Tuesday, January 11, 2022
Heavy
Wednesday, December 16, 2020
Spices Suppressed
I'll only hurt you if you let me..."
Monday, December 14, 2020
She leads THE lonely life
She's gone tomorrow, boy
...
She's a hunter, you're the fox
The gentle voice that talks to you
Won't talk forever
It is a night for passion
But the morning means goodbye
Beware of what is flashing in her eyes
She's going to get you..."
Thursday, August 24, 2017
Wild at Heart
هرچقدر کنسرت و سمفونی تنها رفتن رو میپسندم، سینما تنها رفتن، برام شدید غیر دلنشین بوده... اما خب، مگه میشه فیلم لینچ رو پرده باشه و نرفت؟ نمیشه.
بعد میای، پره از صندلی های خالی و چند نفری که از خلوت استفاده میکنند و بلند بلند حرف میزنن تا فیلم شروع شه... ادمهایی که وسط هفته، اون هم دیروقت، میان فیلم لینچ، آدمهای "معمولی" نیستن. دیدن زدن آدمها هم، به خودی خود جذابه. چه برسه به دید زدن آدمهای غیر معمولی... نمیخوای فضولی کنی، شاید هم بخوای، اما مستمع آزادی به هرحال...
میبینی و میشنوی.
زوجهای queer که میان و "اتفاقی" آشنا میبینن. ربطی به بزرگ و کوچیک بودن شهر نداره. جامعه اقلیتها، همیشه کوچیکه و تو جمع های غیرمعمولی، هم پایه هات رو پیدا کردن، عجیب نیست...
چندتا پیرمرد و پیرزن غیرمعمولی که تنها اومدن دیوانه های معتاد به سکس لینچ رو، دیروقت دید بزنن... خیلی دوست دارم بدونم به ساعتهای تاریک و تنهای شب، خودارضایی میکنن یا نه... همونهایی که میان و به جا و نا به جا، وسط فیلم قهقهه میزنن. بیربط به متن، صداشون رو تا جایی که حنجره اجازه میده، بلند میکنند و قهقهه رو میپاشن به متن فیلم... حضورشون رو انگار جار میزنن تا شاید دقیقه ای به زنده موندنشون اضافه شه...
چندتا زن و مرد تنها، مثل من... که چشمهاشون پر از داستانه... گوشهاشون بسته. اومدن بدنبال چیزی که نمیدونن چیه. چشمهاشون دو دو میزنه. گردنشون میچرخه و میگرده... دستهاشون با هرچی دم دست باشه بازی میکنه.... کلید، کیف پول، پاپکورن...
جوونکهایی که با هم اومدن و حس ماجراجوهای وحشی ای رو دارن که با دیروقت فیلم دیدن، قراره حس استقلال و آزادی و cool بودنشون رو ارضا کنه و یا به هوای لینچ اومدن تا توی خودشون این باور رو تقویت کنند که روشنفکرند، باسوادند و خاص بودنشون رو دنیا درک نمیکنه...
بوی آبجو که همیشه تو این سینمای نقلی هست. و بوی وید که شاید سوغات لینچ ئه، اینبار...
ولی از همه عجیب تر، برام دو تا زوجی هستن که بچه های نوجوانشون رو آوردن... به چی فکر میکنن؟ بچه ها به چی فکر میکنن؟ چرا باید بچه ده-پونزده ساله، این وقت شب آخرهای یه تابستون داغ، تو سینما، چنین فضایی رو درک کنه؟ از سر قضاوت نمیگم... سؤال صرف ئه.
جاهای مختلف دنیا، برای اینکه بچه ها از کلمه "لخت" درک و برداشت داشته باشن، قوانین و قواعد هست. ریز و درشت و کوتاه و طولانی و کشدار. بچه هایی که کم دیدن و شنیدن و بچگی، به مفهوم چشم وگوش بسته بودن، کردن، کم ندیدم. بچه هایی که تو خانواده های پخش و پلا بزرگ شدن و خیلی چیزها رو، خیلی زود و برنامه ریزی نشده، دیدن، همچنین.
اما بچه ای که مثلا تو ده سالگی، نیمفومانیاک دیده باشه، از نزدیک ندیدم. کسی که درکش از هنر، بدن انسان، سکس و خیلی چیزهای دیگه، از اون سن کم، جهت دار میشه...
مرز بین آگاهی دادن و تجاوز کجاست واقعا؟
نمیدونم.
و خیلی دوست داشتم میشد و با این دو بچه، ده سال دیگه، حرف میزدم...
دنیای ترسناکیه. و دید زدن آدمها، جالب.
Thursday, May 7, 2015
overdose
تفریقهای الکی...
هیکلهای الکی...
یکی بگه چرا بیداری تا سه صبح آخه...
یکی بگه یعنی وای به حالت اگه یه شب دیگه...
یکی بگه کشکت رو بخور...
Saturday, June 14, 2014
مکتوبِ باز محتوم
زنها هم میگریند.
بداهه-شعر گویی امروز:
بعضی ها بد زندگی میکنند:
ادبیات را جدی میگیرند.
بعضیها بدتر زندگی میکنند:
ادبیات را زندگی میکنند.
بعضی ها بد را بازی میکنند:
از خواب بیدار میشوند، ادبیات آوار میشود روی سرشان.
بعضی ها خیلی خوش به حالشان است....
قرمه سبزی را جداجدا میخورند! برنج را جدا... حالا فوقش یک کمی آب خورشت روش... گوشت را جدا... لوبیا را جدا....
بعضی ها کلا خوش به حال زندگی میکنند...
حس و حالشون جداست... خشکیشون جداست... تر و تازه بودنشون جداست... موسیقیشون جدا... ورزششون جدا... کارشون جدا...
دوستیشون جدا... عشقشون جدا... بازیشون جدا...
بعضیها کلا گند میزنند به زندگی:
در هم زندگی میکنند.
بعضیها کلا گند رو زندگی میکنند:
یادشان میرود پریودشان کی است،
صبح پا میشن، میبینن خون همه جا رو گرفته....
امروز خون همه جا رو گرفته بود...
فکر میکنم چی بود تو خواب بهش فکر میکردم که بگم و بنویسم؟ "بدشانس"؟ هم معنی بود، اما بدشانس نبود... دهخدا را چک میکنم تا هم معنی به من بدهد شاید یادم بیاید... نمیدهد. دهخدا، «بدشانس» نمیشناسد. به من پیشنهاد میکند بدشانس را به دایره لغاتش اضافه کنم...
خنده ام میگیره. من بدشانس رو به لغتهای کسی اضافه نمیکنم.
Tuesday, May 27, 2014
قاصدک! هان، خبر آوردم...
Thursday, May 15, 2014
زندگینامه با صدای بلند
شبها فیلسوف.
چه شاعر و چه فیلسوف، بیکار.
*
زندگیم، مُرد!
به همین راحتی! هارد درایوم که بک آپ کل زندگیم بود، اطلاعات، عکسها، فیلمها و فایلهای تمام زندگیم از به دنیا اومدم و حتی قبل از اون تا امروز... همه رفتند! زندگیم که ثانیه ثانیه اش مکتوب بود، محو شد. به همین راحتی.
اینقدر ترسناکه که هیچ حسی ندارم. توی denial ئم. نه ترس، نه غصه... حتی نمیتونم بگم شُک زدهام.
کل زندگیم، محو شد.
و فکر میکنم چقدر ترسناکتر است که زندگیات توی دو ترابات، کم یا زیاد، جا شود... قیمت کرده ام... چقدر وحشتناک است که زندگی ات خالی که باشد صد تا چهارصد دلار باشد... جقدر وحشتناک است که برگرداندن زندگیات هفتصد تا 2500 دلار باشد و ادامه دادنش ماهی ده دلار... وحشتناک است قیمت داشتن زندگی. وحشتناک است...
*
تلخ شدنت را...
نمیتوانم کاری بکنم. خیلی دور هستی... خیلی دور...
نوشتن بلدم و... همین! فقط نوشتن بلدم. نمیتوانم کاری بکنم. تلخ شدنت را به تماشا نشستهام.
...
بعد میبینم مدام قطع و وصل میشوم به دنیا و از دنیا... کم و شبیه شبیه همین هارد، که نیمه، مرده است... میبینم که نیمه میشنومت که حرف میزنی، بعد یادم میاید که مدتهاست صدا از دهانت بیرون نیامده... به کما میروم... به هوش میایم، میبینم دارم تک کلمه و گاه به گاه میگویم:
"تو...
دوراهی خطر کردن...
لبهایم را میخندیدی...
چشمانم را میباریدی....
ما...
در انتظار مهتاب ماندیم..."
میشنوم "هیچ" را! یادم میاید که مدتهاست از دهانم کلمهای نشنیده... که مدتهاست سکوت را در انتظار مهتاب فریاد میزنم...
*
باید دیولافوا بخوانم. باید تاریخی که میشناسم را، دوباره، سه باره، از نو بخوانم... ببینم کدام راه را به خطا، کدام را کج رفتم...
*
کرکرهها را پایین میکشم آقا! وقت رفتن است....
مهمان دارم، آقا! مهمانِ خوانده! مهمانِ عزیز، یارِ عزیز نیست، اما به هرحال، مهمان، مهمان است آقا! مهمان برای فراموشی خوب است آقا! مهمان برای تنها نبودن، خوب است آقا! مهمان دارم آقا... بروم چای بگذارم... مهمان چای دوست دارد...
Friday, May 9, 2014
پوست میاندازم... دوباره و سهباره و دهباره.............
And I change
میاننوشت: امروز داشتم برای دل خودم یک داستان کوتاه مینوشتم. ناگهان به خودم آمدم و دیدم به انگلیسی است... کلمههایم برای تراوش، زبان نمیشناسند این روزها....
Monday, April 7, 2014
سر و ته، دیر
پهن میشی روی چمنها. کودند شاید. خیسند فکر کنم. زمین گریه کرده. دعوا میکنی خودت را که باز راه دادی به فکر کردن. اینجا فکر کردن ممنوع است. زل میزنی به عقاب بالای سرت. خیلی بزرگ است. دورت میچرخد. نصف بالش سفید است. خیلی پایین پرواز میکند. چرخ زدنهایش یاد لاشخور میاندازدت. باز دعوا میکنی با خودت. اینجا فکر کردن ممنوع است. پریسا میگوید عقاب، شاهین است.
دوستانت تلفن جواب میدهند. میبینیشان، اما نمیشنویشان. یاد گرفتهای نشنوی، وقتی نمیخواهی. نباید بخواهی. یاد گرفتهای به نبایدها احترام بگذاری به زور یاد گرفتهای، به زور گفتنها احترام بگذاری. تلفن عقب و جلو میشود. مثل آن گوشی های قدیمی که با سیم به شمارهگیر وصل بودند. یک گوشی قرمز قدیمی با دوتا نیمکره گنده سوراخدار جلوی چشمت عقب و جلو میرود. سوراخها بزرگ و کوچک میشوند. و عقاب، نه، شاهین دور گوشی قرمز میچرخد.
خوب خوابیدهای. "جمع کن برو خونه". میروی. بیرون بودهای، خوب خوردهای، خوب خوابیدهای. آمادهای برای زندگی کردن. برای ادامه دادن زندگی.
Monday, March 31, 2014
زیتونهای کوچک زرد
دلم خزیدن باد لا به لای موهایم میخواهد. با لمس خالص بوی بهارنارنج و دید زدن زیتونهای زرد...
Wednesday, March 26, 2014
پریشاننویس
زل زده ام به سبزه کوچک روی میز که بی هیاهو، بی هوا قد کشیده.... گوش میدم. زیاد گوش میدم.
محمد نوری، مرگش، کارتونهای دیزنی، روسیه و رقص در برف، ویلن، مدرسه، مریم و هاله، بهار پراگ، آواز و پرواز... اشک و رقص... زندگی، همه همه همه زندگی میاد جلوی چشمهام... دیده ها و ندیده هام میان جلوی چشمهام...
و یهو با بوی نون سوخته به خودم میام. گرم کردن نون موسیقی نمیشناسه...
"تنها خورشيد حق دارد که لکه داشته باشد." ~ گوته.
روانم پریشان است.
سرم درد میکند.
Tuesday, March 25, 2014
برگرد بهار. ابری هم هستی، باش. فقط برگرد.
Monday, February 24, 2014
Who by fire, cold
آن روز که "پیپ"، کمی بیشتر سیگار میکشد از "سبیل" در حلقه روشنفکران چپ...
*
"از همون دور به من حس ماورایی بده
از موجودی که جون داره به من یک تداعی بدهو مثل نقاشی به من خو کن از مجرای نگاهکه من حرکت نمی تونم از چارچوب قاب سیاه"....
"تو باش ولی موازی باش،
همراه ولی لمسم نکن.
میل به ترکیب یا واکنش یا هرچی میترسم نکن.
پی ام نگرد که گُم میشم،
با من نخواب که کم میشم
ترکم نکن که میمیرم،
بسامدهای بم میشم"....
I said, "Just drink it up."
Wednesday, February 12, 2014
قطعات دیوانگی
*
وه.
*
آه :(
*
در آستانه آخرین سال از دهه 20 زندگی
*
تنها چیزی که از جدیت ماجرا کم میکنه و یادم میندازه آمریکام، وقتیه که آدمهای دور و بر و خودم رو تو شلوار جین میبینم... وقتی پاهایم رو روی صندلی خالی جلویی، وسط اجرا دراز میکنم و وقتی پراتیک بغلم وسط اجرا خر و پف میکنه... و وقتی یادم میاد ایرانی ام که شالگردن نارنجی مامان دور گردنمه و گرم نگهم میداره...
برای یک روح مرده...
برای یک مسافر سرگردان...
یک قطره اشک خشک شده.
تمام.
Saturday, December 7, 2013
خودکشی روزانه ی یک فاجعه
حوا میدانست که دارد زمین میخورد.
حوا میدانست که دارد زمین را میخورد.
حوا میدانست که زمین دارد او را میخورد.
حوا میدانست که دارد زمین را با زمان میخورد.
حوا میدانست که زمانه، زمین این زمان را میخورد.
حوا میدانست که زمین و زمان هوا میخورند. حوا میخورند. گاز میزنند. میبلعند.
اینجا زمین است. حوا بودن، مکافات که نه، مرگ دارد.
پر نوشت: ... یارش در آغوشش هراسان بود ... از سردی افسرده و بی جان بود...
دیرنوشت: نقد حساب کن بریم. دیگه دارم بالا میارم.
Thursday, October 17, 2013
مطرود
- هه! کاف تصغیر چه به من میاید بعد از عمری تکبیر...
Friday, October 11, 2013
دیرازود، پساپیش
Monday, September 30, 2013
ترسو
از خواب بیدار میشوم و با چشمهای نیمه باز، صورت محوی میبینم که خیره شده به من. میخندد.
میترسم. از جا میپرم و چشمهایم تمام هشیاری ام را تمنا میکنند.
- چیزی نیست. کاریکاتور خودم است. بخواب نگار.
کاریکاتور به من زل زده، میخندد.
و دلم عجیب تنگ است.
Monday, July 15, 2013
کر-نامه
من از خدا خسته ام. میخواهم با من حرف بزند، نمیزند. من هم گیلاس برداشته ام، توی دهان می اندازم، فحشش میدهم و قهرم. یک قهر دخترانه با عشوه های شتری. لااقل دل خودم خنک میشود... خاطرخواه هم راححتر پیدا میکنم! خدا را کنار زده ام، کم نیست! سر و دست میشکنند دیگران برای توجهم! زنانه زندگی خواهم کرد...
خدا هم بالاخره روزی روزگاری حرف خواهد زد. گیرم دیر. وقتی حرف بزند دارم پوشک بچه دیگری را عوض میکنم و صدای جیغ و داد بچه نمیگذارد بشنومش...
خیلی زحمت بکشد حرف بچه ام را بشنود... هرچند از حوا هم که حساب کنی همیشه دیر یادش افتاده با بچه ها حرف بزند...
چه باک. خدا لال شده، من هم کر.
پاریس بدون آکاردئون و سازدهنی پاریس نیست. پاریس واقعی فیلم نیست.
پینوشت. "زخمها خوب میشوند اما خوب شدن با مثل روز اول شدن خیلی فرق دارد." ~ اوریانا فالاچی.
حسابش رو بکنی هم ساکتتر شده ام و هم علاقه مندتر به ادبیات سورئال. خود الانم رو هم دوست دارم... بابا یادم انداخت تکیه کلامی داشتم که مدتها بود فراموش کرده بودم: "هم خودم خوبم و هم حالم خوبه"... خوبم...






