Showing posts with label زمان. Show all posts
Showing posts with label زمان. Show all posts

Saturday, December 7, 2013

خودکشی روزانه ی یک فاجعه

حوا میدانست که دارد زمین میخورد.
حوا میدانست که دارد زمین را میخورد.
حوا میدانست که زمین دارد او را میخورد.
حوا میدانست که دارد زمین را با زمان میخورد.
حوا میدانست که زمانه، زمین این زمان را میخورد.
حوا میدانست که زمین و زمان هوا میخورند. حوا میخورند. گاز میزنند. میبلعند.

اینجا زمین است. حوا بودن، مکافات که نه، مرگ دارد.

پر نوشت: ... یارش در آغوشش هراسان بود ... از سردی افسرده و بی جان بود...
دیرنوشت: نقد حساب کن بریم. دیگه دارم بالا میارم.

Tuesday, June 28, 2011

زماني براي گريه، زماني براي خنده


"براي هر چيزي كه در زير آسمان انجام ميگيرد زمان معيني وجود دارد :

زماني براي تولد ، زماني براي مرگ.
زماني براي كاشتن، زماني براي كندن.
زماني براي كشتن، زماني براي شفادادن.
زماني براي خراب كردن، زماني براي ساختن .
زماني براي گريه، زماني براي خنده.
زماني براي ماتم، زماني براي رقص.
زماني براي دور ريختن سنگها، زماني براي جمع كردن سنگها.
 زماني براي در آغوش گرفتن، زماني براي اجتناب از در آغوش گرفتن.
زماني براي به دست آوردن، زماني براي از دست دادن.
زماني براي نگه داشتن، زماني براي دور ريختن.
زماني براي پاره كردن،زماني براي دوختن.
زماني براي سكوت، زماني براي گفتن.
زماني براي محبت، زماني براي نفرت.
زماني براي جنگ، زماني براي صلح.
آدمي از زحمتي كه ميكشد چه نفعي ميبرد."

ماتم هایم رو گرفته ام، از آغوشها به بیرون پرت شده ام، زمان هایم رو از دست داده ام، پاره کرده ام و سکوت کرده ام و متنفر بوده ام... سرجنگ داشته ام و صلح می خواهم امروز. صلح با خودم... خودم رو کشته ام و مرده ام و وقتشه که بسازم... خودم رو بسازم... از نو... رویش ناگزیر جوانه...

نزدیک چهار سال پیش، این شعرهارو از عهد عتیق خوندم... فکر نکنم می تونستم تصور کنم که روزی روزگاری دوباره به شنیدنشون "محتاج" باشم... دلم برای کتاب جلد سبز عهد عتیقم، برای لاک سفیدی که روش اسم کتاب رو نوشته ام... برای خواندن هایم تنگ شده... دلم خودم رو کنار کتابخونه خودم می خواد... حالا که نمی شه من اونجا باشم، از نو خواهم ساخت... کتابخونه ام رو خواهم ساخت... شاید اینبار یه شومینه گرم هم کنارش گذاشتم... و گربه ها... 

دیروز که شاید برای یکی مونده به آخرین بار به شارلوتس ویل اومدم، لبخند داشتم... حس غرور داره بهم بر می گرده... جستجو برای خوشی ها و ایده حال ها... جستجو برای لذت بردن از زندگی، حتی در عین خستگی... دارن برمی گردن، زمان می برن، اما بر می گردن...
هرکسی زمین می خوره، بها می ده و این بها می تونه سنگین باشه... که هست... غیر از خودم، دل آدمهای دیگه رو هم شکوندم... از عزیزترینهام... زمان به خودم می دم و... "زمانی برای ساختن"...

پینوشت بعد از تحریر: این جمله پویان (از قدیمیهاش) رو تو فیسبوکش مشاهده کردم و لذت بردم.... همینطوری الکی... به حس و حالم ساخت شاید...
"تلخی زندگی آنجاست که در اعماق لیوان آبجوخوری یک قطره چایی هم نمی‌یابی، پویان نیک‌نفس میردامادی، فیلسوف شهیر قرن چهاردهم هجری قمری"

Sunday, February 20, 2011

دلشادم، هرچند نگران

دینگ دینگ دینگ.... زمان می گذرد و زمان کمتری می ماند....
دینگ دینگ دینگ... باید بیشتر برقصم... بیشتر...

دارم فکر می کنم که مثلاً دوست نداشتم سه، چهار سال پیش فکر کنم که احساس امروزم، اینیه که هست!!! و حیف که تقصیر خودم نیست... و گرنه باور کن یه کاریش می کردم!
هی زندگی... عکس ناجوریه! خودم می دونم...


بعد از تحریر نوشت: دلم برای لیبیایی ها می سوزه