Showing posts with label سورئالیسم. Show all posts
Showing posts with label سورئالیسم. Show all posts

Tuesday, January 11, 2022

Heavy

Waking up with eyes full of tears, hating the world and every being in it, all I'm mumping is being hugged in silence...

روزهایی مثل الان، دلم میخواد از زندگی مرخصی بگیرم، کار و هر وابستگی رو بیخیال شم، بزنم به جاده به سمت نیویورک، برم Met، و نمایشگاه Surrealism beyond borders ببینم...
آخ.



Wednesday, December 16, 2020

Spices Suppressed

Don't you know I'm too good for you?...

"... Don't you know too much already?
I'll only hurt you if you let me..."

Doesn't mean I wouldn't miss hurting you though.

Don't you know enough already?
I freak you out by design... That's what I do,
My love.

Ps, I could never imagine being the one giving advices about "spices" to Narges...

خیلی دیرتر نوشت:
فکر کنم این تیکه گره خودم رو با این ویدئو بتونم توضیح بدم:
https://www.instagram.com/reel/CI3iptyDUbK/?igshid=ut1571hdh9cf
آدمها مدام میخوان به لوسیفر یادآوری کنن که شیطانه... که یادش نره انگار!! بعد کلوئی میاد و میگه هم شیطانه و هم فرشته... (گه زدم با این تعریف کردنم)
خلاصه اش اینه که برعکس بقیه به این نتیجه میرسه که فقط این یا اون نیست، بلکه هردوئه... هردو رو میبینه. و بهتر از همه، قضاوت نمیکنه که این بهتره یا اون، صرفا هردو هست. (بماند که پیر میکنه تا برسه به اینجا)...
حالا داستان من و دور و بریهامه... من نه تنها فقط این یا اون نیستم، و نه تنها معجون غریبی از آدم سادیست نارسیسیت منیوپولیت کن سپیوسکچوال مهربون (اوور)پروتکتیو کیرینگ هستم، بلکه جون خودم و دور و بریهام درمیاد که قضاوت نکنم/نکنیم. همه این صفات، گرایش ها و توانایی ها در کنار هم، من رو جذاب میکنن. که من رو میسازند. و هیچکدوم اینها به تنهایی ارزش "خوب" یا "بد" ندارن...
به نظرت روزی میاد که خودم این رو بپذیرم؟ و احیانا شانس بیارم و دیگری ای هم پیدا شه که درک کنه؟

Monday, December 14, 2020

She leads THE lonely life

تو گوشم گاهی این رو میخونه:

"She leads a lonely life
...
All that she wants is another baby
She's gone tomorrow, boy
...
So if you are in sight and the day is right
She's a hunter, you're the fox
The gentle voice that talks to you
Won't talk forever
It is a night for passion
But the morning means goodbye
Beware of what is flashing in her eyes
She's going to get you..."

و گاهی این رو:
"...برمیگردم کمی بمان بر میگردم
حتی زخمی و نیمه جان بر میگردم
حتی اگر فرشته ات اهریمن شد
از دستش سرنوشتِ ما پوسیدن شد..."

مسخره است در مجموع. معلقم بین تمام دنیاهای فانتزی که خودم برای خودم علم کرده ام. اینطور بگیر که هزارها آینه رو عمری سرپا کرده ام. زخمی ام و خسته. و الان گم شده ام بین میلیون ها انعکاس خودم، از خودم. همه انعکاس هایی که حتی یکیشون واقعی نیست. اما تک تکشون درد دارند...

شاید باید تمام این گره ها و نخ ها و طناب ها رو بردارم و ببافم... میون این هجمه انعکاس، لااقل شاید گبه ای بافته شه، قرمز، با طرح بزی شاد...
***
من یک عتیقه بازم. یک یادگار پرست کهنه کار. آینه جمع میکنم، انعکاس پشت انعکاس میکارم... و فکر کنم زندگیم رو بخوام مجرد، مابین کلکسیون دوستهام بگذرونم... تک کار، به من نیومده.

Thursday, August 24, 2017

Wild at Heart

هرچقدر کنسرت و سمفونی تنها رفتن رو میپسندم، سینما تنها رفتن، برام شدید غیر دلنشین بوده... اما خب، مگه میشه فیلم لینچ رو پرده باشه و نرفت؟ نمیشه.

بعد میای، پره از صندلی های خالی و چند نفری که از خلوت استفاده میکنند و بلند بلند حرف میزنن تا فیلم شروع شه... ادمهایی که وسط هفته، اون هم دیروقت، میان فیلم لینچ، آدمهای "معمولی" نیستن. دیدن زدن آدمها هم، به خودی خود جذابه. چه برسه به دید زدن آدمهای غیر معمولی... نمیخوای فضولی کنی، شاید هم بخوای، اما مستمع آزادی به هرحال...

میبینی و میشنوی.
زوجهای queer که میان و "اتفاقی" آشنا میبینن. ربطی به بزرگ و کوچیک بودن شهر نداره. جامعه اقلیتها، همیشه کوچیکه و تو جمع های غیرمعمولی، هم پایه هات رو پیدا کردن، عجیب نیست...
چندتا پیرمرد و پیرزن غیرمعمولی که تنها اومدن دیوانه های معتاد به سکس لینچ رو، دیروقت دید بزنن... خیلی دوست دارم بدونم به ساعتهای تاریک و تنهای شب، خودارضایی میکنن یا نه... همونهایی که میان و به جا و نا به جا، وسط فیلم قهقهه میزنن. بیربط به متن، صداشون رو تا جایی که حنجره اجازه میده، بلند میکنند و قهقهه رو میپاشن به متن فیلم... حضورشون رو انگار جار میزنن تا شاید دقیقه ای به زنده موندنشون اضافه شه...
چندتا زن و مرد تنها، مثل من... که چشمهاشون پر از داستانه... گوشهاشون بسته. اومدن بدنبال چیزی که نمیدونن چیه. چشمهاشون دو دو میزنه. گردنشون میچرخه و میگرده... دستهاشون با هرچی دم دست باشه بازی میکنه.... کلید، کیف پول، پاپکورن...
جوونکهایی که با هم اومدن و حس ماجراجوهای وحشی ای رو دارن که با دیروقت فیلم دیدن، قراره حس استقلال و آزادی و cool بودنشون رو ارضا کنه و یا به هوای لینچ اومدن تا توی خودشون این باور رو تقویت کنند که روشنفکرند، باسوادند و خاص بودنشون رو دنیا درک نمیکنه...

بوی آبجو که همیشه تو این سینمای نقلی هست. و بوی وید که شاید سوغات لینچ ئه، اینبار...

ولی از همه عجیب تر، برام دو تا زوجی هستن که بچه های نوجوانشون رو آوردن... به چی فکر میکنن؟ بچه ها به چی فکر میکنن؟ چرا باید بچه ده-پونزده ساله، این وقت شب آخرهای یه تابستون داغ، تو سینما، چنین فضایی رو درک کنه؟ از سر قضاوت نمیگم... سؤال صرف ئه.
جاهای مختلف دنیا، برای اینکه بچه ها از کلمه "لخت" درک و برداشت داشته باشن، قوانین و قواعد هست. ریز و درشت و کوتاه و طولانی و کشدار. بچه هایی که کم دیدن و شنیدن و بچگی، به مفهوم چشم وگوش بسته بودن، کردن، کم ندیدم. بچه هایی که تو خانواده های پخش و پلا بزرگ شدن و خیلی چیزها رو، خیلی زود و برنامه ریزی نشده، دیدن، همچنین.
اما بچه ای که مثلا تو ده سالگی، نیمفومانیاک دیده باشه، از نزدیک ندیدم. کسی که درکش از هنر، بدن انسان، سکس و خیلی چیزهای دیگه، از اون سن کم، جهت دار میشه...
مرز بین آگاهی دادن و تجاوز کجاست واقعا؟
نمیدونم.
و خیلی دوست داشتم میشد و با این دو بچه، ده سال دیگه، حرف میزدم...

دنیای ترسناکیه. و دید زدن آدمها، جالب.

Thursday, May 7, 2015

overdose


خوابم میاد و با خوردن خودم رو بیدار نگه داشتم.
چای گل میخک، شکلات، گز، سوهان، بادوم، کشک روی هم مشکلی ایجاد میکنه؟
ناهار هم پیتزا داریم و نوشابه!

آهان. یه کار دیگه هم میکنم. برای سرگرمی ذهنی و زنده نگه داشتن چشمهایی که دارن روی هم میفتند، تک تک افراد شرکت رو تصور میکنم و فکر میکنم اگه بخوام کاری کنم که طرف رو از شرکت پرت کنن بیرون، چه جور نقشه‌ای میشه کشید. نزدیک بیست تا نقشه کشیدم تا حالا.... سرگرمی‌ایه برای خودش!!!
من مریضم! خودم میدونم! :D
تفریق‌های الکی...
هیکل‌های الکی...

یکی بگه چرا بیداری تا سه صبح آخه...
یکی بگه یعنی وای به حالت اگه یه شب دیگه...
یکی بگه کشکت رو بخور...

Saturday, June 14, 2014

مکتوبِ باز محتوم

باز هم از چندروزگی های من.... رادیو داشتن، نوشتنم رو محدودتر کرده که دوست دارم و ندارم...

زنها هم میگریند.
کشف بدیهیات نکرده‌ام! زنها میگریند! میخوانند، میبویند، میمویند... زنها... هزار چهره دارند و از این هزار چهره‌های لعنتیِ گریان که خودشان و دلشان را بیرون میریزند... مدام و مدام...، ببین چند نفرشان بلند حرف زده است...؟ مکتوب است...؟
زن مکتوب، کم داریم... خیلی کم...

من اما، مکتوبم. زیاد. قدرم را بدانید.
به همین سادگی.

لبه پنجره که مینشیم... گم میکنم که مدتهاست به کوچه خیره شده ام یا به درخت گردو یا به توری پنجره... که شته ها و پشه ها با هیجان به سمتش میایند و گیر میکنند به این فلزی سرد... گیر کردن در میان توری ها باید سخت باشد، نه؟ اولین و آخرین باری که در تور گیر کردم، راهنمایی بودم... سارا دوید و من به دنبالش... تند... سبکبال... کمتر از واحد "لحظه" بود که من و دنیای من چرخیدیم و دیگر چیزی یادم نیست...
در تور گیر کرده بودم انگار... 
چند ساعت بعد که به هوش آمدم، از تور، فقط یک یادگار روی سرم مانده بود... 
و بس.
سالها بعد، روی آن یادگاری هم بالاخره مو رشد کرد... تور، دام، همه و همه... به یک خاطره دور و کهنه میماند. 
خلاص.

میان‌نوشت: ورژن نیل رو هم دوست دارم.

از کی‌خسروهای زندگی‌ام، خسته‌ام... از چشمانی که به خاطره‌ای دور میمانند خسته‌ام... از لذتی که در نرسیدن است، خسته‌ام.
دلم... دل خوش زنانه‌ام، یک مرد میخواهد که «ماندن» را «ساختن» کند...
مرد میخواهد که آدرس سرراست بدهد. از نفهمیدن و اشاره و کنایه، نگویم بیزارم، خسته‌ام. زیاد.
مردانگی میخواد! اگر مرد بودم، خوووووب مردانگی میکردم! این دنیا، «مرد» کم دارد.

*
من. امروز. دو نقطه.
هر هر...
*
باران، در ساعت دو شب... کوچه های خالی تابستانی شهر... میپرستمشان :-)
*
توی این رادیو، پرسه زدن رو دوست دارم. خوبی جدید اپ، عکس گذاشتن های آدمهاست برای صداشون... (عکسها رو فقط میشه از طریق اپ دید! توی برازر لود نمیشه انگار) عکسی که برای رکورد آخرم گذاشتم رو دوست دارم... ادیتش کردم و یه ورژن دیگه اش رو هم گذاشتم توی اینستاگرام. اون رو هم دوست دارم...
میان نوشت: این اینستاگرام توی برازر چه خوبه راستی! چک نکرده بودم قبلا! آپشن عوض شدن عکس، ساده و شیک، اون بالاش رو دوست میدارم! 
میان‌نوشت 2: این که این پایینه، ورژن 3 است عملا که توی اینستاگرام رفت... کتاب "سردخانه"، مجموعه شعر از علی کاکاوند ئه...

وقتی تو عاشقانه آرام رو با صدای خودت برای خودت شنیدی... جذابه شنیدن این صدا، با صدای یکی دیگه... یه جور جالبیه... حس میکنی کسی هست یه گوشه دیگه دنیا که باهات موافقه! یه چنین حس مشابهی...
وقتي به هم ميرسند... | بخشي از كتاب يك عاشقانه ي آرام نوشته نادر ابراهيمي

شنا نکنی، در این دنیای وانفسا... غرق شده ای و مرثیه ای نیست... نخواهد بود...

بداهه-شعر گویی امروز:
بعضی ها بد زندگی میکنند:
ادبیات را جدی میگیرند.
بعضیها بدتر زندگی میکنند:
ادبیات را زندگی میکنند.
بعضی ها بد را بازی میکنند:
از خواب بیدار میشوند، ادبیات آوار میشود روی سرشان. 
بعضی ها خیلی خوش به حالشان است....
قرمه سبزی را جداجدا می‌خورند! برنج را جدا... حالا فوقش یک کمی آب خورشت روش... گوشت را جدا... لوبیا را جدا....
بعضی ها کلا خوش به حال زندگی میکنند...
حس و حالشون جداست... خشکیشون جداست... تر و تازه بودنشون جداست... موسیقیشون جدا... ورزششون جدا... کارشون جدا...
دوستیشون جدا... عشقشون جدا... بازیشون جدا... 
بعضیها کلا گند میزنند به زندگی:
در هم زندگی میکنند.
بعضیها کلا گند رو زندگی میکنند:
یادشان میرود پریودشان کی است،
صبح پا میشن، میبینن خون همه جا رو گرفته.... 
امروز خون همه جا رو گرفته بود... 
فکر میکنم چی بود تو خواب بهش فکر میکردم که بگم و بنویسم؟ "بدشانس"؟ هم معنی بود، اما بدشانس نبود... دهخدا را چک میکنم تا هم معنی به من بدهد شاید یادم بیاید... نمیدهد. دهخدا، «بدشانس» نمیشناسد. به من پیشنهاد میکند بدشانس را به دایره لغاتش اضافه کنم...
خنده ام میگیره. من بدشانس رو به لغتهای کسی اضافه نمیکنم. 
خلاصه که بله! من مکتوبم! مکتوبم! مکتوبم! (شما فرض کن بر وزن خفنم خفنم خفنم محسن نامجو)...
و بدین گونه قایم شدن پشت زیاده‌گویی... چقدر و چقدر و چقدر آسونه...
دنیام رو موسیقی و آواز و شعر و کتاب و فکر -آخ، فکر- پر کرده این روزها....................................................






سه نقطه





خیلی دیرتر نوشت: این پست رو دوست داشتم از آیدا.

Tuesday, May 27, 2014

قاصدک! هان، خبر آوردم...

دارم پی می‌برم به یک روند بیمار میرسم توی دوستی‌هام...
جذب چیزی و کسی میشم که برای سلامتم خطر داره! به همین سادگی! در اوج حماقت! هنره آدم اینقدر خودش رو تکرار کنه...

-اینقدر فکر نکن!
- این هم مرض منه. زیادی فکر میکنم.
هاه.
فکر کنم مقصر را پیدا کردم. مامان و بابا....
*
اهدای خون، از معدود کارهای مفیدیه که میکنم. و چقدر هم آرومم میکنه. به فعل و به ذات.
*

جلوی در خونه نشستم... زل زدم به گلهای زرد و قاصدکها وسط چمنها که شادابی از برگها و تازگی از بوشون که فضار و پر کرده، میباره... به کامو فکر میکنم که نمیتونم اندازه بوبن یا کوندرا دوستش داشته باشم، اکا بلاگم پر شده از تک جمله‌های اون. به تک جمله‌های آدمها فکر میکنم. به زندگیم فکر میکنم. برمیگردم به کامو مثل یه حلقه بشته. سر خط... اکو میشه تو چشمهام جمله‌های کامو که روزگاری بهش میخندیدم:  «آدم های مبتلا به رنجی عمیق، وقتی که شاد هستند رنج شان فاش می شود: طوری به شادی می‌چسبند که انگار از سرِ حسد می خواهند بغلش کنند و خفه اش کنند.» شروع میکنم دنبال رنج عمیق گشتن در زندگی خودم... میخواهم ببینم این بیماری خفه کردن شادی و شادیها، در من، از کجا آمده... از کی سرطان خود-خوری توی من ریشه زده... میبینم که آدم کشته‌ام. جلویم آدم مرده، میبینم رنج کشیدن عادتم شده، رنج دادن، لذتم. میبینم که مدتهاست شده‌ام عشقه... پیچک کشنده‌ای به دور درختان سربلند... قصدی ندارم، اما روزانه خفه میکنم، میکشم... خودم و هر موجود زنده‌ای که سر راهم میاد... هر اثری که از زندگی، شور، سرزندگی جلوم پدیدار میشه رو مثل ماشین آسفالت‌ریزی، میبلعم، ذوب میکنم، و بد مثل یک تُف سیاه بالا میارومش... یادم میاد اون روزی رو که برای اولین بار ماشین آسفالت‌ریزی دیدم... همون روز که عاشقش شدم، باید میفهمیدم که جایی لنگ میزند... همان روز که عاشق گرمای بالاآوردن سفالت شدم... همان روز که دلبسته شدم...
جلوی در خونه نشسته‌ام و فکر میکنم چرا من از آسفالتهای جلوی خانه ایران، رسیده ام به این آجرفرش قرمز و جوانه‌های سبز لابه‌لایش... فکر میکنم چقدر همیشه آجر قرمز دوست داشته‌ام... فکر میکنم چقدر همیشه نمیدانسته‌ام که با آجر قرمز بیگانه‌ام... فکر میکنم کاش میدانستم که چقدر بالا آوردن یر سیاه، به سلیقه‌ام نزدیک‌تر است...
آدل داره توی گوشم میخونه... به کامو فکر میکنم که کامو رو دوست ندارم، اما وقتی کنار قاصدک میاید، انگار زندگی‌ام را تعریف میکند... لعنتی کسی و چیزی زندگی‌ام را تعریف میکند که دوست ندارم باهاش کوچکترین قرابتی داشته باشم. دارم اما. زیاد انگار.
دلم برای قاصدکِ توی خانه تنگ میشود... از مورچه های یک سانتی روی پاهایم هم زده شده‌ام. بلند میشوم، خودم و فکرهایم را میتکانم، فرار میکنم به خانه. به تخت. به آرامش اجباری. به مأمنی برای فکر نکردن...
*
از بیکاری است. "کار" را باید جدی گرفت.

Thursday, May 15, 2014

زندگینامه با صدای بلند


شما! بله! شما آقا! فکر میکنید قد من بلند است. میگویید قد من بلندتر است. شما اینطور فکر میکنید، آقا. من به شما نگاه میکنم. فکر میکنم که شما فکر میکنید که قد من بلندتر است. 
من... بله! من، آقا! فکر میکنم جعبه های خالی میوه چیزهای خوبی هستند. بله آقا. جعبه هایی که میوه‌هایشان را دیگران میخورند و میوه فروش کنار دکه‌اش می‌اندازد. من فکر میکنم جعبه‌های میوه چیزهای خوبی هستند تا زیر پا بگذاری و قدبلند شوی. نه به قد بلندی شما، آقا! 
آقا! جعبه میوه زمخت است و کف پاهایم را میخراشد... مدتهاست، آقا...
آقا! جعبه میوه جزئی از پاهایم شده... مدتهاست، آقا...
*
روزها شاعرم،
شبها فیلسوف.
*
چه شاعر و چه فیلسوف، بیکار.
*
زندگیم، مُرد!
به همین راحتی! هارد درایوم که بک آپ کل زندگیم بود، اطلاعات، عکسها، فیلمها و فایلهای تمام زندگیم از به دنیا اومدم و حتی قبل از اون تا امروز... همه رفتند! زندگیم که ثانیه ثانیه اش مکتوب بود، محو شد. به همین راحتی.
اینقدر ترسناکه که هیچ حسی ندارم. توی denial ئم. نه ترس، نه غصه... حتی نمیتونم بگم شُک زده‌ام.
کل زندگیم، محو شد.

و فکر میکنم چقدر ترسناکتر است که زندگی‌ات توی دو ترابات، کم یا زیاد، جا شود... قیمت کرده ام... چقدر وحشتناک است که زندگی ات خالی که باشد صد تا چهارصد دلار باشد... جقدر وحشتناک است که برگرداندن زندگی‌ات هفتصد تا 2500 دلار باشد و ادامه دادنش ماهی ده دلار... وحشتناک است قیمت داشتن زندگی. وحشتناک است...
*
"...
But I am just like you...
Selfish and abused..."
...
maybe there is a difference. That's my smile and your silence....
*
همیشه پای یک چیتا در میان است.
همانقدر که تند و تیز می‌آید، همانقدر هم تند و تیز میرود لامصب....
*


دور شدنت را نگاه میکنم...
تلخ شدنت را...
نمیتوانم کاری بکنم. خیلی دور هستی... خیلی دور...
...
نوشتن بلدم و... همین! فقط نوشتن بلدم. نمیتوانم کاری بکنم. تلخ شدنت را به تماشا نشسته‌ام.


...
بعد میبینم مدام قطع و وصل میشوم به دنیا و از دنیا... کم و شبیه شبیه همین هارد، که نیمه، مرده است... میبینم که نیمه میشنومت که حرف میزنی، بعد یادم میاید که مدتهاست صدا از دهانت بیرون نیامده... به کما میروم... به هوش میایم، میبینم دارم تک کلمه و گاه به گاه میگویم:
"تو...
دوراهی خطر کردن...

لبهایم را میخندیدی...
چشمانم را میباریدی....

ما...
در انتظار مهتاب ماندیم..."
میشنوم "هیچ" را! یادم میاید که مدتهاست از دهانم کلمه‌ای نشنیده... که مدتهاست سکوت را در انتظار مهتاب فریاد میزنم...
*
باید دیولافوا بخوانم. باید تاریخی که میشناسم را، دوباره، سه باره، از نو بخوانم... ببینم کدام راه را به خطا، کدام را کج رفتم...
*
کرکره‌ها را پایین میکشم آقا! وقت رفتن است....
مهمان دارم، آقا! مهمانِ خوانده! مهمانِ عزیز، یارِ عزیز نیست، اما به هرحال، مهمان، مهمان است آقا! مهمان برای فراموشی خوب است آقا! مهمان برای تنها نبودن، خوب است آقا! مهمان دارم آقا... بروم چای بگذارم... مهمان چای دوست دارد...

Friday, May 9, 2014

پوست می‌اندازم... دوباره و سه‌باره و ده‌باره.............

I dare.
And I change

دیشب، وقتی همه خواب بودند، باز بی موسیقی رقصیدم. رقص زندگیست...
نگارِ شاد، گداری برگشت، لبخند آورد...


*
میدانم بی انصافیست...
اما بی‌ریا، رفتن بهزاد ناراحت که نه، اذیتم میکند. خوبست که نرود. خوبست که بماند... خوبست... خوب...

و من، باز، از این همه وابستگی خودم متعجب میشوم...
*
نشر مشکی همیشه نشر مورد علاقه‌ام بوده. هست. اکثر کتابهایی که در ناکجا کیبینم و با وسواس انتخاب میکنم هم طعم و بوی مشکی دارند. جالبتر از آن، نوشتن خودم هم طعم مشکی دارد. اگر قابلیت چاپ شدن داشتم، مشکی، انتشاراتم بود... هست...
*
بیکار -به مفهموم بی‌کار! به فهموم گیج برای ادامه دادن- که میشوم، گیر میدهم به موهایم! صافشان میکنم، مجعدشان میکنم، میچینمشان!!! باز چیدم موهایم را. خوب بود. خوب هست.  سمت راست سرم سنگینی میکرد...
*
دلتنگ خانه‌ام. دوشنبه خانه خواهم بود. رادیو روغن حبه انگور در گوش، کتاب‌خوان و خرامان.... با آغوش باز برای کوچه‌های خیس و آفتابی اربانا....
دلتنگ خانه‌ام. با لبخند، با امید....
دلتنگ خانه‌ام. خانه‌ای که از آن فرار کردم... و اکنون دلتنگشم....

داستان دخترک تناقض‌هاست که حبس شده در قلبم...
داستان دخترک آرزوها...
داستان دخترک زندانی سایه‌ها... 
سرشار از مرگ و زندگی...


فکر کنم دوران کافه نشینی و اعتیاد به سیگار و قهوه به سر آمده.
امروز، لااقل برای من، دوران نشستن در خانه، دوران  زل زدن زدن به هوای بارانی یا بادهای ناآرامِ پشت پنجره، دوران اعتیاد به گوش دادن به موسیقی است... 
دوران موسیقی بلند که گوش را با عاشقانه‌های آرام کر می‌کنند...
دوران نوشتن... زیاد نوشتن...
میان‌نوشت: امروز داشتم برای دل خودم یک داستان کوتاه مینوشتم. ناگهان به خودم آمدم و دیدم به انگلیسی است... کلمه‌هایم برای تراوش، زبان نمیشناسند این روزها....
«و من...  به جای آن که بپرسم منظورش دقیقاً چیست، خودش را نمیبیند یا مرا... عاشقش شدم...» 
و چشمان تقریباً نگران....

Monday, April 7, 2014

سر و ته، دیر

چهار روز از سیزده‌به‌در گذشته. با دوستهات میزنی بیرون. خوبه که میزنی بیرون. خوب میخوری. زیاد میخوری. سیری‌ناپذیر میخوری. مریض‌وار میخوری. مریض هستی و میخوری... بیشتر میخوری.
پهن میشی روی چمنها. کودند شاید. خیسند فکر کنم. زمین گریه کرده. دعوا میکنی خودت را که باز راه دادی به فکر کردن. اینجا فکر کردن ممنوع است. زل میزنی به عقاب بالای سرت. خیلی بزرگ است. دورت میچرخد. نصف بالش سفید است. خیلی پایین پرواز میکند. چرخ زدنهایش یاد لاشخور می‌اندازدت. باز دعوا میکنی با خودت. اینجا فکر کردن ممنوع است. پریسا میگوید عقاب، شاهین است.
دوستانت تلفن جواب میدهند. میبینیشان، اما نمی‌شنویشان. یاد گرفته‌ای نشنوی، وقتی نمیخواهی. نباید بخواهی. یاد گرفته‌ای به نبایدها احترام بگذاری به زور یاد گرفته‌ای، به زور گفتنها احترام بگذاری. تلفن عقب و جلو میشود. مثل آن گوشی های قدیمی که با سیم به شماره‌گیر وصل بودند. یک گوشی قرمز قدیمی با دوتا نیم‌کره گنده سوراخدار جلوی چشمت عقب و جلو میرود.  سوراخ‌ها بزرگ و کوچک میشوند. و عقاب، نه، شاهین دور گوشی قرمز میچرخد.
خوابیده‌ای. چمنها، از خشک شده‌های پارسال باقی مانده‌اند. خیلی زحمت بکشی، بوی کود میشنوی. زمین خیس است آخر. نه، نه. بوی سبزه تازه میشنوی. شکوفه‌ها را میبینی. فرزانه میگفت "گربه نوروزی" هم میبینی. تو خیلی چیزها میبینی. بوی چمنهای تازه نوروزی، گرسنه‌ات کرده. یک گاو، نمیتواند جلوی کاهدان را بگیرد. سخت است. بخصوص وقتی قرار نباشد فکر کند. تو قرار نیست فکر کنی. شبدر، چمن، کود... بخور. فرقی نمیکند.


خوب خوابیده‌ای. "جمع کن برو خونه". میروی. بیرون بوده‌ای، خوب خورده‌ای، خوب خوابیده‌ای. آماده‌ای برای زندگی کردن. برای ادامه دادن زندگی.

Monday, March 31, 2014

زیتونهای کوچک زرد

باید دل سپرد،
بی دلیل انگار.
باید دل سپرد،
کور، کر، لال انگار.

شانه بالا می‌اندازم و ادامه میدهم،
بازتعریف معجزه را.

*

دلم دویدن در باغهای زیتون میخواهد.
زیتونهایش اما زرد باشند و بوی بهار نارنج بدهند...
دلم خزیدن باد لا به لای موهایم میخواهد. با لمس خالص بوی بهارنارنج و دید زدن زیتونهای زرد...

*

از نهایت سرما حرف میزنم. از نهایت تاریکی.
میفهمی؟
نه! نمیفهمی.

Wednesday, March 26, 2014

پریشان‌نویس

روانم پریشان است، موسیقی ها پریشانترم میکنند... شاگرد نوری باشی، کلاسیک بخونی و صدای عالی داشته باشی... روی موسیقی مورد علاقه من کلام بگذاری و از ته ته گلو صدا را خفه کنی، اما بیرون دهی... صدای سوپرانو را...

زل زده ام به سبزه کوچک روی میز که بی هیاهو، بی هوا قد کشیده.... گوش میدم. زیاد گوش میدم.
محمد نوری، مرگش، کارتونهای دیزنی، روسیه و رقص در برف، ویلن، مدرسه، مریم و هاله، بهار پراگ، آواز و پرواز... اشک و رقص... زندگی، همه همه همه زندگی میاد جلوی چشمهام... دیده ها و ندیده هام میان جلوی چشمهام...

و یهو با بوی نون سوخته به خودم میام. گرم کردن نون موسیقی نمیشناسه...

"تنها خورشيد حق دارد که لکه داشته باشد." ~ گوته.

روانم پریشان است.
سرم درد میکند.


Tuesday, March 25, 2014

برگرد بهار. ابری هم هستی، باش. فقط برگرد.

میدانی نیمه دیوانه ام. میدانی روغن را از حبه انگور میخوام. 
و هنوز... و هنوز سفر را با من میخواهی.

مرا دیوانه میخواهی.
*
مثلثهای عشقی‌ام دارند ستاره های چندپر میشوند! 
ریشه‌های بائوباب دارند جوانه میزنند.... دست خودم نیست. دست هیچکس نیست...
این زن آزاد است... آزاد... free...

She is available for free...
*
موهای پاهایم درآمده‌اند. یعنی جوانه زده‌اند. داستانها دارم با پاها و موهایشان. مرا میبرند به فکر... عمیق... به عمق سیاهی موهای پاهایم که از زیر پوستم، پوست کلفتم، پیدا هستند...
موهای پاهایم در آمده اند. رفتم حمام، اما نزدمشان. وقتی در مدت کوتاه و پشت هم بزنم، کلفت‌تر، سیاه‌تر و پرروتر میشوند... پرروتر. میدانند بازی میکنم با آنها.... میدانند وقتی "فکر"ام میاید، میشینم و دانه دانه از زیر پوست فشار میدهم و میکشمشان بیرون. با ریشه... شده مدتها نشسته ام و دانه دانه این موهای سیاه "زائد" را با دست و ناخن درآورده ام... 
نزدمشان. وقتی کلفت و زیر پوستی در میاییند، دوستشان ندارم. نزدمشان که پررو نشوند از زخمهای ریز ریز و اینجا و آنجا به دست ناخنهای خودم، خوشم نمیاید. وقتی هستند هم دوستشان ندارم. مانده‌ام سرگردان. سرگردان بین تک تک موها در وسعت مساحت پاهایم!

عنوانش را در آخر بگویم؟ «از خودآزاری‌های کوچک من».
*
اعتراف میکنم: من یک دزدم.
دزد کلمات.
آفتابه دزد.

مرخصی میخواهم. میدهید؟
*
باید التماست کنیم تا برگردی؟
هان! بهار! با تو ئم.
برف چرا سوغات آوردی؟ یا عیدی را با زهرمار اشتباه گرفتی؟
هان! بهار! با تو ئم.
برگرد.

Monday, February 24, 2014

Who by fire, cold

آن روز که برگشتم، دیگر زنِ هیچکس نبودم. آن روز دیگر برای خودم شمع روشن نکردم.... فقط گل بود و کارت تبریک..."نگارا... نگارا... نگارا... ـارا... را..."

پشت کردم و رفتم... نیازی نبود به دیدنم، به بودنم... رها کردم و رفتم... نگفتم کجا، کس نپرسید چرا. کوچه کوچه گشتم و نپرس به چه کار... آن روز که برگشتم، دیگر زنِ هیچکس نبودم. 
خو کرده بودم به لبخند مترسک انگار.... ندیدم جز لبخند مترسک انگار...
نه. هیچ کدام اصلاً. برگشتم بی‌اینکه برگردم. یک جسم مرده این حوالی پرسه میزند... روح سرگردانش را چه کار...
*
هنر دنیای تلخیه. 
در اوج آزادی.
*
سرگرمی این روزهایم شده، خواندن "رسوایی عشق ازآن  برق نگاه"...
نوشیدن چایی سیاه و تلخ در شب تاریک، تفریح خودآزار یک پدیده دیگرآزار ئه و بس...
*
آزادی انکار را ندارم. نداری.
*
چهارده بهمن به دنیا آمادم.
چهارده بهمن نوشتی از روتکو و سبک بی همتایش. بی همتا؟ واقعاً؟ حس میکنم خاصیت چهارده ماه است... مینیمال را بی همتا میکند در حدقه چشمها، انگار.
آن روز که "پیپ"، کمی بیشتر سیگار میکشد از "سبیل" در حلقه روشنفکران چپ...
*
آمد و باران آورد، رضوان.
*
این شعر لعنتی چقدر مرد ایرانیه... چقدر زن ایرانیه....
"از همون دور به من حس ماورایی بده
از موجودی که جون داره به من یک تداعی بدهو مثل نقاشی به من خو کن از مجرای نگاهکه من حرکت نمی تونم از چارچوب قاب سیاه"....
چقدر تجربه احمقانه کردم و دیده‌ام این تجربه بدتر از حماقت رو:
"تو باش ولی موازی باش،
همراه ولی لمسم نکن.
میل به ترکیب یا واکنش یا هرچی میترسم نکن.
پی ام نگرد که گُم میشم،
با من نخواب که کم میشم
ترکم نکن که میمیرم،
بسامدهای بم میشم"....
چقدر ترس توشه...
چقدر از ترس متنفرم...

عشقهای دورادور...
هاه!



فکر کن....
دلم میخواد قرآن بخونم رو ریتم این موسیقی....
*
He said, "Is this contagious?"
I said, "Just drink it up."
And I'm lying here, looking at him and his cup in his hand, drinking and dying poisonous...

And the darkness music is all over the place...
*
آگاه شده‌ام به انگلیسی فکر کردنم...
به خارجی بودنم بر خود.
زیاد است، زیادی است.... زیادی تر از حد توانم... زیادی‌تر از خودم.
*
دیشب به لطف فیلمهای کوتاه اسکار، یاد انشای دست‌انداز افتادم... یاد بابا که اولین نفر بود نوشتن من را "دید". تماشا نکرد و نگذشت... به من 17 نداد... رد نشد... و چقدر خوب :-)
*
گرم کردن خودم را با شمع دوست دارم. درونم گرم میشود درواقع... ایمان می‌آورم به لرزش بیرون و گرمای درون...
*
اسمم را دوباره بپرس. تا بگویمت که حجاب را از بی حجابی در بر کرده‌ام...

Wednesday, February 12, 2014

قطعات دیوانگی

نمیدونم این روزها فیلمها دیوانه‌ام میکنند، یا تصاویر، یا زن‌ها...
هر چه که هست، به کس در نمیاید... به روز و شب هست که به مرگ نیست... به درد هست که به آغاز نیست... به شال آبی برافروخته در آتش نیست... 
این روزها خوب خودم را انکار میکنم. مرگ مغزی شده‌ام مناسب احوال روزانه‌ام...

امسال خودم را استثمار کرده‌ام... وحشت میکنم جواب تبریک تولد بگویم. سکوت کرده‌ام... سرشار از انزجار، سرشار از توحش... دیگران و خودم را برگه خشک کرده‌ام، ریخته‌ام توی قوری... دم میکنم و مینوشم به سلامتی چشمان باز گرگ...
لعنت به من، که این چای تاریک، تمام نمیشود...
*
*
اعتیادم یه ادبیات فرانسه و موسیقی شرق اروپا، ستودن داره!
وه.
خوندن "دیوانگی" بوبن برام مثل قلیون کشیدنم میمونه... آرومم میکنه، درست، اما کشنده است... کشنده...
*
وقتی برای اولین بار این رو گوش دادم عاشق سه‌تار شدم... سه‌تار همیشه دوست داشتم، اما عاشقش نبودم. امروز اما همچنان معتاد، گوش میدم، ولی از سه‌تار منزجرم...
آه :(
*
از پنجشنبه سه هفته گذشته:
در آستانه آخرین سال از دهه 20 زندگی
دو هفته مونده به تولدم و یادم افتاد که امسال از معدود سالهایی بود که روزشماره نکردم برای تولدم... هیجانی هم ندارم انگار! عین یه وظیفه طی دو روز ایمیل نوشتم و به شصت تا آدم زدم و دعوتشون کردم خونه ام واسه تولد. همین. سر تا تهش همین...
اگه بزرگ شدن اینه، متنفرم ازش! 
مـ  تـ  نـ  فـ  ر
*
از چهارشنبه سه هفته گذشته:
فقط تو اربانا میشه حس واقعی دیدن باله روسی رو داشته باشی... تو برف و سرمای شدید، پیاده قدم زدن... دوستیهای خشک. تاریکی‌های روشن...
تنها چیزی که از جدیت ماجرا کم میکنه و یادم میندازه آمریکام، وقتیه که آدمهای دور و بر و خودم رو تو شلوار جین میبینم... وقتی پاهایم رو روی صندلی خالی جلویی، وسط اجرا دراز میکنم و وقتی پراتیک بغلم وسط اجرا خر و پف میکنه... و وقتی یادم میاد ایرانی ام که شالگردن نارنجی مامان دور گردنمه و گرم نگهم میداره...
چقدر محتاجم به این گرما...
مویه برای یک غزل...
برای یک روح مرده...
برای یک مسافر سرگردان...


*
تمام.
یک قطره اشک خشک شده.
تمام.

Saturday, December 7, 2013

خودکشی روزانه ی یک فاجعه

حوا میدانست که دارد زمین میخورد.
حوا میدانست که دارد زمین را میخورد.
حوا میدانست که زمین دارد او را میخورد.
حوا میدانست که دارد زمین را با زمان میخورد.
حوا میدانست که زمانه، زمین این زمان را میخورد.
حوا میدانست که زمین و زمان هوا میخورند. حوا میخورند. گاز میزنند. میبلعند.

اینجا زمین است. حوا بودن، مکافات که نه، مرگ دارد.

پر نوشت: ... یارش در آغوشش هراسان بود ... از سردی افسرده و بی جان بود...
دیرنوشت: نقد حساب کن بریم. دیگه دارم بالا میارم.

Thursday, October 17, 2013

مطرود

کتابها و کلمات، با من چه ها که نمیکنند...
هیچوقت نمیتونستم در هیچ برهه‌ای از زمان، خودم رو ببینم که در غالب هیچ تعریفی از "Passive" بگنجم. اما میگنجم انگار. عجیب است. برای خودم، بسیار زیاد....

- «ای مطرود‌‌‌ان، همه علیه مرد‌‌‌ مطرود‌‌‌ به‌ پا خاسته‌اید‌‌‌؟»
- نه. من فقط یک نفرم. علیهت به پا خواسته‌ام، دخترک مطرود. دختر"ک" سی ساله.
- هه! کاف تصغیر چه به من میاید بعد از عمری تکبیر...

Friday, October 11, 2013

دیرازود، پساپیش

مشکی بپوش و مرا در آغوش کش. 
فردا دیر است.

*
باز زیاد مینویسم. علائم خطر، نزدیک است. نزدیکتر از هوای ناپایدار پاییزی....
*
چگونه باور نکند سکوت عریان مرا؟
چرا تمنا نکنی نگاه گیرای مرا؟
به دلم نقشی وانهاده از سکوتی گیرا... جلیل شهناز.
و من. خراب و مست، نگه میکنم خودم را که خود شده‌ام پاره‌ای از هنر. قاب شده، خاک خورده، روی دیوار...
...
سقوطیست که نشانۀ رضا بود.

حس یک پروانه دارم که دچار فراموشی شده، یادش رفته دوران پیله گذشته... پیله میتنم به امید پروانه شدن. یک پروانه دیگه شدن.... با دقت دارم غشای نازکی از فراموشی رو می‌تنم... غشایی از "دیگر بودن"... یادم رفته که این غشا هم بالهام رو ازم میگیره و هم مرگم رو برام ارمغان میاره. هدیۀ فراموشی.

Monday, September 30, 2013

ترسو

شب. چراغ خاموش است.
از خواب بیدار میشوم و با چشمهای نیمه باز، صورت محوی میبینم که خیره شده به من. میخندد.
میترسم. از جا میپرم و چشمهایم تمام هشیاری ام را تمنا میکنند.
- چیزی نیست. کاریکاتور خودم است. بخواب نگار.
کاریکاتور به من زل زده، میخندد.

من از خودم میترسم.
و دلم عجیب تنگ است.

Monday, July 15, 2013

کر-نامه

من از خدا خسته ام. میخواهم با من حرف بزند، نمیزند. من هم گیلاس برداشته ام، توی دهان می اندازم، فحشش میدهم و قهرم. یک قهر دخترانه با عشوه های شتری. لااقل دل خودم خنک میشود... خاطرخواه هم راححتر پیدا میکنم! خدا را کنار زده ام، کم نیست! سر و دست میشکنند دیگران برای توجهم! زنانه زندگی خواهم کرد...
خدا هم بالاخره روزی روزگاری حرف خواهد زد. گیرم دیر. وقتی حرف بزند دارم پوشک بچه دیگری را عوض میکنم و صدای جیغ و داد بچه نمیگذارد بشنومش...
خیلی زحمت بکشد حرف بچه ام را بشنود... هرچند از حوا هم که حساب کنی همیشه دیر یادش افتاده با بچه ها حرف بزند...
چه باک. خدا لال شده، من هم کر.

پاریس بدون آکاردئون و سازدهنی پاریس نیست. پاریس واقعی فیلم نیست.

پینوشت. "زخمها خوب میشوند اما خوب شدن با مثل روز اول شدن خیلی فرق دارد." ~ اوریانا فالاچی.
حسابش رو بکنی هم ساکتتر شده ام و هم علاقه مندتر به ادبیات سورئال. خود الانم رو هم دوست دارم... بابا یادم انداخت تکیه کلامی داشتم که مدتها بود فراموش کرده بودم: "هم خودم خوبم و هم حالم خوبه"... خوبم...