم... اگه نداره چه جوری داراش بکنم!!! رو صفحه‌اش یه چیزهایی مینویسه که احتمالاً مربوط به آنتی ویرووس ئه، اما هیچ ایده‌ای ندارم که چیند.... به گمونم دارم یه بلایی سر باطری لپ‌تاپ نو هم میارم، اما نمیدونم دقیقاً مشکل چیه... مانیتور هم همینطور! میخوام بخرو و نو آیدیا که چیچی به کجاست و چی خوبه و چی بده و چی، چند میرزه... کلی فیلم میخوام ببینم... میخوام یه مانیتور درست و حسابی بخرم که وقتی قراره ترم دیگه من فائزه لم بدیم رو مبل و فیلم ببینیم، حالش رو ببریم...
این رو هم سحر تو فیسبوک گذاشته! رفت تو لیست...
The English patient-1996 
هانا: اگه من یه شب برای دیدنت نیومدم چیکار میکنی؟
کیپ: سعی میکنم منتظرت نباشم
هانا:آره اما اگه خیلی دیر شد و من نیومدم چی؟
کیپ:فکر میکنم حتماً یه دلیلی وجود داشته
هانا:نمیای که منو پیدا کنی؟، این منو مجبور میکنه که دیگه هیچ وقت نخوام بیام اینجا، من به خودم میگفتم اون همه‌ی روز جستجو میکنه و شب که میرسه میخواد پیدا بشه
کیپ: من میخوام، میخوام که تو پیدام کنی، میخوام که پیدا بشم
.............
الماشی: هر شب من قلبم رو از جا میکنم، اما هر صبح دوباره همونجاست
*
صندلیم رو دوست دارم...
این رو نیز:

*
امسال یه سری تبریک ویژه تولد هم گرفتم... بعضیهاش برام خیلی خاص بودن! خاص دقیقاً به معنای خاص! نه لزوماً به معنای "خوب" یا "بد" یا "درست" و "غلط"...
این یکی از متن تبریکههاییه که گرفتم...
هدیه تولد من به شما یک عکس از مردی ست که به این جمله‌اش معروف شد که "به سراغ زنان که می روی شلاق را فراموش نکن!"
اما در جای دیگری نوشت: "زن کامل، زنیست که اگر کسی را دوست داشته باشد، زمین را به آسمان می دوزد. من این خدای عشق و شراب (دیونیزوس) را به خوبی می شناسم... اوه، چه حیوان درنده خو، خطرناک، موذی اما شیرین و مطبوعی است!"
و این هم تنها عکسی ست که نیچه با معشوقه اش لو آندره سالومه داره :) این آقایی که وسط ایستاده هم پل ره، دوست و رقیب عشقی نیچه است! 
تولدتون مبارک و امیدوارم همیشه یک زن کامل بمانید ! :*
و یه تبریک دیگه، یک عکس. همین:
شناختی که آدمها ازم دارن.... عمیقاً برام جذابه... خیلی خیلی خیلی زیاد....

یا فکر کن کسی تو دنیا باشه که به تو بگه: "شما زیباترین لبخند خدا هستی"... خب آدم شاد میشه دیگه.... و من باز به قدرت کلمه‌ها پی میبرم...
*
خیلی جا دارم... خیلی خیلی جا دارم که از زندگی یاد بگیرم...
که بتونم بشینم و از جریان زندگی لذت ببرم... آروم... با آرامش... بی‌اضطراب...

شاید فقط کمی با...
نه نه! همون! با آرامش...
*
گاهی واقعاً دلم میخواست ویلن بلد بودم... یا پیانو... یا تنبور...
گاهی دلم میخواست بیشتر سه‌تار گوش میدادم... یا سنتور... یا تار... یا نی...
*
و فکر میکنم... از ایران که بیرون اومدم، عادت همیشه گردنبند یا دستبند داشتن رو ترک کردم... چرا؟! عادت رو میخوام به خودم برگردونم... من لایق زیبایی‌ام. حتی شده اون یک لحظه زیبا که دارم لباسهایم رو عوض میکنم و خودمم و آینه و یک گردنبند به دور گردن...
تجسم زیبایی در یک لحظه. تجسم لبخند... در همان لحظه.
*
امروز هادی صالحی اصفهانی دیدم... یک سری آدمیزاد جالب دیگه دیدم... آدمیزادی آمریکایی دیدم که شعر فارسی میخوند... لذت بردم... لذت بردم... لذت بردم... و باز فکر کردم چقدر چقدر زیاد در دنیا هست که بخوانم و بشنوم و ببینم...
واسه یک بازی کوتاه در یک نمایش تئاتر ثبت نام کردم... رقصهایم رو جدیتر میگیرم... طراحیهایم رو عمیقاً دوست دارم... توی ادبیات غرق شده‌ام... کنسرت میرم... و انگار هنوز آرام نیستم... زندگیم مواج نیست... عطش گوشها و چشمهایم سیریناپذیر شده‌اند... از زندگی بیشتر بیشتر بیشتر میخواهم و بیشتر بیشتر بیشتر "نیست"!
جهان خاتون شوم یا ویسِ رامین... به چه کار آید؟

شاید به قول مژده: "آهنگ تند زندگی برای رقصیدن است، نه دویدن." و من نمیدانم... این روزها، زیاد نمیدانم...

و باز در گوشهایم فریاد میزند: "به چه کار آید"...
*
نگار مرتضوی نوشته:
جلسه داستان خوانى عباس معروفى... داستانش تموم شد... از تو جمعيت يكى پرسيد: اين تو ايران چاپ شده؟ يه لبخند محجوبانه اى زد: نه، ما كه ايرانى نيستيم......
خيلى غم انگيز بود.
و ابراهیم نبوی داره میاد آمریکا... فکر کنم شیکاگو هم میاد... کاش میشد یک بار با این بشر میشستم تو کافه و قهوه میخوردم! یک بار، با کسی که نوشته و درک کرده که "از حوضه زبانی خودش دور شده"، از نزدیک حرف میزدم...
میترسم که "دیگر ایرانی نباشم".
*
دلم میخواد شبانه با یک نفر در مه قدم بزنم.
روز به روز دانشگاه در چشمانم زیباتر میشود... و همقدمی در مه‌های شبانه کو...؟
آه.

تنهاییهای شبانه... پیاده روی ها و موسیقی در کوچه پسکوچه‌های اربانا شمپین... دارن زیادی برام خاص میشن... از این همه دنیای "خاص"، خسته ام...

و فراری نیست.

Thursday, July 5, 2012

دنیای چراغان من

تولدش که باشد... آسمانهای آمریکا را چراغان میکنند... به پاس آزادی... به پاس آزادگی...

مامانی، مهربونترین... عزیزترین... مسافر شبهای تاریک... همراه دیروز و امروز و هرروز... تولدت مبارک... 
یک دنیا شادی... یک دنیا آرامش، همیشه و همه جا همراهت...

زود زود زووووود میبینمت!

*این پست دیر پست شد. متأسفم. جدی. بی پاچه‌خاری...

Tuesday, June 26, 2012

قیمبیلی قومبال

یعنی من دیوید دوووووووووووووووووووووست دارم!!!
این در راستای سری عکسهای "guess who" که میذاره، این عکس رو فرستادم براش و نوشتم:
Easy one, but, guess who? (I like this pic a lot!!!!)
واسم جواب نوشته:
When I see them in that picture, I think, could Negar become President of Iran one day? And the answer is: YES.
آخه آدم کجای دنیا دیگه استاد به این گوگوری-ئی پیدا میکنه؟ هاااااان؟! اگه همینها نبودن که با این جمله‌های کوچیک خنده‌دارشون هلم میدادن جلو که میگرفتم (مثل الان) میشستم سرجام و دیگه عمراً از جام تکون نمیخوردم که....
احساس "Brave" بودن میکنم... فقط یه کم تو خالیه...
و خب من بهزاد هم دوووووووووووووووست دارم!
اصلاً مگه چقدر میشه آدم جشن فارغ‌التحصیلی به این "خاص"ی داشته باشه؟!
حس افتخار و خوشحالی مامان بابا رو درک میکنم! یعنی مال خودم رو درک میکنم، بعد به اونها تعمیم میدم! (فکر کن!!!!!) کاشکی بودم پیششون...

قحطی

چه میبینیم و چه هست... دوست دارم این عکس رو:
و این رو:
و این رو:
یادم باشه به مامان بگم برام کتاب بیاره... نه که معماری باشه، نه! دیگه نه! کتاب میخوام که روحم بخونه... داستانهایی که گوش دلم رو سیراب کنه... کلمه هایی که چشمهام رو.... دارم قحطی زده میشم... یک قحطی زده چاق!

و...
بهزاد، به گمونم مبارکه! باورت بشه یا نه، لیسانس گرفتی!

پینوشت بعد از تحریر: دارم پیر میشم! یاحداقل چنین حسی دارم... حس میکنم دیر به آرزوهام میرسم. اونقدر که دیگه منقضی میشن... الان مدتیه از درس خوندن، از دانشجو بودن خسته شدم! کاش کار داشتم و زندگی... "زندگی"... عطش این رو دارم که خونه ام رو خودم طرحی کرده باشم، یه عصر تابستونی پام رو بندازم رو پام و زل بزنم به پنجره هاش قدیش و دشت بی انتها پشت اون پنجره...

پینوشت خیلی بعد از تحریر: موی صاف خوشگله. موی فرفری خوشگله. موی موج دار بوژبوژی که به هیچ صراطی هم مستقیم نیست، حکمش چیه؟! اه!


Tuesday, May 29, 2012

مقیم آمریکا... با شعر... با موسیقی....

"من ندانم هیزم تر کی فروختم به این حکیم توس"...
و من ندانم کی و کجا و چه زمان، چه خوبی در کودکی و نوجوانی کرده‌ام که لبخندهای امروز را هدیه دارم و شعرهای عراقی را میراث...

yeah.... nothing comes from nothing....
*
خونه خاله لیلا... شبهای گرم و تاریک... موسیقی... عکس... و دوسه خط شعر که به ذهنم می‌آیند و میروند... که ذهنم پیاده روی کلماتند این چند روز...

"با یار به بوستان شدم رهگذری   ***   کردم نظری سوی گل از بی‌صبری
آمد بر من نگار و در گوشم گفت   ***   رخسار من اینجا و تو در گل نگری؟"
~ عراقی

هربار که میومدم دی‌سی، احساس میکردم اومدم خونه... الان، باز اومدم خونه، اما دلم برای "خونه" تنگ شده! سه روز نشده و میخوام برم... خونه! Champaign... و هنوز "اتاقم" رو ایران میدونم... شده‌ام سه بام و سه هوا!

*
فردا برای تمدید پاسپورت میرم... فردا رسماً در پاسپورتم ثبت میشه "مقیم آمریکا"... و دارم فکر میکنم که نگار، "مقیم" آمریکاست...
*
نگار زندگیش تغییر کرده و میکنه... و همچنان لبخند داره... این همه هراس همیشگی من از تغییر... کو؟ چی شد؟ کجاست؟!... هست هست هست... اما من لبخند دارم و راضی‌ام و راضی که نه، با سر دارم بیش از همیشه شیرجه میرم تو زیباییهای زندگی...
*
بهزاد من، یکی از زیباترین زیبایی‌های زندگی من، داره تلاش میکنه به دنیا بیاد!!! بهزاد من داره به دنیا میاد... بهزاد من داره میاد... 
*
در سه-چهار روز گذشته، بعد از سه سال، Paul دیدم تو دی‌سی... اون هم دوتا! هربار میبینمش، هجوم خاطرات واسم تداعی میشه... دلم سوپ میخواد. تو کاسه هایی از نان.... تو رستوران فرانسوی که زیر بشقابیهاش، نقاشیهایی از مردان، مشغول کار در مزارعند... خوردن و نوشیدنم آرزوست... با بابا!
*
شادی مسری ئه! امروز که عکسهارو آپ کردم، باز یادم افتاد. شادی مسری ئه.
*
"این عکس میتونه جایزه داشته باشه"... یعنی این جمله بمب انرژی بود برام... جدی! 

وقتی آدم بی دلیل و با دلیل، به این مرحله میرسه که شاید باید بخشی از ذتهاش رو حذف کنه، چون نهایتاً شده اقیانوسی به عمق یه میلیمتر، همین تک جمله‌ها، که میدونی لزوماً اساس آنچنان حرفه‌ای هم ممکنه نداشته باشند، اینقدر بهت انگیزه میدن... 
حداقل حداقلش رو حساب کنی، انگیزه میدن برای همچنان لبخند زدن... 
*
و حرفهای دگر...

Friday, May 11, 2012

قصیده‌های آسمون


شنگولناک...

غذا با بهروز و مامانش، کلی آرامش‌بخش بود... 
هشت و نه شب برسی خونه. خسته، اما با لبخند... نفهمی چی شد، فقط شش صبح چشمهات رو باز کنی... از لحظه ای که رسیدم خونه رو یادم نمیاد تا شش صبح! خوب بود!
صدای بابا رو شنیدن به عنوان اولین صدای صبح، خیلی خوب بود...
خنده هار ریز و درشت با مامان کلی حال داد...
صدای مامان ایران رو شنیدن کلی چسبید...
صدای فرزاد میلانی هم رقص و شنگولناکی صبحم رو تکمیل کرد... 

مهری خانم، مامان، مامان‌ایران، نینا، خاله پوران، زن‌عمو صدیق... روزتون مبارک!


Wednesday, April 4, 2012

ممنون که هستی.

مدتهاااااااا بود که طعم رفیق خوب رو نچشیده بودم. 
ممنون که هستی بهروز. امیدوارم باشی و شاد باشی و همیشه باشی. 

تولدت مبارک.

پینوشت: امیدوارم که همیشه بتونیم با هم "فکر" کنیم. نمی دونم می تونم بهتر از این آروزیی برای خودم داشته باشم یا نه! حسابش رو بکنی، اوج خودخواهیه ها!!! تو ذهنم نمی گم مثلاً امیدوارم شاد باشی. یا به آرزوهات برسی. یا صد سال به این سالها... یا هوارتا کلیشه دیگه که خوبند، اما ته ذهن من رو آروم نمی کنند... فقط می‌تونم بگم ممنون که هستی و امیدوارم که همیشه باشی...
نیاز به "همفکر" بد دردیه که به این راحتی‌ها درمون نمی شه! اینکه با وجود یه رفیق خوب بشه درمانش کرد، اونقدر من رو خودخواه می کنه که آرزوهای خوب دیگه رو بذارم کنار و فقط بگم و باز بگم: امیدوارم که همیشه بتونیم با هم "فکر" کنیم.
و البته همراه با همه لبخندهات، مهربونی‌هات و زل زدن‌هات به سقف!

Monday, March 19, 2012

یک نقطه. بزرگ و زیبا. سر خط.

و والسلام گذاشتم بر دهه 80.بر سال نود.
با نقطه ای بزرگ تمامش کردم، با لبخندی بزرگتر چشم می بندم... یادم می ماند که "شاد"ئم.... که شادی را زندگی می کنم. چه بیدار و چه خواب، لبخند دارم... لبخند می‌نشانم...
امروز من، روز آخر سال 90، به معنای واقعی کلمه محشر بود...
از خوابی که شب قبلش رفتم، یا نه، از قبل‌تر، از مهمانی دو شب قبل آکشیتا، با دوستان چینی و هندی و عرب و تایلندی...
از روزی که گذراندم با فرانک، از بازی های دو بالغ که همچنان کودکیشان را بازی می کنند...
از خوابی که با آرامش رفتم، از زیبایی شب تا صبح من...
از صدای چه چه پرنده ها به جای زنگ ساعت صبح...
از سفر کوتاه یک روزه به دامن دشت و صحرا و دریاچه با دوستانی سرخوش‌تر از خودم... با محمد و آزاده و جوهی و علی و فرناز و هانی و مادر و پدرش و البته الفی...
از موکای فارادایزو با دوستان دلنشین... از حرف زدن‌ها و قه‌قه زدن‌ها... از صدای بلند و شاد خودم که مدتها بود نشنیده بودمش...
از فریاد که نه، جیغی که در قبرستان کشیدم و باری که خالی کردم از خودم، در خودم، این شب آخر سال... 
و مهربانی رضوان و بهروز و حسام... سبزی پلو ماهی شب آخر سال...

و بهروز و حسام...

و بهروز و حسام...

و محمد...

طعم دلنشین دوستی، دوست داشتن و دوس داشته شدن. با طعم گس خواب و طعم محشر سبزی پلو ماهی... یاران من، دوستتان دارم.

سال نو، با آغوشی بازتر از همیشه، لبخندی فراخ تر از همیشه... مبارک!

Sunday, June 5, 2011

دختر بابایی

گاهی برام جالبه... تنها "اتفاق" زمستونی خونه منم. لوس خونه. بهزاد، بابا، مامان... خرداد و تیر! حتی سالگرد ازدواج مامان بابا، حتی تمام پسرهایی که تاحالا باهاشون رابط جدی برقرار کردم...شهریور، تیر، مرداد... خنده داره گاهی... واقعاً فکر کنم یه "اتفاق" بودم و هستم... حداقل تو زندگی خیلی ها! بیشتر از همه، خودم!

بابایی. تولدت مبارک! دوستت دارم. قدر همه همه همه زندگیم. قدر همه همه همه زندگیمون.
کاش زودتر بیای.

پینوشت اول: بابا سالگرد ازدواجتون یادت نره ها!!! احتمالاً مامان موهاش رو هم رنگ کرده تا اون موقع! خلاصه یه دقتی بکن D:
پینوشت دوم:
Good Will Hunting (1997)....
makes me hates myself. makes me feel like a big "I don't know"!

I don 't know what I want, and I know what I want!
I don't know what's wrong with me, and I know what's wrong with me...
I don't wanna talk... and... goddamn it! I wanna yell!

see what am I sayin'?
I am good in sth... goddamn it.. I don't want this gift... 
"It's not your fault" girl... hear me? It's not your fault...
I don't want to be special cuz I am! yet I don't have any other choice and... that's it! 
though,... am hanging around, wastin' myself! ...hate it! hate myself...!
... and
... yet, the life is good! 

I will chose the way that it should be... the way of happiness! ...for all,... you know?

پینوشت سوم: دوست دارم خودم رو لوس کنم! و اون موقع جدی جدی باید نازم رو بکشی... بی تعارف!

Tuesday, April 5, 2011

کالچرال لنداسکیپ با طعم سوپ جو

1. از جمعه مریض شدم! خوب نیست! دوست نمی دارم اصلاً!!! امااا... تو این مدت سوپهایی درست کردم که خودم در بهت خودم مونده ام! پوره سیبزمینی هم درست کردم و ابتکار زدم و سبزیجات مخلوط و کنجد ریختم توش... داغ داغ... آی گلوم حال اومد! مهمتر از اون سوپ جو دارم درست می کنم! اگه خوب شه! برنامه ام حداقل یه بار در هفته این رو خواهد داشت! بهههله!!!
ولی خداییش چه سووووپی شده! مثل مال مامان نشد تهش! اما خوبه!!! دوست می دارم دستپختم رو :))
حیف که قابلمه ام کوچیکه :)) و حیف که می ترسم بخورم تموم شه :))

2. تو فیس بوک هم نوشتم، اگه این که می گن "سالی که نکوست از بهارش پیداست"، درست باشه... خوشا به حال من تو سال جدید.... خوش شانسی های ریز و درشت... پذیرش جدید... آدم های جدید... ویزای مامان و بابا و امیدوارم آخر هفته بهزاد... تزی که لنگان لنگان به سوی خوب شدن پیش می ره... خوبه کلاً زندگی! بالا و پایین داره، اما  سال جدید داره نویدهای خوبی می ده...

3. تو بهتره بری دنبال کاری که "دوست داری" یا امکان "آینده کاری بهتری" برات می سازه؟ یادمه بابا موقع انتخاب رشته همه بچه های فامیل، بهشون می گفت یا نرو توی اون زمینه، یا اگه می ری با علاقه برو و دُرُست بخون... می گفت (یادمه بخصوص به سپیده سر انتخاب اقتصاد) می گفت [رشته ها و گرایش های خاص مثل اقتصاد] سخته! اگه می ری توش، آماده باش که درست درس بخونی... همینجوری گذروندن واحدها، به هیچ دردی نمی خوره. یا یادمه یکی از بزرگترین مشوق های حداقل از بعد احساسی  و روحی لاله، بابام بود. حتی اگه خودش هم نمی فهمید، من این موج رو خیلی قوی از بابا گرفتم... وقتی همه می گفتن برو بابا! فیزیک چیه؟ چیکار می تونی بکنی آخه باهاش؟ بابا خوشش می اومد از علاقه این بشر از توی عمق رفتن موضوع مورد علاقه اش... بهش می گفت و می گه خانوم دکتر کوچولو... کنارش هواران تا از دوستهای دبیرستان خودم رو می شناسم که فقط خواستند برن شریف... و خب می دونی؟ زنده اند!!! اما باور دارم که من علم و صنعتی از اونها بیشتر زندگی کرده ام و می کنم...
حالا چرا گفتم اینهارو؟ چون دوست دارم به "cultural landscape" فکر کنم و توش عمیق شم!!! من می تونم برم دنبال بحث های روز دیگه مثل "technology" یا "sustainability"... اما وقتی تو ته تهش، حرف و فکر و ذکرت اون مباحثه و خودت رو اینجوری تربیت کردی، چرا خودت رو کج و کوله کنی که به اونها فکر کنی؟ که خوبند، اما باب کار تو نیستند؟؟؟ متأسفانه برای من آدم ها جالبترند از پیج و مهره...
بذار یه کم این گرایش هارو بیشتر توضیح بدم تو معماری... تکنولوژی که معلومه. تو مواد و مصالح جدید، نکنیک های جدید روز رو استفاده می کنی برای خلق فضا... خیلی مسلمه که همه معمارها باید پایه این موارد رو بدونند... اساساً اون همه درس ساختمان که دادند به خوردمون و خواهند داد به زودی، واسه همین چیزها بود دیگه. (و ناگفته نماند که نمرات من، بخصوص اگه تارا هم گروهم نمی شد، همیشه منفجر بود!!!) D:
معماری پایدار بحث انرژی رو می کشه وسط... بیشترین میزان مصرف انرژی هر مملکت، توی بحث معماری و بخصوص خانه سازی مطرح می شه... این گرایش بحثش اینه که چه جوری با کم هزینه ترین سیستم، به حدقل مصرف انرژی نزدیک شیم... باز هم حداقل اطلاعات رو هر معماری باید داشته باشه! بخصوص تو دنیای امروز که دیگه پفک نمکی هم برچسب انرژی داره!!! تو برای ارائه طرحت به مشتری، باید بتونی ثابت کنی و طرح کنی که ساختمان تو انرژی کمی مصرف می کنه... که کم کمش، در آینده نزدیک و دور، پول کمتری از نمونه های مشابه یا جایگزین از جیبش در می ره...
و عشق من cultural landscape!!!!! خب راستش معادل فارسی نداره! خود همین اسم هم غلط اندازه! چه برسه به این که معادل فارسی بسازیم براش... شاید اگه من بخوام براش معادل بسازم، بگم: "معماری جامعه گرا"!!! و تأکید می کنم معماری! نه معماری منظر یا همون landscape!
شدددددیداً مبحث جدیده توی گرایش های دانشگاهی. حرف جدیدی نیست، اما به عنوان یک گرایش، چرا.صادقانه بگم که خودم تا وقتی اینجا نیومده بودم، نمی دونستم چیه! ترم اول کلی به وضع خنده داری، فهمستم که این تئوری های متنوعی که من از خودم صادر می کنم، در واقع زیر این مبحث می گنجه... خیلی کمند دانشگاه هایی که ارائه کنند این مباحث رو به صورت یک گرایش جدا... تقریباً تو تمام دانشکده های معماری اساتید درباره اش حرف می زنند...  و با این حال هنوز جای خودش رو پیدا نکرده! تو بعضی دانشگاه ها در دپارتمان معماری تدریس می شه، بعضی جاها منظر، بعضی جاها حتی حفاظت و احیا (preservation) خلاصه حرفش هم اینه که آقا جون تو داری برای مردم طراحی می کنی، پس باید شرایط روانشناسی، جامعه شناسی و فرهنگی مخاطبت و جایی که توش طراحی می کنی رو خوب بشناسی تا بتونی براش طرح بدی!!! کلاس های مشترکی با دپارتمان هایی هم که گفتم داره: روانشناسی، جامعه شناسی، مردم شناسی. توش لزوماً حرفی از تاریخ نیست! حرفی از مرمت و احیا نیست! حتی لزوماً حرفی از معماری منظر هم نیست با وجود این که تو می گی landscape!!!! در عین حال می تونه همه این مباحث هم چاشنی اش باشه... توی آمریکا که اکثر میراث فرهنگیشون، پارکهاشونه، بیشتر بحث می ره توی معماری منظر... شاید توی ایتالیا شاید بیشتر مرمت و احیا... اما اکثر مباحث پایه این گرایش از انگلیس می آد که روی انواع مختلف معماری، احیا، منظر تمرکز داره.... توی خیلی از کشورهای اروپایی، توی چین و ژاپن و هند و توی آمریکا کلی حرف زده می شه تو این مبحث و داره کار می شه... جالبه که توی خاورمیانه هم کلی از این مباحث به صورت عملی پیاده شده... خلاصه که عشقولانه ما، هم اینجا حرف و کار داره و هم ایران...
اون وقت من که می میرم برات، بذارم برم؟
:-)))
از سال دوم معماری که ترکاشوند سر یکی از کلاس ها بحث "فلسفه معماری" رو کشید وسط... گفتم کار، کار منه!!! خلاصه، بحثِ عشق در نگاه اول بود و این حرفها! :)) با وجود اینکه همون موقع هم هممون جوجه بودیم و نصف حرفهاشو نمی فهمیدیم... اما خداییش چه خوب کرد که گفت و لااقل به گوشمون خورد یه چیزهایی و موند تو ذهن من از همون موقع تا سالها بعد...
این که چندین سال حتی اسم چیزی که دوست داشتم رو نمی دونستم، هم خیلی خوب بود و هم بد! اون همه خوندم و خوندم و خوندم... که علاقه هام رو پرورش بدم و بگردم دنبال اون چیزی که می خوام... اینش خوب بود... شاید اگه می دونستم چی می خوام، از همون اول می رفتم فقط سراغ این! تک بعدی می شدم! چیز خوبی از توش در نمی آد! من هم که صادقانه اعتراف می کنم چنین آدمی ام!!! در کنارش، حس گیجی ام، گاهی بد بود... اما کلاً گیجی برای آدمیزاد خوبه بعد از یه دورانی وقتی برمی گرده و به عقب نگاه می کنه... آدم کم کمش مجبور می شه بازتر به اطرافش نگاه کنه... حتی اگه گیج منگولا بخوره و چیزی هم حالیش نشه از چیزهایی که می بینه... اما تو حافظه بصری اش ثبت می شه...
درباره دانشگاه فعلی ام، گفتم که تو ترم یک تو کلاس های discussion با این مبحث آشنا شدم، نوشتم و خوندم و پرزانته دادم... با استاد گوگولی ام، Ethan Carr که خودش غولی محسوب می شه، درباره اش حرف زدم کلی و کلاس برداشتم... حالا دارم می رم دانشگاهی که یکی از قطب های این مبحثه!!! همه بچه های طراحی منظر، (بچه های دوره دو و نیم ساله! یعنی کسایی که سابقه طراحی دارند، اما نه طراحی منظر) واحدهای یکسان داریم تو این مایه ها (چون اسم درسها بعضاً تغییر کرده و می کنه که طبیعیه)
Students entering with BSAS degrees
Fall 
LA 590 Community/Infrastructure Studio (5)
LA 342 Site Engineering (4)
LA 501 Landscape Architecture Theory & Practice (2)
HORT 301 Woody Ornamentals (3)

Spring
LA 513 History of World Landscapes (4)
LA 438 Design Workshop Studio (5)
LA 599 A Thesis Proposal Seminar (2)
HORT 302 Woody Ornamentals (3)

Fall
LA 441 Land Resource Evaluation (4)
LA 470 Social/Cultural Design Factors (3)
LA 599 B Thesis Studio (5)
------------------------------------------------

Spring
LA 438 Design Workshop Studio (5)
LA 599 C Thesis Completion Seminar (1)
------------------------------------------------
------------------------------------------------
------------------------------------------------

Fall
LA 450 Ecology For Land Restoration (4)
------------------------------------------------
------------------------------------------------
------------------------------------------------


اجباری های دیگه که جای نقطه چین ها قرار می گیره:
LA 565 Design/Behavioral Studio (6 credit hours)
و یه درس تاریخ دیگه که من سعی می کنم بی خیال من بشن دیگه!!!! تاریخ واسه من یکی، بسه :)))
اجباری های گرایش cultural که جای نقطه چین ها قرار می گیره:
LA 594 Cultural Heritage Topics(2-4)
ANTH 460 Heritage Management (4)
اختیاری های گرایش cultural که می تونه جای نقطه چین ها قرار بگیره:
ANTH 557 Social Construction of Space (انتخاب من)
ARCH 410 Ancient Architecture
ARCH 412 Medieval Architecture
ARCH 419 Historic Building Preservation
ARCH 515 Architectural History of American Communities
ARCH 518 Recording Historic Buildings
LA 215 Buildings, Land, and Culture (taken as LA 590) (انتخاب من)
LA 218 Cultural Landscape of South Asia (taken as LA 590)
LA 222 Islamic Gardens and Architecture (taken as LA 590)
LAST 401 Latin American Ethnobiology
LEIS 242 Nature and American Culture (taken as LA 590)
LEIS 575 Leisure and Culture (انتخاب من)
UP 420 Planning for Historic Preservation
اختیاری های متفاوت گرایش Community and Urban Landscapes Specialization (اجباری ها با گرایش من یکسانند)
ARCH 424 Gender and Race in Contemporary Architecture
LA 564 Behavioral Research in Design
LEIST 545 Sociology of Leisure (انتخاب من)
SOC 447 Environmental Sociology (انتخاب من)
NRES 540 Public Involvement in Resource Management
UP 473 Housing and Urban Policy Planning
UP 474 Neighborhood Planning
UP 517 Community Studies Theory
اجباری های متفاوت گرایش Ecological Design and Technology Specialization
LA 537 Landscape Planning and Design Studio (6 credit hours)
اختیاری های متفاوت گرایش Ecological Design and Technology Specialization
LA 452 Natural Precedent in Planting
LA 542 Landscape Modeling
LA 550 Environmental Impact Assessment
NRES 401 Watershed Hydrology
NRES 403 Watersheds and Water Quality
NRES 419 Environment and Plant Ecosystems
NRES 429 Aquatic Ecosystem Conservation
NRES 439 Environment and Sustainable Development
UP 405 Watershed Ecology and Planning
UP 442 Environmental Policy and Law

مسلمه که کلی درس هست که دوست دارم بردارم، و وقت نمی شه... همین الانش هم اختیاری هام از امکانم بیشتر شده که باید با توجه به برنامه هام بسنجم کدوم نهایتاً جور می شه.... خلاصه اینجوری ها...
هرچی که موند، می ذاریم برای دکتری :))) (و این که احیاناً خود آدم هم می تونه مطالعه داشته باشه هاااا!!!! هم خدارو خوش می آد و هم بندگان خدارو...)

4. چقدر 3 طولانی شد! خلاصه حرفم این بود که زیاد بهم گفتن "دیدی پشیمون شدی؟" یعنی از این که اومدم تاریخ و نقد معماری (Architectural History and Criticism که معادل فارسی اش می شه همون گرایش "مطالعات معماری" خودمون که دانشگاه بهشتی و غیره ارائه می کنند) الان پشیمونم و واسه همینه که دارم ادامه می دم تو منظر... جواب: اصلاً و ابداً!!! همچنان عاشق رشته ام هستم و خواهم بود... بله، دلم برای طراحی تنگ شده نااااجووووورررررررر..... اما اگه نمی اومدم این گرایش رو، همیشه همیشه همیشه پیش چشمم می موند و تازه حسرت این سواد فعلی ام رو داشتم... اگه نمی اومدم توی این گرایش، نمی فهمیدم که نه طراحی شهری و نه معماری، بلکه منظر (که اون اوایل اصلاً دید خوشی نسبت بهش نداشتم) وادی اصلی منه. اگه نمی اومدم، دنیارو کمتر می شناختم و حرفهای گنده گنده دلم، رو دلم می موند... الان می دونم معماری رو چه جوری فکر کنم... چه جوری طرح بدم وقتی فکر هام فقط تو ذهنم نباشند، تو دستم باشند... چیزی که تو برنامه های فشرده لیسانس و فوق معماری به دست نمی آد... چیزی که باید کلی بخونی تا بره تو مغز استخونت... اما همیشه وقت نیست!!! بازم ایول به خودم که تو لیسانس تلاش خودم رو کردم! چون تو فوق که دیگه اصلاً اصلاً وقت نیست!!! من این موقعیت رو به خودم دادم که با چشم باز برم تو عمق اون چیزی که دوست دارم! چه خوب... حالا چطور می تونم پشیمون باشم؟؟؟؟ اتفاقاً فکر می کنم یکی از بزرگترین شانس های من و به نوعی دست خدا و این حرفها، این بود که بین اون همه دانشگاه، عدل همین رشته که عملاً زیرمیزی چپونده بودم تو اپلای هام، جور شد... و الانم سکوی پرتابم شده به جلو... به عمیق تر و تخصصی تر شدنم تو چیزی که دوست دارم و می تونم با زبانش با دنیا حرف بزنم و یه چیزی بسازم...
الانم همون شانس انگار دوباره تکرار شده...شاید منطقی ترش این بشه که بگم رزومه هر آدم، آینده اش رو می سازه... دقیقاً دانشگاه هایی بهم پذیرش دادند که حرفی در cultural landscape برای زدن دارن... من گریزی ندارم به جز علاقه ام!!! 

5. بفرمایید سوپ جو در ساعت پنج صبح...

پینوشت بعد از تحریر: رادیوفردا: ".... (=بلاه بلاه بلاه!).... پژوهشگران شباهت های زیادی بین فیل ها و شامپانزه ها پی برده اند"! من: "خوبه دیگه! اگه اون اولها میمون نبودیم، دیگه کم کمش لااقل فیل که بودیم!!!"

Saturday, April 2, 2011

و می رویم به سوی شیکاگو

و در همین لحظه دو سال و نیمی دیگر از زندگیمان را رسماً رقم زدیم...
پیش به سوی شیکاگو... پیش به سوی ناشناخته هایی دیگر از این ملکت که بزرگی اش از قاره توی نقشه ها که با وجب می شود سرتا تهش را رفت... بسیار بیشتر و عمیق تر است...

پیشاپیش خداحافظ ویرجینیا! پیشاپیش سلام ایلینویز...
سال دیگه، نوروز رو در خاک تو می رقصم...

موسیقی متن: (and such a sympathy!!!)
"The times were hard and I was running
I could feel my chance was coming 
Another time, another place 
A pillow filled with frozen tears 
See the gates, a distant fire 
Shows the way, to my desire
...
Oh, I got no time to lose
...
...
My avenue to a jet airliner 
Brings me back to the dreams I loved
Good guys only win in movies 
But this time babe I’ll get enough"

Oh damn that yet I can't see world as anything else but a competition of mine with myself... I gotta share someone... maybe slowing me down... ha?... yet I got no time to lose....

eh... let's kiss Lawn and hug Rotunda... let's say good bye...
 and let's smile to greetings of Main Quad....

پینوشت: تو فیسبوک نوشتم: "دیگه نتونستم تحمل کنم... بلیط ایران واسه تابستون رو گرفتم و خلاص! آخییییییییش"....
13 به در شما هم مبارک...

پینوشت بعد از تحریر: همه این حرفها یعنی از این به بعد می توانید مارا طراح منظر نیز بدانید. خوشوقتم! با تخصص حرفه ای در علوم cultural landscape! قربان شما!!!

Sunday, March 20, 2011

نوروز 1390 مبارک

یکشنبه، ۲۰ مارس ۲۰۱۱، ساعت ۱۹ و ۱۱ دقیقه و ۳۰ ثانیه بعدازظهر.... سال نو خورشیدی ۱۳۹۰ مبارک... خیلی مبارک...
با یک عالمه شادی و لبخند، پیش به سوی آینده زیباتر....

خوش آمد باد نوروزی به صبح از باغ پیروزی          به بوی دوستان ماند نه بوی بوستان دارد
یکی سر بر کنار یار و خواب صبح مستولی          چه غم دارد ز مسکینی که سر بر آستان دارد
چو سعدی عشق تنها باز و راحت بین و آسایش          به تنها ملک می‌راند که منظوری نهان دارد

سعدی هم تنهایی و شب بیداری من رو تا فردا پیش بینی کرده...
عیبی نداره... با ندا و آروین (ماهی هام) و با سوسن خانوم و اسمال آقا فعلاً سر می کنیم تا بعد...
D;D;



پینوشت بعد از تحویل سال: یه جور هیجان زدگی داشتم از این موضوع که این اولین عیدیه که کاملاً تنهام! خودمم و خودم! و سفره هم کاملاً کار خودم... چقدر خود تو خود شد >:)) تجربه خوبی بود... شاید نخوام که دیگه تکرار شه... اما خوب بود و خوب گذروندمش! ایده آل این بود که امتحان نداشته باشم چند ساعت دیگه... ولی حالا دیگه...

توضیح عکس ها: خب من تو بلاد کفر یه میز بیشتر ندارم و نمی تونم اون رو بکنم میز سفره و خودم رو زمین درس بخونم :)) نتیجه اینکه صندلی و میز کوچولو و کوسن به کار می آد و سفره وحدت ایجاد می کنه :)) بعدش هم آینه مناسب نداشتم و در کمال خوشوقتی، آینه قدی ام را گذاشتم رو صندلی!!! مهمتر از اون، سیب سبز و روبان سبز سبزه ام هستن که نیاز به توضیح ندارند... و روبان دور خاک پاک ایران! و این که چرک کف دست عوامل اجنبی (پول ها!) زیر خاک پاک ایرانند! بله!!! بعدش هم به عنوان یه اصفهانی، دیدیم سکه سال های قبل جواب نداد، نتیجه این که این بار اسکناس هم اضافه کردیم اون هم از نوع 20 دلاری... باشد که اقر کند :)) و این که تخم مرغ هام هم سوسن خانوم و اسمال آقا، معرف حضورند... ماهی های گلم هم ندا و آروین... سلام دارند خدمتتون! خلاصه که در 26 امین سال تحویل عمرمون، آنچنان خاله بازی ای داشتم ب خودم که... به به! D:

Friday, March 18, 2011

عید می آد بهار می آد می رم به صحرا

شلوغم... اون قدر که نمی دونم کدوم رو کی انجام بدم! و خوشحالم! این شلوغ کردن ها باعث می شه یاور کنم تو بدوبدوهای دم عیدم! دوووووست دارم...

قرارهام با استادهام تو هفته دیگه و تصمیم هام و کارهایی که باید انجام بدم برای سال دیگه... (تازه یادمم افتاده که باید به فکر خونه هم باشم اون طرف ها!!!)
سه شنبه قرار دارم با استادم درباره تز...
دو شنبه یه میان ترم دارم و یه پرزنتیشن که خلاصه کتاب بدم...
یک شنبه عیده و خریدهای عیدم و بخشی از خونه تکونی و خورده کاریهاش مونده...
شنبه احتمالاً با شهلا باید بریم دنبال کارها...
امروز جمعه، مهمونی مرسده و دیگر فعلالیت های مثبت...

جذاب تر از اونها این که شنبه هفته بعد مراسم دانشگاهمون برای جشن نوروزه و من شدیداً شبیه دوران دبیرستان، روزگار خوشی دارم... رقص دسته جمعی، رقص تک نفره، آواز، تکه کوچیکی توی تئاتر و احتمالاً توی برنامه فشن شو... فالواقع که نمی دونم برنامه ای هست که من توش نباشم...

از ته دل، دلشادم... که می دونم آدم خوبی ام! و آدم هایی هستن که دوستم دارن! مو بایل ایرانم رو بعد از دوسال روشن کردم و دارم استفاده می کنم... موبایل صورتی نازنین که خودش به تنهایی کلی خاطره است... و چه مسیج های معرکه ای توش بود... چه مسیج هایی... و باعث شد زنگ بزنم ایران بعد از یک سال و هفت ماه... صدای کاوه شنیدن خوب بود. خیلی.

لبخند روی لبهامه چون می دونم دو-سه سال دیگه رو هوا نیستم... لبخندی از سر رضایت برای انتخاب، و نه پنهان کردن انتظار...

امیدوارم و به نوعی باور دارم که "سالی که نکوست، از بهارش پیداست..." 
چون واسه من که:
changing in the mind in mood... in the fastest available way...
لبخند می زنم... خوشحالم و شادان...

هپی و هپلی نوروز D:

پینوشت بعد از تحریر: oh oh! آمادگی برای امتحان رانندگی و تبریک و تلفن به هواران نفر کوچیک و بزرگ، پیدا کردن خانه یا خوابگاه برای سال دیگه، تمرین رقص و آواز، تنظیم سه تا مقاله و غیره رو هم بذار تو برنامه.... شبه عیده، آی آی شب عیده!

Sunday, March 13, 2011

دیروز، امروز، فردا

دیروز سبزه خریدم و سماق و سیر و سنجد و سمنو... شیرینی های عید هم همچنین... خوشحالم.
دیروز و دیشب خوش گذشت. جشن بچه های نسل دوم ایرانی بود. خیلی خیلی خوب بود. پیش خودم فکر کردم که شاید بچه های heritage (نسل دومی های ایرانی) اینجا شانس بیشتری برای ایرانی بودن دارن... اگه خودشون و مامان باباهاشون بخوان...
دیشب دوست داشتم بیام و بگم "حرفهای دیشبم رو جدی نگیرید، مثل هذیان های دم بیرون اومدن از درد هیپنوتیزم بودن (یکی بگه آخه تو تاحالا هیپنوتیزم شدی که بدونی درد بیداری دم آخرش چیه؟)" اما دروغه اگه می گفتم...
دیشب حتی تحمل دو کلمه حرف سیاسی شنیدن اضافه نداشتم. تحملم تموم شده. از خودم بدم می آد این موقع ها... خبرهارو می شنوم، اما تحمل فکر کردن و بدتر از اون بحث کردن... نُچ!
امروز یه option دیگه به انتخاب های سال دیگه ام اضافه شد. خوبه. به خودم تبریک می گم و خداییش خوشحالتر و امیدوارتر دارم ادامه می دم. پیش خودم گفتم اگه چهارتا C هم بره تو کارنامه ام، دیگه مهم نیست!!! فکر کن!!! چقدر احمقانه و تلخ دارم به دنیا نگاه می کنم!!! اه اه اه...
و...
امروز از قطار جا موندم! به سلامتی! و این یعنی کلاس فردا رفت رو هوا! و این یعنی کتاب کتابخونه رو که امشب باید می دادم، نمی دم و جریمه... و این یعنی من خوابم می آد! جهندم! من بی رگ شدم فکر کنم!
...
...
دیروز، امروز، فردا... زندگی ادامه داره.
"فردا آدم بهتری می شم!" مشکل اینه که مدتیه نمی خوام دیگه به این جمله فکر کنم...

بعد از تحریر نوشت:
"Kindness is more important than wisdom, and the recognition of this is the beginning of wisdom. ~ Theodore Isaac Rubin"
and these days... I need someone wise. and it is for real....
کارهایی که باید بکنم و نمی کنم: برای مامان بانک برم، درس درست بخونم، بیشتر با دوستهام بگردم و حرف بزنم و تلفن کنم، ورزش کنم، ماشین رو روشن کنم که باتری اش نخوابه، برم اون گواهینامه لعنتی رو بگیرم، مالیاتم رو بدم، بیمه ماشین رو تمدید کنم، چک کنم دانشگاه آینده ام چه جور جاییه و یه برنامه ریزی از کارایی که می خوام بکنم داشته باشم، کتاب های کتابخونه رو پس بدم، خونه تکونی کنم و از توی اون کثافت در بیام!!!.... بله، خودم همش رو گفتم که بگم می دونم و حواسم هست... فقط نمی خوام! یه جورایی... نمی خوام! فقط می خوام بخوابم... و فقط می خوام یکی بگه: دوستت دارم. با تموم "بد بودن هات"، دوستت دارم!
امروز بابا که بالاخره شاکی شد و گفت دیگه باهام حرف نمی زنه تا برم ورزش (فکر کن! واسه خودم!!!)، چشم هام پر از اشک شد و جونم دراومد تا بغضم زیاد تابلو نشه... دیگه نمی تونم این اشک هامو کنترل کنم! کنترلم روی خودم رو دارم از دست می دم... به تدریج دارم می بینم که دیگه نگار نیستم...

Tuesday, March 8, 2011

تبریکی جالبناک

حالا درسته که ما به آقا حافظ خیلی ارادت داریم و دم عید هم هست و ایشون می خوان تشریف بیارن رو میز ما! اما درجواب فرمایششون مبنی بر:
اگرچه زنده‌رود آب حیات است// ولی شیراز ما از اصفهان به
بهشون عرض می کنیم که بسیار کسان گفته اند:

1. "جهان‌آفرین را جهانی نبود// جهان را اگر اصفهانی نبود" (نقل از کتاب شاردن. شاعر را نمی شناسم)
2. "اصفهان نیمی از جهان گفتند// نیمی از وصف اصفهان گفتند" از محمدتقی بهار
3. "که گفته است اصفهان نصف جهان است// اگر باشد جهانی، اصفهان است" از ابن سینا
4. "اصفهان را نیمه خوانند از جهان// صد جهان من دیده‌ام در اصفهان
     هفت‌دست و هشت‌خلد و چارباغ// جنت و باغ ارم رشک جنان
     باغ‌تخت‚آیینه‌خانه‚ چارحوض// هم نگارستان و هم نقش‌جهان
     قصر عباسی، نمکدان، طوقچی// باغ‌وحش و شیرخانه پیلکان" از جلال‌الدین همایی
و غیره...

خلاصه اینجوری ها! حالا مردی، جواب بده!!! >:)) P-:
***
مامان گفت "ماجرا از ولنتاین رسید به روز زن"... خندیدیم! ایهام خوبی داشت...
***
یعنی الان باز بابا هر روز صبحشو با بلاگ من شروع می کنه آیا؟ فکر لبخندآوریه...
***
بهزاد بدین وسیله رسماً اعلام می داریم که کوفتت شه! با قطااااار می آن پیشت؟؟؟ جااااان؟ کوفت! ببند! نخند!
***
از این صفحه ها درست شده که: "ما نوروز امسال در لحظه تحویل سال از جملات عربی برای دعا استفاده نمی کنیم"... یعنی جدا از این که چند قرن ادبیات رایج و مکتوب مملکت، خط مملکت، فرهنگ بخش عظیمی از سانان این مملکت و... رو می برن زیر سؤال، خنده ام می گیره که تو خودش تناقض داره: جملات! جمله ها... حتی جمع رو عربی بسته اند! بابا تو خونمونه! این یه زبانه! با زبان مبارزه کردن، بزرگترین حماقتیه که آدم در حق خودش می تونه بکنه... تو همین جمله، لحظه، تحویل، دعا... کلمه های عربی اند. تلویزیون، ماشین، گالری، سینما، معماری،... همه کلمه های اروپاییند. بیشتر کلمه های هنری، فرانسویند. خیلی کلمه های مهندسی، انگلیسیند. خیلی کلمه های فلسفی، آلمانیند...
یا برمی گردند، کتاب مذهبی نذار سر سفره، خواستی هم، اوستا بذار!!!! حالا می خوای نذاری، اوکی! قابل درکه! اما اوستا.....؟؟؟؟؟؟
ای بابا.. بی خیال... اینقدر وسواس، مارو می بره به زبان و خط پهلوی دوران باستان! اگر مرد میدانی، بستان، بکن... البته اگه تونستی >:)
از جو آمریکا و جو جاهل داخل ایران، لجم می گیره.
از این که همه چیز، مطلقاً همه چیز رو سیاسی می کنیم، بدم می آد.

و این که عشق من اینه که لحظه سال تحویل بگم:
"یا مقلب القلوب والابصار
 یا مدبر اللیل و النهار 
 یا محول الحول و الاحوال 
 حول حالنا الا احسن الحال"... من با این چهارتا جمله بزرگ شدم. حسشون کردم... معلومه که دوست دارم بگمشون...
و فکر نمی کنم عربها چنین رسمی برای شروع سال نوشون داشته باشن. (اگه اساساً مفهوم مراسم سال نو داشته باشن) تازه حتی اگه داشته باشن، کی بخیله؟ بذار بگن! والله!!!! مگه من دوست دارم تریپ دالی فکر کنم و نقاشی کنم و زندگی کنم، کسی یقه ام رو می گیره؟.... بیخیال... گیر شب سال نو بود دیگه! باید می دادم به هر حال!!!
***
بالاخره بعد چند سال گوگل واسه روز زن یه عکس درست حسابی طراحی کرد.
***
یعنی خیلی حرفه ها! تو بلاد کفر، اون هم از نوع آمریکایی اش باشی، مجبور باشی از وی پی ان استفاده کنی، بعد تازه وی پی ان مورد نظر هی قطع شه و بره روی اعصاب!!!!
واقعاً تنها فکرم این بود که زنگ بزنم از دوستان توی ایران بپرسم که چیکارش کنم! اه!!!
***
می آم فیسبوک. اما نه الان. به قول بابا، "علم و دانش خفه ام کرد"!!!!!
***
من غیر قانونی ام!!!
وزارت علوم: دانشجویان ایرانی خارج از کشور، اجازه ندارند موضوع پایان نامه شان را درمورد ایران بردارند! به سلامتی! مبارک باشیم!!!!

Monday, March 7, 2011

روز زن

روز زن، روز جنبش زنان، هشتم مارس، بر من و امثال من مبارک.

نه چون همیشه در حال جنبشیم! نه چون می خواهیم قله های دنیارو فتح کنیم -که شاید هم بخوایم!-...
فقط چون زن هستیم و هر روزمان، هر لحظه مان رو مبارزه می کنیم تا رؤیاهایمان، رؤیاهای کوچک و بزرگ، ولی همیشه زنده مان را از یاد نمی بریم.
من...

روزم مبارک.
روزت مبارک.

Sunday, February 27, 2011

بیشتر از دو روز طول کشد تا بنویسم...

(این بلاگ دوروز طول کشید تا جمع بشه... چقدر بالا پایین داشتم تو همین دوروز :S )
--------------------------
پیشنوشت: غذاهای چینی خیلی خوشمزه اند! فقط رمز خوردنشون اینه که نه نگاهشون کنی و نه فکر کنی به این که چی داری می خوری!!! اگه تو آمریکا باشی، این کار آسون تر هم هست... چون می تونی مطمئن باشی که خیلی آشغال پاشغال توش نیست... خلاصه که فقط رو طعمشون تمرکز کن و... دیگه به به!!!
***
حیفه که کامنت علی، فقط در حد کامنت باقی بمونه. یا نظر خودم، بشه فقط یک کامنت دیگه یا یه ایمیل...

علی گفت:
"روزی صد بار می گم غلط کردم
فرداش روز از نو روزی از نو
داستان همه ماست نگارا
باز تو غر می زنی و اینجا می نویسی
وبلاگ منو که دیدی
حتی حال غر زدن هم ندارم

ببین از این همه پستی که خوندم که بگم خدا چی کارت نکنه که زندگیم تعطیل شد تا این هم پست نخونده رو بخونم به این نتیجه قاطع رسیدم که تو هم انسانی ... با توانایی های محدود...
امیدوارم خودت هم به این نتیجه برسی که در آن واحد نمی شه همه کار کرد
و شاد بود
و دردسر نداشت
و از خود رضایت داشت
و افسرده نشد
و رقصید و از اینجور چیزا

تو نوشته هات نگار دخترانگی نمی بینم
حس نمی کنم که اینا حرفای یک دختره
اگر نمی دونستم نگاری و اگر گاهی از رقص نمی گفتی می شد گفت نویسنده این وبلاگ می تونه یک پسر باشه
حس می کنم وبلاگ من دخترانه تره حتی
:دی
نگار حالا که اینجارو بستی ازت می پرسم تا حالا عاشقی کردی عاشق بودی
تو رابطه بودی ... یعنی می خوام بدونم سیستم تو در این زمینه ها چطوره...
البته من این رو هم می دونم شما آمریکا نشین ها اوضاعتون داغونه چیزی که ما اروپا نشین ها نداریمش... کار می کنیم درس می خونیم اما هیچ وفت این همه فشار رومون نبوده .. من تو این دو سال فقط دو شب بیدار موندم اون همه واسه دو تا امتحان ...
با این حال حس می کنم سختی و فشار کار رو /// هوفر و نوید دو تا دیگه از دوستام تو آمریکا رو به ندرت می تونم حتی نشانه ای ازشون پیدا کنم ..
باز تو اینجارو داری و می نویسی و یکی مثل من می تونه ببینه چه داره می گذره تو زندگیت... دست کم تا حدی


راستی نگار از نوشته هات حس می کنم برای تو زندگی یک جنگه .. جنگیه بین تو و زندگی تا همین نگاری که هستی بمونی ... یک جا خوندم که کودکی نکردن برای تو چیزی در حد فاجعه ست

خب واقعا فکر می کنم این نوع نگاه به زندگی که خودت رو مدام وسط یک میدون جنگ ببینی از پا می ندازدت...

نگارا جان عزیزم شاید من خیلی چون از نزدیک نمی شناسمت این برداشت ها رو ازت دارم اما خلاصه می کنم

خانواده ت رو وارد دنیای مجازی نوشتاریت نکن
بیش از این حرفا یک دختر باش تا یک پسر بچه
و اینکه دست بردار از این طرز فکر که زندگی یک جنگه

در پایان دونه دونه این حرفای من می تونه به شدت اشتباه باش و از همین الان امادگی خودمو واسه پس گرفتن تک تکشون اعلام می کنم

شاد باشی و سرزنده نگارا"

کامنتش رو دوست داشتم... توضیحی دادم براش تو این مایه ها که دوست دارم و لذت می برم که بابا صبح هایش رو با بلاگ من شروع می کنه... عمیقاً لذت می برم وقتی بهزاد طومارنامه های من رو بلند بلند واسه مامان می خونه... (شاید باید فعل گذشته به کار ببزم، اما دوست ندارم اصلاً...)
یه نفس عمیق می کشم و به دیوار روبه روم نگاه می کنم... دیوار عکس هام. زندگی نگار تا الان... نگار با موهای رنگی رنگی، نگار بین جمع عظیم دوستهاش تو مهمونی هاش، نگار بالای درخت، نگار با بز، نگار تو منطقه جنگی، نگار با مجسمه های دالی و کاسترو (!!!!) و نه مثلاً با برد بیت ولئوناردو دیکاپریو و نه حتی با اندی گارسیا که دوستش دارم...! دارم فکر می کنم اگه روسری نبود... یا اینجا تاپ و شلوارک نبود، چه جوری از رو ظاهرم می شه فهمید که من "دخترم" و به زن بودنم هم افتخار می کنم...؟؟؟ به عکس بچگی هام نگاه می کنم و تو دلم می خندم که: اون پسره رو می بینی سمت راست؟ اون منم...!
باز یک نفس می کشم که ادامه بدم به نوشتن... من یک زنم، نه زنی در آستانه فصل سرد مثل فروغ. که جالبه که هیچ وقت نتونستم با فروغ ارتباط برقرار کنم. می فهمم محبوبیتش رو به خاطر خودش بودن... اما زنانگی اش چیزی نیست که جذبم کنه... من زنم، اما نه زنی از جنس فروغ...
***
ناراضی ام از خودم... هرچند فکر می کنم باید سوپر انسان باشی تا از اینی که هستم، بهتر باشم...
***
دارم فکر می کنم اون شبهای متمادی دبیرستان و شاید راهنمایی که یواشکی زار می زدم که "نمی خوام بزرگ شم، کودکیمو دوست دارم..." باعث شده خدام صدامو بشنوه... حافظه طولانی مدتم خیلی خوب نیست که بخوام بچگی کردن هام رو بیارم پیش روم و حسرت بخورم... اما هنوز خودم، پا به پای کودک درونم بازی می کنم... دوست دارم...
***
جیغ، شادی، خوووووشحالی... خبر آمدن اولین پذیرش درست و حسابی مبارک! با رنک 9 آمریکا شروع می کنیم... تا چه شود و به کجا رسد...
(پینوشت به این جمله: مامان بگم خدا چیکارت نکنه... نمی خونی اینجارو که! اما اون جمله ات شدیداً ضد حال بود!!!)
(پینوشت بعداً تر: مامان... ببخشید! 
خوب باش... 
خوب باشم، خوب باشی، خوب باشد، باشیم، باشید، شند....)
***
داشتم به لامپ اتاقم نگاه می کردم و فکر می کردم که سقفم زیادی بلنده، اگه بسوزه، سخت می شه عوضش کرد... همون موقع لامپ پکید!!!!! گفته بودم (نگفته بودم؟) از کنترل ذهن لذت می برم، اما نه در این مقیاس دیگه!!!ا
;)))
***
اینجا بود که... 
همچنان لعنت!
***
ادامه برای کامنت به علی: آره، آدمم و متأسفم که باز هم آره... با توانایی های محدود...
از محدودیت خوشم می اومد تاحالا و فکر کنم بعداً هم، تو شرایط عادی تر باز هم خوشم بیاد چون فکر می کنم خلاقیت آدم رو شکوفا می کنه... فکر برای راه حل... یا کلاً "فکر کردن" مفیده برای آدمیزاد.... اما این روز ها این محدودیت داره می شه یه جور شکنجه برای خودم و بیشتر از من اطرافیانم...
اگه نوشتن هم نبود، من که شخصاً می پکیدم... نمی دونم بقیه چه جوری دوام می آرن...

و آره... آدم نمی شه همیشه همه کار رو با هم پیش ببره. این رو دیگه عمیقاً می دونم... دارم روش کار می کنم تا خودم رو به تعادل برسونم! هرچند چند سالیه که این کار کردن در جریانه!!!!

درباره دخترانگی... دخترانگی.... من دخترم علی! از چیزی که هستم لذت می برم. فکر کنم آدمهای دیگه ای هم باشند تو دنیا که از جنس دختر بودن من لذت ببرند... شاید حتی خودم بیشتر ار اونها تعجب می کنم که واقعاً چه جوری ممکنه؟ ولی می بینم که وجود دارن... راست می گی، بلاگم طعم زن بودن نداره... حداقل در اون حدی که تو منظورته... آره. من گاهی می آم بلاگ تو که فقط موسیقی بشنوم. همین... دیدن این چیزهایی که می گی، دیدن دخترانگی از طیف دیگه رو دوست دارم... اما می دونم و می بینم که فرق می کنم. این فرق رو هم دوست دارم...
... اما زندگیم فقط محدود به بلاگم نیست... بیرون از این دنیا خیلی کارهای دیگه می کنم که باز نه در سطحی که تو می گی، اما به هر حال رگه های دخترانگی توشه... مهمونی می رم، غیبت می کنم، چندین ساعت با تلفن حرف می زنم و خسته نمی شم، به پسرها فکر می کنم، گاهی سر فرصت به خودم می رسم و آرایش می کنم، از دیدن خودم تو آینه لذت می برم... و می رقصم!
عاشقی کرده ام! زیاد! ( :)) الان بابا بود به طرز فجیعی شاکی می شد!!!)... نمی تونم بگم عاشق یوده ام. نبوده ام! دوست داشتن رو تجربه کرده ام، رابطه داشته ام. اما "عشق" رو نه... معشوق بودن چرا، اما عاشق نه... شاید بگی/بگن/بگم از سر ترسم باشه از دلبستگی... از زخم خوردن تو جنگ زندگی... یا هرچی که اسم روش گذاشته شه! اما زیاد نشده که درگیر بشم با این احساس

از رابطه هام راضی بوده و هستم. در حال حاضر هم شاکی ام که نیست، که چه خوب می شد که الان هم باشه... اما آسمونم به زمین نمی آد وقتی نیست، وقتی نمی شه...
دخترم علی، فقط یه دختر نه چندان عادی! 
و البته که "آمریکا" خودش یه قوز بالا قوزه....

به حرفات فکر می کنم... زندگی ام جنگه، آره... نه چون به خودم چیزی رو ثابت کنم. چون به آدمیزادها، همین آدمیزادهای دور و بر می شه ثابت کرد که می شه خندید. می شه شاد بود. می شه بری دنبال رؤیا... و شاید خیلی زیادی خوشبینم، اما فکر می کنم موفق بوده ام. جدی فکر می کنم!!! از بس که شنیده ام که زندگی جبره، زندگی کوفته و زهرمار... شاید هم واقعاً به خودم می خوام ثابت کنم که نیست... 
پوووف... لا اقل تا این چندوقت اخیر... تا وقتی زور نمی زدم که بخندم...

شاید شرطی شده ام... برام یه عالمه چیز مهمند که می خواهمشون. عمیقاً می خواهمشون. نه این که بدون اونها بمیرم، نه، اما با اونها زندگی قشنگتره... برای داشتنشون باید تلاش کنم.. خیلی خیلی تلاش کنم... این می شه یه جور جنگ با زندگی... راست می گی... و راست می گی که به زودی از پا خواهدم انداخت... 
و بله... می جنگم تا همین نگاری که هستم، بمونم ...و کودکی نکردن برایم چیزی در حد فاجعه... بله... از خودم بتی ساخته ام که دوستش دارم... نمی ذارم و نمی خواهم که بشکنه... حیفه که بشکنه... حالا اگه روزی روزگاری از درون پاشید... دیگه اون روز نیستم که ببینم! ;-) اون زجر برام سنگین تره... 

علی همیشه حرفهاتو خودم به خودم زده ام. اما چون خودم گفته ام، هیچ وقت جدی نگرفتمشان... من به خودم زیاد حرف می زنم! اگر بخواهم اونهارو هم جدی بگیر که رسماً به جنگ تن به تن می رسم تا بالاخره یکی از پا در بیاد! بازی باخت بخت می شه!!!... این بار تو گفتی. از بیرون گفتی و خیلی چیزهارو ندیدی... اما به هرحال گفتی... بهشون فکر می کنم...
ممنون.
***
و ممنون محمد.


و پینوشت خیلی بعد از تحریر: از 8نفری که می توانند در شرایط فعلی این بلاگ رو بخونند، فقط 3 نفر دخترند. آمار جالبیه برای خودم...