Showing posts with label زن. Show all posts
Showing posts with label زن. Show all posts

Monday, June 30, 2014

تمام مردان زندگی من...

ایراد از منست لابد.

یکی رزومه‌ام را دوست دارد.
یکی بدنم را.
یکی چشمانم را.
یکی سلیقه‌ام را.
یکی گوشهایم را.
یکی عکاسی کردنم را.
یکی نوشتنم را. 
یکی حرف زدنم را.
یکی هم لابد فکر کردنم را.

ایراد از منست لابد. 
در آستانه سی سالگی، آدمیزادی نیست که درونم را بکاود. نمیخواهم دوست داشته باشد! فقط بیاید به قصد اکتشاف! 
در آستانه سی‌سالگی و بین تمام مردان زندگی من، «مرد»، پیدا نمیشود.

ایراد از منست لابد. 
زیادی میکاوم! 
دنیا یک کاوشگر بیشتر نمیخواهد لابد.

*

روزها میخوانم و شبها مینویسم.... به این باور رسیده‌ام که از دنیای من تا دنیای آدمها قرنها فاصله است.... حتی اگر بخواهم -که نمیخواهم- هم، دیگر راه برگشتی نیست...
میشنوم، زیاد میشنوم و لبخند میزنم و به دورها خیره میشوم... به دوری که شاید کسی به من و لبخندهایم خیره شود...
در دنیای مریضی زندگی میکنم. و باید یاد بگیرم که توان کمک کردن به «همه» را ندارم.

آخ.
Happiness is a warm gun............

شهرزاد قصه‌گو هم گاهی یه شانه گرم میخواد.... بعد از هزار و یک شب، برای یک شب هم که شده، یک مأمن میخواد... که سکوت کند و آرام بگیرد با نوازش... همین...
نه حرفی، نه حدیثی، نه جنون و نه ساز و آواز... نه اشک و نه آه....
رها از سنگ صبور...
فقط... فقط یک لبخند
- شاید.
و زل زدن به ستاره‌های شب. در سکوت.

شهرزاد از ساز و آواز و قصه خوشش میاد. وابسته است به اونها.... شهرزاد نمیخواد اونها رو ترک کنه... شهرزاد فقط میخواد گاهی به خودش حق بده متفاوت باشه. نه ترکیدن از صبر رو میخواد و نه ترکوندن سنگ صبور... نه رابطه میخواد و نه فاجعه و نه دراما... شهرزاد میخواد آدم باشه. فقط همین. از fairy-tale بودن، خسته است... گاهی میخواد زندگی عادی رو ببینه چه جوریه.... زندگی‌ای که بگه و بخنده و شادی ببخشه و شاد باشه. همین. 
شهرزاد بلده. به خدا بلده. رفاقت کردن رو میدونه چه جوریه. 
چرا رفیق نیست؟! چرا اینقدر سخته؟! درکم نمیکشه...

آدم بالغم آرزوست!
آدم متعادل....
نمیدونم چرا اینقدر پیدا کردن یک رفیق متعادل توی این روزگار، سخته....

*

بهزاد. دو تا سه سال دیگه نخواد بود. و من از زندگی خسته‌ام.

*

"هرگز کسي چنين فجيع به کشتن خود بر نخاست که من به زندگي نشستم..." 
~ شاملو-طور

Monday, May 12, 2014

از مردانگی‌ها

یک رفیق دارم، مرد ئه و مردانه زندگی میکند.... نوشته:
من در نگرش به جنسیت آدم سنتی هستم.
به نظر من مردا حق ندارن گریه کنن. حق ندارن زیر ابرو بردارن . حق ندارن شکست بخورن. حق ندارن ضعیف باشن. حق ندارن تو سری خور باشن. حق ندارن نامرد باشن. حق ندارن زنها و بچه ها رو آزار بدن. حق ندارن سهل انگار باشن. حق ندارن تنبل و بی مسیولیت باشن. حق ندارن لات باشن. حق ندارن بیکار باشن. حق ندارن زیاد استراحت کنن. حق ندارن نازپرورده باشن. باید سرسخت باشن. باید جنگجو باشن. باید با اراده باشن. باید شاد ولی نه سبک باشن. باید کاری باشن. باید حمایت کننده باشن. باید آرامش بخش باشن. باید فهمیده باشن. باید بتونن تا تهش رفیق بمونن. باید بتونن در هر حالتی لبخند بزنن. حتی وقتی دارن میترکن. باید بتونن در هر حالتی بگن نگران نباش من درستش میکنم. باید بتونن از خودشون بگذرن. باید به زنها احترام بذارن. باید زنها و بچه ها در حضورشون احساس آرامش کنن. باید یه بغل گرم و بزرگ داشته باشن. با یه زمزمه آرامش بخش و بم. باید سختی و جنگ براشون مثل هوا برای تنفس لازم باشه. باید وقتی میان خونه خونه گرم و شاد بشه از حضورشون. باید بتونن از عشق محافظت کنن و از خانوادش و از کارش. مرد باید مثل کوه مغرور مغرور مغرور و مثل خاک ساده و مثل آب جاری و صمیمی باشه. مرد باید یه جای کوچیک برای تنهایی و فکر کردن داشته باشه. مرد باید بتونه یه خونه و یه خونواده و یه شغل و یه عشق بسازه. مرد باید بلند قد باشه با سرشونه های پهن و دست و پای قوی و محکم. مرد باید اهل خطر کردن های گنده باشه و چندتایی چک برگشتی داشته باشه. مرد باید بتونه از چیزایی که واسش مهمن با هر وسیله ای و به هر شکلی محافظت کنه. مرد باید بلد باشه گاهی داد بزنه یا یه نامرد عوضی رو با کتک سر جاش بشونه. و آخریش مرد باید تا ته ته تهش مرد باشه.
پدرم. ممنون که اینجور بودی...
من هم اتفاقاً نگرش سنتی دارم به مرد و مردانگی. و همچنین به زن و زنانگی...
برای من، مرد بودن یعنی ایستادن. سخت بودن. همیشه بودن... برای من مرد بودن یعنی راستگو بودن، جنگیدن، آغوش باز داشتن... برای من مرد بودن یعنی مفهوم کاملی از استواری... برای من، مرد بودن یعنی یک سایۀ امن...
برای اون مرد، حضور زن و حضور لطیف زنانگی، موهبت و هدیه‌ای از زندگیه که با چنگ و دندون میخوادش و حفظش میکنه...

خوش‌شانس بودم که بابا، مرد زندگی ما بود. علی طبیبیان رو، دوست دارم. زیاد.

زنانه میخوانمت:
در کنار توست، رقیب اگر، زان دو چشم شوخ، به ما نگر
کن نظر بتا، که یک نظر
ما را بس
شیوۀ بُتان، فسونگری است، دولت وصال، ز دیگری است
در فراق یار، دو چشم تر
ما را بس
آن نگاه جانسوز نهانی خوشتر، در میان مستان، می از این ساغر
ما را بس
کفر آن دو گیسو، دل و دینم برد
دین و دل چه جویی، که مهر کافر
ما را بس
در کنار توست، رقیب اگر، زان دو چشم شوخ، به ما نگر
کن نظر بتا، که یک نظر
ما را بس
شیوۀ بُتان، فسونگری است، دولت وصال، ز دیگری است
در فراق یار، دو چشم تر
ما را بس
 

و من همچنین خوش‌شانس بوده‌ام و هستم که از برادری، کم نداشته‌ام. بهزاد رو داشته‌ام. به زاد را...
دوستت دارم مرد نازنین....
زنانه میگویمت:
نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
گوش کن با لب خاموش سخن میگویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست
گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید
همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست

از ناگفته‌ها:

Friday, May 9, 2014

پوست می‌اندازم... دوباره و سه‌باره و ده‌باره.............

I dare.
And I change

دیشب، وقتی همه خواب بودند، باز بی موسیقی رقصیدم. رقص زندگیست...
نگارِ شاد، گداری برگشت، لبخند آورد...


*
میدانم بی انصافیست...
اما بی‌ریا، رفتن بهزاد ناراحت که نه، اذیتم میکند. خوبست که نرود. خوبست که بماند... خوبست... خوب...

و من، باز، از این همه وابستگی خودم متعجب میشوم...
*
نشر مشکی همیشه نشر مورد علاقه‌ام بوده. هست. اکثر کتابهایی که در ناکجا کیبینم و با وسواس انتخاب میکنم هم طعم و بوی مشکی دارند. جالبتر از آن، نوشتن خودم هم طعم مشکی دارد. اگر قابلیت چاپ شدن داشتم، مشکی، انتشاراتم بود... هست...
*
بیکار -به مفهموم بی‌کار! به فهموم گیج برای ادامه دادن- که میشوم، گیر میدهم به موهایم! صافشان میکنم، مجعدشان میکنم، میچینمشان!!! باز چیدم موهایم را. خوب بود. خوب هست.  سمت راست سرم سنگینی میکرد...
*
دلتنگ خانه‌ام. دوشنبه خانه خواهم بود. رادیو روغن حبه انگور در گوش، کتاب‌خوان و خرامان.... با آغوش باز برای کوچه‌های خیس و آفتابی اربانا....
دلتنگ خانه‌ام. با لبخند، با امید....
دلتنگ خانه‌ام. خانه‌ای که از آن فرار کردم... و اکنون دلتنگشم....

داستان دخترک تناقض‌هاست که حبس شده در قلبم...
داستان دخترک آرزوها...
داستان دخترک زندانی سایه‌ها... 
سرشار از مرگ و زندگی...


فکر کنم دوران کافه نشینی و اعتیاد به سیگار و قهوه به سر آمده.
امروز، لااقل برای من، دوران نشستن در خانه، دوران  زل زدن زدن به هوای بارانی یا بادهای ناآرامِ پشت پنجره، دوران اعتیاد به گوش دادن به موسیقی است... 
دوران موسیقی بلند که گوش را با عاشقانه‌های آرام کر می‌کنند...
دوران نوشتن... زیاد نوشتن...
میان‌نوشت: امروز داشتم برای دل خودم یک داستان کوتاه مینوشتم. ناگهان به خودم آمدم و دیدم به انگلیسی است... کلمه‌هایم برای تراوش، زبان نمیشناسند این روزها....
«و من...  به جای آن که بپرسم منظورش دقیقاً چیست، خودش را نمیبیند یا مرا... عاشقش شدم...» 
و چشمان تقریباً نگران....

Sunday, April 13, 2014

راه گم کرده ام

ساعت 3:52 صبح.
صدای چه چه پرنده های بیدار در تاریکی شب عاشقم میکند.
این دوست داشتن دشمن من است.
نوازش نسیم دم صبح گرمم میکند.
این گرما بیمارم کرده.

به قول ع.ک. اینجا سردخانه ای خودکشی کرده.

*
خشابت را زودتر پر کن آقا
من از گلوله هایی که بیرون مانده اند بیشتر میترسم.

علی کاکاوند.
*
نفسم مسموم است.
نوازش زیباست.
گاز گرفتن بازوی سفید مردانه، نیاز زن است.

Monday, September 30, 2013

ترسو

شب. چراغ خاموش است.
از خواب بیدار میشوم و با چشمهای نیمه باز، صورت محوی میبینم که خیره شده به من. میخندد.
میترسم. از جا میپرم و چشمهایم تمام هشیاری ام را تمنا میکنند.
- چیزی نیست. کاریکاتور خودم است. بخواب نگار.
کاریکاتور به من زل زده، میخندد.

من از خودم میترسم.
و دلم عجیب تنگ است.

Wednesday, April 17, 2013

لبخند تسلیم

I'm not the artist you see. I'm the artist I see.
And I struggle... and struggle... for just being, myself!
و بعد این رو دیدم:
شگفت زده شدم و توخالی... 
روزی روزگاری دستم رسید، "میرا" را خواهم رقصید. خواهم رقصاند. "بهشت خاکستری" را نیز...
چقدر دلم برای کتابهایم و کتابخانه‌ام تنگ شده... چقدر عطش برگشت دارم...
*
اپلای کردم برای اینترنشیپ، تایلند! تا چه شود!
*
هر زنی دارای چهارجنبه زنانگی به شرح زیر است: 
جنبه آمازون: زن آمازون دارای تمركز حواس بالا و فزون خواه است، ابراز وجود می‌كند، هدف‌دار و متكی به نفس و خود كفا است، ارتباط او با مردان زندگی‌اش در قالب همكار، رفیق و رقیب است.
جنبه مادر: حامی و سرپرست است. زنی است كه با وابستگی‌اش به دیگران كامیاب می‌شود، او نه تنها فرزندانش را بزرگ می‌كند، بلكه سایرین و خویشاوندان، دوستان مؤنث و همسر را هم می‌پرورد.
جنبه مادونا: سرشتی الهام بخش است و معیارها و ارزش‌ها و ایده‌ها را منتقل می‌كند. بازتابنده و تجسم محسنات كامل زنانه از لحاظ بردبارى، وقار و وفای به عهد است. این نوع زن در پی كسب عظمت برای خود نیست، او ترجیحاً مرد را در زندگی به سوی عظمت می‌كشاند و بی هیچ قید و شرطی از تلاش وی در جستجوی كسب خرسندی و موفقیت حمایت می‌كند.
جنبه معشوقه: زني كه در روابط شخصي خود با مرد در سطوح مختلف عقلانى، عاطفى، جنسی بیش از هر چیز دارای نقشی تعیین كننده و فعال است. 
زن باید نهایتاً در طول دوره حیاتش تمام چهار جنبه روان خود را تجربه كند و در هم بیامیزد. باید به درون خویشتن خود بنگرد و آن جوانبی از شخصیتش را كه هنوز نیازمند رشد است، كشف كند.
از کتاب "زن بودن" ~ تونی گرنت
*
نگاری که وارد دانشگاه شد، با نگاری که از ایران خارج شد، با نگاری که ویرجینیا رو ترک کرد، یا نگاری که سال اول شمپین رو تموم کرد، با نگاری که در اواخر سال دوم شمپین ئه، خیلی فرق میکنند.... روزگار بلوغم رو سریعتر و سریعتر میگذرونم... و عمیقاً از هر لحظه نگار بودن راضی ام.
در یک سال گذشته، انگار بگیر دوران آموزشی فشرده طی کردم. زیاد آموخته‌ام. زیاد... زیاد خودم را تعلیم داده‌ام. زیاد... ره درازست هنوز، اما...
زیاد...

این سرعت اما... امیدوارم من رو به سرسام نرسونه. گاهی حتی برای خودم هم زیادی میشه...
*
در دنیا،
دو نابینا هست.
یکی تـو،
که عاشق شدنم را نمی بینی،
یکی من،
که به جز تو کسی را نمی بینم! 
~ جوزف لنون
و این دنیا پرست از کورانی، عصاکش کوران دگر.

میان‌نوشت: "کوری" را هم شاید برقصم. 
*
موبایل جدید سفارش دادم. خرید کردن، شادم میکنه. هدیه گرفتن، چه از خودم به خودم باشه و چه از دیگری به من، بهم انرژی مثبت میده... و من هدیه‌ام به خودم، تا آخر ماه میرسه... خوشحالم!

پینوشت: ساعت سه صبحه. استودیو سرده. تنهام. فضا سرشار از ترکیب صداهای گوگوش و شهرام ناظری و Adele و Modern Talking ئه... و من همچنان. خسته. خواب... حس یه زخمی جنگ رو دارم که با وجود خونریزی شدید، با خواب مبارزه میکنه... که این خواب اگه خواب بشه، خواب آخره...