Monday, September 18, 2023
I deeply love Baltimore
Saturday, October 14, 2017
بالتیمور، با طعم و بوی فرانسوی
بعد از یک هغته درگیری با چشم و خانه نشینی، امروز تونستم بیام بیرون. اومدم کافه پوپان، خودم رو مهمون کردم به صبحونه داغ... فضای این کافه کوچیک فرانسوی برام همیشه جذاب بوده و هست...
تا یه خانواده اومدن داخل... یه آقای مسن، یه آقای جوون، دو تا خانوم جوون، و دو تا دخترک شیرین. سیاه پوست بودنشون، عجیب نبود. اینجا بالتیمور ئه، با اکثریت سیاه پوست. هرچند این اکثریت تو محله من صبح زود نمیرن صبحونه! ولی جذاب ترین قسمت، زبانشون بود. فرانسوی حرف میزدند.
عشق میکنم. موکا رو مزه مزه میکنم و عشق میکنم با بچه ها، با دغدغه های احتمالا بابابزرگ و احتمالا خاله... با شادی سرخوش بابا و مامان... که هیچی از زبونشون نمیفهمم، اما زبان بدن که ترجمه نمیخواد...
روز خوبی، شروع شده.
و من، باز دنیا رو میبینم. :-)
Friday, July 21, 2017
-
برای اولین بار تو آمریکا برام اتفاق افتاد. بعد از کار، هوای کاملا روشن، پمپ بنزین شلوغ، وقتی منتظر بودم باک پر بشه...
به روبرو نگاه میکردم. ولی ذهنم اونجا نبود...
تا تمام وجودم همونجا حاضر شد. پشت پمپ روبرویی بود. کشید پایین. عورت نمایی کرد. کشید بالا. رفت.
و من همچنان خشکم زده بود.
همین.
حالم، در سی و دو-سه سالگی، وسط پمپ بنزینی وسط زمین و هوا، خوب نبود.
Sunday, June 11, 2017
هپی کوالا
ماه تقرییا نیمه بود. شب تقریبا کوتاه بود. و یادم باشد که در سی و دو سالگی، اولین ماشین خودم ( تقریبا با پول خودم) را تحقیقا گرفتم.
اسمش رو بگذاریم کوالای مهربون.
راکویل تا بالتیمور، چسبید.
دنیا با امید قشنگتر میشود.
Friday, May 1, 2015
قدم به قدم توحش
نیاز به پیاده روی شبانه شدید زده بالا و احتمالا تنها چیزی که میتونست جلوم رو بگیره، در جریانه: حکومت نظامی.
کاش میشد آدم از روانش هم نامه بگیره تا مجوز راه رفتن داشته باشه... این حق طبیعی هر آدم...
در ساعت چهار صبح.
Wednesday, April 29, 2015
یک جسم
مدتهاست که قاطی شده که کی، دیگری را به خون و خاک میکشد... مدتهاست... که شهراب و رستم، همرا میشناسند، اما خون و اشک میریزند و هنوز شمسشیر میزنند....
***
همین الان دچار حس عجیب و جالبی شدم!!! یه جور تحقیر حتی که این بعدش اذیتم کرد!
روی یه پروژه عظیم کار میکنم. 95 هکتار زمین که شبانه روز و طول هفته و آخر هفته، فرقی نمیکنه، درگیرشم. حتی اگه بگم توی خواب هم درگیرشم، دروغ نگفتم!
و خب یه کمی قبل یه فاز بزرگی از پروژه رو تحویل دادیم. در راستای سرعت خرکی من، یه روز و نیم زودتر پروژه رو بستم!!! و خب این یعنی خمیازه کشان، بعد از فشار چنیدن روز گذشته، کاری نداشتم. اولش رسما خستگی درکردم... ول کشتم تو اینترنت و کادو برای روز مادر خریدم و غیره (نوشتم چون مامان سالی یه بار هم به بلاگم سر نمیزنه! :D ). بماند که این وقت تلف کردن فوقش بیست دقیقه بود!!! بعد به تروی گفتم کاری داری کمکت کنم، بهم چندتا عکس گفت پیدا کنم و درگیرش شدم... باب ددهبالا ازم پرسید بیکاری یا نه، که من به باب آلمانی (اسمهایی که میگم رو خودم انتخاب کردم) ایمیل زدم که من چیکار کنم، برم سر پروژه های دیگه؟
جوابش من رو برده تو شُک: نه. هیچ پروژه دیگه ای نه. تو رزرو شدی برای این پروژه. استراحت کن، تحقیق کن و خواستی پاشو برو سر محل پروژه قدم بزن! ولی سر همین پروژه میمونی. ما تمام تمرکز و ایدههای تو رو لازم داریم براش...
حس بردهزرخرید شاد و شادانی رو دارم که گوشهاش دراز شده و کاملا به درازگوشیش واقفه!!!
Saturday, October 4, 2014
Baltimore
For me though, the first place that got a picture without even visiting it, was Baltimore. I was reading The Silence of the Lambs in my teen years and then was the time that US for me became real and actually became Baltimore! A dark grey mysterious city in my mind in which its towers were faded in fog and streets were empty and dirty, yet a young single talented women like Clarice Starling could rise in it and confront someone like Hannibal Lecter! By herself! The city that you can be independent and gain what you want by a hard work.
When I came to US on 2009, after leaving the Dulles International Airport... I was looking for "a city". Though, there were no city for me! DC that I was looking at, has no single common thing with what I was expecting from America! from capital of America... it took me years and I visited many more American towns and cities which helped me to reshape my imagination. Not like I forgot the first picture I had...