Showing posts with label کلافگی. Show all posts
Showing posts with label کلافگی. Show all posts

Sunday, July 24, 2022

Boundaries comes first. Then anxiety and depression!!! huh!

فکر کنم برای اولین بار توی زندگیم دارم «آگاهانه» مرزهام رو مشخص میکنم. بهشون فکر میکنم، به بیانم و شیوه مطرح کردنشون فکر میکنم و در عین اینکه این پروسه دردناکه، اما حس خیلی خیلی خوبی بهم میده! اونقدر که رفتم برای خودم جایزه یه دوجین گل سرخ خریدم! چرا که نه! 🙂

***

و این رو هم بنویسم که بعدا یادم بیاد که یکی از پراسترس‌ترین دوران زندگیم رو رد کردم، و رد شد، و رد میشه. دوران سوسک و موریانه و تاخیر در کارهای تعمیر خونه و بودجه‌بندی و دستشویی سورمه‌ای و صورتی و سبز وخرید در دوش و کاشی و رنگ دیوار و فن گاز و تعمیر خشک کن و استرس پول و ورایزن که پولم رو بالا کشیده و پپکو که اکانت برقم رو درست نمیکنه و داره جریمه‌ام میکنه برای تأخیر و داستان دادگاه برای جریمه سرعت و هزینه های باغچه و تمام استرس‌های کار و استیو و استیو و استیو و بابا و مامان و بهزاد و افسردگی و دوباره نزدیک شدن به بستری توی بیمارستان و ایربی‌اند‌بی و کوید گرفتن بچه مارتاین و....
آهان این وسط اضافه کن به خارش بی‌امان دستم که فکر کنم به خاطر poison ivy ئه...
نمیدونم چرا زندگیم اینجوریه. به قول این خانوم تراپیسته، آدم دلیلی هم نداره به بدبختی‌هاش (البته اون گفت تراماهاش) معنا بچسبونه...
اما...
ای نگار آینده، اگه در پی دوره راهنمایی و دبیرستان، و همچنین دوره بعد از بهروز، از این دوره هم به سلامت گذشتی ملخک، خداییش هر دوره دیگه‌ای رو هم میتونی بگذرونی.
اوهوم.

https://www.instagram.com/reel/CgXWXipl1CG/?igshid=YmMyMTA2M2Y=

Saturday, April 5, 2014

اتاق سبز قورباغه‌ای

آشفته‌ام. نمیدونم از چی و کی. حدسهایی میزنم، اما واقعاً نمیدونم از چی و از کی...
درمانم آرزوست. آرامشم آرزوست.



میخوام از خیلی چیزها بگذرم. نمیشه انگار. لعنت که نمیشه.
یک اتاق آبی میخوام. برقصم و آواز بخونم و... همین.

دیرترنوشت: چند هفته‌ای هست که بیصبرانه منتظر یک ایمیلم. هرروز با وسواس ایمیلم رو چک میکنم و خبری نیست.
...
حتی نمیدونم چه ایمیلی!
دیرترنوشت دو: شاید فقط میخوام مطمئن باشم که ایمیلی وجود داره که توی اون میتونم "مخاطب خاص" باشم.
نمیدونم.
دیرترنوشت قول-میدم-آخر: خشونت علیه زنان یعنی من نمیخوام کار کنم اصلاً! ولی مجبورم! بله!
دیرترنوشت پررو: من کی پای قولم سفت و سخت وایسادم آخه؟ هان؟
نمیشه که بشه.... لااقل سخت میشه که بشه....

Tuesday, October 1, 2013

صائب


«سرایی را که صاحب نیست، ویرانی است معمارش
دل بی‌عشق می‌گردد خراب آهسته آهسته»...
~ صائب تبريزی

مرده‌شور معمار ویرانگر رو ببرن که خودش رو زودتر و قویتر از هرچیز و کس دیگه خراب میکنه... ویران میکنه... میپوسونه...
عمرم نفس شده. مطمئنم. 

پینوشت: یک کادوی تولد رو هشت ماه دیر دیدم. حالم خوب نیست. هر چقدر هم که پر انرژی و پرشور و با لبخند ظاهر شم.... مرده‌شور دورویی من رو ببرن. 

Monday, October 22, 2012

Along with new discoveries:

Here I am:

yet:

خیـــــــــــــــلی کار دارم
خیـــــــــــــــــــــــــــــلی خسته ام از دانشجو بودن
زندگیم، تنوع میخواد!

Wednesday, June 20, 2012

نتیجه

1. حوصله سر رفتگی
2. کار زیاد و کلی بیشتر کار تلنبار شده
3. کر و کثیفی و اخ و پیف
4. درد بیدرمون
5. بیحوصلگی

نیتجه: غر!

Friday, June 8, 2012

ماه سنگی....

1. گلبرگهای گل سرخ... اتاق من... خالی... با بوی خوش زندگی!

2. روزی روزگاری دوتا آدم ازدواج کردند. سالها بعد دخترشون تو بلاگش مینویسه و به تک تکشون، زندگیشون، رفتارهاشون و جزئیات زندگیشون دقت میکنه، فکر میکنه و تحلیل میکنه.... خوبیها و بدیهای قدمهایی که برداشتن و تأثیراتش رو تو زندگی امروز خودش میبینه... میدونی؟ براش جالبه! زیاد...
سالگرد ازدواجتون مبارک.
ممنون که هستید. 
ازتون زیاد یاد گرفته‌ام. از همه خوبی ها، به فکر بودن ها، تشویق کردنها، جاه‌طلب بار آوردنها، بداخلاقیها، دعواها، یکدندگیها، اجبارها... بودنها، بودنها، بودنها....
ممنون که هستید...

3. سنگهای زندگی. تفاوتهای فکری.... 
نمیدونم وقتی این عکس رو میبینم، دعا کنم که کاش سنگی و حرفی و بحثی نبود... یا کاش بلد بودم و باشم که از سنگهای زددگیم پلهای استقامت بسازم... نمیدونم....
- خسته ام.
- خسته نباشی.
- 27ساله که...
- زنده باشی...

4. به ماه... به روی ماه... از روی ماه... بر ماه...
حالا ماه هم نبود، این جاذبه که آدم رو مدام و مدام و مدام با پایین میکشه، خوب نیست... خوب نیست.... برای من یکی که... مدام میخوابانتم!

5. سالومه پای یکی از عکسهاش نوشت "این فیسبوک لعنتی به همه توهم نزدیکی میده" و من هم کپی کردم و اضافه که: "دلم برای خیلی‌ها، خیلی تنگه...."
دلم برای مریم نتگه. خیلی تنگه.
دلم برای سارا افراز و آیلا و پگاه تنگه.
دلم برای عباس ترکاشوند تنگه.
دلم برای کاوه تنگه.
دلم برای آقای اورازانی تنگه.
دلم برای مامانم تنگه.
دلم برای بابام تنگه.
دلم برای بهزاد تنگه.

دلم خاله زنک بازی های علم و صنعتی میخواد.
دلم برای سالومه تنگه.


مهمتر از همه، دلم برای خودم تنگه.

6. دو ماه گذشت... دو ماه خوبی هم گذشت. پر حرف، پر حدیث... خوب... خوب... خوب...

پسنوشت:

Sunday, May 20, 2012

فکر...

1. آدم با سربازی که تو میدون جنگ وایساده، اما از جنگیدن خوشش نمیاد چیکار میکنه؟!


2.
"سیاه پوشیده بود، به جنگل آمد .. استوار بودم و تنومند
من را انتخاب کرد
دستی به تنه‌ام کشید تبرش را در آورد و زد .. زد .. محکم و محکم‌تر
به خود می‌بالیدم، دیگر نمی‌خواستم درخت باشم، آینده‌ی خوبی در انتظارم بود
سوزش تبرهایش بیشتر می‌شد که ناگهان چشمش به درخت دیگری افتاد، او تنومندتر بود
مرا رها کرد با زخم‌هایم، او را برد
و من که نه دیگر درخت بودم، نه تخته‌سیاه مدرسه‌ای، نه عصای پیرمردی
خشک شدم
بازی با احساسات مثل داستان تبر و درخت می‌مونه ..
ای تبر به دست ، تا مطمئن نشدی تبر نزن
ای انسان، تا مطمئن نشدی، احساس نریز .. زخمی می‌شود ... در آرزوی تخته‌سیاه شدن، خشک می‌شود"

و.... "هــــــــــــــــــی زندگی"...

نتیجه:
هه! گاهی شماتت خودت، خیلی آسونتر از راه حلهای دیگه است... حتی اگه حق نداشته باشی! 
...خواب در چشم ترم میشکند...

پینوشت برای خانواده‌ام: زندگی من خوبه! نگرانی ندارم/نداره! اگه غرنامه مینویسم، از بیکاریه! نه غم دارم و نه هیچی! زندگی هم کلللللللی خوبه! این روزها فقط وقتم و به عبارتی بیکاریم زده بالا! به قول بابا "بیکاری به ماها نیومده"! من یکی دچار مالیخولیا میشم لااقل.... تا بعد دوباره سر خودم رو گرم کنم... این روزها میشینم و خودم و دوست و آشنا رو تجزیه تحلیل میکنم و با کلمات فکرهامو میریزم بیرون... همین...

پینوشت: از توهین بدم میاد! بعصی کلمات بار توهین دارند! گاهی هم بار اینکه طرف رو خر فرض میکنی... فعلاً اشاره مستقیمم به "خوشی ها..." ئه که میشه تکیه کلام....

*
بعد از تحریر نوشت:
"مادر من، جان من حتی به یک بشکه نفت نمی ارزد"...
چشمان خسته من
در انتظار پاداش خویش...
آرامش یک روح، یک زوج.... بیگناهی را در بهشت جایگاه هست... بهشت من زمینی اما... تمنایم آرزوست...

آن شیرین زبان...

نعره موسیقی رو تو گوشم دوست دارم... صدایی بلندتر از وزوزهای مدام ذهن من...
دریای تردید... امیدی برای پاره کردن زنجیرم آرزوست...
آری آری... دیوانه زنجیری.......

Wednesday, March 21, 2012

Spring Equinox

بعضی از اولین ها خیلی شیرین نیستند. 
اولین روز سال 91 زیبا بود، اما شیرین نبود.
به زودی عکس‌هایی رو ازش می ذارم تو فوتوبلاگ: http://myeyes.aminus3.com

Happy First Day of Spring (Spring Equinox)........


Wednesday, February 22, 2012

اطول البحار الطویل

پیشنوشت: به من دروغ نگو! 
کم‎اهمیت تر از اون، نخواه که دروغ بگم! درسته که دروغگوی خوبی ام... ولی...
ولی نداره! همین! به من دروغ نگو! و نخواه که دروغ بگم!

شبها بد می‌خوابم! نه همیشه! اما گاهی... این گاهی، بعضی وقتها زیاد می‌شه! هنوز هم خواب بزرگترین آرامش ذهن و روحمه... همه انرژی روزهام از خواب شب قبلشون می آد... اما وقتی جایی که قلبم باهاشه، ناآرامه... خوابم بی معنی می شه... جایی... کسی... شاید، فقط اگه شاید "کسانم" رو در آغوش داشتم...
رؤیا می بافم به آرزو... 

فردا کنسرت همایون شجریانه. جالبه! نه؟! نمی دونم گوشم آماده است برای شنیدن "شجریان" یا نه! گوشم که هیچ... خودم! 
وقتی خودت سرشار از هذیانی، هذیان دیگری رو می خوای چیکار؟ که مجنون‌وار تر بگردی و بچرخی و بخندی به خودت که روز به روز الاغ‌وار تر از قبل، زنده‌ای؟
(پینوشت میان‌برنامه: دقیقه 90 از دوتا ازبچه ها خواستم که با هم بریم شیکاگو برگردیم... لابد آماده ام! فردا معلوم می‌شه!!!)

خسته ام از خودم.

به خودم روزی روزگاری قول داده بودم که اگه اومدم آمریکا، برم بشم شاگرد فرشچیان! کجام الان؟!
باز می دونی چیه؟ خنده ام می گیره که هنوز رؤیاهام رو به یاد دارم... بماند که "هدف"های کوچیک و بزرگم روز به روز به "رؤیا"های دور و نزدیک تبدیل می شن... اما باز هم.... 
باز هم چی؟ مگه چند جور مرگ داریم؟

ملتی داریم/دارند که صلیب بر پیشانی حمل می کنند... جالبه باز! آدم فکر می کنه توی ایلینوی ملت مذهبی ترند... اما تو ویرجینیا اگه 7-8 تا از 10 تا صلیب رو داشتند اینجا 2-3 از 20تا دارند... باز تفاوت سنت و دینه... ملت ایلینوی سنتی ترند، اما نه لزوماً مذهبی تر.
سنت پاتریکشون مبارک.
از این یه روز با فرهنگ ایرلندی به من یه تی‌شرت پنج دلاری سیاه با نقش شبدر سبز چهارپررسید... نوش جان!

سر کلاسم.

از وراجی کردنم هم خسته ام. مدتیه احساس تهی مغزی دارم. کاش یه جوری می تونستم جلوی چشمها و دهنم رو می‌گرفتم...

آزادی ای آزادی... آنگه که تو بازآیی... با این دل غم‌پرور... من با تو چه خواهم کرد؟
مسخره است که من هرچه داشتم دل غم‌پرور نداشتم... که الان دارم... که دوستش ندارم... که نمی‌دانم چه خواهم کرد...

باز وراجی کردم سر کلاس... بحث فراموش کردن خاطره است و یا عوض شدن خاطره... یاد راهیان نور افتادم و اردوی جنوب... می دونی؟ دلم یه سنگر می خواد که بشینم و زااااااار بزنم! 

پی‌نوشت: آه.

Friday, June 24, 2011

سؤال

یکی برای من دنیا رو توضیح بده... چون بوش می آد که دوزاری من نمی خواد بیفته.

Sunday, March 13, 2011

دیروز، امروز، فردا

دیروز سبزه خریدم و سماق و سیر و سنجد و سمنو... شیرینی های عید هم همچنین... خوشحالم.
دیروز و دیشب خوش گذشت. جشن بچه های نسل دوم ایرانی بود. خیلی خیلی خوب بود. پیش خودم فکر کردم که شاید بچه های heritage (نسل دومی های ایرانی) اینجا شانس بیشتری برای ایرانی بودن دارن... اگه خودشون و مامان باباهاشون بخوان...
دیشب دوست داشتم بیام و بگم "حرفهای دیشبم رو جدی نگیرید، مثل هذیان های دم بیرون اومدن از درد هیپنوتیزم بودن (یکی بگه آخه تو تاحالا هیپنوتیزم شدی که بدونی درد بیداری دم آخرش چیه؟)" اما دروغه اگه می گفتم...
دیشب حتی تحمل دو کلمه حرف سیاسی شنیدن اضافه نداشتم. تحملم تموم شده. از خودم بدم می آد این موقع ها... خبرهارو می شنوم، اما تحمل فکر کردن و بدتر از اون بحث کردن... نُچ!
امروز یه option دیگه به انتخاب های سال دیگه ام اضافه شد. خوبه. به خودم تبریک می گم و خداییش خوشحالتر و امیدوارتر دارم ادامه می دم. پیش خودم گفتم اگه چهارتا C هم بره تو کارنامه ام، دیگه مهم نیست!!! فکر کن!!! چقدر احمقانه و تلخ دارم به دنیا نگاه می کنم!!! اه اه اه...
و...
امروز از قطار جا موندم! به سلامتی! و این یعنی کلاس فردا رفت رو هوا! و این یعنی کتاب کتابخونه رو که امشب باید می دادم، نمی دم و جریمه... و این یعنی من خوابم می آد! جهندم! من بی رگ شدم فکر کنم!
...
...
دیروز، امروز، فردا... زندگی ادامه داره.
"فردا آدم بهتری می شم!" مشکل اینه که مدتیه نمی خوام دیگه به این جمله فکر کنم...

بعد از تحریر نوشت:
"Kindness is more important than wisdom, and the recognition of this is the beginning of wisdom. ~ Theodore Isaac Rubin"
and these days... I need someone wise. and it is for real....
کارهایی که باید بکنم و نمی کنم: برای مامان بانک برم، درس درست بخونم، بیشتر با دوستهام بگردم و حرف بزنم و تلفن کنم، ورزش کنم، ماشین رو روشن کنم که باتری اش نخوابه، برم اون گواهینامه لعنتی رو بگیرم، مالیاتم رو بدم، بیمه ماشین رو تمدید کنم، چک کنم دانشگاه آینده ام چه جور جاییه و یه برنامه ریزی از کارایی که می خوام بکنم داشته باشم، کتاب های کتابخونه رو پس بدم، خونه تکونی کنم و از توی اون کثافت در بیام!!!.... بله، خودم همش رو گفتم که بگم می دونم و حواسم هست... فقط نمی خوام! یه جورایی... نمی خوام! فقط می خوام بخوابم... و فقط می خوام یکی بگه: دوستت دارم. با تموم "بد بودن هات"، دوستت دارم!
امروز بابا که بالاخره شاکی شد و گفت دیگه باهام حرف نمی زنه تا برم ورزش (فکر کن! واسه خودم!!!)، چشم هام پر از اشک شد و جونم دراومد تا بغضم زیاد تابلو نشه... دیگه نمی تونم این اشک هامو کنترل کنم! کنترلم روی خودم رو دارم از دست می دم... به تدریج دارم می بینم که دیگه نگار نیستم...

Sunday, February 27, 2011

بیشتر از دو روز طول کشد تا بنویسم...

(این بلاگ دوروز طول کشید تا جمع بشه... چقدر بالا پایین داشتم تو همین دوروز :S )
--------------------------
پیشنوشت: غذاهای چینی خیلی خوشمزه اند! فقط رمز خوردنشون اینه که نه نگاهشون کنی و نه فکر کنی به این که چی داری می خوری!!! اگه تو آمریکا باشی، این کار آسون تر هم هست... چون می تونی مطمئن باشی که خیلی آشغال پاشغال توش نیست... خلاصه که فقط رو طعمشون تمرکز کن و... دیگه به به!!!
***
حیفه که کامنت علی، فقط در حد کامنت باقی بمونه. یا نظر خودم، بشه فقط یک کامنت دیگه یا یه ایمیل...

علی گفت:
"روزی صد بار می گم غلط کردم
فرداش روز از نو روزی از نو
داستان همه ماست نگارا
باز تو غر می زنی و اینجا می نویسی
وبلاگ منو که دیدی
حتی حال غر زدن هم ندارم

ببین از این همه پستی که خوندم که بگم خدا چی کارت نکنه که زندگیم تعطیل شد تا این هم پست نخونده رو بخونم به این نتیجه قاطع رسیدم که تو هم انسانی ... با توانایی های محدود...
امیدوارم خودت هم به این نتیجه برسی که در آن واحد نمی شه همه کار کرد
و شاد بود
و دردسر نداشت
و از خود رضایت داشت
و افسرده نشد
و رقصید و از اینجور چیزا

تو نوشته هات نگار دخترانگی نمی بینم
حس نمی کنم که اینا حرفای یک دختره
اگر نمی دونستم نگاری و اگر گاهی از رقص نمی گفتی می شد گفت نویسنده این وبلاگ می تونه یک پسر باشه
حس می کنم وبلاگ من دخترانه تره حتی
:دی
نگار حالا که اینجارو بستی ازت می پرسم تا حالا عاشقی کردی عاشق بودی
تو رابطه بودی ... یعنی می خوام بدونم سیستم تو در این زمینه ها چطوره...
البته من این رو هم می دونم شما آمریکا نشین ها اوضاعتون داغونه چیزی که ما اروپا نشین ها نداریمش... کار می کنیم درس می خونیم اما هیچ وفت این همه فشار رومون نبوده .. من تو این دو سال فقط دو شب بیدار موندم اون همه واسه دو تا امتحان ...
با این حال حس می کنم سختی و فشار کار رو /// هوفر و نوید دو تا دیگه از دوستام تو آمریکا رو به ندرت می تونم حتی نشانه ای ازشون پیدا کنم ..
باز تو اینجارو داری و می نویسی و یکی مثل من می تونه ببینه چه داره می گذره تو زندگیت... دست کم تا حدی


راستی نگار از نوشته هات حس می کنم برای تو زندگی یک جنگه .. جنگیه بین تو و زندگی تا همین نگاری که هستی بمونی ... یک جا خوندم که کودکی نکردن برای تو چیزی در حد فاجعه ست

خب واقعا فکر می کنم این نوع نگاه به زندگی که خودت رو مدام وسط یک میدون جنگ ببینی از پا می ندازدت...

نگارا جان عزیزم شاید من خیلی چون از نزدیک نمی شناسمت این برداشت ها رو ازت دارم اما خلاصه می کنم

خانواده ت رو وارد دنیای مجازی نوشتاریت نکن
بیش از این حرفا یک دختر باش تا یک پسر بچه
و اینکه دست بردار از این طرز فکر که زندگی یک جنگه

در پایان دونه دونه این حرفای من می تونه به شدت اشتباه باش و از همین الان امادگی خودمو واسه پس گرفتن تک تکشون اعلام می کنم

شاد باشی و سرزنده نگارا"

کامنتش رو دوست داشتم... توضیحی دادم براش تو این مایه ها که دوست دارم و لذت می برم که بابا صبح هایش رو با بلاگ من شروع می کنه... عمیقاً لذت می برم وقتی بهزاد طومارنامه های من رو بلند بلند واسه مامان می خونه... (شاید باید فعل گذشته به کار ببزم، اما دوست ندارم اصلاً...)
یه نفس عمیق می کشم و به دیوار روبه روم نگاه می کنم... دیوار عکس هام. زندگی نگار تا الان... نگار با موهای رنگی رنگی، نگار بین جمع عظیم دوستهاش تو مهمونی هاش، نگار بالای درخت، نگار با بز، نگار تو منطقه جنگی، نگار با مجسمه های دالی و کاسترو (!!!!) و نه مثلاً با برد بیت ولئوناردو دیکاپریو و نه حتی با اندی گارسیا که دوستش دارم...! دارم فکر می کنم اگه روسری نبود... یا اینجا تاپ و شلوارک نبود، چه جوری از رو ظاهرم می شه فهمید که من "دخترم" و به زن بودنم هم افتخار می کنم...؟؟؟ به عکس بچگی هام نگاه می کنم و تو دلم می خندم که: اون پسره رو می بینی سمت راست؟ اون منم...!
باز یک نفس می کشم که ادامه بدم به نوشتن... من یک زنم، نه زنی در آستانه فصل سرد مثل فروغ. که جالبه که هیچ وقت نتونستم با فروغ ارتباط برقرار کنم. می فهمم محبوبیتش رو به خاطر خودش بودن... اما زنانگی اش چیزی نیست که جذبم کنه... من زنم، اما نه زنی از جنس فروغ...
***
ناراضی ام از خودم... هرچند فکر می کنم باید سوپر انسان باشی تا از اینی که هستم، بهتر باشم...
***
دارم فکر می کنم اون شبهای متمادی دبیرستان و شاید راهنمایی که یواشکی زار می زدم که "نمی خوام بزرگ شم، کودکیمو دوست دارم..." باعث شده خدام صدامو بشنوه... حافظه طولانی مدتم خیلی خوب نیست که بخوام بچگی کردن هام رو بیارم پیش روم و حسرت بخورم... اما هنوز خودم، پا به پای کودک درونم بازی می کنم... دوست دارم...
***
جیغ، شادی، خوووووشحالی... خبر آمدن اولین پذیرش درست و حسابی مبارک! با رنک 9 آمریکا شروع می کنیم... تا چه شود و به کجا رسد...
(پینوشت به این جمله: مامان بگم خدا چیکارت نکنه... نمی خونی اینجارو که! اما اون جمله ات شدیداً ضد حال بود!!!)
(پینوشت بعداً تر: مامان... ببخشید! 
خوب باش... 
خوب باشم، خوب باشی، خوب باشد، باشیم، باشید، شند....)
***
داشتم به لامپ اتاقم نگاه می کردم و فکر می کردم که سقفم زیادی بلنده، اگه بسوزه، سخت می شه عوضش کرد... همون موقع لامپ پکید!!!!! گفته بودم (نگفته بودم؟) از کنترل ذهن لذت می برم، اما نه در این مقیاس دیگه!!!ا
;)))
***
اینجا بود که... 
همچنان لعنت!
***
ادامه برای کامنت به علی: آره، آدمم و متأسفم که باز هم آره... با توانایی های محدود...
از محدودیت خوشم می اومد تاحالا و فکر کنم بعداً هم، تو شرایط عادی تر باز هم خوشم بیاد چون فکر می کنم خلاقیت آدم رو شکوفا می کنه... فکر برای راه حل... یا کلاً "فکر کردن" مفیده برای آدمیزاد.... اما این روز ها این محدودیت داره می شه یه جور شکنجه برای خودم و بیشتر از من اطرافیانم...
اگه نوشتن هم نبود، من که شخصاً می پکیدم... نمی دونم بقیه چه جوری دوام می آرن...

و آره... آدم نمی شه همیشه همه کار رو با هم پیش ببره. این رو دیگه عمیقاً می دونم... دارم روش کار می کنم تا خودم رو به تعادل برسونم! هرچند چند سالیه که این کار کردن در جریانه!!!!

درباره دخترانگی... دخترانگی.... من دخترم علی! از چیزی که هستم لذت می برم. فکر کنم آدمهای دیگه ای هم باشند تو دنیا که از جنس دختر بودن من لذت ببرند... شاید حتی خودم بیشتر ار اونها تعجب می کنم که واقعاً چه جوری ممکنه؟ ولی می بینم که وجود دارن... راست می گی، بلاگم طعم زن بودن نداره... حداقل در اون حدی که تو منظورته... آره. من گاهی می آم بلاگ تو که فقط موسیقی بشنوم. همین... دیدن این چیزهایی که می گی، دیدن دخترانگی از طیف دیگه رو دوست دارم... اما می دونم و می بینم که فرق می کنم. این فرق رو هم دوست دارم...
... اما زندگیم فقط محدود به بلاگم نیست... بیرون از این دنیا خیلی کارهای دیگه می کنم که باز نه در سطحی که تو می گی، اما به هر حال رگه های دخترانگی توشه... مهمونی می رم، غیبت می کنم، چندین ساعت با تلفن حرف می زنم و خسته نمی شم، به پسرها فکر می کنم، گاهی سر فرصت به خودم می رسم و آرایش می کنم، از دیدن خودم تو آینه لذت می برم... و می رقصم!
عاشقی کرده ام! زیاد! ( :)) الان بابا بود به طرز فجیعی شاکی می شد!!!)... نمی تونم بگم عاشق یوده ام. نبوده ام! دوست داشتن رو تجربه کرده ام، رابطه داشته ام. اما "عشق" رو نه... معشوق بودن چرا، اما عاشق نه... شاید بگی/بگن/بگم از سر ترسم باشه از دلبستگی... از زخم خوردن تو جنگ زندگی... یا هرچی که اسم روش گذاشته شه! اما زیاد نشده که درگیر بشم با این احساس

از رابطه هام راضی بوده و هستم. در حال حاضر هم شاکی ام که نیست، که چه خوب می شد که الان هم باشه... اما آسمونم به زمین نمی آد وقتی نیست، وقتی نمی شه...
دخترم علی، فقط یه دختر نه چندان عادی! 
و البته که "آمریکا" خودش یه قوز بالا قوزه....

به حرفات فکر می کنم... زندگی ام جنگه، آره... نه چون به خودم چیزی رو ثابت کنم. چون به آدمیزادها، همین آدمیزادهای دور و بر می شه ثابت کرد که می شه خندید. می شه شاد بود. می شه بری دنبال رؤیا... و شاید خیلی زیادی خوشبینم، اما فکر می کنم موفق بوده ام. جدی فکر می کنم!!! از بس که شنیده ام که زندگی جبره، زندگی کوفته و زهرمار... شاید هم واقعاً به خودم می خوام ثابت کنم که نیست... 
پوووف... لا اقل تا این چندوقت اخیر... تا وقتی زور نمی زدم که بخندم...

شاید شرطی شده ام... برام یه عالمه چیز مهمند که می خواهمشون. عمیقاً می خواهمشون. نه این که بدون اونها بمیرم، نه، اما با اونها زندگی قشنگتره... برای داشتنشون باید تلاش کنم.. خیلی خیلی تلاش کنم... این می شه یه جور جنگ با زندگی... راست می گی... و راست می گی که به زودی از پا خواهدم انداخت... 
و بله... می جنگم تا همین نگاری که هستم، بمونم ...و کودکی نکردن برایم چیزی در حد فاجعه... بله... از خودم بتی ساخته ام که دوستش دارم... نمی ذارم و نمی خواهم که بشکنه... حیفه که بشکنه... حالا اگه روزی روزگاری از درون پاشید... دیگه اون روز نیستم که ببینم! ;-) اون زجر برام سنگین تره... 

علی همیشه حرفهاتو خودم به خودم زده ام. اما چون خودم گفته ام، هیچ وقت جدی نگرفتمشان... من به خودم زیاد حرف می زنم! اگر بخواهم اونهارو هم جدی بگیر که رسماً به جنگ تن به تن می رسم تا بالاخره یکی از پا در بیاد! بازی باخت بخت می شه!!!... این بار تو گفتی. از بیرون گفتی و خیلی چیزهارو ندیدی... اما به هرحال گفتی... بهشون فکر می کنم...
ممنون.
***
و ممنون محمد.


و پینوشت خیلی بعد از تحریر: از 8نفری که می توانند در شرایط فعلی این بلاگ رو بخونند، فقط 3 نفر دخترند. آمار جالبیه برای خودم... 

Thursday, February 17, 2011

می دونم...........

امروز کلاً دنیای متعجبی رو سپری کردم!
وقتی ایمیل استادم رو گرفتم که توش آدرس مرکز روانپزشک های دانشگاه رو اشاره کرده بود...
وقتی تو، توی آمریکا (البته همراه با تقلب) می دونی تعطیلات رسمی ایران کی اند و والدین گرامی توی اون مملکت نه!
وقتی می بینی قبض برقت برای فینگیل اتاق 235 باکس می آد!
وقتی هنوز جوهر فرستادن 5تا دونه اینوایتیشن خشک نشده و می بینی نفر دوم آنلاینه تو بلاگت...

وقتی می شه خندید...
وقتی هنوز جرقه های شادی  و شادابی ام رو می بینم/حس می کنم...

دور نیست روزی که باز شروع کنم به رقصیدن.
یه روز خوب می آد. می دونم.

پس از تحریر...: به بلاگ یک عدد نگار کوچک برخورده ام... اهل بلاگ گردی نیستم، کاملاً اتفاقی بود... نگارِ "نگار کوچک" داره با کلماتش باهام حرف می زنه... یادش به خیر اون روزهایی که یواشکی گریه می کردم، چون نمی خواستم "آدم بزرگ" بشم! می ترسیدم که بچه بودن رو فراموش کنم... خیلی تلاش کرده ام تاحالا که این "فاجعه" اتفاق نیفته، میزان موفق بودنم بحث دیگه ایه... اما با خوندن بلاگش، الان فکر می کنم که زنده شده ام از نو!!!

Saturday, February 12, 2011

ساندویچ پی نوشت درمیان زندگی

اول. گاهی از سرکوب خودم خوشم می آد... یه جور بازیه انگار برام. سرکوب به قصد گرفتن آزادی بیان از خودم و... نا گهان انفجار!
این انفجارها برام لذت بخشند. خیلی وقت ها آزارم می دهند. اما درمجموع لذت بخشند. دیدن یک آتشفشان فعال، با گدازه های زرد و قرمز که می تونه هرچیزی سر راهش را بسوزونه، نابود کنه، محو کنه... حتی اگه بدنه خودش باشه... حس قدرتم را کاملاً ارضا می کنه...

دوم. دو سه نفری دو لیست دوستهام/توی قلبم هستن که دوستشون دارم. عمیقاً دوستشون دارم. بعد هی فکر می کنم و هی فکر می کنم و... هی کلافه می شم و کلافه تر که چرا نمی شه که بشه؟
چرا نگار طبیبیان تا حالا نتونسته یه رابطه پایدار و همراه با آرامش برای خودش و یک آدمیزاد دیگه بسازه؟ طولانی مدت منظورمه به طور حتم!
زیاد به خودم شک می کنم... هر روز به دلیلی تازه. دلیل امروز: کسی که از انفجار، از ناآسودگی (عطف به مصرع "موجیم که آسودگی م عدم ماست") و غیره لذت می بره، چه جوری می تونه رابطه همراه با آرامش بسازه؟

سوم. تمرکزم را می خوام! چه جوری می شه بازیابی اش کرد؟؟؟

چهارم. برای خودم نگرانم. به قلبم زیاد فشار می آرم. از چشم و مغزم هم زیادی کار می کشم. به معده و دندان و پوستم نمی رسم. ماهیچه هام شرطی شده اند...

پنجم. دِ لامصب بگو اون که باید بگی رو! 

ششم. آروم آروم دارم متنفر می شم از جاه طلبی هام. نه که بذارمشو کنار. نه. همراهمند همش لعنتی ها. موضوع دیدیه که بهشون دارم.  که اگه نباشن، اگه نتونم بهشون برسم، اگه...، اگه...، خلاصه یه عالمه اگه و مگه که ترس رو می ریزه سرم! ترس این که نکنه بدون جاه طلبی ها "هیچکی" هم دیگه نباشم... هی هی هی... نگارِ خرمنگول!

پینوشت یک: گذازه ها، بعد از سوزوندن، خودشون تو خودشون سرد می شن و تبدیل می شن به یه مشت زباله خاکستری. حتی فرمی هم از خودشون ندارن... همون شکل ظرف که قبلاً گفته بودم: شکل ظرف می گیرن/می گیرم...

پینوشت دو: فکر کنم نگار بدون خوددرگیری با خودش می میره. زیاد فکرشو نکنه بهتره... چون بحث لعنتی سر همون "فکر"ئه...

هفتم. کاملاً محتمل می بینم که زیر همه چی بزنم و برگردم ایران. بشم نویسنده!!! هرچند این احمقانه ترین فانتزی کاریم توی چند سال اخیره...

هشتم. دارم فکر می کنم که دیگه نمی خوام تنها زندگی کنم. و می دونم که در وضعیت فعلی تحمل هیچکس دیگه ای رو هم ندارم...

نهم. من باید حتماً برگردم به معماری و طراحی. هرچی باشم، برای پشت میز نشستن و کتاب خوندنِ صرف ساخته نشدم. من نیازمندم برای زنده موندن از دست و مغز و زبانم، توأم استفاده کنم... حس زندگی ام داره می میره! خوشحالم که می (خرداد) فارغ التحصیل می شم...

پینوشت سه. این روز ها سریع، یعنی خیلی خیلی سریع از همه چی خسته می شم. مصر، هنوز به 24 ساعت نرسیده، برام مشمول مرور زمان شده!!! پوف! سوژه جدید لطفاً؟

دهم. می ترسم که تبدیل بشم به نگاری مبتلا به بیماریِ یأسِ فلسفیِ مزمن!

بعد از تحریر نوشت یک: بلاگ رو که پست کردم، دیدم تم بلاگم هم همینه: جرقه های رنگی و ناگهانی... در پس-زمینۀ تاریک.
بعد از تحریر نوشت دو: عکس این پست من رو کشت. هوار ساعت گشتم. انفجار گدازه ها می خوام در پس زمینه تاریک و این که کمی از جریان آنهارو زمین معلوم باشه. زاویه عکس از پایین به بالا باشه. عکس بی مورد کراپ نشده باشه. حس عظمت رو نشون بده و حس ترس رو... دوبار عوض کردم و آخرش هم راضی نشدم! گیرررر! فکر کنم این یه کار رو هم خودم باید آستین بالا بزنم و برم سراغش! منظورم عکس برداری از انفجار لاوا ئه!!!!